صدا، دوربین، حرکت

یک
قصد داشتم یک مدت نامعلومی از نوشتن دست بردارم. ولی مگر شما میگذارید؟ کامنتهایتان وجدآور بود. با اجازه بقیه مخصوصا یادآوری بهمن خان از ردپای گرگ حال دیگری داشت. بهمن خان روحم را تازه کردی! نفست گرم! دیالوگهای صادق خان و آقا رضا و ناصر وقت عکس گرفتن آتش زد به جانم.
من با فصل زمستان دربند، سکانس دیده بوسی آقا تهرانی و رضا، خیلی زندگی میکنم. این را توی یکی از داستانهای کوتاه خودم هم از زبان یکی از کاراکترها نقل کردهام. اسم آن داستان که شاید به زودی بگذارمش همین جا که بخوانید و خیلی هم دوستش دارم هست تهران ۵۴ ـ تهران ۸۴ . ( رفقا دعا کنید من مجموعه داستانم را بتوانم منتشر کنم. بخدا وقتش است خیلی پشت خط ایستاده ام تا امروز). این داستان، داستان دو دوست است که در دو مقطع با هم دیدار میکنند. به فاصله سی سال. در این مدت خیلی چیزها عوض شده. خیلی چیزها. ولی آنها تقریبا عوض نشده اند. حکایت ما مردم است.
از کامنت بهمن نقل میکنم:
رضا: قربون ناصرخان ساکت یه جا وایسا که باشی
ناصر: ما همیشه هستیم اگه نمرده باشیم
یا این یکی:
آقا تهرانی تو عکس باشه عکس بره سینه دیوار دیگه اون دیوار نمیریزه
یک پیشنهاد: یک بار دیگر ردپای گرگ را ببینیم و درباره اش گپ بزنیم. اگر به حد نصاب برسد اصلا کامنت ها را میکنیم یک پست جداگانه. من که رفتم برای بیستمین بار ببینم.
بهمن از نقد محاکمه در خیابان پرسید. بالاخره ، هرچند دیر، منتشر خواهد شد. نشد هم میگذارمش همین جا که ثبت شود در خاطره همین سال بی مهر. با تمام وجود این نقد را به بهمن عزیز تقدیم میکنم که مثل من با فیلم کیمیایی زندگی کرده. حیف که دیر شد ولی عشق که دیر و زود نداره! داره؟ اصلا بهانه خوبی است که بعد از انتشار نقدم به دیدار پیرمرد بروم و به جای این همه بی مهری که در حقش کردند به او بگویم که فیلمش با من چه کرد. بگویم که در حالی که ردیفهای عقب و جلوی من در سینما در حال خندیدن به فیلم بودند چطور اشک امانم نمیداد.. بغضم بدجور ترکید وقتی امیر( پولاد) در سکانس گفتگو با حبیب (حامد بهداد) خم شده بود و دست روی زانوهایش گذاشته بود و گفت: یاحسین! من هم بی اختیار بلند گفتم: یاحسین. این روزها خیلیها گفتند یاحسین.
دو
سینمای بیمایه ایران جای چندانی برای بروز نوابغ ندارد. به ندرت کسی پیدا میشود که بشود نابغه خواندش. چند روز پیش چند کیلو خرما برای مراسم تدفین ساخته سامان سالور را دیدم. مدت ها بود که دی وی دی اش را داشتم ولی رغبتی به تماشایش نداشتم چون با خواندن نقدهایی از همکاران کاملا گمراه شده بودم و فکر میکردم فیلمی نمادین و روستایی است. امان از نقدی که فیلم خوب را اینچنین ضایع بکند. حکایت ترجمه ناتور دشت است که مترجم برای عنوان کتاب فوقالعاده سلینجر انتخاب کرده. من سالها فکر میکردم ناتور دشت داستانی است که در قرن هجدهم و یا حتی قرون وسطی میگذرد و هیچ رغبتی به خواندنش نداشتم. حماقت هم انواع گوناگون دارد.
به هر حال، با دیدن فیلم آقای سالور، جدا از فیلمنامه و کارگردانی فوقالعادهای که داشت بیش از پیش به نابغه بودن محسن طنابنده ایمان آوردم. اولین بار او را در جشنواره فجر دو سال قبل در فیلم استشهادی برای خدا (علیرضا امینی) دیده بودم که نقش یک معمم را بازی میکرد. پس از تماشای فیلم از بازی بازیگر این نقش حیرت زده بودم و از دیگران میپرسیدم که آیا او را میشناسند؟ خیلیها مثل من او را نمیشناختند. همان جا یقین داشتم که او سیمرغ بلورین بازیگر نقش دوم را خواهد گرفت و خوشبختانه همین طور هم شد. چند دقیقهای پس از تماشای فیلم به کافه تریای سینما صحرا(سینمای مطبوعات در آن سال – ۸۶ ) رفته بودم. (یادش بخیر .تنها جایی بود که سیگار کشیدن آزاد بود. الان دیگر این رویایی دست نیافتنی است و سینما هم بدون سیگار به پشیزی نمیارزد.) جوانی ریزه میزه با کلاهی اسپرت بر سر، سر میز کناری ما در حال نوشیدن چای بود. چشم و ابرویش تابلو بود. او خود محسن طنابنده بود و کمترین شباهتی با نقشی که بازی کرده بود نداشت. … وای خدای من! چطور این جوان که خجالتی بودن از سر و رویش میبارد توانسته این نقش را این قدر خوب بازی کند؟! نقش یک آدم سردماغ شوخ پر انرژی و پرحرف. با دیدن فیلم سالور، تحسینم نسبت به طنابنده چند برابر شد. کاراکتر واقعی او اصلا تناسبی با نقشی که بازی کرده ندارد. در واقع در حالت عادی اصلا گزینه مناسبی برای نقش یک پهلوان بدعنق و خشن و در عین حال شکننده در برابر عشق نیست. به بیان دیگر طنابنده به شدت نقش بازی کرده و چیزی را آفریده که ورای شخصیت و حتی فیزیک خودش است. اگر این فیلم را ندیدهاید تماشایش را شدیدا پیشنهاد میکنم. طنابنده فیلمنامهنویس خیلی خوبی هم هست… و یک برگ برنده دیگر هم در راه دارد که بی صبرانه منتظر تماشایش هستم. سن پترزبورگ فیلمی از یک کارگردان متشخص و درست و حسابی؛ آقای بهروز افخمی. خدا کند افخمی همچون گذشته ما را سورپرایز کند.
سه
نقش آفرینیهای بن کینگزلی را خیلی دوست دارم. یک بازیگر به تمام معناست. از گاندی تا شکنجه گر سابق فیلم مرگ و دوشیزه و یا ژنرال ارتش شاه در خانهای از شن و مه و یا نقش منفی اش در فیلم گونه ها و یا بازی محشر و فوق العاده اش در فیلم تو مرا میکشی (جان دال) ( این را اگر ندیدهاید به شدت توصیه میشود)، همه و همه از تسلط و استادی او حکایت دارند. یکی دو هفته قبل فیلمی از او دیدم که واقعا با بدفهمی هایی که در سیستم نظارت اینترنت ما وجود دارد نمی دانم چطوری باید اسمش را بنویسم لینک آی ام دی بی اش را هم اگر بدهم به خاطر اسمش فیل — تر است!!! حالا که در این پست ویر فیلم توصیه کردنم گرفته اصرار دارم این فیلم را هم معرفی کنم که اگر ندیده اید ببینید. مطمئنم خوشتان خواهد آمد . اسم فیلم هست: s— e – x — y beast
( خط تیره های اضافی از من است به گیرنده هایتان دست نزنید). گول عنوانش را هم نخورید! یک فیلم شالوده شکنانه از گونه فیلمهای تبهکاری و سرقت و … است. ببینید بن کینگزلی چطور نقش یک آدم روانی روی اعصاب را بازی میکند. لج در آور است به معنای واقعی کلمه. یک سکانس محشر سیگار کشیدن در هواپیما(!!!) هم دارد که واقعا « آخرشه!»
چهار
مخلص شما رفقایی که با بودنتان به من بهانه بودن دادید.. چه دردی کشیدیم این چند روز. چه زشتیها دید جهان. روبروی سینما پولیدور … گریه امانم نمیدهد. یاحسین!
پی نوشت *مهم *
دوستانی که به هر طریقی به تماشای فیلمهای جشنواره فجر میروند اگر مایل باشند میتوانند درباره فیلمهایی که در روزهای جشنواره میبینند هر روز یادداشت کوتاهی برای من بفرستند تا در سایت آدمبرفیها از آن استفاده کنیم.
برای هر فیلم حداقل یک پاراگراف و حداکثر یک صفحه یادداشت میتوانید بفرستید. جزئیات بیشترش را برای کسانی که اعلام آمادگی میکنند ای میل خواهم کرد. اگر مایل نیستید اینجا کامنت بکذارید می توانید از فرم صفحه تماس (لینکش بالای همین صفحه قرار دارد) استفاده کنید.
اگر واقعا اهل بدقولی نیستید و دوست دارید با من و آدم برفی ها در این کار فرهنگی همراه شوید خوشحال میشوم که از همین حالا آمادگی خودتان را اعلام کنید ولی لطفا اگر بدقول و تنبل تشریف دارید بی خیال شوید. نوشتن چند خط یادداشت روزانه آن هم نه در قالب خیلی رسمی و خشک، کار سختی نیست. تهیه گزارش و عکس و مخصوصا حاشیه نویسی بر جشنواره هم البته چاشنی کار است و مجموعه را جذابتر میکند.
ماحصل کار سال گذشته را در این دو لینک می توانید ببینید:
مطالب تحلیلی بچههای سایت آدم برفیها
توجه کنید که ما شباهتی به سایتهای پر زرق و برق سینمایی نداریم و جنس کارمان فرق دارد. تنها اگر این رویه را میپسندید و دنبال آن زرق و برق نیستید همکاری کنید.
تازه اضافه شده
این هم مطلب بهمن عزیز درباره رد پای گرگ… منتظر نظرات بقیه شما هستم. خودم هم با اشتیاق تمام مینویسم. آن وقت مثل یک پرونده میگذاریمش توی آرشیو آدم برفیها که خیلی ها بخوانندش. این کمترین ادای دین است. ناسلامتی فیلم عمر ماست.
عکس، فقط عکسه که میمونه

ردپای گرگ حاصل آخرین نگاههای آرمان گرایانه کیمیایی به شهر و آدمهایی است که با اصولشان زندگی میکنند و با آن میمیرند. اصولی که دیگر کسی برای آن تره هم خرد نمیکند. شاید کلام آن چاقوفروش کور بهترین مثال برای این جمله باشد که تغییر زمانه را مثل پتک توی سر رضا میکوبد و از یکدندگی او در حیرت است.
رضا و طلعت و صادق و فرشته و ناصرخان و آقاتهرانی(به اسمهای کنایه آمیز صادق خان و آقاتهرانی دقت کرده اید؟) ژست میگیرند تا آخرین عکسشان را بگیرند و کلام کنایه آمیز آن عکاس دوره گرد حکایت از روزگاری دارد که فقط عکسش خواهد ماند. روزگاریست که صادق خان پایش را جلوی بزرگتر از خودش دراز نمیکند. رضا هم چاقویش را غلاف میکند تا با طلعت روزگار نویی را تجربه کند. اما سرنوشت آنها را نه خود آنها بلکه کسانی تعیین میکنند که دارند در یک قاب عکس یادگاری میگیرند. رضا با اطاعت از رفاقت هر آنچه از عشق اندوخته را رها میکند و سرش را روی کفش رفاقت میگذارد. اما زمانه ای که نامرادی و خیانت مثل خوره آدمهایی از جنس صادق را میخورد و میریزاند، رحمی در کارش نیست. رضا قتل ناصر را به عهده میگیرد و به زندان میافتد. آنهم سه روز مانده به عروسی با طلعت.
سالهای زندان و عقرب و دستبند میگذرند و او پس از سپری شدن سالهای جوانیش در زندان و از دست دادن طلعت، هنوز به رفاقت و مرادش صادق خان ایمان دارد (اینجا جاییست که شاید خیلی مخالف داشته باشد اما کیمیایی آدمی را تصویر کرده که لااقل به چیزی ایمان دارد) و به محض ورود به تهرانِ دگرگون شده به پیغام دوست قدیمیش صادق با او تماس میگیرد و رفاقت هنوز که هنوز است برایش جلوتر از عشق است. تهران جدید را به جا نمیآورد و ناباورانه از کنار کسانی که دارند یک دستفروش را کتک میزنند میگذرد تا به صادق برسد و حکم تازه اش را اجرا کند. کمی تردید دارد.
(نه من دیگه اون رضام نه زمونه دیگه انوقتاس. این حرفا یعنی دو زار لبو) اما قضیه ناموس صادق خان است پس دیگر جای درنگ نیست. رضا قبل از اجرای حکم به یک قوت قلب نیاز دارد. راجع به طلعت که بدگمان است پس چه کسی بهتر از آقاتهرانی و اینجاست که یکی از زیباترین فصلهای فیلم رقم میخورد. نماهای کلاری از کافه دربند در زمستان حسابی دیدن دارد. با آن نمای از بالا که محمود خان کلاری به زیبایی از پس آن برآمده است. آقا تهرانی دل رضا را قرص میکند که طلعت منتظرش ایستاده. آقا تهرانی با بازی عالی مرحوم جلال مقدم(اولین نگاه او به رضا در همین سکانس یادتان هست؟ بعید میدانم بتوان در چند جمله حس آن نگاه را توضیح داد) پالتویش را روی دوش رضا میاندازد. و رضا میرود تا آخرین برگش را بازی کند و به وصال محبوب برسد. چاقو هم که باید باشد. اما نمیداند که در چه کلکی افتاده و زخم میخورد و با اسب از دست نوچههای صادق خان میگریزد (ادای دین کیمیایی به جان فورد و سام پکین پا و وسترن سازانی که کیمیایی عاشقانه دوستشان دارد) حالا فقط طلعت مانده که با آن نمای فلوی اولیه به خوبی دوری چندین ساله این دو دلداده را درک میکنیم. طلعت نمیداند چطور به رضا اعتراض کند اما عشق کارش را میکند. پس رضا را تیمار میکند و نمیداند چطور پرده از رازی بردارد که سالها از نگین، دختر خودش و رضا پنهان کرده اما عاشقانههای رضا و طلعت بیشتر از آن است که نگین نفهمد رضا پدرش است. طلعت به رضا از ظلمی که سالها به او رفته و او بیخبر بوده میگوید. حالا وقت اجرا شدن حکم خود صاحب حکم است صادق خان لباس سفیدش را هم پوشیده و میداند که مرگ تنها چیزی است که برایش مانده. صادق با یک تیر دو نشان زده است. ناصر چشمش دنبال طلعت بوده و صادق و طلعت این را میدانستند و رضا بی خبر بوده (عکس العمل آنها در عکسی که در زندان میبینیم و لبخند غلیظ رضا از ایجازهای موفق کیمیایی است) ناصر موی دماغ صادق بوده و صادق روغن ریخته را نذر امامزاده کرده. اما تاوان این قتل را رضا و طلعت پرداخته اند. رضا و طلعت به هتل دربند میروند و به یاد زندگی از دست رفته شان اشک میریزند اما تاوان این قتل را رضا و طلعت پرداخته اند. حالا وقت تسویه حساب است و صادق آماده پرداخت آن.
میدانم فکر میکنید چشم بر روی ایرادات فیلم بسته ام اما چه کنم نوستالژی و تصاویر زیبا وحس عجیب و غریب فیلم راه به ایراد گرفتن نمیدهد. ردپای گرگ گذشته از اینها کنایه ای به جامعه ای است که دیگر اعتمادی به هیچ چیز آن نیست.
کیمیایی غصه از دست رفتن آدمها و شهری را میخورد که تمام عمرش طور دیگری آنها را میشناخته و من به شخصه از این شهر بی در و پیکر که هر لحظه در آن باید مواظب باشیم زندگیمان از کف نرود میترسم.
اضافه شده در دوشنبه چهارده دی ماه
آخرش، نقد من درباره فیلم محاکمه در خیابان در ماهنامه فیلم نگار شماره ۸۷ منتشر شد. اگر دوست داشتید بعد از چند نقد منفی بر این فیلم، یک نقد مثبت هم بخوانید، این شماره فیلم نگار رابخرید و بخوانید.
برچسبها: استشهادی برای خدا, بن کینگزلی, رد پای گرگ, ردپای گرگ, سینما پولیدور, فیلم نگار, محاکمه در خیابان, محسن طنابنده, مسعود کیمیایی
۳۵ نظر برای صدا، دوربین، حرکت
دیدگاهی بنویسید
مینی بلاگ – افاضات روزانه
نوشته اتفاقی
آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
- رهایم نکن
- موفق باشید آقای گورسکی!
- پردهها
- دربارهی مستند چامسکی و شرکا
- چند تکه شعر
- درستتر بنویسیم
- ملاحظاتی بر نقد سینمایی(۲)
- در باب دوستی
- دربارهی صبح روز هفتم مسعود اطیابی
- یک فریدون در هیچ جای جهان شعبه ندارد
- تکههایی از سر دلتنگی
- میخواهم منتقد یا فیلمساز شوم
- فیلمهایی که باید ببینید(۳)
- قصهی روبن
- قطره بارانم…
Blogroll
گزین گویه
من نه آنم که به جور از تو بنالم حاشا / حافظ
بالاترین امتیازها
- نقد فیلم درباره الی (+157 rating, 35 votes)
- رهآورد من از جشن منتقدان سینما (+134 rating, 27 votes)
- فیلمهای محبوب (+90 rating, 24 votes)
- به یک جرعه لالایی میهمانم کن (+51 rating, 11 votes)
- صدا، دوربین، حرکت (+44 rating, 9 votes)
- گنجینه (+36 rating, 11 votes)
- نان،عشق،دوغ گازدار (+32 rating, 16 votes)
- پاسخ من به امیر پوریا (+29 rating, 8 votes)
- ترانهای با صدای خودم (+28 rating, 12 votes)
- فقط نفس بکش (+27 rating, 6 votes)



سلام
با بن کینگزلی دوباره زدی به هدف ، اینجا تنها جاییه که میشه راجع به کسایی صحبت کرد که باهاشون حال میکنیم(کلا با هاشون حال میکنیم همه جوره ربطی به نوع بازیشونم نداره ) یکیشون همین کینگزلی ، نقش فاگین رو واقعا جالب در آورد منو یاد بچه گی و سریال الیور تویست انداخت.یا تو باگزی با اون کلاهش
اگه میشه تا میتونی از این بحثا راه بنداز .بریم تو جزییاته فیلمایی که باهاشون حال میکنیم نه اون فیلمایی که منتقدین ( جسارت به شما نشه) میگن خوبه
سلام
-چه خوب که زود نوشتید
- خواهش ، اجازه ما هم دست شماست!
- ما که این فیلم را نداریم چه کنیم حالا؟!
عوضش من جمعه نشستم و نمیدونم برای چندمین بار گوزنها رو دیدم و بیشتر از همیشه کیف کردم.
همیشه فکر میکنم بهروز وثوقی بهترینه.
سلام رضاجون
خیلی خوشحالم که کامنتهای بچه ها حالتو بهتر کرده و از اظهار لطفت به خودم هم بسیار ممنونم
میخوام یه کامنت مفصل راجع به ردپای گرگ بزارم اما یه کم وقت میبره این فیلم برام خیلی خیلی عزیزه
و جزو خاطره انگیزترین فیلمای زندگیمه
اما برای همه بچه های کافه:
حالا که صاحب کافه سرحال شده تنبلی نکنین
ردپای گرگ بهونه خوبیه من که واقعا دوس دارم بدونم اونایی که فیلمو دوس دارن کجاهای فیلمو بیشتر دوس دارن یا کدوم دیالوگهاش رو؟
مطمئنم رضا هم بدجور منتظره
سلام آقا رضا
خوشحالم این خانه زیاد سیاه نماند…
عکس آقا کیمیایی رو که انداختی یه دفعه چشمم یه برق خاصی زد…
در ضمن امیدوارم مجموعه داستانهای رضا هرچه زودتر چاپ بشه
به احتمال قوی در آن ایام تهران نخواهم بود وگرنه در خدمت بودیم به شرط آنکه زحمت بلیطش را هم دوستی میکشید .مثل خیلی قدیما، یادش بخیر از این سینما به آن سینما، از این فیلم به آن فیلم با بلیط آماده.!
سلام
یه پیشنهاد داشتم :
اگه اجازه بدهید نظر سنجی تاپ تن دهه رو راه بندازیم البته نه مثل بقیه جاها.با اجازه تون بعد از ده فیلم فقط یه فیلم رو انتخاب نهایی و ویژه انتخاب کنیم.بعد هم بازیگر کارگردان و سکانس برتر.فقط یه انتخاب داشته باشیم.چطوره آقای کاظمی؟
پاسخ: به زودی ایشالا
پیشنهاد امیر خیلی عالیه
با سلام آقا رضا ببخشید یک سوال داشتم :
اینکه آیا هر فیلمی که ساخته می شه چه کوتاه و بلند باید حتما معنی داشته باشه؟
چون من هر وقت فیلمنامه کوتاهی می خوام ( البته جسارت نمی کنم ولی دست خودم نیست دوست دارم فیلم بسازم چون عاشقشم و دوست دارم .به هر حال از یک جایی شروع کنم دیگه )بنویسم همه اش از خودم می پرسم:
این چه معنی داره؟
اصلا معنی داره؟
اصلا کسی ببینه چیزی از منظور منو می فهمه؟
و…… که همه ش باعث میشه نصفه ول کنم یا آخرش ازش نا امید بشم.البته آدم نا امیدی نیستم ولی انتظارم از خودم زیاده.
و سوال آخر اینکه این شیوه نوشتن فیلم نامه درسته؟
اول موضوع را انتخاب می کنم
دوم یک طرح کلی چند خطی نهایت یک صفحه ای از داستانو می نویسم
سوم شخصیت پردازی می کنم و کامل کردن شخصیتها
چهارم اگه بتونم دیالوگ نویسی می کنم ( چون معمولا خوب نمی تونم)
پنجم یک خورده داستانو کامل تر و به قولی به شکل فیلم نامه می کنم
ششم یک خورده ریزه کاری های دیگم می کنم
هفتم استوری بورد می زنمو
بعد نمی دونم چی می شه ادامه نمی دم نمی دونم چرا !!
اگه می شه منو راهنمایی کنیدو
اگه می شه تو همین صفحه جواب بدهید .
لطفا.
با تشکر.
پاسخ: اذیت نکن نوید جان. جواب این سوالا خودش یه کتاب میشه. ایشالا حتما یادم می مونه به یه مناسبتی مفصل درباره ش می نویسم. البته سلسله مطالبی که من برای فیلم نگار می نویسم کلا درباره همین شیوه های فیلمنامه نویسیه. فقط اجالتا از اون استوری برد زدنت خوشمان آمد شدید. یه نمونه شو بفرست بذارم اینجا بچه ها ببینن.
عکس. فقط عکسه که میمونه
ردپای گرگ حاصل آخرین نگاههای آرمان گرایانه کیمیایی به شهر و آدمهایی است که با اصولشان زندگی میکنند و با آن میمیرند. اصولی که دیگر کسی برای آن تره هم خرد نمیکند. شاید کلام آن چاقوفروش کور بهترین مثال برای این جمله باشد که تغییر زمانه را مثل پتک توی سر رضا میکوبد و از یکدندگی او در حیرت است.
رضا و طلعت و صادق و فرشته و ناصرخان و آقاتهرانی(به اسمهای کنایه آمیز صادق خان و آقاتهرانی دقت کرده اید؟) ژست میگیرند تا آخرین عکسشان را بگیرند و کلام کنایه آمیز آن عکاس دوره گرد حکایت از روزگاری دارد که فقط عکسش خواهد ماند. روزگاریست که صادق خان پایش را جلوی بزرگتر از خودش دراز نمیکند. رضا هم چاقویش را غلاف میکند تا با طلعت روزگار نویی را تجربه کند. اما سرنوشت آنها را نه خود آنها بلکه کسانی تعیین میکنند که دارند در یک قاب عکس یادگاری میگیرند.رضا با اطاعت از رفاقت هر آنچه از عشق اندوخته را رها میکند و سرش را روی کفش رفاقت میگذارد. اما زمانه ای که نامرادی و خیانت مثل خوره آدمهایی از جنس صادق را میخورد و میریزاند رحمی در کارش نیست. رضا قتل ناصر را به عهده میگیرد و به زندان می افتد. آنهم سه روز مانده به عروسی با طلعت.
سالهای زندان و عقرب و دستبند میگذرند و او پس از سپری شدن سالهای جوانیش در زندان و از دست دادن طلعت هنوز به رفاقت و مرادش صادق خان ایمان دارد (اینجا جاییست که شاید خیلی مخالف داشته باشد اما کیمیایی آدمی را تصویر کرده که لا اقل به چیزی ایمان دارد)و به محض ورود به تهران دگرگون شده به پیغام دوست قدیمیش صادق با او تماس میگیرد و رفاقت هنوز که هنوز است برایش جلوتر از عشق است. تهران جدید را به جا نمی آورد و ناباورانه از کنار کسانی دارند یک دستفروش را کتک میزنند میگذرد تا به صادق برسد و حکم تازه اش را اجرا کند. کمی تردید دارد
(نه من دیگه اون رضام نه زمونه دیگه انوقتاس. این حرفا یعنی دو زار لبو) اما قضیه ناموس صادق خان است پس دیگر جای درنگ نیست. رضا قبل از اجرای حکم به یک قوت قلب نیاز دارد. راجع به طلعت که بدگمان است پس چه کسی بهتر از آقاتهرانی و اینجاست که یکی از زیباترین فصل های فیلم رقم میخورد. نماهای کلاری از کافه دربند در زمستان حسابی دیدن دارد. با آن نمای از بالا که محمود خان کلاری به زیبایی از پس آن برآمده است. آقا تهرانی دل رضا را قرص میکند که طلعت منتظرش ایستاده. آقا تهرانی با بازی عالی مرحوم جلال مقدم(اولین نگاه او به رضا در همین سکانس یادتان هست؟ بعید میدانم بتوان در چند جمله حس آن نگاه را توضیح داد) پالتویش را روی دوش رضا می اندازد. و رضا میرود تا آخرین برگش را بازی کند و به وصال محبوب برسد. چاقو هم که باید باشد.اما نمیداند که در چه کلکی افتاده و زخم میخورد و با اسب از دست نوچه های صادق خان میگریزد (ادای دین کیمیایی به جان فورد و سام پکین پا و وسترن سازانی که کیمیایی عاشقانه دوستشان دارد) حالا فقط طلعت مانده که با آن نمای فلو اولیه بخوبی دوری چندین ساله این دو دلداده را درک میکنیم. طلعت نمیداند چطور به رضا اعتراض کند اما عشق کارش را میکند. پس رضا را تیمار میکند و نمیداند چطور پرده از رازی بردارد که سالها از نگین دختر خودش و رضا پنهان کرده اما عاشقانه های رضا و طلعت بیشتر از آن است که نگین نفهمد رضا پدرش است. طلعت به رضا از ظلمی که سالها به او رفته و او بی خبر بوده میگوید. حالا وقت اجرا شدن حکم خود صاحب حکم است صادق خان لباس سفیدش را هم پوشیده و میداند که مرگ تنها چیزی است که برایش مانده. صادق با یک تیر دونشان زده است. ناصر چشمش دنبال طلعت بوده و صادق و طلعت این را میدانستند و رضا بی خبر بوده(عکس العمل آنها در عکسی که در زندان می بینیم و لبخند غلیظ رضا از ایجازهای موفق کیمیایی است) ناصر موی دماغ صادق بوده و صادق روغن ریخته را نذر امامزاده کرده. اما تاوان این قتل را رضا و طلعت پرداخته اند. رضا و طلعت به هتل دربند میروند و به یاد زندگی از دست رفته شان اشک میریزند اما تاوان این قتل را رضا و طلعت پرداخته اند. حالا وقت تسویه حساب است و صادق آماده پرداخت آن.
میدانم فکر میکنید چشم بر روی ایرادات فیلم بسته ام اما چه کنم نوستالژی و تصاویر زیبا وحس عجیب و غریب فیلم راه به ایراد گرفتن نمیدهد. ردپای گرگ گذشته از اینها کنایه ای به جامعه ای است که دیگر اعتمادی به هیچ چیز آن نیست.
کیمیایی غصه از دست رفتن آدمها و شهری را میخورد که تمام عمرش طور دیگری آنها را میشناخته و من به شخصه از این شهر بی در و پیکر که هر لحظه در آن باید مواظب باشیم زندگیمان از کف نرود می ترسم.
خیلی خیلی عجله دارم نظرتو بدونم رضاجون
پاسخ: عالی بود بهمن جان. گذاشتم توی صفحه اصلی که رفقای دیگه هم بخونن.
رضا جون ممنونم ازت بخاطر اینکه اینجا برام فرصتی شده حرفایی رو بزنم که سالهاست شنونده زیادی نداره و یه تشکر هم از همه بچه هایی که میدونم دیر یا زود به اینجا سر میزنن
از موسیقی خوب فریبرز لاچینی هم در رد پای گرگ یاد کنیم. همین
سلام
ماها که فیلمو نداریم ونمی تونیمم پیداکنیم،چی کارکنیم؟
پاسخ: این فیلم که هست توی بازار دی وی دی حامد جان هرچند کیفیتش خیلی خوب نیست. اگه نتونستی پیدا کنی آدرستو برام ای میل کن برات پست می کنم.
سلام
مطلب بهمن بسیار زیبا بود.حس نوستالژیکشو خیلی قشنگ بیان کرده بود.مرسی
یه مطلب نوستالژیکم من دارم کار میکنم اگه آقای کاظمی اجازه بدن یه کم طول میکشه.عجله نکنن واسه بستن این پرونده
پاسخ: بجنب که داریم میبندیم.
چند روزی حالم اصلاً سر جاش نبود. هنوز هم خیلی سر جاش نیست. ولی خوندن این پست کلی حال داده بهم. این پست به نظر من شاهکار این سایت بوده تا الآن. (ضمن حفظ احترام به همه ی پست های قبلی به خصوص اونی که درباره ی خوش تیپی و کلاه شاپو توش بحث شد). این قدر حرف دارم درباره ی مسائل مختلف که نمی دونم کدومشو باید مطرح کنم. این کامنت رو هم فقط بذارید به حساب تخلیه ی انرژی عجیبی که در من به وجود اومده. باید حرف هام رو منظم کنم و جدا جدا بنویسم. درباره ی ردپای گرگ، درباره ی محاکمه در خیابان و تأثیرات غریبش، درباره ی مجله فیلم این شماره که چقدر ضعیف و ناامیدکننده بود، درباره ی شور و انرژی که تو این کافه به وجود اومده و آدم رو ناخودآگاه جذب می کنه و در نهایت درباره ی بهمن عزیز که به جرأت می گم یکی از بزرگ ترین شانس های زندگی من تو ماه های اخیر، آشنایی مجازی با ایشون بوده.
فقط یه خواهش از آقا رضا: اجازه بدید این پست یه چند روزی تو صفحه ی اول وبلاگ باشه. تصمیم گیری البته با شماست. ولی بذارید ما چند روز وقتی سری به سایت می زنیم این پست رو همون اول ببینیم و حالشو ببریم.
ارادتمند همه ی اعضای این کافه هم هستم… شرمنده از پرحرفی و پراکنده گویی.
راستی در جواب بهمن: بهترین سکانس فیلم به نظرم همونجاییه که رضا با اسب میاد وسط میدون (میدون فردوسی بود، درسته؟). هنوز که حرفش رو می زنم، حالم یه جوری می شه. بهترین سکانس کل فیلم های مسعود کیمیاییه به نظرم.
حالا این فیلمایی که معرفی میکنین از کجا گیر بیاریم؟ همشون موجودن اینجا؟
سلام رفقا
این آقارضاخیلی گله به خدا!!!!!!!!بیاین قدرشو بدونیم….
راستی!من یکی که فعلا این فیلمو ندارم خیلی حیف شده!!!ولی کلی حرف واسه چندتافیلم دیگه ی استاددارم که ای کاش فرصتش بشه.شمارونمی دونم،ولی من کشته مرده “حکم”هستم.تقریباماهی یه بارمی بینمش وهرباربیشترازبارقبلی ازش لذت می برم…
همیشه همینطوری شادباشین ایشالا………….
ای بابا انگار غیر از من و رضا و آریا کسی نه این فیلمو دیده نه داردش عجب شانسی داریم ساعت به ساعت دارم به اینجا سر میزنم که مطالب بقیه بچه ها رو بخونم اما انگار هیچ خبری نیست آقا یکی ما رو راهنمایی کنه من فیلمو یه جا آپلود کنم همه دانلودش کنن و ببینن بخدا وقتش رو ندارم و الا با تک تکتون قرار میذاشتم فیلمو به همتون میدادم
پاسخ: عجله ای نیست. تا چند روز دیگه این پست هست. بچه ها می تونن درباره هر فیلمی از کیمیایی که دیدن بنویسن.
آخ جون پس حالا حالاها مشغولیم چقدر بهونه داریم:
حکم
دندان مار
سرب
سلطان (باورتون میشه ۱۵ بار توی سینما دیدمش)
اعتراض
و… بعدش تازه قبل انقلابیها
بچه ها من مهرجویی و بیضایی و حاتمی کیا و بنی اعتماد و فرهادی و تقوایی و حاتمی رو هم هستم.
پایه اید؟
سلام
میگم با دندان مار شروع کنیم بعدش سرب(وای که جلال مقدمی داره و چه فریماه فرجامی … )
سلام رفقا
آقامن پیشنهادمی کنم که اگه قراره بحثی چیزی راه بندازیم،از”حکم”شروع کنیم.چون این حکم دیگه واقعا قابل دسترسیه وهمه من جمله خودم می تونن تو بحث شرکت کنن.نظرتون چیه؟البته نظرخودم اینه که اگه قراره این بحثا راه بیفته،یه کم منظم تروبابرنامه ترعمل کنیم.البته سکان دست آقای کاظمیه.ایشون بهتر مدیریت می کنن ای سایتارو.هم این سایت هم آدم برفی ها.
فعلا………….شادوپیروزباشید ایشالا!!!!!!
رضا کاظمی: خب ظاهرا کم کم وقتشه از این مطلب بگذریم سر بچرخونیم به سمت یه مرغزار دیگه!!! کار منظم به ما نیومده. هر وقت میگیم بنویسیم، طرف همون کامنتای عادیشم دیگه نمی ذاره! (ماشالا. ایشالا و ایولا) کلا با همین سه تا اموراتمون میگذره فعلا.
اما من با هیچ کس و هیچ چیز این دنیا شوخی ندارم ( سلطان)
سلام پس فقط همینو بگم ( بعدش آقای کاظمی برو سر تاپ تن خواهشا )
یادش بخیر دهه ۶۰ خودمون
جلال مقدم نشسته بود و احمد نجفی .مقدم گفت چی گوش میکنی.نجفی یادم نیس چی گفت ولی یادمه مقدم گفت بنان بهتره یه اهنگ بنان گذاشت یادم نیس کدوم آهنگ ولی من تو شیش هفت سالگی باهاش زندگی کردم.از اون موقع دیگه دندان مار رو ندیدم ولی خیلی چیزاش یادمه.شاهد احمد لو فریبا کوثری گلچهره سجادیه .دندان مار یه حس تازه ای داشت.
اجازه بدید هم نقد شما را برای محاکمه در خیابان و هم نوشته بهمن را بعد از دیدن فیلم ها بخونیم.ضمنا میخواستم یه چیزی در مورد “نقد” و منتقدین عزیز بگویم شما که ناراحت نمی شین؟
سلام. نمی دانم درست می گم یا نه… به نظر من دیالوگ های فیلم محاکمه در خیابان زیاد امروزی نیستند و من با آنها ارتباط بر قرار نکردم و به همین دلیل زیاد از فیلم لذت نبردم.
اگر توضیحی دارید که مرا از این اشتباه نجات دهید.
ممنون
من با اجازه تون همون نوشته ای رو درباره ی محاکمه در خیابان تو این کامنت می ذارم که تو وبلاگم هم گذاشته بودم. دلنوشته ای که بلافاصله بعد از دومین بار دیدن فیلم نوشتم و خیلی دوستش دارم. چون فکر می کنم حس دیدن فیلم رو خوب انتقال داد.
“”افسوس که شهرها سریع تر از قلب آدم تغییر می کنند”.
فیلم در حال شروع شدن است. نام کارگاه آزاد فیلم روی پرده می آید و من در این اندیشه ام که تازه ترین محصول استاد چگونه از آب در آمده است. در سال های اخیر به نوسانات پیاپی کیمیایی عادت کرده ایم. پس از فیلم ضعیف سربازهای جمعه، شاهد فیلم خوب و دلچسب حکم بودیم و بعد دوباره فیلم نگران کننده ای با نام رئیس. پس قاعدتاً این بار باید نوبت فیلم خوب استاد باشد. اسامی دست اندرکاران فیلم روی نمایی از یک دیوار دلگیر می آید و بعد با تیلت دوربین، عنوان فیلم را بر روی نمایی از شهر تهران می بینیم. درون مایه ی کلی فیلم که از کنار هم گذاشتن نام کارگردان و عنوان فیلم هم مشخص بود، حالا با این صحنه واضح تر هم می شود. تا این جا که فیلم امیدوارکننده پیش رفته است. ولی ما قبلاً هم به تیتراژهای خوبی برای فیلم های نه چندان دلچسب استاد عادت داشتیم. خدا کند این بار این گونه نشود…
***
دسته ای برگ که با نورپردازی و تغییر رنگ فیلم، به شدت تیره به نظر می رسند، در پس زمینه ای سفید قرار گرفته اند و ناگهان گلی به رنگ روشن روی آن قرار می گیرد. سیاه و سفید بودن فیلم (البته به جز ته رنگ کثیف و چرکی که در پس زمینه ی فیلم جریان دارد)، بارها باعث می شود تضادها بیشتر به چشم بیاید. گل سفید روی برگ های تیره، ماشین سفید در این شهر پر دود و دم، درِ سفید اتاق نکویی که به درون فضای تیره ی درون اتاق باز می شود، همه و همه در این فضا که تقریباً تمام عناصر صحنه یا سیاهند یا سفید، معنای خاصی می یابند.
امیر حسابی سرحال است و دارد با مرد گلفروش صحبت می کند. فیلم با شادی امیر شروع شده و با شادی او هم به پایان می رسد. ولی بین این دو شادی، آن چه به چشم می خورد، به تمامی درد است و کینه و زخم و اندوه. واضح است که خوشی انتهای فیلم هم سرابی زودگذر و موقتی بیش نیست. این است دنیایی که کیمیایی به رخ تماشاگر می کشد. این است شهری که در میان دود و صدای ماشین ها و خیانت و دروغ و خشم، غوطه ور است. به گمانم محاکمه در خیابان تلخ ترین فیلم کیمیایی است.
پولاد کیمیایی رو به ارژنگ امیرفضلی می گوید: “سیم تو گُل نکنی! چون خون که نداره بریزه، ولی درد که داره”. جهان بینی فیلم دارد روشن تر می شود. پس این جا با زخم ظاهری طرف نیستیم. بلکه با یک “درد” رو به روییم. مثل سیمی که در گُل فرو می رود، ولی کسی به آن توجه نمی کند. مثل خنجری که یک مرد در قلبش احساس می کند و کسی متوجه آن نمی شود.
در همین حین و در اوج شادی امیر است که گلی هنگام تزئین ماشین عروسی جدا شده و می افتد…
***
امیر در ماشین نشسته و به همراه یک آهنگ شاد، حرکات موزون انجام می دهد. در همین حین تصمیم به سیگار کشیدن می کند. اما ابتدا سیگار را برعکس در دهانش قرار می دهد. این نما را در کنار آن جایی قرار دهید که در اوج التهاب و البته “مردانگی”، سیگاری برمی دارد و چقدر باوقار و “کامل” آن را در دهانش قرار داده و روشن می کند و چه پک عمیقی به آن می زند. انگار تازه به بلوغ رسیده است. قیافه ی پولاد کیمیایی که علی رغم خشونت ظاهری، به طرز عجیبی پاک و معصوم است، خوراک همین جور نقش هاست. اگر برای بار دوم فیلم را تماشا می کنید (یعنی دیگر از پایان ماجرا اطلاع دارید) نگاه کنید به صحنه ای که پولاد در ماشین دارد با آن آهنگ می رقصد و چه معصومانه می خندد.
در همین لحظات، در لحظات کوتاه شادی امیر، است که جایی، گوشه ی یکی از قاب های فیلم، بیلبورد تبلیغاتی اخراجی ها ۲ را می بینیم. چقدر ظریف بیهودگی و سطحی بودن این خوشی ها دارد به من القا می شود. فیلم کماکان خوب پیش می رود و من خوشحالم از این که بعد از مدت ها دارم فیلمی را در سینما می بینم که تعداد ضربان قلبم در هر دقیقه، به اوج و فرود آن بستگی دارد و بیشتر از این شادمانم که این فیلم را کسی ساخته که بارها این کار را با قلب ما انجام داده بود و چند سالی بود که به نظر می رسید این ویژگی او دچار نقصان شده است. اما با این فیلم باز هم خیال ما را راحت کرده است.
***
حبیب می خواهد خبر تلخ را به امیر بدهد. درام ماجرا کم کم دارد شکل می گیرد. حبیب از غیرت و ناموس پرستی می گوید که به قول دختری که در کارواش به نامزدش گفته بود دوباره دارد مد می شود. خود حبیب ادامه می دهد: “ما چی کار کنیم امیر…که از این مد نمی افتیم؟” یکی دو دقیقه بعد، امیر رو به حبیب می گوید: “می خوام جاده مو صاف برم حبیب. اگه خواستی با تو می رم. اگه نخواستی حرفتو راست بزنی، تنها می رم”. حالا علاوه بر دنیای کیمیایی، شخصیت های کیمیایی هم دارند در فیلم خودشان را نشان می دهند. ناموس پرستی و رفیق بازی و پایبندی به اصالت و مهم تر از همه فردیتی که کاراکترهای دنیای استاد برای خودشان قائلند، از این جا رنگ و بوی جدی تری به خود می گیرد و من از این لذت می برم که بر خلاف شایعات شنیده شده، حضور اصغر فرهادی تأثیری بر دنیای کیمیایی نگذاشته است. نوع نگرش این فیلم به دنیا نسبت به فیلم های قبلی کیمیایی البته دچار تغییراتی شده است (که جلوتر بررسی می کنیم)، ولی هنوز مشخص است که پشت همه ی چیزهایی که داریم روی پرده ی بزرگ می بینیم، دنیای فردی قرار دارد به نام مسعود کیمیایی.
روند کامل شدن شخصیت اصلی فیلم کیمیایی، امیر، ادامه پیدا می کند تا این که امیر رو به مرجان می گوید: “اگه بعد عقد بود مرجان، بی خون سرراست نمی شد”. حالا با یک کیمیایی خالص سر و کار داریم.
***
خوشحال از پررنگ شدن دنیای استاد هستم، اما خبر ندارم که غافلگیری بزرگ هنوز در راه است: نکویی (با بازی شاهکار محمدرضا فروتن که حیف است یادی از آن نکنم. در میان تمام ستارگانی که انصافاً همگی هم در فیلم درخشیدند، فروتن گل سرسبدشان بود). کنجکاوی درباره ی نکویی از جایی آغاز می شود که اکبر معززی به آن دو زن فیلمبردار می گوید: “اون اصلش این فیلمو دوست نداره ببینه…راستش خیلی چیزای دیگه رو هم دوست نداره ببینه”. همین جا می توان حدس زد که نکویی همان قهرمان قدیمی کیمیایی است. همان که همواره تبلوری از جامعه ی زمانش بوده است. همان که در قیصر، خودش با دست خودش عدالت را در جامعه ای اجرا می کرد که حرمت ها در آن به سادگی شکسته می شد. همان که در رد پای گرگ با اسب به میان میدانی آمد که پر از ماشین های رنگ و وارنگ بود. همان که در اعتراض پس از ۱۲ سال حبس از زندان آزاد شد و دنیایی دیگر پیش روی خود دید. نکویی ادامه ی همین آدم هاست. همین هاست در دنیای امروز. قهرمانی که حالا به انزوا رسیده و نمی خواهد خیلی چیزها را ببیند. شک من زمانی به یقین تبدیل شد که آن در سفید باز شد و نکویی را با آن حالت اصیل نشستن و لباس ها و تیپی که انگار مستقیم از ۴۰ سال قبل پا به دنیای امروز گذاشته، دیدیم. بلافاصله موسیقی سوزناکی که اوج می گیرد و تم آن یادآور موسیقی فیلم های اولیه ی استاد است، مهر تأیید دیگری است بر این فرض.
***
اما موضوع از این هم تلخ تر هم می شود. همسر نکویی به او خیانت کرده و این داستان موازی با جریان امیر و مرجان پیش می رود. این جاست که تلخ ترین نکته ی فیلم برای ما مشخص می شود.نکته ای که در ادامه هم تأیید می شود. نکویی آینده ی امیر است. کسی که حالا آن قدر تشخص و ابهت پیدا کرده که دیگر نام کوچک او را نمی آورند و آن قدر فردیت دارد که نام خانوادگی نکویی در محدوده ی زندگی او،یعنی فقط یک نفر. ولی همین شخص، حالا از اسب و اصل افتاده است. ناامیدی، تلخی و سکون نکویی به خوبی نشان می دهد که عاقبت هر کسی که بر سر اصل و نسبش بماند، در این جامعه ی بی رحم همین است. در این جامعه ی بی در و پیکر که نماهای هلی شات از خیابان هایش هم همین نکته را تأیید می کنند. با آن خط کشی های ناجوانمردانه ی وسط آن، عاقبت همین است و بس. برای امیر هم نمی توان سرنوشتی جز این متصور بود. او هم اتفاقاً کسی است که به وجود و اصالتش افتخار می کند. در طول فیلم هم تا مرز سقوط می رود و بازمی گردد. اما انتهای فیلم، نشان از گذرا بودن این بازگشت دارد. بنابراین می توان دوره های زندگی یک نفر را در این فیلم به وضوح دید.
***
نکویی، زخم خورده و تنها به خانه برمی گردد، فیلم تولد کودکش را می گذارد و آن را روی پرده ای بزرگ تماشا می کند. میان آن همه شور و وجد آن سوی پرده (که البته می دانیم بخش اعظمش دروغین است) و دل مردگی این ور، ناگهان چشممان می افتد به ظرف میوه ی روی میز داخل فیلم و موزهایی را می بینیم که زردی آن ها در میان آن همه چرکی و تلخی رنگ تصاویر، هنوز حفظ شده و بدجور توی چشم است. همینجاست که باز هم به من ثابت می شود که مسعود کیمیایی هنوز استاد است و توانا، که همه ی حرف هایش را در همین رنگ زرد موز روی میز به ما می زند. مبان آن همه خوشی دروغین فیلم، ابن، تنها نشانه ی زندگی است. انگار نشانه ای از خود نکویی در آن دوره.
در همین حین، شریک سابق نکویی برای دزدیدن پول او وارد خانه می شود. نکویی سر می رسد و درگیری جلوی همان پرده ای شروع می شود که در آن فیلم تولد پسر نکویی در حال پخش است. چهل سال قبل، رضا موتوری در حال مرگ، دستان خونینش را به روی پرده ی سینما کشید و مرثیه ای برای فرهنگ از دست رفته خواند و حالا، در محاکمه در خیابان، چاقویی بالا می رود و سایه اش روی فیلم تولد بچه ی نکویی می افتد. در نهایت هم نکویی جلوی همین پرده چاقو می خورد و می افتد، و سقوط می کند. حالا کیمیایی دارد نوستالژی از دست رفته ی دو مفهوم را به تصویر می کشد: رفاقت و خانواده. همان طور که نکویی در حال مرگ به شریکش می گوید: “تو گرگ تو خونه و رفاقتی”. این جاست که ماجرای نکویی، ارتباط مستقیم با داستان امیر و مرجان پیدا می کند و حدس ما قوت بیشتری می گیرد.
نکویی چاقو خورده و روی زمین افتاده است. دنیای کیمیایی در این جا اوج می گیرد. جملات پی در پی نکویی که به طور رگباری بر سر و روی تماشاگر فرود می آیند، به طور دقیق یادآور آن چیزی هستند که در کامل ترین حالتش، می توان آن را “دنیای یک کارگردان مؤلف” نامید. “از ریخت این دنیایی که شماها توش زندگی می کنید، بدم میاد”. “بهتره تو منو بکشی که پاک شم، از کثافتی مث تو رد شم”. “اون زنی که منو ول می کنه برا پول، برای تو هم، برا قلبت، هیچ گهی نمی خوره”. “قلبی که واسه خودش صدا نداره، می خوای برای تو چه صدایی داشته باشه؟” و سرانجام تیر خلاص: “خدا کنه درست زده باشی. اگه زنده بمونم بلایی به سر تو و اون میارم که برای یه دفه ی دیگه هم که شده، سر و کله ی غیرت پیدا شه”. خیالم راحت تر می شود که کیمیایی، هنوز کیمیایی است.
***
نسیم در ماشین نشسته و به سمت فرودگاه می رود. غم و حسرت را می توان از ته چشمانش خواند. یاد جمله ای می افتم که امیر به زن عبد گفت: “ناخوشی از سر و روت می باره”. ولی ناخوشی نسیم حالت بیرونی و آشکار ندارد. همان قضیه ی درد و سیم و گُل که امیر در سکانس گلفروشی گفته است. جلوتر می فهمیم که راننده ی ماشین همان عبد است. هر چند قبلش کلیدهایی برای شناسایی عبد قرار داده شده است. نگاه کنید به دو نمای هوشمندانه ای که چشمان راننده را در آینه ی ماشین نشان می دهد و ما را یاد جمله ای می اندازد که مرجان به امیر گفته بود: “از اون راننده فقط دو تا چشاش تو آینه یادم مونده”.
به فرودگاه می رسیم. مرد قبلی زندگی نسیم که کشته شده و مرد جدید او هم دستگیر می شود. نسیم پول ها را به دست می آورد و از فرودگاه می رود. دوباره مرد بازنده است و زن خائن. ولی باز که به ته چشمان نسیم نگاه کنیم، پی می بریم او هم بازنده است. پول را به دست آورده، ولی عشقش را باخته است. اشکی که به یاد نکویی در ماشین عبد می ریزد، دروغ نیست. او هم یک قربانی است. و چه زیرکانه است که سوار شدن او در ماشین برای ترک فرودگاه، با صدای بلند شدن یک هواپیما از زمین همزمان است. چیزی برای همیشه دارد او را ترک می کند…
***
امیر و عبد کنار عوارضی همدیگر را ملاقات می کنند. کنار شهر و در یک فضای لخت و بی هیچ نشانه ی حیات با هم حرف می زنند و دست به یقه می شوند. این سکانس به طور موازی با سکانس عروسی و تنهایی عروس در کنار صندلی خالی داماد تصویر می شود. راستی؛ چقدر سکانس عروسی در این فیلم رئالیستی تر و باورپذیرتر از سکانس مهمانی فیلم های حکم و رئیس است. اشک های عروس که باعث به هم ریختن آرایش و سیاه شدن صورتش می شوند، کارکردی دوگانه دارند. آیا این نشانه ای است از گریه ی تلخ و سیاه عروس برای این جامعه ی سیاه و پرنفرت و قربانی شدن خودش؟ یا قرار است نشان دهنده ی باطن تیره و در نهایت “روسیاهی” خود عروس باشد؟
دوباره بازمی گردیم به دنیای سنگین امیر و عبد. عبد می گوید: “رو حرف و عقیده ام، زندگیمو گذاشتم”. انگار دارد از زبان امیر سخن می گوید. رفاقت مردانه جان می گیرد. این وسط، میزانسن شاهکار و زوایای فیلمبرداری دقیق (که در یک نما، تصویر امیر و عبد را از میان شاخه های خشک یک درخت نشان می دهد و دل ما را می برد) بدجوری به تأثیرگذاری این صحنه اضافه کرده اند. آیا جامعه ی ما از دید کیمیایی همین نیست؟ یک دشت خالی به همراه درخت های خشک و سیم های خاردار و آشغال های ریخته شده که در میان آن، دو “مرد” ایستاده اند؟ این جاست که تماشاگر کاملاً آماده می شود تا با آن نمای تکان دهنده ای رو به رو شود که دوربین در حالی که از نمای بالا، از ماشین های در حال حرکت فیلم می گیرد، به تدریج وارونه می شود. دنیای وارونه، جهان بی تعادل و ماشین هایی که هر لحظه به نظر می رسد ممکن است سقوط کنند.
***
عروس گریان از سالن خارج می شود. امیر با ماشین عروسی سر می رسد. جلوی پای عروس ترمز می کند. امیر پیاده می شود و می گوید: “چی کار کنم؟ حسودم دیگه!” امیر می خندد. عروس هم با لبخندی به او پاسخ می دهد. پس داماد حرف عروس را باور کرده است. پس هنوز اعتقادش را به صداقت و مرام از دست نداده است. آن قدر به این مسائل ایمان دارد که وقتی عبد گفت هیچ ارتباطی بین او و عروس وجود نداشته، حتی نزد دکتری هم که حبیب ادعا می کرد موجود است و از قضیه اطلاع دارد، نرفته است. این است آن دنیایی که کیمیایی همواره به دنبالش بوده است. به نظر می رسد همه چیز تمام شده است. اما نه. پازل ما هنوز یک قطعه کم دارد. عبد سوار ماشین می شود. شیشه ی ماشین خود را پایین می کشد و نفسی تازه می کند. عکس مرجان را در دستش می گیرد و در حالی که قطره اشکی از گوشه ی چشمانش فرو می ریزد، می گوید: “خداحافظ بچه” و می رود. این جا تأثیر مستقیم اصغر فرهادی را می بینیم. هر چند به فراخور دنیای کیمیایی، جای خائن و زخم خورده عوض می شود. پس پیچ داستانی ظاهری این است. عروس خائن بوده است. اما به عقیده ی نگارنده، پیچش اصلی فیلم را فرهادی رقم نمی زند. با آن تصاویر مرده و سیاه و سفید و میزانسن های به شدت ساکن و این همه تلخی درون مایه ی فیلم، جز این هم انتظاری نمی رود که عروس به ظاهر مظلوم، خائن از آب درآید. پیچش اصلی داستان را خود کیمیایی رقم می زند. چرا که برای اولین بار قهرمانش فریب جامعه را می خورد. در دل این شهر بی رحم، دروغ را حقیقت می پندارد و به سمت سرنوشت محتومش پیش می رود. “فرد” تسلیم “جامعه” شده است. قهرمان سنتی کیمیایی (که در این جا نکویی است) برای نخستین بار به حاشیه رانده می شود و کاراکتر اصلی فیلم، امیر است که فریب جامعه ی وارونه را می خورد. و چقدر خنده ی پایانی امیر برای من دردناک تر از مرگ قیصر و رضا موتوری و سید و قدرت و امیرعلی و… بود. نمی دانم این اتفاق تا چه حد تأثیر فرهادی بوده و تا چه حد محصول تغییر کیمیایی. ولی هر چه باشد، محاکمه در خیابان را به تلخ ترین فیلم کیمیایی تبدیل کرده است. به هر حال، من آن را به فال نیک می گیرم. نه به خاطر تلخی فیلم. بلکه به این دلیل که پس از مدت ها استاد دوباره به شدت خود را نزدیک اجتماع نشان داد و این همان چیزی است که همه در این مدت منتظر آن بودیم.
***
محاکمه در خیابان فیلمی به شدت “کیمیایی” وار است. ولی جدا از آن، فیلمی خوب و حرفه ای و خوش ساخت هم هست. داستان بسیار ساده ای دارد و حرف های اضافه نمی زند. (بر خلاف بسیاری از فیلم های متأخر استاد). البته ساختار پیچیده ای دارد که بیش از هر چیز برایم یادآور سینمای آلخاندرو گونزالس ایناریتو است، ولی این ساختار به گونه ای نیست که تماشاگر سردرگم شود. فیلم نامه ای بسیار حساب شده و نرم دارد که گرچه بعضی وقت ها داخل دست انداز می افتد، ولی تعادلش را هیچ گاه از دست نمی دهد. ای کاش استاد در فیلم های بعدی اش هم با افرادی چون فرهادی کار کند. محاکمه در خیابان فیلمی است که حتی اگر با جهان بینی آن موافق هم نباشیم، به راحتی می توانیم از ساختار آن دفاع کنیم.
***
راستی فیلم هنوز تمام نشده است. تیتراژ پایانی فیلم با آن همه طراحی های مبهم و سیاه و سفید و خطوط خمیده و فضای تاریک، کلی حرف برای ما دارد. موسیقی پایانی فیلم هم مثل همه ی فیلم های کیمیایی، از “یه مرد بود، یه مرد” رضا موتوری گرفته تا “از لاله زار که می گذرم” حکم و “حرف هفت تیر پرو باور کن” رئیس، دنیای فیلم را کامل توضیح می دهد. با آن کلام جادویی یغما گلرویی. تصور کنید رضا یزدانی با آن صدای محشرش پس از چنین فیلمی می خواند: “دارم شبامو با تن یه مُرده قسمت می کنم”.
***
محاکمه در خیابان مثل تمام آثار کیمیایی، نمایانگر فردی است که تلاش می کند از جامعه جا نماند و در عین حال ارزش ها و باورهایش را هم از دست ندهد. این فیلم بیش از هر زمان دیگری اثبات می کند که سینمای ایران چقدر به امثال مسعود کیمیایی احتیاج دارد…”
برای همه بچه ها غیر از آریا:
انقدر ننوشتید که رضا تعطیلش کرد ولی بخدا پرونده جذابی میشد
منو بگو تازه میخواستم یه چیزی راجع به اسیب شناسی سینمای بعد انقلاب کیمیایی بنویسم. حیف شد. حالا حالاها میشد این پست رو ادامه داد
راستی کسی از رضا جمالی خبر نداره؟ ما که پیغام هم میدیم جواب نمیده
به امیر:
جلال مقدم با فرامرز صدیقی بازیگران این سکانس بودند
آقا جلال: میخوای برات خوانساری بزارم اینورش مرضیه اس اونورش باز بنانه اما بنان خوبه بنان خیلی خوبه
“گرچه به خاک و خون کشیدی مرا”
به حامد:
پس چرا راجع به حکم نمینویسی؟من هم هستم اگه بقیه هم همت کنن میتونیم سر رضا رو گول بمالیم تا نوشته هامون رو دوباره توی پستهاش بزاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به مصطفی:
بله کاملا درسته دیالوگهای محاکمه… امروزی نیستند.چون امروزه به تعداد آدما شیوه حرف زدن داریم و تقریبا نمیشه تعریف دقیقی از امروزی بودن ارائه داد (درباره الی یک استثناست) اما بطور کلی آدمهای کیمیایی یه لهجه و بیان خاصی دارن که جزو مولفه های اصلی اون هستن و اصلا خیلیها کیمیایی رو با دیالوگهای فیلماش میشناسن. بهر حال تثبیت تفکر و زیبایی شناسی و زبان شناسی کیمیایی توی دوره ای شکل گرفته که بسیار با امروز فاصله دارن. حالا فیلمساز ما توی این سالها بسیار روی فرمهای مختلف کار کرده به کنار اما از بیخ و بن آدمی در این سن و سال رو نمیشه عوض کرد که اینو بارها از زبان شخصیتهای فیلماش شنیدیم. به نظرم مشکل اصلی فیلمای کیمیایی به خود فیلما مربوط نیست. شخصیت کیمیایی طوریه که روی فیلماش سنگینی میکنه و خاصیت این مسئله اینه که سروصدا راجع بهش زیاده. جوری شده که الان کیمیایی هرنوع فیلمی بسازه هرنوع دیالوگی بنویسه موافق و مخالف فراوان داره که خودش هم از این جو انگار بدش نمیاد. (ادامه دارد)