چهار عکس از سال ۹۳

در آخرین روزهای سال ۹۳ سری به انبوه عکس‌هایی که در طول سال گرفته‌ام (با دوربین یا با موبایل) زدم و محض تفنن این چهار تا را انتخاب کردم که حال خوب‌شان را با شما شریک شوم. اگر ظرفیت هاست سایتم اجازه می‌داد، دوست داشتم چهل تا عکس بگذارم اما فعلا همین هم غنیمت است.

 

معنای افزوده:

fdsn.png

بیایید این عکس را با هم بخوانیم؛ دو بار. (لطفا پس از خواندن بند اول، با انتخاب به وسیله‌ی ماوس بند دوم را مرئی کنید و بخوانید.)

خوانش اول: جلوه‌‌های آشنا

یک جمع شادمان. گروهی از نوجوانان (احتمالاً هم‌مدرسه‌ای) که نمی‌دانیم اهل کدام کشورند اما از ظاهرشان برمی‌آید از کشورهای غربی باشند. بیش‌تر چهره‌ها خندان و هیجان‌زده است. بعضی‌ها ژست‌های خاص گرفته‌اند؛ از علامت پیروزی تا مشت گره‌کرده و… . معدودی دست در گردن هم انداخته‌اند. لوکیشن عکس احتمالاً یک سالن ورزشی است و این آدم‌ها روی سکوها نشسته‌اند. لباس‌های رنگ‌به‌رنگ. یک عکس یادگاری برای خاطره‌های خوب فردا، از مقطعی خاطره‌انگیز و تعیین‌کننده در زندگی.

خوانش دوم: معنای افزوده

به گوشه‌ی سمت چپ بالای عکس نگاه کنید. چند نفر را با ژست شلیک کردن می‌بینید. دو تا از این‌ها همان‌هایی هستند که چند روز بعد از گرفتن این عکس، هم‌مدرسه‌ای‌ها را به خاک و خون کشاندند. مایکل مور مستند بولینگ برای کلمباین و گاس ون‌سنت فیل را به یاد این کشته‌گان بی‌گناه ساخت. حالا دوباره به عکس نگاه کنید: مرگ آن‌جا چنبره زده. نشانی از شادمانی در کار نیست. معنای افزوده نمی‌گذارد ظاهر عکس را باور کنیم.

زیر هر چینشی حقیقتی نهفته است که ما از آن بی‌خبریم.

عکس: زمست

IMG_3147 - Copy

از دور گمان کردم کلاغی است نشسته بر شاخسار لخت زمستان‌زده. تا امروز که برای انتشار سراغش رفتم و عکس را زوم و کراپ کردم دیگر نگاهش نکرده بودم. حالا که معلوم شده قصه‌ی دیگری است اما حتی خلوت غبطه‌برانگیز کلاغ در آن متن لرز و سرما را هم عشق است.

زمان: زمستان ۹۲

مکان: جایی از ایران

عکاس: رضا کاظمی

عکس‌نوشته‌هایی از جشنواره فیلم فجر ۹۲

IMG_3391

روزنامه سپاه از همان آغاز مریلا زارعی را شایسته دریافت سیمرغ می‌دانست.

IMG_3435

برادران کیایی با خط ویژه نظر مساعد مردم را جلب کردند. انصافا هم فیلم‌شان سرگرم‌کننده بود.

IMG_3450

کامران تفتی (سمت راست!) اصرار داشت که ازش عکس بگیرم. اگر روزی فیلمی بسازم حتما او را برای بازی خواهم آورد. عین جنس است.

IMG_3453

مهدی پاکدل، ایمان افشاریان و ستاره اسکندری در جلسه معارفه فیلم فردا. یکی از فیلم‌اول‌های خوب این دوره.

IMG_3467

این دخمل خوشمل همراه امیررضا دلاوری بازیگر فیلم فردا روی سن آمده بود. شاید دختر دلاوری است. خدا حفظش کند.

IMG_3503

توضیح می‌خواهد؟ سعید راد برای دیدن همه چیز برای فروش آمده. درست آمده.

IMG_3519

صابر ابر، اکبر ثقفی، کارن همایونفر و بخشی از مزدک میرعابدینی. یکی از بهترین‌های جشنواره: همه چیز برای فروش

IMG_3534

ابراهیم حاتمی‌کیا به‌شدت پی‌گیر تماشای فیلم‌ها بود و هر روز به برج میلاد می‌آمد. ولی در اختتامیه حاضر نشد. دلیلش را از خودش بپرسید.

IMG_3537

میرکریمی این بار نتوانست بترکاند. حق داشت خوش‌حال نباشد. اما او تهیه‌کننده‌ی فیلم‌ خوب حق سکوت هم بود که از امروز خودش خیلی بهتر بود.

IMG_3550

نمایشگاه کلاه. بازیگران و عوامل فیلم خوب حق سکوت یکی از غافل‌گیری‌های جشنواره.

IMG_3623

مهدی هاشمی در معارفه‌ی خانه‌ی پدری.

IMG_3542

وقتی از عطاران خواستند روی سن بیاید و عوامل ردکارپت را معرفی کند سخت عصبانی شد. این همان لحظه طلایی است. بعدش آقا رضا گفت: «من زر زیادی نمی‌زنم.» و صحنه را ترک کرد.

IMG_3499

حضرت ایشان یکی از تماشاگران ثابت سینمای رسانه‌ها بودند.

IMG_3638

تقدیم به رضا درمیشیان و نوید محمدزاده که به‌شدت مورد ستم و نامردی واقع شدند.

عکس‌ها از: لیلا بهشاد و رضا کاظمی

عکس فوری: نیمکت

ببخشید شما کسی رو ندیدید که روی این نیمکت ننشسته باشه؟

بر ساحل دریای خزر  – رامسر

(برای بزرگ‌تر دیدن کلیک کنید)

لطفا به دوربین نگاه کنید بچه‌ها

IMG_3138

گربه‌ها در سرمای پاییز و زمستان چه می‌کنند؟ گربه‌ها دوربین را می‌فهمند؟ گربه‌ها عقل دارند؟ و… بچه‌های خوب من خودشان به‌خوبی جواب همه سؤال‌ها را می‌دهند.

آذر ۱۳۹۲ – خانه‌ی ما – تهران

(برای بزرگ‌تر دیدن کلیک کنید)

عکس: مرغ دریایی

این عکس را زمستان ۱۳۹۰ در ساحل رودسر (گیلان) گرفته‌ام. برای بزرگ دیدن کلیک کنید.

عکس‌هایی از دوستان منتقد سینما

این‌ها بعضی از عکس‌هایی هستند که در چشنواره‌ی فجر سال ۹۰ گرفتم. برای آشنایی بیش‌تر شما با چهره‌ی برخی دوستان منتقد و سینمایی‌نویس.

با آرزوی بهترین‌ها: جان

نگاهی به این عکس بیندازید. این آقا جان لنون است؛ در حال امضای چیزی برای یکی از هوادارانش. لنون عنصر اصلی این عکس است اما دست‌کم برای من فقط تا زمانی که ندانم آن آقای خندان گوشه‌ی راست کادر مارک دیوید چپمن است. عکس فقط چند ساعت قبل از قتل لنون به دست چپمن گرفته شده است. دانستن این حقیقت، ثبات ظاهری عکس را وامی‌پاشاند، جهت نگاه را برمی‌گرداند…

می‌دانید چپمن پس از شلیک پنج گلوله به سوی لنون چه کرد؟ گوشه‌ای نشست و شروع کرد به خواندن کتابی که در دست داشت تا پلیس سر برسد. و کتاب این بود: ناتور دشت.

شاید روزی مقاله‌ای مفصل در این باره بنویسم ولی فعلا لبخند آن مرد اسکیزوفرنیک تمام ذهنم را به خود مشغول کرده.