آره و اینا

عجب حکایتی است. ظاهرا قرار نیست حتی برای یک‌بار هم که شده، کاری بی‌دردسر پیش برود. چندروزی در تدارک یک جابه‌‌جایی بزرگ در شغل و زندگی بودم و درست زمانی که فکر می‌کردم همه چیز روبه‌راه شده، مانعی تازه پیش پایم سبز شد. ناچارم برای مدتی تمام انرژی‌ام را معطوف به حل این مشکل تازه کنم و به همین دلیل باز هم باید موقتا با شما خوانندگان کابوس‌های فرامدرن خداحافظی کنم. زندگی بی‌تعارف یک مبارزه است و برای به جلو گام گذاشتن باید هزینه داد و از جان مایه گذاشت.

ولی باکی نیست زندگی جان! ما بچه‌های جنگیم. بجنگ تا بجنگیم.

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل‌خوان بروم

فعلا بدرود

سلام دوست من!

سلام دوست من!

وقتی نمی‌نویسم وانمود می‌کنی که نیستم. این به من می‌آموزد که زندگی‌ام هم‌معنا با نوشتن است. تو با بی‌اعتنایی‌ات این را می‌آموزی و من جای آزردگی، درس تازه می‌گیرم. راستش من شاید همیشه نتوانم بنویسم، پس باید به نبودنت عادت کنم. ما همه فراموش‌خاطریم.

دوست من! انسان با خودش تعریف می‌شود نه در مقایسه با دیگری. من مجموعه‌ی همین ویژگی‌هایی هستم که دیگر خودت بهتر می‌دانی. از من نخواه جور دیگر باشم. من وقتی خودم هستم که شبیه خودم هستم و اصلا در غیر این صورت، من نیستم که نیستم.

نمی‌دانم چه چیزهایی تو را علاقمند به حال و هوای من کرده. یادم نمی‌آید بوق هیچ اندیشه‌ای بوده باشم یا منادی مکتبی از زندگی. من تنها تلاش می‌کنم زیر بار هیچ شرایطی مشی و مرامم را عوض نکنم.

دوست من بگذار برایت بگویم که من چه‌گونه دوست می‌دارم. من چیزها و آدم‌ها را برای آن‌چه هستند دوست دارم نه برای آن‌چیزی که دوست دارم باشند. من چیزها و آدم‌های کامل را نه باور دارم و نه دوست. درآمیخته بودن با حسی از میرایی و شکنندگی است که وجود یک چیز یا انسان را برایم ارزشمند می‌کند. تو هم من را همان‌گونه که هستم بپسند نه آن‌‌گونه که خود می‌پسندی. این تنها درخواست من از توست.

بر بساط این دنیا، پشت پا بزن چون ما

تشنه باش و دریا باش، هم‌پیاله‌ی ما باش

دوست من! تو در دوست بودنت با من، در اقلیتی. برای من این یک واقعیت عزیز است. دوستان من نمی‌توانند انبوه و توده باشند، من گزیده‌کار و گزیده‌رفتارم و با سرسام و شلوغی و ازدحام میانه‌ای ندارم و مدام از بند و پابند یکنواختی و وابستگی می‌گریزم. تنهایی‌ام را گاه با تو قسمت می‌کنم. این رسم رایجی نیست. در دنیای اسم و رسم‌های مستعار من بی‌واهمه با اسم و رسم آشکار چنین کرده و می‌کنم. یقین بدان آسان نیست.

دوست من! تاریخ بخوان. سرگذشت و سرنوشت رسوایان را بخوان. ما به دست بی‌رحم زمان داوری خواهیم شد. تا می‌توانی نباز، دست کم مفت نباز. اگر می‌خری گران بخر و اگر می‌فروشی گران بفروش.

دوست من! روزهای بهتری برای تو و خودم آرزو می‌کنم. من برایت همیشه مهر و عشق در چنته دارم. همیشه.

و اما آدم‌ برفی‌ها

سلام

آخرین پست آدم‌برفی‌ها را شاید دیده باشید؛ درباره‌ی فراخوان برای سردبیر. راستش عملی نیست، انصاف هم نیست. چگونه می‌توانم حاصل خون دل و دست‌رنج را دودستی تقدیم دیگری کنم؟ این همه خاطره، این همه شوق و عشق، این همه تلاش. نه! شدنی نیست. ترجیح می‌دهم سایت فعلا راکد بماند و مطلب جدیدی منتشر نشود و وب‌گردهای عزیز بتوانند همچنان از آرشیو پر و پیمانش استفاده کنند. بهتر است کمی به خودم استراحت بدهم و در این فاصله چند همکار ثابت برای آدم‌برفی‌ها پیدا شود که هر یک گوشه‌ای از کار را بگیرند و یک مجموعه‌ی دبیران به جای سردبیر داشته باشیم.

ولی هیچ رقم، انصاف نیست کسانی که با آدم برفی‌ها کارشان را شروع کرده‌اند حالا این‌قدر بی‌اعتنایی کنند. آرمین ابراهیمی، امیررضا تجویدی، هادی علی‌پناه، فرید عباسی، میلاد روشنی‌پایان، سینا حبیبی، محمدناصر احدی، هومن نیک‌فرد و خیلی‌های دیگر.

جدا از این، برخی از دوستان از همین آغاز، بی اخلاقی حرفه‌ای در پیش گرفته‌اند  و مثلا مطالب منتشر شده‌شان در آدم برفی‌ها ـ و یا حتی هرجای دیگرـ را یک بار دیگر برای کسب سود و یا شهرت در فلان روزنامه‌ و مجله منتشر می‌کنند و فرض بر نادانی دیگران و یا زرنگی خود می‌گذارند. حواس دیگران، آدم‌های توی سایه و خواننده‌های خاموش همیشه به کارهای ما هست. یادمان باشد نویسنده‌ی خوب کم نیست. انسان خوب کم است. اخلاق را تمرین کنیم.

بهمن شیرمحمد، هومن داوودی، امیر معقولی، حامد عبدی و… نویسندگان برآمده از آدم‌برفی‌ها درعرض یک سال گذشته هستند و تردیدی ندارم چنان‌چه خود بخواهند و پیگیر باشند آینده‌ی درخشانی خواهند داشت.

دوستانی هم هستند که تا به حال به هر دلیلی ننوشته‌اند و چشم‌انتظار رونمایی‌شان هستیم.

در هرحال، کارنامه‌ی آد‌م‌برفی‌ها در زمینه‌ی تولید محتوا و معرفی نام‌های نو، درخشان است. ریتم چنین سایتی که بخش خبری و کپی پیست ندارد طبیعتا باید همین قدر آرام باشد و اهمیت قضیه تنها در استمرار است. سایت‌های زرد و کپی پیستی می‌آیند و می‌روند و سرآخر آن‌چه از فرهنگ به جا می‌گذارند خلاصه می‌شود به گالری عکس بازیگران و حرف‌های جنجالی فلان فیلمساز و بازیگر و…

نه اصراری هست و نه عجله‌ای. هروقت به یک ترکیب جمع و جور ولی ثابت و تقسیم کار مشخص برسیم کار را از سر می‌گیریم.

تا آن روز


نولان و حسرت و مافیای خوب

بعد از سه بار تلاش نافرجام آخرش موفق شدم فیلم آقای نولان را ببینم. اول از همه باید یک لعنت حسابی نثار کسی کنم که اولین بار ترجمه‌ی نادرست آغاز یا سرآغاز را برای این فیلم برگزید. ما هم که فیلم را ندیده بودیم  این برگردان احمقانه را باور کردیم. برگردان فارسی نام فیلم‌ها خودش می‌تواند موضوع یک مقاله‌ی بامزه و جذاب باشد. بگذریم…

پس از تماشای این فیلم آقای نولان، برای من هم‌چنان ممنتو فیلم به مراتب مهم‌تر و بهتری است. ممنتو را هم به غلط  یادگاری ترجمه کرده‌اند. در ترجمه‌ی memento آمده:  object which serves as a reminder of a place or past event که هرچند می‌شود یادگاری هم ترجمه‌اش کرد ولی با توجه به مضمون و محتوای فیلم، «نشان» معادل بهتر و اختصاصی‌تری است.

اگر حرفی درباره‌ی فیلم داشته باشم ـ که دارم ـ آن را در قالب یک نقد خواهم نوشت ولی در این پست مختصر می‌خواهم شما را با یکی از حسرت‌هایم آشنا کنم.

داستان کوتاهی دارم با عنوان «دیشب در کوچه‌ی ما» که چند سال قبل در سایت ادبی بسیار معتبر و شناخته شده‌‌ی دیباچه منتشر شد و نیز در مجموعه داستانی که قرار است در آینده‌ای نزدیک منتشر کنم قرار خواهد داشت. داشتم با خودم فکر می‌کردم پس از تجربه‌ی تماشای فیلمی مثل تلقین، خواندن داستان من دیگر به احتمال قریب به یقین کمترین بداعت و جذابیتی برای خواننده نخواهد داشت و چه بسا به سرقت ناشیانه‌ی ایده متهم شوم. حالا تنها دلخوشی‌ام این است که این داستان را قبلا در دیباچه منتشر کرده‌ام.

سال گذشته یک آقای ایرانی فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد آمریکا تماس گرفت و از من برای انتشار همین داستان در مجموعه‌ای که به گفته‌ی او قرار است دربرگیرنده‌ی چند داستان‌ از نویسنده‌های جوان ایرانی باشد اجازه گرفت که طبعا مخالفتی نداشتم. سرنوشت آن مجموعه نمی‌دانم به کجا رسیده و راستش به کلی فراموش‌اش کرده بودم ولی حالا شاید با آن دوست هم تماسی بگیرم و درباره‌ی آن کار پرس و جویی کنم.

پیرنگ داستان «دیشب در کوچه‌ی ما» همین خواب در خواب در خواب در خواب در خواب…. بود با پایانی که حتی هنوز هم می‌تواند آن را از آثار مشابه متمایز کند و به آن تشخص بدهد.

و اما آن حسرتی که گفتم این است که همیشه شرایط به گونه‌ای است که اثرت در زمان خودش، زمانی که دوست داری منتشر و دیده نمی‌شود. مثل بسیاری از نوشته‌ها و نقدهایم ـ که شما خبر نداریدـ ، مثل داستان‌ها و شعرهایم، مثل همین دو فیلمنامه‌ای که زندگی‌ام را فرسایش می‌دهند و هنوز به یک نتیجه‌ی قطعی نرسیده‌اند. این فیلمنامه‌ها مال امروز هستند و قطعا پنج سال دیگر من مثل امروز نخواهم اندیشید و نخواهم نوشت. چرا داستان‌های نیمه‌ی دهه‌ی هفتادم تازه باید وارد پروسه‌ی انتشار شوند؟ کوتاهی هم نکرده‌ام. همه جوره پیگیر بوده‌ام. ولی واقعیت این است که آدم‌هایی مثل من که عضو هیچ حلقه‌ و محفل ادبی و ژورنالیستی و سینمایی نیستند باید،باید،باید له شوند. زورم هم نمی‌رسد که نمی‌رسد. زور که نیست.

پی‌نوشت: نوشته‌ی آقای محمدحسن شهسواری درباره‌ی مافیای ادبی را که به گفته‌ی خودشان، خود نیز یکی از اعضایش هستند در سایت خوابگرد بخوانید. من چیز بیشتری برای اضافه کردن ندارم. به آن نوشته مثل یک سند تاریخی نگاه می‌کنم. نوشته‌ای که سطرهایش به جدال با هم برمی‌خیزند و هر معنا و نتیجه‌ی مطلق را ویران می‌کنند. این ویژگی نویسندگی آقای شهسواری است که چنان‌چه پیشتر هم نوشته‌ام رمان شب ممکن ایشان را بسیار دوست داشته و هنوز هم دوست می‌دارم. نتیجه این است که مافیا در فرهنگ وجود دارد دو جور هم هست مثل بازجو ، بازجوی بد،بازجوی خوب… و حالا خانم‌ها آقایان: مافیای بد، مافیای خوب.


با تشکر از ؟،سعید و نازی

 

فیلمنامه‌ی آخرین فیلم کوتاهم را چند روز پیش نوشتم و مرحله‌ی انتخاب بازیگر را هم خوشبختانه پشت سر گذاشتم و به امید خدا هفته‌ی آینده فیلمبرداری‌اش انجام خواهد شد. یک کار مینی‌مال و کم هزینه و با ایده‌ای نو ولی بسیار متکی بر فیلمنامه و بازی. به بازیگر خوب و غیرآماتور نیاز داشتم که خوشبختانه خیلی زود پیدا کردم.

عنوان این کار فعلا این است و شاید هم تغییر کند:

با تشکر از ؟، سعید و نازی

فیلمنامه‌ی کوتاه دیگری هم در دست نوشتن دارم که آن را هم اوایل زمستان  کار خواهم کرد. پس از چند تجربه‌ی بد با سینمای جوان تصمیم دارم از این به بعد فیلم‌ها را شخصا تهیه کنم و برای دور زدن مشکلات مالی برای تهیه، به ایده‌هایی رو بیاورم که کمترین هزینه را در برداشته باشند.

یک بند از فیلمنامه‌ی باتشکر از ؟، سعید و نازی:

/ با این‌که مطمئنم مسخره‌م می‌کنی و می‌گی اه بازم از این حرفای صد تا یه غاز رمانتیک  – یعنی الان دارم تصورت می‌کنم ـ (مکث) ولی دلم برات خیلی زیاد تنگ شده. یادته همیشه این جمله رو می‌گفتی که طبق قانون دوم ترمودینامیک همه چی آخرش به گه کشیده می‌شه؟ خب! این قانون متاسفانه یه خورده زیادی صادق بود درباره‌ی ما خانم مهندس!  /

برخی از فیلم‌های کوتاه دیگری که تا به حال ساخته‌ام:

سیگار

خلاصه

REM

ریش

ناگزیر

ژانوس

آقا سید حسینی

چیدمان ( تقدیم به عباس کیارستمی)

می‌خوام برم پاسارگاد

اسهال

ماست و خیار

و…

شما هم اگر فیلمنامه‌های کوتاهی با تایم زیر پانزده دقیقه دارید و این‌جانب را لایق کارگردانی‌اش می‌دانید خوشحال می‌شوم کارهای‌تان را برایم بفرستید تا بخوانم.  Rezakazemi2@yahoo.com