داستان کوتاه: روی ریل
این داستان را هفت هشت سال پیش نوشتهام و تا به حال هفت هشت بار بازنویسی کردهام.

دو روز از باز داشت شدن آقای مورد نظر گذشته است. شما دارید در یک خیابان قدم میزنید. سیگار نمیکشید. به مسائل مهم فکر نمیکنید. و به هیچیک از خانمهایی که از کنارتان رد میشوند نگاه نمیکنید. برای اینکه قهرمان/ خواننده این داستان باشید لازم نیست حتماً مرد باشید . شما میتوانید فقط و فقط دریچة یک چشم باشید… بله … شما داشتید راه میرفتید و منتظر هیچ اتفاقی هم نبودید چون شما تا اطلاع ثانوی فقط میتوانید راه بروید … تا نویسنده برنامهای برایتان ترتیب دهد…خوب! لطفاً همینطور قدم بزنید و فکر کنید شما دوست نزدیک آقای مورد نظر هستید. حالا می توانید کمی ترس به دلتان راه دهید کنار اولین باجه بایستید و سیگاری بخرید. اما هنوز نباید آنرا روشن کنید.
نگاهی به روزنامهها بیندازید… سعی کنید آنها را مثل هر روز با بیاعتنایی نگاه کنید… حالا نویسنده، این تیتر را روی همان روزنامهای که در این لحظه روی آن متمرکز هستید میگذارد که البته شما از چگونگی این جریان چیزی نخواهید فهمید.
تیتر از این قرار است:
خواننده عزیز به اتهام مشارکت در طرح داستان تحت تعقیب است.
حالا شما باید سیگار را کاملا فراموش کنید وکمی این داستان را جدی بگیرید.
چرا متهم هستید؟ این تنها سوالی است که وقت کتک زدن از شما خواهند پرسید …پس بهتر است از حالا دلیل خوبی برای اتهام خود ایجاد کنید. نویسنده در این مورد به شما کمک خواهد کرد. بهتر است نوع اتهام شما خیلی سنگین نباشد چون شما از اول خیلی نحیف و بی مایه خلق شدهاید و طاقت بار داستانی آنچنانی را ندارید… از طرف دیگر اگر خیلی جرم خود را سبک بگیرید حتما بیشتر کتک خواهید خورد…
اما شما روزنامه را میخرید و بعد بدون آنکه به آن نگاه کنید به سمت جایی راه میافتید. این جا میتواند خانه پدری شما باشد که البته فعلا فقط مادرتان در آن زندگی میکند، چون پدر شما هم چهارسال پیش به شکل مرموزی اسیر یک طرح داستانی از یک جوان تازه به دوران رسیده شد و به طرز فجیعی به قتل رسیده شد. مادرتان در خانه نیست. اواخر اسفند است. شما کلید خانه را دارید وارد میشوید. چهار روز مانده به عید. شما از روی آنچه خودتان فکر میکنید حسن تصادف است، نوار قدیمی فرهاد را در وسایل قدیمی خود پیدا میکنید . به سالها قبل سفر میکنید. حنجرة خستة خواننده میخواند: با اینا زمستونو سر میکنم …. شما گریه میکنید. ما به احساسات پاک شما درود میفرستیم اما نوار به شکل عجیبی گیر میکند و همه چیز ضایع میشود. شما با شخصی که از بچگی همیشه دور و برتان است صحبت میکنید اما هیچکس اورا باور نمیکند . برایش چای میریزید و رادیو را روشن میکنید. موج مورد نظرتان را پیدا میکنید. شما سوار هیچ موجی نشدهاید. شما فقط موجها را نگاه کردهاید. دوست کودکیهایتان سریع ناپدید میشود. چون سررسیدن مادرتان را پیش بینی کرده است. مادرتان میآید. مادر تمام فصلهای شماست . برایش درد دل نمیکنید . چون می ترسید باز هم باور نکند. مادر رادیو را قایم میکند . شما شبانه میروید. دور میشوید. دور میشوید و همانطورکه پیش بینی میشد، چهار روز بعد حوالی راه آهن به طرز فجیعی پیدا میشوید.
آقای مورد نظر اعتراف کرده که بسیار پشیمان است و دلش دوباره هوای کوچه میخواهد . دوست کودکیهایتان … همان که هیچکس باورش نمیکرد فقط توانست این داستان را بنویسد … فقط.
برچسبها: داستان کوتاه, دوم شخص مفرد, رضا کاظمی
خوش به حالت تکه سنگ

جشنواره فیلم فجر امسال، خسته کنندهتر از همه سالها بود. هیچوقت این قدر خسته نشده بودم از فیلم بد دیدن. انگار که چند نفر با مشت و لگد و چماق کتکم زده باشند. همین قدر کوفته بودم.
یادش بخیر وقتی جوان بودیم ( رفقا من اعتراف میکنم دیگه رسما پیر شدم، از اسب افتادهم، مدارکش هم موجوده)، حتی دوازده ساعت توی سرمای سگ کش تهران برای فیلم بیضایی صف میایستادیم، توی صف با بعضیها رفیق میشدیم، سیگار دود میکردیم و هی این پا و آن پا میکردیم که وقت بگذرد، هر دو ساعت یکبار از زور سرما دستشوییمان میگرفت و در به در دنبال خلا میگشتیم و البته جایمان را میسپردیم که باد نبرد، رفیقهای خلقالساعه به درد همین چیزها میخوردند دیگر. یادش بخیر با پسرخالهام محمود چه جنگولکها و کلکبازیهایی برای فیلم دیدن در نمیآوردیم. بعضی از شما رفقای خوب من، سنتان قد نمیدهد( دارم میرم توی قالب بابابزرگها!!!) …
اجزه میدین عامیونه بنویسم؟
یه سینما آزادی بود که عین حالاش نبود، اینقده زینگول بینگول نداشت ولی واسه خودش یلی بود. یه روزی اسمش شهر فرنگ بود… از همه رنگ بود… اون نبشش توی وزرا یه سالن دیگه هم بود که شهر قصه بود… یه چند متر بالاترم توی همون وزرا سینما کانون بود. آخی! چه خوشگل و تو دل برو بود سینما کانون. فانتاستیک بود! خدا رحمتش کنه (با وزن و لحن اون خانومه توی فیلم حسن کچل علی حاتمی بگین اینو: خدا رحمتش کنه). فکرشو بکنین صحبت پونزده شونزده سال پیشه، سینما کانون فیلم کیشلوفسکی نشون میداد، سینما آزادی یه فیلم ایرانی و سینما شهر قصه هم یه فیلم از آمریکای جنایتخوار. تازه باید تنظیم میکردیم که شب فیلم مخملباف رو توی لاله زار از دست ندیم. یه سینما کریستال بود اون جا مال صابر رهبر. من اون زمون نادون بودم ، اینترنت و از این قرتی بازیا هم نبود، فکر میکردم صابر رهبر بابای گوگوشه. بعدش فهمیدیم نه بابا! اون بابا یه بابای دیگه س. خلاصه من و محمود اول میرفتیم توی صف آزادی، با پرروبازی با نفر اول صف رفیق میشدیم، خداییش من که روی همچین کارایی رو نداشتم، محمود یه چند سالی بزرگتر بود و انصافا ته بچه پررو بود. بر و بازوش هم بد نبود و سرش واسه دعوا درد میکرد. خلاصه وقتی به زور با نفر اول صف پسرخاله میشدیم و خیالمون راحت میشد میرفتیم سروقت کانون، واسه سه سانس بعد من وامیستادم توی صف، محمود خاطرش از من که جمع میشد برمیگشت میرفت شهرقصه. سرتونو درد نیارم هرسه جا زنبیلمونو میذاشتیم و کی بود که بخواد اعتراض کنه؟ یه رفیق خیلی ناتو هم پیدا کرده بودیم که توی کوچه برلن مغازه داشت، ته سیاهکارهای روزگار بود. اونم کمکون میکرد و گاهی یه جا رو اون نیگر میداشت، اعصابشم کاردی بود، کسی به احترام زخمای صورتش جرات نمی کرد چیزی بهش بگه!!! قیافهش به تنها چیزی که نمیخورد سینما بود، سنشم بالا بود نسبتا. چهل سالی داشت ولی مخش و کاراش هنوز توی نوجوونی درجا میزد. جوون بود دلش. اینجوری بگم خوشگل تره. خدا وکیلی فیلم هم میفهمید. مهرجویی باز بود. مث همین رفیق مهرجویی باز دیگهمون که میشناسیدش. ساعت دو بعد نیمه شب، بارون میزد اون وقتا. مث حالا این لایه ازون بدمصب سوراخ نبود که هوا هم دیگه نم پس نده. بارون میزد هزارتا. چه حالی داشت که پیاده گز کنی و فیلمه هم حالی داده باشه و ترانهخون بیای پایین. خوبی بچههای پایین این بود که وقتی فیلم تموم میشد میتونستن قل بخورن تو سرپایینی. اون وقتا هنو سیگار نمیکشیدیم. آخ بسوزه پدر اون که سیگاریمون کرد.
آقا فیلم دیدنمون داستانی داشت. میشد روزی پنج تا فیلم هم با این حال و روز ببینیم. اون روزا گذشتهن. همه چی عوض شده. من چند ساله که محمودو ندیدم. نپرسین چرا. گمونم اونم از اسب افتاده. خدا کنه هیچکی از اصل نیفته. خلاصه بلا روزگاریه عاشقیت. مث حالا نبود که یه کارت داشته باشیم و مث آب خوردن فیلم ببینیم. ولی اینجوریشم بد نیست اگه فیلما فیلم باشن نه اینکه از یه جشنواره فقط چهار تا فیلم دستتو بگیره و بقیه ش آب زرشک. زرشک طلایی رو فکر کردین واسه چی اختراع کردن؟ واسه همین آب زرشکها. گیر ندین میدونم درستش تمشکه ولی حیف تمشک که واسه بعضی خزعبلات حروم شه.
آقا ما اعصابمون از دست این سینما خرابه. آقا ما دلمون گرفته. آقا چیکار باید کرد؟ ( این آقا آقا که میگم یاد قویترین مردان و استادمون فرامرز خان خودنگاه میفتم. اگه دلتون تنگ شده واسه داش فری، زیاد خودشونو ناراحت نکنین چون یه ماه دیگه عیده و آفتابی میشه با رفقاش!!!)
راستی آقا چند تا یادداشت جشنوارهای نوشتیم واسه مجله فیلم که ایشالا چاپ میشه آقا.
کلی حرف داشتم واسه زدن ولی همکارانم اشاره میکنن وقت برنامه تمومه. دفعه دیگه پاپیون میزنم مث یه جنتلمنگ میام آقا. گودی بای! زت زیاد!
برچسبها: جشنواره, جشنواره فیلم فجر, خاطرات جشنواره فجر, خاطره, رضا کاظمی, فیلم
مینی بلاگ - افاضات روزانه
نوشته اتفاقی
آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
- داستان کوتاه: روی ریل
- خوش به حالت تکه سنگ
- Breaking the waves
- یادداشتهای جشنواره فجر بیست و هشتم
- رهآورد من از جشن منتقدان سینما
- یه روزگار سرد غم گرفته
- نقدی بر محاکمه در خیابان
- داستان کوتاه - دن ایسیدرو
- به یک جرعه لالایی میهمانم کن
- صدا، دوربین، حرکت
- این خانه سیاه است
- کفتر مرده
- داستان کوتاه - محرمانه
- بخشی از یک فیلمنامه نیمه بلند
- شعری قدیمی
Blogroll
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- گفتگو با علیرضا رئیسیان سازنده فیلم چهل سالگی
- نگاهی به برف و سمفونی ابری نوشته پیمان اسماعیلی
- گفتگو با کارگردان فیلم آتشکار
- روزنوشت جشنواره: یادداشت بر دو فیلم
- روزنوشت جشنواره فیلم فجر: یادداشت بر دو فیلم
- نظر سنجی آدم برفیها برای بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر
- روزنوشت جشنواره فجر: یادداشت بر سه فیلم
- روزنوشت جشنواره فجر: یادداشتی بر هفت دقیقه تا پاییز
- روزنوشت جشنواره فجر: یادداشتی بر فیلم طلا و مس
- روزنوشت جشنواره ۸۸/ تهران،طهران و پرسه در مه
- روزنوشت جشنواره فجر : یادداشت بر دو فیلم
- روزنوشت جشنواره ۸۸
گزین گویه
بزرگترین حماقتها شاید خیلی هم خردمندانه باشند/ ویتگنشتاین
بالاترین امتیازها
- پیشنهاد فیلم




(5 out of 5) - گنجینه من




(5 out of 5) - موسی : فیلمنامه بلند مشترک من و امیررضا




(5 out of 5) - نقدی بر مستندی درباره رومن پولانسکی




(5 out of 5) - کنشمندی روایت: حضور امر غایب




(5 out of 5) - بشنو تو این حکایت ۲




(5 out of 5) - خدایا یه معجزه بفرست




(5 out of 5) - دسته کلید پوسیده زندانبان




(5 out of 5) - نقدی بر محاکمه در خیابان




(5 out of 5) - خوش به حالت تکه سنگ




(5 out of 5)
آرشیو ماهیانه
72483 کل بازدیدها
13465 بازدید کننده در کل
49 بازدید امروز
22 بازدیدکننده امروز
3979 بازدید از این صفحه
38.107.191.83 آی پی شماست
0 بازدیدکننده آنلاین
آوریل 1, 2009 تاریخ شروع آمارگیری است

