سالی که بر من گذشت

در آخرین روزهای سال ۸۸ هستیم و من هم بنا دارم به یک‌سال زندگی‌ فرهنگی‌ام در این سال نگاه بیندازم. سال ۸۸ برایم یک ویژگی مهم داشت. در این سال برای نخستین بار روزنوشت این سایت به شکل جدی به راه افتاد و کمی رونق گرفت. شاید این روزنوشت برای کسانی که روزی چند دقیقه در اینترنت می‌گذرانند و نگاهی سرسری به انواع و اقسام وبلاگ‌ها و سایت‌ها می‌اندازند ویژگی خاصی نداشته باشد – که قطعا ندارد ـ ولی برای من یک رسانه مهم و تاثیر گذار است که در روند پیشرفتم در حوزه فرهنگ و ادب نقش به سزایی ایفا می‌کند. در آغاز سال ۸۸ و چند ماه پس از آن این روزنوشت روزی پانزده تا بیست بازدید داشت و امروز تقریبا پانزده تا بیست برابر شده است و البته هنوز خیلی کم است ولی لااقل روندی رو به رشد دارد که به آینده امیدوارم می‌کند.

واقعیت این است برای کسی که در حوزه فرهنگ کار می‌کند هیچ چیز مهمتر از شناخته شدن  و پیداکردن مخاطب خاص خودش نیست. خوشبختانه امسال که دومین سال فعالیت رسمی فرهنگی‌ام بود به دلایل گوناگون جرقه این قضیه زده شد و این یکی از دلخوشی‌های کوچک اما با ارزش من است در سالی که گذشت؛ سالی که وقایع پس از انتخابات و پس لرزه‌هایش که همچنان ادامه دارد بسیاری از فرصت‌های کاری‌ام را مثل خیلی‌ها کم رنگ و حتی نابود کرد و زیان مالی قابل توجه و کمرشکنی برایم به یادگار گذاشت.

این‌ها را برای چه کسی می‌نویسم؟ قطعا در وهله نخست برای خودم. این روزنوشت ماهیتش همین است. برای خودم می‌نویسم و گاهی دلنوشته هایم دوستدارانی پیدا می‌کند. از این پس نیز همین طور خواهد بود.

از بس رفتارهای متناقض دیده‌ام که دیگر نه خوشامد و تحسین کسی خوشحالم می‌کند و نه ناسزا و بدآیند دیگران ناامید و نابودم می‌سازد. عجب تمثیل محشری است: «زندگی مثل شطرنج است، همه از سر دلسوزی و ترحم می‌خواهند به تو بیاموزند ولی وقتی یاد گرفتی همه می‌خواهند پوزت را بزنند و شکستت بدهند.» این قاعده بازی است. کاریش هم نمی‌شود کرد.

 

فروردین ۸۸

فیلمنامه‌ یک تله فیلم را که به همراه احمد میراحسان نوشته‌ام به تلویزیون می‌دهیم. تصویب می‌شود. دو قسطش را هم تا به امروز گرفته‌ام ولی به دلیل بدبختی‌های حاکم بر تلویزیون طرح کاملا مسکوت و مختومه است. طرح دیگری را هم به تصویب رساندیم و آن هم همین فرجام را پیدا کرد. همه‌اش به خاطر اوضاع مالی بد تلویزیون بعد از انتخابات و گسترش نگاه حذف گرایانه‌ مدیران سیما که روز به روز پررنگ‌تر از قبل می‌شود.

 

اردیبهشت ۸۸

مستندم با نام ژان والژان را سرانجام پس از دو سال مسکوت گذاشتن، تدوین و آماده می‌کنم. از حاصل کار راضی هستم. مستندی است درباره فقر و نکبت طبقه فرودست. می‌فرستمش برای جشنواره سینما حقیقت. طبق پیش بینی‌ام رد می‌شود. آدم‌های توی این فیلم حالشان خوش نیست. در بینوایی دست و پا می‌زنند. فیلم اما طنزآمیز است. سیاه نمایی نیست. آن را برای همیشه به بایگانی می‌سپارم. هیچکس آن را نمی‌بیند. باز هم یک ناکامی دیگر.

 

خرداد ۸۸

طرح یک فیلم جنایی به نام ضدنور را به فرزاد موتمن می‌دهم. صداها را در جشنواره دیده بودم و خیلی دوست داشتم و موتمن را نزدیکترین فیلمساز به آن طرح می‌دانستم. به نظر خودم طرح خیلی خوبی است و روزی هم ساخته خواهد شد. شک ندارم. موتمن هم بدش نمی‌آید. ولی فعلا آن را کنار می‌گذاریم. به جایش این آشنایی مقدمه‌ای می‌شود برای فیلمنامه بلند بعدی…

با تهیه کننده مجموعه یک فیلم، یک تجربه دیدار می‌کنم. پس از تایید صلاحیتم برای ساختن یکی از مستندهای این مجموعه چند فیلم را پیشنهاد می‌کند. با هم سر نفس عمیق به تواق می‌رسیم. با پرویز شهبازی تماس می‌گیرم . کلی تحویل می‌گیرد ولی زیر بار نمی‌رود. می‌گوید چون تلویزیون فیلم را از ما خریداری نمی‌کند ما هم حاضر نیستیم با آن رسانه همکاری کنیم. مرا به یکی از دو تهیه کننده فیلم، علیرضا شجاع نوری، ارجاع می‌دهد. به شجاع نوری ای میل می‌زنم. چهار ماه بعد جواب می‌دهد. جوابش این است:« ببخشید که دیر ای میلتان را دیدم.» همین.

انتخابات ریاست جمهوری برگزار می‌شود. صبح روز بیست و دوم خرداد از خواب بیدار می‌شوم. صبح جمعه است. در عرض سه ساعت نقد درباره الی را می‌نویسم و برای مجله فیلم می‌فرستم. نقدی که تا این لحظه توی همین روزنوشت بیش از چهارهزار بازدیدکننده داشته. پس از ارسال نقد، از خانه می‌زنم بیرون و با دوستم می‌رویم به مهدی کروبی رای می‌دهیم. حدس می‌زدم که فردا روز دیگری باشد ولی نه این جور!

 

تیر ۸۸

طرح اولیه یک فیلمنامه با نام موسی را به دوستم امیررضا نوری پرتو می‌دهم. با هم کلی روی آن بحث و گفتگو می‌کنیم و یک طرح استاندارد می‌نویسیم. در آن روزهایی که کسی رمقی برای نوشتن نداشت این کار لاک پشتی پیش می‌رود. امیررضا خیلی زحمت می‌کشد. بارها می‌خوانیم و اصلاح می‌کنیم. پاییز، نسخه نهایی آماده می‌شود.

 

مرداد و شهریور و مهر ۸۸

نگارش فیلمنامه را ادامه می‌دهیم. گاهی چیزکی برای دو مجله‌ می‌نویسم. تنها روزنامه‌ای که برایش مطلب سینمایی می‌نوشتم و از نوشتن در آن لذت می‌بردم توقیف شده است: اعتماد ملی. آخرین مطلبم در این روزنامه جوابیه به آقای پوریا ـ منتقد سینما ـ است.

کسی در یک روزنامه‌ اقتصادی مرا با ذکر نام به باد تحقیر و تمسخر می‌گیرد که به چه حقی در نظرسنجی شماره ۴۰۰ مجله فیلم شرکت داده شده‌ام!!! من هم جوابیه کوتاهی برایشان می‌فرستم. این دوست را چند ماه بعد در جشنواره فجر می‌بینم. خودم را معرفی می‌کنم. واقعا آدم منفی و بدی به نظر نمی‌رسد.

 

آبان ۸۸

فیلمنامه موسی را آماده کرده‌ایم. در یک روز بارانی از یاد نرفتنی آن را به دفتر چند تهیه کننده می‌بریم. اوضاع فاجعه‌بارتر از این حرف‌هاست. هرکدامش طنزی سیاه دارد. رسما سر کاری است. وقت ناهار در اوج بی حوصلگی ناگهان به یاد موتمن می‌افتم. شماره‌اش را می‌گیرم. به سختی به جا می‌آورد. سریع خلاصه قصه را برایش از پشت تلفن می‌گویم. می‌گوید فیلمنامه را برایم بیاورید. به منزلش می‌رویم. از همان اول از اسم فیلمنامه خوشش می‌آید. امیررضا دو سکانس اول را برایش می‌خواند. موتمن فضای کار را می‌پسندد. چیزهایی را به درخواست موتمن بازنویسی می‌کنیم. تا اوکی نهایی او چند ماه طول می‌کشد.. تا اواخر بهمن و پس از جشنواره فجر.

 

آذر۸۸

چیزی یادم نیست.

دی ۸۸

سومین شب منتقدان سینما برگزار می‌شود. من عادت و علاقه‌ای برای شرکت در هیچ مراسمی ندارم. ولی اس ام اسی به دستم می‌رسد که تاکید می‌کند حتما حضور داشته باشید. حضور پیدا می‌کنم و دو جایزه خیلی مهم می‌گیرم. ارزش مادی ندارند. اعتبارش اما برایم خیلی مهم است. مهم‌تر هم می‌شود وقتی با انکار و حس بد همکارانم روبرو می‌شوم. جز سه چهار نفر بقیه واقعا با تنفر و تحقیر با این قضیه برخورد می‌کنند، حتی همان‌هایی که برای موفقیت‌شان تبریک گفته‌ام و چیزی نوشته‌ام. با این برخوردها مطمئن می‌شوم راهم را درست دارم طی می‌کنم. طوسی در اعتماد اعتراض می‌کند که چرا به یک نفر در دو رشته جایزه داده‌اند. انگار کسی اعتراض کند که چرا یک نفر به خاطر نوشتن فیلمنامه و کارگردانی یک فیلم در یک جشنواره دو جایزه گرفته باشد؛ تفکری نادرست و خام. من به ریش استاد فکر می‌کنم  که نکند واقعا با آرد سفید کرده‌اند. دریغ از ذره‌ای بزرگ‌منشی و مهر. پس تفاوت من  و او که به سن پدرم است در چیست؟

 

بهمن ۸۸

جشنواره فجر بی حس و حال‌تر از همیشه برگزار می‌شود. نه به خاطر فیلم‌ها که لااقل بدتر از دو سه سال اخیر  نیستند، بیشتر به خاطر حال بد خود ما. تصمیم داشتم امسال را تنهاتر از همیشه بگذرانم ولی مگر این پسر لاف زن می‌گذارد؟ دهنم را سرویس می‌کند. هر روز مثل بختک بر من نازل می‌شود. ای کاش می‌دانست من چقدر به تنهایی نیاز دارم… امسال جشنواره کارناوال فشن و بوت و های هیل و پرفیوم است. دتس اوکی! ما که در هر حال سرمان توی کار خودمان است. پشت هم فیلم می‌بینیم که جانمان دربیاید. از این همه دوستی و مهر و صفای حاکم بر جو همکاران لذت می‌بریم. بالاخره همه که مثل هم نیستند. یکی مثل شهرام جعفری نژاد با خضوع و بزرگواری نایابی که آدم را شرمنده و خجل می‌کند پیش می‌آید و تو را در آغوش می‌گیرد، می‌بوسد و می‌گوید: «یادداشت کوتاهت در شماره چهارصد مجله فیلم از یادداشت‌های محبوب و عمری من است.» همان را می‌گوید که بعد از انتخاب‌هایم نوشته‌ام. یکی هم توی چشمت نگاه می‌کند، تو سلام می‌کنی و تا کمر خم می‌شوی ولی مثل آدم آهنی راهش را می‌گیرد و می‌رود. واقعا احساس حقارت می‌کنم. ای کاش این‌طور نبود.

 

اسفند ۸۸

به عید و بهار نزدیک می‌شویم.( کدام عید و کدام بهار با این همه عزیز از دست رفته؟) جز کارهای روتین مطبوعاتی کار دیگری انجام نمی‌دهم. مجموعه شعرها و داستانهایم را برای آخرین بار بازخوانی و ویرایش می‌کنم و به سه انتشاراتی ارائه می‌دهم که شاید مجوز بگیرند و سال آینده منتشر شوند.

 

سال ۸۸  برای من سال برداشت نبود. سال پاشیدن بذرهایی بود که می‌دانم جوانه خواهند داد و سبز خواهند شد. به امید زنده‌ام. مثل خیلی از آدم‌های شبیه به خودم… و رویاهایم را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم.

 

پی نوشت: پست بعدی مروری بر مطالب روزنوشت در سال ۸۸ خواهد بود و پست پایانی سال ۸۸ بهاریه‌ای برای سال بعد. دو قدم مانده به بهار. ممنون از همراهی شما در این سال بد. سال باد. دوستان خوب مجازی‌ام را دوست دارم، هرچند جای دوستی‌های واقعی را نمی‌گیرد ولی می‌تواند مقدمه‌ای برای آن هم باشد.

 

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading ... Loading ...

Viva Argentina

 فیلمساز آرژانتینی اسکار بهترین فیلم خارجی( غیر انگلیسی زبان) را در هشتاد و دومین دوره جوایز اسکار، از دست پدرو آلمودوار می‌گیرد.

نامش را به خاطر بسپارید و این فیلم ستایش برانگیز و فراموش نشدنی را ببینید:

 

راز چشمان آن‌ها

 

خانم‌ها! آقایان! شکوه سینما را دوباره تجربه کنید. سینما هنوز زنده است.

 

معرفی می‌کنم: خوزه کامپانلا

 

 

 

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5 out of 5)
Loading ... Loading ...
برچسب‌ها: , ,
اسفند ۱۷, ۱۳۸۸  سینما ۶ دیدگاه »

مینی بلاگ - افاضات روزانه

کار شناختن زن / کار تمام وقت من ...

نوشته اتفاقی


گزین گویه

گزاره های کامل در معرض خطر ایدلوژیک شدن اند / ژولیا کریستوا

آرشیو ماهیانه

Add to Google

86195 کل بازدیدها
15959 بازدید کننده در کل
72 بازدید امروز
16 بازدیدکننده امروز
4984 بازدید از این صفحه
38.107.191.97 آی پی شماست
0 بازدیدکننده آنلاین
آوریل 1, 2009 تاریخ شروع آمارگیری است