بشنو تو این حکایت
بشنو تو این حکایت ۲

چند میلیون سال پیش، روزی روزگاری حکیمی بود که در قله قاف زندگی می کرد. او حکمت و فضایل فراوانی داشت. جن و پری در تسخیرش بودند. زبان همه حیوانات را بلد بود و دوای همه دردها را در خورجین داشت ولی یک مشکل اساسی وجود داشت. از آن جا که قله قاف وجود خارجی نداشت و ساخته و پرداخته ذهن انسانها بود کسی نمی توانست به قله قاف و به محضر حکیم برود مگر اینکه خود جزیی از خیال و وهم قصه باشد. حتی حیوانات هم از این قاعده بری نبودند و حکیم که زبان همه حیوانات را بلد بود فقط یکبار پیش آمده بود که حیوانی را ببیند که بخواهد همصحبتش شود. جن و پری هم که وهم و خیال نبودند و به این راحتی وارد هیچ داستانی نمی شدند، پیش آمده بود هر چند قرن یک بار پای شخصیت انسانی یک قصه به قله قاف برسد ولی جن و پری اصلا راه نمی دادند ( قصه آن سه نفری که به قله قاف رسیدند خود حکایت دیگری است که روزی باید بازگفتن)… باری، حکیم از این همه وصف و لقب بی مصرف دچار عذاب بود و وقتی می دید که از تنهایی در حال پوسیدن است نمی توانست دلش را به خورجین خیالی و باغ حیوانات متوهمانه و این چیزها خوش کند. تصمیم گرفت لااقل از این همه حکمت و فضیلتی که در خود می دید بهره بگیرد تا خالق شخصیت خود و قله قاف را پیدا کند، بر آن بود که سراغ قصه گوی خود برود و دل پرشکوه و گلایه را بگستراند و از او بخواهد که او را به کودکی در قصه های هزار و یک شب و یا حتی اگر شده به جانداری در کلیله و دمنه بدل سازد. حکیم که چند قرن عمر پر برکتش را همیشه حکیمانه گذرانده بود دیگر دوست نداشت همیشه در پیرانه سری سیر کند می خواست برای یکبار هم که شده طعم کودکی و نوجوانی و جوانی را بچشد.عشق را دریابد… ولی شوربختانه خالق قصه حکیم هیچگاه آفتابی نشد و شمه ای بر او متجلی نکرد. حکیم که تمنای برون شدن از قصه و تجربه کودکی تا عشق را در سرش قرار داده بودند با این حال نمی دانست که بر او مقدر است تا سالهای سال ، تا قرن های قرن، همچنان در سکون روی تخته سنگی بر فراز قله قاف بنشیند، در یک عصر نیمه ابری با نسیم خنکی که گونه هایش، تنها جای عریان صورتش را بنوازد و چشم انداز بی پایان یک دشت خیالی را نظاره کند، او نمی دانست که قصه گو بر او کمترین جنبشی مقدر نکرده که حتی سر بچرخاند ولی البته داستان سرای پرمهرش این خیال را در ذهنش جا گذاشته که او در همه این سالها پشت به کلبه ای داشته که روی قله قاف است، کلبه ای که توصیفش این گونه بود: در آن حکیمی زندگی می کرد که حکمت و فضایل فراوانی داشت. جن و پری در تسخیرش بودند. زبان همه حیوانات را بلد بود و دوای همه دردها را در خورجین داشت ولی یک مشکل اساسی وجود داشت. از آن جا که قله قاف وجود خارجی نداشت و ساخته و پرداخته ذهن انسانها بود کسی نمی توانست به قله قاف و نزد حکیم برود…
برچسبها: بشنو تو این حکایت, مثل
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت ۱
این مطلب را سال ۷۷ برای روزنامه دیواری دانشگاهمان نوشته بودم. دیروز پیدا کردم و تایپش کردم . هنوز هم جواب می دهد. مطالب دیگر از این دست را هم کم کم تایپ می کنم و در بخش بشنو تو این حکایت قرار می دهم.

روزگاری دو دوست بودند به نامهای س و ش . س بسیار حسود و ش بسیار خسیس بود. س که در حسرت بی نقطهگی میسوخت التماس می کرد که لااقل یکی از نقطه های ش را از او بگیرد و ش سرسختانه امتناع می کرد. استدلالش هم این بود که اگر یک نقطه اش را به س بدهد هر دو از ریخت و قیافه که می افتند هیچ بی معنی هم می شوند.
اگر دو تا نقطه هم می داد که باز هم هیچ فرقی نمی کرد و باز هردو بی معنی می ماندند و اگر ایثار می کرد و هر سه نقطه اش را می بخشید دیگر خودش نقطه ای نداشت و او اصلا دلش نمی خواست که بی نقطه باشد از سویی دلش هم نمی خواست که دل دوستش را بشکند. خلاصه، این دو دوست در این کار درمانده بودند و میانهشان به کدورت و دلچرکی گراییده بود.
روزی خبر رسید که در یک آبادی دور و در دامنه قله قاف حکیمی است که جن و پری همه در تسخیر او هستند و زبان همه حیوانات را هم بلد است و دوای همه دردها را در خورجین دارد و خلاصه حکیم بسیار قابل و فرزانه ای است. س و ش با این که شنیده بودند قله قاف وجود خارجی ندارد و از ساخته های ذهن قصه پردازان است به راه افتادند بلکه قله قاف وجود داخلی داشته باشد. خلاصه، راه افتادند و سر گذاشتند به صحراهای خشک و کوه های صعب العبور و ده شبانه روز و بدون کمترین مکثی رفتند و رفتند اما تا دورترین نقطه ای که چشم می دید هیچ چیز جز خط افقی افق نمی دیدند و تمام این مدت چند لاشخور بالای سرشان مشغول پرواز بودند. س که از شدت تشنگی و خستگی به ستوه آمده بود با ش گلاویز شد و وسط همین دعوا بود که نقطه های ش ریخت روی زمین و س که گلوی دوستش را فشار می داد یک دفعه احساس خفگی کرد و ناگهان دید که انگار خودش در حال فشار دادن گلوی خودش است. دیگر ش وجود نداشت و روبرویش یک نفر مثل خود س از شدت بی حالی داشت جان می داد. وقتی دو روز بعد فرشته ها برای بردن روح آن ها پایین می آمدند و لاشخورها برای خوردن لاشه شان عزم زمین کرده بودند، از بالای صحرا که نگاه می کردی وسط صحرای خدا همچین چیزی می دیدی :
س … س
فرشته ها که روح ها را بردند لاشخورها افتادند به جان لاشه ها و تا ته بلعیدند و وقتی حسابی سیر شدند پر کشیدند به پشت کوهی دیگر. حالا سالهاست سه تا نقطه وسط آن صحرا جا مانده که هرچند جزو حروف نیست ولی خودش یک دنیا حرف است.
نتیجه اخلاقی: سانـسور چیز بدی نیست. قوه تخیل را تقویت می کند
نتیجه ادبی: مراقب کرکـس ها باشید
نتیجه فلسفی: …
برچسبها: حکایت, رضا کاظمیمینی بلاگ – افاضات روزانه
نوشته اتفاقی
آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
- سینمادرمانی
- رهایم نکن
- موفق باشید آقای گورسکی!
- پردهها
- دربارهی مستند چامسکی و شرکا
- چند تکه شعر
- درستتر بنویسیم
- ملاحظاتی بر نقد سینمایی(۲)
- در باب دوستی
- دربارهی صبح روز هفتم مسعود اطیابی
- یک فریدون در هیچ جای جهان شعبه ندارد
- تکههایی از سر دلتنگی
- میخواهم منتقد یا فیلمساز شوم
- فیلمهایی که باید ببینید(۳)
- قصهی روبن
Blogroll
گزین گویه
فرهنگ، فریاد مرد بر چهره تقدیر است / آلبر کامو
بالاترین امتیازها
- نقد فیلم درباره الی (+157 rating, 35 votes)
- رهآورد من از جشن منتقدان سینما (+134 rating, 27 votes)
- فیلمهای محبوب (+90 rating, 24 votes)
- به یک جرعه لالایی میهمانم کن (+51 rating, 11 votes)
- صدا، دوربین، حرکت (+44 rating, 9 votes)
- گنجینه (+36 rating, 11 votes)
- نان،عشق،دوغ گازدار (+32 rating, 16 votes)
- پاسخ من به امیر پوریا (+29 rating, 8 votes)
- ترانهای با صدای خودم (+28 rating, 12 votes)
- فقط نفس بکش (+27 rating, 6 votes)
