نقد فیلم
ملاحظاتی دربارهی نقد سینمایی

.
نقد سینمایی به درد کجای آدمیزاد میخورد؟
لیوتار به نقل از ویتگنشتاین میگوید: سخن گفتن مبارزه است. و فوکو معتقد است هر نوع آفرینش هنری یک کوشش ضدگفتمانی است. با این دو پیش زمینه موجز ودرخشان بخش بزرگی از راه این نوشته را در همین آغاز پیمودم. آیا نقد یک جور آفرینش است؟
نقد هنری و به شکل خاصتر نقد سینمایی، در شکل مطلوبش قطعا یک آفرینش هنری است. آفرینشی از جنس نگارش. آنچه در این فرض تشکیک میکند نوشتههایی است به نام نقد سینمایی که به انگیزه ژورنالیستی نوشته میشوند و ناگزیر به کلیشه نگاری و مهمل نویسیاند.
خواننده های نقدهای سینمایی به مرور به نامهای خاصی در منتقدان گرایش پیدا میکنند و این کاملا سلیقهای است. پس از مدتی مخاطب برای تسهیل گزینش فیلم دیدن خود به سلیقه منتقد مطلوبش اعتماد میکند. بگذارید از خودم مایه بگذارم: من با خواندن سرسری نقد هوشنگ گلمکانی درباره فیلم الکساندرا این فیلم را در جشنواره دیدم و از اعتمادم پاسخ مثبت گرفتم. نمونه دیگرش فیلم شما زندگان روی اندرشن سوئدی است که باز بر اساس مطلبی از گلمکانی دیدم و یکی از بهترین فیلمهایی است که این چند وقت دیدهام. فیلم سایکلو ساخته تران آن هونگ را با خواندن نوشته ارزشمند و عالی مجید اسلامی دیدم و فیلم بسیار بدی بود. همین طور با خواندن نقدهای ستایشگرانه ایشان بر فیلمهای هال هارتلی چند فیلمش را دیدم و بسیار سرخورده شدم. ولی مثلا مرد مرده جیم جارموش یا راشومون کوروساوا موردی بود که از اعتمادم به آقای اسلامی پاسخ درخور گرفتم.
نقد سایکلو برایم یک آفرینش هنری بود، فارغ از خود فیلم. مهم این است.
نامها و نشانهها
وقتی بخش مهمی از مخاطبان نشریات سینمایی برخی گزینشهای خود را به سلیقه های منتقدان خاصی نزدیک میکنند چگونه میشود از کنار تاثیر نامها گذشت؟
خیلی ساده است :منتقدان سینمایی دست کم بر سلیقه فیلم دیدن گروهی از سینماروها تاثیر میگذارند و سینماروها با گزینشهایشان تهیهکنندهها را تشویق یا تنبیه میکنند. تهیه کننده یک فیلم فرهنگی ارزشمند که ریسک بزرگی مرتکب شده با دیدن بازخورد اقتصادی اثرش جرات پیدا میکند که باز هم از این جور فیلمها تهیه کند و برعکس.
منتقد سینمایی یک کارکرد دیگر هم دارد. اگر سینما کاملترین هنر روزگار ما و برآیندی از رویاها و لطایف انسان است قطعا از درونیترین لایههای زندگی اجتماعی و فرهنگ مردم یک سرزمین سر برمیآورد. با تحلیل و تشریح بسیاری از آثار سینمایی میتوان به ژرفترین خواستهها و سرکوفتگیهای جوامع رسید. میتوان دیدگاههای جامعهشناسانه، روانشناسانه و … مردم آن سرزمین را بازخوانی کرد و… اینها همه کار نقد سینمایی است و اگر جایی جامعهشناس، روانشناس، فلسفهدان، حقوقدان یا ادیب به قلمرو نقد سینمایی پا بگذارد حاصل کار درخشان و قابل تامل خواهد بود. نقد فیلم نقد احوالات، جریانهای اجتماعی – فرهنگی – سیاسی، باورها و کلیشههای رفتاری مردم است. نقد فیلم در کلیتش دقیقا نقدی سیاسی- اجتماعی است. مهم نیست که خود منتقد سینما بینش اجتماعی و سیاسی نداشته باشد. مهم این است که نوشتهها این بینش را دارند. پس جای شگفتی نیست که مثلا نگاهی که نقدهای سینمایی را مخالف امیال خودش میبیند بارها و بارها و از پشت نامهای ساختگی و جعلی و حتی اگر واقعی ولی کاملا بی ارزش، با هتاکانهترین و نامردانهترین شیوه به تخریب شخصیت منتقدان سینمایی مینشیند و البته همواره در این میان ناکام میماند. چون ساحت نقد ناب سینمایی برتر از ساحت کثیف لجن پراکنی است برگردیم به آغاز این نوشته: سخن گفتن مبارزه است
آیا نقد سینمایی موظف است بر چارچوب خاصی استوار باشد؟
این پرسش متناظر است به پرسشهایی از این دست: هر فیلم باید قواعد ژانر را رعایت کند؟ آیا ژانربندی فیلمها و نقد آنها بر اساس قواعد ژانر یک ضرورت انکار ناپذیر است؟
تقسیم بندی فیلمها به ژانرها(گونهها) و فرض کردن معیار مطلق و رد یا پذیرش یک فیلم بر اساس آن معیارها نوعی چیرگیطلبی بر هنر و منحصر کردن زیبایی شناسی به باور شخصی است. ژانربندی غالبا ساختار مشخصی هم ندارد. ژانر وسترن به دلیل جغرافیای روایت، وسترن نامیده میشود یا به دلیل دستمایههای استقرایی که قاعده ساز میشوند؟… اساسا گونهبندی هنر به چه کار میآید؟ تلاشی برای مهار آفرینش هنری در یک چارچوب است یا تلاشی برای آسان شدن تحلیل؟ اصلا دنیای بازخوانی چرا میخواهد بر دنیای آفرینش اثر بگذارد؟ نمونهها نشان میدهند که نمیگذارد. هیچ هنرمندی و از جمله فیلمساز برای خلق اثرش به گونه و چارچوب فکر نمیکند.
آیا یک متن را باید فارغ از نویسنده اش خواند؟
نتیجه ساده این طرز تلقی می شود این برداشت خامنگرانه که در ویراستاری امروز ایران رواج دارد: نویسنده باید خودش را در نوشته اش بکشد و از ضمیر من استفاده نکند و مثلا به جای من فکر میکنم این فیلم فیلم بدی است بنویسد نگارنده فکر میکند این فیلم فیلم بدی است… و یک سوء تفاهم دیگر اینکه به نویسنده بگویند چرا نظر شخصی خود را در متن دخالت دادی!!! جل الخالق! یعنی باید نظر شوهر عمه ام را در نوشته ام دخالت میدادم؟ یا نظر همسایه بغلی را؟ هنوز این نکتهی خیلی ساده در ادبیات منتقدانهی این سرزمین جا نیفتاده که هر فرد حق دارد بدون هیچ معیاری در نوشته اش فقط نظر شخصی اش را بگوید و به هیچ کس هم از این بابت بدهکار نیست. باور کنید هیچ متنی را کسی جز نویسنده اش ننوشته!!! البته مساله دیگری هم هست و آن امکان بروز و همگانی شدن این نوشتههاست. به هرحال فضای ژورنالیسم فضای محدودی است و اندک فضای موجود در نشریات سینمایی کشورمان به شدت دسته بندی شده و غیر آزاد است.
این تقصیر مجید اسلامی و آن جوان تیز و بز نیست که نظر خود را مینویسند ( مسلما آنها نظر همسایههایشان را نباید بنویسند) دیگران که ناراحتند که چرا از فلان فیلم فقط یک نظر در یک مجله منتشر میشود و آنها نظر دیگری دارند که امکان انتشار ندارد فقط دو راه دارند: یا یک جور خود را به دایره تنگ ژورنالیسم برسانند و امکان انتشار نگاهشان را پیدا کنند یا خودخوری کنند و لب بجوند. راه سوم هم البته فضای اینترنت است که خیلیها هنوز آن را دست کم میگیرند ولی آینده نشان خواهد داد که اینترنت با امکانات وسیعش جای نشریات مکتوب را خواهد گرفت. دیر یا زود. مثلا منتقدی که دوست دارد فریمهای مورد نظرش از فیلم مورد علاقهاش را با کیفیت خوب به معرض دید خوانندهاش بگذارد تا ارتباط ملموس تری با او برقرار کند به سادگی میداند که فراتر از این امکان در اینترنت برای او وجود دارد. به هر حال اگر امکان انتشار نقد با همهی این راهها میسر نشود حتما ساده ترین راه پیش میآید که بازجویی و مواخذه از یک فرد صاحب نظر است : تو موظفی دلایل علاقه ات به یه یک فیلم را دستهبندی کنی و هنر یک امر مکانیکی حقیر است که باید با فرمول و معیارهای قطعی و خشک به آن نگاه کنی و بر اساس آن اظهار نظر کنی. شک نکنید نقدی که نگاهی چنین محقر به هنر دارد نقد کار آمدی نیست. هنر اگر فرمول پذیر بود حتما بیشتر فیلمسازان خوب تاریخ فارغ التحصیل دانشکدههای هنر می بودند که نیستند. نمونههای اندک را فراموش کنید. از هیچکس به خاطر نظرش بازجویی نکنید. نقد سینمایی خودش یک اثر هنری است و در چارچوب هیچ فرمولی نمیگنجد. ایسم دادن به نقد هنر حتی بدتر از ایسم دادن به خود هنر است.
مولف پدرمرده و متن بی پدر
خیلیها(واقعا خیلیها) هنوز بی آنکه درنگ و اندیشهای بر بارت و فوکو و … داشته باشند برخی گزارههایشان یا حتی برخی ترکیبهای واژگانی آنها را طوطیوار به کار میبرند و چماق بر سر دیگران میکنند. باید با بازخوانی تسهیل شده برخی از این متون به برخی از مناقشههای بیهوده تا حدی پایان داد.
رولان بارت با طرح مرگ مولف در نوشتهای کوتاه، مناقشهای بزرگ برای همگان و در همان حال بهانهای بزرگتر برای دوستداران پست مدرنیسم ( بعید است به هرکس که ترم پست مدرن را مدام به کار میبرد بشود پست مدرنیست گفت) به یادگار گذاشت. او از نقطه ای میگفت که در آن زبان، فاعل و چیره است و «من» نیست و بی رنگ است. مولف پدر متن است(چنانکه او میگوید) و فرزند از پدر است ولی در تملک پدر نیست. من (نگارنده=رضا کاظمی) پیش از این مثال پدر ژپتو و پینوکیو را را چند بار به کار برده ام. اولین بار در نقدی که بر اینلند امپایر دیوید لینچ نوشتم و در ماهنامهی فیلم منتشر شد. پدر ژپتو میتوانست هرجور که میخواهد چوب را بتراشد و هر نامی که میخواهد بر دستکارش بگذارد ولی گسترش روایت با پینوکیو بود. پدر ژپتو دیگر راوی سرنوشت او نبود. سر رشته از دستش رفته بود.
مرگ مولف از آن دست که بارت میگوید بازنویسی ساده گیرانهاش هم، حذف ضمیر از متن نیست. کفهی سخن بسیار فراتر از این است. بارت تملک مولف بر متن را تحدید رمزگشایی از آن میدانست. او متن را گرانیگاه روزگاران و آزمودههای بسیار و پراکنده میداند و از این رو بر این باور است که متن نمیتواند به چیرگی نام در آید. کوتاه سخن این که مرگ مولف هیچ ربطی به ساختار متن و راوی متن( اول شخص، دانای کل محدود، دانای کل قادر متعال، و دوم شخص گریزپای ناپایا،کاغذ پاره ،گزارش و… ) ندارد. به نظرم(به نظر من رضا کاظمی ) طرح و بسط و ابهام زدایی (از) این نظریهی بارت امری ضروری است تا کجاندیشانه به کار نرود.
پیش از آنکه به نظر فوکو برسیم به این نکتهی بازیگوشانه توجه کنید: من( رضا کاظمی) با همین کاربرد اخیر نامم در این متن سه بار نامم را برای خواننده ای که شما هستید بازگفتم. فکر میکنید وجود نام من چه هویتی فراتر از دیگر گزارههای این نوشته به نویسندهی این متن میدهد؟ دست کم پاسخ من این است: هیچ. این متن هرچند مخالفان و دشنام دهندگان بسیاری خواهد داشت ولی ناخواندنی نیست و اگر آوای ناخوشایند نام من ده بار دیگر هم در آن تکرار شود شالوده و بافت متن دست نخورده میماند. این نوشته در بازخوانی مختصر مولف و متن است و هیچ ضمیر و نامی نمیتواند گرانیگاه نوشته را نابرجا کند.
نگاه فوکو در متن «مولف چیست» ابهام زدا است. او با تکرار این که نقد و فلسفه، مرگ مولف را پیشتر از تاریخ نگارش او اعلام کردهاند انگارههای جایگزین مولف را هم کارکرد آن میداند: اثر و نوشتار . فوکو تاکید میکند کار نقد آشکار ساختن مناسبات اثر با مولف نیست و در جایی دیگر میگوید تایید کر و کورانهی مرگ مولف کافی نیست.
به نظر فوکو نام خاص یک مولف، به فردی واقعی و بیرونی باز نمیگردد و کارکرد اساسی اش این است که محدودهی یک متن را آشکار میکند. ارتباط میان برخی متون را باز مینمایاند و به دسته بندی آنها کمک میکند. او همچنین کارکرد دیگر نام مولف را تمایزگذاری متن از سخن هرزه و روزمره میداند. فوکو بیرون زدن سخن از مرزهای«نباید» و جزای پیامدش را دلیل اصلی پیدایش مولف میداند. مولف از کنشمندی سخن در گسترهی تابو/توتم به دنیا میآید. … فوکو در گزین گویهای ویرانگر مولف را چهرهای ایدئولوژیک میداند که حاصل وحشت انسان از کثرت معنا است. (ر.ک به دایرهی تنگ ژورنالیسم در همین نوشته)
نقل و گزینش من از متن گرانقدر و ماندگار فوکو به پایان رسید . ولی چگونه میخواهم گزارههای ناهمسازش را به بازی بگیرم؟ فوکو نسبت به تکرار خشکسرانهی مرگ مولف هشدار میدهد و در همان حال که زایش مولف را کوششی ضد گفتمانی و ارجمند در پیکرهی هستی میداند بر هژمونی زدایی از نام خاص برای در نیامیختن یک کوشش ضد گفتمانی با گفتمان ـ به عبارتی همان «ذوب در گفتمان» ـ تاکید دارد.
او والایش متن را یک آرمان میشمارد و به هرگونه اقتدارجویی در متن بدبین است. به نظر او این اقتدارجوییها از دل نقد سر بر میآورند. او با همهی اینها، نام خاص مولف را به مثابهی واقعیتی ناگزیر میپذیرد و حتی نگاهی همدلانه با آن دارد.
….
من(رضا کاظمی) به کارگیری سلیقه در یک نقد را معیاری برای والایش یا خوارداشت آن نقد نمیدانم. بی شک من با نگاه مرعوب و استیلا پذیر به نگارش و وجود مراد و معیار در هنر هیچ میانهای ندارم. برای من نقد فیلم یک اثر هنری است که مستقل از خود فیلم و فیلمسازش است ولی خودش فارغ از نام نویسندهاش نیست. چگونه میشود نام را دست کم گرفت. من با دیدن نام مجید اسلامی، احمد میراحسان، بابک احمدی، ایرج کریمی و… خود را با یک دریچهی نگاه یکه به هستی روبرو میبینم و از این رو متنشان را میخوانم. نقد اسلامی بر سایکلو مرا به شعف وا میدارد در حالی که خود فیلم نه. نوشتارهای پرشمار میراحسان بر سینما و دنیای کیارستمی مرا با دنیایی از بینامتنیتهای گران گوهر مواجه میکند در حالی که از سینمای کیارستمی آن لذت را نمیبرم یا من به هیچ روی فیلمهای تارکوفسکی را دوست ندارم ولی تحلیلهای ایرج کریمی و بابک احمدی بر سینمای او برایم در حکم یک لذت بی پایان است. امیر قادری هرچند شمار متنهای خوب و خوشش بسیار کمتر از متنهای ناخوب و ناخوشش است ولی انکار آفتاب است که چند متن درخشان و ماندگارش را نادیده بگیریم…
بازی بی رحم و رسواگر کلام و فروکاستن سخن به مثلهایی همچون «سبزی فروش سر کوچه هم میتواند سلیقهاش را بنویسد» نگاهی در خلاء و بی توجه به ماهیت نگارش در دل گفتمان قدرت و عدم توجه به انتشار نگارش به منزلهی یک امکان دیریاب و نیز ناتوانی در تفکیک گفتن و نوشتن است… چگونه میتوان به یک همرایی ترمینولوژیک دربارهی گوهری به نام نوشتن نرسید و بحث نقد (یک متن آفریده و آفرینشگر) را با نظر دوقطبی(خوب/ بد) سبزی فروش سر کوچه یکی دانست؟ چه او اگر بخواهد هم نمیتواند بنویسد(مگر نوشتن به همین سادگی است؟) و اگر بنویسد هم نمیتواند جز به همسر احتمالا بی سوادش نشان دهد و اگر بخواهد هم نمیتواند آن را به انتشار برساند مگر جایی که حضور دست انداختنی انشای یک سبزی فروش با گوشهای از ژانگولربازی قدرت تلاقی کند…
اگر یک سبزی فروش محترم به ژورنالیسم ایرانی راه پیدا میکند آسیبشناسی این پدیده نتایج بسیار راهگشا و درخشانی به دست خواهد داد. اتفاقا هدف اساسی من از برانگیختن این بحث هم رسیدن به چنین منزلگاهی است. شک نکنید ورود فرومایگان به دنیای سابقا فرهیخته و ارزشمند نقد هنر و حذف و طرد رندانه فرهیختگان از چنین فضایی نه ناخودآگاه که کاری حساب شده و در راستای برآوردن شهوت شهرت و فردمحوری در ژورنالیسم است تا اینکه حذف و طردی از جانب قدرت باشد.( بخش خصوصی در برابر بخش دولتی!) جدا از این که آفرینش متون درخشان همچون هر آفرینش هنری باید در اتمسفری از عقلانیت و آرامش رخ دهد که به دلیل نبودنش، فرهیختگان رانه و انگیزهای برای نوشتن ندارند.
رویکرد به نقد سینمایی
نوشتن برای کسب حق التحریر یا کسب نام برای سودجویی، وقتی که ایده و حرف واقعا تازهای وجود ندارد، جز تکرار مهوع مکررات، حتما نویسنده را ناگزیر به قدم گذاشتن در چند بیراهه میکند. یکی اینکه برای نقد یک فیلم ناچار میشود یک دور(!) داستان فیلم را بازگو کند تا بخشی از فضای نوشته را پرکند. بعد مجبور میشود همچون گزارشگران فوتبال، اطلاعات بی ربطی از فرامتن ارائه دهد که نسبت چندانی با تحلیل آن فیلم ندارند و با عرض معذرت گاهی درمورد فیلمهای خارجی مجبور می شود از میان خیل اطلاعات اینترنتی کمی را کش برود و ترجمه کند و لای متنش بچپاند!!!
یک اصل در موارد مجاز تعریف داستان وجود دارد: گرههای اساسی داستان را نباید هدر و لو داد و لذت دیدن فیلم را از خواننده گرفت. مورد استثناء باز هم نقد گذشته نگر بر فیلمهایی است که احتمالا بیشتر سینمادوستان دیدهاند.
توصیه من به خوانندگان نقد این است که از خواندن نقد فیلمی که ندیدهاند روی نگردانند ولی بهتر است روی جملهها مکث نکنند و خواندن با دقت نقد را به بعد از تماشای فیلم موکول کنند. خود من همیشه نقدها را اینگونه میخواندم: از سر و وسط و ته نقد منتقد مورد علاقه ام چند خط میخواندم و اگر حس میکردم با فیلم خوبی روبرو خواهم شد ـ یا حتی فیلمی که محل مناقشههای اساسی و جذاب است ـ حتما به تماشای فیلم میرفتم و بعد همهی نقد را از اول تا به آخر میخواندم و دیدگاهم را با نویسندهی نقد مقایسه میکردم.
باید توجه داشت که بهرهگیری درست از فرامتن در یک تحلیل سینمایی و کاربست موشکافانهی بینامتنیت و ارجاعهای فرامتنی درست قطعا به نتایج درخشانی منجر خواهد شد. حتی بازگویی خط روایت فیلم هم به نوع نقد بستگی دارد. برای نمونه: خیلی رذیلانه و ساده گیرانه است که داستان فیلمی را که روی پرده است و هرکس بخواهد میتواند ببیند در نقد برای دیگران بازگو کنی (اصلا کارکرد خلاصه داستان فیلم که نشریات سینمایی جدا از متن منتقد در آغاز نوشته او منتشر می کنند همین است) این فرق دارد با تحلیل فیلمی از چند دهه قبل یا فیلمی ناشناخته که احتمالا خیلیها یا کسانی آن را ندیده اند و نوشته شما یک جور پیشنهاد برای تماشای آن تلقی میشود. اصلا گاهی کارکرد نقد این است که کسانی که فیلم را ندیدهاند با خواندن چند خط از نقد به دیدن آن ترغیب میشوند.
رویکرد خواننده به منتقد
۱- یک خوانندهی خنثی و بدون جهانبینی مشخص، همه جور نقدی میخواند و باد به هرکجا بوزد او را را با خود میبرد. او غالبا همچنان خواننده ای خنثی باقی میماند.
۲- وقتی نگاه و جهانبینی یک خوانندهی نقد با نگاه یک منتقد اشتراکاتی دارد طبعا نوشتههای آن منتقد را با کنجکاوی دنبال میکند تا از خلال آنها پیشنهادهای تازهای برای خواندن و دیدن و شنیدن به دست آورد. او یا همیشه در همین ساحت مریدی و شیفتگی درجا میزند و یا هویتی مستقل برای نگاه خود میآفریند که در عین لذت بردن از برخی اشتراکات، افتراقها را هم تشخیص میدهد و سرانجام سر به طغیان میگذارد و راه خود را بر میگزیند.
۳- وقتی نگاه خوانندهی نقد با نگاه یک منتقد در تعارض است، یا از او رویگردان میشود و یا تلاش میکند دیدگاه خود را سر سر و سامان ببخشد و تحلیلی ارائه دهد که بتواند بر تحلیل آن منتقد چیره شود یا آنقدر مازوخیست است که باز هم نقدهای آن منتقد را میخواند و عذاب میکشد.
خوانندهی نقد سینمایی چه نیازی به ارائهی تحلیل دارد؟
خوانندهی نقد سینمایی یک خوانندهی معمولی نیست. او عمیقا میل سرکوب شده و فروخوردهی تحلیل فیلم را در ناخودآگاهش دارد. نود و نه درصد آدمها پس از تماشای یک فیلم نیازی به خواندن یک نقد دربارهی آن احساس نمیکنند. آنها که به دنبال نقد میروند چند هدف را دنبال میکنند:
- مقایسهی تحلیل و برداشت خود با برداشت یک منتقد ـ تا میزان دانش و درک هنری خود را محک بزنند ـ
- یافتن پاسخ برای نقاط مبهم فیلم مورد نظر یا نمادها و نشانههایی که از درک و تحلیلش عاجز اند
- جستجوی دیدگاههای متفاوت دربارهی یک اثر برای رسیدن به درکی فراگیر از آن
خوانندهی نقد سینمایی چگونه تحلیل خود را ارائه کند؟
اگر بتواند راه به ژورنالیسم کاغذی پیدا کند که هیچ. اگر نه میتواند از ابزار قدرتمند وبلاگ نویسی بهره بگیرد.
ولی ژورنالیسم کاغذی اعتبار بیشتری دارد. دستمزد هم دارد.
بحث اعتبار کاغذ در آیندهای نزدیک منتفی است. نوشتن بیشتر برای دستمزد بیشتر هم نتیجهاش میشود مهمل نویسی.
امیدوارم توضیح داده باشم که چرا آدمهای صرفا فیلمباز هیچگاه مخاطب اصلی یادداشتهای یک منتقد نیستند و آنهایی که میل شدید به نقدنویسی دارند ـ حتی اگر در ناخودآگاهشان سرکوب شده باشد و خودشان بیخبر باشند ـ مخاطب این وبلاگها میشوند. حس آنها نسبت به آن منتقد غالبا عکس آن چیزی است که در برابر خود او بروز میدهند. (استثناء به هر حال وجود دارد).
برچسبها: رولان بارت, مرگ مولف, میشل فوکو, نقد فیلم, ژورنالیسم ایران
مینی بلاگ – افاضات روزانه
نوشته اتفاقی
آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
- یک عاشقانهی زخمی
- حمید هامون
- سینمادرمانی
- رهایم نکن
- موفق باشید آقای گورسکی!
- پردهها
- دربارهی مستند چامسکی و شرکا
- چند تکه شعر
- درستتر بنویسیم
- ملاحظاتی بر نقد سینمایی(۲)
- در باب دوستی
- دربارهی صبح روز هفتم مسعود اطیابی
- یک فریدون در هیچ جای جهان شعبه ندارد
- تکههایی از سر دلتنگی
- میخواهم منتقد یا فیلمساز شوم
Blogroll
گزین گویه
تنها عشق راستین عشق به غذاست / برنارد شاو
بالاترین امتیازها
- نقد فیلم درباره الی (+157 rating, 35 votes)
- رهآورد من از جشن منتقدان سینما (+134 rating, 27 votes)
- فیلمهای محبوب (+90 rating, 24 votes)
- به یک جرعه لالایی میهمانم کن (+51 rating, 11 votes)
- صدا، دوربین، حرکت (+44 rating, 9 votes)
- گنجینه (+36 rating, 11 votes)
- نان،عشق،دوغ گازدار (+32 rating, 16 votes)
- پاسخ من به امیر پوریا (+29 rating, 8 votes)
- ترانهای با صدای خودم (+28 rating, 12 votes)
- فقط نفس بکش (+27 rating, 6 votes)

