از توافق که حرف می‌زنیم…

– شادمانی برای توافق هسته‌ای چندان عجیب نیست چون حکایت از مردمی دارد که زیر بار اقتصاد بیمار، فرسوده و خسته شده‌اند. اما دست‌کم می‌توان از دست‌افشانی حذر کرد و من چنین می‌کنم. دیوانه‌ای سنگی را به چاه می‌اندازد که صد عاقل نمی‌توانند درش بیاورند. این بار عقلا زورشان را زدند و نزدیک است که سنگ در بیاید البته اگر در آخرین لحظه لیز نخورد و سقوط نکند به قعر چاه. هنوز مانده تا آن هنگام.

– اعتراف به اشتباه، کار دشواری‌ست مخصوصاً برای دارندگان غرور دروغین. پذیرفتن مذاکره یک جور اعتراف به اشتباه بود. پذیرفتند که جز با تعامل نمی‌شود در ازدحام قدرت‌های قبراق ستیزه‌جو دوام آورد.

– زندگانی انسان بر زمین، چیزی جز توافق و تعامل نیست. توافق خیلی وقت‌ها از سر ناچاری است اما منطقاً بهترین گزینه است. ممکن است از کسی یا کسانی با تمام وجود متنفر باشیم اما تنها در سایه‌ی توافق و تعامل درست با او / آن‌ها است که می‌توانیم حداقلی از آسایش را داشته باشیم. تعامل درست چیست؟ یعنی عزت و شرافت‌مان را نفروشیم و از آن‌ها هم نخواهیم که مال خودشان را به ما بفروشند!

– استثمار شدن بسیار آزاردهنده است اما باید عقلا و حکما حکم بدهند که اگر توان دستیابی به استقلال حقیقی را نداریم و قرار بر استثمار شدن تا اطلاع ثانوی است، رفتن زیر یوغ غول بی‌خاصیت و بی‌برکتی مثل روسیه یا کپی‌کار بی‌اخلاق و قزمیتی مثل چین عاقلانه‌تر است یا تحمل استثمار رفاه‌اندود کشورهای غربی؟ بدیهی‌ست که تا رسیدن به یک استقلال واقعی و ورای شعار، سال‌ها فاصله داریم و هدف طلایی‌مان هم چیزی جز حصول به این مهم نباید باشد.

– انسان‌های بزرگوار، اشتباهات‌شان را باید بپذیرند. خوب است بدانند دیگران متوجه این اشتباهات هستند و اعتراف به اشتباه، آن‌ها را نزد دیگران ارجمند می‌کند و اصرارشان بر ادامه‌ی آن (گرچه فقط در زبان‌بازی) حقیر جلوه‌‌شان می‌دهد.

– واکنش مذبوحانه‌ و نفرت‌انگیز اسرائیل به این توافق، بزرگ‌ترین گواه حقانیت و عقلانیت این توافق است. نباید از یاد ببریم که اسرائیل دشمن شماره‌یک نظام حاکم بر ایران است و ما هرکدام به یک شکلی به این کلیت وصلیم. 

– تا رسیدن به نقطه‌ی صفر، راه درازی پیش روست. حالا حالاها باید روی بردار منفی سیر کنیم و سنگ را از چاه در بیاوریم و بعد بگذاریمش سر جای اولش. هنوز برای دست‌افشانی خیلی زود است.

-انتخابات مجلس پیش روست. این یک چالش بزرگ است و بعید نیست که کارشکنی‌های بسیار برای پیروز نشدن قاطعانه‌ی جناح مقابل اصولگرایان در این انتخابات صورت بگیرد. اما و اگر بماند برای نظریه‌پردازهای بدبین، اما آن بخش‌ که در کنترل خود مردم است حضورشان در انتخابات است؛ دست‌کم باز با حضورشان وزن واقعی مطالبات مدنی را نشان خواهند داد و قدرت بیش‌تری برای فشار از پایین خواهند داشت. هر اتفاقی بیفتد حضور مردم پای صندوق‌های رأی، در نهایت یعنی پیروزی مردم واقعی کوچه و خیابان و کوی و برزن بر مردم رسانه‌ی ملی!

ملاحظاتی در باب ماه عسل

نخست: تو همان به که بگریانی

دقیقا یادم نیست چند سال پیش بود که در روزهای ماه رمضان خبرنگاری از «باشگاه خبرنگاران جوان» با من تماس گرفت و نظرم را درباره برنامه ماه عسل جویا شد و من هم تا می‌توانستم از برنامه نام‌برده تعریف کردم. مهم‌ترین عامل موفقیتش را هم حضور مجری جذاب و خوش‌سروزبانش احسان علیخانی می‌دانستم و معتقد بودم هندی‌بازی و اشک‌گیری مفرط ماه عسل برای پالایش روانی ملت همیشه در صحنه، مفید است و جواب می‌دهد. آمار رسمی نشان می‌دهد بزهکاری ایرانی‌ها در ماه‌های رمضان و محرم کاهش چشمگیری دارد و این شرمسارانه بدان معناست که بسیاری از بزهکاران، کسان حاضر در سرشماری مسلمانان کشور عزیزمان هستند و دست بر قضا میانه‌ای با «تقوا» ندارند تنها با احساسات‌گرایی مذهبی /معنوی می‌شود آن‌ها را موقتاً از بزهکاری بازداشت.

هنوز هم بر آن باورم و گمان نمی‌کنم ماه عسل با رویکرد خنده‌آمیز/ کمیک یا رویکرد تحلیلی/ انتقادی توفیقی به دست بیاورد و چنین پتانسیلی هم در اندیشه و بینش سازندگان برنامه به چشم نمی‌خورد. البته هنر مجری برنامه در زبان‌بازی آن هم از جنس منبری (خودش بارها با افتخار تأکید کرده که تلمیذ پامنبری است) است و از نظر اطلاعات عمومی و تسلط بر مباحث نظری، چپ این مرد حکیم، خالی خالی است. برای مردمی با فرهنگ به‌شدت مسأله‌دار و آسیب‌دیده‌، رویکرد احساسی و عاطفی و به تعبیری سرراست‌سر غرق کردن مخاطب در هندی‌بازی نتیجه‌ای درخشان به بار می آورد و جدا از تأثیر زودگذر احساسی، گاهی هم تغییر پایدار در بینش یک فرد به مقوله‌های انسانی و اخلاقی حاصل می‌شود.

دوم: پول آخرین تیر ترکش است

امسال فشار روی برنامه ماه عسل از هر سالی بیش‌تر است. در همین چند روز آغازین ماه رمضان، چندین کارشناس در رسانه‌ها رویکرد برنامه را به‌شدت تخطئه کرده‌اند و اعداد و ارقامی هم منتشر شده که بیانگر دستمزد بسیار بالای سازندگان برنامه است. بعید نیست این هجمه‌ها سرآخر در راستای نیت مهاجمان، اثر کنند و در  سال‌های آینده خبری از برنامه‌ای با این ترکیب و گروه نباشد. آویزان شدن به اتهام‌های مالی احتمالاً آخرین راهکار برای تهییج احساسات عمومی و تخریب هر نهاد و شخصیتی است؛ دست‌کم این فرمولی است که در دوران رکود اقتصادی حسابی جواب می‌دهد.

سوم: ماه خدا و تهدید بندگان

یک حکم فقهی/ قضایی داریم که «روزه‌خواری در ملأ عام جایز نیست». معنای ضمنی‌اش این است که خوردن و آشامیدن در غیاب دیدگان روزه‌داران متضمن حرجی نیست. عاقلانه‌اش هم این است که حریم شخصی‌ هر فرد، اگر در آن مرتکب کاری نشود که به دیگران آسیب برساند، محترم و مصون است. از سوی دیگر مدام در در فقه اسلامی تأکید می‌شود که اصل بر برائت است. همه‌ی این‌‌ها را کنار هم که بگذاریم متوجه می‌شویم که رویکرد تهدیدگرانه‌ی انتظامی به مقوله‌ی روزه‌داری (که قرار است امری معنوی باشد) بسی فراتر از واقعیات شرعی و اجتماعی است. همان‌طور که با ورود بدون اجازه به منزل بسیاری از شهروندان می‌شود ثابت کرد که آن‌ها دستگاه گیرنده‌ی ماهواره دارند یا با ورود آکروباتیک و سلحشوارنه به حریم سکونت شهروندان (و حنی روستانشینان و عشایر) می‌شود دیش ماهواره را دید، احتمالاً با ورود نالازم به انواع شرکت‌ها و دفاتر شخصی، و نیز خانه‌ی مردم یا حتی توالت عمومی یا کنج‌های مخفی سازه‌‌های شهری می‌شود کسی را در حال نوشیدن آب یا خوردن تی‌تاپ و… پیدا کرد و مرتکب را به جرم روزه‌خواری آن هم در ملأ عام به اشد مجازات رساند!

در عجبم که چه‌طور بدیهی‌ترین امور عقلانی و شرعی، در رویکردی که هدفی جز ارعاب و نتیجه‌ای جز دین‌گریزی ندارد، نادیده گرفته می‌شوند. بر این باورم که روزه‌خواری در ملأ عام نعریف مشخصی دارد و تجسس برای کشف چیزهای پنهان در این مقوله‌ی دینی، چیزی جز نادیده گرفتن لجبازانه‌ی مفهوم «ملأ عام» نیست. به همه‌ی این‌ها اضافه کنید مردمی را که غالباً به باور دیگران احترام می‌گذارند و حتی اگر به هر دلیلی مایل یا مجبور به روزه‌خواری باشند، آن را به گونه‌‌ای برگزار می‌کنند که کارشان را توی بوق نکنند و حرمت ماه رمضان را نگاه دارند. از این رو تهدیدهای هر روزه‌ی نیروهای قهریه خطاب به ملت ایران در ماه رمضان را _که قدمتی دیرینه دارد و سال به سال غلیظ‌تر می‌شود _ مفرط و نامتناسب با واقعیات اجتماعی می‌دانم.

همراه شو عزیز!!

نمای اول: دو شب پیش

در دقیقه‌ی پایانی فینال جام حذفی اسپانیا (۲۰۱۵) نیمار خواست با حرکتی نمایشی توپ را از روی سر بازیکن بیلبائو رد کند و البته موفق نشد. اما واکنش بازیکنان بیلبائو بسیار آموزنده بود. آن‌ها که بابت باخت‌شان بسیار سرخورده بودند به شکلی عجیب به نیمار هجوم بردند و خشمگینانه چند ضربه به او زدند. استدلال‌شان این بود که نیمار خواسته تحقیرشان کند. نتیجه این است که یک بازیکن فوتبال باید مراقب باشد که هنر بازی‌اش تیم مقابل را آزرده نکند.

نمای دوم: چند وقت پیش

خبر چپ کردن یک پورشه و مردن سرنشینانش، انبوه مردم بی‌کار بیهوده‌گرد ایران را به تکاپو وا می‌دارد و پوششی وسیع در فضای اینترنت شکل می‌گیرد. کار به جایی می‌رسد که پلیس در اقدامی مثل همیشه هیجانی و عوام‌فریب، برنامه‌ای در باب سختگیری برای خودروهای لوکس و گران‌قیمت راه می‌اندازد و معلوم است که این هیجان هم به‌زودی فرو خواهد نشست. البته پلیس ناچار است برای وانمایی عقلانیت، بهانه‌ای منطقی برای کارش بتراشد؛ پس اعلام می‌کند خودروهای گران‌قیمتی را که ویراژ بدهند و مزاحم دیگران بشوند، توقیف خواهد کرد. اما خواندن نظرهای پرشمار (واقعا پرشمار) ملت همیشه در صحنه در فضای مجازی، واقعا آموزنده و هولناک است: اکثریت قاطع آن‌ها با نفس وجود خودروی لوکس و آدم پولدار مشکل دارند و خواسته‌ی مجدانه‌شان این است که همه خودروهای لوکس با سرنشینان‌شان معدوم شوند. دلیلش واضح است: فقط دزدها می‌توانند پولدار باشند.

نتیجه‌ی اخلاقی: وجود خودروی لوکس یا کلا هر نشانه‌ای از تمول، موجب آزردگی و ناراحتی مردم می‌شود و وظیفه‌ی پولدارها این است که زیاد در اجتماع حضور نیابند و با حضورشان در خیابان موجب ناراحتی این عزیزان نشوند.

اغلب کارشناسان اجتماعی، شتابان روی این موج سوار می‌شوند و در مذمت پول سخن می‌گویند: هر پولداری به احتمال قریب به یقین دزد بوده.

حرف اول

آدم نفرت‌انگیز کسی است که نقص خودش را در کمال دیگران می‌جوید و کمال خودش را در نقص آن‌ها.

حرف دوم

اخلاقی که از جانب عقده و حسد صادر شود، نه‌تنها مضحک است بلکه شایسته‌ی هیچ احترامی نیست. دردناک این است که معمولا اخلاق از همین سوراخ تراوش می‌کند.

 

نمای آخر: شاید چاره این است که باید مثل مسی گل زد و دفاع حریف را له و لورده کرد تا کسی جرأت جرزنی و گستاخی پیدا نکند.

لذت سگ‌کشی

عکس از رضا کاظمی

گاهی که فرصت می‌شود با دوست جامعه‌شناسم درباره‌ی رخدادهای روز صحبت می‌کنم. چندی پیش یکی از بحث‌ها مربوط به واکنش‌ها به سگ‌کشی در شیراز بود. دوستم معتقد بود این واکنش‌های هیجانی عاری از خردورزی و منطق‌اند و به دلیل ماهیت احساساتی و هیجانی‌شان زودگذر و بی‌فایده‌اند و تنها به عنوان نشانه‌ای از نابسامانی هولناک شرایط اجتماعی در ایران ارزش بررسی دارند. باور من متفاوت بود. ضمن تأیید ماهیت هیجانی و غیرعقلانی بسیاری از موج‌‌های خبری در ایران (از واکنش به مرگ خواننده‌ی پاپ تا تصادف دو دختر در حال آوازخوانی و تصادف ماشین‌های گران‌قیمت و سرنشینان ملوس‌شان و…)، گمان من این است که این واکنش‌ها کنش‌های مؤثری علیه گفتمان پرزور مسلط هستند که به یمن دستگاه‌های نیرومند رسانه‌ای‌اش تصویری یکپارچه و کلونی‌وار از انسان‌های اسلامی و انقلابی در ایران ترسیم می‌کند و لااقل توانسته تا حد زیادی چهره‌ی ایرانی را در نگاه مردم بسیاری از کشورهای جهان، به شکلی که خود مطلوب می‌داند ارائه دهد. در این قاب، «ایرانی» یک مفهوم همگون منسجم است که از ارزش‌های معین و مشخص و به‌شدت محدودی پیروی مطلق می‌کند و تمایلی به تعامل با مردم کشورهای دیگر ندارد و کم‌ترین میل و اشتیاقی برای حضور در جامعه‌ی جهانی و همراه شدن با پارادایم‌های دنیای مدرن ندارد و اگر هم گاهی از مدرنیته سود می‌جوید فقط و فقط برای صدور ارزش‌های رسمی و قانونی نظام است. تردیدی نیست که این یک دروغ بزرگ است و ایران از حیث قومیت، فرهنگ و کیفیت و کمیت باور مردمش، کشوری به‌شدت ناهمگون است و می‌توان آن را فارغ از سایه‌ی سنگین تصدی‌گری دولتی‌/نظامی/انتظامی مصداق درخشان چندصدایی فرهنگی دانست. هر تلاشی برای برملا کردن این دروغِ بیهوده و بی‌‌فایده، تکه‌ای از پازل تحمیلی «چهره‌ی ایرانی» را کنار می‌زند. کم‌ترین نتیجه‌اش این است که بخشی از مردم کشورهای دیگر که پی‌گیر اخبار جهان سوم هستند متوجه می‌شوند در کشوری که به باور بسیاری از مردمش سگ موجودی نجس و پلید است دست‌کم درصدی هم هستند که سگ را به عنوان یک موجود زنده و از قضا بامعرفت (بامعرفت‌تر از اکثریت غالب انسان‌ها) به رسمیت می‌شناسند.

نکته‌ی بامزه‌ی این ماجرا این بود که درست در زمان شکل‌گیری آن موج خبری، من در سفر آنتالیا بودم. شخصا به دلیل تربیت نادرستی که از سوی  خانواده به من تحمیل شد، از کودکی از نزدیک شدن به سگ و گربه و حتی جوجه ماشینی اکراه داشتم و هنوز هم مشخصا فوبی نزدیک شدن به حیوانات دارم. دست بر قضا هتل ما در خیابانی قرار داشت که محل عبور و مرور شمار بسیاری سگ غول‌پیکر و البته زیبا بود که همه تحت حمایت شهرداری و دولت قرار دارند و پلاک شناسایی به بدن‌شان وصل است. روز اولی که پا به خیابان گذاشتم نزدیک بود زهره‌ترک بشوم. دلیل ترس من از سگ، «نجاست»ش نیست بلکه یک ترس مرضی از حیوانات دارم و حتی اگر گربه‌ای ملوس هم به پایم نزدیک شود دچار حس عمیقی از اضطراب و وحشت می‌شوم. متأسفانه تا کنون نتوانسته‌ام درمانی برای این فوبی بیابم و با این‌که حیوانات را خیلی دوست دارم اما به‌شدت از آن‌ها گریزانم. اما در سفر مورد اشاره، راه گریزی نداشتم. هنگام پیاده‌روی، سه چهار سگ اسکورتم می‌کردند و بندگان خدا هیچ آزار و آسیبی هم به کسی نمی‌رساندند. مضاف بر آن، بسیار زیبا و تنومند بودند و با سگ‌های دله‌ای که در کوی و برزن کشور خودمان می‌بینیم زمین تا آسمان تفاوت داشتند. در آن‌جا مردم با نهایت مهربانی با این زبان‌بسته‌ها برخورد می‌کنند و آن‌ها هم دل‌بستگی آَشکاری به انسان‌ها دارند و در کنار آن‌ها احساس امنیت می‌کنند (درست برخلاف کشور خودمان). کار به جایی رسید که چاره‌ای جز تسلیم نداشتم. نتیجه این‌که در این سفر ترسم از نزدیک شدن به سگ، تا حد زیادی فروریخت چون چاره‌ی دیگری نداشتم. البته حالا حالاها زمان می‌برد تا بتوانم با آن‌ها صمیمی‌تر شوم. در چنان شرایطی مواجهه با خبر سگ‌کشی وحشیانه در شیراز، تناقض تمام‌عیاری را به به ذهنم آورد. چرا ایرانی‌ها باید این‌قدر با همه‌ی مردم کره‌ی زمین فرق داشته باشند؟ از اجبارهای عیان بر زندگانی اجتماعی مردم که بگذریم، چرا در جزئی‌ترین چیزها هم ساکنان یک جزیره‌ی قرنطینه‌ایم و چهره‌ی رسمی‌مان برای مردم کشورهای توسعه‌یافته به‌شدت ناپسند و دل‌آزار است؟ شخصا از هر تلاشی که بتواند مرهمی بر این زخم بگذارد استقبال می‌کنم. اعتراض به کشتار وحشیانه‌ی سگ‌ها فقط جرقه‌ای در فراخنا و ژرفای ظلمت است اما ارزشش را دارد. دارد. دارد.

در حاشیه‌ی سریال مدیری و اعتراض پزشکان

سریال در حاشیه یا «اتاق عمل» سابق مهران مدیری، طبق انتظار موجب نارضایتی پزشکان شد. رییس نظام پزشکی هم نامه‌ای به رییس صدا و سیما نوشته و اعتراض صنفش را به تصویر سیاه و منفی پزشک در تلویزیون یک بار دیگر علنی کرده. به نظرم رسید چند نکته را برجسته (های‌لایت) کنم و در مقام یک چوب دوسرطلا (سینما و پزشکی) خاموش نمانم:

– مهران مدیری چند سالی‌ست چنته‌اش خالی از خنده و نوآوری در عرصه‌ی طنز است. در ورطه‌ی خودبسندگی و مجیزخواهی گرفتار شده و طبعاً اطرافیان مجیزگو هم نمی‌توانند منتقدان خوبی برای او باشند. اهل فن بر این نظرند که روند فرودی مدیری با جدا شدن پیمان قاسم‌خانی از او (یا برعکس) شروع شده یا دست‌کم شتاب گرفته است. شخصاً با این نظر همراهم هرچند همکاری این دو عزیز همیشه هم شاهکار نیافریده. پس از قهوه‌ی تلخ حضور مدیری در شبکه‌ی خانگی آن‌چنان وجدآور و دل‌انگیز نبود. ته کشیدن کمدین، پدیده‌ای طبیعی است مضاف بر آن‌که وقتی دست‌مایه‌‌ی اصلی خندان یعنی شوخی با امور جنسی که همه‌ی کمدی‌سازهای زمین از آن بهره‌ی کامل می‌گیرند، در قلمرو ممنوع باشد، خنده گرفتن با شوخی‌های اجتماعی بسیار دشوار و به‌راستی ضخیم و یبوست‌زاست آن هم در شرایطی که خطوط قرمز سیاسی امکان گام برداشتن را به‌شدت محدود می‌کنند. چاره در لودگی است و ساختن تیپ‌های به‌شدت اغراق‌شده و کاریکاتوری (کاری که مدیری در آن کم نمی‌گذارد). در چنین شرایط قزمیتی، اعتراض پزشکان به سریال در حاشیه آخرین میخ بر تابوت کمدی‌ساز بی‌رمق این سال‌هاست. احتمالاً خود او هم مثل بنده درگیر این پرسش است که: در این سرزمین گل و بلبل درباره‌ی چه موضوعی می‌شود کمدی ساخت که به تریج قبای کسی اصابت نکند؟

– حساسیت پزشکان مشخصاً مربوط به سریال بی‌دروپیکر  و بی‌ارزش در حاشیه نیست. نطفه‌ی این نارضایت‌مندی فراگیر (به عنوان یک پزشک در متن این مناسبات هستم و از میانه‌ی میدان برای‌تان گزارش می‌ذهم) با رویکرد عجیب و عوام‌فریب وزیر ظاهرالصلاح بهداشت جناب دکتر هاشمی شکل گرفته است (هرچند در بستر یک شوخی سیاه، خود او در جریان ساخت این سریال اعتراضش را علنی و مدتی هم روند پروژه‌ی مدیری را آشوبناک کرد). جناب هاشمی در رویکردی که با مشی دولت دیپلمات‌‌مآب و سیاست‌ورز روحانی فرسنگ‌ها فاصله دارد و بیش‌تر یادآور دولت معجزه‌ی هزاره‌ی سوم است، به جای اصلاح نظام‌مند فساد موجود در بخش کوچکی از جامعه‌ی پزشکی (در بسیاری از جوامع دیگر کشورمان فساد بخش بزرگ‌تر و غالب است و پزشکان از این بابت به‌راستی روسفیدند) در باب مسائلی مثل زیرمیزی و… آن را در بوق و کرنا کرد و لشکرکشی رسانه‌ای راه انداخت و دست تطاول به روی هم‌صنفان خویش گشود و عجیب ناشیانه اندک اعتماد مردم به پزشکان را دود پراکنده کرد. خردمندان بر این باورند که موج احساسی برآمده از این عوام‌فریبی هرچند موجبات قهرمان‌‌‌بازی گذرای یک مدیر را فراهم می‌آورد اما در نهایت او مته به جان قایق خود گذاشته و باید سطل سطل گرداب خودساخته‌اش را خالی کند. بن‌مایه‌ی گستاخی بی‌حدومرز در حاشیه همان قهرمان‌بازی‌های جناب وزیر است که کار اساسی را وانهاد و به پوپولیسم چراغ سبز داد.

– نه فقط در ایران بلکه در تمام کشورهای عقب‌افتاده‌ی گرفتار شکاف گشاد طبقاتی، پزشکان قشری منفور برای عوام‌الناس‌اند. مردم با ایمانی راسخ، پزشکان را موجب اغلب بدبختی‌های موجود می‌دانند و محاسبه‌ی درآمد آن‌ها یکی از مشغله‌ها یا سرگرمی‌های‌شان است. پزشکان به دلیل داشتن شرایط مالی متوسط (با درآمدی بسیار کم‌تر از اغلب شغل‌های پول‌ساز) یک مشت دزد بی‌شرافت حساب می‌شوند در حالی که بنگاهی و دلال و بسازبفروش و پیتزافروش و جگرکی و لوله‌کش و سیم‌کش و بنا و نجار و آهن‌فروش و آجرفروش و طلافروش و پارچه‌فروش و کلاً اهل بازار و صراف و مکانیک و بقال و چغال و فوتبالیست و واسطه‌ و رشوه‌گیران پرشمار ادارات و بانک‌ها و نهادها و… که همه چندبرابر نود درصد پزشکان درآمد دارند جملگی شریف‌ترین موجودات‌اند و صاحبان همین مشاغل هم در کنار قشر متوسط رو به پایین و قشر محترم تهیدست، پزشکان را شیاطینی ملعون می‌نامند. اما نکته‌ی بامزه در رویکرد دوگانه (بخوانید دورویی) در مواجهه با پزشک است. اغلب مردم با پزشکان در نهایت احترام برخورد می‌کنند و در بدترین حالت به شکلی ناخواسته مرعوب جایگاه علمی آن‌ها هستند (به‌خصوص پزشکان باسابقه‌تر که مدرک‌شان را از دانشگاه پولی و غیرانتفاعی و چلغوزآباد و… نگرفته‌اند) اما تقریباً بیش‌تر همین مردم، به محض دور شدن از محدوده‌ی استحفاظی پزشک مورد نظر، او را لعن و نفرین می‌کنند و در بهترین حالت به باد تمسخر می‌گیرند. پزشکان هم از این واقعیت فرهنگی‌اجتماعی آگاه‌اند و چاره‌ای جز مدارا ندارند.

– حتما عده‌ای می‌رنجند اما پزشکی با هیچ شغلی قابل‌قیاس نیست؛ والاترین شغل است چون با جان آدمیزاد سروکار دارد و آدمیزاد بی‌جان اصلاً موضوعیت ندارد که به حیلت سیاست و عمران و اقتصاد و رفاه و باقی چیزها برسد. پزشکی دقیقاً شغلی مقدس است به همان معنای عوامانه‌ای که به خوردمان داده‌اند. باید بار سنگین هستی بر شانه‌های یک جراح در اتاق عمل یا تنهایی اندوه‌بار یک پزشک زحمتکش اورژانس را هنگام نجات جان یک هم‌نوع ببینید. باید دلشوره و اضطراب بی‌حدوحصر یک دانشجوی پزشکی در مواجهه با با مفهوم بیماری و اضمحلال و مرگ را تجربه کنید. باید احساس فرساینده‌ی غوطه خوردن در سیل بدبختی‌های انسان‌های دردمند را به عمق جان دریابید. آن قشر رو به انقراض پزشکان کراوات‌زده‌ی متمول لم داده بر مبل‌ ده‌بیست میلیونی در مطب شخصی را فراموش کنید. آن‌ها حتی دو درصد از کل پزشکان شاغل در سرزمین پهناور ایران نیستند. بسیاری از پزشکان به دلیل سوءتدبیر مسئولان در سامان‌دهی نظام پزشکی و بذل و بخشش مدرک پزشکی از هر دارغوزآباد، صورت‌شان را با سیلی سرخ نگه می‌دارند و به‌سختی جزو طبقه‌ی متوسط هستند. شاید یک پزشک عمومی با پانزده‌بیست سال سابقه‌ی کار درآمدی در حد یک کارمند باسابقه‌ی بانک داشته باشد اما با یک تفاوت اساسی: کارمند ساعت کاری مشخصی دارد و نیمی از شبانه‌روزش در اختیار خودش است اما پزشک بخت‌برگشته باید شب‌ها کشیک بدهد و پیوسته کم‌خوابی بکشد و روزی فقط یکی دو ساعت اوقات فراغت داشته باشد تا بتواند درآمدی نزدیک به آن کارمند بانک داشته باشد و البته از وام‌های بی‌بهره‌ی خاص کارمندان هم (که در کمال شگفتی چهار پنج ساله آن‌ها را صاحب خانه و اتوموبیل لوکس می‌کند) به‌کل بی‌بهره است!

– بدیهی‌ست که در این عرصه هم مانند تمام عرصه‌ها، آدم‌هایی فاسد و بی‌وجدان حضور دارند. چاره در فرهنگ‌سازی و نهایتاً بازرسی مدون و پیوسته و نامحسوس است. نتیجه‌ی شلوغ‌کاری و مردم‌فریبی در بزرگ‌نمایی فساد مالی اقلیتی از پزشکان و تعمیم آن به کل جامعه‌ی نگون‌بخت پزشکی (که کم‌ترین خیری از جوانی ندیده‌اند و در چهل سالگی به‌سختی یک‌پنجم درآمد یک لوله‌کش را دارند)، از بین رفتن اعتماد کم‌رنگ مردم به پزشکان است. بر این باورم که در زمینه‌ی اخلاق حرفه‌ای و شفافیت مالی، باید بسیار سخت‌گیرانه با پزشکان برخورد شود اما دلیلی ندارد این موضوع، نان سفره‌ی مردم باشد و باتومی شود در دست آن‌ها تا نفرت همیشگی‌شان از پزشکان را بیش از پیش متبلور کنند.

– سینما و تلویزیون در ایران موقعیت فضاحت‌باری دارد. ایران یکی از مسدودترین و ممنوع‌ترین کشورهای کره‌ی زمین است و دست فیلم‌نامه‌نویسان برای نوشتن به‌کلی بسته است. عشق و جنسیت را که از سینما حذف کنیم تقریباً نود درصد همه‌ی قصه‌های عالم را حذف کرده‌ایم. تحمل نقد خشونت را هم نداشته باشیم همان بلایی نازل می‌شود که بر سر کیانوش عیاری با خانه‌‌ی پدری‌اش آوار شد. از نابسامانی‌های اجتماعی هم که بگوییم مثل عصبانی نیستم‌ رضا درمیشیان به حبس می‌افتیم. در حوزه‌ی شوخی و کمدی هم با هر کس که شوخی می‌کنیم باید مراقب طوفان اعتراض‌ها باشیم و در وحشت تعطیلی و توقیف زندگی کنیم. سینما هیچ ربطی به عالم واقعیت ندارد. در عالم خیال همه چیز مجاز است. بداعت در شخصیت‌پردازی یعنی این‌که جنبه‌های نانموده و نامکشوفی از شخصیت‌ها را عیان کنیم. یک پزشک می‌تواند فاسد باشد همان‌طور که یک قاضی، یک پلیس، یک روحانی، یک معلم، یک نماینده‌ی مجلس و یک وزیر هم می‌تواند فاسد باشد و نمونه‌‌ی همه‌ این‌ها را در تمام این سال‌ها در کشور خودمان دیده‌ایم. اما حالا که جز پزشکان هیچ‌‌یک از اقشار نام‌برده را نمی‌توان در هیچ فیلمی فاسد نشان داد (گناهکاران فرامرز قریبیان یک استثنا بود)، توصیه‌ام به هم‌صنفانم این است که بی‌خیال اعتراض به سریال آبکی مدیری بشوند (که حتی یک ثانیه هم نمی‌تواند خنده به لب بیاورد مگر در نمایش پشت صحنه‌هایش که آن هم به خنده‌ی بازیگران می‌خندیم و حتما می‌دانید که تماشای خنده‌ی دیگران هم مثل خمیازه مسری است و لزوماً به دلیل خنده‌دار بودن اصل قضیه نیست) و بگذارند فتح بابی شود برای نقدپذیری حتی اگر کار از نقد گذشته و به هزل و لودگی رسیده باشد. بیایید یک جور دیگر به قضیه نگاه کنیم. طفلک مدیری مجالی برای جولان ندارد و در این هنگامه‌ی کفگیر و دیگ، پزشکان را تنها مأمن خود دیده است. به پاس روزهای پرشماری که این کمدی‌ساز بانمک خنده بر لب‌مان نشانده و حال‌مان را خوش کرده بیایید بی‌خیالش شویم، شاید دیگران هم از ما بیاموزند. بیایید از واکنش مازندرانی‌های خونگرم به سریال پایتخت یاد بگیریم که مثل بعضی اقوام با شمشیر آخته مترصد عربده‌کشی در پی هر اشاره و شوخی نیستند.  کدام‌یک در نگاه‌مان محترم‌‌ترند؟ آدم‌های وسیع‌القلب و بلندنظر یا عربده‌کش‌های خشن و زمخت همیشه‌مهاجم؟

پی‌نوشت: همان‌طور که از اغلب کامنت‌ها هم برمی‌آید ناراحتی اصلی مردم، درآمد پزشکان است. هر کس بابت کارش پول یامفت بگیرد نوش جانش است اما پزشکان اگر پول بگیرند مردم را می‌دوشند! به همین دلیل یک عدد پیتزا بیست هزار تومن است و ویزیت هشتاد درصد پزشکان ایرانی بالاجبار ۱۵ هزار تومن است. خواندن این لینک روشنگر را به همه کسانی که از پزشکان متنفرند پیشنهاد می‌کنم.  این‌جا

روز طبیعت و سهم اندک من

IMG_4093

این اولین پستی است که در سال ۹۴ می‌نویسم و خرسندم که موضوعش برایم خیلی اساسی است.

سیزده فروردین در تقویم رسمی ایران «روز طبیعت» نامیده شده؛ از معدود نام‌گذاری‌هایی که می‌تواند جنبه‌ی کارکردی داشته باشد؛ مثلاً برای نود و نه درصد مردم کم‌ترین اهمیتی ندارد که چه روزی روز پزشک یا پرستار باشد چون لزوما در آن روز هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد که به پزشک و پرستار ربطی داشته باشد یا خیری از آن‌ها نصیب مردم شود و اگر هم کسی با پزشک و پرستار سر و کار داشته باشد تغییری در رویکرد و رفتار آن‌ها نخواهد دید جز این‌که شاید بعضی از آن‌ها را در حال تبریک گفتن به هم ببیند و توی دلش بیش‌تر به آن‌ها ناسزا بگوید.

اما روز طبیعت همان سیزده‌به‌در آشنا و محبوب مردم است و بسیاری از ایرانی‌ها (و نه همه) در این روز یک جوری به طبیعت گره می‌خورند و با آن سر و کار دارند. انداختن زباله در فضای عمومی شاید در یک شهر مکانیزه و سیستماتیزه فاجعه‌ای پیش نیاورد چون سپورها دائماً زباله‌ها را جمع می‌کنند و حتی اگر شبی هزاران سطل آشغال هم در کف خیابان‌های شهری مثل تهران واژگون شود صبح روز بعد همه چیز تمیز و پاکیزه خواهد بود. برای جلوگیری از سوء‌تفاهم تأکید می‌کنم که ریختن زباله در هر جایی جز سطل زباله، کاری ناپسند و دور از شرافت است. اما هیچ سپوری پس از ما به طبیعت (کوه و دریا و دشت و صحرا و…) سر نخواهد زد و اساساً سیستم دولتی ایران مسئولیت تمیز کردن طبیعت را به گردن نمی‌گیرد. حتی ساحل‌هایی که منبع درآمد بعضی از شهرها هستند هم جا‌به‌جا مزین به زباله‌اند و در بهترین حالت محدوده‌ی چند متری لب دریا آن هم فقط در نوروز و یکی دو ماه تابستان پاکسازی می‌شود تا دور هم خودمان را فریب بدهیم و خوش باشیم. اما کوه و کمر و دشت و دمن، کلاً صاحب ندارد.

وضعیت فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی در ایران به گونه‌ای است که بخش غالب مردم عنایتی به رعایت قوانین و آداب مدنی و اجتماعی ندارند و تا زور بالای سرشان نباشد زیر بار هیچ محدودیتی نمی‌روند. آستانه‌ی تحمل‌شان برای نقد هم در حد صفر است و غالباً هر پند و نصیحتی را با تمسخر یا دشنام بدرقه می‌کنند. اشکال از مردم نیست. آن‌ها قربانیان وضعیت نابسامان اقتصادی و محدودیت‌های چشم‌گیر اجتماعی هستند (بی‌تردید از این حیث ایران جزو بدترین کشورهاست). اگر وضعیت اقتصادی بهتر از این بود، محدودیت‌های اجتماعی که باعث انواع و اقسام بزهکاری‌ها و زشت‌خویی‌ها شده‌اند، کم‌تر نکبت به بار می‌آوردند و آمار فساد اخلاقی بسیار کم‌تر از این می‌بود اما در این وضعیت اکازیون، کم‌تر کسی حوصله‌ی رعایت آداب تمدن را دارد و این واقعیت، در رویکرد ایرانی‌ها به طبیعت هم آشکار است همان‌طور که مثلاً در رانندگی بی‌ادبانه و جنون‌آمیزشان چیزی جز بیماری و توحش نمی‌توان دید. می‌توانیم تا ابدالدهر خودمان را گول بزنیم و هنر را نزد خودمان بدانیم و بس، اما اوضاع خراب‌تر از این حرف‌هاست. صابون این نابسامانی‌ها یا تا حالا به تن‌مان خورده یا در آینده‌ای دور و نزدیک خواهد خورد.

زمین بیچاره زبان ندارد وگرنه می‌گفت چه دردی از این همه بی‌توجهی می‌کشد. من در زیباترین و سرسبزترین روستاهای شمال (که فاصله‌ای با شهر ندارند) هم روستاییانی را دیده‌ام که جلوی در خانه‌ی خودشان زباله می‌ریزند (رسماً پخش و پلا می‌کنند!) و تا ماه‌ها به آن‌ها دست نمی‌زنند و در بهترین حالت، آن‌ها را هر روز می‌سوزانند و هوای روستا را همیشه در اوج آلودگی نگه می‌دارند! واضح است که در این مورد، کم‌کاری از دولت خدمتگزار است که زیر بار امور بهداشت و بهسازی روستاها نمی‌رود و صدالبته بازیافت زباله‌‌ی شهرها هم سرش گرد است. اما در نقاط غیرمسکونی هیچ زباله‌ای امکان امحا ندارد و طبیعت زیبای شمال، تبدیل به زباله‌دانی رقت‌انگیز شده است. 

انتظاری از دولتمردان و شهرداران و … نمی‌شود داشت چون حد کارآیی آن‌ها در بسیاری از امور، بر همگان آشکار است. اما من به سهم خودم می‌خواهم از این پس زباله‌ها را از طبیعت تحویل بگیرم و به اهلش بسپارم. البته سهم من چندان زیاد نیست چون همیشه مهمان طبیعت نیستم و  نیز نمی‌توانم اتوموبیلم را به آشغالدانی تبدیل کنم اما در حد جمع کردن ضایعات پلاستیکی (بطری‌های پلاستیکی و کیسه نایلون و…) اگر به تعفن نرسیده باشند، قطعا دست به کار خواهم شد و هر بار که گذارم به طبیعت بیفتد در حد یک کیسه زباله، مواد پلاستیکی را جمع خواهم کرد. باور کنید شما هم می‌توانید. 

در طول سال پیش رو، چندباره بر این موضوع پافشاری خواهم کرد و شاید بتوانم روش‌های جذابی را پیشنهاد بدهم و چند نفر را با خود همراه کنم. شروعش برای من از همین سیزده‌به‌در است. احتمالاً عکسش را نشان‌تان خواهم داد (عکس به مثابه فوتو!).

معنای افزوده:

fdsn.png

بیایید این عکس را با هم بخوانیم؛ دو بار. (لطفا پس از خواندن بند اول، با انتخاب به وسیله‌ی ماوس بند دوم را مرئی کنید و بخوانید.)

خوانش اول: جلوه‌‌های آشنا

یک جمع شادمان. گروهی از نوجوانان (احتمالاً هم‌مدرسه‌ای) که نمی‌دانیم اهل کدام کشورند اما از ظاهرشان برمی‌آید از کشورهای غربی باشند. بیش‌تر چهره‌ها خندان و هیجان‌زده است. بعضی‌ها ژست‌های خاص گرفته‌اند؛ از علامت پیروزی تا مشت گره‌کرده و… . معدودی دست در گردن هم انداخته‌اند. لوکیشن عکس احتمالاً یک سالن ورزشی است و این آدم‌ها روی سکوها نشسته‌اند. لباس‌های رنگ‌به‌رنگ. یک عکس یادگاری برای خاطره‌های خوب فردا، از مقطعی خاطره‌انگیز و تعیین‌کننده در زندگی.

خوانش دوم: معنای افزوده

به گوشه‌ی سمت چپ بالای عکس نگاه کنید. چند نفر را با ژست شلیک کردن می‌بینید. دو تا از این‌ها همان‌هایی هستند که چند روز بعد از گرفتن این عکس، هم‌مدرسه‌ای‌ها را به خاک و خون کشاندند. مایکل مور مستند بولینگ برای کلمباین و گاس ون‌سنت فیل را به یاد این کشته‌گان بی‌گناه ساخت. حالا دوباره به عکس نگاه کنید: مرگ آن‌جا چنبره زده. نشانی از شادمانی در کار نیست. معنای افزوده نمی‌گذارد ظاهر عکس را باور کنیم.

زیر هر چینشی حقیقتی نهفته است که ما از آن بی‌خبریم.

لباس جادویی

ماجرای لباسی که گروهی آن را آبی و سیاه و گروهی دیگر آن را تقریباً سفید و طلایی می‌دیدند جمع کثیری از مردم اینترنت‌باز کره‌ی زمین را یکی دو روز حسابی سرگرم کرد. و چند نکته هم به ذهن تنبل بنده آورد:

یک: آن‌ها که پی‌گیر مباحثی از این دست هستند و به طور کلی به مقوله‌ی optical illusion علاقه دارند (من همیشه دل بسته‌ی این جنگولک‌بازی‌ها بوده‌ام) به اندازه‌ی بقیه شگفت‌زده نمی‌شوند اما زمینه‌ی تازه‌ای برای مطالعه‌ پیش روی خود می‌بینند. فراگیر شدن ماجرای اخیر می‌تواند به دانشمندان انگیزه‌ی تازه‌ای برای پژوهش درباره‌ی عملکرد مغز انسان بدهد. مهم نیست که رسانه‌ها هم به سطحی‌ترین شکل از این آب گل‌آلود ماهی بگیرند. مهم آن اتفاقی است که بعداً در حوزه‌ی علم (و نه چرندیات!) رخ خواهد داد.

دو: بعد فلسفی قضیه مهم‌تر از بعد علمی آن است. حالا نمونه‌ای همه‌فهم برای به‌ دست دادن مفهوم نسبیت در اختیار داریم و می‌توانیم در مواقع لزوم به آن ارجاع بدهیم و از صرف انرژی بیهوده برای تببین یک مفهوم بدیهی اما دشواریاب بپرهیزیم. از این پس می‌شود به جای سخن گفتن درباره‌ی مار، نقش مار را نشان داد. حتی لازم نیست وقت‌مان را برای بازگفتن قصه‌ی «فیل در تاریکی» تلف کنیم.  البته نسبیت، همواره مغضوب تمامیت‌خواهان و دگم‌اندیشان باقی خواهد ماند چون نان‌شان از راه کوبیدن بر طبل قطعیت و جزمی‌نگری تأمین می‌شود.

سه: انسان‌ها (ساکنان کره‌ی زمین) به‌شدت محتاج بهانه‌ای هستند که آن‌ها را فارغ از هر رنگ و نژاد و دین و قومیت به هم پیوند بزند (چیزی که اغلب حکومت‌ها با آن به‌شدت مخالف‌اند). این بهانه‌ها گاه سیاسی‌اند، گاه عاطفی و… و گاهی از دل سرگرمی‌سازی سر برمی‌آورند. یا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم: برای خود انسان‌ها بهتر است که بهانه‌هایی آن‌ها را فارغ از هر رنگ و نژاد و دین و قومیت به هم پیوند بزند، هرچند کلیت ماجرا همیشه آلوده به مقادیر معنابهی از حماقت و نمایش است. هرچه میزان این سنکرونیزاسیون بیش‌تر شود (کاری که اینترنت به‌درستی انجام می‌دهد و به همین دلیل عنصر نامطلوبی برای کشورهای عقب‌افتاده و دیکتاتورمآب است) فاصله‌ی فرهنگی میان ملت‌ها کم‌تر می‌شود یا لااقل ساکنان کشورهای عقب‌افتاده احساس هم‌دلی بیش‌تری با مردم کشورهای توسعه‌یافته خواهند داشت و بیش از پیش تلاش خواهند کرد از قافله عقب نیفتند. هرچند این روند در آغاز جلوه‌ای مذبوحانه و مضحک دارد اما به‌تدریج به یک پوست‌اندازی اساسی خواهد انجامید. دسترسی گسترده به اطلاعات و همگانی شدن منابع اطلاع‌رسانی، هرچند تفاوتی در طیف آدم‌هایی که بیش از دیگران به عمق معنا دست می‌یابند به وجود نمی‌آورَد و باز اغلب مردم، سطحی‌نگر و کم‌خرد باقی خواهند ماند، اما سطح عمومی آگاهی را افزایش می‌دهد و این رخداد بسیار ناخوشایندی برای دیکتاتورهاست. اعطای اسکار بهترین مستند به مستند بسیار کسالت‌بار شهروند چهار در مراسم اسکار ۲۰۱۵، دست‌کم همین پیام را بلند جار می‌زند؛ پیامی که حداقل در این مقطع زمانی مطلوب خود آمریکای «جهانخوار» هم نباید باشد.

من شارلی عبدو نیستم!

من شارلی عبدو نیستم چون اگر بودم حتما مرتکب یک حماقت بی‌ثمر می‌شدم: انبار باروت را آتش می‌زدم و سپس از گرم شدن هوا اظهار ناخرسندی می‌کردم. من شارلی عبدو نیستم چون معتقدم وقتی مسلمان‌ها به خودشان تحت هیچ شرایطی اجازه‌ی اهانت به دیگر پیامبران را نمی‌دهند یک مسیحی یا یهودی هم نباید عامدانه سراغ اهانت به پیامبر آن‌ها برود. من شارلی عبدو نیستم چون حاضر نیستم شخصی مثل محمد بن عبدالله را که در متن جاهلیت و بربریت، منادی رحمت و مودت بود عامدانه کریه‌المنظر تصویر کنم (تصویری بی کم‌ترین شباهت به مستندات تاریخی) و انتظار هیچ واکنشی از سوی پیروانش نداشته باشم آن هم وقتی از دستور صریح دین اسلام در برابر این رفتارهای ایذایی باخبرم. من آن‌قدرها هم ابله نیستم که فکر کنم موسی چیزی در مایه‌های چارلتون هستون بوده، مسیح جیم کاویزل بوده و حالا این تصویر موحش و موهن «کاریکاتور» پیامبر اسلام است. این‌قدر می‌دانم که کاریکاتور (یا در این مورد به قول آدم‌های نکته‌سنج؛ کارتون) حالت اغراق‌شده‌ی یک چهره‌ی واقعی است نه این‌که هرگونه اعوجاج خیال‌پردازانه را به هر شخصیت تاریخی که خواستیم نسبت بدهیم.

به‌رغم این پیش‌فرض‌ها، من هم کشتن آدم‌ها به خاطر عقایدشان را محکوم می‌کنم اما ضمناً کشته شدن چند ده پناهنده‌ی بی‌گناه در نروژ به دست یک نژادپرست را هم محکوم می‌کنم. کشته شدن یهودی‌ها به دست هیتلر را محکوم می‌کنم. کشته شدن بی‌گناهان در حلبچه به دست صدام را محکوم می‌کنم، کشته شدن شهروندان عادی فلسطینی به دست اسرائیلی‌ها و برعکس را محکوم می‌کنم و… و… و… .

سر سپردن به جریان فراگیر هم‌دردی با کشته‌شده‌ها قطعاً وسوسه‌برانگیز و ارضاکننده‌ی حس انسان‌دوستی است. نمایش باشکوهی از مدنیت و آزادی در جریان است. ولی مشکل این‌جاست که فقط «نمایش» است و بسیاری از این نمایشگران دقیقاً نمی‌دانند کجای داوری تاریخ ایستاده‌اند. بگذارید از یک حرکت خشونت‌‌آمیز تمام‌عیار مثال بزنم که جلوی چشم چندصدمیلیون نفر صورت گرفت: ضربه‌ی سر زین‌الدین زیدان مسلمان به سینه‌ی ماتراتزی ایتالیایی (دینش را نمی‌دانم و مهم هم نیست). آیا ساده است که حرکت زیدان را وحشیانه و خشونت‌آمیز بدانیم و حق را به ماتراتزی بدهیم؟ نه. نه. نه. این‌جا جای مناسبی برای لیبرال‌بازی نیست. آن‌قدرها هم ساده نیست. آدمیزاد باید در موقعیتی قرار بگیرد که کسی بی‌دلیل، مادرش را فاحشه بخواند و بعداً ببیند چندمرده حلاج است و چه واکنشی نشان خواهد داد. قطعا برای فرهنگی که دشنام «مادربه‌خطا» نقل‌ونباتش است کم‌تر کسی به چنین توهینی واکنش شدید نشان می‌دهد. باید در چنین فرهنگی، سراغ چیزهایی رفت که کیفیت حساسیت و التهاب‌شان در حد مفهوم مقدس مادر در فرهنگ مسلمانان است. مثلاً بعید است به همسر یا دختر کسی نسبت فحشا بدهی و جان سالم به در ببری. و اگر جرأت داری علیه هولوکاست زبان باز کن و بگو به جای x میلیون، x-1 میلیون کشته شده‌اند. بله، هر فرهنگی نقطه‌ی جوشی دارد؛ یک خط قرمز مرگ‌بار. هر فردی هم نقطه‌ی جوشی دارد. و خشونت هم فقط کشتن با تفنگ نیست مثلاً می‌شود کسی را بایکوت کرد؛ از همه‌ی حقوق اجتماعی و انسانی‌ محروم کرد؛ می‌شود به باور کسی توهین کرد.

هر وقت خیلی زیاد احساس روشنفکری کردید و با تمام وجود به این باور رسیدید که باید با شارلی هم‌دلی کنید یادتان نرود که شما در جانب ماتراتزی ایستاده‌اید و البته این حق شماست. اما چرا باید بی هیچ دلیلی به مادر کسی نسبت فحشا داد؟ کمی به زیدان فکر کنید. آیا حرکت او  ارزش از دست دادن قهرمانی جهان را داشت؟ آه! این از آن پرسش‌های خیلی اساسی است و پاسخش کاملاً متنوع.

چه‌طور می‌توانم شارلی باشم؟ اگر شارلی بودم می‌توانستم کلی یاوه درباره‌ی مسیح و مادرش بسرایم و دل مسیحیان را چرکین کنم. اگر شارلی بودم ابراهیم را پدری مجنون و بی‌عطوفت می‌نامیدم و برایش قصه‌ها می‌ساختم. اگر شارلی بودم هیبت بودا را دست‌مایه‌ی رکیک‌ترین جوک‌ها می‌کردم. اگر شارلی بودم می‌توانستم جوک‌های بی‌شرمانه‌ای درباره‌ی بزرگ‌مردی هم‌چون موسی بگویم. اگر شارلی بودم هر صفت زشتی را به آتئیست‌ها نسبت می‌دادم. اما من شارلی نیستم و خوش‌حالم که شارلی نیستم. به عقیده‌ی همه احترام می‌گذارم و می‌توانم رفتار یک گروه تروریستی حقیر دست‌پرورده‌ی آمریکا را از اکثریت مسلمانان صلح‌طلب و و پیامبر عطوف و رئوف‌شان تفکیک کنم. من شارلی نیستم، چون با اهانت بی‌دلیل به باور دیگران، آن‌ها را آناً به خشم و جنون نمی‌رسانم آن هم وقتی می‌دانم هر کس هرچه‌‌قدر هم کرخت و خون‌سرد باشد، نقطه‌ی جوشی دارد.

حالا وقت تجاهل است. حالا وقت لیبرال‌بازی است. باید در شارلی بودن از هم سبقت بگیریم. باید بگوییم من هم یکی از شما غربی‌های نازنین دوست‌داشتنی هستم… این بازی خطرناکی که در فرانسه به راه افتاده چشم‌انداز تاریکی دارد. آخرین شماره‌ی نشریه‌ی شارلی عبدو، اهانت را فراتر از هر وقاحتی برده است. به گمانم حالا دیگر کشیدن چهره‌ی پیامبر اسلام مسأله‌ی اصلی نیست، مهم کیفیت کشیدن آن و تداعی چندش‌آور و هرزه‌درانه‌ای است که منظور طراح این روی جلد بوده است (از توضیحش معذورم). نمی‌دانم این ماجرا به کجا ختم می‌شود. نشانه‌ها خبر خوبی برای من ندارند. من هر خشونتی را به‌شدت تقبیح می‌کنم اما خشونت فقط استفاده از سلاح سرد و گرم نیست؛ اهانت به باور دیگران، دست‌اندازی بی‌دلیل به حریم آرامش‌بخش باور دیگران، هول‌ناک‌ترین خشونت است. خشونت خشونت می‌آورد. عقل و منطق می‌گوید باید متوجه سرچشمه‌ی خشونت باشیم. اگر علت را از میان برداریم، معلول خود به‌خود از میان خواهد رفت (دست‌کم در این مورد).

چپ‌ اندر قیچی: صدای ما را بشنوید

چند هفته قبل نادر فتوره‌چی (یک اسم ناآشنا برای عموم که به طرز هنرمندانه‌ای آن‌قدر خاص و غریب است که سر زبان‌ها بچرخد) بی‌رحمانه به بهاره رهنما تاخت و حالا یوسف اباذری (یک اسم ناآشنای دیگر برای عموم) خود «عموم» را بابت توجه‌شان به مرتضی پاشایی خطاب قرار داده است. به نظر می‌رسد اقلیت موسوم به روشنفکران چپ جان دوباره‌ای گرفته و توانسته با تکیه بر عطش و هیجان موجود در شبکه‌های اجتماعی، صدایش را به گوش اکثریت برساند. این دستاورد گران‌بهایی برای چپ‌های مدرن ایرانی است که صدای‌شان غالباً خریداری ندارد (و مهم‌ترین دلیل عصبانیت و کم‌حوصلگی‌شان هم همین است). ویژگی بسیار مهم جریان اخیر، این است که از درون ایران شکل گرفته و ابزار کارآمدش برای پیام‌رسانی یکی از مهم‌ترین دستاوردهای سرمایه‌داری یعنی شبکه‌های اجتماعی است؛ ابزاری که حتما چپ‌های نازنین هم تردیدی ندارند که زیر کنترل شدید و دقیق سرویس‌های جاسوسی «امپریالیسم» آمریکا قرار دارد. هم‌نشینی اسلاوی ژیژک (راهبر معاصر چپ‌های مدرن) با جولیان آسانژ (راهبر ویکی‌لیکس) در برنامه‌ی TED در همین راستا قابل تفسیر است. خود این وضعیت تناقض‌آلود، به شکلی بی‌رحمانه جداافتادگی اقلیت چپ را پررنگ و آن‌ها را شایسته‌ی دل‌سوزی راستین می‌کند.

چپ بودن محصول یک خواست آگاهانه نیست. ما بدون این‌که بخواهیم گاهی چپ می‌شویم. ما اساساً در یک اتمسفر متمایل به چپ زندگی می‌کنیم و مذهب غالب پیرامون‌مان، قرابت‌های انکارناپذیری با بعضی از انگاره‌های چپ دارد. حضور پررنگ گرایش ضدامپریالیستی، دوستی ناگزیر با چپ‌های کره‌ی زمین، نفی بنیان سرمایه‌داری بر اساس آموزه‌های مذهبی، و استقرار گفتمان عدالت به جای آزادی نشانه‌های قاطع و معنادار چپ‌زدگی سرشتی ما هستند. نگارنده‌ی این سطور هم گاهی با پدیده‌ها چپ افتاده است از جمله در مضحکه‌ی نسبتاً اخیر «چالش سطل یخ». و پیش از آن هم نمونه‌های دیگری سراغ دارد.

اما صدای چپ مدرن درون ایران ویژگی‌های تأمل‌برانگیزی دارد: این صدا نسبتش را با قدرت تعیین نمی‌کند و به هر دلیلی (از جمله عافیت‌طلبی) خشم و نفرتش را به جای قدرت، به دامن «عموم» فرامی‌فکند. اکثریت به دلیل کم‌دانی سرشتی‌اش و استعداد بسیار زیادش برای فریب‌ خوردن، محمل مناسبی برای تعین و طرد متعاقب پوپولیسم است. استدلال بنیادین از این قرار است: اکثریت هم‌دست یا دست‌آموز یا فریب‌خورده‌ی قدرت است و از این رو در خطاب‌ها، بدیلی کارآمد برای قدرت است. چپ خشمگین است و بسیار پیش می‌آید که از آکادمیزه کردن این خشم ناتوان می‌ماند. از این رو، ادبیاتش به‌سرعت رنگی از تحقیر خودکامانه می‌گیرد. چپ با صدای بلند اعلام می‌کند که به شکل پیش‌فرض در موضع برحق نشسته و در این باره گفت‌وگویی را برنمی‌تابد.

چپ از پتانسیل بالای اکثریت برای شکل دادن به فضای تنفس در غلبه‌ی خفقان غافل است یا دست‌بالا در این باب دست به تجاهل‌العارف می‌‌زند. از این رو، در تحلیل چرایی حضور انبوه مشایعت‌کنندگان یک خواننده‌ی پاپ (یا حتی یک جنبش اعتراضی) در محدوده‌ی صفر و یک باقی می‌ماند. یا همه‌ی آن توده‌ها با «بصیرت»ی روشن‌اندیشانه گرد هم می‌آیند یا همه چیزی جز گوسفند نیستند. البته نباید غافل بود که چپ از واقعیت پدیده‌ی «فرهنگ پاپ» گریزان است و نمی‌تواند آن را به عنوان برآمدی از «چندآوایی» به رسمیت بشناسد چون اساساً چپ هم‌سو با بنیادگرایی، به «چندآوایی» باور ندارد و آن را شعاری چندش‌آور و تمهید پوپولیستی لیبرالیسم می‌داند. چپ به دلیل سرشت کسالت‌بارش (که در تضاد با سرشت تنوع‌طلب انسان است) و به‌رغم عطش دیوانه‌وارش، توانایی هم‌گرا کردن توده‌ها را نداشته و تجربه‌های تاریخی‌اش در این زمینه سرآخر با شکست‌های ویران‌کننده‌ای همراه بوده است اما اگر همین هم‌گراسازی محصولی از لیبرالیسم باشد چپ به‌شدت به مخالف با آن برمی‌خیزد. خبر ناگوار برای چپ این است که لیبرالیزم با ظهور شبکه‌های اجتماعی و نشت اطلاعات به آنتی‌تز اساسی تمامیت‌خواهی سرمایه‌داری بدل شده و مفاهیم مهمی مثل تمرکززدایی و اقتدارستیزی از دل سرمایه‌داری راه کمال را می‌جویند. به این ترتیب، چپ ملک طلق خود را ازدست‌رفته می‌بیند و برگ‌هایش را در دست دیگری.

قهرمان شمردن کسی که دیگری را چه‌بسا در یک نقد «روشنگرانه» بی هیچ ملاحظه‌ای از باب ظاهرش به تمسخر می‌گیرد (کاری که فتوره‌چی کرد) احتمالا کار آسانی باید باشد و خیلی‌ها هم به آسانی همین کار را می‌کنند. اما دقیقاً در همین بزنگاه است که چپ می‌تواند دست به یک بازنگری جانانه در وضعیت خودش بزند و نقاط پاتولوژیک خودش را زیر ذره‌بین ببرد. خشم انتحاری، به عنوان یک مفهوم انتزاعی، دست‌کم در جوامع کنونی بیش‌تر به شوخی می‌ماند و دست‌کم چپ‌‌های آکادمیک قهرمانان این عرصه نیستند. عریان‌گویی به پی‌روی از اسلوب کودکی که فریاد می‌زند «پادشاه برهنه است» نیازمند شناخت دقیق روان‌کاوی کودک است. دو برداشت کاملاً متضاد در کار است که در یکی ویژگی بارز کودک مزبور، «شجاعت» است و در دیگری «حماقت». شک نداریم که هیچ کودکی به دلیل شجاعت دست در آتش نمی‌برد بلکه عدم شناخت سرشت بی‌تعارف آتش، دلیل دست‌اندازی‌اش است. عریان‌‌گویی در بستر یک جامعه‌‌ی مدنی بدون تن دادن به پیامدهای آن چنان‌چه مثل مورد چپ‌های مدرن ایران گزینشی، تکانشی و عافیت‌طلبانه باشد (سوژه چنان به‌دقت انتخاب می‌شود که سوخت‌وسوزش ناچیز باشد) بیش‌تر به منفعت‌طلبی می‌ماند. هجوم بی‌رحمانه به یک انسان یا گروهی از انسان‌ها و گیر انداختن آن‌ها در گوشه‌ی رینگ، و دست‌اندازی به حریم امن فانتزی آن‌ها برای زمین‌گیر کردن‌شان اگر هم جواب بدهد (که دست‌کم در مورد توده‌ها به دلیل هم‌پوشانی موفقیت‌آمیزشان کارآیی چندانی ندارد) ضداخلاقی‌ترین شیوه برای پیش‌روی است. بگذارید عریان‌ترش کنیم: اگر به زنی بگوییم که تو زشت و بدقواره‌ای (و او واقعا زشت و بدقواره باشد) احتمالاً در یک لحظه با فوران یک احساس قهرمانانه همراه می‌شویم و شاید با پاسخی جز سکوت روبه‌رو نشویم اما سوژه‌ی مورد خطاب‌مان را در یک دوراهی قرار داده‌ایم: هیستری یا انکار. و او به هرکدام از این راه‌ها پا بگذارد حاصلی جز آسیب (به خود یا دیگری) نخواهد داشت. خوب است بدانیم چه زمانی و به چه دلیلی به نقطه‌ای می‌رسیم که به شخصی‌ترین سرمایه معنوی یک انسان دست‌اندازی می‌کنیم و اخلاق (به اومانیستی‌ترین معنایش) را لگدمال. به دلیل توفق‌مان در پیش‌برد بحث است یا به دلیل کم‌حوصلگی و شتاب‌زدگی؟ و قرار است از دل روشنفکری‌مان چه دستاوردی داشته باشیم؟ قرار است مثلاً بحث‌مان با یک خداباور را تا کجا پیش ببریم؟ تا جایی که او را در یک خلأ تروماتیک رها کنیم و پنجره‌ی جنون را به روی او بگشاییم؟ و اساساً حد و مرز ما در روشنگری کجاست؟ و خود «انسان» و ارزش ذاتی‌اش، در کجای روشن‌اندیشی ما قرار دارد؟ و آیا خودمان تحمل قرار گرفتن در جایگاه چنان سوژه‌ای را داریم؟ و سرانجام عریان‌گویی (اگر حقانیتی در آن گفته‌ی عریان باشد) قرار است راه به ویرانی سوژه ببرد یا پیشنهادی است برای بهتر بودن؟

چپ عافیت‌طلب و گزیده‌کار ایران، با خشم و بی‌حوصلگی و با ادبیاتی تمامیت‌خواهانه و دیکتاتورمآبانه حکم صادر می‌کند و نشانه‌های ناراحت‌کننده‌ای از زوال خود را به رخ می کشد (لازم است تأکید کنم که چپ‌ها را دوست دارم؟)؛ آن هم در شرایطی که به لطف ابزارهای سرمایه‌داری فرصتی ناب برای شنیده شدن توسط «توده‌ها» پیدا کرده اما… .

 

ریحانه جباری: من اعتراف می‌کنم

هر بار می‌خواهم درباره‌ی یک رخداد بحران‌اندود بنویسم به شکل مرگ‌آوری خودم را سانسور می‌کنم و دلیلش هم چیزی نیست جز عدم امکان گفتن همه چیز. اما تلاش می‌کنم دست‌کم آن چیزی  که می‌توانم بنویسم دروغ نباشد.

اعدام خانم ریحانه جباری بهانه‌ی این چند سطر است. من خیلی دیر، تقریباً کمی پیش از اعدام او وسوسه شدم که در اینترنت درباره‌ی پرونده‌‌اش جست‌وجو کنم. من قاضی نیستم ولی گمان می‌کنم بتوانم بر اساس همه‌ی اطلاعاتی که از این پرونده به بیرون درز کرده و مصاحبه‌های دو طرف درگیر در قضیه، بدون تردید بگویم که خانم جباری مرتکب یک قتل شده بود حالا به هر دلیل. دوستانی که همه چیز را پیچیده‌تر می‌بینند و برای این پیچیده دیدن تقصیر چندانی هم ندارند، طبعاً کل قضیه را از بیخ و بن به شکلی دیگر رسم می‌کنند اما من فرض می‌کنم چنین قتلی رخ داده است.

اعتراف می‌کنم که خبر اعدام خانم جباری به‌شدت آزرده‌ام کرد نه چون با اعدام مخالفم (که بحثش این‌جا نیست) یا نه چون او را مستحق بخشایش می‌دانستم (که من همه‌ی خطاکاران را دست‌کم مستحق اندکی بخشایش می‌دانم) بلکه احساس می‌کنم هر یک از مردان هوسران جامعه (یکی مثل خودم) می‌تواند چه آسان با رو آوردن به چنان رابطه‌ای مقتول یک پرونده‌ی سیاه باشد و کار طرف دیگر هم به اعدام ختم شود.

اعتراف می‌کنم که در چنین حال‌وهوایی مستند کارت قرمز درباره‌ی دادگاه شهلا جاهد را دوباره دیدم و باز حالم به‌شدت بد شد. و باز هم هیچ چیز جز هوسرانی یک مرد را دلیل قاطع آن رخداد شوم ندیدم.

در دوران تحصیل چهار ماه در بخش روان‌پزشکی دوره‌ی کارآموزی و کارورزی گذراندم و به دلیل علاقه‌ی شخصی‌ام به این حوزه، بیش از حد معمول یک دانشجوی پزشکی و بیش از رفع یک وظیفه به اعماق روان انسان سرک کشیدم. همان‌جا بود که با دیدن موارد پرشماری از دختران یا زن‌هایی که گرفتار اختلالات خلقی بودند و چیزی جز عرضه کردن خود در سر نمی‌پروراندند، دریافتم که بسیاری از کسانی که به عنوان «داف» یا «بذار» یا «پا بده» یا هر عنوان کثیف دیگری که در اجتماع مردان چشم‌چران و هوس‌ران از آن‌ها یاد می‌شود، عمیقاً‌ گرفتار مشکلات جدی روانی هستند. دریافتم که زنی با روان سالم و زخم‌نخورده، هرگز خودش را به‌سادگی در اختیار مردان نمی‌گذارد و ذات زن‌های سالم (یعنی غالب زنان) گرایش محکم و عمیقی به یکه‌دوستی و اتکا به یک نفر (فقط یک نفر) برای بقا دارد و میزان انعطاف و سازش‌کاری زن برای ادامه دادن زندگی مشترک به‌رغم همه‌ی ناگواری‌ها و بی‌مهری‌ها به‌مراتب بیش‌تر از مردان است.

اما مهم این است که هیچ زن مختلی بدون وجود یک مرد هوسران سست‌بنیاد (یعنی یک مرد طبیعی)، مجال وسوسه‌افکنی و دام‌گذاری نخواهد داشت و طبعاً فاجعه‌ای در کار نخواهد بود. شاید بی‌رحمانه به نظر برسد اما اغلب مردان ذاتاً به یکه‌‌دوستی گرایش ندارند و ترجیح می‌دهند به هر لعبتی ناخنکی بزنند. بسیاری از آن‌ها در طول تاریخ قوانین جمع یا اجتماع‌شان را این‌گونه تدوین کرده‌اند تا خودشان و دیگران را فریب بدهند. اصلاً فلسفه‌ی وجودی حرمسرا برای قدر قدرتان چیزی جز این نیست. مرد اگر در موضع ضعف باشد (بی‌بهره از مال یا مقام) مال این حرف‌ها نیست. مشکل وقتی شروع می‌شود که شلوار دو تا می‌شود یا پشت مرد به چیزی گرم می‌شود مثلاً به عشق بی‌پیرایه و بی‌دریغ زن زندگی‌اش. به گمانم فقط و فقط اگر مردان دست از این چندگرایی ذاتی‌شان بشویند و اندکی رسم وفاداری از زن‌ها بیاموزند بسیاری از فجایع از کره‌ی نگون‌بخت زمین رخت برخواهد بست.

بله، در پرونده‌هایی از این دست، مهم‌ترین چیزی که مغفول می‌ماند نقش پررنگ یک مرد است که با هر توجیهی خیانت می‌کند و خودش و چند نفر دیگر را به سیاه‌‌روزی می‌کشاند. گمان نمی‌کنم شرعی بودن رابطه با یک دختر یا زن دیگر، منافاتی با اصل خیانت داشته باشد؛ خیانت در اعتماد؛ خیانت در عشق. و هر خیانتی بی‌تردید سرآخر به سیاه‌روزی خواهد انجامید. و مردان هوسران همیشه در یک‌قدمی فاجعه‌اند. کافی‌ست به فرجام همین پرونده‌ها نگاه کنیم و تن‌مان بلرزد. مرگ فقط برای همسایه نیست. مرگ در خواهد زد.