علیه نادانی/ بخش نخست: طب سنتی

یکی از وقت‌گیرترین و البته خسته‌کننده ترین کارهای مثبتی که هر روز در مواجهه با مراجعان مطبم انجام می‌دهم تلاش برای ابطال نظرشان در باب درمان‌های سنتی است. واقعیت این است که طب سنتی جز در موارد بسیار اندکی از تسکین علایم، هیچ جایگاهی در درمان بیماری‌های جدی ندارد و تکیه بر آن می‌تواند به از دست رفتن زمان و بروز فاجعه در بیمار ختم شود. بخش‌های بسیار اندکی از طب سنتی که بنیان علمی داشته‌اند خیلی پیش از این به صورت بخشی از دانش آکادمیک در قالب شاخه‌های مختلف بهداشت و درمان درآمده‌اند مثلا در علم تغذیه و و رژیم‌های مختلف غذایی برای کنترل بهتر بیماری‌ها. اما این ملاحظات حمایتی جای‌گزین درمان نیستند و هم‌چنان درمان بر پایه‌ی بیوکمیکال و در مواردی، بهره‌گیری از نقش کمکی رفتاردرمانی و تغییر سبک زندگی است.
یا مثلا پس از اثبات اثر مثبت عسل بر اکزمای پوستی، این فکت در مهم‌ترین کتاب مرجع درماتولوژی ثبت شده و تجویز آن به عنوان یک راهکار خانگی کمکی و تسکینی مبنای آکادمیک دارد. خوش‌بختانه محققان و دانشمندان علوم پزشکی هیچ گاردی در برابر راستی‌آزمایی ادعاهای طب سنتی نداشته و بیشترشان را غربال کرده‌اند. اما حجم انبوهی از ادعاهای بی‌اساس و واهی طب سنتی هم‌چنان دست‌مایه‌ی دکانداران این شاخه‌ی غیرعلمی و موهوم است که به دلیل نگاه ایدئولوژیک حاکم در کشورمان، پشتوانه‌ی قانونگذار و قوه قضایی را نیز دارند و ای بسا گاهی خود را به تقدس مذهبی هم پیوند می‌زنند تا راه هرگونه مخالفت را ببندند. (نامگذاری داروها به نام امامان شیعه و…).
ما در جامعه‌ای به لحاظ ذهنی بیمار زیست می‌کنیم که مغز مردمش لبریز از انواع و اقسام موهومات است و در زندگی روزمره آن‌ها را به کار می بندند و البته در نگاه نادرست و به شدت سطحی‌شان به مقوله پزشکی، هم اثرگذار است.
در جامعه‌ای که امور مقدس خط قرمزند دکانداران اوهام تلاش می‌کنند امور خود را زیرکانه در قلمروی “تقدس” بنشانند و با این تابوسازی از گزند نقد مصون بمانند.
خرسند نیستم که هر روز در مطبم برای روشنگری در باب طب سنتی انرژی صرف می‌کنم چون یقین دارم و دیده‌ام که تغییر ذهنیت صلب و سیمانی معتقدان به آن مکتب تقریبا ناممکن است. تا نگاه حاکم بر آموزش و پرورش عوض نشود (که فعلا ناممکن است) خیال دکانداران طب سنتی تخت است که می‌توانند از جهل رایج، بهره‌ی وافر بگیرند و شگفتا امکان آموزش این موهومات را در دانشگاه هم داشته باشند. در یک کشور قانون‌مند و عقل‌مدار، بسیاری از تجویزهای موهوم و بی‌اثر و چه بسا زیان‌بار طب سنتی می‌تواند به تعطیلی دکان فرد خاطی و کیفر قضایی برسد و در اولین قدم، عنوان پزشک از او سلب شود.
مبارزه با اوهام یک وظیفه و فعلا تقریبا نشدنی است. گستره‌ی اوهام بسیار فراخ است و طب سنتی فقط قطره‌ای از اقیانوس اوهام موجود در مغز ایرانیان است. نمی‌توان ذهنیت مسموم یک فرد بالغ را عوض کرد (حتی شما دوست عزیز) اما امید دارم به روزی که کودکان این سرزمین بدون مواجهه با این اراجیف بزرگ شوند و رسم زندگانی بر پایه خردورزی و اندیشه را بیاموزند.

شطرنج؛ ضیافت معصیت

عادت دارم یا سرک به مقوله‌ای نکشم یا اگر سر خوردم و افتادم به ورطه‌اش باید زارت و زورتش را دربیاورم. سال گذشته به شکل مومنانه ای غرق شعبده‌بازی بودم. تمام تاریخچه مصور و آرشیو شعبده‌بازی را شخم زدم. در دنیای شعبده غوطه خوردم و یقین آوردم آنان که گمان می‌کردم شیادان‌اند، به راستی شیادان‌اند. غور و غوص در شعبده‌بازی و ذهن‌خوانی و هیپنوتیزم و از این دست خزعبلات، یک جور متافیزیک‌زدایی ناب و بی‌رقیب است. من برخلاف بسیاری از ساکنان کره بدبخت زمین، با دور شدن از منابع اوهام و فریب و فانتزی، آرامش می‌گیرم. نیازی به هیچ رقم خیال‌بافی برای تسلای ذهن ندارم.
امسال کشف دیگری کردم؛ پویشی در امتداد صیقل دادن اندیشه و منطق.
امسال پس از سال‌ها بی تفاوتی و حتی بیزاری، شطرنج را از پستوی ذهنم بیرون کشیدم و لذت متعالی‌اش را از صفر تا عرش، تجربه کردم. همیشه از شطرنج بدم می‌آمد و بیهوده و کسالت‌بار می‌دیدمش. حالا برایم نه آن تصویر نادرست خمودگی و رخوت، که غلیان آدرنالین است. چند وقتی است در حال سنبه‌کاری شطرنج‌ام و زیر و بالایش را می‌جورم. و به‌راستی که چه دنیای بی‌بدیل و سحرناکی دارد. با کلی سلبریتی ژولیده‌ی روانی عاشق که یک تار مویشان سر است به کل سلبریتی‌های سینما و موسیقی. سینما و موسیقی غلط بکنند اگر اعجوبه‌ی کاریزماتیک و پشم‌افشانی مثل بابی فیشر داشته باشند. یا فقط بنشینی عاشقانه کاسپاروف را مرور کنی، در شطرنج نشسته بر ماتحت و شطرنج یاعلی مدد زندگی. با سلوک خلسه‌وار ویشی آناند، ناگهان به طغیانی برق آسا در تنگ‌ترین ثانیه‌ها برسی. نبوغ ماگنوس کارلسن در برگرداندن بازی را ساعت‌ها به تفسیر بنشینی و از فرط خرکیفی، آبت سرازیر شود؛ از لب و لوچه.
باری، شطرنج را هم‌چون طفلکی کاونده از نو کشف کردم و چه خرسندم از این رجعت. در کودکی من، شطرنج آیت گناه بود. یکی از هزاران ممنوعه‌ی این سرزمین بود. خوب یادم هست دایی‌علی را که عاشق شطرنج بود و با ترس و لرز و استتار و عملیات فوق‌سری، شطرنج خوشگل و جمع‌وجورش را به مکانی امن می‌رساند و با عاشقانی از جنس خودش در پستویی ضیافت معصیت به پا می‌کرد. راستی که چه معصیت زیبا و مقدسی است شطرنج. نرمش قهرمانانه‌ای است برای زدودن خروار خروار لجن از ذهنی که خسته است از تصویر و صدای مسموم آن‌چه در خبر به خوردش می‌دهند و آن چه در حضر به خیکش می‌بندند. شطرنج دریچه‌ی کوچکی است برای خروج از زهدان متعفن اجتماع مختنق و سر کشیدن به اکسیژن دنیایی دیگر.

زندگی واقعی کجاست؟

سرگیجه‌آور است. تلویزیون اجباری حکومتی (که گاهی به اشتباه دولتی‌اش می‌نامند) یک سری آدم شاد و مشنگ یک‌شکل را شب و روز نشان می‌دهد که از همه چیز راضی‌اند و هیچ دغدغه‌ای ندارند جز مشکلات احتمالی یمن (و نمی‌دانم چرا اصلا نگران نسل کشی و شکنجه مسلمانان چین نیستند.  به اینستاگرم که سر بزنی، تنوع متهوعی از انواع آشکار و پنهان عناصر شهر نو را لابه‌لای ژست‌ها و افاضات و اراجیف مشاهیر وطنی می‌توانی ببینی و سرسام بگیری. در اینستاگرم روان‌نژند و شیاد و بیوه و دزد و فروشنده (از هر نوع) وافر است. اما شادی و نشاط و خوشی‌های بی‌وقفه و نیز انفجارات یهویی بیداد می‌کند. به توییتر که سر می‌زنی جماعتی به‌شدت کم‌شمار (در قیاس با جمعیت کشور، تقریبا صفر) با ماسک سرماخوردگی بر چهره‌ای زردآلود در حال مبارزه و افشاگری‌اند، و در عین حال یک آن از بذله‌گویی و طنازی غافل نمی‌شوند. ژست توییتری می‌طلبد که سرزبان و حاضرجواب و نیش‌دار باشی. طوفان به راه بیندازی و گرد و خاک کنی. همه چیز را به هجو و سنده‌ی سگ بکشانی و… در برآیند کلی توییتر هم تقریبا همه شادند. در سیاه‌ترین لحظات هم فضا به‌شدت شاد است؛ پس از اعدام فلانی، پس از زلزله، پس از رسوایی فلان نهاد.
به کوچه و خیابان می‌روی. به آن اداره. به این دکان. به پیاده‌رو تن می‌دهی. به آدم‌ها نگاه می‌کنی. آن‌جا و این‌جا. بعضی‌ها اینستاگرمانه شادند، خیلی‌ها با صورت‌های سنگی و بی لبخند ساختگی، خیلی‌ها انگار که چیزی اماله شده باشدشان در ژست زورند با خطوط عمیق اخم و پیشانی، و شماری هم دچار انقباض عضلانی همیشگی بازو و مچ و دست، و آماده‌ی زد و خورد با اولین اصطکاک؛ البته پس از نکاح نوامیس یکدیگر.
این جامعه شباهت زیادی به جامعه‌ای که تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی (در دو قطب متضاد سیاسی) به خوردمان می‌دهند ندارد. خسته و بی‌حوصله است اگر آماده‌ی گاز گرفتن نباشد. تلویزیون حکومتی نهایتا مطلوب و محبوب ده درصد از اجتماع است که پایگاه‌شان مشخص است. اینستاگرم بازتاب بیست تا سی در صد مملکت است که ه‌مپوشانی قابل‌توجهی هم با مخاطبان ارزشی تلویزیون دارد. توییتر به زور به یک تا دو درصد می‌رسد.
چه‌طور می‌توانم با نگاهی واقع‌بینانه در این جامعه زندگی کنم و به لحاظ فکری نابود نشوم وقتی تمام خوراک فکری‌ام تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی است و از حال شصت هفتاد درصد از مردم غافلم؟ اوضاع شبکه‌های فارسی ماهواره هم که فاجعه است. آن‌ها تقریبا هیچ درک و شناختی از واقعیت زندگی جاری در ایران ندارند و صرفا پیرو و جان‌فدای هدف سیاسی خویش‌اند و در این راه، از جان خود مایه می‌گذارند اما از حقیقت نه.
پزشکی این موهبت را در ذات خود دارد که هر روز با انواع و اقسام آدم‌ها هم‌صحبت شوی و آن‌ها هم به‌سادگی سفره دل وا کنند و پنهان‌ترین لایه‌های ذهنیت خود را بیرون بریزند البته اگر جناب پزشک، سالار خوک‌ها نباشد و فرصتی بدهد به بندگان خدا که حرفی بزنند.
با یقین می‌گویم که رسانه‌ها در ذات خود مسخ‌کننده‌ی واقعیت و حقیقت‌اند. برای سلامت روان باید از رسانه‌ها تا حد امکان پرهیز کرد و در مواجهه با آن‌ها رویکردی گزینشی و شکاکانه داشت. مرادم از رسانه یعنی تلویزیون، شبکه‌های اجتماعی، نشریات کاغذی و اینترنتی.
زندگی واقعی، مقتضیاتی واقعی دارد. زندگی واقعی، خیلی غصه و قصه دارد.

چرا نقد فیلم در ایران را نباید جدی گرفت؟

اصیل‌ترین و واقعی‌ترین واکنش یک تماشاگر (از جمله منتقد) هنگام تماشای فیلم رخ می‌دهد. هر واکنشی که با تاخیر و بر اساس مجموعه‌ای از حسابگری و مصلحت‌اندیشی شکل گیرد مطلقا جعلی و فاقد ارزش است. گواهی می‌دهم که بر اساس تجربه‌ی طولانی فیلم‌بینی با بسیاری از منتقدان سینمای ایران، نقدی که مدتی پس از تماشای فیلم ارائه می‌کنند (گاهی یکی دو دقیقه هم برای این تغییر فاز کافی است) در درصد قابل‌توجهی از موارد ربطی به واکنش خام و کودکانه (و به همین دلیل بی‌پیرایه و اصیل)‌شان هنگام تماشای فیلم ندارد. دیده‌ام که با یک کمدی قهقهه زده‌اند و نزدیک بوده جر بخورند (مگر کمدی وظیفه‌ای جز این دارد؟) اما بعدا در مقام یک فیلسوف عبوس، به‌شدت از آن فیلم بد گفته‌اند. دیده‌ام که فیلمی مات و متحیر و حتی مرعوب‌شان کرده و پس از تماشای فیلم به‌سختی می‌توانند حیرت و تحسین خود را پنهان کنند یا تمام مدت از فرط هیجان ماتحت‌شان روی لبه صندلی در معرض سقوط بوده، اما بعدا نقدی نوشته‌اند سراسر منفی در مذمت فیلم. بارها و بارها این رفتارهای غریب و شگفت‌انگیز و تأسف‌آور را دیده‌ام و برعکسش را نیز. یعنی فیلمی اصلا برای‌شان قابل تحمل نبوده و در مدت تماشای فیلم به من که همراهشان بوده‌ام مدام یادآور می‌شدند که چه فیلم کسالت‌بار و بدی است اما بعدا نقدی چاکرمنشانه و یکپارچه تحسین برایش نوشته‌اند. یا کسی که حوصله تماشای پنج دقیقه از فیلمی با ریتم فیلم‌های هانکه یا آنگلوپلوس و… ندارد اما برای جا نماندن از قافله خود را دوستدار آنان می‌نمایاند. این حد از نوسان وقتی بارها و بارها تکرار شود ربطی به قضاوت طبیعی آدمیزاد ندارد که می‌تواند بعدا تعدیل و تصحیح شود بلکه به‌شدت پاتولوژیک و مشمئزکننده است. بسیاری از منتقدانی که من می‌شناسم اگر نتوانند دست‌ بالا را در مواجهه با فیلمی داشته باشند و به اصطلاح پردازشگر مغزشان از مناسبات فیلم جا بماند و در فرایندی هیچکاکی تحقیر شوند (درست‌ترش این است که به دلیل عقب افتادن از فیلم‌ساز، احساس حقارت کنند)، نفرتی بی‌منطق و عجیب را در خصوص آن فیلم نشان می‌دهند. در خصوص پدیده‌های تازه و ناآزموده هم غالبا سکوت می‌کنند تا برآیند واکنش‌های دیگران را ببینند و بعدا بنا بر مصلحت و منفعت، واکنش لازم را برگزینند. قضیه‌ی حال‌گیری و خصومت شخصی و حسد و… که به کنار و به وفور در این حوزه رخ می‌دهد و شخصا بارها و بارها دیده و آزموده‌ام. نمونه‌های بسیار دقیقی هم در ذهنم است که از بیان‌شان معذورم.
این‌گونه نقادی هیچ نسبتی با روان سالم آدمیزاد و مواجهه با هنر و لذت تماشای فیلم ندارد. اگر دوربین مخفی کار بگذاری و ری‌اکشن‌های این‌گونه منتقدان را در تمام طول فیلم ضبط کنی و بعد نقدشان را بخوانی، نه‌تنها خیلی وقت‌ها شگفت‌زده می‌شوی که واقعا دیگر نمی‌توانی کمترین احترامی برایشان قایل باشی. و البته منتقدانی می‌شناسم که از تماشای هیچ فیلمی لذت نمی‌برند و روحیه و خلقیاتی نزدیک به یک کارمند محترم دارایی یا یک مکانیک بی‌احساس یا… دارند و گویی کسی موظفشان کرده فیلم ببینند و نظر بدهند. نکته جالب دیگر هم که نباید مغفول بماند، تناقض‌های گاه بنیادین در نظرات یک منتقد درباره‌ی فیلم‌هاست. گاهی مصلحت‌اندیشی و حسابگری‌های بی‌ربط به متن، چنان ملغمه‌ ای از نظرگاه‌های یک منتقد می‌سازد که به هیچ وجه نمی‌توانی تصویر روشنی از ترجیح‌‌ها و سلیقه شخصی او به دست بیاوری چون اساسا او بر اساس علاقه و سلیقه و لذت نظر نمی‌دهد بلکه به شکل بیمارگونه و جنون‌آمیزی بر اساس چیزهای فرامتنی فیلم‌ها را نقد می‌کند و وقتی این نقدها انباشته می‌شود به‌راحتی می‌توانی بی‌بنیاد بودن‌شان را آشکار کنی.
فضای نقد ایران فضای بسیار مریض و نفرت‌انگیزی است. حتما حساب استثناها که شمارشان بسیار اندک است جداست اما این نقدها هیچ گفت‌وگوی سودمندی با فیلم‌ها ندارند و نمی‌توانند تصویری واقعی از سینمای ایران به دست دهند. این نقدهای منفعت‌طلبانه و آلوده به پست‌ترین نفسانیات.

حسادت و اهریمنی به نام انسان

آیا تا کنون در زندگی به کسی حسادت کرده‌اید؟ و یک قدم جلوتر: از فرط حسادت برایش آرزوی بدبختی کرده‌اید؟ به این بهانه شما را با یکی از حیرت‌انگیزترین داستان‌های کوتاهی که به عمرم خوانده‌ام آشنا خواهم کرد. قصه‌ای با پیرنگی ساده و هولناک. این شما و این عالیجناب استفن کینگ.

استریتر سرطان لاعلاج دارد. داستان با تهوع و استفراغ او آغاز می‌شود؛ کنشی طبیعی در چینشی نمادین. هنگام گذر از جاده چشمش به تابلوی دکه‌ای می‌خورد با عنوان معامله منصفانه fair extension. اول چشمش fair را hair میبیند و گمان می‌کند مربوط به اکستنشن مو است! صاحب آن دکه مردی است که در تفسیر سایه‌روشن مغز استریتر گاهی تنومند و هولناک و گاه معمولی و پاپتی به نظر می‌رسد. خود مرد می‌گوید که کارش اکستنشن (تمدید) چیزها است. توصیف استفن کینگ از این مرد و راهکار خونسردانه اش برای نفوذ به استریتر، فوق‌العاده است. او متوجه بیماری استریتر می‌شود و می‌گوید می‌تواند سرطان را از جسمش پاک کند و به‌اصطلاح عمرش را تمدید کند اما این سرطان باید به کسی دیگر منتقل شود که استریتر از او متنفر است. استریتر اول تن به این بازی نمی‌دهد و اساسا باورش نمی‌کند اما سرآخر که می‌پذیرد، تام را برمی‌گزیند: بهترین دوستش از دوران کودکی تا کنون.

پیشنهاد می‌کنم این داستان تکان‌دهنده را بخوانید و روند انتقال نکبت را خودتان تجربه کنید. کینگ استادانه نشان می‌دهد حسد چه ویژگی اصیل انسانی‌ای است و البته انسان با تمام تقدس مضحک خودساخته‌اش، زیربنای مفهوم اهریمن است. خود کینگ با حس و حال خونسردانه و طنز سیاه راوی، این وجه تلخ تحمل‌ناپذیر نفرینی را تشدید می‌کند و خواننده را به سیاهچاله‌ی نفرت می‌کشاند.

معامله‌ی منصفانه (که اسم این داستان کوتاه هم هست) سهم خوش‌بختی را هم‌چون سرمایه در اقتصاد ترسیم می‌کند یا مثل بقای ماده و انرژی در فیزیک: میزان خوش‌بختی ثابت است برای این‌که میزانی از خوشبختی را به دست بیاوری، باید یک یا چند نفر همان میزان از خوش‌بختی را در مجموع از دست بدهند. غیرمنطقی است؟ غیرمنصفانه شاید اما غیرمنطقی ابدا. اما کینگ نظر قاطع‌تری دارد: این نه‌تنها منطقی که کاملا هم منصفانه است!

داستان نه‌چندان کوتاه (معامله منصفانه) به فارسی ترجمه شده و در کتابی با عنوان (تاریکی مطلق) همراه با دو سه داستان دیگر از او منتشر شده. پیشنهاد می‌کنم خواندنش را. کینگ از سلاطین بی چون و چرای فرهنگ معاصر است و بر گردن ادبیات و سینما و ما مخاطبان، حقی سترگ دارد.