ادبیات

چرا داستان نوشته می‌شود؟

 

 

این نوشته‌ی قدیمی مربوط به پنج سال قبل است که با یک بازنویسی مختصر  آن را در قالب پست‌ این روزنوشت بازنشر می‌دهم . آن وقت‌ها از سر خامی جوانی ویرم گرفته بود متنی بنویسم که واژه‌ی عربی تویش نباشد. با این‌حال یک واژه‌ی عربی توی نوشته‌ی زیر هست، برای سرگرمی هم که شده پیدایش کنید.  

—–

 

چرا داستان نوشته می‌شود؟ این پرسشی بنیادین است و نیز بیهوده. پرسشی که پاسخ آن گشاینده‌ی رازهای بسیار و لایه بردارنده از پیاز سوزناک و اشکباری است که در پس واپسین لایه‌اش هم «هیچ» نیست. به هر روی دست کم از رهگذار این پرسش، بر تخته سنگ سردابه‌ی کالبدشکافی می‌توان چیزکی به یادگار گذاشت.

 

داستان نوشته می‌شود تا «نوشته» برجا بماند و این شایسته‌ترین، خردمندانه‌ترین و نیز «بزن‌ در رو» ترین پاسخ چنان پرسشی است. چرا «نوشته» بماند؟ چون نگارنده‌اش چنین می‌خواسته است. چرا نگارنده می‌خواسته نوشته از خود بگذارد؟

 

گمانه‌هایی در پیچاپیچ نیمکره‌های مخ وول می‌خورند:

 

انسان می‌هراسد از این که همیشه و با هر دم و بازدم زندگی‌اش از دست می‌رود، گم می‌شود، گم می‌شود در درندشت آمد و رفت گشتاورها، در دلواپسی‌های ناکارآمد روزگار که هیچ چیز از خود به جا نمی‌گذارد، در سایه‌ی بی روزن مرگ…

 

انسان می‌خواهد از خود به یادگار بگذارد تا مرگ را نادیده بگیرد. تا هراس خود از مرگ را فرافکند. تا همیشه «باشد». در فرومایه‌ترین چاره اندیشی برای جاودانه شدن، انسان‌ها بچه می‌سازند و به سرنشینان زمین می‌افزایند تا از این راه ماندگار شوند. آن‌ها نام پدران و مادران درگذشته‌شان را بر فرزندان خویش می‌نهند تا شکوه یاد سرپرستان روزگار خردسالی خود را همیشگی کنند، چون هنوز هم با زنده نگاه داشتن نام آن‌ها حس ژرف کودکی و وابستگی به یک سرپناه را لاپوشانی می‌کنند. اگر مردی نتواند پسر بسازد افسرده و دلخون می‌شود زیرا بر این باور است که نام اهورایی خانوادگی‌اش از زمین رخت برخواهد بست. چنین نگرش جانورانه‌ای هرچه هست ساز و کاری است برای نادیدن و فرافکندن مرگ، برای  رویارویی با ترس از نیستی. آن دسته از آدم‌ها که کوره‌شان کور است ولی آش‌شان شور، با برجا گذاشتن ساختمان دبستان و بیمارستان و… می‌کوشند جاودانه شوند. آری، گاهی داستان از این رو نوشته می‌شود که نویسنده‌اش می‌خواهد جاودانه باشد.

 

دلشوره‌ی دیگری هم هست که به نگارش داستان می‌انجامد؛ گاهی آدمیزاد می‌پندارد که آزموده‌ای ویژه و یکه در کالبد و روانش خانه کرده است و چه خوب می‌شود که آن‌ را با دیگران در میان بگذارد و دریافت خود را با دیگران بخش کند؛ دریافتی که می‌تواند یک جور نوستالژی باشد یا داستانی از دلدادگی، ترس، پادرهوایی، رازگونگی و… در این دیدگاه، نویسنده کمتر به خود می‌اندیشد و آنچه می‌خواهد بگوید برایش ارزشمند است، نه جهانگیر کردن نام.

 

آدمیان دوست دارند پاس داشته شوند، در همین زندگی زمینی خود، پیش از مرگ. در همین چند دهه زندگی پر از رنج و گِره. هرکس به راهی می‌زند تا شناخته شود و دیگران از او یاد کنند. چه خوب‌تر که به نیکی و گرامیداشت و نه چندان بد اگر گیریم به ریشخند و خوارداشت که بهایی است که گاه در برابر شناخته شدن باید پرداخت و هستند کسانی که از این شیوه‌‌ی نابکارانه رویگردان نیستند. گروهی اندک این‌گونه داستان‌نویس می‌شوند تا ستایش ببینند.

 

داستان نوشته می‌شود چون گاهی نویسنده‌اش اگر ننویسد دق‌مرگ می‌شود. گاهی نوشتن نیکوترین راه برای گریز از چالش‌ها و سردرگمی‌های روان است. گاهی بایسته است آدم گذشته‌ی خود را باز آورد و بنویسد تا شاید از آن‌ رهایی یابد؛ همچون هیپنوتیزمی که پاره‌های تاریک و رازآلود گذشته‌ی آدمیزاد را رمزگشایی و دود می‌کند. این رویکرد به نوشتن، گوشه‌ای درمانگرانه در دانش روانکاوی است.

 

داستان نوشته می‌شود چون باید نوشته شود. چون تنها داستان است که کارنامه‌ی روزگار و پیشینیان را می‌نویسد و هر آن‌چه انسان، چشم بسته از روزگارانی که بر زمین رفته می‌پذیرد کار همین داستان‌ها است؛ داستان‌هایی که گاه به کارگیری نیم جو خِرد، دروغ بودن‌شان را فریاد می‌زند.

 

گاه سخنی را به هیچ زبانی نمی‌توان گفت. باید با نیش و گوشه‌ در آمیخت تا از دیوار قدغن‌ها گذشت. هرجا سخن گفتن چندان روا  نیست داستان، میانبری است برای سخن گفتن.

 

در امروزی‌ترین رویکرد، داستان فرآمده‌ای است از چندین و چند داستانک پادرهوا که از دستنوشته‌های درهم روزانه و یادداشت‌های گیج و گنگ سپیده‌دم تا خوابزدگی‌های نیمه شب، گردآوری و به روشی دیجیتالیزه ویرایش می‌شود. این پاره نوشته‌ها پس از تایپ شدن پس و پیش می‌شوند( همچون سکانس‌های یک فیلم بر میز مونتاژ) تا پیرنگ داستانی شکل بگیرد. این داستانک‌ها هرچند برای داستان بودن نوشته نشده‌اند ولی، داستانی با همه‌ی ویژگی‌های زندگی این روزگار و گاه نوشته‌هایی شگفت را برمی‌سازند.

 

داستان، امروز هم که رسانه‌های دیداری و شنیداریِ فراگیر، برنامه‌های فله‌ای/ گله‌ای به آسمان پرتاب می‌کنند، رسانه ای یکه و بی مانند است و نیز یکی از بهترین راه‌های آموختن و سرگرم شدن.

 

هر داستان، آزمون جهانی است که شاید نیازموده‌ایم. ما ناخودآگاهانه دوست داریم با کنش‌های داستان همدست شویم تا از همانندسازی خود با قهرمان داستان و از پرسه زدن در بزنگاه‌های پر ازشور یا دلشوره، سرگرم شویم.

 

ویژه‌ترین ویژگی داستان، نیازمندی و وابستگی بی چون و چرایش به توانایی ایماژسازی و برساختن یک اتمسفر در پندار خواننده است. از این‌روست که همگان نمی‌توانند داستان‌خوان خوبی باشند. خواندن دیگزگون از تماشا کردن و شنیدن است، نیازمند پرورش ویژه ای است که منش انسان امروزی از آن گریزان است.

 

من این‌گونه می‌اندیشم: داستان می‌خوانم تا با بازسازی آن در اندیشه و پندارم دمی دلپذیر برای خود بیافرینم، همین… و داستان می‌نویسم تا دیگران بخوانند و خوش بگذرانند. این کمترین کاری است که برای کسانی که نمی‌شناسم‌ و دوست‌شان دارم از دستم ساخته است. آن‌ها که دوستشان ندارم همیشه همین دور و برها پرسه می‌زنند.

 

پی نوشت:

 

کلید دریافت نوشته‌ی بالا ریشه‌ی یکسان واژه های زیر است:

history، story,اسطوره

 

 

 

 

برچسب‌ها: , ,
دوشنبه, خرداد ۳۱م, ۱۳۸۹ ادبیات بدون دیدگاه »
 

مینی بلاگ – افاضات روزانه

منتظر مطالبتون درباره‌‌ي سکانس آخر نفس عمیق هستم. یادتون رفت :-)

نوشته اتفاقی

آرشیو موضوعی

تبلیغات فرهنگی شما پذیرفته می‌شود.


گزین گویه

جفنگیت، اولین حقیقت و اساسی ترین مفهوم است/ آلبر کامو

بالاترین امتیازها

آرشیو ماهیانه

31383 بازدید کننده در کل
33 بازدیدکننذه امروز
524 بازدید از این صفحه
182385 کل بازدیدها
86 بازدید امروز
آوریل 1, 2009 تاریخ شروع آمارگیری