به یک جرعه لالایی میهمانم کن
یک
گاهی چیزی در گوش آدم سنگینی میکند و تا به یاد نیاوری از شرش راحت نمیشوی. گاهی هم چیزی روی دلت(یا توی مخت) سنگینی میکند و تا نگویی رها نمیشوی. سر قضیه مجله فیلم و بعد از چاپ نشدن نقدم بر محاکمه در خیابان هرچند گلایههایی که نوشتم در همان لحظه کمی خیالم را آسوده کرد ولی الان حس خوبی برایم ندارد و روی دلم سنگینی میکند. به نظرم علنی نکردن یک ماجرای حرفهای معمول آن هم با نشریهای که راهگشای کار مطبوعاتی و سینماییام بود و جایگاه دوستانی تازه در زندگیام، خیلی متمدنانهتر از گلایه در فضای مجازی بود. رفتارهای هیجانی هرچند در کوتاه مدت تسکین دهنده اند ولی فقط منجر به کدورت و بدتر شدن اوضاع میشوند و شرایط شکار ماهی از آب گل آلود را هم برای برخی فراهم میکنند. واکنشهای سریع و هیجانی اغلب اشتباهاند. هرگز از اذعان به یک اشتباه نهراسیدهام. هراس من باری همه از دلتنگیها و تنهاییهایم بود … کاش همه ما از واکنشهای سریع و احساسی تا میتوانیم پرهیز کنیم. من، شما ، ایشان. چون راستش را بخواهید این دنیای سمج و بدکلهای که من میبینم به این زودیها به پایان نمیرسد . دست کم نه در سال ۲۰۱۲/ پس زنده باد زندگی و دیگر هیچ.
دو
زمستان سال قبل با یک دوست سینمایی درحال پرسه زدن با اتوموبیل بودیم. از هر دری حرف زدیم. بحث وضعیت اسفبار فرهنگ و سینما پیش آمد. گفتیم چند ماه بعد انتخابات ریاست جمهوری است و خدا کند این بار هر اتفاقی که میافتد به نفع وضعیت فرهنگ و از جمله سینما شود، اوضاع کتاب بهتر شود و بازار فرهنگ از این رکود و نکبت دربیاید. از آن روز یک سال گذشته است و تقریبا فرهنگ هزار پله بیشتر سقوط کرده. همه انگیزهها و دلخوشیها در حوزه سینما و ادبیات و موسیقی و … بر باد رفته و با هیچ تلقین و خود فریبیای هم نمیشود منکر وضعیت ویران و درب و داغانش شد و چشم انداز بهتری را تصور کرد. دو سه هفته دیگر جشنواره فیلم فجر قرار است آغاز شود. این بار دست به دامان فیلمهای توقیفی شدهاند تا مگر رونقی به جشنواره بدهند. ناچارند. مگر چند فیلم در این سال پرآشوب لعنتی ساخته شده است؟ اصلا در این بلبشو دل چه کسی به حال فرهنگ میسوزد؟
جشنواره فیلم فجر تنها دلخوشی اهالی سینماست. ولی دل خوش سیری چند؟ امسال واقعا به خاطر شأن و منزلت سینماگران و اهالی رسانه جشنواره را به فضای ایزوله برج میلاد میخواهند ببرند؟ نباید زود قضاوت کرد. شاید هم حسن نیتی در کار است. رفع توقیف فیلمهایی مثل آتشکار، به رنگ ارغوان و … به هر دلیلی که باشد یک جور دلخوشی کودکانه است. ولی دل خوش سیری چند؟
سه
محسن مخملباف یکی از فیلمسازان محبوبم بود. تا گبه. هنوز هم هست. هنوز هم فیلمهای ارزشمندش در خاطره سینمای ایران و حتی جهان میدرخشند.: بای سیکل ران، دستفروش، عروسی خوبان، نوبت عاشقی، هنرپیشه، ناصرالدین شاه آکتور سینما، گبه، نون و گلدون، سلام سینما و … مخملباف اخیرا پا به عرصه تازهای گذاشته که ثابت میکند ساحت هنر و سیاست چقدر از هم دور و آشتی ناپذیرند. این قلمرو زلالی و پاکی کجا و آن عرصه پلشتی و عفن کجا؟ یادمان باشد که چه کسانی سیاست روز دنیا را میچرخانند؛ سارکوزی، اوباما، برلوسکونی، پوتین و … یکی از دیگری عوضی تر و تهوع آورتر. هنرمند را چه به سیاسی بازی؟ هنرمند نابترین اندیشههایش را هم باید در قالب هنرش به دنیا عرضه کند. یک بار دیگر سکانس اتوبوسِ فیلم ابدیت و یک روز تئو آنجلوپلوس را ببینید.با آن نغمه جادویی. حیف که سرعت اینترنت مافنگی ما اجازه نمیدهد که این سکانس های معرکه را همین جا با شما قسمت کنم. نگاه کنید به آن جوان دانشجوی خسته که در میانه راه سوار میشود و همان جا خوابش میبرد . تئوی بزرگ برای جوان زیباترین لالایی را میخواند.
دعوت مخملباف سابقا چریک به مهر و آشتی را در فیلم زیبا و تاثیر گذار نون و گلدون به یاد دارید؟ همان مرد هنرمند امروز بر طبل خشونت میکوبد. دنیا را چه شده است؟ ما همچنان به مهر و آشتی نیاز داریم. در برابر فلز سرد و ذهنهای سنگی، هنوز و همچنان محبت است که چاره گشا و کیمیاست. تاریخ راه خود را دقیق و بی رحمانه از مسیر دیالکتیک خود به پیش خواهد برد. در این میان تنها عشق است که از فاجعه تیغ برهم کشیدن انسانها جلوگیری میکند. یادتان باشد همه انسانها نقطه ضعفی دارند که در عین حال مهمترین نقطه قوتشان است. انسانها همه انساناند. دیر یا زود وجدان هر انسانی از خشونت و نفرت به درد میآید. بی سوخت و سوز ، فقط دیر یا زود. دیگران را به مهر و عشق دعوت کنید. از دامن زدن به خشم و عصبیت بپرهیزید. این ندای بلند زمانه است.
فیلم نقطه ضعف محمدرضا اعلامی را بسیار دوست دارم. تماشایش را به همه شما خوانندگان این روزنوشت توصیه میکنم. از شاهکارهای بی تکرار تاریخ سینمای ایران است.
چهار
پایان بندی درباره الی را بسیار دوست دارم. حسن تصادف شگفت انگیزی است که اصغر فرهادی نازنین قطعهای به نام آهنگی برای الی پیدا کند و برای پایان بندی فیلمش به کار ببندد. چه آرامشی دارد این موسیقی . آرامشی که البته همچون پایان خود فیلم در آن هیچ اطمینانی موج نمیزند. در یادداشت زمان جشنواره درباره این پایان چنین نوشتم: کارگران همچنان مشغول کارند.
درباره الی را چند بار دیگر روی سی دی دیدم و باز هم فیلم محبوبم نشد ولی چند سکانس پایانیاش از جایی که صابر ابر وارد میشود تا همین عنوان بندی پایانی قطعا از بهترین نمونههای سینمایی در سینمای ماست. صابر ابر کیمیایی است برای سینمای ایران. سعید قطبی زاده بعد از تماشای فیلم در جشنواره جمله جالبی گفت: صابر ابر، کوین اسپیسی فرهادی است.آخر فیلم هفت فینچر عزیز را به یاد دارید؟ به تیتراژ پایانی الی نگاه کنید:
و صابر ابر
امیدوارم سرعت اینترنتتان یاری دهد این پایان زیبا را یکبار دیگر همراه با من ببینید.
برچسبها: ابدیت و یک روز, تیتراژ درباره الی, جشنواره فجر, صابر ابر, محسن مخملباف
۴۰ نظر برای به یک جرعه لالایی میهمانم کن
دیدگاهی بنویسید
مینی بلاگ – افاضات روزانه
نوشته اتفاقی
آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
- رهایم نکن
- موفق باشید آقای گورسکی!
- پردهها
- دربارهی مستند چامسکی و شرکا
- چند تکه شعر
- درستتر بنویسیم
- ملاحظاتی بر نقد سینمایی(۲)
- در باب دوستی
- دربارهی صبح روز هفتم مسعود اطیابی
- یک فریدون در هیچ جای جهان شعبه ندارد
- تکههایی از سر دلتنگی
- میخواهم منتقد یا فیلمساز شوم
- فیلمهایی که باید ببینید(۳)
- قصهی روبن
- قطره بارانم…
Blogroll
گزین گویه
سکوت، تقوای احمق هاست / فرانسیس بیکن
بالاترین امتیازها
- نقد فیلم درباره الی (+157 rating, 35 votes)
- رهآورد من از جشن منتقدان سینما (+134 rating, 27 votes)
- فیلمهای محبوب (+90 rating, 24 votes)
- به یک جرعه لالایی میهمانم کن (+51 rating, 11 votes)
- صدا، دوربین، حرکت (+44 rating, 9 votes)
- گنجینه (+36 rating, 11 votes)
- نان،عشق،دوغ گازدار (+32 rating, 16 votes)
- پاسخ من به امیر پوریا (+29 rating, 8 votes)
- ترانهای با صدای خودم (+28 rating, 12 votes)
- فقط نفس بکش (+27 rating, 6 votes)




سلام آقا رضا…
معلوم است هنگام نوشتن این پست دل پری داشتی.
به هر حال خیلی از حرفهای دل ما رو هم زدی….
پاسخ: نه عزیز. ابدا دل پری نداشتم. خیلی هم خوش میگذره. خوب شد حرف دلتو زدم چون اگه حرف دلتو نمی زدیم یحتمل ستاره منفی میدادی.
;-(
سلام آقا رضا،
آقا رضا مَعروفی،معروفی! چیه غایم می کنی؟ نمی گی چی شده ، باز قهوه تلخ می خوری و بهمن کوچیک و با این حرفات ناخون می کشی رو عصاب ما؟ نمی بابا لامسب این کهاین جوری لهش می کنی بابا آدمِ گئشت داره پوست داره خون داره احساس دارِه، بابا آدمه ، نمی گم سرب کلامتُ بزن تو مغزم ، تا سه که بشمری فقط شمردی همین ، رمان هم خوب می خونم ، داستانم می گم ولی از اونجایی که هیچ شنونده ایی نداره قسمت گرمای مردم ِ خیابون خوابِ ،اَکت هم بلدم بکنم تو نقشو بیار یه جوری بازی می کنم که فقط بازی کرده باشم
.
.
..
.
کی گفته اینجا فقط شما می توانید دلتنگی هایتان را بنویسید و ما خرده بورژوا ها فقط بگیم به مالیسم معتقدیم و همین؟
سلام رضاجون
مثل اینکه از کنار همه چیز باید با سرعت گذشت
گفتم بعد دو روز میام کلی مطلب درباره فیلمهای کیمیایی از بچه ها میخونم اما…
تو میگی هر کی راجع به هر فیلم کیمیایی که خواست بنویسه بعد دعوا سر اینه که راجع به کدوم فیلم بنویسیم. حیف شد فرصت خوبی بود
اما راجع به این پست:
۱- قضیه مجله فیلم همه جا صداش دراومده. هنوز
راجع بهش بحث میشه و اگه تو هم نمیگفتی که نقدت رو حذف کردن باز هم معلوم بود که انتخاب نقدهای محاکمه… بوداره. اتفاقا دیشب برای اولین بار فیلم نگارو خریدم و نقدت رو خوندم و خوشحال شدم از اینکه نگذاشتی احساسات بیش از حد بهت غلبه کنه.
۲- هر سال میگیم امسال دیگه جشنواره حال نمیده و حسش نیست و…. اما آخرش؟
وسوسه سینما از شیطان قویتره
۳- کسی که حاضر نبود بقول خودش در یک لانگ شات با فیلمسازان قبل انقلاب عکس بگیره ببین به کجا رسیده. اما یه دوره ای از فیلمسازیش رو من هم خیلی دوست دارم. مخصوصا بایسیکل ران و ناصرالدین شاه آکتور سینما و دست فروش و هنرپیشه(جمله اول فیلم یادته؟ آنکه میگرید یک درد دارد و آنکه میخندد هزار و یک درد)
اما نقطه ضعف دیگه از اون فیلماس که گیر آوردنش دل شیر میخواد. بابا ردپای گرگ رو بچه ها نمیتونن گیر بیارن اونوقت نقطه ضعف رو چه جوری گیر بیارن؟
۴- اما درباره الی……
اولین بار اسمت رو توی شماره اسفند پارسال مجله فیلم دیدم و خیلی برام جلب توجه کرد که میون این همه عاشق سینه چاک فیلم یه نفر محکم وایساده و میگه فیلم فیلم خوبی نیست. خوشحالم که اقلا یک سکانس فیلم تونسته برات جذاب باشه و این روند ادامه داشته باشه تا الی بشه یکی از فیلمای محبوبت. حتما برای همه پیش اومده که فیلمی رو میبینن و با خودشون میگن فلان جای فیلمو اگه کارگردان یه طور دیگه میساخت بهتر میشد حالا بعضی وقتا میگیم یه طور دیگه بعضی وقتا خودمون یه ایده توی ذهنمون داریم اما به قول یکی از دوستان الی واقعا هیچ جایی برای این تفکر نداره
پاسخ: مجله فیلم مثل یه خونه س برای من. دوستای خوبی دارم اون جا. آقایان گلمکانی و یاری و مهرابی و قطبی زاده و رحمتی و یاشار نورایی و شاپور عظیمی و محمد محمدیان و… مسعود ثابتی عزیز هم بود که متاسفانه رفته و ازش خبری ندارم.نمی خوام دوستام رو از خودم برنجونم. چون ازشون انرژی می گیرم. توی یه خونه هم گاهی مشکلی پیش میاد. منظورم اینه که من به سهم خودم بهتر بود این قضیه رو مطرح نمی کردم.
درباره نقطه ضعف هم باید بگم که فیلمش موجوده توی بازار دی وی دی. جوینده یابنده است. من چون خودم خیلی پیگیر و سرسخت بودم توی راه سینما فکر می کنم حتما بقیه هم باید همون قدر مایه بذارن. کدوم فیلمه که بخوایم و نتونیم پیداش کنیم. اونم توی این عصر طلایی ارتباطات.
واقعا اینی که میگی راجع به فیلمای خارجی صدق میکنه اما ایرانی ها واقعا گیر نمیان تقریبا یک ساله دارم دنبال سرب میگردم پیداش نمیکنم بخاطر همین الان آرشیو فیلمهای خارجی ام بسیار کامل تر از ایرانی هاست. اما راجع به مجله فیلم هنوز هم میگم اگه حرف تو هم نبود بازهم معلوم بود که همه اش یه نقشه اس. بله ما هم مجله فیلمو دوس داریم واسه همین برامون مهمه که چی توش نوشته میشه. اما مگه وقتی اونا با چند نقد مسیر حرفه ای یک فیلمساز رو تغییر میدن به رنجوندن و این چیزها فکر میکنن؟ (پیشنهاد میکنم یک با مقاله هوشنگ گلمکانی با عنوان “غلط کردم امیرو برگرد” رو بخونید تا متوجه منظورم بشید)
یادمه چقدر خوشحال شده بودم که برای حکم پرونده ای تدارک دیده اند و خودم رو برای یه بحث عالی راجع به این فیلم آماده کرده بودم اما جناب طالبی نژاد چنان بحث رو به بیراهه کشوند که …
بخدا بحث سر کیمیایی نیست مسئله اینجاست که اصلا ماهیت نقد و رسالت منتقد چیه؟ نقد آقای راهبر رو بخون و به من بگو که همچین نقدی چه گره ای از سینمای این دوران باز میکنه. آیا صرفا درخواست خداحافظی یک سینماگر از سینما پاک کردن صورت مسئله نیست؟ اینکه بقول ایشان کیمیایی هرسال بهترین فیلم بعد انقلابش را میسازد گفته خود اوست یا برخی از طرفداران افراطی اش؟ بله از یک نویسنده که صرفا نویسنده مطبوعات ورزشی است انتظار زیادی نمیره هرچند که پا در کفش هم کردن خصلت دیرینه ما ایرانی هاست. اما مشکل اینجاست که ما از کسی مثل آقای گلمکانی بعنوان سردبیر این مجله انتظار انتخابهای بهتری داریم. چند ماهی بود نقدهای درباره الی حول این محور صداقت میگشت. بهتر نیست سردمداران عزیز مجله کمی با خودشون صداقت داشته باشن البته اگر نخوان تا آخر عمر مجله به سابقه آن افتخار کنن
پاسخ: والا کار گروهی اصلا آسون نیست مخصوصا در ایران. من خودم یه سایت آدم برفی ها رو پارسال با رفقا راه انداختم وسطش هرکدوم به یه دلیلی زدن بیرون و قالم گذاشتن آخریشون هم دلیل رفتنش این بود که چرا فلان داستان رو حذف کردی . هرچی بهش گفتم این داستان با اون همه هرزه نگاری مناسب سایت ما نیست حالیش نمی شد…. کار گروهی خیلی سخته. مجله فیلم هم تنها نشریه استاندارد سینمایی ماست و من خودم ترجیح می دم نکات مثبتشو ببینم. چیزایی رو که دوست ندارم نمی خونم خب. مثلا همین چیزهایی که همون آقای ورزشی نویس نوشته یا نوشته های بهزاد عشقی و چند نفر دیگه رو ابدا نمی خونم. مثل دیدن اخبار بیست و سیه. آدم عاقل مگه مرض داره چیزی که می دونه نیت پشتش چیه رو بخونه و سوهان بکشه به عصب خودش؟ من پونزده سالیه که هر سال یه هفته مونده به عید همه شماره های مجله فیلمو می چینم کف اتاق. شماره به شماره چیزایی رو که دوست دارم ازش جدا می کنم و با یه نظم و ترتیب خاص می چینم و می دم برای صحافی. مجموعه بی نظیری از مطالب فوق العاده همه این سالها دارم . اونایی رو که دوست نداشتم دیگه جلوی چشمم نیستن. شما هم خوبی هاشو ببین. کم هم نیست. خوبیش می چربه.
همون قضیه لنگه کفش توی کویره دیگه بگذریم راستی این سوئینی تاد عجب فیلمی بود تازه دیشب دیدمش. تاثیر عجیبی روم گذاشته راستش از تیم برتون تا حالا فیلمی ندیده بودم این یکی که عالی بود مثل اینکه باید برم بقیه فیلماش رو هم ببینم. چه بازی ای میکرد این جانی دپ. فقط نمیدونم چرا خونهای توی فیلم انقدر رقیق بود. بیشتر شبیه خونابه بود تا خون. نمیدونم شاید کیفیت نسخه ای که من دیدم اینطوری بود
پاسخ: تیم برتون رو زیاد پایه نیستم هرچند ادوارد دست قیچی شو خیلی دوست داشتم. اینو حتما ببین
سلام آقا رضا…
خوشحالم که نظرت درباره فیلم درباره الی تعدیل شده چون یادمه تو شماره ۳۹۱ مجله بهش توپیده بودی… و دیگه اینکه امیدواره این حرفات که درباره مجله فیلم زدی شروع یه دوستی خوب باشه…(همفیری بوگارت پشت به دوربین)
.
.
.
آقا رضا میشه یه پستت رو اختصاص بدی به استاد کیمیایی و فیلم های بعد از انقلابش و آسیب شناسی اونها؟؟؟؟
سلام
-دیدیم با بدبختی اما دیدیم.!
-من هم با تداخل سیاست و هنر موافق نیستم به خصوص که گاهی هم این تداخل از طرف بعضی ها یه کم بوداره!
-جواب منو در پست قبلی تون ندادین.گفته بودم اگه ناراحت نمیشین نظری دارم راجع به نقد و منتقدین.بگم؟
-خدارو شکر که یه نفر پیدا شد بگه درباره الی فیلم “خدا” نیست.!
-واقعن این فیلم ها رو از کجا پیدا کنیم؟
پاسخ: سلام. خواهش می کنم. هرچی دوست دارین بگین. ناراحت بشیم و نشیمش هم اصلا مهم نیست.
در مورد فیلم هم پیدا میشه. در سه سوت.
سلا م
به بهمن : آقا سراغ بد کسی رفتی.دیگه باید تا تهش بری .من با اسلیپی هالو شروع کردم که تازه فیلم خوبش نبود .تیم برتن دیگه ته تخیله .فقط تو سیاره میمون ها گند زد البته فانتزی فیلماشو همه حال نمیکنن ولی به نظر من فیلماش بد جوری آدمو قلقلک میدن.انتخاب ویژه :عروس مرده
سلام برهمگی
نظرمن درباره نقدآقارضا(درباره درباره الی…)برخلاف اغلب رفقا اینکه نقدایشون برخلاف تقریبا همه نقدابهترین وواقع بینانه ترین ودرست ترین نقدبود.اولاکه ایشون به فیلم نتوپیده بودن،ثانیابه نظرمن نقاط مثبت فیلمو که ذکرکرده بودن،خیلی واقعی ترودرست ترازنقدای عزیزان مجله فیلم بود.
واسه فیلم درباره الی…حاشیه های ژورنالیستی خیلی خیلی خیلی زیادی به وجوداومد که بسیاربسیاربسیار به فیلم کمک کرد.درباره این فیلم همه به نوعی دچارتوهم محض شدن.بااینکه واقعا کارهای اصغرفرهادی وهمینطورشخصیت خودش واسه من خیلی خیلی جذابه وواقعاطرفدار خودش وکاراشم.ولی متاسفانه نقدایی که درمورد این فیلم نوشته شد،اعصاب منوواقعاخورد می کنه.دراین میون نقد احمدرضامعتمدی که واقعا آخرشه.هروقت که یادم میفته،خندم می گیره.یه جورخنده ازحرص.
آقارضا شمامعروفی،معروفی به اینکه نقدای خیلی عالی وباحال می نویسی.قربون اون بینشت ازسینما.خیلی مشتاقم نظرتودرمورد”سلطان”بدونم.عاشق این فیلمم،ولی متاسفانه بعضی جاهاش یه جورای خیلی متاسفم می کنه.مثلابعضی دیالوگای فیلم اذیتم می کنه.ولی بااین حال واقعا عاشق فیلمم.
پاسخ: ما غلط بکنیم معروف باشیم. خیلی تازه کاریم. درباره سلطان هم من واقعا اون فیلمو دوست دارم. خیلی زیاد. هرچند پدرشو در آوردند از بس حذف و اصلاحیه زدن بهش. درباره این تغییرات کیمیایی همان زمان مطلب مفصلی با عنوان «بر سلطان چه رفت» در مجله گزارش فیلم نوشته بود. دیالوگ های کیمیایی رو اگه دوست نداشته باشی کلی از لذت فیلمو از دست میدی. در نقدی که بر محاکمه در خیابان نوشتم و در فیلم نگار منتشر شده نگاهی به مولفه های سینمای کیمیایی انداخته ام که خواندنش را به تو دوست خوبم پیشنهاد می کنم. اگر فیلم نگار هم گیرت نمیاد یه چند روزی صبر کن می ذارمش همین جا.
آقارضااتفاقا من که عاشق دیالوگای کیمیایی هستم بدجور.لازم نیست مثال بزنم.حکم،اعتراض،همین سلطان و…که دیالوگاش محشرن.ولی تو”سلطان”چندتا دیالوگ هست که بدجوری توذوقم می زنه.
درمورد “حکم”و”سلطان”هم چندتامطلب دارم که تویه کامنت دیگه بگم بهتره.
ویه عرض خیلی مهم دیگه.دیشب برای اولین بارفیلمی ازتارکوفسکی رودیدم:ایثار.واقعا نمی دونم احساسمو چطوری اینجابنویسم.عجب سینمایی داره ناکس.وقتی فیلمو می دیدم،اصلا حس خیلی متفاوتی داشتم.انگارخواب می دیدم.یاچیزی شبیه این.راستشو بخوای یه حس وحشت هم وجودموگرفته بود که دقیقا نمی دونم ریشش کجابود.واقعا سینمای خیلی خیلی خیلی متفاوتی داره.حس ونظرم راجع به تارکوفسکی مثل کارگردانای دیگه نیست.یه احساسی دارم که فکرمی کنم انگار هنرمندیه هم دوره باحافظ ومولانای خودمون .می تونم منظورمو برسونم؟.(البته می دونم بین حافظ ومولاناباهم به دنیا نیومدن)
آقارضالطف می کنی کتابی چیزی درباره تارکوفسکی معرفی کنی برام؟
پاسخ: من فقط کتابی که استاد بابک احمدی نوشته رو میشناسم: (امید بازیافته: سینمای آندری تارکوفسکی) که اونم نثر خیلی ثقیلی داره ولی اگر بتونی نثرشو درک کنی خیلی خوبه.
۱) بحث مجله فیلم بمونه برای آخر کامنت.
۲) درباره ی رفع توقیف ها فکر می کنم اینا همش یه بازیه. اون ضرب المثل معروف رو حتماً شنیدید که به جای این که به یه آدم ماهی بدی، بهش ماهی گیری یاد بده. حالا هم این رفع توقیف ها دردی از سینمای ایران دوا نمی کنه. آقای شمقدری اگه راست می گه، بیاد کاری کنه که این سیستم کثیف ممیزی از سینمای ایران حذف شه. اون وقت می شه بهش دست مریزاد گفت. البته همین کارش هم خوشحال کننده است. اما…
۳) راستش مخملباف رو هیچ وقت چندان دوست نداشتم. غیر از ناصرالدین شاه آکتور سینما و سفر قندهار که ازشون لذت بردم، فیلم دیگه ای ازش ندیدم که بعد از تموم شدنش لذت برده باشم از فیلم. البته سه فیلم مهم از دوران دوم کاریش رو ندیدم: گبه، نون و گلدون و سلام سینما.
۴) بعد از تموم شدن سروصداهای اطراف فیلم درباره ی الی، حالا بهتر می تونم درباره ی این فیلم قضاوت کنم. الآن با اطمینان بیشتری می گم درباره ی الی یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران از دید منه. هر چند عقیده دارم حضورش در جمع ده فیلم برتر منتقدان ایرانی بیشتر حاصل ذوق زدگی و شور و هیجان جمعی بود تا یه تصمیم گیری مستقل و درست.
و اما درباره ی مجله فیلم.
این اواخر چند تا شماره ضعیف از مجله فیلم دیده بودم و نگران شده بودم. ولی تو این شماره برای اولین بار احساس کردم مجله ی محبوبم داره به شعورم توهین می کنه. به خصوص قسمت نقدهای محاکمه د رخیابان. از نقد (نقد؟!!) آقای راهبر که نمی دونم چی بگم. فقط با اطمینان این رو می گم که این ضعیف ترین یادداشتی بود که تا الآن تو مجله فیلم خونده بودم. نوشته ای بی منطق و بی پایه و اساس که مناسب نشریات زرد و درجه چند بود، نه مجله ای مثل فیلم. نکته ی جالب می دونید چیه؟ عده ای مخالف بی منطق سال هاست که دارن می گن دوره ی کیمیایی تموم شده و باید فیلم سازی رو بذاره کنار، ولی تو این ۲۰ سال هیچ وقت نتونستن حتی یک دلیل قانع کننده برای این حرفشون بیارن. محاکمه در خیابان هم که در تهران ۶۰۰ میلیون تومان فروخت تا جواب محکمی باشه به این مخالفا. اما نقد آقای قطبی زاده هم تأسف برانگیز بود. ایشون به جای این که بیاد و منصفانه نقاط ضعف و قوت فیلم رو بررسی کنه و محتوا رو در کتار فرم بذاره و در موردشون صحبت کنه، فقط یه لیست تیزبینانه از ایرادهای فیلم درآورده بود که البته خیلی از اون ها هم عجیب و غیر قابل قبول بودند. البته با بعضی از اون ها موافق بودم. ولی این دلیل نمی شه که نقد ایشون رو قبول کنم. این که راکورد تو یه صحنه حفظ نمی شه، ایراد فیلم هست. درسته. ولی آیا واقعاً ما باید بر اساس چنین مسائلی در مورد خوب یا بد بودن فیلم تصمیم بگیریم؟ آیا شخصیت پردازی مناسب فیلم (که دیگه اوجش درباره ی نکویی بود)، تم اجتماعی قوی، نزدیک بودن قابل ستایش فیلم به اوضاع اجتماعی و حتی سیاسی ما، کند نشدن ریتم فیلم در تمام طول ۹۰ دقیقه، هلی شات های به موقع که گل درشت هم نشدند، ریزه کاری های عالی فیلم که تعدادشون کم هم نیست،موسیقی محشر فیلم، عوض نشدن دنیای مؤلف (کیمیایی) در عین نزدیک شدن او به اجتماع، دوری از اضافه گویی های همیشگی فیلم های کیمیایی که همیشه آفتی برای فیلم هاش بودند، دیالوگ های دلپذیری که هر کدوم کلی حرف می تونن داشته باشن و… از دید آقای قطبی زاده نقاط مثبت فیلم نیستند؟ آیا محاکمه در خیابان یه فیلم سرتاسر ضعیف و بی منطق و… است؟ تعجب می کنم از این نقد.
سلام به همه
در هیچ جای دنیا فیلمسازی ندیدم اندازه کیمیایی راجع بهش صحبت بشه.
توی همین کافه نگاه کنید تا اسمش اومد از چپ و راست کامنت میباره که من به شخصه بسیار خوشحالم که تنور اینجا انقدر گرمه ولی خیلی دوست دارم یه بحثی راه بندازیم که چرا این آدم انقدر پر سروصداست؟
همه اینو میدونن که خودش خیلی این قضیه رو دوست داره اما واقعا ریشه این قضیه کجاست که از قیصر تا حالا کیمیایی مهمترین فیلمساز این مملکت بوده و بیشتر از هر فیلمساز دیگه ای راجع بهش بحث میشه.
چند تا نقد منفی توی مجله فیلم باعث شده که الان توی اکثر وبلاگهای سینمایی بحث روزه.
حتی برخورد منتقدین با فیلم آخر آقای بیضایی هم چنین بازخوردی نداشت. راستی رضا جون جواب رضا جمالی رو ندادی راجع به آسیب شناسی سینمای کیمیایی. بنظرم بهونه خوبیه که بعدش دونه دونه سراغ باقی کارگردانای بزرگ این مملکت بریم تا مشخص بشه نظر بچه ها که عمدتا از نسل جوون هستن چیه چرا فیلمای کیمیایی رو دوست دارن و چرا ندارن.
پاسخ:والا آسیب شناسی از اسمش هم پیداست که کار مفصلیه. ولی اگه بخوام اجمالا سرخط ها شو بگم آسب اصلی سینمای کیمیایی جواد طوسیه!!! شوخی می کنم البته. بسم ا… بحث رو شروع کنید ادامه ش می دیم.حالا حالاها جا داریم برای نوشتن. با بهانه و بی بهانه.
سلام به همه
یه نکته اساسی که تو فیلمای کیمیایی همیشه بوده و هست چیزیه که هم عشاق سینه چاکش باهاش حال میکنن و هم منتقدینش ته دلشون آرزوشو دارن اما روشون نمیشه بهش اعتراف کنن. اونم به نظرم همون چیزیه که آقا رضا تو یکی از نقد هاش به فایت کلاب بهش اشاره کرده و تو تمام فیلمای کیمیایی وجود داشته. سینمای کیمیایی در مضمون به شدت سینمای ارمان گرایانه همه و به خصوص مرد هاست .یعنی ویژگی هایی که همه دوست دارن داشته باشن مثل گرفتن حق ، پایبندی به آرمان ها تا سر حد مرگ و…
منظورم اون حسی هست که تو سالن سینما داری و بغض گلوی آدمو فشار میده ، با خودت میگی ایول اگه منم بودم همین کارو میکردم .اون حس مردونگی که مثلا آدم به باباش احساس غرور میکنه همیشه توفیلمای کیمیایی موج میزنه.کیمیایی از زمان پدران ما تا همین امروز حرف دل مرد ها رو میزنه هر چند که خیلی ها از اعتراف کردن بهش می ترسن اما ته دلشون مطمئنا باهاش موافقن.( به طور مثال اونجا که پای ناموس میاد وسط ) هر چند که ممکنه مثل هر آدمی فیلم هاش ایراد داستانی یا ضعف تکنیکی هم داشته باشه .
یا همین جمع دوستان تو فیلم های استاد واقعا هممون احساس میکنیم چه جمع با حالی و تقریبا همه دوست داریم یه جمع دوستانه با این درجه از مرام و معرفت داشته باشیم چیزی که الان تقریبا کیمیاست.
بحث آسیب شناسی کیمیایی و سینمایش خیلی گسترده تر از اونه که به این سادگیا بشه توضیح داد. الآن مطالبی رو می نویسم که تو ذهنمه. ولی اگه درست و حسابی بهش فکر کنم، خیلی دلایل دیگه هم یادم بیاد.
یه دلیل اهمیت کیمیایی همینیه که امیر گفت. در یک کلام دنیای کیمیایی مردونه است. نوشته ی امیر قادری تو مجله فیلم با عنوان جشن مردان رو به همین دلیل دوست داشتم. چون توضیح مناسبی درباره ی مردانگی دنیای کیمیایی داده بود. به خصوص این که تو ایران، مسعود کیمیایی از این لحاظ تکه. در واقع توانایی کیمیایی در پرورش و ساخت اسطوره های مردانگی تو فیلم هاش باعث شده تا تماشای هر فیلمش (به خصوص برای مردان) تجربه ای بی نظیر باشه.
نکته ی بعد اینه که احتمالاً تو تاریخ سینمای ایران، فیلمای هیچ کسی مثل مسعود کیمیایی تلاش نکرده به اوضاع اجتماع و سیاست ایران نزدیک باشه. خیلی وقت ها این تلاش موفقیت آمیز بوده و خیلی وقت ها هم نه. اما همیشه این تلاش به چشم می خورده. شخصیت خود کیمیایی هم بی تأثیر نبوده. نمی شه انکار کرد که خود کیمیایی هم از این سروصدا اطراف خودش لذت می بره و بدش نمیاد به اون دامن بزنه.
و البته طبیعیه کسی که با قیصر، ساختار سینمای ایران رو اونطوری تکون بده، طبیعی هم هست که به این شکل مورد توجه باشه.
۱- همه چیز از همان قیصر شروع شد و جدالهای قلمی بین منتقدین معروف آن سالها. کاوسی و طاهری یک طرف و دوایی و گلستان و دریابندری طرف دیگر. دعوا سر این بود که چرا قیصر از برادران آب منگل انتقام گرفت آنهم با چاقو. لااقل مطالبی که از آن دوران مانده این را نشان میدهد. هیچکدام از این منتقدین فیلم را نقد نمیکردند آنها تفکر حاکم بر فیلم را نقد میکردند و این برای کیمیایی جوان بسیار تعیین کننده بود. از این جهت که شاید کیمیایی زمان ساخت قیصر خیلی به بار سیاسی فیلم که طرفداران فیلم از آن سخن میگفتند توجه نکرده بود و اصلا برایش مهم نبود. مهم این بود که کیمیایی داستان جوانی از زادگاهش را تصویر کرده بود که یک تنه بدنبال انتقام بود و به قانون توجهی نداشت که شاید قصه تحت تاثیر فیلمهایی بود که کیمیایی در دوران جوانی دیده بود. اما کم کم حاشیه های فیلم توجه به ساختار فیلم را کمرنگ میکرد. دیگر کسی از دکوپاژ عالی فیلم و بازی بازیگرانش سخن نمیگفت یا به جاهایی از فیلم که بسیار توی ذوق میزد اشاره ای نمیکرد. (بطور مثال صحنه ای که قیصر از خبر مرگ مادرش میگرید و در همان وسط گریه سراغ سهیلا فردوس را میگیرد. یا روشی که فیلمنامه برای لو رفتن کریم در حمام توسط بهمن مفید در پیش میگیرد) از این نمونه ها در فیلم بسیار است که همانطور که گفتم تمام اینها پشت تاثیر اجتماعی و سیاسی فیلم نادیده گرفته شدند. کم کم امر به فیلمساز محبوب ما مشتبه شد که بیانیه اجتماعی صادر کردن چیز کمی نیست.(ادامه دارد)
۲- قیصر را مردم آن دوره به شدت پسندیدند و اکثر منتقدین روی خوش به آن نشان دادند و شدیدا از آن دفاع کردند بدون اینکه به طور مشخص از تقاط قوت فیلم چیزی بگویند. مخالفین فیلم هم با عصبانیتی که طبیعی به نظر میرسید فیلم را کوبیدند و هیچ اشاره ای به مشکلات اصلی فیلم نکردند که البته هردو طیف آدمهای فرهیخته ای بودند اما جو ایجاد شده برای فیلم اجازه داوری منصفانه را به آنها نمیداد. کیمیایی فهمیده بود که تنهایی و زخم خوردگی قهرمان و تلخی فیلم به مذاق اکثریت خوش آمده است پس در فیلم بعدی به شدت روی آنها تمرکز کرد و فیلمی ساخت به اسم رضاموتوری.
شخصیتی همانند قیصر یک دنده و زخم خورده. کیمیایی بقدری روی ضد قهرمانش مایه گذاشت که حواسش نبود از شخصیت مخالف او (نامزد واقعی دختر) چه کاریکاتوری خلق کرده است که اگر نصف رضاموتوری روی او کار میکرد چه بسا با فیلم درخشان دیگری روبرو بودیم. تکه تکه بودن فیلمها از همین جاها داشت شروع میشد.(صحنه ای در دیوانه خانه هست که دیوانه ها با تفنگ چوبی به هم تیر اندازی میکنند و بیننده صدای واقعی تیر را میشنود صحنه ای زیبا اما کاملا بی ربط با کلیت فیلم) صحنه های مربوط به رضا و زندگیش جذاب درآمده بود و هرجا به طبقه مرفه جامعه میرسیدیم کیمیایی سرسری از آن گذشته بود. برای همین بود که رضاموتوری به اندازه قیصر موفق نبود. (ادامه دارد)
۳- بعد نوبت داش آکل رسید با قصه ای از هدایت. اولین بار کیمیایی دست به اقتباسی زد که اتفاقا به دنیای خودش هم بسیار نزدیک بود. بازهم قهرمانی تنها و زخم خورده و عاشق و در نهایت مرگی خود خواسته. داش آکل فیلمی بود که کیمیایی قابلیتهای تازه ای از کارگردانیش را به تماشا گذاشت. کیمیایی و حقیقی در این فیلم تصاویر ماندگاری خلق کردند که تا آخر در ذهن هر سینما دوستی خواهد ماند. بر عکس رضا موتوری اینجا کیمیایی کم و بیش حواسش به همه چیز بود. تا جایی که بازی بهمن مفید در نقش بد من داستان بسیار بیشتر از خود داش آکل دیده شد. اما بعد این فیلم کیمیایی باز رو به قیصر آورد و فیلمی روستایی با همان تم قیصر ساخت به نام خاک(با اقتباس ظاهرا ناموفقی از داستان اوسنه باباسبحان نوشته محمود دولت آبادی. این که میگویم ناموفق بخاطر نخواندن کتاب و دلخوری دولت آبادی از فیلم است.) فیلمی که با تمام حسن هایش اگر ساخته هم نمیشد برای کیمیایی فرقی نمیکرد چرا که صالح قیصری بود که فقط لباسش عوض شده بود. البته شاید عنوان بهترین فیلم سال به مفهوم مطلق در جشنواره سپاس ارزشی فراتر از آن چیزی داشت که من میگویم. باز کیمیایی برای اینکه ثابت کند نامردی را نامرد درست میکند
نشان میدهد که برادر بزرگتر در اوایل فیلم برادر کوچکتر را نصیحت میکند که دست از درگیری با غلام بردارد ولی در آخر فیلم دقیقا کاری را میکند که در ابتدای فیلم برادرش را از آن برحذر داشته بود. کم کم کیمیایی این را وظیفه خود و قهرمانانش میدانست که با ظلم باید با تمام قوا و با اتکا به نیروی بدنی مردانه مقابله کرد. اگرچه این به خودی خود باعث بد بودن فیلمی نمیشود اما تقصیر فیلمساز ما این بود که پیام اجتماعی فیلمهایش بر همه چیز ارجحیت داشت و تمام اینها از همان جایی ناشی میشد که اتفاقا خیلی به خود کیمیایی مربوط نبود. تم بی اعتمادی به قانون بسیار فراتر از قابلیتهای کارگردانی کیمیایی برای همه مهم تر بود. تازه بعد همه اینها تئوری مولف هم وجود داشت که من هنوز تعریف دقیق و جامعی از آن نشنیده ام. (ادامه دارد)
پاسخ: بهمن جان کل این کامنتهای اخیرت درباره مرور سینمای کیمیایی رو وقتی تموم شد در قالب یک فایل برام ای میل کن که می خوام بذارمش توی آدم برفی ها. البته اگر مایل نیستی که نام خانوادگیت بیاد من اسمتو می ذارم بهمن ایرانی. تصمیم با خودت. مطلب ردپای گرگتو هم امشب می ذارم.
جایی برای مردان قدیم نیست…
((یه دختر و پسر چند روز پیش اومدن اینجا ، دعواشون شده بود. دختره برگشت گفت : این روزها دوباره ناموس بازی و غیرت مد شده ، ولی ما چی کار کنیم که همیشه تو مدیم))
بیست و هفتمین فیلم مصعود کیمیایی به معنای واقعی کلمه فیلم غریبی است و این غربت در سراسر فیلم حس می شود : آن کات های سریع (که تماشاگر را یاد فیلم پت گارد و بیلی د کید می اندازد که درون مایه اش بی شباهت به این اثر نیست) ، رنگ های مرده سراسر فیلم ، آن نمایی از میدان فردوسی که مجسمه فردوسی پشت به دوربین است، رقص زنانه مردان ، تردیدی بی پایان و…
آری حتی خود کیمیایی هم مجبور به قبول این واقعیت شده که دیگر جایی برای مردونگی نیست ، حتی دیگر جایی برای آدم های متفاوت هم نیست ، متفاوت ترین شخصیت فیلم محمدرضا فروتن است و جالب اینکه تنها کسی که در فیلم میمیرد اوست و آن هم در صحنه ای که دارد فیلمی پخش می شود که گویی سینمای کیمیایی و مخصوصا مردانگی این سینما هم میمیرد (این سکانس مرا یاد سکانس مرگ رضا توی رضا موتوری انداخت)…
نقاط برجسته فیلم به قدری زیاد است که در یک متن یکی دو صفحه ای نمی گنجد و تنها مجبورم به آنها اشاره هایی گذارا داشته باشم .
ابتدا از فیلمبرداری شروع می کنم : خیلی با اطمینان می گویم فیلمبرداری این اثر از بهترین های تاریخ سینمای ایران است ، آن هلی شات های فوق العاده و رویایی از خیابان و کلوزآپ های عالی همه و همه باعث شده فیلمبرداری اثر در یادها بماند ، بعد از فیلمبرداری باید به نورپردازی اشاره کرد که به نوعی مکمل فیلمبرداری شده است علاوه بر انتخاب حالتی سیاه و سفید گونه و رنگ های مرده برای اثر که خیلی خوب روی آن نشسته نوع و زاویه پاشیدن نور بر چهره ها استثنایی است که برای نمونه میتواتن به سکانس معرفی حبیب (حامد بهداد اشاره کرد) و دیگر اینکه میتوان به فیلمنامه مستحکم و دیالوگ هایی که هر کدام مستعد تکه کلام است نام برد و لی باید باز به مشکل بزرگ کیمیایی اشاره کرد که هر چه از کارنامه اش میگذرد ایم مشکل نه تنها رفع نمی شود گل درشت تر نیز میشود و آن توازن نداشتن دیالوگ گویی شخصیت هاست.
در این اثر کیمیایی بر خلاف خیلی از کارهای قبلی اش قهرمانی نیست چون دیگر جایی برای قهرمانان نیست و کیمیایی چه زیبا روی این نکته پافشاری دارد…
کارگردان در این اثرش به فیلم ها ومضمون فیلم های پکین پا چقدر نزدیک می شود آن سکانس رقص مردان در مجلس عروسی برای من همان گیرایی و برداشتی را داشت که آن سکانس از فیلم پت گارد و بیلی د کید که بیلی سوار بر اسب است و تصویر لرزان او روی آب می افتد.
جایی از فیلم محاکمه در خیابان هست که یکی از شخصیت ها بر می گرده میگه : (( اگه پول فیلم رو بهشون بدیم ، مجبوریم خودشون رو هم تو فیلم ببینیم)) ولی ما فیلم های کیمایی رو توی سینما میبینیم و براش پول میدیم دقیقا به این خاطر که خود سوار خسته رو تو فیلم هاش ببینیم.
درباره حکم فقط میتونم بگم که دو تا از شخصیت های فیلم اضافی بودن یکی مریلا زارعی و یکی بهرام رادان و گرنه به نظرم حکم نقطه اوجی در کارنامه کیمیایی است…
.
.
.
از لاله زار که میگذرم زخمیتر از ترانهام
تشنهی محکومیت یه حکم عاشقانهام
از لاله زار که میگذرم حسرت گوله با منه
وقتی که دست تو میخواد تیر خلاصو بزنه
رفاقت خشم تو با ماشهی منتظر میگه
دستای بیصدای ما نمیرسن به همدیگه
فاصله بین من و تو همین گلوله بود و بس
منو بزن که خستهام از زنده بودن تو قفس
لاله زار کاش میتونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها
از لالهزار که میگذرم میرسه سال ما شدن
سال نفستنگی عشق سال زمین خوردن من
از لاله زار که میگذرم زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوچهها پر از مردم همصدا میشن
دوباره بوی نفت و خون دوباره تابستون داغ
میتینگای تک نفره دوباره سایهی چماق
وقتی همه بادبادکا بنده حزب باد شدن
عربدههای مرده باد یک شبه زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش فیلم رهایی میدیدیم
توی تئاتر زندگی گریه مونو میدزدیدیم
لاله زار کاش میتونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها
۴- پیشاپیش معذرت از دوستان اگر بررسی فیلمها به ترتیب سال ساخت نبود.
این را میگفتم که تئوری مولف و فیلمساز اجتماعی آنقدر وسوسه برانگیز بود که کیمیایی در بلوچ به قصد نشان دادن بزرگ شدن شهر و گم شدن ارزشها در آن قیصری را به تصویر میکشد که در میان همهمه آدمها در میان تهران شلوغ شده آن روزها دنبال ناموس از دست رفته اش میگردد. بلوچ با تمام نقاط ضعفش فیلم بسیار مهمی در سینمای کیمیایی است. از آن جهت که تغییر شهر عاملی است که دیگر اجرای اصول در آن غیر ممکن مینماید و بلوچ قصه ما ترجیح میدهد دست زن به فنا رفته اش را بگیرد و از ان فرار کند و به ان جهت فیلم مهمی نیست که کیمیایی انقدر غرق نشان دادن تغییرات ارزشها شده که اصل قضیه یعنی سینما را جدی نگرفته است و آدمهایش بسیار جعلی به نظر میرسند. فضای شلوغ جامعه کم کم عرصه را به قهرمانهای کیمیایی تنگ میکرد و فیلمساز ما بجای یافتن ایده های جدید باز سراغ قیصر رفت و دور از شهر خاک را ساخت که قبلا در موردش نوشتم
۵- بعد از شکست تقریبا همه جانبه خاک تلنگر محکمی به فیلمساز با استعداد ما خورد و همه داشته هایش را بکار گرفت و شاهکاری خلق کرد به اسم گوزنها. گوزنها اوج نبوغ و پختگی کیمیایی به شمار میرود جایی که شخصیتهای آشناتر از همیشه کیمیایی در قالب قصه ای جذاب و گیرا با کارگردانی استادانه کیمیایی باعث ساخته شدن فیلمی میشوند که در آخرین نظرسنجی مجله فیلم بعنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران انتخاب شد. جایی که هم سینمای کیمیایی در اوج است و هم کنایه های سیاسی فیلم به دل مردم مینشیند. اما یکی از دلایل اصلی موفقیت فیلم شناخت کامل فیلمساز از تک تک شخصیتهای فیلمش است و جدا از اینها تعریف غیرت با ابعادی گسترده تر است اینجا دیگر مسئله فقط فاطی نیست. خود خود سید است که مورد هجوم قرار گرفته و رفاقت به دادش میرسد. اما تا اینجا یک اتفاق مهم هم در حال شکل گیری بود و آن شیوه دیالوگ نویسی کیمیایی بود که تا ان زمان در سینمای ایران سابقه نداشت. دیالوگهای زیبای کیمیایی در آن فیلمها بخصوص قیصر و گوزنها و شیوه ادا کردنشان توسط بازیگران به خصوص بهروز وثوقی کم کم جزو مولفه های اصلی سینمای کیمیایی شد. اما بعد توضیح خواهم داد که چگونه ذوق زدگی بیش از حد کیمیایی و تاثیر این دیالوگها بر سینمای ایران چگونه تبدیل به شمشیری تیز علیه خود کیمیایی و فیلمهایش شد
۶- گوزنها اصلا به مذاق سیاستمداران رژیم شاه خوش نیامد و کیمیایی بخاطر این فیلم متحمل اذیتهای فراوانی شد. از جمله تغییر در پایان فیلم که سید و قدرت باید تسلیم میشدند که خوشبختانه نسخه ای که امروز در دستان همه است نسخه اصلی فیلم است. بعد این فیلم کم کم موتور انقلاب داشت روشن میشد و بهترین فرصت برای کیمیایی که انتقام گوزنها را از ساواک بگیرد. فیلمی به اسم سفرسنگ که با وجود اینکه تم آشنایی داشت ولی پیش بینی انکار ناپذیری از انقلاب در حال وقوع داشت. اما فیلم با وجود اینکه بسیار خوب ساخته شده بود اما از آفتهای سینمای کیمیایی که پیشتر به آنها پرداختیم در امان نمانده بود. شخصیتهای فیلم همگی دیالوگهایی میگفتند که مال دهان آنها نبود که این مسئله باعث میشد که در پس این ظاهر روستایی انها با یک روشنفکر که پشت سرهم بیانیه میدهد روبرو باشیم. کیمیایی انقدر حواسش به مضمون فیلم بود که توجهی به درست معرفی کردن شخصیتها و روابطشان نداشت. شخصیت غربتی با بازی خوب سعید راد بدلیل معرفی نشدن درست از سوی فیلمساز همدلی تماشاگر را بر نمی انگیخت و مهم سنگ بود که باید خانه ارباب مفنگی قصه را داغان میکرد. این قضیه انقدر مهم بود که دیگر کسی نمیپرسید غربتی با چه انگیزه ای انقدر برای آن روستا جان فشانی میکند. یا سنگتراش اول فیلم با وجود اینکه میداند تک و تنها در کوه چه سرنوشتی در انتظارش است باز سنگتراشی اش را ادامه میدهد. اینها نکاتی بود که در پس پیام و مضمون فیلم خیلی مهم جلوه نمیکرد(ادامه دارد)
۷- بعد از انقلاب بسیاری از ارزشهای جامعه در حال پوست انداختن بود و کیمیایی که با تمام ضعفهای نادیده گرفته شده اش عنوان سیاسی ترین فیلمساز سینمای ایران را یدک میکشید و در اولین ساخته بعد انقلابش زندگی یک ساواکی را به تصویر کشید که قربانی شرایط بود. فیلم تقریبا دیده نشد و توقیف شد و کیمیایی خسته تر از همیشه سراغ قصه ای رفت راجع به مواد مخدر که قبلا از این موضوع فیلم درخشان گوزنها را ساخته بود. اما چند نکته باعث شد که تیغ و ابریشم هم به لیست فیلمهای شکست خورده کیمیایی اضافه شود. اول از همه این بود که کیمیایی بازهم شعارهای همیشگی اش را با سیاستهای روز جهان در هم آمیخت که واقعا با توجه به تغییراتی که در جامعه شکل گرفته بود این دو اصلا قابل الصاق به همدیگر نبودند. این بار کیمیایی قهرمانش را در قالب مامور قانونی میدید که با توجه به شرایط آن روزهای جامعه قابل پذیرش برای کسی نبود. بازپرس جلالی همانند قیصر به تنهایی به کارزاری میرفت که عدم انطباقش با ما به ازاهای جامعه حسابی توی ذوق میزد و کیمیایی بخاطر اینکه نشان بدهد تغییر کرده فرمی جدید به لحاظ تصویری برای فیلمش برگزید. از یک طرف دغدغه دردناک بودن اعتیاد را داشت و از یک طرف دغدغه قهرمانش دیروزی اش را.
اینها باعث میشدند که بافیلمی طرف باشیم که گویی نصفش مستند است و نصف دیگرش سینمای قصه گوی قهرمان پرداز. حالا به همه اینها اضافه کنید سانسور شدید فیلم که باعث شد کیمیایی از آن بعنوان فرزند زخمی خود یاد کند. نگاه آرمانی کیمیایی به ادمهایش باعث میشد که کارهایی ازشان سربزند که ابدا نه باور پذیر باشند و نه باعث همذات پنداری تماشاگر شوند. در حالیکه اگر کیمیایی شخصیتهای فیلمش را درست و باور پذیر میکرد و از شعارهای شخصیتهایش میکاست الان با فیلم بزرگی طرف بودیم(ادامه)
۸- بعد از تیغ و ابریشم کیمیایی حس میکرد قهرمانش در جامعه آن روزهای ایران خریداری ندارد. پس بهترین کار تصویر کردن آن در زمانه خودش بود که نتیجه اش ساختن فیلم سرب بر اساس فیلمنامه هاگانا نوشته تیرداد سخایی بود. کیمیایی بعد از تغییراتی که در فیلمنامه داد آن را شکل فیلمهای خودش کرد و با تاثیر غیر قابل انکاری به فیلمهای گانگستری آن را کارگردانی کرد. نتیجه کار به لحاظ بصری و دیالوگ نویسی خاص او بسیار دلنشین از آب درآمده بود. اما باز هم انقدر ساخت سرب برایش لذت بخش بود که متاسفانه حواسش به خیلی چیزها نبود. مهم این بود که نوری جانش را برای برادرش فداکند. پس جاهایی که مربوط به این قضیه میشد حسابی عالی از کار درآمده بودند. دانیال و مونس هم به دقت رویشان کارشده بود. فضای تیره و تار فیلم هم کاملا حق مطلب را ادا میکرد. اما باز کیمیایی برای اینکه به نادانستگی در مورد سیاست متهم نشود تا میتوانست به صهیونیسم و یهودیان مهاجر پرداخت که جاهایی به شدت توی فیلم سکته می انداختند. بله دیالوگهای دندانپزشک فیلم با بازی عالی مرحوم مقدم بسیار عالی نوشته شده بودند اما واقعا به همه آنها نیاز بود؟
نمیشد به جای اینها ما نوری و میرزا محسن خان را بیشتر بشناسیم؟ نکته این بود که کیمیایی همه چیز را با هم میخواست هم میخواست فیلمساز باشد هم بیانیه صادر کند و هم روشنفکر باشد. در حالی که قصه فیلم به تنهایی برای همه اینها بقدر لزوم کفایت میکرد و نیازی به این همه شعار نبود. کم کم بی دقتی عوامل فیلمهایش که همگی عوض شده بودند خودش را به رخ میکشید مثل رعایت نشدن راکورد ریش نوری.هنوز که هنوز است آن نمای آخر فیلم از کلاه نوری به تمام بحثهای فیلم در مورد شکل گیری اسرائیل و سرزمین موعود و میچربد. اما افسوس که کیمیایی قدر آن را بخوبی نمیداند(ادامه دارد)
۹- تکرار شخصیتهای بجا مانده از دورانی خاص باعث میشد که کیمیایی به این متهم شود که دنیای تفکرش دنیای کوچکی است که این برای کیمیایی بسیار گران تمام میشد. چون در واقع این طور نبود(جسدهای شیشه ای را بخوانید تا متوجه منظورم بشوید). بعد از سرب کیمیایی باز به دوران معاصر برگشت و فیلم ماندگار دندان مار را ساخت که اکثر منتقدین از آن بعنوان بهترین فیلم بعد انقلابش یاد میکنند. فیلم تمی شبیه گوزنها داشت و شرایط شرایط اوضاع تهران در زمان جنگ بود. ولی کیمیایی بقدری خوب مسائل روز جامعه را در فیلمش حل کرده بود که هیچ چیزی توی ذوق نمیزد. کیمیایی کسانی را هدف قرار داده بود که از این آب گل الود ماهی میگیرند. گویی غیر از دشمن خارجی جامعه با دشمنان داخلی هولناکی هم دست و پنجه نرم میکند. آدمهایی از جنس عبدل. تصویر کودکان جنگ زده که توسط عبدلها استثمار میشدند بدون هیچ اغراقی تصویر شده بودند و رفاقت احمد و رضا بسیار نوستالژیک تصویر شده بود. کیمیایی هر جا شخصیتهایش را خوب میشناخته فیلم خوبی ساخته است و دندان مار هم از این نوع فیلمها بود. مضاف اینکه از بی دقتی و بلاتکلیفی فیلمهای بدش خبری نبود. دیالوگها هم با ظرافت خاصی نوشته شده بودند. رضای فیلم شخصیتی بود که دانستگی هایش را با دیالوگهای گل درشت به رخ نمیکشید و شخصیتش کاملا با نشانه هایی که فیلمساز به تماشاگر میداد همخوانی کامل داشت. اما متاسفانه فیلم در جشنواره نادیده گرفته شد و کیمیایی پاسخ زحماتش را ندید. دندان مار جامعه ای را تصویر میکرد در آن هرکسی مواظب بود کلاهش را باد نبرد و مادی شدن به شدت داشت مد میشد و دیدن این شخصیتها بخاطر این برای همه جذاب بود که ارزشهای اخلاقی جامعه هنوز کامل از بین نرفته بود(ادامه دارد)
۱۰- بعد دندان مار که ازسوی اغلب منتقدان فیلم خوبی ارزیابی شد کیمیایی لجباز این بار قهرمانش را در قالب گروهبان از جنگ برگشته ای تصویر کرد که مسئله اش پس گرفتن زمینش است که توسط شخصی که از غیبت او سوء استفاده کرده غصب شده. اوایل فیلم به لحاظ کارگردانی مو را به تن آدم راست میکند بخصوص دیدار گروهبان با همسرش در چال تعمیرگاه. اما باز نادیده گرفتن اوضاع روز و وضعیت آدمهای جنگ از سوی کیمیایی باعث میشود که اتفاقات فیلم به هیچ وجه بقول معروف درنیاید. بله دیگر خبری از ناموس و این حرفها نیست. اما مسئله این است که کیمیایی به روز بودنش را میخواهد با تصویر کردن گروهبان از جنگ برگشته فریاد بزند اما بدون هیچ نشانه رفتاری. اینها به کنار همه میدانند در آن سالها لا اقل کسی نمیتوانست بطور غیر قانونی زمینی را از چنگ یک رزمنده دربیاوردو حقش را بخورد. بخاطر همین است که اقدام قیصروار گروهبان و رفیقش برای به دست آوردن زمین اصلا در فیلم جواب نمیدهد. نمونه خوب این موضوع شاید آژانس شیشه ای حاتمی کیا باشد و این موضوع برای کیمیایی که به شدت دغدغه فیلمساز اجتماعی بودن دارد فاجعه است. برای کیمیایی مهم این است که گروهبانش زخم بخورد اما بهانه اش را خوب انتخاب نکرده قبلا گفتم که خاک تقلیدی از قیصر است حالا میگویم گروهبان تقلیدی است از خاک. پس مشکل اینجاست که فیلمساز میترسد اگر قهرمان فیلمش از جنس دیگری باشد به مولف بودنش ضربه بدی میخورد.تنهایی مورد نظر کیمیایی در مورد گروهبان فیلمش جعلی و ساختگی است. حالا هرچه میخواهد در جنگل کتک بخورد فایده ای ندارد. برای فیلمساز سرسخت ما مهم این است که بد من ماجرا هم کشته شود و در آخر فیلم هم باز کیمیایی به بیانیه صادر کردن در مورد وطن پرستی روی می آورد اما…(ادامه دارد)
۱۱- گروهبان در گیشه هم شکست خورد و به فیلم ناکام دیگری برای کیمیایی تبدیل شد و کیمیایی سراغ ساخت ردپای گرگ رفت. ردپای گرگ هم از گزند سانسور در امان نماند و نسخه ای در اکران عمومی به نمایش درآمد که باعث شد با فیلم تکه پاره ای مواجه شویم. اما ردپای گرگ بقدری با عشق تصویر شده بود که همان نسخه ناقص هم دل خیلی ها را برد. بخاطر سانسوری که فیلم با آن مواجه شد عملا فرصت قضاوت صحیح از سوی منتقدان گرفته شد و همه به تکرار همان حرفهای همیشگی بسنده کردند. یک سری به شدت فیلم را کوبیدند و توجهی به سانسور شدن فیلم نداشتند و عده ای دیگر به ستایش از نوستالژی فیلم پرداختند. فیلم هم طبق معمول در جشنواره نادیده گرفته شد و تنها جایزه منتقدین را برای کیمیایی به ارمغان آورد. اما تم ردپای گرگ حکایت آدمی تغییر نکرده در محیطی تغییر کرده بود. اما شناسنامه دار بودن شخصیتها در کنار دقت کیمیایی در جزئیات تصویری فیلم باعث محبوبیت فیلم در میان دوستداران سینمایش شد. نمیشد خیلی از ابهامات فیلمنامه حرف زد چون معلوم نبود سانسور چه کارهایی با فیلمنامه کرده. اما خوشبختانه شخصیتها و داستان بقدر کافی برای کیمیایی شناخته شده بود که از دغدغه های سیاسی و اجتماعی گل درشت قبلی خبری نباشد و دیگر کیمیایی بعنوان فیلمسازی نوستالژیک و مرثیه خوان بر مردی و مردانگی موقعیت تثبیت شده ای پیداکرده بود. ردپای گرگ درد بزرگ آدمهای اصیل کیمیایی را نارفیقی میدانست و در انتهایش خبری از کشته شدن قهرمان کیمیایی نبود که هیچ بلکه در نمای آخر فیلم همانند یک پیشوا بقیه شخصیتها را همراه خود میکرد و این با تنهایی همیشگی قهرمان هایش در تضاد بود. چون برای رضا رفیق گرمابه و گلستانش تبدیل به اهریمنی شده بود که هر چه زودتر باید از شرش خلاص میشد. از نمای آخر فیلم کاملا مشخص بود که کیمیایی تصمیم گرفته نسل جوان جامعه را هم همراه خود کند و داریوش بدون هیچ پیش زمینه ای پا در رکاب رضا میگذاشت(ادامه دارد)
۱۲- بحران بی هویتی و بی ریشگی مهاجرین در کشورهای غربی دستمایه بعدی کیمیایی برای ساخته بعدیش شد. تجارت اولین فیلمی بود که کیمیایی در خارج از ایران ساخت و قهرمان همیشگی اش را به در کشور آلمان تصویر کرد. جالب اینجا بود که در آلمان هم کیمیایی مشکلات انسانهای کنشمندش را همان مشکلات ایران و راه حلش را هم همان راه حل های بازارچه نواب میدید که تازه قهرمانش به خاطر اینکه خودش هویت مشخصی نداشت به هیچوجه نمیتوانست مرجع قابل اطمینانی برای ارزشهای از دست رفته باشد(تنها اطلاعات ما راجع به پایگاه اجنماعی او تصاویری است که در تیتراژ فیلم می بینیم). تجارت فیلمی است که به جرئت میتوان گفت برای پیگیرترین تماشاگر آثار این فیلمساز(از جمله خود بنده) هم هیچ نکته مثبتی ندارد و حتی از دیالوگها و بازیهای خوب بازیگران فیلمهای کیمیایی خبری نیست. مشکلات ساختاری برخی فیلم های قبلی همانند زخمهایی بودند که اینجا به شدت عفونی شده بودند. مشکل اینجاست که فیلمساز ما راجع به مسائل مطرح شده در فیلم احتمالا هیچ تحقیقی انجام نداده بود و حاصل کار بجای حالت تلخ و جدی مورد نظر وی حالتی کمیک بخود گرفته بود. این اولین فیلمی بود که بخوبی یادم است تماشاگران در لحظاتی از فیلم به قهرمان کیمیایی خندیدند(سکانس تسویه حساب قریبیان با آن جوانان آلمانی خاطرتان هست؟) و این خنده ثمره پافشاری بر آن تفکری بود که بعضی از طرفداران متعصب فیلمساز او را بخاطر ایستادن بر آن تحسین میکردند و به این فکر نمیکردند که ادعای فیلم اجتماعی یک چیز است و روایت کردن اسطوره های قدیمی چیز دیگر. اینها همان کسانی هستند که در همین سالها بغیر از مرثیه سرایی برای گذشته واقعا چیزی برای گفتن ندارند و به هر بهانه نسل جدید چه فیلمساز و چه منتقد و … را به سخره میگیرند.جالب اینجا است که تجارت پر فروش ترین فیلم بعد انقلاب کیمیایی است. بعید میدانم کیمیایی تا آخر عمرش بتواند فیلمی به این بدی بسازد. اما تجارت فیلمی بود که بسیار میتوانست برای او مفید باشد حیف که ما ایرانی ها هیچوقت از اشتباههایمان درس نمیگیریم. یکی از مشکلات اصلی کیمیایی در آن سالها این بود که به قهرمانهایش بیش از حد نزدیک شده بود و از موضوعات مثلا اجتماعی فیلمش فقط از نمای لانگ شات نگاه میکرد و بحران بین آدمها و راه حل آن را فقط در درگیری فیزیکی جستجو میکرد گویی همه مشکلات بشریت زخم خوردن از نامردها و تسویه حساب خونین با انهاست. بدینسان بود که تجارت سنگین ترین شکست تاریخ سینمای کیمیایی را به لحاظ هنری برایش رقم زد که بیشتر از همه باعث خوشحالی کسانی شد که از چند سال قبل کیمیایی را به دلیل نگاه تک بعدی و تکرار آدمهای قافیه باخته اش تمام شده میدانستند و از آن طرف طرفداران متعصبش هم میکوشیدند برای تک تک پلانهای فیلم معناتراشی کنند اما پیکر تجارت نحیف تر از این بود که بشود از آن دفاع کرد.
۱۳- کیمیایی از ردپای گرگ به بعد بطور نامحسوسی داشت نسل جوان را همراه خود میکرد ودر فیلم بعدیش ضیافت به محله و زادگاهش بازگشت و قصد داشت ادای دینی به واژه مقدس رفاقت بکند. قصه قصه زیبایی بود: چند دانش آموز دبیرستانی بعد از گرفتن دیپلم قرار میگذارند چند سال بعد در همان جایی که جمع شده بودند همدیگر را ملاقات کنند. بعد چند سال همه میآیند جز یک نفر که بخاطر مسائلی فرار کرده و حالا رفقایش تصمیم میگیرند نجاتش دهند. این بار کیمیایی قهرمان اصلی فیلمش را در کسوت یک مامور امنیتی برگزید که به شدت به رفاق پایبند بود. تا میانه های فیلم کیمیایی در تصویر کردن رفاقت های اصیل مد نظرش بسیار موفق بود اما باز هم فیلم در جایی مشکل پیدا کرد که میشد انتظارش را داشت. خانواده مهیاران که شاید کیمیایی میخواست نوع ایرانی کورلئونه را بسازد بدلیل عدم شناخت درست فیلمساز از این نوع مافیای اقتصادی تبدیل به پاشنه آشیل فیلم شد و باعث شد فرصت تماشای یک فیلم بسیار خوب از کف مان برود. باز هم حاشیه های فیلم از قضاوت منصفانه در مورد آن جلوگیری کرد و بیشتر صحبت سر این بود که کیمیایی به جوانها روی اورده و این اتفاق خجسته ایست اما قضیه این بود که جوانان ضیافت در اصل جوانی همان قهرمانهای همیشگی کیمیایی بودند که فقط ظاهرشان فرق میکرد. این ابدا به معنی بد بودن فیلم نیست و تازه خیلی هم خوب است که کیمیایی هر چند وقت یکبار یادمان بیندازد که یک رفیق خوب در زندگی چه معجزه ای میتواند باشد. اما ذوق زدگی بیش از حد در مورد استفاده کیمیایی از نسل جوان در فیلمش بحث اصلی در مورد ضیافت بود و سکانسهای ضعیف مربوط به مهیارانها خیلی به چشم نیامد(ادامه دارد)
۱۴- بازخورد خوب جوانگرایی در ضیافت از یک طرف و پافشاری کیمیایی بر شخصیتهای یکدنده فیلمهایش که تقریبا خودش هم داشت شبیه آنها میشد کیمیایی را به سلطان رساند. این بار ضد قهرمان جوان کیمیایی حاشیه نشینی در تهران بود که تا میتوانست به دور و بریهایش خدمت میکرد و تکیه گاهشان بود. سلطان شخصیتی شبیه قبلیها بود که به اصولش بسیار پایبند بود اما این بار کیمیایی عاشقی را چاشنی ضد قهرمانش کرد که به اصلی ترین دلیل همذات پنداری نسل جوان با سلطان بدل گشت. بسیاری از تماشاگران جوان فیلم همانند خود سلطان در سینما اشک ریختند که نشان میداد عشق از حلقه های مفقوده کیمیایی در آن سالهاست.
ولی واقعیت این بود که کیمیایی بقدری مجذوب رابطه سلطان و مریم شده بود (که الحق و والانصاف بسیار هم دیدنی از کار درآمده بود) که باز از بقیه جاهای فیلمش به شدت غافل بود و اینبار فقط قضیه شعار دادن علیه بساز و بفروشها و عدم شناخت فیلمساز از طبقه مرفه نبود بلکه مشکل دیگری اضافه شده بود و آن بازی بسیار بد برخی از بازیگران فیلم به ویژه بدمن داستان با بازی کیانوش گرامی بود که از قضا نقش مهمی در فیلم داشت و در سکانسهای روبروی سلطان باعث هدر رفتن بازی عرب نیا شده بود و این برای کیمیایی که معروف است از چوب هم بازی میگیرد بسیار نگران کننده بود. انگار برخی رفاقتهای باور ناپذیر فیلمهای کیمیایی به پشت صحنه هم کشیده شده بود. دیالوگهای بعضا ثقیل سلطان با همه سنگین بودنش به دل مینشست اما مشکل دیالوگها این بود که همه با همان لحن حرف میزدند و به دلیل ناتوانی برخی بازیگران فیلم در بیان آنها حسابی توی ذوق میزد و جور درنیامدن ادعاهای سلطان به اقتضای سن و سالش در فیلم همه و همه بهانه هایی برای مخالفان قسم خورده فیلمساز بود که انصافا بهانه های کمی هم برای فیلمسازی که به شدت ادعای فیلمساز اجتماعی بودن میکرد نبود. سلطان دو پاره ترین فیلم کیمیایی تا به امروز است. فیلمی که صحنه های مربوط به سلطانش وحشتناک در اوج است و فصلهای مربوط به برج سازی و بحثهای مربوط به آن از بدترین سکانسهای کیمیایی است و این شاید از آن جایی می آید کیمیایی بجای تمرکز روی تمام اجزای فیلمش به فکر راضی نگه داشتن دوست و دشمن است.(ادامه دارد)
۱۵- همراهی جوانها با سلطان فیلمساز ما را بر آن داشت که بازهم سراغ جوانها برود و باز فیلمی در مورد آنها بسازد. مرسدس بیشتر از آنکه بیانگر دغدغه های یک فیلمساز با گرایش های روز اجتماع باشد بیشتر حاصل ذوق زدگی از روی خوش نسل جوان به سلطان بود. وجه پررنگ مرسدس شناختن نیازها و کمبود ها و آرمانهای چند جوان با تفکرات به ظاهر مختلف بود که به بهانه یک مرسدس گران قیمت یک صبح تا شب را وقت دارند که با هم باشند. اما لجبازی کیمیایی بازهم کارش را میکند و تمرکز بیش از حد روی یکی از شخصیتها(اسفندیار) و بردن کل قصه به سوی او عملا این فرصت طلایی را از کیمیایی میگیرد و بازهم فیلم از نیمه به بعد به سراشیبی می افتد و یک فرصت خوب دیگر برای ساخت فیلمی خوب از کف میرود. در آخر فیلم از خودم میپرسیدم پس یحیی و داود و… در فیلم به چه کار می آمدند و واقعا اگر فیلم فقط به قصه اسفندیار میپرداخت با قصه یک دست تری مواجه نبودیم؟ اما مرسدس با همه ضعفهایش یک بازیگر با استعداد به سینمای ایران معرفی کرد به نام محمدرضا فروتن که بعد عرب نیا و هدیه تهرانی کشف جدید کیمیایی به حساب می آمد(ادامه دارد)
۱۶- زمان میگذشت کیمیایی نشان میداد که هرچه در جاهایی و فیلمهایی مسائل اجتماع را از نمای دور نظاره میکند در عوض از نیروی غریزی اش در حسرت خواری گذشته مردانش کم نمیگذارد و این پارادوکسی بود که با گذشت زمان بیشتر و بیشتر بین طرفداران و مخالفان فیلمهایش اختلاف می انداخت و کار تا جایی پیش رفت که عده ای گمان میکردند و میکنند که دوستداران سینمای کیمیایی هرکدامشان قداره کشی قهارند!!!!
در حالیکه سلطان لا اقل ثابت میکرد که استقبال جوانان از فیلم بیشتر بخاطر عشق پاکی است که در فیلم تصویر شده.
بهرحال بعد مرسدس کیمیایی ظاهرا جنگ را موضوع فیلم بعدیش قرار داد و فروتن را در هیبت قهرمان تازه اش برگزید. قهرمان جوانی که کارهایش حداقل نشان از جوان بودن او نمیداد. با فیلمنامه ای ناقص و شعارزده و پرداختی کاملا بی حوصله فیلم عملا از کف رفت و به فهرست فیلمهای بد او اضافه شد. در فریاد با فیلمسازی مواجهیم که ساده ترین تمهیدهای بصری فیلمش هم رعایت نشده(نمای رد شدن دو کامیون سهراب و برادران انتقامجوی فیلم از روبروی هم یادتان است؟ هنوز مانده ام که چطور آنها همدیگر را ندیدند) دیگر اینکه طنز نیشداری در فیلم است که به شدت مضمون انتقام را به سخره میگیرد و این نکته خیلی از مخالفان کیمیایی را نرم کرده بود که دیگر فیلمساز به انتقام جویی مردانش اعتقادی ندارد. پس همه آنها منتظر فیلم بعدی نشستند. فیلمی با نام کنجکاوی برانگیز اعتراض(ادامه دارد)
۱۷- اعتراض زمانی ساخته شد که اتفاقات مهمی در تیرماه همان سال افتاده بود.
کیمیایی در اعتراض دو نسل قدیم و جدید جامعه را کنار هم قرار میدهد. کسی که بخاطر خیانت زن برادرش اورا به قتل رسانده پس از آزادی مورد بازخواست همان برادر قرار میگیرد. رضا برادر کوچک چیزهایی میگوید که امیرعلی حالش از آزادی اش به هم میخورد. رضا میخواهد به امیرعلی بفهماند دوره ناموس بازی گذشته و دیگر کسی برای این حرفها پشیزی قائل نیست و امیرعلی با همه مخالفتهایش دست آخر چاره را در حذف خودش میبیند بجای آنکه بخواهد با شرایط کنار بیاید. تا اینجای کار قضیه کاملا به دل مخالفان کیمیایی نشسته بود و انها خوشحال از اینکه کیمیایی آدمش را کشت و تمام کرد اما…
کیمیایی نشان میدهد که نسل جوانی که تفکر قدیم را به رسمیت نمیشناسد خودش هم نمیتواند به داشته هایش افتخار کند. چون پر از تردید است و از دید کیمیایی آنها اصول خاصی در زندگی ندارند و با جریانی خاص پیش میروند. جالب اینجاست که فیلمساز دست روی کسانی میگذارد که در وقایع ۱۸ تیر ۷۸ نقش مهمی داشتند و این با جهت گیری فیلمساز که نسل آنها را فاقد کنشمندی انسانهای خودش میداند به شدت در تناقض است.
به قول منتقد عزیزمان اقای روحانی اعتراض هشداری است به همه طالبان ازادی اما ابزار کیمیایی برای این مضمون ابزار کارآمدی نیستند(ادامه دارد)
۱۸- برای کمتر کسی باورپذیر بود که آن دانشجویان در آن ساعت شب در کافی شاپ بنشینند و در مورد سیاستهای روز کشور بحث کنند و این قبیل ایرادات گل درشت باعث همان حرفهای تکراری مخالفان فیلمساز شد در حالیکه اعتراض سکانس دیدنی کم نداشت از جمله سکانس اول فیلم که به لحاظ فیلمبرداری و گفت و گو نویسی در سینمای ایران بی همتاست یا سکانس خروس بازی با آن فیلمبرداری اسلوموشن و موسیقی رعب آور انتظامی صحنه هایی بودند که مدتها بود جایش در سینمای کیمیایی خالی بود. نکته دیگر درمورد اعتراض شیوه دکوپاژ نوینی بود که کیمیایی برای اعتراض درنظر گرفته بود که به لحاظ بصری از آن فرمهای کلاسیک قبلی فاصله گرفته بود و معلوم بود کیمیایی این بار روی قابهای فیلمش دقت بیشتری داشته است چه در کلوزآپها و چه در نماهای بازتر. بطور مثال در سکانس خروس بازی دوربین از نمای لانگ خروس بازها تیلت میکند و به نمای بسته خروسی وحشی در قفس میرسد که در چند فیلم اخیر از اینگونه تاکیدها ندیده بودیم.
آخر اینکه کیمیایی ضدقهرمان قدیمی اش را حذف میکند اما دلش با اوست و این از سکانس کشته شدن امیرعلی با آن پرداخت عالی کاملا مشهود است. امیرعلی ایستاده میمیرد بدون آنکه جایگزینی قابل اتکا برای فیلمساز داشته باشد. نمای آخر فیلم هم با بازگشت هندی وار عروس به جمع جوانان بیکاری به پایان میرسد که گویی کار و زندگی ندارند که هرشب دختر و پسر در آنجا جمع میشوند و به نظرم سکانس آخر کنایه ای بسیار غلیظ به جوانانی است که از دید کیمیایی فقط در پی انکار نسل قبل خود هستند بدون آنکه نسخه مناسبی برای جایگزینی آن داشته باشند و کیمیایی این وسط برای نسل آینده ای دل میسوزاند که کاری به مناسبات روز ندارد و فعلا معصوم باقی مانده است(ادامه دارد)
۱۹- بعد اعتراض کیمیایی بخاطر حاشیه هایی که در مورد زندگی خصوصیش اتفاق افتاد به خارج از کشور رفت و تصمیم گرفت فیلمی بر اساس زندگی دختر فیدل کاسترو کارگردانی کند و حتی قرار شد موریکونه برای فیلم موسیقی بسازد. (خودتان قضاوت کنید که چنین خبرهایی چه کنجکاویهایی را میتواند در مورد فیلم بعدی کیمیایی سبب شود)
اما پروژه منتقی شد. بعد قرار شد کیمیایی فیلم دیگری بسازد و انهم نشد و کیمیایی پس از چند سال برای ساخت فیلم سربازهای جمعه به ایران بازگشت.
دوری چند ساله کیمیایی از ایران و مطالبی که قبلا نوشتم به اندازه کافی برای دیدن فیلم بعدی او کنجکاوی برمی انگیخت حالا خبر جدید این بود که عباس کیارستمی به درخواست خودش میخواهد تیتراژ فیلم جدید کیمیایی را بسازد. خبر مثل توپ صدا کرد و عکسی از کیمیایی و کیارستمی و پناهی روی جلد مجله فیلم چاپ شد که احتمالا معلوم است انتخاب عکسها به تصمیم چه کسی بوده است.
سربازهای جمعه در جشنواره نمایش داده شد و موجی از انتقادهای شدید و بعضا توهین آمیز را یرانگیخت. حتی تیتراژ ساده فیلم هم برای کسی مهم نبود و بعضی نگران هذیان گویی نقره شده بودند و آن را به خود کیمیایی تسری میدادند!!
واقعیت این بود که جو ایجاد شده در مورد فیلم و مانور دادن خود عوامل فیلم در مورد تیتراژ و فرزند شاملو و… همه و همه باعث این شدند که نقدهایی بی رحمانه و گاها بی ادبانه در مورد فیلم نوشته شود در حالیکه سربازهای جمعه اگرچه فیلم خوبی نبود اما در قیاس با خیلی از فیلمهای جشنواره آن سال فیلم بهتری هم بود در حالیکه تندترین نقدها علیه این فیلم نوشته شد بدون بررسی منصفانه و نقد دور از غرض فیلم.
در مقابل جماعت مخالف فیلم عده ای از جمله جناب آقای طوسی(طبق معمول) و آقای صلح جو به دفاع از فیلم پرداختند که در میان آن همه انتقاد گم شد. حتی منتقدی همچون امیر قادری نقدی بر فیلم نوشت و با دنیای کیمیایی خداحافظی کرد در حالیکه همه از علاقه قادری به سینمای کیمیایی خبر داشتند. کیمیایی بقدری در سربازهای جمعه موضوع برای مطرح کردن داشت که نتوانسته بود به هیچکدام به حد کافی بپردازد و همه آنها نیمه کاره رها شده بودند. اتفاق جالب دیگر این بود که اینبار آدمی از نسل قدیم نسل جدید را همراهی میکرد و این موضوع قبلا سابقه نداشت. چاقو هم جایش را به چماق داده بود که دیگر کسی به استفاده از چاقو در فیلمهای کیمیایی خرده نگیرد. اما قضیه این بود که وقتی همه سربازان جمعه با تفکرات گوناگون و آن گروهبان که بشدت وصله ناجوری در میانشان بود خیلی سریع و بی منطق یکی میشوند تا دمار از روزگار مهرداد دربیاورند چطور در سکانس تراشیدن چماق باعث خنده تماشاگر میشدند. تماشاگرانی که به کل یادشان میرفت که چطور در ابتدای فیلم بخاطر نیر(مریلا زارعی) گریسته اند.
بعد جشنواره هم که کیمیایی حدود ۲۰ دقیقه از فیلمش را کوتاه کرد که این بهانه دیگری بود برای مخالفانش و البته شخص آقای طوسی که هیچ عذری برای این موضوع نداشت و دلخور بود که کیمیایی اگر میخواسته فیلمش را کوتاه کند چرا آن صحنه ها را فیلمبرداری کرده(البته در نسخه اصلی صحنه ای هست در آخر فیلم که نقره سراغ مهرداد کتک خورده میآید و… که احتمالا بخاطر میزی کوتاه شده) اما احتمالا کیمیایی باز بخاطر راضی نگه داشتن بعضی ها حاضر به کوتاه کردن فیلمش شده بود. اما با همه اینها شکست سربازهای جمعه برای کیمیایی بعد از چند سال فیلم نساختن بسیار ناگوار بود(ادامه دارد)
۲۰- پس از حاشیه های فراوان سربازهای جمعه و بعد از شکست همه جانبه فیلم کیمیایی خیلی بی سرو صدا فیلم بعدیش را کلید زد و در طول زمان ساخت کمتر خبری به بیرون درز کرد.
به دنبال سابقه بی توجهی داوران جشنواره به فیلمهای قبلی کیمیایی تصمیم گرفت بدون نمایش فیلم در جشنواره آن را اکران کند اما قبل اکران در یک محفل خصوصی آن را به بعضی از منتقدین نشان داد و نظر آنان را خواستار شد.
حکم اکران شد و به فروش خیلی خوبی دست یافت. اکثر منتقدین فیلمهای قبلی به آن روی خوش نشان دادند و مجله فیلم برای اولین با در تاریخ حیاتش برای آن پرونده تشکیل داد و با کیمیایی میزگرد مفصلی در مورد فیلم تشکیل داد.
اما بجای بحث در مورد فیلم بیشتر وقت مصاحبه به جنگ لفظی کیمیایی و طالبی نژاد اختصاص یافت که ریشه های نسبتا قدیمی داشت. کیمیایی که تازه انگار برای اولین بار فرصت دفاع از خودش پیدا کرده بود طالبی نژاد را به باد انتقاد گرفت.
بیچاره خواننده ای که بی صبرانه منتظر خواندن مطالب مفصلی در مورد فیلم بود با چه دعوایی روبرو شده بود. مجله فیلم هم لطف کرده بود و برای این فیلم تعداد مساوی نقدهای مثبت و منفی چاپ کرده بود.
بیشتر مدافعان فیلم هم از کارگردانی استادانه کیمیایی سخن میگفتند که بی راه هم نبود. کیمیایی بقدری پر انرژی و خلاقانه نماهای فیلمش را ساخته بود که پیچیدگی زیاد فیلمنامه خیلی به چشم نمی آمد. در کل حکم بهانه های زیادی برای دیده شدن داشت که بعضی هایشان از استانداردهای مرسوم سینمای ایران فراتر بودند:
۱- فیلمبرداری استادانه زرین دست
۲- خوانندگی رضا یزدانی
۳- کارگردانی و فضاسازی عالی کیمیایی و بازی بعضی بازیگران من جمله پولاد در نقش محسن
۴- طراحی صحنه و لباس منحصر بفرد فیلم
۵- تیتراژ خلاقانه ای که جواد طوسی برای کیمیایی ساخت و به نوعی به او ادای دین کرد هرچند لی اوت نوشته های تیتراژ اشتباهات بسیاری داشت.
تنها چیزی که این وسط کار را خراب میکرد توضیحات خود کیمیایی در مورد موضوع فیلمش و تحلیلهای سیاسی و اجتماعی آن بود که باز هم باعث میشد سایه خود کیمیایی روی فیلم سنگینی کند در حالی که حکم دقیقا از جنس سینما بود و نیازی به اینگونه تحلیلها نداشت. انگار برای کیمیایی ساختن یک فیلم خوش ساخت و حرفه ای کافی نبود و حتما باید دغدغه های اجتماعیش را هم در آن به رخ میکشید.
بهر حال حکم موفق بود و تا حد زیادی ناکامی سربازهای جمعه را جبران کرد و کیمیایی با انرژی زیادی ساختن رئیس را شروع کرد(ادامه دارد)
۲۱- ساخت رئیس با حاشیه های همیشگی همراه بود مخصوصا فهرست بازیگران فیلم که هر روز خبر جدیدی در موردش به گوش میرسید مخصوصا همکاری سعید راد پس از سالها با کیمیایی که به وقوع نپیوست. کیمیایی ظاهرا بخاطر مشکلات صداگذاری فیلم را از جشنواره خارج کرد و فقط در یک سانس در سینما سپیده فیلم به نمایش درآمد. برخی دیالوگها واضح نبودند ولی نسخه ای که در آن روز پخش شد مشکلاتی فراتر از دیالوگ داشت.
بهر ترتیب فیلم در نمایش عمومی اکران شد و همه مشتاق دیدن فیلمی بودند که کیمیایی گفته بود ساخت حکم تمرینی برای ساخت آن بوده است. پروداکشن عظیم رئیس کارساز نشده بود و الکن بودن قصه و شخصیتهای پرشمار فیلم باعث شده بودند کمتر کسی راضی از سالن بیرون بیاید. حالا کیمیایی باید جواب کسانی را میداد که خودش بسیار برای دیدن فیلم تشویقشان کرده بود. کار به جایی رسید که جناب جواد طوسی برای اولین بار نقدی منفی بر فیلم کیمیایی نوشت و اذعان کرد شناخت کیمیایی از شرایط روز جامعه شناخت دقیقی نیست. تکرار بعضی صحنه های حکم مثل میهمانی آخر فیلم هم به هیچ کار فیلم نیامد و از شخصیتهای قابل باور سالهای دور کیمیایی فقط نقابهایی مانده بود که بی وقفه در مورد مردی و مردانگی و عشق شعار میدهند. فهمیدن تحلیلهای کیمیایی هم نیاز به هوشی فراتر از عقل بشر داشت.
رئیس با تمام قابلیتهای کارگردانی اش بخاطر روشنفکر نمایی شخصیتهایی که روشنفکری در قد و قواره شان نبود شکستی دیگر را برای او موجب شد.(ادامه دارد)
۲۲- چندماه پس از اکران رئیس خبر رسید که کیمیایی مشغول پیش تولید فیلم بعدیش بنام شریک است. طبق معمول هرروز خبرهای ضد و نقیضی در مورد فیلم جدید کیمیایی به گوش میرسید. گذشت و گذشت تا کیمیایی محاکمه در خیابان راشروع کرد. مهمترین نکته در مورد این فیلم همکاری اصغر فرهادی با کیمیایی بود. در فاصله ساخت این فیلم موفقیت همه جانبه درباره الی همکاری فرهادی را پررنگ تر جلوه میداد و از آن طرف استفاده تورج منصوری از دوربین دیجیتال برای اولین بار در کارنامه کیمیایی بازهم کنجکاویها را بیشتر کرد. کیمیایی همانند حکم قید حضور در جشنواره را زد و فیلم را اکران کرد. اما محاکمه در خیابان همانطور که انتظار میرفت مشکلات فیلمهای قبلی در زمینه فیلمنامه را نداشت و کارگردانی خوب نه عالی کیمیایی آن را به فیلمی تماشایی بدل کرده بود. غریزه کیمیایی در نمایش شخصیت نکویی به دل دوستداران سینمایش نشسته بود و کیمیایی از زمانه حال میگفت. زمانه ای که دیگر قهرمانی در ان حضور ندارد و چه بخواهد چه نخواهد باید سرنوشت محتومش را بپذیرد. جامعه ریاکارتر از آن بود که اجازه کشف حقیقت از سوی امیر را بدهد. خود نگارنده هم مرتبه اول دبدن فیلم اعتقاد داشت که امیر چرا سراغ دکتر نرفت. اما نگاهی دقیق تر به فیلم به ما نشان میدهد که سرعت زندگی امروز و موقعیت امیر اجازه چنین کاری را به او نمیداد. بعضی بر این عقیده اند که فیلم گرمای فیلمهای گذشته کیمیایی را ندارد. بله اما مگر جامعه امروز گرمای سالهای قبل را دارد. ثانیا امیر دیگر آن قهرمان سالهای دور کیمیایی نیست که بتواند از جامعه کوچک دور و برش کسب حق کند. زمانی قیصر بود و برادران آب منگل. اما حالا امیراست و یک شهر به بزرگی تهران سیاه امروز. کیمیایی در محاکمه در خیابان درست ترین رویکرد به قهرمانانش را برگزیده و آن را همانطور که امکان وجود قهرمانی در این دوران هست تصویر کرده. قهرمان دیروز در هیبت نکویی تجلی میابد که خودخواسته مرگ را در آغوش میکشد. محاکمه در خیابان جزو مهمترین آثار کیمیایی به حساب می آید و در ضمن جزو بهترین آثار او در چندسال اخیراست. امیر در بهترین حالتش نکویی آینده است. اینجا دیگر مثل دنیای قیصر طرف حساب فقط فرد نیست. جامعه متهم است. اوضاع بقدری خراب شده که تلاش ناکام امیر برای واژه مقدس غیرت خیلی ها را به خنده واداشته. نکته جالب دیگر این است که خیلی از کسانی که کیمیایی را متهم به تکرار میکردند حالا از او همان قیصر را میخواهند چون متاسفانه کیمیایی بقدری سایه سنگینی روی آثارش دارد که الان هرنوع فیلمی بسازد مخالفان و موافقان زیادی خواهد داشت. باور نمیکنید؟
در پایان ذکر چند نکته ضروری به نظر میرسد:
در این نوشتار سعی کردم در نهایت انصاف و خویشتن داری با بارداشتهایی که سالها از تماشای آثار کیمیایی داشته ام مروری به جرئت خلاصه وار بر آثارش داشته باشم.
کیمیایی استعدادی بی همتا در سینمای ماست که متاسفانه بدلیل توجه بیش از حد به بعضی نظرات و بی توجهی کامل به بعضی جریانات این استعداد شگرف در خیلی از جاها شکوفا نشده.
محتوای سینمای کیمیایی نه به آن بزرگی است که بعضی دوستان نزدیکش میگویند و نه به آن کوچکی است که بعضی دیگر
در هرحال ما همچنان پیگیر و سمج منتظر اثار بعدی او مینشینیم و امیدوار به خلق فیلمی در حد استعداد و نبوغ او.
پاسخ:بهمن جان واقعا خسته نباشی. زحمت بسیار کشیدی و به نظرم مطلب بسیار خوب و جامعی از خود به یادگار گذاشتی که به خوبی خوانده خواهد شد.
سلام
خوبی
من این فیلم رو دیدم …خیلی غمگین شدم چون خیلی به خیلی از جمعهای ما میومد بخصوص جمعهای دانشجویی…تفاوتش این بود که اینجا ما جنازه هم داشتیم ولی اون جا ها فقط دلها بود که میمردند …میدونی کسی مرگ یه دل رو نمیبینه ولی خراش روی پوست رو خیلی خوب میبینه…دلم گرفت از این همه فهم و نفهمی …آدمهای خوب یه دیو هستند که فرصت دیو بودن نداشتند…و آدمهای بد آدمهای خوبیند که در میون دیوها مجبورند بردگی کنند. مردن بهتر از بردگی میونه دیوهای پنهان و خوش صورته.
الی خیلی جاها برای یه کار خوب میره و گناهکار قلمداد میشه .کاش همه مثل الی میمردند تا حداقل بیگناهی شون بسرعت ثابت میشد آخه ما مرده پرستیم و با مرده ها بهتر از زنده ها رافت و مهربانی میکنیم.
مخلصیم و بی نشان