داستان کوتاه
قصهی روبن
پاملا زیرپوش روبن را برایش پرت کرد و مثل آدمی که کتک خورده و صد روز هم نخوابیده سراغ حمام رفت، سوراخ وان را بست و شیر آب گرم را باز کرد. روبن همانجور لخت جست زد به سمت رخت آویز. دست توی جیب جلوی پیراهنش کرد تا بسته سیگار را بیرون بیاورد و نخی بگیراند. وقتی یادش آمد سیگارهایش چند قدم مانده به خانه تمام شدهاند و بسته خالی را انداخته توی باغچه چند فحش آبدار نثار زمین و زمان کرد. دستگیره در حمام را که چرخاند عصبانیتش چند برابر شد.
- پاملا چند بار گفتم در حموم رو از تو نبند. آخه واسه چی این کارو میکنی لعنتی؟
- دیگه چه مرگته مرتیکه؟ سوپرمن هم اینقد حرص نمیزد.
روبن با عصبانیت لبش را جوید و از گفتن چیزی که نوک زبانش بود منصرف شد.
- سیگارم تموم شده. دارم میرم بیرون. تو چیزی نمیخوای؟
- فکر نکنم تا جنابعالی تشریف بیارین من بیدار بمونم
- اینقد غر نزن بابا
- برو بذار چرتمونو بزنیم. بای بای
حوصله نداشت عرق تنش را پاک کند. سرش را نزدیک زیر بغلش برد. از بوی بدش نزدیک بود بالا بیاورد. با دو تا دستمال کاغذی زیر بغلهایش را حسابی خشک کرد و دستمالهای مچاله را انداخت روی تخت. بدش نمیآمد کمی لج پاملا را در بیاورد. لباسهایش را تنش کرد. در را که باز کرد باد سردی به داخل خانه وزید. برگهای رقصان توی هوا حس و حال خوبی میدادند. به آنی عرق تنش خشک شد. دو سه دقیقه نگذشته بود که بدجور احساس سرما کرد. زیر لب غر غر کرد و به سمت خانه برگشت. باز هم کلاهش را یادش رفته بود بردارد. پاملا هوله را دور خودش پیچیده بود و داشت مویش را خشک میکرد.
- فکر میکردم چرتت بیشتر از اینها طول بکشه.
- خوابم میاد. میفهمی؟
- حواست جمع باشه سرما نخوری دختر.
- برگشتنی یه چیزی واسه خوردن بگیر و هروقتی که بود بیدارم کن. اینطوری جونی برام نمیمونه.
- من که گفتم لازم نیست صبح تا عصر توی اون سگدونی لعنتی کار کنی.
- و اون وقت با کدوم پول زندگی کنیم؟
- همینی که من در میارم کافی نیست؟
- شوخی نکن کابوی. با اون پول حتی نمیتونستیم چهار تا شام حسابی در ماه بخوریم.
- پولداراشم ناله میکنن. اوضاع فرق کرده.
پاملا در حالی که لباس خوابش را تنش میکرد مهربانانه لبخند زد.
- اوکی. خوش بگذره. نمیخوام همین دلخوشیو ازت بگیرم.
روبن گونهی پاملا را بوسید، در را باز کرد.سوز هوا توی خانه پیچید. چند لحظه مکث کرد.
- به چرت کوچولو بزنی من برگشتم عزیزم. برگشتنی برات یه چیز خوشمزه می گیرم.
کلاه را روی سرش گذاشت و بدون اینکه برگردد خداحافظی کرد.هرگز اجازه نداده بود کسی اشک توی چشمش را ببیند.
دست در جیب کاپشنش کرد. این هوای سرد با بادی که نم ریز باران داشت بیشتر از همیشه سیگار میطلبید و او باید بیست دقیقهای پیادهروی میکرد تا به اولین سوپرمارکت برسد.
سعی کرد خودش را با فکرهای مختلف سرگرم کند تا سرما فراموشش شود. تلاشش بیفایده بود. تمام راه هیچ تصویری جز تن خسته و رنجور پاملا که روز به روز ضعیفتر و چروکیدهتر میشد جلوی چشمش نیامد.
- هی کابوی بی پدر!
- هی سیسی کثیفه! چطور جرات میکنی به پدرت توهین کنی؟
سایمون از خنده زورپیچ شده بود. دستش را روی شانهی روبن گذاشت.
- اعتراف میکنم که در اراجیف گفتن همتا نداری
- چه خبرا؟
- همه چیز عالیه پسر. کم کم باهاس واسه کریسمس آماده شیم.
- حالا حالاها مونده تا کریسمس. ببینم سیسی تو هنوزم به این مزخرفات اعتقاد داری؟
ته ماندهی لبخند از روی صورت سایمون محو شد. هیچوقت اینقدر جدی نشده بود. دماغش را بالا کشید.
ـ اعتقاد؟ نه ولی عادت دارم.
روبن لبخند زد.
توی سوپرمارکت هوا ملایم و مطبوع بود. خانم بو جونگ مثل همیشه خوش خنده بود. روبن اصلا از چشم بادامیها خوشش نمیآمد. هیچ وقت توی کتش نمیرفت که کسی مثل او که چهار نسل خانوادهشان مال همین خاک بودند یک صدم دارایی این چشم بادامیهای لج درآور را ندارد.
- هوا خیلی سرد شده.
- آره . کار و بار چطوره خانم جونگ؟
- شکر خدا همه چی خوبه.
روبن سری تکان داد و در حالی که وارد یک از راهروهای فروشگاه میشد زیر لب چیزی گفت.
- میشه یک دلار و نیم. ظاهرا سیگارتونو عوض کردین.
- آره ترجیح میدم یه چیز سبکتر بکشم.
- و البته به صرفه تر هم هست.
روبن به زور لبش را به اندازه یک لبخند کمرنگ باز کرد و از مغازه بیرون زد.
سیگار تازه حس بدی داشت. مجبور بود زیاد زور بزند. احساس میکرد با هر پک تمام محتویات شکمش میآید توی حلقش. باید از فردا همان سیگار قبلی را میخرید و به جای روزی یک پاکت هر دو روز یک پاکت می کشید که لااقل یک کاری هم کرده باشد.
باران داشت کم کم شدت میگرفت. از این بهتر نمیشد. به دم در کافه که رسید خیس خیس بود. در را باز کرد. لبخندهای استفی همیشهی خدا آرامش میکرد. توی عمرش آدمی به دلپاکی این مرد ندیده بود.
- هی روبی! ببین کی اینجاست.
- باورم نمیشه خدای من! نونا کوچولو! تو کی برگشتی؟
نونا تقریبا به سمت روبن دوید. روبن او را سخت در آغوش گرفت. و مثل فیلمها توی هوا چرخاند. نونا همان بالا کلاه روبن را از سرش برداشت. وقتی دخترک را پایین میگذاشت از روی شانههای او اندرو را دید. مثل همیشه سرش را انداخته بو،د پایین و زل زده بود به میز.
- سلام لک لک! تو مگه ادب و احترام سرت نمیشه؟
اندرو بدون اینکه سرش را بالا بیاورد دستی تکان داد.
روبن دست نونا را گرفت و به سمت پیشخوان برد.
- باید قصهتو برام تعریف کنی. چی گذشت توی این مدت؟ الان ردیفی؟
- خستهم روبی. بذار یه وقت دیگه.
استفی نوشیدنی روبن را جلویش گذاشت. گیلاس ویسکی تنسی را بالا آورد. به دخترک لبخندی تحویل داد و گفت: این هم به افتخار تو که دوباره پاهات رو زمینه.
پی نوشت (مهم):
این داستان سومین قصه از یک مجموعه دوازده قصه ای است که بهتر است به ترتیب خوانده شوند دو قسمت قبلی اش اینها هستند:
۱- قصهی اندرو
۲- قصهی نونا
برچسبها: تنسی, داستان کوتاه, روبن
داستان کوتاه: روی ریل
این داستان را هفت هشت سال پیش نوشتهام و تا به حال هفت هشت بار بازنویسی کردهام.

دو روز از باز داشت شدن آقای مورد نظر گذشته است. شما دارید در یک خیابان قدم میزنید. سیگار نمیکشید. به مسائل مهم فکر نمیکنید. و به هیچیک از خانمهایی که از کنارتان رد میشوند نگاه نمیکنید. برای اینکه قهرمان/ خواننده این داستان باشید لازم نیست حتماً مرد باشید . شما میتوانید فقط و فقط دریچة یک چشم باشید… بله … شما داشتید راه میرفتید و منتظر هیچ اتفاقی هم نبودید چون شما تا اطلاع ثانوی فقط میتوانید راه بروید … تا نویسنده برنامهای برایتان ترتیب دهد…خوب! لطفاً همینطور قدم بزنید و فکر کنید شما دوست نزدیک آقای مورد نظر هستید. حالا می توانید کمی ترس به دلتان راه دهید کنار اولین باجه بایستید و سیگاری بخرید. اما هنوز نباید آنرا روشن کنید.
نگاهی به روزنامهها بیندازید… سعی کنید آنها را مثل هر روز با بیاعتنایی نگاه کنید… حالا نویسنده، این تیتر را روی همان روزنامهای که در این لحظه روی آن متمرکز هستید میگذارد که البته شما از چگونگی این جریان چیزی نخواهید فهمید.
تیتر از این قرار است:
خواننده عزیز به اتهام مشارکت در طرح داستان تحت تعقیب است.
حالا شما باید سیگار را کاملا فراموش کنید وکمی این داستان را جدی بگیرید.
چرا متهم هستید؟ این تنها سوالی است که وقت کتک زدن از شما خواهند پرسید …پس بهتر است از حالا دلیل خوبی برای اتهام خود ایجاد کنید. نویسنده در این مورد به شما کمک خواهد کرد. بهتر است نوع اتهام شما خیلی سنگین نباشد چون شما از اول خیلی نحیف و بی مایه خلق شدهاید و طاقت بار داستانی آنچنانی را ندارید… از طرف دیگر اگر خیلی جرم خود را سبک بگیرید حتما بیشتر کتک خواهید خورد…
اما شما روزنامه را میخرید و بعد بدون آنکه به آن نگاه کنید به سمت جایی راه میافتید. این جا میتواند خانه پدری شما باشد که البته فعلا فقط مادرتان در آن زندگی میکند، چون پدر شما هم چهارسال پیش به شکل مرموزی اسیر یک طرح داستانی از یک جوان تازه به دوران رسیده شد و به طرز فجیعی به قتل رسیده شد. مادرتان در خانه نیست. اواخر اسفند است. شما کلید خانه را دارید وارد میشوید. چهار روز مانده به عید. شما از روی آنچه خودتان فکر میکنید حسن تصادف است، نوار قدیمی فرهاد را در وسایل قدیمی خود پیدا میکنید . به سالها قبل سفر میکنید. حنجرة خستة خواننده میخواند: با اینا زمستونو سر میکنم …. شما گریه میکنید. ما به احساسات پاک شما درود میفرستیم اما نوار به شکل عجیبی گیر میکند و همه چیز ضایع میشود. شما با شخصی که از بچگی همیشه دور و برتان است صحبت میکنید اما هیچکس اورا باور نمیکند . برایش چای میریزید و رادیو را روشن میکنید. موج مورد نظرتان را پیدا میکنید. شما سوار هیچ موجی نشدهاید. شما فقط موجها را نگاه کردهاید. دوست کودکیهایتان سریع ناپدید میشود. چون سررسیدن مادرتان را پیش بینی کرده است. مادرتان میآید. مادر تمام فصلهای شماست . برایش درد دل نمیکنید . چون می ترسید باز هم باور نکند. مادر رادیو را قایم میکند . شما شبانه میروید. دور میشوید. دور میشوید و همانطورکه پیش بینی میشد، چهار روز بعد حوالی راه آهن به طرز فجیعی پیدا میشوید.
آقای مورد نظر اعتراف کرده که بسیار پشیمان است و دلش دوباره هوای کوچه میخواهد . دوست کودکیهایتان … همان که هیچکس باورش نمیکرد فقط توانست این داستان را بنویسد … فقط.
برچسبها: داستان کوتاه, دوم شخص مفرد, رضا کاظمی
مینی بلاگ – افاضات روزانه
نوشته اتفاقی
آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
- سینمادرمانی
- رهایم نکن
- موفق باشید آقای گورسکی!
- پردهها
- دربارهی مستند چامسکی و شرکا
- چند تکه شعر
- درستتر بنویسیم
- ملاحظاتی بر نقد سینمایی(۲)
- در باب دوستی
- دربارهی صبح روز هفتم مسعود اطیابی
- یک فریدون در هیچ جای جهان شعبه ندارد
- تکههایی از سر دلتنگی
- میخواهم منتقد یا فیلمساز شوم
- فیلمهایی که باید ببینید(۳)
- قصهی روبن
Blogroll
گزین گویه
جفنگیت، اولین حقیقت و اساسی ترین مفهوم است/ آلبر کامو
بالاترین امتیازها
- نقد فیلم درباره الی (+157 rating, 35 votes)
- رهآورد من از جشن منتقدان سینما (+134 rating, 27 votes)
- فیلمهای محبوب (+90 rating, 24 votes)
- به یک جرعه لالایی میهمانم کن (+51 rating, 11 votes)
- صدا، دوربین، حرکت (+44 rating, 9 votes)
- گنجینه (+36 rating, 11 votes)
- نان،عشق،دوغ گازدار (+32 rating, 16 votes)
- پاسخ من به امیر پوریا (+29 rating, 8 votes)
- ترانهای با صدای خودم (+28 rating, 12 votes)
- فقط نفس بکش (+27 rating, 6 votes)
