داستان کوتاه – دن ایسیدرو

دُن ایسیدرو

نوشته بروس هالند راجرز

برگردان از رضا کاظمی

 

صبح روز آخر، هرکس که به ملاقات من می‌آمد می‌توانست ببیند که من در حال مردن ام. خودم این را می‌دانستم. انگار که پنبه در گوشم کرده باشند، صدای دن لئوناردو را می‌شنیدم که به زنم می گفت: «دونا سوسانا ! فکر می‌کنم وقتش است کشیش را صدا بزنید» و من پیش خودم فکر کردم که بله، دیگر وقتش است. ما کشیش خانوادگی و مخصوص نداریم یا حتی کلیسای مخصوص خودمان هم نداریم پس یکی باید سوار وانت شود و برود از پوئنتِچیتو کشیش بیاورد. اما یک وقت چیزهایی که در نواحی مالپسل یا پالپان یا باراندا درباره ما می‌گویند گول‌تان نزند. ما همچنان کاتولیک هستیم. بله درست است که مثل گذشته کوزه می‌سازیم ـ اصلا به همین دلیل است که توریست ها اینجا می‌آیند ـ و شایعاتی که درباره ما هست حقیقت دارد، ما برخی از سنت‌های قدیمی را هنوز به جا می‌آوریم. اما نه آن جوری که این‌ها برای ما حرف در آورده‌اند. این حرف‌ها مربوط به روزگار وحشتناک و خون‌بار مجیکا است. آنها می‌گویند که خون قربانی سراسر اهرام خورشید را پوشانده است. سپاس ما نثار مریم باکره باد که ما از این کارها نمی‌کنیم.

کمی بعد از آمدن و رفتن کشیش، من مُردم. خبر پیچید. مردم به خانه ما می‌آمدند. خانواده‌ی من اول چیزهایی را که خودشان می‌خواستند برداشتند، بعد نوبت همسایه‌ها رسید. دن فرانسیسکو کنار جسد من ایستاد و گفت دن ایسیدرو! اجازه می‌دهی بیلچه‌ات را بردارم؟ بدجور به یک بیلچه نیاز دارم. شما که نیازی به آن ندارید. دامادهایت می‌توانند برای دونا سوسانا رُس تازه بیاورند.

من گفتم: مال تو. حلالت باشه.

سوسانا گفت: میگه می تونین برش دارین برای خودتون.

نفر بعدی دونا اوستاشیا بود. او یکی از کاردک‌هایی که برای حکاکی روی کوزه‌ها از آن استفاده می‌کردم را می‌خواست.

من گفتم: البته . قابل شما را ندارد.

و سوسانا گفت: میگه می تونین برش دارین برای خودتون.

 

وقتی دن توماس از راه رسید و سراغ چکمه‌هایم را گرفت، چکمه‌هایی با چرم قرمز که جای دوختش ریش ریش بود،من گفتم: «توماس! دزد پست فطرت! من خیلی خوب می‌دونم که تو، هفت سال پیش یه شب دو تا از جوجه‌هامو دزدیدی تا برای اون زنیکه رفیقه ت شام درست کنی. حالا هم نیومدی که لاقل کاردک یا یه کم سیم بخوای. تیز کردی روی چکمه های عزیز من!»

و سوسانا گفت: میگه می‌تونین برشون دارین برای خودتون.

البته سوسانا صدای مرا نمی‌شنید. به هر حال اجازه دادم توماس چکمه ها را بردارد. من فقط می‌خواستم یک بار هم که شده احساس شرم کند.

آن‌ها آمدند و هرچیزی را که سوسانا نیازی به آن نداشت با خود بردند. آن‌ها حتی درخواست برداشتن چیزهایی را کردند که ضرورتی برای درخواست‌شان وجود نداشت. آن‌ها دو دست مرا درخواست کردند و آن‌ها را با چاقوی مخصوص قصابی بزها بریدند. آن‌ها گفتند: دون ایسیدرو ما صورت شما را می‌خواهیم!

من موافقت کردم و آن‌ها با دقت و ظرافت بسیار، پوست صورتم را از جا در آوردند. آن‌ها دست‌های مرا توی یک طبل فلزی انداختند و آتش زدند. آن‌ها صورت مرا در آفتاب خشک کردند. در همین گیر و دار، آن‌ها بقیه بدنم را در یک ملحفه پیچیدند و مطابق قوانین کلیسا در حیاط کلیسا دفن کردند.

بعد از این زمان، من در یک خلاء بودم. در یک ناکجا. نمی‌دیدم. نمی‌شنیدم. نمی‌توانستم حرف بزنم. هیچ کجا نبودم. نه در خانه‌ام، نه در تابوتِ زیرِ زمین. هیچ کجا. اما ورق برگشت.

همه عمرم، به اهالی روستای خودم روش ساخت کوزه را آموزش دادم. چیز خاصی نبود. همه ما این کار را می‌کردیم. من کوزه‌های مخصوص دون ایسیدرویی خودم را داشتم به جز وقتی که دونا ایزابلا روش ساخت کارهای جمع و جور و ظریف را نشانم داد یا دن مارکوس روش خاص رنگ آمیزی‌اش را یادم داد.

پس از این مدتی کارهای ظریف مثل دونا ایزابلا و کوزه های رنگی به سبک دن مارکوس می‌ساختم. وقتی دونا جنیفرا به پایتخت رفت تا نقش پرنده‌ها و حیوانات را روی کوزه‌های قدیمی مشاهده کند، الگوی آن‌ها را تقلید کرد و نشان‌مان داد و دیری نگذشت که همه ما یادگرفتیم چطور این کار را انجام بدهیم. با این حال من بیشتر وقت‌ها کوزه‌ها را به سبک و سیاق خودم می‌ساختم، اگر چه گاهی شمه‌هایی از آن چیزهایی که ایزابلا و مارکوس و جنیفرا یادم داده بودند به کار می‌بردم.

حالا در این یک هفته‌ی پس از مرگ من، همه اهالی روستا کوزه را به سبک و سیاق من می‌سازند، حتی بچه‌ها، البته اگر به سنی رسیده باشند که قادر به ساختن کوزه باشند. مردم، جاهای مناسب را بیل ‌زدند و رس سفید استخراج کردند، آن را با آب مخلوط و غربال کردند و اجازه دادند رسوبات ته نشین شوند و آب شفاف را از دوغاب جدا کردند. وقتی رس به اندازه کافی خشک شد آن را با خاکسترِ دست‌های من مخلوط کردند. بعد، با آن کپه‌های رسی ساختند و در قالب‌های گچی بزرگ روی پایه قرار دادند، همانطور که من می‌کردم. گاهی آن‌ها از قالب‌های اختصاصی و منحصر به فرد من استفاده می‌کردند. گاهی هم لول‌هایی از رس می‌ساختند و به پایه می‌چسباندند و با دستهایشان دورتادورش را از پایین به بالا پیچ و تاب می‌دادند.

کوزه های من لبه برجسته نداشتند. این‌ها هم همین‌طور بودند. خانواده من و بقیه روستا، با ظرافت روی کوزه‌ها حکاکی کردند و سمباده زدند تا برق بیفتد و رویش با رنگ سیاه نقاشی کردند؛ با استفاده از قلم موهایی که از موی خود من ساخته شده بودند و به همان شکلی که من عادت داشتم: خزندگان و خرگوش‌ها یا چیزهای دیگر در یک پس زمینه شطرنجی که چهارخانه‌ها در وسط کوزه بزرگ بودند و به لبه ها که می‌رسیدند تاب می‌خوردند و جمع می‌شدند. این می‌شد کوزه ای به سبک دن ایسیدرو.

آن‌ها کوزه‌ها را در کوره گذاشتند و کوزه‌هایی را که در آتش ترک برنداشتند، به خانه من آوردند. سوسانا کوزه‌ها را دور اتاق نشیمن و حتی در تختی که من در آن دراز می‌کشیدم قرار داد. من اما این‌ها را نمی دیدم. فقط می‌دانستم این در حال وقوع است. کسی مزاحمتی برای کوزه ها در خانه من نداشت.

 

مردم قلم موهایی که از موی من ساخته شده بود را سوزاندند. در روز سوم، در خانه من میهمانی برپا بود. احتمالا  همه جور غذای مکزیکی، بعضی با زیتون و گوشت و بعضی با لوبیا و جوانه . مردان  و زنان پولکو نوشیدند و به بچه‌ها هم احتمالا هندوانه دادند.خورشید غروب کرد. شمع‌ها روشن شدند. آتشی در شومینه برپا شد.

نیمه شب، دن لئوناردو جعبه‌ای را باز کرد و ماسکی را که از پوست من ساخته بودند بیرون آورد. او صورتک من را روی صورت خودش گذاشت و من چشمانم را باز کردم. من از ناکجا بیرون آمدم. من در اتاق بودم. به صورت‌ها نگاه کردم به چشمان باز و گشاد زنده ها، به سوسانا که دستش را روی دهانش گذاشته بود. نوه‌هایم ، کارلوس، جالیا، آنا و کوئینتینو را دیدم. و برای اولین بار توانستم کوزه‌های دورتادور اتاق نشیمن را ببینم. آن‌ها در روشنای شمع سرخ به نظر می‌رسیدند. ما، من و دن لئوناردو، به اتاق خواب رفتیم و من کوزه‌های روی تختخواب را دیدم. به اتاق نشیمن برگشتیم و من با دهان ما گفتم: می‌بینم که آخرش نمردم.

آن‌ها اطمینان دادند: نه دن ایسیدرو ! تو نمردی.

من خندیدم. شما هم اگر ببینید که نمرده اید همین احساس را خواهید داشت.

سپس دن لئوناردو، ماسک را توی آتش انداخت ولی من دیگر در ماسک نبودم. من در کوزه‌ها بودم. در همه آن کوزه‌هایی که با دستان دوستانم، خویشاوندانم، خانواده‌ام و همسایگانم ساخته شده بودند. من آنجا بودم، در تک تک کوزه‌ها. مردم، کوزه به کوزه مرا به خانه‌هایشان بردند و من با آن‌ها پا به خانه‌های‌شان گذاشتم. کوزه‌ای که سوسانا به سبک و سیاق من ساخته بود در  خانه خود ما باقی ماند.

بعد از آن شب، من در سراسر روستا بودم. مردم غلات یا برنج یا لوبیا در من می‌ریختند. برای حمل آب از من استفاده می‌کردند. من منتشر شدم. اگر توریستی به آنجا سر می‌زد و از من خوشش می‌آمد کوزه‌گر می‌گفت بله مدل دون ایسیدرو ! و توریست سری تکان می‌داد و احتمالا کوزه را که گمان می‌کرد هنر دست دون ایسیدرو است می‌خرید.

من هنوز در روستای کوچکم هستم ولی در استکهلم هم هستم و همچنین در سیاتل. در تورنتو و بوئنس آیرس هستم. بخشی از من در پایتخت،مکزیکو، است. با این حال من هنوز در این خانه روستایی هستم جایی که بزرگ شدم، پیر شدم و مردم. من روی  طاقچه سوسانا می‌نشینم و او را که سرگرم درست کردن کلوچه برای صبحانه یا کوزه‌گری است تماشا می‌کنم. او پیر است اما دستانش هنوز مثل پرنده ها سریع و چابک‌اند. بعضی وقت ها او می‌داند که من در حال تماشایش هستم؛ زیر چشمی نگاهی می‌اندازد و می‌خندد. چه او بشنود یا نه، قهقهه من در جواب خنده او ژرف و سرشار و گرد است درست مثل یک کوزه با ارزش بزرگِ ساخته شده به سبک دن ایسیدرو.

1 Star2 Stars (+21 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...
برچسب‌ها: , , , ,
۲۱ دی ۱۳۸۸ داستان

۱۱ نظر برای داستان کوتاه – دن ایسیدرو

  1. سلام
    ممنون که از داستان گذاشتن فراموش نمی کنید.عالی بود .ضمنا یه قرار درباره سلینجر هم داشتیم و نظرتون راجع به موز ماهی
    پاسخ: به روی چشم. می خوام مفصل درباره سلینجر بنویسم. از موزماهی تا فرانی و زویی و ناتور دشت. کمی طول خواهد کشید چون این روزها وقت ندارم متاسفانه.



  2. امیر در دی ۲۱م, ۱۳۸۸
  3. سلام
    میگویند آب نطلبیده مراد است ، داستان نطلبیده چی؟!
    من عاشق داستان های کوتاه این سبکی ام.و همینکه صفحه با یک داستان باز شد به یک هدیه می مانست.ممنون
    شب برمی گردم و کامل می خوانم.



  4. عسل مهر در دی ۲۱م, ۱۳۸۸
  5. گاهی فکر میکنم
    دوست دارم شبیه چه کسی باشم؟ شبیه همفری بوگارت در فیلمی نوآر ، وقتی سیگاری را چنان دود می کند که دور از دسترس و قابل احترام به نظر می رسد؟ یا شبیه…؟ به هر حال دوست نداشتم شبیه خودم باشم.
    دوست داشتم در پاریس به دنیا می آمدم / فرانسوی حرف می زدم ، فرانسوی زندگی می کردم … پاریسی که در فیلم ها دیدم پاریسی محسور کننده ، پاریسی که ریک در کازابلانکا می گوید با ماست.
    دوست داشتم پولدار باشم ، نه برای اینکه یک ماشین مدل بالا داشته باشم برای اینکه هر وقت خواستم فیلم بخرم ، سینما بروم و … به خاطر اینکه خوش تیپ باشم ، اینقدر لباس و کفش و … داشته باشم که برای انتخاب تیپ سر در گم شوم.
    دوست داشتم با مارسل پروست رفیق بودم.
    دوست داشتم مورد احترام قرار می گرفتم و شخص مشهوری بودم.
    دوست داشتم کارگردان بودم …
    پاسخ: چقدر صادقانه گفتی. در رویاهایت شریکم.



  6. Reza Jamali در دی ۲۱م, ۱۳۸۸
  7. در پاریس به دنیا آمدن!!! اینو هستم اساسی.



  8. عسل مهر در دی ۲۲م, ۱۳۸۸
  9. سلام.
    داستان منو به فکر فرو برد…ولی حیف که هنوز درکش نکردم.
    شاید هنوز در آن سطح نیستم.
    نباید در امتیاز دهی آن شریک میشدم ولی این کار را کردم.



  10. مصطفی در دی ۲۲م, ۱۳۸۸
  11. سلام
    به رضا جمالی عزیز : آقا خیلی قشنگ گفتی
    مارسل پروست رو خوب اومدی حتما میخای باهاش به جستجوی زمانهای از دست رفته ات بری ؟



  12. امیر در دی ۲۲م, ۱۳۸۸
  13. چون نیست زهرچه هست جز باد بدست
    چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
    انگار که هرچه هست در عالم نیست
    پندار که هرچه نیست در عالم هست

    بروس هالند راجرز ، داستان نویسه عجیبیه، قورباغه‌ی غول‌پیکر وسایه‌هایش ، هم داستان عجیبیه، داستان به نظرم محوریت یه درامو داره، کسی که توانایی نداره ،خودشو قدرت مند تصور می کنه و تو ذهن خلاق اون همه اراده های فردی از زیر ارابه ی ارادهِ ی اون عبور می کنند، این داستان منو یاد موج ها انداخت ، موج ها، موج ها ، اثر ویرجینیا ولف ، آدمی که فنا می شه و گذر زمان اراده های کوچک و بزرگشو در هم له می کنه ، چاره ایی جز این نداره که به گفته داستایوفسکی ، تن به جبر بده و ازش لذت ببره،نمی دونم ما با خاطره هامون زنده ایم یا نه ما قسمتی از خاطرات ذهن یه نفریم که ذهن جم و جوری داره گسستگی افکار نداره، و می تونه بازی و تا ته ادامه بده، تا یه جایی از فکر کردن خسته می شه و………می دونم حجم دانسته های من در مقایسه با بیشماری خرد ناچیز است پس تحلیل یه داستان یا اندیشه کار من نیست، هر چند وسوسه می شم بیام اینو با مسخ مقایسه کنم ، یا اون داستانی که یارو فک می کرد پرتقال و آرزو های عجیبی می کرد ، و نهایتش…….می خوام رها کنم ولی توانشو ندارم که دوباره بگیرم ، حس رو فنر بودن با چشم بسته ، کی پایین می ری کی میای بالا ؟ کی پرتاب می شی؟ کی لحظه ی سکونه؟
    بروس هالند راجرز ، روایت گر دنیای عجیب ما مردمان بورژوا و خرده بوژوا است ، که برای شناخت ابعاد گوناگون خویشتن زمان بررسی اوضاع را نداریم و مجبوریم خود را در دیگران که فرصت پرداختن به آن را داشته اند ،شناسایی کنیم، این داستانا از ساموئل بکت هم تاثیر گذار ترند …….به نظرم مو ضوع تنهایی ادما و ترس از فراموشی هست و بقیه ماجرا ……



  14. کسی که دنیا را فروخت در دی ۲۲م, ۱۳۸۸
  15. آهای کسی که دنیا رو فروختی! توجه کردی که بن مایه این داستان چقدر شبیه اون رباعی مشهور خیامه؟همه رو گفتی اینو نگفتی.



  16. admin در دی ۲۲م, ۱۳۸۸
  17. راستی آقا رضا بعد از کلی جستجو فیلم بوتیک رو تهیه کردم و دیدم(البته فعلاٌ فقط یکبار و در سر و صدا) ولی شباهت فاهشی بین این فیلم و تنها دوبار زندگی می کنیم ندیدم. شما از چه لحاظ می گویید که تنها دوبار زندگی می کنیم گاهی از بوتیک تقلید کرده؟(البته به جز بلند پروازی و روابط)

    خواهش دیگرم نیز در رابطه با موضوع بازیگری بود که قرار شد در باره اش بنویسید.
    پاسخ: فاحش صحیحه. به نظر من بوتیک فیلم بسیار خوبیه و تنها دوبار زندگی می کنیم فیلم متوسطیه که فقط به عنوان فیلم اول کارگردان قابل دفاعه. توضیحش هم در این مجال نمی گنجه. من کی گفتم این فیلم از اون تقلید کرده؟ تفاوتشون زمین تا آسمونه.



  18. مصطفی در دی ۲۲م, ۱۳۸۸
  19. در کارگه کوزه گری بودم دوش…



  20. دبی رینولدز در دی ۲۳م, ۱۳۸۸
  21. خوندم
    جالب و متفاوت بود و تا حدودی به قول دوستمان در کارگه کوزه گری رفتم دوش…



  22. عسل مهر در دی ۲۵م, ۱۳۸۸

دیدگاهی بنویسید

 

مینی بلاگ – افاضات روزانه

و لیکن چشم مستت را شتاب است

آرشیو موضوعی

تبلیغات فرهنگی شما پذیرفته می‌شود.


گزین گویه

من با پلیس مخالف نیستم، فقط از آنها می‌ترسم /هیچکاک

بالاترین امتیازها

آرشیو ماهیانه

Add to Google

181417 کل بازدیدها
31184 بازدید کننده در کل
280 بازدید امروز
88 بازدیدکننذه امروز
223 بازدید از این صفحه
38.107.191.114 آی پی شماست
0 بازدیدکننده آنلاین
آوریل 1, 2009 تاریخ شروع آمارگیری است