بخشی از یک فیلمنامه نیمه بلند

این بخش آغازین فیلمنامه فیلم نیمه بلندی است که روزی قصد ساختش را داشتم ولی این هم به آرشیو پروژههای ناکام و ناتمام اضافه شد.
……………………………..
شروع تیتراژ در سیاهی
ادامه: نمای نزدیک به صورت فردی رنجور. دوربین می چرخد جمعی دور هم حلقه زدهاند روی صندلی نشسته اند دوربین به آرامی می چرخد روی صورتها.
بقیه تیتراژ بین این نماها می آید.
پس از پایان تیتراژ
روی سیاهی تصویر صدایی می آید
مرگ پایان کبوتر نیست و…( و شعر را ادامه می دهد)
تصویر باز می شود( فید این) یکی از افراد آن جمع که خیلی مریض به نظر می رسد دارد برای بقیه از روی کاغذ شعر می خواند. واکنش ها را روی چهره ها می بینیم.
در این بین جوانی هم از راه می رسد و روی یک صندلی می نشیند.( او را الف می نامیم)
فید اوت میشود. اسم کارگردان میآید و تصویر که باز میشود آقای متشخصی دارد برای بقیه سخنرانی می کند.:
« دوستان ! ما اگه به تعریفی از مرگ برسیم که در اون مرگ یک دگردیسی از نونهالی به بلوغ هست دیگه جایی برای هراس نمی مونه(نمای واکنش افراد در بین این حرفها می آید)هیچ کس تا حالا تعریف و توصیفی از مرگ به دست نداده چون اگه مرده، دیگه نبوده که بخواد توصیف کنه.عرفا مرگ برای یه وجدان آسوده رو مثل یه لذت بیاندازه از جدا شدن روح از جسم توصیف میکنند. مثل یه ارگاسـم…(سکوت میکند) بگذریم. من فرزندم رو تنها دخترم رو وقتی سه سالش بود از دست دادم. میتونید تصور کنید از دست دادن یه دختر شیرین زبون و با نمک که تا دیروز پیشتون بوده و حتی چند ساعت قبل از اینکه به اغما بره خودشو واسه ت لوس میکرده چقدر دردناکه؟دخترم لوسمی داشت. سرطان خون و اون وقتها یعنی بیست سال پیش مثل امروز نمیشد این چیزارو درمان کرد. دخترم اگه امروز زنده بود یه خانم بیست و چند ساله بود ولی من نمیتونم تصور کنم الان چه شکلی میشد. من هنوز با همون تصویر زیبای کودکیش زندگی میکنم و آرزو میکنم که زودتر بتونم ببینمش . شاید عجیب باشه ولی من حتی یه شبم نتونستم به خواب ببینمش . توی همه این سالها … خیلی شبها نشستم و تمرکز کردم روی عکساش تا شاید به خوابم بیاد ولی نیومد . راستش من چند ساله که اصلا خواب نمیبینم. باورکردنش سخته ولی صبح که پا میشم هیچ چیز توی ذهنم نیست فقط از بس سیگار می کشم کلی خلط توی گلومه که باید برم نیم ساعت عق بزنم تا راحت شم.
جلسه بعد داستان کتاب سفر کسرا رو براتون به اختصار میگم و با هم صحبت میکنیم. شما هم هرکدوم یه صفحه درباره افکار روزانه تون و اون چیزایی که خوشحالتون میکنه یا آزارتون میده بنویسید تا با هم بحث کنیم.»
جلسه تمام شده و افراد بلند می شوند بعضی ها باهم صحبت میکنند. جوانی از این جمعیت بیرون میزند. ( او را ب می نامیم) . الف هم بیرون رفته. ب او را بیرون می بیند که منتظر تاکسی است. شب است. خیابان بارانی یا حداقل خیس است. پاییز است. ب به الف نزدیک می شود. الف کیفی روی دوش دارد. ب به او میگوید:
شما تازه به این جلسه اومدین؟
الف: اولین بارمه.
ب: منم همینطور.
الف: به نظرت چطور بود؟
ب: من گوش نمیکردم ولی آرامش خوبی داشت . خوشم اومد.
الف: کدوم وری میری؟
ب: واسه م فرقی نمیکنه.
الف: پس اگه فرقی نمیکنه با هم میریم.
ب نگاهی پرسش آمیز میکند و میگوید: بریم.
الف دستهایش را مثل صلیب باز میکند و میگوید: راست یا چپ؟( با سرش دو جهت را نشان می دهد(
ب: ده بیست سی.چهل ….
از سمت چپ بریم
میآیند اینور خیابان.
الف سیگار تعارف میکند ب میگیرد. ماشینی میآید سوار میشوند. راننده آهنگی ملایم گذاشته. صحبتی رد و بدل نمیشود. دو جوان که پشت نشستهاند با نگاهی تردید آمیز همدیگر را نگاه میکنند.
راننده می پرسد: مسیرتون کجاس؟( جوابی نمیشنویم و سریع قطع می شود به نمای بعد)
نمایی از بیرون و بالا که ماشین در حال رفتن است.
دوجوان نشستهاند روی سکویی و حرف نمیزنند. دوتا پوتین وارد کارد میشوند. صدا می آید: ببخشید شما کارت تلفن دارین؟
جوانها سرشان را بالا میگیرند. سربازی را میبینیم با لباس نیروی دریایی ( لباس ملوانی).
پاسخ جوانها منفی است.
سرباز میپرسد: موبایل هم ندارین؟
الف و ب به هم نگاه میکنند. باز هم پاسخ منفی است.
سرباز می نشیند کنارشان: سیگار که فکر میکنم دارین؟
ب که دارد سیگار میکشد بقیه سیگارش را به سرباز می دهد.
الف: بچه اینجا نیستی؟اینجا که نیروی دریایی نداره. فرار کردی؟
سرباز: نه . توی مرخصیم.مرخصی پایان دوره. می خوام برم مشهد پیش پسر عموم.
الف: مشهد!( سکوت می کند.)چرا این مشهد دست از سرم بر نمیداره….
سرباز: چطور مگه؟
الف: هیچی .
سرباز: شما شام خوردین؟
پاسخ منفی است.
سرباز: بریم یه چیزی بزنیم.
ب: من یه کم حالت تهوع دارم؟
الف: میریم یه داروخونه برات قرص میگیرم.
راه میافتند.
نمایی از یک داروخانه.
الف میرود توی داروخانه .چند نفر جلوتر از او توی صفند:
یک جوان توی صف: آقای دکتر ترامادول ۱۰۰ داری؟
متصدی داروخانه:
ممنوعه آقا. جدیدن زیاد گیر میدن. بی نسخه پزشک به کسی نمیدن. واسه ما مشکل سازه.
جوان: آقا تورو خدا من حالم بده. کی میفهمه آخه؟جون هرکس دوس داری دو تا دونه بده
-نمیشه پسر جون. اگه نری زنگ میزنم مامور بیاد ها!
الف از توی کیف سردوشی اش خودکار و کاغذ در میاره و چیزی مینویسه. مهری هم رویش می زند و میدهد به متصدی داروخانه و می گوید: حالا میشه یه ۱۰ تا بهش بدین؟
متصدی:مهر پزشک باشه که ما حرفی نداریم آقای دکتر.
یک بسته ده تایی قرص را به جوان میدهد: بیا بگیر دعا به جون دکتر کن
جوان: دم شما گرم آقای دکتر . هرچی می خوای خدا بهت بده.
خارجی:
سه نفر نشسته اند کنار خیابان و ساندویچ میخورند.
خارجی:
ترمینال مسافر بری:
ب رفته است بلیت بخرد و الف و سرباز نشسته اند روی یک نیمکت.
دژبانی وارد کادر می شود. به سرباز می گوید: سرکار دفترچه مرخصی داری؟
سرباز با او میرود گوشه ای مشغول صحبت میشود و ما نمیشنویم. الف آنها را نگاه می کند. دژبان کسی را صدا میکند میآیند سرباز را میگیرند که ببرند و میبرند. در این حین سرباز بر میگردد و نیم نگاهی به الف می اندازد ب هم حالا رسیده به نبمکت. دونفر به رفتن سرباز نگاه می کنند. او رفته و حالا الف و ب سیگار روشن می کنند.حرفی رد و بدل نمیشود.
از دید آنها چند صحنه در ترمینال را به طور گذرا میبینیم. گداها، کولیهایی که فال میگیرند. دختری آواره که راننده ای سیبیلو او را بدون بلیت سوار میکند.
نزدیک صبح است . دو جوان از اتوبوس پیاده می شوند . جاده بین راهی است. قهوه خانه ای آن نزدیک است .میروند داخل قهوه خانه. کسی نیست. کامیونی میایستد. راننده اش جوانی است که تمام تنش جای چاقو دارد. می آید مینشیند میز بغلی اینها. صاحب کافه برایش ماست و نیمرو و نوشابه می آورد و یک لیوان آب. راننده یکدفعه میزند زیر گریه و چاقویی را از جیبش در میآورد و توی لیوان آب میاندازد.( اسلوموشن) آب کمی رنگ قرمز می گیرد.
الف زیر چشمی این صحنه را میبیند. روی لیوان آب، صحنه فید اوت می شود به سیاهی.
برچسبها: رضا کاظمی, فیلمنامه نیمه بلند
یک نظر برای بخشی از یک فیلمنامه نیمه بلند
دیدگاهی بنویسید
مینی بلاگ – افاضات روزانه
نوشته اتفاقی
آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
- رهایم نکن
- موفق باشید آقای گورسکی!
- پردهها
- دربارهی مستند چامسکی و شرکا
- چند تکه شعر
- درستتر بنویسیم
- ملاحظاتی بر نقد سینمایی(۲)
- در باب دوستی
- دربارهی صبح روز هفتم مسعود اطیابی
- یک فریدون در هیچ جای جهان شعبه ندارد
- تکههایی از سر دلتنگی
- میخواهم منتقد یا فیلمساز شوم
- فیلمهایی که باید ببینید(۳)
- قصهی روبن
- قطره بارانم…
Blogroll
گزین گویه
طول فیلم باید رابطه مستقیمی با حجم مثانه بیننده داشته باشد / هیچکاک
بالاترین امتیازها
- نقد فیلم درباره الی (+157 rating, 35 votes)
- رهآورد من از جشن منتقدان سینما (+134 rating, 27 votes)
- فیلمهای محبوب (+90 rating, 24 votes)
- به یک جرعه لالایی میهمانم کن (+51 rating, 11 votes)
- صدا، دوربین، حرکت (+44 rating, 9 votes)
- گنجینه (+36 rating, 11 votes)
- نان،عشق،دوغ گازدار (+32 rating, 16 votes)
- پاسخ من به امیر پوریا (+29 rating, 8 votes)
- ترانهای با صدای خودم (+28 rating, 12 votes)
- فقط نفس بکش (+27 rating, 6 votes)


داستان عجیبیه ! جالبه آدما زود نتیجه می گیرن تو این داستان، ولی حس می کنم این داستان هم آدما تو سرگشتگی خودشون گم هستند، تصویری که عرضه می کنند فقط نور کافی برای گرفتن یه عکس دارند و زود در تاریکی دفن می شن، کاش الف و ب رفتن سربازی که دارن می برنش نظاره نمی کردن، کاش از توصیف این که سیگار و م یکشن یا فقط روشن می کنن و یادشون می ره بکشن هم بگی، کاش بگی تم داستان خاکستری هست ، این راننده سر یه قضیه ناموسی زنشو کشته بش شک کرده و نتونسته نحمل کنه، اینا حرف نمی زنن نکته جالبی آدمه نتیجه گرا دنبال علت سکوته، ولی نویسنده ی داستان که احتمالاً زیاد سیگار می کشه اونم کنت سیلوِر فُر ، می خواسته ارتباط اینا حسی باشه یا وهم آلود ،
مونو لوگ استاد خیلی خوبه ، ولی استاد می خواهد شنونده رو قافل گیر کنه ، حالا اگه یکی گاو خونی نخونده باشه یا اون یکی اسمش چیه سفر کسرا ، از کجا بتونه بقیه ماجرا رو تحمل کنه ،این همه پر حرفی کردم بذاری داستانو بخونم تا ته ، اکه نمی شه بدید، جلوی خودتان تو ۴۰ دقیقه می خونمش ، قل می دم