سینما
خوش به حالت تکه سنگ

جشنواره فیلم فجر امسال، خسته کنندهتر از همه سالها بود. هیچوقت این قدر خسته نشده بودم از فیلم بد دیدن. انگار که چند نفر با مشت و لگد و چماق کتکم زده باشند. همین قدر کوفته بودم.
یادش بخیر وقتی جوان بودیم ( رفقا من اعتراف میکنم دیگه رسما پیر شدم، از اسب افتادهم، مدارکش هم موجوده)، حتی دوازده ساعت توی سرمای سگ کش تهران برای فیلم بیضایی صف میایستادیم، توی صف با بعضیها رفیق میشدیم، سیگار دود میکردیم و هی این پا و آن پا میکردیم که وقت بگذرد، هر دو ساعت یکبار از زور سرما دستشوییمان میگرفت و در به در دنبال خلا میگشتیم و البته جایمان را میسپردیم که باد نبرد، رفیقهای خلقالساعه به درد همین چیزها میخوردند دیگر. یادش بخیر با پسرخالهام محمود چه جنگولکها و کلکبازیهایی برای فیلم دیدن در نمیآوردیم. بعضی از شما رفقای خوب من، سنتان قد نمیدهد( دارم میرم توی قالب بابابزرگها!!!) …
اجزه میدین عامیونه بنویسم؟
یه سینما آزادی بود که عین حالاش نبود، اینقده زینگول بینگول نداشت ولی واسه خودش یلی بود. یه روزی اسمش شهر فرنگ بود… از همه رنگ بود… اون نبشش توی وزرا یه سالن دیگه هم بود که شهر قصه بود… یه چند متر بالاترم توی همون وزرا سینما کانون بود. آخی! چه خوشگل و تو دل برو بود سینما کانون. فانتاستیک بود! خدا رحمتش کنه (با وزن و لحن اون خانومه توی فیلم حسن کچل علی حاتمی بگین اینو: خدا رحمتش کنه). فکرشو بکنین صحبت پونزده شونزده سال پیشه، سینما کانون فیلم کیشلوفسکی نشون میداد، سینما آزادی یه فیلم ایرانی و سینما شهر قصه هم یه فیلم از آمریکای جنایتخوار. تازه باید تنظیم میکردیم که شب فیلم مخملباف رو توی لاله زار از دست ندیم. یه سینما کریستال بود اون جا مال صابر رهبر. من اون زمون نادون بودم ، اینترنت و از این قرتی بازیا هم نبود، فکر میکردم صابر رهبر بابای گوگوشه. بعدش فهمیدیم نه بابا! اون بابا یه بابای دیگه س. خلاصه من و محمود اول میرفتیم توی صف آزادی، با پرروبازی با نفر اول صف رفیق میشدیم، خداییش من که روی همچین کارایی رو نداشتم، محمود یه چند سالی بزرگتر بود و انصافا ته بچه پررو بود. بر و بازوش هم بد نبود و سرش واسه دعوا درد میکرد. خلاصه وقتی به زور با نفر اول صف پسرخاله میشدیم و خیالمون راحت میشد میرفتیم سروقت کانون، واسه سه سانس بعد من وامیستادم توی صف، محمود خاطرش از من که جمع میشد برمیگشت میرفت شهرقصه. سرتونو درد نیارم هرسه جا زنبیلمونو میذاشتیم و کی بود که بخواد اعتراض کنه؟ یه رفیق خیلی ناتو هم پیدا کرده بودیم که توی کوچه برلن مغازه داشت، ته سیاهکارهای روزگار بود. اونم کمکون میکرد و گاهی یه جا رو اون نیگر میداشت، اعصابشم کاردی بود، کسی به احترام زخمای صورتش جرات نمی کرد چیزی بهش بگه!!! قیافهش به تنها چیزی که نمیخورد سینما بود، سنشم بالا بود نسبتا. چهل سالی داشت ولی مخش و کاراش هنوز توی نوجوونی درجا میزد. جوون بود دلش. اینجوری بگم خوشگل تره. خدا وکیلی فیلم هم میفهمید. مهرجویی باز بود. مث همین رفیق مهرجویی باز دیگهمون که میشناسیدش. ساعت دو بعد نیمه شب، بارون میزد اون وقتا. مث حالا این لایه ازون بدمصب سوراخ نبود که هوا هم دیگه نم پس نده. بارون میزد هزارتا. چه حالی داشت که پیاده گز کنی و فیلمه هم حالی داده باشه و ترانهخون بیای پایین. خوبی بچههای پایین این بود که وقتی فیلم تموم میشد میتونستن قل بخورن تو سرپایینی. اون وقتا هنو سیگار نمیکشیدیم. آخ بسوزه پدر اون که سیگاریمون کرد.
آقا فیلم دیدنمون داستانی داشت. میشد روزی پنج تا فیلم هم با این حال و روز ببینیم. اون روزا گذشتهن. همه چی عوض شده. من چند ساله که محمودو ندیدم. نپرسین چرا. گمونم اونم از اسب افتاده. خدا کنه هیچکی از اصل نیفته. خلاصه بلا روزگاریه عاشقیت. مث حالا نبود که یه کارت داشته باشیم و مث آب خوردن فیلم ببینیم. ولی اینجوریشم بد نیست اگه فیلما فیلم باشن نه اینکه از یه جشنواره فقط چهار تا فیلم دستتو بگیره و بقیه ش آب زرشک. زرشک طلایی رو فکر کردین واسه چی اختراع کردن؟ واسه همین آب زرشکها. گیر ندین میدونم درستش تمشکه ولی حیف تمشک که واسه بعضی خزعبلات حروم شه.
آقا ما اعصابمون از دست این سینما خرابه. آقا ما دلمون گرفته. آقا چیکار باید کرد؟ ( این آقا آقا که میگم یاد قویترین مردان و استادمون فرامرز خان خودنگاه میفتم. اگه دلتون تنگ شده واسه داش فری، زیاد خودشونو ناراحت نکنین چون یه ماه دیگه عیده و آفتابی میشه با رفقاش!!!)
راستی آقا چند تا یادداشت جشنوارهای نوشتیم واسه مجله فیلم که ایشالا چاپ میشه آقا.
کلی حرف داشتم واسه زدن ولی همکارانم اشاره میکنن وقت برنامه تمومه. دفعه دیگه پاپیون میزنم مث یه جنتلمنگ میام آقا. گودی بای! زت زیاد!
برچسبها: جشنواره, جشنواره فیلم فجر, خاطرات جشنواره فجر, خاطره, رضا کاظمی, فیلم
یادداشتهای جشنواره فجر بیست و هشتم

توجه:
از دوستانی که فیلمهای جشنواره را دیدهاند دعوت می کنم که حداکثر تا شنبه ۱۷ بهمن به این لینک بروند و انتخابهای خودشان از میان فیلمهای امسال را برای سایت آدم برفیها بفرستند. ( در هر زمینه حداکثر سه انتخاب)
http://adambarfiha.com/daily/?p=1818
اگر نتوانستید با فرم نظرسنجی کار کنید به ترتیب مندرج در همان فرم انتخابهایتان را بنویسید و برایم ایمیل کنید:
Rezakazemi2@yahoo.com
عصر روز دهم
چهل سالگی
و چهل سالگی سن باروری و رسالت مرد است. جشنواره با این فیلم برای من تمام میشود. فیلمی که بی تردید بهترین ایده همه فیلم های جشنواره را داشت، ایدهای نبوغ آمیز و حساس!!! میشود حدس زد برای ساخته شدن چنین فیلمی سازندهاش از خوانهای پرشمار و موانع قابل حدس گذشته ولی چه سود که ایدهای چنین نفس گیر با پرداخت و اجرایی معمولی و اضافات و سکتههایی نابخشودنی هدر رفته است. جشنواره خسته کننده و فرسایشی امسال من، با هدررفتهترین فیلم تمام میشود و چه خستگی مضاعفی برجا میگذارد. فاتحه مع الصلوات
روز نهم
در روز نهم دو فیلمی که تماشایشان را در مرکز جشنواره از دست داده بودم در سینماهای مردمی تماشا کردم. خاطره های بامزه اش بماند برای یادداشت کلی بعد از جشنواره. اولی را در سینما آزادی و دومی در اریکه ایرانیان دیدم.
کیفر
فیلمی با ایده ای خوب و جذاب با پرداختی بد. حسن فتحی باز هم فیلمش را از دیالوگ های مصنوعی, موقعیت های اغراق شده, بازی های کاریکاتوری سرشار کرده است. لحن و نکاه فیلم چندگانه و مغشوش است گاهی به سینمای خیابانی نزدیک می شود و گاه به قالب نمایش روحوضی فرو می رود. گاه موقعیت های بکر و ملموس خلق می کند و گاه به انتزاع و فلسفه بافی برای توجیه خط روایت می پردازد. جالب است که حتی موسیقی فیلم هم همچون خود فیلم چندپاره و ناهمگن است. گاهی کمی که دقت کنید تم غریزه اصلی به گوشتان می رسد وبلافاصله در سکانس بعد موسیقی ای به سیاق فیلم های تاریخی و کهنه خواهید شنید. بازی حالا دیگر به شدت تکراری امیر جعفری رسما روی اعصاب است! کیفر لحظه های خوب کم ندارد. ایده جذاب و فکرشده ای هم دارد ولی امان از این تعلقات خاطر استاد فتحی که قصه مدرنش را هم به سررشته هایی نامربوط و نخ نما وصل می کند. پایان بندی قصه مکمل همه بدسلیقگیهای دیگر فیلم است.
پرسه در مه
از آن فیلمهایی است که از نوشتن درباره شان لذت میبرم . فیلمی که تماشایش لذت بخش ترین تجربه جشنواره فیلم فجر امسال را برایم رقم زد. همه چیز این فیلم به غایت و در حد کمال است. فیلمنامه نبوغ آمیز, اجرای بینقص و دل انگیز و… درباره این فیلم بیشتر خواهم نوشت. از آن فیلمهایی است که منتقد را به وجد میآورد و برای تحلیل و نوشتن حریف میطلبد. پرسه در مه تنها فیلم جشنواره امسال است که آرزو می کردم ای کاش خودم آن را ساخته بودم. بدجور به بهرام توکلی حسودیم شد. از صمیم دل تبریک آقای توکلی!
روز هشتم
طهران تهران
اپیزود مربوط به کرم پور جز ترانه پایانیاش ( آن هم فارغ از وجوه بصریاش که بیشتر تکرار بی سلیقه نماهای تکراری است) چیزی برای بازگفتن ندارد…
اپیزود مربوط به مهرجویی هرچند با آثار شاخص و خوب او فاصله بسیار دارد ولی همچنان گرم و سرزنده و پر از لحظههای خاص سینمای مهرجویی است.
طبقه سوم
فیلمی با ایدهای نسبتا جذاب ولی با پرداخت و اجرایی به شدت کلیشهای و سرسری، فیلمنامهای پر از حفرههای منطقی، انتخاب بد بازیگران. طبقه سوم نسبت به فیلم قبلی میرباقری ( دوزخع برزخع بهشت) چند گام به پس و فیلمی به شدت کسالتبار و آزاردهنده است. انگار نمایشنامهای رادیویی است پر از حرفهای شعاری و نتیجه گیریهای زمخت اخلاقی که از قضا فیلمبرداری شده و به نام سینما به خورد ملت داده میشود.
بدرود بغداد
فیلمی سفارشی و ایدئولوژیک که قرار است مثلا نگاهی انسانی در کشاکش جنگ داشته باشد. الگوی کارگردانیاش کپی دقیق و البته قابل تحسین فیلم هایی همچون نجات سرباز رایان و بخصوص فیلم غیر قابل انتشار برایان دی پالما ست که این فیلم اخیر نیز به حضور سربازان آمریکایی در عراق می پرداخت. بدرود بغداد فیلمی کشدار و خسته کننده است و تماشاگر خاص خود را میطلبد که اینجانب عمرا جزو چنین تماشاگرانی باشم!!! فیلمی که همه ایدهها و دستمایههایش برای یک فیلم بین حرفهای، آشنا و تکراری به نظر میرسد و کمتر نکته تازهای در آن به چشم میخورد. با این حال نمیتوان از کنار کارگردانی بسیار خوب آن به خصوص در سکانسهای ابتدایی گذشت.
روز هفتم
دموکراسی توی روز روشن
به نظر میرسد علی عطشانی چنان شیفته اثر قبلی خود، پوست موز شده که ایده اساسی فیلمنامهاش را بار دیگر تکرار کرده است. پوست موز به جز ایده اش که البته فقط برای سینمای ایران تازگی داشت و ایده بسیار فرسوده و دستمالی شدهای بود و به جز خط کمرنگ طنز که خیلی جاها به لودگی و بیمزگی میزد چیز دیگری نداشت. دموکراسی تو روز روشن هم جز تکرار ایده و داستانکهای انبوه فیلم های جنگی ایرانی و ایدههای طنز تکراری چیز تازه ای ندارد. به صرف طعنه و کنایههای فیلمهای معترضنما و در عین حال ارزشی(!) و با یاری جستن از جلوههای دیجیتال و بازیهای بصری نمیتوان فیلمی درخور اعتنا خلق کرد. به همه کاستیهای فیلم حضور غیر قابل توجیه و بیهوده و فرصت طلبانه محمدرضا گلزار و نیکی کریمی را باید افزود که این دومی عملا کارکرد دراماتیکی هم ندارد و نیمه کاره رها میشود. دموکراسی تو روز روشن اسراف بیرحمانهای در سرمایه است و فیلمی نازل و غیر قابل توجه است.
هفت دقیقه تا پاییز
قصهای ساده و روان، پرداخت مناسب و جذاب کاراکترها، فیلمنامه قابل قبول و حساب شده، لحظههای درخشان و بده بستانهای دلنشین در سکانس های رویارویی شخصیتهای قصه، کارگردانی دلپذیر و درست و یک فروند پسر بچه تپل بسیار بامزه و عالی، با حضور درخشان و تحسین برانگیز هدیه تهرانی، همه و همه هشت دقیقه تا پاییز را از یک فیلم متوسط زودگذر و نه چندان ماندگار فراتر نمیبرند، به جز پایانبندی بسیار بدسلیقه و نادرست فیلم که آسیبی جبرانناپذیر به ان وارد آورده، دلیل اصلی در میانه ماندن فیلم در ایده اساسیاش است که همچون بسیاری از فیلمهای دیگر جشنواره امسال کمترین بداعت و خرده ذوقی در آن نیست. واقعیت تلخ این است که در اغلب موارد حتی یک کارگردانی و اجرای درخشان نیز نمیتواند یک فیلمنامه متوسط با موقعیت ها و ایدههای کاملا تکراری را به فیلمی مهم و بزرگ بدل کند.
روز چهارم و پنجم و ششم
صد سال به این سالها
میتوان ایرادها و کاستیهایی برای فیلم سامان مقدم برشمرد ولی صد سال به این سال ها فیلم دل است، آینه روزگار سپری شده ما مردمان سالخورده است. مردمانی که جز رنج و غم هیچ در چنته ندارند. سامان مقدم برهههای تاریخی را به شیوه قصه مادربزرگ ها کنار هم چیده و تلاش چندانی هم برای پیچیده نمایی و ترکیب سازیهای پر طمطراق به کار نبسته است. با این فیلم گریستم. گریستنی که به کار این روزگار نامراد بدجور میآید. تحلیل چنین فیلمی برایم دغدغه مهمی نیست. این فیلم را دوست دارم و به همه مشکلات و ایجازگریزیهایش آگاهم ولی این فیلم ، مهمتر از این حرف هاست. دلیل توقیفش هم چیزی جز این نیست.
لطفا مزاحم نشوید
اولین فیلم مستقل محسن عبدالوهاب به معنای واقعی کلمه سرزنده است. طنز گیرا و تاثیر گذاری دارد. او به خوبی لحظههایی از روزمرگی کسالتبارمان را زیر ذره بین برده و سه داستانک جذاب مدرن – از جهت الگوی دراماتیک داستانگویی ـ را به دنبال هم قرار داده است. فیلم عبدالوهاب با این که تقریبا هیچ چیز تازهای که پیشتر در سینمای خودمان ندیده و نیازموده باشیم ندارد، فیلم قابل توجهی است. نه حشو دارد، نه نابلدی بسیاری از فیلمها را و نه بر شعار و هیجانهای سطحی ناهنرمندانه تکیه میکند. لطفا مزاحم نشوید نه شاهکار است و نه بدیع ولی یک فیلم متوسط خوب خوددارانه و باسلیقه است . همین.
آناهیتا
فیلم آقای حمیدنژاد فاجعهای عمیقا روانخراش است. موضوعی بسیار زمخت و آزاردهنده، فیلمنامهای بسیار بسیار بد و پر ایراد، بازیهای ضعیف، کارگردانی سردستی و باری به هر جهت و … چه چیزی درباره این مضحکه میتوان نوشت؟ اصلا چرا باید وقت را برای چنین اباطیلی تلف کرد؟
بیداری رویاها
همه فیلم در انتخاب موضوع بسیار خوبش خلاصه میشود. به گمانم فیلمساز چنان مرعوب و ذوق زده سوژه داستانش شده که برای شکل دادن ساختار فیلمنامه، شخصیت پردازی و جمع کردن قصه کمترین تلاشی نکرده است.فیلمساز به سادگی موقعیتهای بالقوه قصهاش را هدر میدهد. پایانبندی ساده انگارانه و کودکانه فیلم ضربهای مهلک بر پیکره نیمه جان آن است. این فیلم شاهد خوبی بر این واقعیت است که لزوما یک سوژه خوب به شکلگیری یک فیلم خوب منجر نمیشود.
برخورد خیلی نزدیک
یک فیلم متوسط آبرومندانه از یک منتقد متوسط سینما. میل به متوسط بودن و عدم جسارت و شهامت برای بهتر بودن، خیلی وقتها نه از روی فروتنی که یک ویژگی سرشتی است. انتخاب بازیگران فیلم در حد فاجعه است. بازیها به پیروی از الگوی حاکم بر روابط کاراکترها دقیقا به روال فیلمهای «مکش مرگ ما» و لوس و مشمئز کننده است. لوسی و شکمسیری از همه جای آدمهای توی فیلم میبارد و عمیقا دافعه برانگیز است. آدمها چیزی جز صورتکهایی از تیپهای تکراری و و پوسیده اغلب فیلم های لوکس «مکش مرگ ما» نیستند. با این حال قصه فیلم جذابیتهایی دارد و الگوی روایت فیلم با این که تکرار مکررات است، همراه کننده و دقیق و پازل گونه است. با وجود انتخاب نامناسب بازیگران، اجرای فیلم استاندارد و قابل قبول است. مهمترین مشکل این فیلم این است که همه چیزش متوسط است و خودش هم خودش را جدی نمیگیرد. نه شالوده شکنی ژانر جنایی است که بتوان تغییر لحن پایانی اش را پذیرا شد و نه فیلم جنایی مهمی است که گرهها و رازهای بدیعی را پیش رو بگذارد. برخورد خیلی نزدیک یک فیلم بسیار لوس متوسط با پایانی وصله شده و بد است که به راحتی فراموش میشود.
روز سوم
آل
با وجود کارگردانی بسیار خوب و درخشانش، فاقد یک فیلمنامه و و ساختار منسجم و قصه همراه کننده و پر کشش است. صادقانهترش این است که تقریبا فیلمنامهای در کار نیست… مشکل اصلیتر آل شاید این است که بر خلاف ادعاهای پیرامونی اش، اصلا ترسناک نیست. در هر حال، این فیلم اصلا آن چیزی نبود که فکر می کردیم هست.
هیچ
فیلم رضا کاهانی، فیلم عجیبی است. فیلمی که نشانی از صداقت فیلم قبلی سازنده اش ندارد. فیلمی عمیقا بدبینانه، سطحینگرانه و پوچ گرایانه که جذابیتهایش را در اغراقها و تیپ سازیهای کلیشه ای و شوخیهای زناشویی جستجو میکند و نقطه پایانیاش ادامه منطقی و حتی دراماتیک زمینه چینیها و پراکندهگوییها و مزه پراکنیهای متنش نیست. در فرصتی مناسب اگر انگیزهای برای نوشتن باقی بماند میتوان به این فیلم بیش از این پرداخت، چون اندیشهای در پس خود دارد و ابدا فیلم خنثایی نیست. اندیشهای که البته ژرفای چندانی ندارد. بازی مهدی هاشمی بخصوص در اوایل فیلم، دیدنی است، هرچند این بازی هم یکدست نیست و مثل خود فیلم ناگهان تغییر لحن میدهد. تردید ندارم ساخته شدن فیلمهایی مثل هیچ، چیزی به سینمای رو به موت ما نخواهد افزود و در حد یک دلخوشی شخصی و روشنفکرنمایانه متوقف میشود.
یادداشت بر فیلمهای دو روز اول جشنواره
دو روز از جشنواره گذشته و چون فرصت و رمق چندانی برای طولانی نوشتن ندارم، گذرا به چیزهای قابل توجه این دو روز اشاره میکنم: جشنواره در سالن همایش برج میلاد ( در همسایگی برج میلاد و نه درون برج) برگزار میشود. برای اتوموبیلها پارگینگ در نظر گرفتهاند و از جنبههای رفاهی و پذیرایی به مراتب از سالهای گذشته محترمانه تر و آبرومندانهتر است. کیفیت صدا و تصویر سینمای رسانهها تعریف چندانی ندارد. تصویر با اغماض قابل تحمل است ولی کیفیت صدا اصلا خوب نیست… تاکنون به جز فیلم افتتاحیه بقیه فیلمها دقیقا سر ساعت از پیش تعیین شده اکران شدهاند. برخلاف همه هیاهوها و حرفهای آنچنانی، همه کسانی که هر سال مشتری سینمای رسانهها هستند باز هم حضور یافتهاند و نشانهای از تحریم و این حرف ها نیست ( قابل توجه شایعه سازان). جشنواره امسال در سینمای رسانهها با یک ساعت تاخیر و با فیلم در توقیف مانده ابراهیم حاتمی کیا افتتاح شد.
به رنگ ارغوان
خاطره روزهای خوب حاتمی کیا را تا اندازهای زنده میکند و قطعا فیلم قابل توجهی است. درباره آن بیشتر خواهم نوشت. در فرصتی بهتر.
تسویه حساب
فیلم خانم تهمینه میلانی، به جرات بیمایهترین و ضعیفترین اثر سینمایی ایشان است. فیلم به قدری بد بود که هرگونه تلاش برای نقد آن فقط و فقط تکرار حرفهای پیشتر گفته شده درباره سینمای تک بعدی و سطحینگرانه میلانی است و جز هدر دادن وقت هیچ سود و خیری ندارد. تسویه حساب با انبوهی از بازیگران سرشناس، فقط و فقط به قصد گیشه ساخته شده و درصورت اکران قطعا فروش بالایی خواهد داشت ولی دریغ از اندکی شعور و ذوق …
صبح روز هفتم
این فیلم مسعود اطیابی برای من غافلگیر کننده بود. هرجند نگاه سفارشی برای تحمیل معناگرایی به پایان بندی فیلم ضربه مهلکی زده ولی روایت سرزنده و طنز گیرای فیلم و بازی بسیار خوب شهرام حقیقت دوست در نقش یک زندانی تازه از بند راه شده و کارگردانی و اجرای خوب فیلم؛ نوید روزهای خوبی برای اطیابی میدهد. هرچند ایده فیلم، بکر نیست و بازخوانی نمونههای غربی است ولی بی تردید بازخوانی درست و هوشمندانه و به دقت ایرانیزه شدهای است. حیف از نگاه فرمایشی مرکز گسترش( تهیه کننده فیلم)، که فیلم را کمی از آنچه باید باشد پایین تر کشانده…
دیگری
نخستین تجربه کارگردانی محمد رجمانی یک فاجعه سینمایی مطلق است. همه چیز این فیلم نابلدانه و بد است و چیزی جز هدر دادن وقت و سرمایه و انرژی نیست. بازی فروتن در بدترین کیفیت قابل تصور قرار دارد. او دیگر در قالب مردان روستایی فیلمهای سفارشی به یک کلیشه محض تبدیل شده است. تهیه چنین فیلمهایی چیزی جز واپسگرایی به سینمای سترون و تحمیلی و کسالتبار دهه شصت نیست و استمرار آن، آفت بزرگی برای سینمای ایران خواهد بود. موضوع به شدت کلیشهای و تکراری و بیجذابیت، کارگردانی بسیار ضعیف، بازیهای یکی از دیگری بدتر و فیلمنامهای بیهوده کشدار و مستعمل… و دیگر هیچ.
مقلد شیطان
یک فاجعه سینمایی دیگر. فیلم بی در و پیکری که به سختی میشد باور کرد فیلمنامهاش را حمید نعمت ا… نوشته باشد. در بسیاری از جاها منطق و پرداخت کودکانه فیلم مایه خنده حضار بود. خندهای عصبی که ابدا دلپذیر نیست و ریشه در تاسف و دلزدگی عمیق بیننده دارد.
آتشکار
فیلم توقیفی پر سرو صدای محسن امیر یوسفی متاسفانه آن چیزی نبود که انتظار داشتم. آتشکار فیلمی به شدت فرصتطلبانه است که همه بار کمدیاش را از کنایههای زمخت و نخنمای سیاسی و شوخیهای زیر کمری و سخیف کوچه بازاری میگیرد . این فیلم هم اگر اکران شود بسیار خواهد فروخت. با این حال برخلاف فیلم بسیار بد تهمینه میلانی، آتشکار خالی از ذوق و خلاقیت در فیلمنامه و کارگردانی و اجرا نیست و مشکل اصلیش همان تکیه بنیادین و فراوانش بر شوخیهای جنـسی است که به شکلی غیر قابل انکار به مبتذلترین فیلم های پیش از ۵۷ ( به خصوص فیلمهای نصرت ا… وحدت) پهلو میزند. انتخاب لهجه اصفهانی هم آگاهانه بودن این شباهت را تشدید میکند. بازی فرخ نژاد در آتشکار، همچون نقش آفرینی درخشانش در به رنگ ارغوان، ستودنی و دلنشین است. متاسفانه آتشکار همان گونه تماشاگرش را میخنداند که شوخیها و جوکهای روزانه کوچه و خیابان، بی آنکه عمق و اندیشهای در پس لایههای ظاهریاش باشد. همین.
دو یادداشت پیش از جشنواره
فلسفه ی بازی
دوستی داشتم که دستی در فلسفه و مطالعاتی از این دست داشت. یک روز سرد زمستان که او گرم صحبت درباره فلسفه ی زندگی بود حکایتی نقل کرد که آن را برایتان بازگو میکنم. او گفت:« فکر کن یک روز صبح در اتاق خوابت چشم باز میکنی و از خوب بیدار میشوی. انگار صدای همهمهای گنگ و دور به گوشات میرسد. ناگهان ضربهای محکم به در اتاقت میخورد که تو را ناخواسته از جا بلند میکند. برمیخیزی و در را با احتیاط باز میکنی. در کمال شگفتی میبینی درِ اتاق خوابت به یک زمین بازی فوتبال باز شده است. با حیرت پا به زمین میگذاری. در با صدایی بلند پشت سرت بسته میشود. چند ثانیه بعد توپ با سرعت روی زمین میچرخد و زیر پایت آرام میگیرد، جمعیت هورا میکشد، یکی از بازیکنان که در چند قدمی تو در حال دویدن است شتاب زده فریاد میزند و از تو میخواهد توپ را به او پاس بدهی. هیجان او تو را مضطرب میکند و بی اراده توپ را برای او میفرستی. یک نفر روی پای او تکل میرود و او قبل از زمین خوردن توپ را دوباره به سوی تو روانه میکند. تو توپ را روی زمین میغلتانی و شروع به حرکت میکنی. جمعیت نام تو را فریاد میزنند. تو در حال بازی کردنی. چند لحظه بعد دیگر یادت نیست و شاید هم اهمیتی ندارد که چطور پا به این زمین بازی گذاشتهای. مهم این است که از بازی لذت میبری. تلاش میکنی زیبا بازی کنی. دوست داری در میان غریو و هلهله تماشاگران جایی هم برای نام تو باشد …» دوستم به این جا که رسید کف دو دستش را به نشانه تمام شدن حرفش به هم مالید. اولین واکنشم به حکایت او این پرسش بود که آن را از کجا نقل کرده است. دوستم خندید و گفت خودم ساختمش. بامزه بود مگر نه؟… دوستم را چند سال است ندیدهام. یعنی نیست که دیگر ببینمش ولی حکایتش همچنان در خاطره روزهای زمستانیام باقی مانده است. ما از حضور در بازی، لذتی چندگانه میبریم، هم از نقشی که دوست داریم و تلاش میکنیم به زیبایی ایفا کنیم، هم از توجه و تحسینی که دوست داریم نصیبمان شود و هم از توازن و هارمونی سربرآورده از کار گروهیمان. این تحسین خواستن و شریک شدن در آفرینش زیبایی، گوهر و معنای زندگانی است بی آنکه بدانی چگونه از حیطهای که در آن گام میزنی سر درآوردهای. دنیای هنر و معرفت، چنین دنیایی است. دنیای هنر، ساحت نظر کردهها است بی آنکه حتی خود به درستی بدانند که چه موهبت و چه تقش بزرگ و گرانی در این هستی دارند. هیچ هنری به اندازه سینما محصول هارمونی و هماهنگی یک کار جمعی نیست . تعامل این هنر سترگ با ساحت نقد و تحلیل، همواره بر غنا و ارزش آن افزوده است. شاید در گذر روزگار هیچ هنر دیگری به اندازه سینما پایاپای نقد و تفسیر نبوده است. همه اینها از سرشت تکثرگرای سینما برمیخیزد. تکثری که در لوای رهبری و هدایت کارگردان به وحدتی جادویی میرسد. همنشینی سینماگر و منتقد، فضای بالقوهای برای والایش مکالمه در هنر خلق میکند و جشنواره ها چنین فرصت مغتنمی در اختیار میگذارند. فرصتی که نباید گذاشت هیچ بهانه و دلیل ناهنرمندانهای آن را از بین ببرد یا کمرنگ کند. ساحت هنر فارغ از «ناهنر» است و در کوچه پس کوچههای تاریخ، تنها هنر بوده که قدر دیده و نامش بر ورودی کوچهها و خیابانهای روزگار جا خوش کرده است. هنر، آن رویای زیبا و گریزپایی است که به چارچوب هیچ قابی گرفتار نمیآید و حتی به مقصود و اراده آفرینندهاش چندان وفادار و پایبند نیست چه رسد به مقصود غیر که از جایی دیگر و نگاهی دیگر تحمیل شود. با «معنا»ترین آثار هنری هرگز در سایه القاب و برچسبهای معناگرایانه و حتی به چنین نیتی خلق نشدهاند. کافی است هنرمند، با خودش و با هستی، روراست سخن بگوید و تجربههای راستینش چه از روزمرگی و چه از رویا و کابوس و فانتزی را با دیگران قسمت کند. این جور وقتهاست که سخنی ناگزیر بر دل میِنشیند و معنایی اگر هست، که چه در یک مجموعه هماهنگ و چه در یک کولاژ ناهمگون همواره معنایی پنهان است، بروز و نمود مییابد. دوست دیگری دارم که هر چند سال یکبار مرا و خیلیهای دیگر را به ضیافت نغز و پرمغز خود دعوت میکند. نام او جیم جارموش است. او حکایتی از ساموئل فولر نقل میکند که البته این یکی واقعی است و خودش آن را نساخته است. جارموش میگوید:« وقتی راهروی شوک ساموئل فولر اکران شد در جشنواره ی سن سباستین اسپانیا جایزه انساندوستی را به او دادند. او روی سن رفت و گفت: من جایزه لعنتی شما را نمیخواهم. این یک فیلم انسان دوستانه لعنتی نیست. یک فیلم خیلی اکشن است به همراه ملودرام. جایزهتان را به اینگمار برگمان بدهید… و بدون اینکه جایزه را بگیرد پایین آمد. سال بعد آنها جایزه انسان دوستی را به برگمان دادند.»
مگر اشکالی دارد که هم آثار برگمان را دوست داشته باشیم و هم آثار ساموئل فولر را؟ فارغ از اینکه خودشان، خود را چگونه ببینند؟ ما آنها را دیدهایم؛بازیگرانی که سهم خود را در بازی شتابان روزگار به زیبایی به اجرا گذاشتهاند.
… و طرحی نو در اندازیم
تا جایی که یادم هست در روزهای باقیمانده تا جشنواره فیلم فجر، همیشه نگاهی دوگانه بر اهالی مطبوعات حاکم بوده است. چه زمانی که تنها به عنوان یک خواننده پیگیر مطبوعات سینمایی، مخاطب نوشتههای منتقدان و نویسندگان سینمایی بودم و چه در این زمان کوتاهی که خود در این عرصه قلم میزنم متوجه این حس دوگانه و گاه حتی متناقض شدهام. از یک سو همه سینمایینویسها به خوبی میدانند که جشنواره فیلم فجر و فضای سینمای رسانهها با همه کاستیها و ایراداتش فرصت مغتنم و یکهای برای آنها است تا هم با چشم انداز سینمای ایران در سال پیش رو آشنا شوند و هم اگر تفرعن و یا انزواطلبی احتمالیشان اجازه دهد با همکاران خود دیداری تازه کنند و خارج از عرصه متکلفانه نگارش، دیالوگ برقرار نمایند. از سوی دیگر هر سال چه پیش از شروع جشنواره و چه در روزهای برگزاری آن، سیل انتقادها و بزرگنمایی کاستیها بخش قابل توجهی از انرژی این دوستان را به خود اختصاص میدهد. از این گذشته، به دلیلی که چندان برای نگارنده این سطور مشخص نیست تحلیل و نقد فیلمهای جشنواره ـ هرچند در ابعادی کوچک و خلاصهوارتر از روزهای دیگر سال ـ چندان جایی در نشریات روزانه و بولتنهای زمان جشنواره ندارد و بزرگنمایی حاشیهها و حتی حاشیهسازی توسط بعضی از منتقدان، روال مرسوم و محبوب روزهای جشنواره است. گاهی این حاشیهپردازی ها الگویی پینگ پنگی به خود میگیرد و برای نمونه یادداشت یک منتقد صرفا در گوشه و کنایه و متلک پراکندن به یادداشت منتقد دیگر خلاصه میشود که این خود واکنشی مشابه از طرف دیگر را در پی دارد و گاه این چرخه معیوب تا آخرین روز جشنواره و البته تا ماهها دنبال میشود.
امسال دورنمای جشنواره آبستن حاشیهها و حرف و حدیثهای دیگری هم هست. فهرست اعلام شده از فیلمهای بخش مسابقه سینمای ایران – که خوشبختانه انگار دیگر دست از سر عنوان سودای سیمرغ برداشتهاند ـ بسیاری از نامهای مهم سینمای ایران را در برندارد. برخی از فیلمسازان صاحبنام، به دلیل( بهانه؟) تمام نشدن مراحل فنیشان فیلمشان جایی در این لیست ندارند. برخی دیگر همچون کیمیایی پس از سالها نادیده گرفته شدن در داوری جشنواره قید حضور در جشنواره را زدند و فیلم را پیش از آن به اکران سپردند. برخی فیلمها هم در کمال شگفتی و بنا بر اعلام هیات انتخاب، شایستگی کیفی حضور در بخش مسابقه را نداشتند و دلیل نظارتی، ممیزی و … برای حذفشان وجود ندارد! برای کسی چون نگارنده که دانستههایش محدود به متن همین خبرها و نظرهای رسمی است و از فرامتن اخبار چیزی نمیداند به راستی شگفتی برانگیز است که سن پترزبورگ بهروز افخمی شایستگی کیفی حضور در بخش مسابقه را ندارد . این شایسگی کیفی لابد همان چیزی است که خیلی از فیلمهای راه یافته به این بخش دارند! در هر حال فهرست فیلمهای در نظر گرفته شده برای جشنواره بیست و هشتم نه کنجکاوی برانگیز است و نه قانع کننده.
مرادم خرده گیری دیگربار بر این نکتههای آشنا و آشکار نیست، میخواهم با علم بر همه کاستیهای پیشاپیش جشنواره امسال، به نکتهای اساسی اشاره کنم. واقعیت این است که کار نقد و تحلیل سینما ارتباط چندانی به پروپاگاندای رسانهای و ژورنالیستی ندارد و چه بسا از میان فیلمهایی که انتظار چندانی برای خوب بودن برنمیانگیزانند شاهد آثاری شایان توجه و ارزشمند باشیم. شاید ترافیک پایین نامهای پر طمطراق در جشنواره پیش رو باعث شود که فرصت مناسب و فضای آرامتری برای تحلیل واقعی همین فیلمهای موجود ایجاد شود. در چنین فضایی کسانی که رونق قلمشان در حاشیهسازیها و کلنجار رفتن با نامهای معتبر سینما است و شیفته چنگ زدن به پرسونای فیلمسازان صاحب سبک و کلاس – چه خوب و چه بد ـ هستند، قاعدتا مصالح کمتری برای زردنویسی دارند مگر اینکه خود همت کنند و زمینههای تازهای بیافرینند که البته چندان هم دور از ذهن و امکان نیست. زردنویسی حد و مرز و قلمرو خاصی هم ندارد و فارغ از پیشینه یک منتقد سینمایی است. یک منتقد فرهیخته هم میتواند گاهی خود را در حد و اندازه های یک فرد عاری از شرافت و ادب پایین بکشاند و حتی قومیت یک یا چند فیلمساز را به سخره بگیرد و با افتخار آن را تیتر مطلب زرد خود کند. وقتی منتقد سینما ستارههایش به فیلمها را نه فقط در واکنش به متن اثر ـ فیلم ـ که بر پایه مناسباتی فرامتنی اعطاء میکند و سرسختانه برای به اوج رساندن و یا به حضیض بردن یک فیلم شرافت قلم را به ثمن بخس میفروشد ارج و جایی برای تحلیل هنر باقی نمیماند. همکار بزرگوار، آقای مهرزاد دانش در یادداشتشان در همین روزنامه، به درستی به جایگاه منتقد و سینماگر و لزوم حفظ شأن نقدنویسی اشاره کردند. درست است که نقدنویسی سینما اجر مادی و معنوی چندانی در کشورمان ندارد ـ یا اگر روراست باشیم اصلا ندارد ـ ولی جایگاه منتقد چه در نزد مخاطبان سینما و چه نزد همان سینماگرانی که به ظاهر منتقدان را انکار و تکفیر میکنند جایگاهی قابل اعتنا و غیر قابل چشمپوشی است. جشنواره فیلم میتواند فرصتی باشد که فارغ از همه زردنویسیهای غیر قابل اجتناب، فضای گفتگو و اندیشه در حوزه تحلیل سینما شکل بگیرد و راهکارهایی برای گسترش تعامل پویا و همنشینی بیشتر فعالان این عرصه ارائه شود
برچسبها: جشنواره فجر, رضا کاظمی, فیلم فجر
مینی بلاگ - افاضات روزانه
نوشته اتفاقی
آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
- داستان کوتاه: روی ریل
- خوش به حالت تکه سنگ
- Breaking the waves
- یادداشتهای جشنواره فجر بیست و هشتم
- رهآورد من از جشن منتقدان سینما
- یه روزگار سرد غم گرفته
- نقدی بر محاکمه در خیابان
- داستان کوتاه - دن ایسیدرو
- به یک جرعه لالایی میهمانم کن
- صدا، دوربین، حرکت
- این خانه سیاه است
- کفتر مرده
- داستان کوتاه - محرمانه
- بخشی از یک فیلمنامه نیمه بلند
- شعری قدیمی
Blogroll
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- گفتگو با علیرضا رئیسیان سازنده فیلم چهل سالگی
- نگاهی به برف و سمفونی ابری نوشته پیمان اسماعیلی
- گفتگو با کارگردان فیلم آتشکار
- روزنوشت جشنواره: یادداشت بر دو فیلم
- روزنوشت جشنواره فیلم فجر: یادداشت بر دو فیلم
- نظر سنجی آدم برفیها برای بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر
- روزنوشت جشنواره فجر: یادداشت بر سه فیلم
- روزنوشت جشنواره فجر: یادداشتی بر هفت دقیقه تا پاییز
- روزنوشت جشنواره فجر: یادداشتی بر فیلم طلا و مس
- روزنوشت جشنواره ۸۸/ تهران،طهران و پرسه در مه
- روزنوشت جشنواره فجر : یادداشت بر دو فیلم
- روزنوشت جشنواره ۸۸
گزین گویه
دست بردار ازین هیکل غم / احمد شاملو
بالاترین امتیازها
- پیشنهاد فیلم




(5 out of 5) - گنجینه من




(5 out of 5) - موسی : فیلمنامه بلند مشترک من و امیررضا




(5 out of 5) - نقدی بر مستندی درباره رومن پولانسکی




(5 out of 5) - کنشمندی روایت: حضور امر غایب




(5 out of 5) - بشنو تو این حکایت ۲




(5 out of 5) - خدایا یه معجزه بفرست




(5 out of 5) - دسته کلید پوسیده زندانبان




(5 out of 5) - نقدی بر محاکمه در خیابان




(5 out of 5) - خوش به حالت تکه سنگ




(5 out of 5)
