فیلم

خوش به حالت تکه سنگ

 

جشنواره فیلم فجر امسال، خسته کننده‌تر از همه سال‌ها بود. هیچوقت این‌ قدر خسته نشده بودم از فیلم بد دیدن. انگار که چند نفر با مشت و لگد و چماق کتکم زده باشند. همین قدر کوفته بودم.

 

یادش بخیر وقتی جوان بودیم ( رفقا من اعتراف می‌کنم دیگه رسما پیر شدم، از اسب افتاده‌م، مدارکش هم موجوده)، حتی دوازده ساعت توی سرمای سگ کش تهران برای فیلم بیضایی صف می‌‌ایستادیم، توی صف با بعضی‌ها رفیق می‌شدیم، سیگار دود می‌کردیم و هی این پا و آن پا می‌کردیم که وقت بگذرد، هر دو ساعت یک‌بار از زور سرما دستشویی‌مان می‌گرفت و در به در دنبال خلا می‌گشتیم و البته جایمان را می‌سپردیم که باد نبرد، رفیق‌های خلق‌الساعه به درد همین چیزها می‌خوردند دیگر. یادش بخیر با پسرخاله‌ام محمود چه جنگولک‌ها و کلک‌بازی‌هایی برای فیلم دیدن در نمی‌آوردیم. بعضی از شما رفقای خوب من، سنتان قد نمی‌دهد( دارم میرم توی قالب بابابزرگ‌ها!!!) …

 

اجزه میدین عامیونه بنویسم؟

یه سینما آزادی بود که عین حالاش نبود، اینقده زینگول بینگول نداشت ولی واسه خودش یلی بود. یه روزی اسمش شهر فرنگ بود… از همه رنگ بود… اون نبشش توی وزرا یه سالن دیگه هم بود که شهر قصه بود… یه چند متر بالاترم توی همون وزرا سینما کانون بود. آخی! چه خوشگل و تو دل برو بود سینما کانون. فانتاستیک بود! خدا رحمتش کنه (با وزن و لحن اون خانومه توی فیلم حسن کچل علی حاتمی بگین اینو: خدا رحمتش کنه). فکرشو بکنین صحبت پونزده شونزده سال پیشه، سینما کانون فیلم کیشلوفسکی نشون می‌داد، سینما آزادی یه فیلم ایرانی و سینما شهر قصه هم یه فیلم از آمریکای جنایتخوار. تازه باید تنظیم می‌کردیم که شب فیلم مخملباف رو توی لاله زار از دست ندیم. یه سینما کریستال بود اون جا مال صابر رهبر. من اون زمون نادون بودم ، اینترنت و از این قرتی بازیا هم نبود، فکر می‌کردم صابر رهبر بابای گوگوشه. بعدش فهمیدیم نه بابا! اون بابا یه بابای دیگه س.  خلاصه من و محمود اول می‌رفتیم توی صف آزادی، با پرروبازی با نفر اول صف رفیق می‌شدیم، خداییش من که روی همچین کارایی رو نداشتم، محمود یه چند سالی بزرگتر بود و انصافا ته بچه پررو بود. بر و بازوش هم بد نبود و سرش واسه دعوا درد می‌کرد. خلاصه وقتی به زور با نفر اول صف پسرخاله می‌شدیم و خیالمون راحت می‌شد می‌رفتیم سروقت کانون، واسه سه سانس بعد من وامیستادم توی صف، محمود  خاطرش از من که جمع می‌شد برمی‌گشت می‌رفت شهرقصه. سرتونو درد نیارم هرسه جا زنبیلمونو می‌ذاشتیم و کی بود که بخواد اعتراض کنه؟ یه رفیق خیلی ناتو هم پیدا کرده بودیم که توی کوچه برلن مغازه داشت، ته سیاه‌کارهای روزگار بود. اونم کمکون می‌کرد و گاهی یه جا رو اون نیگر می‌داشت، اعصابشم کاردی بود، کسی به احترام زخمای صورتش جرات نمی کرد چیزی بهش بگه!!! قیافه‌ش به تنها چیزی که نمی‌خورد سینما بود، سنشم بالا بود نسبتا. چهل سالی داشت ولی مخش و کاراش هنوز توی نوجوونی درجا می‌زد. جوون بود دلش. اینجوری بگم خوشگل تره. خدا وکیلی فیلم هم می‌فهمید. مهرجویی باز بود. مث همین رفیق مهرجویی باز دیگه‌مون که میشناسیدش. ساعت دو بعد نیمه شب، بارون می‌زد اون وقتا. مث حالا این لایه ازون بدمصب سوراخ نبود که هوا هم دیگه نم پس نده. بارون می‌زد هزارتا. چه حالی داشت که پیاده گز کنی و فیلمه هم حالی داده باشه و ترانه‌خون بیای پایین. خوبی بچه‌های پایین این بود که وقتی فیلم تموم می‌شد میتونستن قل بخورن تو سرپایینی. اون وقتا هنو سیگار نمی‌کشیدیم. آخ بسوزه پدر اون که سیگاریمون کرد.

 

 آقا فیلم دیدنمون داستانی داشت. می‌شد روزی پنج تا فیلم هم با این حال و روز ببینیم. اون روزا گذشته‌ن. همه چی عوض شده. من چند ساله که محمودو ندیدم. نپرسین چرا. گمونم اونم از اسب افتاده. خدا کنه هیچکی از اصل نیفته. خلاصه بلا روزگاریه عاشقیت. مث حالا نبود که یه کارت داشته باشیم و مث آب خوردن فیلم ببینیم. ولی اینجوریشم بد نیست اگه فیلما فیلم باشن نه اینکه از یه جشنواره فقط چهار تا فیلم دستتو بگیره و بقیه ش آب زرشک. زرشک طلایی رو فکر کردین واسه چی اختراع کردن؟ واسه همین آب زرشک‌ها. گیر ندین می‌دونم درستش تمشکه ولی حیف تمشک که واسه بعضی خزعبلات حروم شه.

 

آقا ما اعصابمون از دست این سینما خرابه. آقا ما دلمون گرفته. آقا چیکار باید کرد؟ ( این آقا آقا که میگم یاد قویترین مردان و استادمون فرامرز خان خودنگاه میفتم. اگه دلتون تنگ شده واسه داش فری، زیاد خودشونو ناراحت نکنین چون یه ماه دیگه عیده و آفتابی میشه با رفقاش!!!)

 

راستی آقا چند تا یادداشت جشنواره‌ای نوشتیم واسه مجله فیلم که ایشالا چاپ میشه آقا.

کلی حرف داشتم واسه زدن ولی همکارانم اشاره میکنن وقت برنامه تمومه. دفعه دیگه پاپیون می‌زنم مث یه جنتلمنگ میام آقا. گودی بای! زت زیاد!

 

برچسب‌ها: , , , , ,
دوشنبه, بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ دلنوشته, سینما ۹ دیدگاه »

کاباره و تماشاییان سیاه مست

 

 

زندگی مثل یک  کاباره است . این جمله اساسی فیلم باب فاسی است که در آخرین پرده نمایش اجرا می شود! آدمها بزک میشوند و غم خود را آخرین لحظه پشت پرده جا میگذارند تا تماشاگران سیاه مست را بخندانند!( چنانکه شومن آن کاباره آنها را خطاب میکند). کسانی که برای فراموش کردن واقعیت تلخ و بی وقفه اجتماع بیرون، در تاریکخانه کاباره کز میکنند؛ گاه می خندند گاه بهت زده لب فرو می بندند و گاه می گریند… بازیگران صحنه در گل و لای می غلتند و به سوی هم لجن پرتاب میکنند تا دقایقی سرگم کننده را برای «حضار محترم» ایجاد کنند. زندگی همین قدر نمایشی و دروغین و مسخره است. دوست داشتن و عشق هم در این میانه تنها پرده ای از یک نمایش اند هرچند در آن پرده، نقش و بازیگر به یگانگی رسیده باشند . وقت بازی ، وقت سرخوشی است که دمی بعد را به هیچ می گیرد و راستینگی زندگی همان دم پسین خماری است که ناخوش و گزنده است. در این چرخه بیهوده داستان از کاباره به کاباره ، تنها غمی و حسرتی است که در یاد دلداده های داستان رسوب میکند که آن نیز لایه لایه به دست باد زمان خواهد رفت…. باب فاسی از دل جامعه سودا زده ای که در زیرزمین تاریک و خفه کاباره می آفریند نگاه خود به دگرگونی های بیرونی را نیز باز میگوید. در بیرون نازی ها دارند از حزب به قدرت حاکم بدل میشوند . در نمای پایانی فیلم که با درنگ بر آن تیتراژ پایان آغاز می شود در بازتابی کج و کوِژ از تماشاگران نمایش ، همان هایی را می توانیم تشخیص دهیم که در آغاز فیلم با اردنگی از کاباره به بیرون رانده می شدند: نازی ها . بدین سان کاباره همان ابزار نمایش و فراموشی می ماند و  تنها اراده قدرت و سودادگی جا به جا شده. از  بی قیدی به قید تفنگ. باز هم صورتکهای بزک کرده -هرچند به مراعات – خواهند خواند و خواهند رقصید و حضار محترم کف خواهند زد….

کاباره نمایش زشتیهای زندگی است ناتمام ماندن روایتهایی که شکل نمی گیرند و آرزوهای قشنگی که محکوم اند که از دست بروند….

 به امید روزی که بر سه اثر درخشان باب فاسی بنویسم و ادای دینی به این فیلمساز بزرگ کنم.

 

 

برچسب‌ها: , ,
جمعه, بهمن ۴م, ۱۳۸۷ سینما بدون دیدگاه »
 

مینی بلاگ – افاضات روزانه

و لیکن چشم مستت را شتاب است

نوشته اتفاقی

آرشیو موضوعی

تبلیغات فرهنگی شما پذیرفته می‌شود.


گزین گویه

مغزِ من، دومین عضو دوست‌داشتنی بدنم است / وودی آلن

بالاترین امتیازها

آرشیو ماهیانه

31190 بازدید کننده در کل
104 بازدیدکننذه امروز
9 بازدید از این صفحه
181454 کل بازدیدها
317 بازدید امروز
آوریل 1, 2009 تاریخ شروع آمارگیری