سالی که بر من گذشت

در آخرین روزهای سال ۸۸ هستیم و من هم بنا دارم به یکسال زندگی فرهنگیام در این سال نگاه بیندازم. سال ۸۸ برایم یک ویژگی مهم داشت. در این سال برای نخستین بار روزنوشت این سایت به شکل جدی به راه افتاد و کمی رونق گرفت. شاید این روزنوشت برای کسانی که روزی چند دقیقه در اینترنت میگذرانند و نگاهی سرسری به انواع و اقسام وبلاگها و سایتها میاندازند ویژگی خاصی نداشته باشد – که قطعا ندارد ـ ولی برای من یک رسانه مهم و تاثیر گذار است که در روند پیشرفتم در حوزه فرهنگ و ادب نقش به سزایی ایفا میکند. در آغاز سال ۸۸ و چند ماه پس از آن این روزنوشت روزی پانزده تا بیست بازدید داشت و امروز تقریبا پانزده تا بیست برابر شده است و البته هنوز خیلی کم است ولی لااقل روندی رو به رشد دارد که به آینده امیدوارم میکند.
واقعیت این است برای کسی که در حوزه فرهنگ کار میکند هیچ چیز مهمتر از شناخته شدن و پیداکردن مخاطب خاص خودش نیست. خوشبختانه امسال که دومین سال فعالیت رسمی فرهنگیام بود به دلایل گوناگون جرقه این قضیه زده شد و این یکی از دلخوشیهای کوچک اما با ارزش من است در سالی که گذشت؛ سالی که وقایع پس از انتخابات و پس لرزههایش که همچنان ادامه دارد بسیاری از فرصتهای کاریام را مثل خیلیها کم رنگ و حتی نابود کرد و زیان مالی قابل توجه و کمرشکنی برایم به یادگار گذاشت.
اینها را برای چه کسی مینویسم؟ قطعا در وهله نخست برای خودم. این روزنوشت ماهیتش همین است. برای خودم مینویسم و گاهی دلنوشته هایم دوستدارانی پیدا میکند. از این پس نیز همین طور خواهد بود.
از بس رفتارهای متناقض دیدهام که دیگر نه خوشامد و تحسین کسی خوشحالم میکند و نه ناسزا و بدآیند دیگران ناامید و نابودم میسازد. عجب تمثیل محشری است: «زندگی مثل شطرنج است، همه از سر دلسوزی و ترحم میخواهند به تو بیاموزند ولی وقتی یاد گرفتی همه میخواهند پوزت را بزنند و شکستت بدهند.» این قاعده بازی است. کاریش هم نمیشود کرد.
فروردین ۸۸
فیلمنامه یک تله فیلم را که به همراه احمد میراحسان نوشتهام به تلویزیون میدهیم. تصویب میشود. دو قسطش را هم تا به امروز گرفتهام ولی به دلیل بدبختیهای حاکم بر تلویزیون طرح کاملا مسکوت و مختومه است. طرح دیگری را هم به تصویب رساندیم و آن هم همین فرجام را پیدا کرد. همهاش به خاطر اوضاع مالی بد تلویزیون بعد از انتخابات و گسترش نگاه حذف گرایانه مدیران سیما که روز به روز پررنگتر از قبل میشود.
اردیبهشت ۸۸
مستندم با نام ژان والژان را سرانجام پس از دو سال مسکوت گذاشتن، تدوین و آماده میکنم. از حاصل کار راضی هستم. مستندی است درباره فقر و نکبت طبقه فرودست. میفرستمش برای جشنواره سینما حقیقت. طبق پیش بینیام رد میشود. آدمهای توی این فیلم حالشان خوش نیست. در بینوایی دست و پا میزنند. فیلم اما طنزآمیز است. سیاه نمایی نیست. آن را برای همیشه به بایگانی میسپارم. هیچکس آن را نمیبیند. باز هم یک ناکامی دیگر.
خرداد ۸۸
طرح یک فیلم جنایی به نام ضدنور را به فرزاد موتمن میدهم. صداها را در جشنواره دیده بودم و خیلی دوست داشتم و موتمن را نزدیکترین فیلمساز به آن طرح میدانستم. به نظر خودم طرح خیلی خوبی است و روزی هم ساخته خواهد شد. شک ندارم. موتمن هم بدش نمیآید. ولی فعلا آن را کنار میگذاریم. به جایش این آشنایی مقدمهای میشود برای فیلمنامه بلند بعدی…
با تهیه کننده مجموعه یک فیلم، یک تجربه دیدار میکنم. پس از تایید صلاحیتم برای ساختن یکی از مستندهای این مجموعه چند فیلم را پیشنهاد میکند. با هم سر نفس عمیق به تواق میرسیم. با پرویز شهبازی تماس میگیرم . کلی تحویل میگیرد ولی زیر بار نمیرود. میگوید چون تلویزیون فیلم را از ما خریداری نمیکند ما هم حاضر نیستیم با آن رسانه همکاری کنیم. مرا به یکی از دو تهیه کننده فیلم، علیرضا شجاع نوری، ارجاع میدهد. به شجاع نوری ای میل میزنم. چهار ماه بعد جواب میدهد. جوابش این است:« ببخشید که دیر ای میلتان را دیدم.» همین.
انتخابات ریاست جمهوری برگزار میشود. صبح روز بیست و دوم خرداد از خواب بیدار میشوم. صبح جمعه است. در عرض سه ساعت نقد درباره الی را مینویسم و برای مجله فیلم میفرستم. نقدی که تا این لحظه توی همین روزنوشت بیش از چهارهزار بازدیدکننده داشته. پس از ارسال نقد، از خانه میزنم بیرون و با دوستم میرویم به مهدی کروبی رای میدهیم. حدس میزدم که فردا روز دیگری باشد ولی نه این جور!
تیر ۸۸
طرح اولیه یک فیلمنامه با نام موسی را به دوستم امیررضا نوری پرتو میدهم. با هم کلی روی آن بحث و گفتگو میکنیم و یک طرح استاندارد مینویسیم. در آن روزهایی که کسی رمقی برای نوشتن نداشت این کار لاک پشتی پیش میرود. امیررضا خیلی زحمت میکشد. بارها میخوانیم و اصلاح میکنیم. پاییز، نسخه نهایی آماده میشود.
مرداد و شهریور و مهر ۸۸
نگارش فیلمنامه را ادامه میدهیم. گاهی چیزکی برای دو مجله مینویسم. تنها روزنامهای که برایش مطلب سینمایی مینوشتم و از نوشتن در آن لذت میبردم توقیف شده است: اعتماد ملی. آخرین مطلبم در این روزنامه جوابیه به آقای پوریا ـ منتقد سینما ـ است.
کسی در یک روزنامه اقتصادی مرا با ذکر نام به باد تحقیر و تمسخر میگیرد که به چه حقی در نظرسنجی شماره ۴۰۰ مجله فیلم شرکت داده شدهام!!! من هم جوابیه کوتاهی برایشان میفرستم. این دوست را چند ماه بعد در جشنواره فجر میبینم. خودم را معرفی میکنم. واقعا آدم منفی و بدی به نظر نمیرسد.
آبان ۸۸
فیلمنامه موسی را آماده کردهایم. در یک روز بارانی از یاد نرفتنی آن را به دفتر چند تهیه کننده میبریم. اوضاع فاجعهبارتر از این حرفهاست. هرکدامش طنزی سیاه دارد. رسما سر کاری است. وقت ناهار در اوج بی حوصلگی ناگهان به یاد موتمن میافتم. شمارهاش را میگیرم. به سختی به جا میآورد. سریع خلاصه قصه را برایش از پشت تلفن میگویم. میگوید فیلمنامه را برایم بیاورید. به منزلش میرویم. از همان اول از اسم فیلمنامه خوشش میآید. امیررضا دو سکانس اول را برایش میخواند. موتمن فضای کار را میپسندد. چیزهایی را به درخواست موتمن بازنویسی میکنیم. تا اوکی نهایی او چند ماه طول میکشد.. تا اواخر بهمن و پس از جشنواره فجر.
آذر۸۸
چیزی یادم نیست.
دی ۸۸
سومین شب منتقدان سینما برگزار میشود. من عادت و علاقهای برای شرکت در هیچ مراسمی ندارم. ولی اس ام اسی به دستم میرسد که تاکید میکند حتما حضور داشته باشید. حضور پیدا میکنم و دو جایزه خیلی مهم میگیرم. ارزش مادی ندارند. اعتبارش اما برایم خیلی مهم است. مهمتر هم میشود وقتی با انکار و حس بد همکارانم روبرو میشوم. جز سه چهار نفر بقیه واقعا با تنفر و تحقیر با این قضیه برخورد میکنند، حتی همانهایی که برای موفقیتشان تبریک گفتهام و چیزی نوشتهام. با این برخوردها مطمئن میشوم راهم را درست دارم طی میکنم. طوسی در اعتماد اعتراض میکند که چرا به یک نفر در دو رشته جایزه دادهاند. انگار کسی اعتراض کند که چرا یک نفر به خاطر نوشتن فیلمنامه و کارگردانی یک فیلم در یک جشنواره دو جایزه گرفته باشد؛ تفکری نادرست و خام. من به ریش استاد فکر میکنم که نکند واقعا با آرد سفید کردهاند. دریغ از ذرهای بزرگمنشی و مهر. پس تفاوت من و او که به سن پدرم است در چیست؟
بهمن ۸۸
جشنواره فجر بی حس و حالتر از همیشه برگزار میشود. نه به خاطر فیلمها که لااقل بدتر از دو سه سال اخیر نیستند، بیشتر به خاطر حال بد خود ما. تصمیم داشتم امسال را تنهاتر از همیشه بگذرانم ولی مگر این پسر لاف زن میگذارد؟ دهنم را سرویس میکند. هر روز مثل بختک بر من نازل میشود. ای کاش میدانست من چقدر به تنهایی نیاز دارم… امسال جشنواره کارناوال فشن و بوت و های هیل و پرفیوم است. دتس اوکی! ما که در هر حال سرمان توی کار خودمان است. پشت هم فیلم میبینیم که جانمان دربیاید. از این همه دوستی و مهر و صفای حاکم بر جو همکاران لذت میبریم. بالاخره همه که مثل هم نیستند. یکی مثل شهرام جعفری نژاد با خضوع و بزرگواری نایابی که آدم را شرمنده و خجل میکند پیش میآید و تو را در آغوش میگیرد، میبوسد و میگوید: «یادداشت کوتاهت در شماره چهارصد مجله فیلم از یادداشتهای محبوب و عمری من است.» همان را میگوید که بعد از انتخابهایم نوشتهام. یکی هم توی چشمت نگاه میکند، تو سلام میکنی و تا کمر خم میشوی ولی مثل آدم آهنی راهش را میگیرد و میرود. واقعا احساس حقارت میکنم. ای کاش اینطور نبود.
اسفند ۸۸
به عید و بهار نزدیک میشویم.( کدام عید و کدام بهار با این همه عزیز از دست رفته؟) جز کارهای روتین مطبوعاتی کار دیگری انجام نمیدهم. مجموعه شعرها و داستانهایم را برای آخرین بار بازخوانی و ویرایش میکنم و به سه انتشاراتی ارائه میدهم که شاید مجوز بگیرند و سال آینده منتشر شوند.
سال ۸۸ برای من سال برداشت نبود. سال پاشیدن بذرهایی بود که میدانم جوانه خواهند داد و سبز خواهند شد. به امید زندهام. مثل خیلی از آدمهای شبیه به خودم… و رویاهایم را با هیچ چیز عوض نمیکنم.
پی نوشت: پست بعدی مروری بر مطالب روزنوشت در سال ۸۸ خواهد بود و پست پایانی سال ۸۸ بهاریهای برای سال بعد. دو قدم مانده به بهار. ممنون از همراهی شما در این سال بد. سال باد. دوستان خوب مجازیام را دوست دارم، هرچند جای دوستیهای واقعی را نمیگیرد ولی میتواند مقدمهای برای آن هم باشد.
۲۶ نظر برای سالی که بر من گذشت
دیدگاهی بنویسید
مینی بلاگ – افاضات روزانه
نوشته اتفاقی
آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
- یک عاشقانهی زخمی
- حمید هامون
- سینمادرمانی
- رهایم نکن
- موفق باشید آقای گورسکی!
- پردهها
- دربارهی مستند چامسکی و شرکا
- چند تکه شعر
- درستتر بنویسیم
- ملاحظاتی بر نقد سینمایی(۲)
- در باب دوستی
- دربارهی صبح روز هفتم مسعود اطیابی
- یک فریدون در هیچ جای جهان شعبه ندارد
- تکههایی از سر دلتنگی
- میخواهم منتقد یا فیلمساز شوم
Blogroll
گزین گویه
دست بردار ازین هیکل غم / احمد شاملو
بالاترین امتیازها
- نقد فیلم درباره الی (+157 rating, 35 votes)
- رهآورد من از جشن منتقدان سینما (+134 rating, 27 votes)
- فیلمهای محبوب (+90 rating, 24 votes)
- به یک جرعه لالایی میهمانم کن (+51 rating, 11 votes)
- صدا، دوربین، حرکت (+44 rating, 9 votes)
- گنجینه (+36 rating, 11 votes)
- نان،عشق،دوغ گازدار (+32 rating, 16 votes)
- پاسخ من به امیر پوریا (+29 rating, 8 votes)
- ترانهای با صدای خودم (+28 rating, 12 votes)
- فقط نفس بکش (+27 rating, 6 votes)



واقعا این قلم چه می کنه ها ….
۱ – فیلم نامه موسی چه شد ؟؟؟ اقای موتمن جوابی نداد ؟؟؟
خوبی این جا اینه که همه چیز هست هم روزنوشت هم فیلم نامه هم نقد همه چیز …. تبریک …
از الان حس خیلی خوبی برای سال ۸۹ دارم امیدوارم برای همه ساله خوبی باشه ….
پاسخ: چرا دیگه . نوشتم که.تموم شد. موتمن فیلم بعدیش را انتخاب کرده: موسی. احتمالا پاییز سال آینده فیلمبرداری میشه.
سلام رضا جان
امیدوارم سال آینده سال خوبی برای تو و همه بچه های کافه باشه و تمام کارهای نیمه تمومت هم تموم بشن
یه وقت فکر نکنی ما بی معرفتیم دارم روی پیشنهاداتی که دادی کار می کنم
در ضمن پیش بینی شاهکاری کردی در مورد اسکار دم شما گرم
پاسخ: ممنون. زنده باشی
چه فیلمی بشه پس …
باید بیایم تهران ببینیم دیگه ….
امیدوارم سال بعد درو کنید آقا رضا .
به امید سالی همراه با موفقیت . به خصوص برای جناب موسی خان .
راستی برای آدم برفی های ویژه نامه عید ندارید ؟
پاسخ: آریان از آدم برفیها نگو که دلم خونه. خب کسایی مثل خود شما باید دست یاری بدین که بشه همچین کارایی کرد. من خیلی تنهام و البته غصه می خورم که پتانسیل های آدم برفیها به فعل در نمیان. آدم برفی ها با داشتن ده همکار ثابت به راحتی می تونه بترکونه ولی خب… با اجازه تون من برم یه کم گریه کنم
ممنون از محبتت. خدا کنه سال بعد سال خوبی واسه همه مون باشه. حالا یه کم لبند بزنیم
«رویاهایم را با هیچ چیز عوض نمیکنم.»
یادم می ماند این را…ممنون!
ای بابا اقا رضا ما که گفتیم هستیم شما بگو برای عید چی کار باید بکنیم ؟؟؟
حیف به خدا …
الان جوایز اسکار رو اعلام کردن کاشکی اینو اپ می کردین …
برای پرونده عید هم مثلا مروری بر فیلم های امسال …
پاسخ: ممنونم سینا جون. بچه ها یه قولایی دادن. اصلا همین جا هر کی هر چی بلده و می تونه بگه واسه عید. تریپ مهمان مامان پیاده می کنیم. یه سفره پهن می کنیم هر کی هر غذای لذیذی بلده بپزه بیاره. بچه ها بسم ا…. بهمن، آریا، آریان، حامد و …
عناوین پیشنهادی من
نگاهی به سینمای ایران در سالی که گذشت
چهره های سال
بهاریه و داستان بهاری
فیلمهایی با مضمون نوروز( چند تا داریم؟)
نگاهی به پدیده درباره الی
و یا هرچی که به ذهنتون میرسه
چه حالی می ده این جوری ان لاین کامنت می زاریم ها …
من یه مطلب برای سینمای ایران در سالی که گذشت می فرستم براتون …
و البته یک پیشنهاد برای گنجه درد که بهترین فیلم اسکار شد … یک پرونده براش درست کنیم برای عید …
ولی این پرونده مهرجویی هم خوب چیزی بود ها اقا رضا …
پاسخ: از برکات ای دی اس اله سیناجون. پس با دقت و وسواس بنویس لطفا. بعید می دونم در این فاصله بشه پرونده ای درست کرد. تک نگاری ها بهتر جواب میدن.
پس خیالتون راحت … تا قبل از عید حتما می فرستم براتون.
ولی امیدوارم بتونیم برای عید سنگ تموم بزاریم …
صمیمانه امیدوارم به تک تک آرزوهات برسی. درباره ی فیلم اسکار هم که نوشتی : خوب، از اونجایی که ما چن هزار سال نوری از دوستان عقبیم، هیچ کدوم از فیلما رو ندیدیم فعلاً.
قربانت
پاسخ: زنده باشی امیرجان.
سلام
من خیلی وقته از مخاطبای سایت شما م.
تا حالا پیش نیومده بود بنویسم ولی امروز که رونوشت جدیدتونو دیدم دیگه تصمیم گرفتم به وادی کامنت گذاری وارد شوم.
این رونوشتتون ( علی رغم اینکه برام این سوال رو ایجاد کرد که چرا عکس العمل دیگر همکاران براتون اینقدر با اهمیته، و البته بعدا خودم بهش جواب دادم: روحیه حساس هنرمند) ولی امید توشه. رویاهایم را با هیچ چیز عوض نمیکنم” شاهکار بود.
خیلی خوبه که یه مرور کلی از سال گذشته داشته باشیم اونوقته که می فهمیم شرایط زمانه چه قدر می تونه حال مارو تغییر بده و اصلا حال مارو شکل بده. بعد ببینیم که بیشتر سالو داشتیم سعی می کردیم بااین حال بجنگیم و شرایطو تغییر بدیم. و اینکه همیشه در بدترین شرایط امید داریم .
و یه سوال:
چرا مسابقه نقد نویسی رو تو سایت آدم برفی ها به چند تا فیلم محدود کردید؟
پاسخ: سلام.
ممنون از لطفتون. حضور شما هم مغتنمه در اینجا و هم باعث خوشحالی من بابت یک دوست مجازی تازه..
درباره مسابقه جواب اینه: داوری نقد فیلمهای متعدد خیلی سخته و تقریبا هیچ معیار مشخصی نمی تونه داشته باشه. یعنی اون وقت خیلی سلیقه ای میشه. بعد هم هدف اصلی ما پیدا کردن کسانی بود که می تونند با شرایط حرفه ای کار کنند. یعنی یک فیلم رو ضرفنظر از دوست داشتن یا نداشتن بتونن تحلیل کنن. انواع ژانرها رو هم در نظر گرفتیم که هر سلیقه ای رو بتونه پوشش بده.
باز هم ممنون.
ولی من رضا کاظمی هستم اصل اصل ….
همینه …
آدمی برای شکست آفریده نشده است، انسان شاید نابود شود ولی شکست نمی خورد.
” ارنست همینگوی
پاسخ:
اولین جملهای که جف کاستلو در سامورایی ملویل میگه وقتی داره از اتاق قمار بیرون میره رو کی یادشه که بگه؟ اون مانیفست خیلی از ما جوون های این روزگاره.
سامورایی بازها جواب بدن.
سلام
آقا به خدا منم میخوام لااقل هفته ای پنج تا مطلب برای آدم برفی ها بنویسم ولی مگه این کار لعنتی اجازه میده از ۷۲۰ ساعت در ماه من ۳۶۰دقیقا ساعتشو سرکارم تازه ساعاتی که توی راهم رو حساب نکردم اما دوستان دعا کنید داره یه اتفاقاتی میفته که بتونم ساعت کاریم رو کم کنم اما با همه اینها رضا به قول خودت “آدم برفی ها هرگز آب نخواهند شد” البته همین الان هم وضعیت آدم برفی ها چندان بدنیست راجع به هر فیلم لااقل دیگه دوسه تا مطلب منتشر میشه چرا انقدر نا امیدانه در مورد آدم برفی ها حرف میزنی
راجع به کیفیت نوشته ها هم من به شخصه هرچی توی توانم هست رو میکنم و سعی میکنم با مطالعه بتونم توانایی های خودم رو بالا ببرم و مطمئنم اکثر بچه های اینجا هم این تلاشو میکنن
از همین الان مطمئنم پرونده استاد مهرجویی کار توپی میشه و همه میتونن بهش افتخار کنن.
راجع به عید هم همون تریپ مهمان مامان که رضا گفته عالیه
میگه من همیشه برنده ام
پاسخ: نه آریان نزدیک شدی ولی اینو نمیگه. یه چیز خیلی عجیبتر میگه
آقا رضا امسال مرگ سلینجر واسه منو شما حداقل به عنوان طرفدارای سلینجر میتونه فرصت خوبی باشه تا یه کوچولو از سینما دور بشیم. راستی دو سکانس اولی که تو فیلنامه ات بود خداییش سلینجری بود ها . شما نوشتن درباره موز ماهی رو هم بدهکاری . گفتین سر یه فرصت مناسب ، هر وقت نظر قشنگتو بنویسی بنده چهار چشمی می خونمش . خسته نباشی ایشالا بذری که ریختی سال آینده واست پر باره پر بار باشه
جف کاستلو می گه: من هیچ وقت نمی بازم…هیچ وقت.
درسته؟
پاسخ: خیلی نزدیک شدی آریا ولی جمله مهمترش که پشت بندش میگه خیلی مهمتره. اصلا تفکر ناب نهفته در فیلم مال همون جمله س؟
از صلح میگویند یا از جنگ میخوانند؟!
دیوانهها آواز بیآهنگ میخوانند
گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند
کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان
چون قصهها مرگ مرا نیرنگ میدانند
سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ میخوانند
این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبیرنگ میخوانند
فاضل نظری
سلام
رضا راستش نمیدونم ولی وقتی که داشتم مطلبت رو میخوندم مدام یاد این جمله استاد مارسل پروست بودم:
از منظر زیبایی شناختی تعداد انواع آدم ها چنان محدود است که در هر کجا ممکن است مدام مفتخر به ملاقات کسانی شویم که میشناسیمشان.
.
.
.
راستی درباره بحثی که تو پست قبلیت تو کامنت ها راه افتاد باید بگم که به نظر من بهترین فیلم هانکه ، قصر هست…
آقا رضا دیروز فیلم پیشوت رو دیدم ، اگه فیلم رو دیدی میشه نظرت رو بگی؟
پاسخ: منم با آقای پروست موافقم.
ندیدمش رضا جون.
سلام اقارضا
بابا این نبود اینترنت هم معضلی شده واسم.از بابت کم کامنت گذاشتن هم معذرت.این پست واقعا بسیار بسیار حال داد.خیلی نکته توشه.امیدوارم سال بعد سال خیلی خوبی برای هممون باشه.برای شما هم از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.امیدوارم این حرفم واقعا از صمیم قلب باشه.نه به خاطر منافع خودم.بگذریم.از این پیشنهاد تریپ مهمان مامان خیلی لذت بردیم.واقعا جالبه.فکر کن.هر کسی واقعا یه مصداقی داره.مش مریم،دکتر،یوسف،آقا یدا…،و….بخشید ها،شما هم عفت خانوم.(خنده روده برانه).واقعا با مزه نیس؟من کاملا موافقم.اما خوب نیس یه چارچوب خیلی کلی حداقل در نظر بگیرین تا اینجوری مطالب یه نظمی بگیرن.من روی یه مطلبی خیلی دوس دارم کار کنم.ولی نمی دونم تو این شرایط می شه روش کار کرد یا نه؟می خوام توی سینمای چند تا کارگردان مورد علاقم نگاه مثبت و منفی به زندگی رو بررسی کنم.خوب تونستم بگم؟توی فیلمای برگمان،کیارستمی،مهرجویی،کیمیایی،کن لوچ وچند تا کارگردان دیگه.فکر می کنم شاید این کار بیهوده باشه،یه مدت دیگه از نوشته هام پشیمون شم.البته اگه این هم نشد حتما چند تا مطلب دیگه دارم که روشون کار می کنم.نظر شما چیه؟
منم با آقا بهمن موافقم.فکر کنم این پرونده مهرجویی چیز جالبی از کار دربیاد.
من مطلبمو به زودی می فرستم براتون.
پاسخ: سلام. ممنون. هر کاری که فکر می کنی شدنیه و توی این فرصت کم می رسه همون کارو بکن. زندهدباشی
آقا سلام
یه چیزی نوشتم درباره ی …..
پاسخ: سلام امیرجان اون نوع مطالب رو بی خیال شیم بهتره. هرچند خوندم و جالب بود.
سلام
آقا رضا فیلم The Hearts of Age اورسن ولز رو دیدی؟؟؟؟
لینک تماشای فیلم رو گذاشتم تو وبم
یه فیلم ۸ دقیقه ای از استاد که اولین کار کوتاهشه… فکرش رو بکن اورسن تو این فیلم نقش مرگ رو بازی کرده…
همین الان فیلم رو دیدم ، اولین جایی که به ذهنم رسید تو نت اینجا بود (آخه ما یه رضا کاظمی که بیشتر نداریم)
شرمنده پر حرفی کردم ، امیدوارم ببینیش
پاسخ: ممنونم رضا جون. میبینمش و نظرم رو هم میگم. کارت درسته.
never lose
never compeletly
قاعدتا باید یه ضرب المثل باشه نمیشه تحت الفظی ترجمه اش کرد جالبه توی نسخه دوبله اش هم این دیالوگ ترجمه نشده
پاسخ: اتفاقا توی نسخه دوبله ای که من دارم ترجمه ش هست. میگه” من هیچوقت نمی بازم. لااقل کامل نمی بازم.
چی بگم درباره این جمله محشر. ته لئون یادتونه؟ دیدین چطور طرفو با خودش می فرسته روی هوا.
یک پلیس ملویل رو یادتونه؟ دیدین پلیسه آخر فیلم بعد از کشتن اون یارو چه احساس حقارتی می کنه؟
قضیه اینه. این روزها چنین حسی زیاد دور و برمون دیده میشه.
احتمالا باید این باشه:
هیچ باختنی همیشگی نیست
وقتی نگاه می کنیم به ۴۰ سال گذشته می بینیم که چه بلاهایی سر بیضایی و تقوایی و مهرجویی و کیارستمی و … آوردن ولی آنها مثل کوه ایستادند و نا امید نشدند. امروز نوبت ما است. رضای عزیز هرگز نا امید نشو. من که به آینده ی هنرمندان و روشنفکران جوان ایرانی خوشبینم چرا که در فضایی رشد کرده اند که می دانند اگر بخواهند حرفی بزنند و کاری کنند باید این فضا را تغییر دهند. به امید ساخته شدن فیلمنامه هایتان و به امید شنیده شدن صدایتان.
رسول
پاسخ: دمت گرم عمو رسول. عشق دادی
سلام آفای کاظمی، یک حسرت دیگر به شما. چه ذهن منظمی! و چه روز نوشت جالبی از سالی که پشت سر گذاشتید( شاید یک روزش را هم نتوانم بنویسم).انشاا… سال جدید شاهکارهایتان را ببینیم. راستی من هم بازی! میشه بهاریه در مورد سینما نباشه؟ اگه بشه من هستم. بعد هم میشه من یک یادداشت کوتاه در مورد سنتوری بدم خدمتتون؟؟ نظر خودمه فقط . اگه اشکالی نداره یا علی.
پاسخ: سلام. هردوش اوکی. بهاریه رو سریع برسونید و سنتوری رو تا پایان تعطیلات نوروزی.
من به این نوشتهی شما بسیار حسادتها کردم و بسیار رشکها بردم. لاجرم مشابهاش را در وبلاگ خودم نوشتم. باشد که شما ما را به محکمه نبرید بابتش و دندانمان را مورد عنایت قرار ندهید دیگر.
پاسخ: خواندمش عزیزم. بازهم نیش زدی به ما. من منظورم نبود که زندگیم فرهنگی است. من فقط فعالیت های فرهنگی ام را نوشتم وگرنه … بگذریم. ولی خدا را چه دیدی. شاید یک روزی با هم دوست هم شدیم. دنیا حساب و کتاب ندارد حامد جان. هرچه باشد هردوتامان در انتظاریم. در انتظار گودو.
سلام رضا جان امیدوارم که سال جدید سرشار از موفقیتهای ارزنده و کامیابیهای فراموش نشدنی برات باشه.
شاد و پیروز باشی
پاسخ: سلام کاوه عزیز. من واقعا بدون تعارف همیشه به یادت هستم. امیدوارم به زودی همدیگر را ببینیم. یادت هست یک روز داشتم چند تا نقدم از مجلهها را کپی میکردم که تو هم از راه رسیدی؟. برایم خوش یمن بودند آنها. ممنونم از لطف و محبتت.
سال خوبی برایت آرزو دارم.