نوشتاری از امبرتو اکو؛ گرگ و بره

این نوشته، برگردان من است، بی کم و کاست از بخش آغازین نوشتار « گرگ و بره: سخنوری سرکوب» نوشته‌ی امبرتو اکو در سال ۲۰۰۴ که نخستین بار در قالب یک مقاله در کنفرانسی در بولونیا ارائه شد.  – رضا کاظمی

 

«نمی‌دانم چیزی که می‌خواهم بگویم ارزش گفتن دارد یا خیر، چون مخاطبان این نوشته یک مشت آدم کاملا ابله اند که هیچ چیز نمی‌فهند.»

این آغاز را دوست داشتید؟ این جور نوشتن مثالی از «کاپتاتیو ماله وولنتیا» بود. یک شکل از سخنوری که وجود خارجی ندارد و منظورش بیگانه‌سازی مخاطب و بسیج کردن آن‌ها علیه گوینده‌ی سخن است. من گمان می‌کردم که سال‌ها قبل کاپتاتیو ماله وولنتیا را برای تبیین رویکرد سخن گفتن با یک دوست، ابداع کرده‌ام ولی پس از جستجو در اینترنت دریافتم که سایت‌های بسیاری آن را خاطرنشان کرده‌اند. نمی‌دانم این وضعیت نتیجه‌ی انتشار نظریه‌ی من است یا آن را باید چند منشاء‌ی ادبی دانست ( یعنی وضعیتی که در آن، در یک زمان واحد، یک ایده‌ی  واحد به ذهن افراد مختلف در مکان‌های مختلف خطور می‌کند).

می‌توانستم این نوشته را این‌گونه آغاز کنم: «نمی‌دانم چیزی که می‌خواهم بگویم ارزش گفتن دارد یا خیر، چون مخاطبان من یک مشت ابله هستند، ولی من به خاطر دو سه نفری که در خیل این ابلهان از این قاعده مستثناء هستند حرفم را می‌زنم» این یک مورد کاپتاتیو ماله وولنتیا است البته از نوع خطرناک و افراطی اش چون همه‌ی شما خودبخود فکر می‌کنید که جزو آن دو سه استثناء هستید و در دلتان بقیه را به سخره می‌گیرید و مشتاقانه در این ماجرا با من همدست می‌شوید. همان‌گونه که حدس زده‌اید کاپتاتیو ماله وولنتیا یک ابزار سخنوری برای چیره شدن(بر) و مرعوب کردن مخاطب است. شکل‌های رایج‌تر کاپتاتیو، گزاره‌های آغازگری از این دست اند: «برای من افتخاری است که در محضر یک مخاطب فرهیخته و باسواد سخن بگویم.» همچنین رایج است ( یا به طعنه کاربرد دارد) که بگوییم: «همانطور که خود شما به من آموخته‌اید!» که درباره‌ی کسی به کار می‌رود که چیزی را نمی‌داند(!) یا فراموش کرده است. شما وانمود می‌کنید که از گفتن چیزی که او پیشاپیش  شما باید می‌دانسته در رنج و عذاب هستید!

چرا کاپتاتیو در مبحث سخنوری تدریس می‌شود؟ همان‌گونه که می‌دانیم سخنوری جایی برای به کارگیری واژه‌های بی مصرف و درخواست‌های احساساتی اغراق شده، رقت بار و پیش پا افتاده ندارد و نیز هنرِ سفسطه نیست. سوفسطائیان آنچنان که متن‌های بدنوشته شده‌ای که به دست ما رسیده‌اند معرفی‌شان می‌کنند رذل نبودند. استاد سخنوری خود ارسطو بود در حالی که افلاطون در محاورات‌اش ابزار سخنوری بسیار پالوده‌ای را به کار می‌گرفت  و با دقت و ظرافت از آن‌ها برای مغلوب کردن سوفسطائیان سود می‌جست.

سخنوری تکنیک ترغیب و اقناع مخاطب است و اقناع چیز بدی نیست اگرچه به نحوی ملامت‌بار شما می‌توانید یک نفر را قانع کنید که کاری علیه دلبستگی‌های خودش انجام دهد! در طول تاریخ، این تکنیک آموزش داده شده و به کار رفته است؛ زیرا استفاده از کلام استدلالی و توضیحی مخاطب را فقط در مواردی معدود متقاعد می‌کند. وقتی که ما ساختار یک زوایه قائمه، یک ضلع، یک محدوده و یک مثلث را برپا کنیم دیگر کسی نمی‌تواند در درستی قضیه‌ی فیثاغورث شک کند. اما در اغلب موارد و هر روز درباره‌ی محتوای عقاید مختلف بحث می‌کنیم.  سخنوری باستانی به سه زیرشاخه‌ی قضایی (بحث در دادگاه درباره‌ی این‌که یک شاهد و مدرک ارزش قانونی دارد یا خیر)، شورایی( بحث در یک مجمع یا پارلمان درباره ساختن یا نساختن یک تونل برای عبور ترن از دل کوه یا بحث میان ساکنان یک آپارتمان برای نصب یک آسانسور، و یا رای دادن به آقای تام به جای آقای دیک)  و سخنوری تشریفاتی تقسیم می‌شود که این آخری برای مدح یا سرزنش یک چیز به کار می‌رود و ما همه توافق داریم که هیچ قانون ریاضی وجود ندارد که ثابت کند گری کوپر جذاب‌تر از هامفری بوگارت است، شوینده‌ی اومو قدرت سفیدکنندگی بیشتری از شوینده‌ی دَش دارد یا «کاندولیزا رایس» جذابیت زنانه‌ی بیشتری نسبت به «رو پال» دارد.

از آن‌رو که اغلب مناقشات این دنیا بر سر پرسش‌های بی پاسخ است، هنر سخنوری به ما می‌آموزد که چه نظری را دستمایه قرار دهیم که غالب مخاطبان با آن موافق باشند، چگونه بحثی به راه بیندازیم که مقابله با آن بسیار دشوار باشد و  چگونه مناسب‌ترین زبان را به کار گیریم تا دیگران را نسبت به خوب بودن نظر و پیشنهادمان متقاعد کند و نیز آن دسته از مخاطبان را که آمادگی عاطفی و احساسی دارند برای طرفداری و هواداری برانگیزانیم که شامل استفاده از کاپتاتیو به وولنتیا می‌شود.

به طور طبیعی استدلال‌های متقاعدکننده‌ای وجود دارند که با استدلال‌های متقاعدکننده‌تر کنار زده می‌شوند و محدودیت‌هایشان نمایان می‌شود.

به کارگیری استدلال «مدفوع را بخور! امکان ندارد میلیون‌ها مگس اشتباه کنند» هر از گاهی برای مخالفت با نظریه‌ای که می‌گوید حق با اکثریت است به کار رفته است. طرف مقابل می‌تواند در پاسخ بپرسد: «آیا این کار مگس‌ها از روی نیاز و ضرورت حیاتی‌شان است یا به خاطر طعم مدفوع؟» پرسش بعدی این است که «اگر خیابان‌ها و مزارع پر از خاویار و عسل بودند آیا احتمالا مگس‌ها آن‌ها را به مدفوع ترجیح نمی‌دادند؟» و سخنران اشاره می‌کند که این فرض منطقی که «همه آن‌هایی که یک چیز را می‌خورند به این دلیل است که دوستش دارند» با در نظر گرفتن موارد پرشمار از انسان‌هایی که مجبورند آن‌چه را بخورند که دوست ندارند( مثل زندان، بیمارستان، ارتش، قحطی، محاصره، و افرادی که رژیم غذایی خاصی دارند) نقض می‌شود.

در این‌جا آشکار است که کاپتاتیو ماله وولنتیا نمی‌تواند یک ابزار سخنوری باشد. سخنوری به شکل گرفتن یک اجماع کمک می‌کند و به اظهاراتی که بلافاصله موجب تفرقه و جدایی می‌شوند اجازه‌ی ورود نمی‌دهد. همچنین سخنوری تکنیکی است که تنها در جوامع دموکراتیک و آزاد مانند دموکراسی هرچند نیم بند یونان باستان به ثمر می‌نشیند.

اگر من بتوانم چیزی را با زور حقنه کنم چه نیازی به برانگیختن وفاق و اجماع هست؟ دزدها، تجاوزکارها، غارتگران و نگهبانان اردوگاه آشوویتز هرگز به سخنوری نیاز نداشته اند.

ترسیم یک خط حایل ساده است: هستند فرهنگ‌ها و مللی که در آن‌ها قدرت بر اساس وفاق جمعی شکل گرفته و در آن‌ها تکنیک ترغیب و اقناع به کار گرفته می‌شود و در سوی دیگر کشورهای استبدادی هستند که بر اساس قوانین زور و سرکوب اداره می‌شوند و در آن‌ها اقناع، امر بیهوده و نالازمی است. اما زندگی همیشه به این آسانی نیست. و به همین دلیل است که من از سخنوری سرکوب سخن می‌گویم.

اگر آن‌گونه که در فرهنگ لغت آمده سرکوب به معنی «سوء استفاده از قدرت برای به دست آوردن امتیاز و منفعت» و یا «عبور از محدوده قانون» باشد، اغلب اتفاق می‌افتد که یک سرکوبگر، با علم به سرکوبگری خویش، دوست دارد به شیوه‌های مختلف اقدامات خود را قانونی جلوه دهد و یا حتی چنانچه در رژیم‌های دیکتاتوری اتفاق می‌افتد، تلاش می‌کند اجماع نظر  و موافقت همان کسانی  را که سرکوب می‌کند به دست آورد و یا کسانی را پیدا کند که او را مورد تایید قرار دهند. پس شما می‌توانید سرکوب کنید و در عین حال استدلال‌های سخنورانه را برای تبرئه و تصدیق سوء استفاده‌تان از قدرت به کار بگیرید.

یک مثال کلاسیک از سخنوری کاذب سرکوب را در قصه‌ی گرگ و بره‌ی فیدروس می‌توانیم بببینیم:

تشنگی، گرگ و بره را به لب یک جویبار کشاند. گرگ در بالادست جویبار ایستاد و بره خیلی دورتر و در فرودست. گرگ بدذات، از سر گرسنگی سیری ناپذیرش دنبال بهانه‌ای برای دعوا می‌گشت.

گرگ گفت: آهای! تو داری آبی را که من می‌نوشم گل آلود می‌کنی؟

بره با ترس و لرز پاسخ داد: متاسفم، ولی من چطور می‌توانم این کار را بکنم؟ من آبی را می‌نوشم که قبلش از زیر دست شما گذشته.

چنان‌که می‌توانیم ببینیم، بره از توانایی سخنوری هیچ کم نمی‌گذارد و استدلال ضعیف گرگ را بر اساس این نظر معقول که آبرفت‌ها و ناخالصی‌ها از فرادست رودخانه به سوی پایین حرکت می‌کنند و نه برعکس، به خود او باز می‌گرداند. پس از شکست در برابر استدلال بره، گرگ به استدلالی دیگر رو می‌آورد:

گرگ سرخورده از استدلال بره گفت: شش ماه پیش تو پشت سر من بدگویی کرده بودی.

بره پاسخ داد: اما آن زمان من حتی به دنیا نیامده بودم.

یک حرکت خوب دیگر از سوی بره، که باعث می شود گرگ باز هم  شیوه‌ی توجیه خود را عوض کند:

پس پدرت بود که پشت سر من بدگویی کرده بود.

گرگ این را گفت و به سوی بره یورش برد و او را درید، ناعادلانه.

در انتهای این قصه می خوانیم:

 این قصه برای آن‌هایی نوشته شده است که با دستاویزهای دروغین آدم‌های بی‌گناه را سرکوب می‌کنند.

این قصه دو چیز به ما می‌گوید: سرکوبگر ابتدا تلاش می‌کند خود را به حق جلوه دهد و اگر در این کار شکست خورد با زور  و بی استدلال به مقابله با سخنوری می‌پردازد. این قصه چیزی که دروغ باشد در خود ندارد. در این مقاله من نشان خواهم داد که چگونه چنین موقعیت‌هایی به کرات در تاریخ رخ داده‌اند هرچند در شکل‌های خوش زرق و برق تر…

قاعده‌ی بازی

چه لزومی دارد سکون آرام خود را به هم بزنیم؟

علاقه چندانی به بازی‌های کامپیوتری ندارم و حتی یک هزارم بعضی از دوستانم برای آن وقت نگذاشته‌ام . مثلا هیچوقت حتی یک دقیقه هم روی بازی‌های جنگی استراتژیک درنگ نکرده‌ام. حدود ده سال پیش که نه سیستم کامپیوترم کشش بازی‌ گرافیکی آنچنانی را داشت و نه خودم حس و حال بازی، برادرم بازی ای به نام بلرویچ به خانه آورد. این بازی که اسمش از روی فیلم کم هزینه و در نوع خود پیشگام پروژه ی بلرویچ برداشت شده بود برای اولین بار توانست برای بازی پای کامپیوتر بنشاندم. علاقه ام به آن فیلم انگیزه ی اصلی بود و در ژانر وحشت بودنش دلیلی مضاعف، که بارها گفته‌ام این ژانر را فراتر از حد سرگرمی دوست دارم. بازی از این قرار بود که شما شب هنگام به دهکده‌ای با حال و هوای وسترن پا می‌گذارید، هوا متلاطم است باد تندی می‌وزد و سکوت مرگبار دهکده را در هم می‌ریزد. هیچ بنی بشری به چشم نمی‌خورد. تابلوی سالون‌ها و مغازه‌ها با صدای غژ غژ تاب می‌خورد. برگ‌ها به هوا بلند می‌شوند. شعله‌ی نیمسوز فانوس‌های آویزان با باد در پیکار است. خب، با چنین وضعیتی چه باید کرد؟

در آن سن هیچ دستاویزی به اندازه ی این بازی به پرسش‌های من در باب جبر و اختیار پاسخ نداد. وقتی سرگردان در وادی این دنیا چشم به هر کرانه که می دوزی کلید و نشانه‌ای به چشم نمی‌خورد و نمی دانی آنجا چکاره‌ای، چه گذشته و چه خواهد آمد و از کجا باید آغاز کنی و اصلا چرا آغاز کنی و سری را که درد نمی‌کند دستمال ببندی… آیا این حس کنجکاوی است که ما را به پیش می‌برد؟ تا منتهای تاریکی‌ها و ممنوعه‌ها پیش برویم؟ تا ژوئیسانس غائی؟ اصلا اگر نخواهیم تلاش کنیم چه کسی را باید ببینیم؟

حکایت:

دوست جوانم، حسین، مرد بسیار شیرین و دلنشینی است. حدود ده سال قبل وقتی از پوچ انگاری و تلخ اندیشی به تنگ آمده بودم و عصیان جوانی ام با شتابی بیرحمانه به سوی نیستی در جولان بود، او مثالی کلیشه‌ای را که صد هزار بار نقل قول کرده‌اند برایم بازگفت و البته من آن زمان این مثال را نشنیده بودم او که کارشناس علوم آزمایشگاهی بود با استفاده از زمینه تحصیلی مشترک‌مان، تمثیلی به میان آورد: تو محصول یک مبارزه‌ای، تو قهرمان یک نبرد سترگی، تو اولین اسپرمی هستی که از میان پنجاه یا حتی صد میلیون اسپرم توانستی زودتر به تخمک برسی و آن انبوه هماوردان را پشت سر بگذاری. تو پیروز یک پیکار برای پا گذاشتن به  این دنیا هستی. تلاش و رقابت در سرشت انسان است. هرگز از تلاش دست نکش و بدان باز هم این قابلیت را داری در بین صد میلیون و حتی بیشتر برگزیده و ممتاز شوی.

توضیح: ساز و کار بیولوژیک لقاح در انسان به گونه‌ای است که به محض رسیدن اولین اسپرم به تخمک و چسبیدن به آن، باقی اسپرم‌ها امکان چسبیدن را از دست می‌دهند.

قاعده‌ی بازی

بازی به این شکل بود. تو  مختار بودی در جایگاه قهرمان قصه به هر جای آن دهکده سرک بکشی. درهایی که مقدر نبود باز شوند باز نمی‌شدند و سرآخر تنها یک در بود در پس پشت یک ویرانه که باز می‌شد. تو گام به گام با اطلاعات تازه آشنا می‌شدی. در حکم منجی به دنبال شکستن طلسم جادو برمی‌آمدی. تو حالا در متن بازی بودی… و در پایان رودست می‌خوردی. تو مختار بودی به هر کاری که می‌خواهی دست بزنی اما صرف پذیرش و قابلیت کنشمندی آن کارها بود که تو را پیش می‌برد و نه خواست و اختیار تو.

بعد از آن

بعد از آن در ساحت ناخودآگاه، کسی پاروی قایق و جلیقه ی نجات را به معجزتی، ناپدید و نادیدنی کرد. تن به موج زدم و دل به دریا. در خارزار  آگاهی همچنان می‌دوم. دویدن میراث من است.

دو خاطره از اعمال قانون

چهار سال قبل

ساعت سه بعد از ظهر یک روز عادی. من و همسرم خسته از دوندگی روزانه دو ساندویچ همبرگر خریده ایم و توی ماشین مشغول خوردنیم. ماشین پلیس کنارمان می ایستد. مافوق با لحنی بی ادبانه صدایم می کند: «بیا پسر! اینجا چه کار می کنی؟ این خانم چه نسبتی باهات داره؟» من گاز دیگری به همبرگر می زنم و در حالی که دهانم را که پر است باز می کنم جوابش را می دهم: همسرمه! و حلقه ازدواج را نشانش می دهم و می گویم پزشکم. در حالی که گفتنش خیلی احمقانه است ولی به خوبی می دانم که ساده ترین راه برای خلاص شدن از این موقعیت توهین آمیز و غیر انسانی است. او سریعا واکنش نشان می دهد: به به! مطبت کجاست آقای دکتر؟ من در حالی که گاز دیگری به همبرگر می زنم راهم را کج می کنم و با خونسردی کامل بر می گردم توی ماشین.

این سومین باری است که دقیقا همین مامور در دو هفته به من گیر داده و هربار می خواهد نسبتم با همسرم را برایش شرح بدهم، آن هم من که به دلیل موی بلندم قیافه ام به اصطلاح بدجور تابلو است و محال است در عرض سه چهار روز از یاد این مامور برود. یاد فیلم ممنتو می افتم. یاد یکی از کاراکترهای سریال باغ مظفر می افتم.  چند روز بعد او برای چهارمین بار همین کار را می کند. این بار با پرخاش به او می گویم: دفعه اخرتون باشه مزاحم می شین و توهین می کنید دیگه خسته م کردین جناب سروان. در حالی که سعی می کند وا ندهد می گوید من پلیسم و از هر کس و هر وقت که بخوام می تونم سوال کنم. می خندم.خودش هم می خندد. چند ماه بعد او را سوار بر موتور در حال گشت زدن می بینم. ظاهرا پستش از الگانس تغییر کرده .

 

چند روز قبل

 با دوستم که او هم پزشک است برای سحری به یک کله پزی می رویم. کله و پاچه را می زنیم و چای را پشت بندش. تصمیم می گیریم پرسه ای بزنیم. هوای دربند کرده ایم که اکسیژنی بگیریم. ماشین پراید دوستم چندان میزان نیست و جوش می آورد. کنار خیابان، همان دویست سیصد متر اول خیابان دربند، نگه می دارد. یک نخ سیگار روشن می کنیم. هنوز ساعتی تا اذان مانده. یک فروند ماشین جی ال ایکس کنار ماشینمان توقف می کند. سمت شاگرد راننده، مردی با ریش انبوه و بسیار تنومند نشسته. با خشم می گوید: «ماشینو چرا وسط خیابون پارک کردی؟» دوستم جواب می دهد: «وسط خیابون که نیست!» من که شستم خبردار شده که دوست ساده من نمی داند ماجرا چیست سریع وارد بحث می شوم: »سلام. نماز روزه ها تون قبول باشه. ماشین جوش آورده.» باز هم لحن من کار می کند. طرف سری تکان می دهد و به راننده دستور حرکت می دهد ولی دوست ساده و بی پیرایه من یک دفعه می گوید: «اصلا اینجا کجاش وسط خیابونه؟» جی ال ایکس که هنوز دو متری دور نشده یک دفعه ترمز می کند. دو سرنشینش تر و فرز پیاده می شوند. حالا دوستم می تواند بی سیم را در دست مامور تنومند کت و شلواری ببیند و البته جا می زند. نزدیک است بیخودی کار بالا بگیرد. من باز هم به قول معروف ورود می کنم. « حاج آقا ما پزشکیم. جاتون خالی کله پاچه زدیم اومدیم یه هوایی هم بخوریم بریم خونه.» ایشان بعد از دیدن کارت ما کمی آرام می شود:« از اینجا برین . برین پایین دنبال هر چی که بودین. یالا‍! »من: «یعنی دیگه نریم بالاتر؟» – «نه! برین دنبال همون یللی تللیتون. سریع!»

من در حالی که از ایشان به شدت تشکر می کنم به دوستم اشاره می کنم تا رفیقمان تصمیم دیگری نگرفته بزن بریم پایین و به محض اینکه کمی دور می شویم دوستم را از آماج انتقاد قرار می دهم تا یادش بماند که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. دوستم ناگهان می گوید: اشتباه خیلی بزرگی کردم. باید کارت شناساییشو ازش می خواستم که نشون بده!

 من هاج و واج مانده ام . تعجب می کنم  که چرا باید از این حرف درست دوستم تعجب کنم. ولی مهمتر از همه خراب شدن عیشمان بود و اکسیژنی که نگرفتیم و صدای پای آبی که نشنیدیم.

نامیرایی و هزار دردسر

اگر همین فردا دانشمندان اعلام کنند که کد پدیده سالخوردگی یا aging را در ژنوم انسان پیدا کرده اند و افراد با پرداخت هزینه‌ای می توانند نامیرا شوند و در هر سنی که هستند بمانند چه اتفاقی می‌افتد؟ درصد زیادی از مردم به هر طریقی شده این هزینه را می‌پردازند تا نامیرا شوند. با گذشت زمان بسیار کمی از این روند، مرگ و میر کاهش می یابد ( هرگز صفر نمی‌شود چون سوانح و قتل و جنایت هرگز صفر نمی‌شوند) و میزان کلی جمعیت تا چند وقت رو به افزایش می‌رود.

پیامد قطعی بعدی، دستور دولت‌ها برای توقف یا محدود کردن بچه‌دار شدن به یک فروند بچه آن هم تا زمانی کوتاه است. پس از این زمان کوتاه، اجازه تولید بچه کلا از انسان ها سلب می‌شود. مگر اینکه گروهی از سوی دولت‌ها مامور شوند درصدی از آدم ها را مخفیانه بکشند تا بالانس جمعیت حفظ شود. در گزینش سوژه برای این قتل‌های استراتژیک، اول پارتی‌بازی و رشوه ملاک خواهد بود و بعد احتمالا قرعه کشی و یا قتل راندوم. راه دیگر قتل استراتژیک افزودن مواد سرطان زا به آب و غذای برخی نواحی و یا در معرض اشعه قرار دادن مخفیانه ساکنان برخی مناطق برای کاستن از بار جمعیت است.

از سوی دیگر درصد بسیار زیادی از انسان‌ها که فقط به خاطر ترس از مرگ و پیری و فراموش شدن صاحب بچه می‌شدند خود به خود میل‌شان برای تولید بچه را از دست می‌دهند. عده ای هم که عاشق بچه برای پر کردن اوقات فراغت و رهایی از بیکاری و افسردگی هستند ناچار می‌شوند سراغ تفریح‌های دیگری بروند و به صرف خوشگذرانی خود بچه تولید نکنند. عده‌ای هم که بچه را به عنوان نیروی کار و عصای پیری تولید می‌کردند چون همیشه جوان و پرتوان می‌مانند قید یک نان خور اضافی و یک موجود کنجکاو و فضول نیمه شب را می‌زنند تا با خیال راحت پس از خستگی کار روزانه دمی بیاسایند.

با همه تدابیر صورت گرفته و با تمام سخت‌گیری‌ها، عده‌ای مخفیانه اقدام به تولید بچه می‌کنند که بیشتر آن‌ها به سرعت از کار کرده پشیمان می‌شوند چون با تغییرات گسترده‌ای که در ساز و کار اداره کشورها صورت گرفته دیگر نه ماما و دکتر  زایمان به کار می‌آید، نه شیر خشک، نه سرلاک، نه پوشک بچه و نه هیچ تسهیلات مربوط به نوزادان در هیچ جای زمین تولید نمی‌شود. خیلی از بچه‌ها به دلیل فقدان مراقبت‌های دوران بارداری، ناقص الخلقه به دنیا می‌آیند و به زودی می‌میرند. برخی در مواقع کم شیری مادر به نوزادان قاچاقی خود شیر گاو  یا بز می دهند و بچه شان دچار انواع آلرژی ها و بیماری‌های گوارشی می‌شود، می‌خواهند به پزشک اطفال مراجعه کنند که می‌بینند هیچ پزشک اطفالی وجود ندارد. بعضی از والدین که عاصی شده اند خودشان بچه‌ها را در خواب خفه می‌کنند و شبانه جایی دفن می کنند.

… خلاصه درصد کمی از این بچه های قاچاقی زنده می‌مانند و چون مدرسه ای برای آن ها وجود ندارد و حتی لباس بچه ها هم تولید نمی‌شود خود مردم به سرعت قید بچه دار شدن قاچاقی را هم می زنند… چند سال می‌گذرد و آنهایی که از اول این داستان هزینه پرداخت این نامیرایی را نداشته اند خود به خود پیر می‌شوند و می‌میرند  و ان ها که پول پرداخت کرده‌اند سن خود ثابت می‌مانند. جوان‌ها که چندان بد نمی‌گذرانند ولی خیلی از آدمهای بالای شصت یا هفتاد سال از وضعیت ثابت خود که همراه بیماری ها و خمودگی‌های قبلی شان است به ستوه می‌آیند و آرزوی مرگ می‌کنند. آمار خودکشی‌های مخفی یا علنی و انفرادی یا دسته جمعی در این گروه سنی تا حدی افزایش می‌یابد. نوجوان‌ها و کودکان از اینکه به بلوغ نمی‌رسند و نمی‌توانند متنعم شوند دچار عقده های روانی شدید می‌شوند و حتی از روی کینه و عقده برخی از جوان های خوشبخت را غافلگیر می‌کنند و به قتل می‌رسانند.

 

( ادامه دارد) …