چشم‌هایش

 

آوای موسیقی یا همان اشک‌ها و لبخندها را حتما دست‌کم یک‌بار دیده‌اید. یادتان هست در هر مصیبت و مخمصه‌ای موسیقی چه‌طور به داد آدم‌های آن قصه می‌رسید؟ نجات‌شان می‌داد. رهای‌شان می‌کرد. و ما را نیز. ما تماشاگران مشتاق را به آن سوی تپه‌های خیال می‌برد. جایی که چشم‌انداز برف و مه نشان از افق رهایی و رستگاری داشت…

زندگی‌ام همیشه سینمایی بوده، بی‌آن‌که خود تلاشی به خرج دهم. حتی در سال‌ها و روزهایی که در فانتزی‌ترین فکر و خیال‌هایم هم نبود که به سینما نزدیک شوم و کم‌کم به چشم شغل ببینمش. شرحش ده‌ها داستان کوتاه است و چند رمان که کمی را نوشته‌ام و بیش‌ترش اگر عمری بماند ـ که بی‌تعارف به دوام و ماندنش خوشبین نیستم ـ باید نوشته شود…

این روزها زندگی‌ام سینمایی‌تر از همیشه است. دل‌شوره‌هایم روی هم انبار شده‌اند. روز به روز تنهایی را بیش‌تر از قبل حس می‌کنم. هرچند در همین حوالی کسی هست که بیش‌تر از خودش دوستم دارد ولی این تنهایی مثل خرچنگ دارد بال‌بال می‌زند. می‌دانم که فکر می کنید خرچنگ بال ندارد ولی من صدای پروازش را می‌شنوم. مثل اره دارد تمام جوانی‌ام را پنبه می‌کند…

این روزها سینما بیش‌تر از همیشه به دادم می‌رسد. قبلا این‌قدر مهم نبود. لااقل این قدر نزدیک و صمیمی نبود. این روزها به‌سختی می‌توانم فیلمی را که دوست ندارم تحمل کنم. ولی آن سحر گاهی خودش را می‌قبولاند. فرو می‌‌رود. بی‌اجازه ذهن را به تغزل می‌گیرد. آه از این رنج سرخوشانه‌ی تن سپردن به دست‌درازی. مثل خرچنگ…

یک چیزی توی دهه‌ی هفتاد میلادی هست. چیزی که من قادر به درکش نیستم. جادویی که جغرافیا نمی‌شناسد. من فرزند دهه‌ی هشتادم. دهه‌ی جنگ سرد. دهه‌ی سرد سرد. نمی‌دانم چرا این‌قدر آن روزگار تجربه‌نکرده را دوست دارم. سینمای دهه‌ی هفتاد برایم آن و افسونی دارد که هیچ روزگار دیگری نداشته و نخواهد داشت. انگار شمایل‌های دوست‌داشتنی را در آن سال‌ها جا گذاشته‌ایم.

سزار و رزالی کلود سوته یکی از یادگارهای ناب آن دوران است. شاهکار نیست. ولی بی‌نظیر است. و من چه‌قدر حواسم پرت می‌شود. دوست دارم ساعت‌ها ایو مونتان عزیزم را سیاحت کنم..بیخود همه چیز را به هم بریزد و من کیف کنم. خل‌مشنگ بازی دربیاورد و من تماشا کنم. با بهتش بغض کنم…  و بی هیچ خجالتی عاشق رزالی بشوم. رزالی پیشانی‌بلند. رومی اشنایدر پیشانی بلند که مال پیر شدن نبود. ۴۴ ساله از دنیا رفت و هرگز آدم مهمی توی کاغذپاره‌های سینمایی نشد. شک ندارم هیچ‌گاه نخواهم دانست که چرا دیگر سینما دیگر چنین افسون معصومانه‌ای را به تماشا نمی‌گذارد؟

***

قصه روی نگاه سبز تو به پایان می‌رسد. نگاه تو یخ می‌زند. تو با تمام شیطنت‌هایت دوست‌داشتنی هستی. من به روزگار نیستی‌ام سفر می‌کنم. جایی که هنوز پا بر این زمین سیاه نگذاشته‌ام؛ سال ۱۹۷۲، و مسحور چشم‌های تو هستم رزالی. چه کسی می‌تواند این را درک کند؟ و مسخره‌ام نکند.

قبول! چشم‌های سبز تو  هم زورشان نمی‌رسد مرا از این حال بد که دست خودم نیست بیرون بیاورند. ولی کمش به یادم می‌آورند که زنده‌ام. که چه‌قدر هنوز حس دوست داشتن را دوست دارم.

چه کسی می‌تواند این را درک کند؟ و مسخره‌ام نکند.

 

پیشنهاد سه کتاب داستان

عادت ندارم زیاد داستان ایرانی بخوانم، مگر به توصیه دوستانی که قبول‌شان دارم. ولی باید اعتراف کنم پس از خواندن سه کتاب (دو مجموعه داستان و یک داستان بلند یا به قول نویسنده‌اش رمان!) از هم نسلان خودم، شور و حال غریب و دلنشینی دارم. در طول هفته گذشته فرصتی پیدا کردم تا برای رهایی از خستگی جشنواره فجر، داستان بخوانم. داستان ایرانی زیاد نمی‌خوانم( به جز سه چهار نویسنده محبوبم که کارهایشان را با اشتیاق دنبال می‌کنم)، چون خودم داستان می‌نویسم و دوست ندارم تاثیر بگیرم. این هم مرض بدی است. همین‌طور، از وقتی نقدنویسی بر فیلم‌ها را هم شروع کرده‌ام یعنی از دو سال و پنج ماه پیش، دیگر حس و حال خواندن نقدهای دیگران را ندارم و به جز موارد توصیه شده که زیاد هم نیستند و به جز دو سه نفر  نقد دیگران را هم نمی‌خوانم . گاهی البته دوستی توصیه می‌کند که فلان چیز را بخوان و من هم اجابت می‌کنم.

از اصل مطلب دور نشوم، مجموعه داستان‌های کوتاه «برف و سمفونی ابری» پیمان اسماعیلی، «مرگ‌بازی» پدرام رضایی‌زاده و داستان بلند «یوسف آباد خیابان سی و سوم» سینا دادخواه را در این یک هفته خواندم و حس خوب و تازه‌ای را تجربه کردم. تنها دلیل خریدن این کتاب‌ها هم توصیه و پیشنهاد رفقا بود. جوان‌های نسل ما هویت و شناسنامه خود را پیدا کرده‌اند و بی اعتنا به سنگ‌واره‌های مزاحم پرمدعا، ادبیات نوینی را شکل داده‌اند. البته در فضای اینترنت هم نویسنده‌های جوان بسیار خوبی خودنمایی می‌کنند(خلیل رشنوی، آناهیتا اوستایی،میلاد ظریف و…) ولی باور کنید لذت واقعی داستان به خواندنش روی کاغذ است و اینترنت حالا حالاها مانده تا اعتباری همپای مکتوب مجلد پیدا کند.

این سه کتاب البته حال و هوا و زبانی دور از هم دارند. چند تا از داستان‌های پیمان اسماعیلی واقعا شایسته ستایش و دست مریزاد‌ند. کسانی که نوشته‌های سینمایی من را دنبال می‌کنند می‌دانند که من چقدر دلبسته ژانرهای تریلر، جنایی، هارور و نوآر هستم. داستان‌های پیمان اسماعیلی همه در فضایی سیاه و ظلمانی می‌گذرند و او با استادی غبطه برانگیزی عناصری به شدت بومی و ایرانی را در خلق اتمسفری از وحشت و ظلمت به کار بسته است. برایم شگفت انگیز بود که در میان انبوه داستان‌های ‌سانتی‌مانتال و تهوع آور و تکراری نویسندگان مرد رمانتیک و نویسندگان زن ایرانی با نثری تکراری و تقلیدی و کسالت‌بار، یک نویسنده جوان بی اعتنا به همه آن سوسول بازی‌ها که تو را خدا بگذار این بار من لامپ را روشن کنم و … با ذهنی خلاق و ایده‌هایی جذاب چنین فضای بدیعی را خلق کرده باشد. داستان لحظه‌های یازده گانه سلیمان را از دست ندهید. شاهکاری بی تکرار است. کلاس درس نویسندگی است.

از میان این سه جوان، نام پدرام رضایی زاده را پیشتر در لینک وبلاگ برخی دوستانش دیده بودم و چون از دوستانش به دلایلی خوشم نمی‌آمد ناخودآگاه اسم او هم برایم دافعه داشت چون به « المرء علی دین خلیله» ایمان داشتم و فکر می‌کردم دوست چند آدم نفرت انگیز احتمالا آدم نفرت انگیزی باید باشد. اعتراف می‌کنم کتاب او را با اکراه خریدم ولی ایده‌های جذاب، نثر بسیار خوب و شگردهای روایتی او به قدری دلنشین و اندیشمندانه بودند که به ذهنیت کودکانه خودم لعنت فرستادم. دو  داستان از مجموعه مرگ بازی را خیلی خیلی دوست داشتم: خورشید گرفتگی و مرگ بازی. لعنت بر دوست ناباب.

داستان بلند سینا دادخواه، چیز دیگری است. اصلا اصل جنس است. عصاره و جان‌مایه نسل من است. چه شکوهی دارد نثر این جوان. چقدر زندگی را بلعیده. دادخواه با واژه‌ها نمایش رقصی دسته جمعی، پرشکوه و هارمونیک را به پا کرده است. یک نفس باید خواندش. سرسام دارد. و چقدر تهران را خوب پرسه زده.  و چقدر زن را می‌شناسد. و چقدر مرا به یاد پرسه‌‌ها و خاطراتم می‌اندازد. و چقدر مثل زندگی آشنای همین سال‌های ما است. و من چقدر حس می‌کنم که سال‌ها با سینا دادخواه دوست بوده‌ام. دمش گرم .

همه این‌ها را نوشتم که صمیمانه از شما که این سطور را می‌خوانید و شاید هنوز این سه کتاب را نخوانده‌اید، دعوت کنم که بشتابید و فرصت را از دست ندهید، خوشبختانه نسل ما، درازروده هم نیست. کتاب‌ها لاغر و ارزان اند ولی در پس‌شان لذت و صداقتی است که در پرت و پلاگویی‌های حجیم هزار هزار نویسنده فسیل محال است پیدا شود.

نقدی بر مستندی درباره رومن پولانسکی

این مطلب در شماره ۳۹۸ مجله فیلم منتشر شده است

چیزهای مهم‌تر زندگی

در نگاه نخست «پولانسکی: تحت تعقیب و محبوب»  مستندی است که به بهانهٔ بازخوانی یک واقعهٔ خاص در زندگی این فیلمساز بزرگ ساخته شده است ولی از منظری دیگر این نقطه زمانی و پرونده قضایی پولانسکی  دستاویزی برای مرور زندگی و کارنامهٔ پولانسکی است و مستند موجود به جز وجه گزارشی اش بسیاری از ویژگی‌های یک مستند پرتره را نیز در بر دارد و جستجو در احوال پولانسکی را تا ریشه‌های هویت شناسانهٔ کودکی و خانوادگی او پیش می‌برد. مارینا زنوویچ ، سازندهٔ این مستند در این راه زمان را از نظر مواد آرشیوی تا حد فیلمهای کوتاه آماتوری و سیاه و سفید پولانسکی به عقب باز می‌گرداند و سیر پاگرفتن و به شهرت رسیدن او را به تصویر می‌کشد.

مستند پولانسکی: تحت تعقیب و محبوب مقولهٔ بارها مطرح شده ولی همچنان جذاب و مهم « داوری اخلاقی» را به عنوان یک جان‌مایهٔ اساسی پیش روی مخاطب می‌گذارد؛ داوری اخلاقی درباره وجوه پنهان ماندهٔ یک واقعهٔ به ظاهر شفاف و مشخص که با گذشت زمان و غبارزدایی از سر و روی آن، خود را آشکار می‌سازند و با دیدن گوشه‌های نادیده و به ظاهر کم اهمیت، امکان قضاوتی دوباره فراهم می شود ولی به گمان من مهم‌ترین وجه فیلم هیچ‌یک از این‌هایی که بر شمردم نیست، این مستند به شکل ستایش برانگیزی مستندی درباره فردیت و واقعیت یک هنرمند است. هنرمندی با همه قوت‌ها، کاستی‌ها، آسیب پذیری‌ها و شکنندگی‌هایی که هیچ شباهتی به شخصیت‌های نامیرا و خلل‌ناپذیر قصه ها و افسانه ها ندارد. انسانی که ذهنش محل تلاقی خاطرات و خطرات یک زندگی پر از تصادف و تلخی و نومیدی است ولی به جای سر سپردن به ویرانی و تباهی، همچون بسیاری از انسانهای با موقعیت مشابه، برونداد ذهنش خلق و برساختن آثار شکوهمند هنری است. فیلم با نشان دادن گوشه گوشه هایی از فیلم‌های پولانسکی و هم‌نشانی آنها با رخدادهای زندگی شخصی و هنری اش به شکلی ستایش برانگیز رابطه دوسویه و معماگونهٔ میان زندگی یک هنرمند و آثارش را نشان می دهد. گاه این رخدادها در آفریده های هنرمند نشت می کنند و گاه آفریده های این ذهن به شکلی پیشگویانه با رخدادهای آینده هم‌خوانی دارند. برای نمونه فضای فیلم کوتاه سیاه و سفید و تلخ اندیشانهٔ پولانسکی با نام چاق و لاغر (۱۹۶۱) که در آن سرانجام خود او در نقش بازیچه‌ای بی اراده، به شکلی مضحک به ضرب طبل اربابش می‌رقصد در اوج شهرت و محبوبیت هم‌چون کابوسی در بیداری بر او نازل می‌گردد و این هنرمند در جریان پروندهٔ قضایی اش برای چند صباحی بازیچهٔ یک بازی روان‌فرسای مشابه می‌شود.

پولانسکی: تحت تعقیب و محبوب، موسیقی درخشان و جادویی بچه رزمری ( ساختهٔ جاودانهٔ کریستوفر کومدا) را برای گشایش پرتره سینمایی پولانسکی به کار می‌گیرد که ایده‌ای نه چندان بدیع ولی هم‌چنان گیراست. هم‌گونی دقیق رزمری وودهاوس و رومن پولانسکی و انطباق ناباوری و تنهایی این دو شخصیت، شگفت‌آور و معماگونه است. چرا آوای لالایی هولناک و دردمندانهٰ رزمری بدل به نماد و نشانهٔ پولانسکی شده است؟ بچه رزمری نخستین حضور پولانسکی در عرصهٔ کمپانی های بزرگ هالیوودی است. در مستند درخشان و تحسین برانگیز «کودک در تصویر می‌ماند» (۲۰۰۲) درباره رابرت ایونز، مرد افسانه‌ای هالیوود و یکی از تهیه‌کنندگان کمپانی پارامونت، فصلی وجود دارد که او از آشنایی با پولانسکی و گزینش او برای کارگردانی بچه رزمری و تردیدهای کمپانی سخن می گوید. در آن‌جا هم لالایی دل‌نشین میافارو در بچه رزمری با تصاویر و فیلم‌های آرشیوی از پولانسکی همراه می‌شود … تصویری که ایونز درخاطراتش از پولانسکی به دست می‌دهد این چنین است: «من فیلمهای کوتاه این لهستانی کوچولو را دیده بودم… در واقع رومن اصلا کوچک نبود. او بزرگترین لهستانی‌ای بود که من در عمرم دیده بودم… ما باهم جور شدیم  چون هر دو پیرو یک مکتب بودیم: مکتب زندگی.»

پولانسکی در یکی از درخشان‌ترین آثارش، مستاجر( ۱۹۷۶) ، که مستند پولانسکی: تحت تعقیب و محبوب بارها به آن رجوع می‌کند در قالب کاراکتری با نام ترلکوفسکی فرو می‌رود. کاراکتری لهستانی تبار که در فرانسه به دنیا آمده و شهروند این کشور است. در جریان ماجرای قضایی پولانسکی،تاکید دادگاه بر تشخیص روان نژندی و اختلالات شخصیتی در پولانسکی، فصلی کوتاه اما تاثیرگذار را در زندگی او شکل می‌دهد، هرچند هرگز سند پزشکی دال بر اختلالات روانی او به دست نمی‌آید ولی درماندگی و فرسودگی او در زمان گذراندن دورهٔ آزمایشی در آسایشگاه روانی زندان، تجربه ای کابوس‌وار را برایش رقم می‌زند. دست بر قضا این پریشانی و نژندی، یکی از بن‌مایه‌های آثار او چه پیش از ماجرای دادگاه سال ۱۹۷۷ و چه پس از آن است. در  فیلم مستاجر که به نظر فیلمی کلیدی در کارنامهٔ پولانسکی و حایز اهمیت برای تحلیل و تاویل آثار اوست، ترلکوفسکی( با بازی پولانسکی ) در کشاکش وقایع داستان به شخصیتی دیگر مسخ می‌شود، اغتشاش و آشفتگی ذهنی تمام عیاری را تجربه می‌کند و انواع و اقسام پریشانی های روانی را از سر می‌گذراند. هرچند با وجود ارجاع چندین باره به این آشفتگی ها و حضور معنادار پولانسکی در نقش ترلکوفسکیِ نفرین شده، تفسیر و شرح خاصی در مستند به چشم نمی خورد ولی پولانسکی در این فیلم که چند سال پس از بحران بزرگ زندگی اش یعنی به قتل رسیدن همسر بازیگرش شارون تیت  ـ که فقط دو هفته به زمان زایمانش باقی مانده بود ـ ساخته شده است حضوری بی‌پرده و خودافشاگرانه دارد و خود را هم‌چون یک قربانی تمام عیار در میان اهریمنان انسان‌نما تصویر می کند. فصل مربوط به واکنش پولانسکی به خبر قتل همسرش که با مجموعه ای از راش ها و عکس های آرشیوی و روایت ماجرا از زبان یکی از دوستانش همراه می‌شود تاثیر هولناک و ویرانگر این واقعه بر او را به گویاترین شکل بازگو می‌کند. این ویرانی چنان است که در همین تصاویر موجود نیز، درهم شکستن و فروریختن دردمندانه و یکباره او آشکار و پیداست. با همه این‌ها مصیبت بزرگ زندگی او درست یک سال پس از خلق دوزخ ترلکوفسکی گریبانش را می‌گیرد، مخمصه ای که زمانی چند او را فرو می‌پاشاند و تا سال‌ها از  سایهٔ آن رها نمی‌شود؛ تا خود امروز.

اهمیت مستاجر اما به همین‌ها ختم نمی شود. تحقیری که در این فیلم در فصل بازجویی پلیس نسبت به ریشه خانوادگی لهستانی ترلکوفسکی به چشم می‌خورد هم‌خوانی دقیقی با تجربهٔ نژادپرستانه و تحقیرآمیز پولانسکی در آمریکا دارد. این تحقیر بی حد و مرز تا آن جا بود که رسانه های خبری آمریکایی ها او را به دلیل اصالتش و حتی به دلیل فیزیک ظاهری اش مورد تمسخر و تحقیر قرار می‌دادند و البته این‌ها همان رسانه‌هایی بودند که پیشتر از او چهره ای دل‌پذیر، موفق و محبوب به نمایش می‌گذاشتند. تصاویر آرشیوی پر و پیمانی از واکنش و پوشش رسانه های خبری و تصویری به / بر دادگاه پولانسکی در این مستند وجود دارد. زنوویچ( سازنده این مستند) با تن دادن به زمان نسبتا طولانی ۱۰۰ دقیقه ای برای یک مستند تقریباً از هیچ سندی نگذشته و جزئیات پرونده پولانسکی را به تفصیل به تصویر کشیده است.

استیصال و واکنش پولانسکی در برابر خبرنگاران و عکاس‌ها دیدنی و در عین حال قابل تامل و پرسش برانگیز است. پیش از این و در زمان مرگ همسر و فرزندش نیز، او آماج فرصت طلبی‌های رسانه‌ای بود. مستند پولانسکی: تحت تعقیب و محبوب ویژگی ضد اخلاقی رسانه‌ها در نظام سرمایه داری را به شکلی عریان نشان می‌دهد؛  رسانه‌هایی که فارغ و مستقل از تولید محتوا به تولید برنامه برای پر شدن جدول های زمانی و جذب مخاطب به هر قیمتی می‌پردازند. رسانه‌هایی که مارشال مک لوهان نظریه پرداز بزرگ رسانه ها از آنها با تعبیر حباب لامپ یا Light bulb یاد می‌کرد که خود فاقد محتوا (یعنی نور) است و در عین حال یک رسانه است. دست کم در یک مقطع زمانی پولانسکی به شکلی تمام عیار، شکار چرب و لذیذ این رسانه‌ها بوده است و این حکایتی است که در گذر سال‌ها بر سر بسیاری رفته است. از ماجرای جنجالی او.جی.سیمپسون تا جنجال های مکرر مایکل جکسون که شیوه پوشش پر آب و تاب مرگش و بازی‌های عجیب و سخیف رسانه ایِ پیامد آن  ـ که خود مجالی مفصل برای تحلیل می طلبد ـ حکایت پوچ‌مغزی همیشگی و لاعلاج رسانه‌های آمریکایی در همه زمان‌ها است.

مستند پولانسکی سرشار از گفتگوهای اختصاصی امروزین با شخصیت‌های مرتبط به پرونده پولانسکی است که به موازات گفتگوهای قدیمیِِ این افراد به نمایش در می‌آید. مرور زمان و تغییر ظاهری مصاحبه شوندگان دائماً بر قدمت و دیرینگی این ماجرا تاکید می‌کند ولی جالب است که گذشت سال‌ها هنوز از اهمیت و حساسیت موضوع برای مصاحبه شوندگان کم نکرده است، برخی هم‌چنان بر مواضع پیشین خود باقی مانده‌اند و برخی نگاهشان به موضوع، تعدیل شده است. برخی از گوشه‌های نامکشوف و هولناک جریان دادگاه از لابه لای همین گفتگوها نمایان می‌شود، همان گوشه های نامکشوفی که امروز داوری ما را به چالش می طلبند و در آن روزگار، پولانسکی را سرانجام درمانده و گریزان کردند. با همه اینها هیچ گفتگوی اختصاصی با خود پولانسکی در فیلم وجود ندارد و تنها از مواد آرشیوی بهره گرفته شده است.

پولانسکی: تحت تعقیب و محبوب با تصاویری از یک گفتگوی قدیمی و به ظاهر صمیمی با پولانسکی در هنگام صرف غذا در یک رستوران درجه یک آغاز می‌شود که در آن او از ریشه‌های شکل گیری فیلم محله چینی‌ها( ۱۹۷۴) سخن می‌گوید. از فسادی که بر لس آنجلس آن دهه حکم می‌راند و دنیای سیاه فیلم بر پایهٔ آن شکل گرفته بود، فسادی که با دست‌های آلودهٔ قدرت در لایه های سیستم سرمایه‌داری رخنه کرده بود. در اواخر این مستند و پس از مرور مفصل فراز و نشیب‌های زندگی او، دوباره به همین گفتگوی درون رستوران بازمی‌گردیم؛ جایی که پولانسکی هنوز سرزنده و شاداب است و مشت کهنسال روزگار سیمای جوانش را چندان درب و داغان نکرده است. او که از کابوس آمریکا گریخته و دیگر قصد بازگشت ندارد با چشمانی پر از تردید به هم‌صحبتش نگاه می‌کند . چشمانی که این اضطراب را فریاد می‌کشند که از تکرار آن پرسش های عذاب آور خسته شده است، پرسش‌هایی که  اتفاقا از سرش دست بردار نیستند و در اینجا هم بر سرش آوار می‌شوند. کلام پولانسکی در واکنش به محتوای این گفتگو ما را با واقع‌بینی هولناک و دردمندانه ای روبرو می‌سازد. پیش از آن‌که کلام پولانسکی را بازگو کنیم بد نیست فلاش بکی بزنیم به آغاز همین نوشته و طرح این پرسش که به راستی کار آفرینش هنر چیست و پیچیدگی‌ها و پریشیدگی‌های روان یک هنرمند چه نسبتی با این جعل مرسوم دارد که هنر را امری معصومانه و  هنرمند را منزه و مقدس معرفی می‌کند؟ Louis A. Sass  که یک روان شناس بالینی شناخته شده است در کتابی ارزشمند با نام دیوانگی و مدرنیسم به تشریح نژندی و دیوانگی جاری در آثار ادبی و هنری مدرن پرداخته و نشانه‌های شاخص اسکیزوفرنی و برخی از اختلالات خلقی را از دل این آثار استخراج کرده است. در مطالعات او نام‌های شاخصی همچون سالوادور دالی، آلن رب گریه ، فرانتس کافکا، ساموئل بکت و … به چشم می‌خورند که برخی از این نام ها همچون سالوادور دالی موارد شناخته شده‌ای از اختلالات جدی روانی همچون اسکیزوفرنی بوده اند و یا در مطالعات دیگر، افسردگی سیلویا پلات (شاعر نامدار) و تاثیر آن بر آثارش به دقت مورد بررسی قرار گرفته است. پژوهش‌‌های مقدماتی پزشکی هم نشان داده که برخی جهش‌های ژنتیک که می‌توانند موجب اختلال کارآیی مغزی در درک و تفسیر رخدادها (یا همان اختلال روانی) شوند همزمان ممکن است جنبه هایی از خلاقیت را در مغز تقویت کنند. در حوزه سینما  هم نامهای معتبری که مورد( کیس) شناخته شدهٔ اختلال شخصیتی یا خلقی باشند کم نیستند؛ از اختلال وسواس و فروخوردگی های روانی هیچکاک بزرگ گرفته تا بستری شدن‌های رسمی و موسمی لارس فون تریر به دلیل افسردگی ماژور و چند نفر دیگر که تفصیلش بماند برای موضوع جذاب و نوین و البته مناقشه برانگیز سینما درمانی ((Cinematherapy که در تدارک تهیه مطالبی برایش هستیم.

مستند «پولانسکی …» بار دیگر این واقعیت را به روشنی پیش روی‌مان می گذارد که هنرمند هم انسانی چون دیگران است؛ نه لزوما موجودی محکم و منزه و یا عاری از خدشه و خلل. شاید کار هنرمند و امتیاز او در این است که کاستی‌ها و ناکامی‌ها را به آفرینش اثر هنری و شریک کردن دیگران در لذت رویارویی با آن والایش می‌دهد (والایش یا تصعید (Sublimation) یک مکانیزم جبرانی شناخته‌ شده در برابر آسیب‌های روانی است.) پولانسکی از مهلکهٔ آمریکا گریخت. تن و روان رنجورش توان تنبیه نداشت، او گریخت تا زنده بماند و چند شاهکار دیگر به سینمای جهان اضافه کند. هنگام اعلام نامش به عنوان برنده جایزه اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم پیانیست(۲۰۰۲)، جای خالی صندلی‌اش را شکوه و اعتبار نامش پر می‌کرد و چه شکوهمند بود وقتی اسکورسیزی کبیر به احترام نام او با تمام وجود برخاست و غیابش را از هر حضوری گرامی تر و باشکوه تر برگزار کرد. حالا وقتش است که آن جمله طلایی پولانسکی کبیر خطاب به مصاحبه‌گر در اواخر فیلم را با هم مرور کنیم . آنجا که با نگاهی غم‌بار و ملتمسانه می‌پرسد: «به نظرت در زندگی من چیزهای مهمتری از این ها که می پرسی وجود ندارند؟» … و روزگار گواهی داده که چیزهای خیلی مهمتری در زندگی پولانسکی کبیر وجود داشته اند: چاقو در آب، تنفر، بچه رزمری، محله چینی ها، مستاجر، ماه تلخ، مرگ و دوشیزه و … . شاهکارهایی از یک مرد کوچک و یک هنرمند بزرگ، خیلی بزرگ.

دو خاطره از اعمال قانون

چهار سال قبل

ساعت سه بعد از ظهر یک روز عادی. من و همسرم خسته از دوندگی روزانه دو ساندویچ همبرگر خریده ایم و توی ماشین مشغول خوردنیم. ماشین پلیس کنارمان می ایستد. مافوق با لحنی بی ادبانه صدایم می کند: «بیا پسر! اینجا چه کار می کنی؟ این خانم چه نسبتی باهات داره؟» من گاز دیگری به همبرگر می زنم و در حالی که دهانم را که پر است باز می کنم جوابش را می دهم: همسرمه! و حلقه ازدواج را نشانش می دهم و می گویم پزشکم. در حالی که گفتنش خیلی احمقانه است ولی به خوبی می دانم که ساده ترین راه برای خلاص شدن از این موقعیت توهین آمیز و غیر انسانی است. او سریعا واکنش نشان می دهد: به به! مطبت کجاست آقای دکتر؟ من در حالی که گاز دیگری به همبرگر می زنم راهم را کج می کنم و با خونسردی کامل بر می گردم توی ماشین.

این سومین باری است که دقیقا همین مامور در دو هفته به من گیر داده و هربار می خواهد نسبتم با همسرم را برایش شرح بدهم، آن هم من که به دلیل موی بلندم قیافه ام به اصطلاح بدجور تابلو است و محال است در عرض سه چهار روز از یاد این مامور برود. یاد فیلم ممنتو می افتم. یاد یکی از کاراکترهای سریال باغ مظفر می افتم.  چند روز بعد او برای چهارمین بار همین کار را می کند. این بار با پرخاش به او می گویم: دفعه اخرتون باشه مزاحم می شین و توهین می کنید دیگه خسته م کردین جناب سروان. در حالی که سعی می کند وا ندهد می گوید من پلیسم و از هر کس و هر وقت که بخوام می تونم سوال کنم. می خندم.خودش هم می خندد. چند ماه بعد او را سوار بر موتور در حال گشت زدن می بینم. ظاهرا پستش از الگانس تغییر کرده .

 

چند روز قبل

 با دوستم که او هم پزشک است برای سحری به یک کله پزی می رویم. کله و پاچه را می زنیم و چای را پشت بندش. تصمیم می گیریم پرسه ای بزنیم. هوای دربند کرده ایم که اکسیژنی بگیریم. ماشین پراید دوستم چندان میزان نیست و جوش می آورد. کنار خیابان، همان دویست سیصد متر اول خیابان دربند، نگه می دارد. یک نخ سیگار روشن می کنیم. هنوز ساعتی تا اذان مانده. یک فروند ماشین جی ال ایکس کنار ماشینمان توقف می کند. سمت شاگرد راننده، مردی با ریش انبوه و بسیار تنومند نشسته. با خشم می گوید: «ماشینو چرا وسط خیابون پارک کردی؟» دوستم جواب می دهد: «وسط خیابون که نیست!» من که شستم خبردار شده که دوست ساده من نمی داند ماجرا چیست سریع وارد بحث می شوم: »سلام. نماز روزه ها تون قبول باشه. ماشین جوش آورده.» باز هم لحن من کار می کند. طرف سری تکان می دهد و به راننده دستور حرکت می دهد ولی دوست ساده و بی پیرایه من یک دفعه می گوید: «اصلا اینجا کجاش وسط خیابونه؟» جی ال ایکس که هنوز دو متری دور نشده یک دفعه ترمز می کند. دو سرنشینش تر و فرز پیاده می شوند. حالا دوستم می تواند بی سیم را در دست مامور تنومند کت و شلواری ببیند و البته جا می زند. نزدیک است بیخودی کار بالا بگیرد. من باز هم به قول معروف ورود می کنم. « حاج آقا ما پزشکیم. جاتون خالی کله پاچه زدیم اومدیم یه هوایی هم بخوریم بریم خونه.» ایشان بعد از دیدن کارت ما کمی آرام می شود:« از اینجا برین . برین پایین دنبال هر چی که بودین. یالا‍! »من: «یعنی دیگه نریم بالاتر؟» – «نه! برین دنبال همون یللی تللیتون. سریع!»

من در حالی که از ایشان به شدت تشکر می کنم به دوستم اشاره می کنم تا رفیقمان تصمیم دیگری نگرفته بزن بریم پایین و به محض اینکه کمی دور می شویم دوستم را از آماج انتقاد قرار می دهم تا یادش بماند که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. دوستم ناگهان می گوید: اشتباه خیلی بزرگی کردم. باید کارت شناساییشو ازش می خواستم که نشون بده!

 من هاج و واج مانده ام . تعجب می کنم  که چرا باید از این حرف درست دوستم تعجب کنم. ولی مهمتر از همه خراب شدن عیشمان بود و اکسیژنی که نگرفتیم و صدای پای آبی که نشنیدیم.

درباره‌ی کتاب تنگنا؛هوشنگ گلمکانی

صـبـح روز اول

این یادداشت را دوسه روزی پس از موفقیت کـتـاب تـنـگـنـا در نخستین جشن کتاب سینمایی سال می‌نویسم.

پرسش آغازین من این است: انگیزه این یادداشت، کـتـاب تـنـگـنـا است یا شخص هوشنگ گلمکانی؟ پاسخ: هردو.

کـتـاب تـنـگـنـا چیست؟ یک تک‌نگاری وسواس‌گونه و مفصل و شیداسرانه درباره فیلمی که نویسنده در روزگار دیدنش مسحور و شیفته‌اش شده‌، در حالی که چندبار در خود کتاب و مصاحبه‌ها تأکید می‌کند که هیچ‌گونه سمپاتی با علی ‌خوش‌دست (ضدقهرمان فیلم!) ندارد. قضیه کمی پیچیده شد.

پس راز این دلبستگی در چیست؟ چگونه می‌شود شاهد تماشای فیلمی آنارشیستیک یا به تعبیر دقیق‌تر نهیلیستیک بود که به‌شدت فردمحور است و همه کشش‌های دراماتیکش را از نمایش زخم و رنج و فروپاشی مردی ضداجتماعی (Anti social) می‌گیرد و با او و رنج‌هایش همدل نبود ولی فیلم را دوست داشت؟

من هم با تماشای تـنـگـنـا هرگز با علی خوش‌دست همدلی نکردم. دست بر قضا در همین چند سال عمرم و به‌خصوص در دوران پُرفرازونشیب دانشجوییم افرادی همچون علی خوش‌دست را زیاد دیده‌ام و اصلأ از این دست افراد خوشم نمی‌آید. نگفتم لمپن چون شک دارم علی همه شناسه‌های یک لمپن را داشته باشد. دست‌کم لمپنیزم او برخلاف لمپنیزم آنارشیستیک، فردگرایانه و آرمان‌خواهانه قیصر شباهت بیشتری با لمپنیزم پوچ‌گرایانه ابی در فیلم کـنـدو دارد. هرچند همان اندک مایه‌های اسطوره‌وار ابی و همان اندک نشانه‌های آرمان‌خواهی‌اش هم در علی خوش‌دست به چشم نمی‌خورد.

تـنـگـنـا اگر شخصیتی همدلی‌برانگیز نداشت، ولی همچنان از دردهای روزگار خویش سخن می‌گفت. دردهایی که شاید ناآگاهانه ولی عمیقأ ریشه در برآیند تفکر خودویرانگر نسل جوان آن روزگار داشت. علی خوش‌دست قربانی همه چیزهایی بود که پیش از آن سپیده‌دم شروع فیلم در زندگی‌اش رخ داده بودند و نیازی به بازگفتن آن‌ها نبود.

تـنـگـنـا برشی از زندگی مردی بی‌آرمان و پا در هواست. حتی پا درهواتر از حضور همین سعید راد در نمای پایانی صبح روز چهارم که آشکارا فیلمی در همان حال‌وهوای تـنـگـنـاست. اتفاقأ بخش عمده‌ای از ارزش‌های راستین فیلمی چون تـنـگـنـا – با همه کاستی‌هایش – در مقایسه با این شبیه‌ترین فیلم سینمای ایران به آن یعنی صبح روز چهارم ساخته کامران شیردل خودش را نشان می‌دهد. تـنـگـنـا فیلمی است در روایت رنج آدم‌های ته‌کشیده، و این درست از دل تجربه‌های سیاه و دردمندانه فیلم‌سازی سر برمی‌آورد که سینما را واگویه درون دردمند خویش می‌کند تا شاید از آن رهایی یابد درست در نقطه مقابل صبح روز چهارم، فیلمی‌ست روشنفکرنمایانه برای سینما و تمام کوشش کارگردان رسیدن به تجربه‌ای در فرم و روایت است با دوری گزینی آشکار از نشانه‌های جامعه‌شناسانه بومی و ایرانی.

من فکر می‌کنم: آنچه بیش‌ترین توجه گلمکانی را درباره تـنـگـنـا – دست‌کم، امروز- برمی‌انگیزد، نگاه فیلم‌ساز به جامعه و کوچه و خیابان آن سال‌هاست. تـنـگـنـا فیلمی پرسه‌زن است و در پس‌زمینه همه حضورهای علی خوش‌دست، تصویر جامعه‌شناسانه دقیقی از آن دوران به یادگار می‌ماند. در حالی که سینمای آن سال‌ها در چند تصویر و فضای تکراری و به‌شدت جدامانده از جامعه بیرونی خلاصه می‌شد، تصاویر تـنـگـنـا سند روشنی از حال و روز تهران دهه پنجاه و شمایل‌های اجتماعی‌اش است.همچون کـنـدو که شب رنگی تهران را بیش‌تر و بهتر از هر سند تصویری دهه پنجاه برای همیشه به یادگار گذاشته. بخش عمده‌ای از پرداخت وسواس‌گونه (من این واژه وسواس را در این نوشته به معنی کاملأ مثبت و به منزله نوعی کمال‌خواهی به کار می‌برم) گلمکانی در کتاب هم صرف بازخوانی و بازیابی دقیق نشانه‌ها و مختصات وقوع داستان و موازی‌سازی تهران دیروز و امروز گردیده. او همچنین به‌طور جامع به روند شکل‌گیری فیلمی نامتعارف در دل سینمای عقیم و بی‌طراوت آن روزگار می‌پردازد. سینمایی که جز اندک مواردی، در آن سال‌ها، نشانی از نوخواهی و اندیشه غیرفرمایشی ندارد. خواننده خردمند، خود به تطبیق نمونه‌های تاریخی می‌نشیند.

علی خوش‌دست اگر زورش به همه آن جامعه‌ای که او را محکوم به تباهی کرده نمی‌رسد می‌تواند در سکانس به راستی تلخ پایانی فیلم روی شهر بزرگ پرهیاهو عق بزند و من که جوان این روزگارم با او همراه شوم – در مورد این سکانس با گلمکانی هم عقیده نیستم – حسی که با دیدن سکانسی مشابه و ادای دِین کننده در فیلم خوب طلای سرخ جعفر پناهی به دست نمی‌آورم و البته نمی‌دانم چرا.

به عقیده من حتی اگر گلمکانی جز همین انتشار منظم و آبرومند ماهنامه فیلم هیچ آفرینش فرامتنی نداشت، جایگاهی والا در قلمرو فرهنگ و سینمای این سرزمین برایش به یادگار می‌ماند. من با شناخت اندکم نسبت به گلمکانی دو مشخصه را در او آشکار می‌بینم:

۱- روش‌مندی خدشه‌ناپذیر

۲- نوجویی و گریز از فسیل شدن

این رویکرد، آثار خجسته‌ای برای ادبیات سینمایی ایران به همراه داشته. از مهم‌ترین آثار خوانش مستمر و پی‌گیرانه و ویرایش او در ماهنامه فیلم در طول سه دهه، شکل‌گیری ناخودآگاهانه نوعی ادبیات موسوم به ادبیات نقد سینمایی است. دست‌کم روزگاری که من کودکی بیش نبودم و مجله فیلم را می ‌خواندم حضور نگاهی فرادست همه متون را به روشنی احساس می‌کردم. نگاهی که واژه‌ها و گزاره‌ها را پالوده می‌کند و وسواسی گاه بیش از حد بر واژه‌ها دارد و از همین‌گونه است کوشش برای به دست دادن ترجمه‌های درست و رسای متون و عبارات سینمایی. همین حالا که این نوشته را می‌نویسم شک ندارم اگر به ویرایش گلمکانی سپرده شود چند تا اشکال حسابی از تویش درمی‌آید…

گلمکانی از معدود افرادی است که این شانس را داشته – و البته این همت را هم به آن افزوده – که بخشی از رویاهایش را تححق بخشد. او پیش از تـنـگـنـا کتابی خواندنی و ارزش‌مند درباره فیلم آوای موسیقی ترجمه کرد و به این شکل ادای دینی شایسته به فیلم محبوب و بالینی‌اش ابراز نمود. وسوسه تـنـگـنـا از سال‌ها پیش با او بود و او بارها و به مناسبت‌های گوناگون از این عشق سخن گفته بود. چه خوب که او به این آرزوی چندین ساله‌اش هم رسید. خدا کند شما هم به آرزوهای‌تان برسید.