تا خاک سرد مرگ

اما من در انتظار توام. تو باید بیایی، چون پایان خوب قصه‌هایی. مگر قرارمان همین نیست؟ که ما بازیگران خوب و مطیع کارگردان این نمایش باشیم و دل‌مان به صدای پای تو خوش باشد که از میان تماشائیان برآیی و چیدمان این نمایش فرسوده را به هم بریزی… پس چرا اندازه‌ی یک خواب دل‌مان خوش نیست؟

این از آن دل‌تنگی‌های پربغض و گلایه است… این از آن روزهای تلخ چشم‌به‌راهی است…

تا خاک سرد مرگ

تا لحظه‌ای که بیایی

از پشت شیشه‌های سالن انتظار

چمدان‌ها هلک‌هلک

روی فرصت معلق سفر

سوهان می‌کشند

و شاخه‌شاخه پرنده

بی‌پرواز

«مسافران محترم پرواز شماره‌‌ی ۴۵۹ …»

هواپیمایی به زمین نشست…

دینگ دینگ

هواپیمایی به آسمان پرید…

دینگ دینگ…

دلی دق کرد

دینگ دینگ…

مردی مرد

دینگ دینگ…

نقابی فروافتاد…

دینگ دینگ…

خشمی خروشید…

دینگ دینگ…

و این نمایش کشدار را همین‌طور ادامه بده

تا آسمانی که در مشت من است

تا پرنده‌هایی که در زمستان می‌میرند…

تا خاک سرد مرگ

چشم‌اندازی در مه

دل‌تنگی

پیش از همه چیز، چیزهایی هست که نمی‌دانی و من هم فعلا نمی‌توانم بگویم و شما هم لطفا نپرسید.

پس از این نگفتن، چیزهایی هم برای گفتن هست؛ مثل این که چه‌قدر دلم می‌خواهد برگردم به ده سال قبل و زندگی را از سر خط بنویسم. ولی چه می‌شود کرد که با هیچ پاک‌کنی نمی‌شود روزهای ثبت شده‌ی لعنتی عمر را از صفحه برداشت.

دوست دارم برای‌تان بنویسم، ولی از چه چیزی؟… پس بهتر است قیچی کنیم و بی‌خیال شویم. بگذار بماند تا روزی که حرفی برای گفتن باشد و دلی برای دل بستن.

پیشنهاد فیلم

گاهی لازم نیست کتاب تاریخ بخوانیم، هستند فیلم‌هایی که با قصه‌ای ساده و سرراست، هم سرگرم‌مان می‌کنند و هم آینه‌ی پیش روی‌مان می‌شوند. «مردی که می‌خواست سلطان باشد» جان هیوستن را که چند روز پیش دیدم برای دوستانی که ندیده‌اند تجویز می‌کنم. مهم نیست شان کانری و مایکل کین‌ مثل همیشه خوب‌اند، مهم نیست اجرای کار چشمگیر و جذاب است، مهم همان قصه است که مال دیروز و امروز و فرداست.

«چشم‌اندازی در مه» آنجلوپلوس را سال‌ها پیش از تلویزیون دیده بودم و چند روز پیش نسخه‌ی دی وی دی‌اش را سیاحت کردم. واقعا هم همراه شدن با چشم‌اندازهای بی‌پایان فیلم‌های استاد، چیزی جز سیر و سیاحت نیست؛ سفری در روزگاران و جان و جهان آدمیان. همان جور که حدس می‌زدم فیلم با تدوین مجدد (قیچی‌کاری) تلویزیون، تفاوت‌های اساسی و ماهوی داشت. قصه‌ی فیلم، سفری در طلب هویت است و نخست از جست‌وجوی پدر آغاز می‌شود و به کشف و شکل‌گیری کاراکتر سالکان این راه،  خواهر و برادر خردسال، می‌انجامد. مرد بودن؛ کار کردن برای یک لقمه نان شریف. زن بودن؛ پذیرا شدن…. بگذریم، ولی نمی‌شود گذشت. انگشت اشاره‌ی شکسته‌ی مجسمه‌ای که از آب سربرمی‌آورد و در چشم انداز آسمان و دریا دور می‌شود مگر قابل گذشت و چشم‌پوشی است؟ یکی از دل‌انگیزترین لحظه‌های سینماست. و چه شکوهی دارد…



…که همه‌ی دنیا چهاردیواریه

سه

کلاس اول دبستان هستم. سر راه خانه به مدرسه یک بقالی قدیمی هست ـ حتی همان وقت هم قدیمی بود! ـ  که یک پیرمرد و پسر جوانش دوتایی آن‌جا را اداره می‌کنند. هر روز سر راه برگشتن از مدرسه بستنی چوبی می‌خرم. به آن می‌گوییم بستنی کیم! دوقلو دارد و یک قلو. یک قلویش یک تومان و دوقلویش دو تومان. امروز بد هوس بستنی کرده‌ام و پول توجیبی هم نگرفته‌ام. می‌روم داخل مغازه و می‌گویم آقا ببخشین من پول همراهم نیست می‌شه یه بستنی دوقلو بدین. پیرمرد یک بستنی دوقلو می‌دهد و می‌گوید پولشو بعدا بیار. فردا یادم می‌رود پول پیرمرد را بدهم. پس فردا هم… و از آن محله کوچ می‌کنیم. ده سال می‌گذرد. باورش آسان نیست ولی حتی یک روز هم این قرض را از یاد نبرده‌ام. با دوست روزگار سرجوانی‌ام اتفاقی از آن محله رد می‌شویم. می‌گویم من یک کار مهم این‌جا دارم. وارد مغازه می‌شوم که کمترین تغییری نکرده. قاب عکس پیرمرد با روبان سیاه بر دیوار است. موی شقیقه‌ی پسرش به سپیدی زده. می‌گویم آقا من به شما دو تومن بدهکارم. یه‌روز بستنی دوقلو خریدم و پولشو ندادم. می‌خندد و می‌گوید حله. حلاله… بغض می‌کنم. با دل و جان تشکر می‌کنم، دستش را می‌فشارم و از مغازه بیرون می‌زنم.

دو

ضیافت مسعود کیمیایی را دیده‌ایم و حسابی جوگیر شده‌ایم. من و کامی و سعید توی ساندویچی چهار راه کالج با هم قرار می‌گذاریم که سه سال بعد هرجا بودیم، آب دست‌مان بود زمین بگذاریم و ساعت نه شب فلان شب‌ پاییز همین‌جا همدیگر را ببینیم، حتی اگر در این ساندوچی تخته شده باشد یا تعویض روغنی شده باشد یا… سه سال بعد می‌شود. توی تقویم سررسیدم یک علامت هشدار بزرگ برای تاریخ کذایی گذاشته‌ام. حواسم هست. سرم درد می‌کند برای این بازی‌ها. قید کلاس و دانشگاه را می‌زنم. هرچه پس انداز دارم می‌دهم با هواپیما از مشهد به تهران می‌آیم. حال خوشی ندارم. آشفته‌ترین روزگار جوانی و عاشقی‌ام است ولی عهد را از یاد نبرده‌ام. سر قرار می‌روم. نه کامی هست، نه سعید. قرار که هیچ. حالا حتی با هم دوست هم نیستیم.

یک

اویس کاظمی هیج نسبتی با من ندارد. اهل بابل است. بمب خنده‌ی خوابگاه است. من اما از وقتی آن جمله‌ی قصار را اول فیلم هنرپیشه‌ی مخملباف دیده‌ام می‌دانم که «آن‌کس که می‌گرید یک درد دارد و آن‌کس که می‌خندد هزار و یک درد». اویس یک دیوانه‌ی دوست داشتنی است. فقط چند روز است با هم آشنا شده‌ایم. حتی هنوز همدیگر را با نام کوچک صدا نمی‌زنیم. هردو به هم می‌گوییم آقای کاظمی. هر دو مرگ بی‌خوابی داریم. هردو کلاس‌ها را می‌پیچانیم و درس و دانشکده به هیچ جای‌مان نیست. می‌گویم: آقای کاظمی پایه‌ای امشب یه هیجان اساسی داشته باشیم؟ می‌گوید: می‌دونی که من دیوونه‌ام. می‌گویم: حالم به‌هم می‌خوره از این‌که شب‌ها درهای خوابگاهو قفل می‌کنن. انگار که زندونی هستیم. بیا امشب از این‌جا هرجور شده بزنیم بیرون و تا صبح تو خیابون سر کنیم. می‌گوید: بزن قدش. خواب‌گاه‌مان یک طویله‌ی واقعی است، در چهارچشمه‌ی مشهد. وسط یک بیابان خشک و زشت که از هر طرف دیوار و سیم خاردار دارد. از بالکن امکان پریدن وجود ندارد. تازه اگر بپریم  و زنده بمانیم با سر و صدای‌مان نگهبان تریاکی خوابگاه را بیدار می‌کنیم و او هم برای خودشیرینی و گرفتن تشویقی حتما به قیمت خیارشور می‌فروشدمان. اویس می‌گوید ناامید نشو آقای کاظمی. دنبال من بیا. من یه راهی بلدم. با هم به اتاق توزیع غذا ـ همان لنگه دمپایی ـ می‌رویم. دری که رو به بیابان است قفل است. اویس چفت بالا و پایین در را باز می‌کند و دستگیره در را به سوی خودش می‌کشد. در باز می‌شود. سرمای هوای بیابان به داخل هجوم می‌آورد. من هاج و واج مانده‌‌ام. چطور ممکن است؟ اویس می‌گوید: کسی نمی‌دونه. من قبلا هم یه بار از این‌جا بیرون رفته‌م. اما تازه اولش است. تازه وارد محوطه‌ی بیابانی شده‌ایم و تا رسیدن به دیوار و سیم خاردار راه زیادی است. صدای سگ‌هایی که شب‌ها در محوطه رها می‌کنند از دور به گوش می‌رسد. من حتی با تصور نزدیک شدن سگ هم از حال می‌روم چه رسد به دیدنش. در میان خاک و خل بیابان به سمت کورسوی خوابگاه مهندسی فردوسی که چند کیلومتر دورتر است می‌دویم. اویس راه دررویی را می‌شناسد که ما را مستقیما به اتوبان می‌رساند. خسته و نفس زنان به اتوبان که می‌رسیم سیگاری می‌گیرانیم و روی جدول پیاده‌رو می‌نشینیم. بعدش تاکسی می‌گیریم به مقصد تقی آباد. ساندویچی آن‌جا تا خود صبح باز است. نفری دو تا ساندویچ می‌‌زنیم و پشت بندش چایی. بعد از آن روانه‌ی کوهسنگی می‌شویم و کون به کون سیگار می‌کشیم و آواز می‌خوانیم. هرچند از سرما سگ لرز می‌زنیم ولی روی لب‌مان خنده و ته دل‌مان عشق است. خوشحالیم از این‌که برای یک شب هم که شده حکم خودمان را خوانده‌ایم. دلم برات تنگ شده اویس. واسه دیوونگیات. نیستی.

شهر قصه

و هر چه از خوبی‌های سفر بگویم کم است. یک جور فروریزی خستگی از تن و روان. آن‌هم در سفری که یادآور روزگار دانشجویی و مجردی است. با همسفری شدیدا نوستالژیک که مرتضی باشد. در ویلایی دنج و چوبی، وسط باغی پر از گل و زیر باران تابستانی شمال. و فکر کن که چه حال خوشی دارد از بچگی‌هایمان حرف بزنیم، از خاطرات شیطنت‌‌مان بگوییم که که دامنه‌‌اش از کودکی تا همین سال‌ها پیش آمده و انگار جزء لاینفک وجودمان است. از عاشقیت، «از عشق که می‌گی…»، از مراد و نامراد زندگی. و فکر کن که چند فیلم خوب هم در چنته داشته باشی و با پس زمینه‌ی صدای باران تماشا کنی.  و سیاهی شب آن‌قدر کش بیاید که یک دور به یاد کودکی شهر قصه را از سر نو گوش کنی و … عجب!

غول چراغ جادو

پرشمار است قصه و افسانه‌ی‌ کسانی که بطری، صندوقچه، چراغ  و…  را بر کناره‌ی رود یا ساحل دریا جسته‌ و چون سرش گشوده‌اند غولی به بیرون جهیده که اغلب سه آرزو را برآورده می‌کند. چرا همیشه بر حاشیه‌ی آب؟ (قایقی باید ساخت؟ باید انداخت به آب؟) چرا همیشه غول؟ و چرا آرزو؟ و چرا سه تا؟ من اگر قهرمان آن قصه‌ها بودم و اختیار سه آرزو داشتم نخست به اولین بازدم و هق هق، به آغوش عاشقانه‌ی مادر بازمی‌گشتم. دیگر به روز نخستین نگاه عاشقانه‌ام، به تپش معصومانه‌ی  این قلب بی پیر سفر می‌کردم و سرآخر تمنای مرگی آرام در خواب داشتم… ولی نه غولی در تقدیر است و نه آرزوی محال، ممکن. پس از عشق بگو همسفر که تنها مرهم است.