رؤیاهای من…

اشتاینیتز نابغه‌ی مجنون و نخستین قهرمان رسمی شطرنج جهان یک قرن و نیم پیش چنین گفت: عمر آدمیزاد برای شناخت همه‌ی شاخه‌های شطرنج کافی نیست. حتی امروز با پیشرفت مهیب انجین‌ها و هوش مصنوعی نیز، سخن او صادق است.
اما در زندگی هم افسوسی از این دست و البته به مراتب گران‌تر جاری است‌: عمر آدمیزاد برای کشف حقیقت و کسب معرفت کافی نیست. در بیست و پنج سالگی، افکار پانزده سالگی‌ات سبک و پوچ به نظر می‌رسند. به چهل سالگی که می‌رسی به انگاره‌های بیست سالگی‌ات می‌خندی‌.‌ در شصت سالگی به جایی می‌رسی که تصور رایج از بلوغ و پختگی چهل سالگی شبیه شوخی است. و فرصت زیادی هم نداری…
چیزهایی هم هستند که در این روند تکامل اضمحلالی، دست نمی‌خورند؛ مثل برخی رؤیاهای پاک کودکانه، برخی آرمان‌ها و آرزوها… و می‌بینی که فرصتی نداری…
تمام عمر می‌جنگیم نه برای آرزوهامان، برای رسیدن به حداقل آرامش و آسایش. برای پول می‌جنگیم. برای بقا. زنده ماندن و کمتر آسیب دیدن از هجوم واقعیت بیرونی. بی آن که فرصت کنیم به رؤیاهامان بپردازیم… و یک‌وقتی به خود می‌آییم و می‌بینیم که دیگر فرصتی نمانده‌…
رؤباهای‌ من… کودکان نازنین و معصوم من…