One thought on “شعر: آخرش

  1. از پنجره اتاق من
    به قاب عکس خانه تو
    دیگرراهی نمانده
    شهر را راه می‌روم به امید بوی تو
    با آرزوی رسیدن به صورت تو
    تو را نمی‌یابم در هیچ خانه‌ای
    از این شهرِ پر رفت‌وآمد
    من
    عطرت را گم کردم
    چشمانت را فراموش کردم
    اما به یاد ندارم
    در کدام شهر بود
    که من تو را گم کردم
    تو را از دست دادم
    من
    مسافر بی‌نام و نشانی هستم
    سال‌هاست خود را گم کرده‌ام
    روزهاست خود را دفن کرده‌ام…
    (شعر از خودم، خیرِ سرم…)

Comments are closed.