شطرنج؛ ضیافت معصیت

عادت دارم یا سرک به مقوله‌ای نکشم یا اگر سر خوردم و افتادم به ورطه‌اش باید زارت و زورتش را دربیاورم. سال گذشته به شکل مومنانه ای غرق شعبده‌بازی بودم. تمام تاریخچه مصور و آرشیو شعبده‌بازی را شخم زدم. در دنیای شعبده غوطه خوردم و یقین آوردم آنان که گمان می‌کردم شیادان‌اند، به راستی شیادان‌اند. غور و غوص در شعبده‌بازی و ذهن‌خوانی و هیپنوتیزم و از این دست خزعبلات، یک جور متافیزیک‌زدایی ناب و بی‌رقیب است. من برخلاف بسیاری از ساکنان کره بدبخت زمین، با دور شدن از منابع اوهام و فریب و فانتزی، آرامش می‌گیرم. نیازی به هیچ رقم خیال‌بافی برای تسلای ذهن ندارم.
امسال کشف دیگری کردم؛ پویشی در امتداد صیقل دادن اندیشه و منطق.
امسال پس از سال‌ها بی تفاوتی و حتی بیزاری، شطرنج را از پستوی ذهنم بیرون کشیدم و لذت متعالی‌اش را از صفر تا عرش، تجربه کردم. همیشه از شطرنج بدم می‌آمد و بیهوده و کسالت‌بار می‌دیدمش. حالا برایم نه آن تصویر نادرست خمودگی و رخوت، که غلیان آدرنالین است. چند وقتی است در حال سنبه‌کاری شطرنج‌ام و زیر و بالایش را می‌جورم. و به‌راستی که چه دنیای بی‌بدیل و سحرناکی دارد. با کلی سلبریتی ژولیده‌ی روانی عاشق که یک تار مویشان سر است به کل سلبریتی‌های سینما و موسیقی. سینما و موسیقی غلط بکنند اگر اعجوبه‌ی کاریزماتیک و پشم‌افشانی مثل بابی فیشر داشته باشند. یا فقط بنشینی عاشقانه کاسپاروف را مرور کنی، در شطرنج نشسته بر ماتحت و شطرنج یاعلی مدد زندگی. با سلوک خلسه‌وار ویشی آناند، ناگهان به طغیانی برق آسا در تنگ‌ترین ثانیه‌ها برسی. نبوغ ماگنوس کارلسن در برگرداندن بازی را ساعت‌ها به تفسیر بنشینی و از فرط خرکیفی، آبت سرازیر شود؛ از لب و لوچه.
باری، شطرنج را هم‌چون طفلکی کاونده از نو کشف کردم و چه خرسندم از این رجعت. در کودکی من، شطرنج آیت گناه بود. یکی از هزاران ممنوعه‌ی این سرزمین بود. خوب یادم هست دایی‌علی را که عاشق شطرنج بود و با ترس و لرز و استتار و عملیات فوق‌سری، شطرنج خوشگل و جمع‌وجورش را به مکانی امن می‌رساند و با عاشقانی از جنس خودش در پستویی ضیافت معصیت به پا می‌کرد. راستی که چه معصیت زیبا و مقدسی است شطرنج. نرمش قهرمانانه‌ای است برای زدودن خروار خروار لجن از ذهنی که خسته است از تصویر و صدای مسموم آن‌چه در خبر به خوردش می‌دهند و آن چه در حضر به خیکش می‌بندند. شطرنج دریچه‌ی کوچکی است برای خروج از زهدان متعفن اجتماع مختنق و سر کشیدن به اکسیژن دنیایی دیگر.

چیزهایی که از سگم آموختم

🐕
هفت ماه است که جکی به زندگی ام آمده و هیچ روزش برایم تکراری و مثل روز قبل نبوده است. اگر زیاد درباره اش نمی نویسم دلیل محکمی دارد که گفتنش موجب دل آزردگی بعضی از مخاطبان خواهد شد. پس بگذریم…
جکی خاصیتهای زیادی داشت. اول این که فوبیای قدیمی ام از سگ و گربه از بین رفت. دوم این که کمک کرد چندین ماه وضعیت پرتنش و روانی کننده ی حاصل از بلاتکلیفی غیرمنطقی فیلمم را تحمل یا موقتا فراموش کنم. و سوم: چیزهای بسیاری از معاشرت با او آموختم.
کاش میتوانستم همه تجربه ام را با جزییات بنویسم که در آن صورت رساله ای فلسفی شکل میگرفت. شاید هم روزی نوشتمش. من با واسطه موجود زنده ای که خوشبختانه انسان نیست با شکل بکر و تازه ای از مفهوم هستی آشنا شده ام که به شدت رازناک و اندیشناک است. همه این ها بماند برای شاید وقتی دیگر. فعلا میخواهم چند نکته ریز که از او أموختم بنویسم.
۱- آموختم خیره شدن به چشمان دیگران همان قدر که همیشه گمان میکردم، حامل انرژی و ضامن تهدید آنی یا آتی است. توضیحش طلب شما. هرگز به چشم یک سگ غریبه زل نزنید.
۲- آموختم حریم چه مفهوم مهم و بنیادینی است. حریم را نخست باید به دقت و در وجوه گوناگون تعریف کرد و سپس همچون طلسم زندگانی پاس داشت. اگر این را سالها قبل میدانستم بسیاری از زخمهای آدمهای زندگی ام بر روانم نبود.
۳- آموختم: استندبای بودن در جمیع جهات و جمیع حواس، چه پیوندی با کیفیت زندگانی دارد.
۴- آموختم: اصل بر اعتماد نکردن است (بدون بروز نشانه ای در ظاهر اما با رعایت استندبای) آن هم در جامعه ای تا این حد پر از افراد روان نژند و روانپریش در قالب بیکار و کاسب و راننده و کارمند و معلم و ناظم و نویسنده و مهندس و وکیل و پزشک و دولتمرد و… .
۵- آموختم: هرگز به کسی که لگد یا سنگت زده اعتماد نکن چون دوباره خواهد زد. نبخش و فراموش نکن… اما اگر مجبور بودی تحملش کنی لازم نیست واکنشی نشان دهی. کافی ست استندبای باشی.
۶- زبان بدن آموختم: نترس از کسی که در حضورت نشانی از اضطراب و تشویش ندارد. هشیار باش در برابر کسی که در حضورت سراپا انقباض مغزی و تظاهر جسمی است اما هیچ نشانی از آرامش در حرکت دست و چشمش ندارد. آموختم تمام ماهیت پنهان انسان در زبان بدنش هویداست؛ آشکارتر از آفتاب.
۷- آموختم: دستی که نان می دهد هیچ تقدسی ندارد. اگر خواست بر سرت بکوبد اول جاخالی بده و دوم بار، دندان مهیا کن و سوم بار…
۸- آموختم: زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است.
۹- آموختم: دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. یا پادشاه باش یا عرصه را ترک کن و غرورت را حفظ.
۱۰- آموختم: جان بده برای آن که به عمق جان دوستت دارد.
۱۱- آموختم: بهترین دفاع حمله است. نه… حمله، دفاع است.
۱۲- (ادامه دارد)
@doctorkazemi2

غبار زمان

غبار زمان… چه تعبیر درست و تلخی… برای مرور فرسودگی لازم نیست در حال و احوال زمین یا دگردیسی دیگران کند و کاو کنم. مرا آینه‌ای بس است. و البته سر زدن به این خانه‌ی قدیمی که بیهوده می‌کوشد زنده بماند. حیرانم از آن عشق و شوق و امیدی که در یک دهه‌ی پرآشوب اخیر زندگی‌ام همگام با سقوط اجتماع پیرامونم از کف دادم. آن نیروی سمج و ناآرامی که در سرم هویتم را شکل می‌دهد هیچ عوض نشده اما ناخواسته به پیروی از فرونشست و سقوط آدم‌های دور و برم، من هم به بهت سکوت نشسته‌ام. انرژی در تنم رسوب کرده. این البته ضعفی نابخشودنی است که چنین متاثر از انرژی دیگران باشی. و من شوربختانه همیشه آدمی واکنشی بوده‌ام. هرگز درگیر انقلابی درونی برای رهایی از واکنشمندی و رفتار بازتابی نشده‌ام و به سمت ساحت کنشمندی، گامی برنداشته‌ام.

تماشای آدم‌هایی که یکایک تهی و بی‌اثر بوده‌اند و روزگاری امیدی به شوکت‌ فردای‌‌شان داشته‌ام، تمام انگیزه و انرژی‌ام را به فنا داده. باور به این‌که با آن‌ها تفاوت دارم برایم دشوار است چون ذهنیتم از کودکی با اخلاقی جهان‌سومی و مبتنی بر انگاره‌ی گناه شکل گرفته. در چنین بینشی، خود را سوای آدم‌های پیرامون دیدن، نشانه‌ی غرور است و غرور گناهی عقوبت‌زاست یا نشانی از هذیان است و هذیان، داغی ننگین است. بخت‌یار نبوده‌ام که همراهانی از جنس فرهنگ داشته باشم که بار سنگین آفرینشی را با من شریک شوند. تا این پایه تنها ماندن در همگویی و همنوازی، بزرگ‌ترین رنج چون منی است که شیدای آموختنم، که شیفته‌ی همقطاری‌ام.

زندگی در سایه‌ی خفقان و تنگنای نان، بی‌تردید اثر دارد بر توقف و تعطیلی ذهن و ذوق آن‌هایی که پیکاری این میدان نیستند. من اما همیشه گرانبهاترین جواهر را در آغوش اژدهای هفت سر دیده‌ام و درکی از حسابگری و آسایش‌طلبی و هنرمندنمایی در فراخ و فراغ ندارم. به گمان من، هر تنگنایی، گستره‌ی آفرینش است. اما آدم‌های زندگی‌ام مانند من نمی‌اندیشیدند. یکان یکان الک آویختند و آب پاکی ریختند. عجب ندارد اگر خود واقف به وادادگی خود نباشند که این بی‌خبری، از نشانگان فرومایگی است.

تکلیف رهرو تنها مشخص است. باید به طریقی تازه ادامه داد.

در پایان سال ۹۵

جای درست واستی، دنیا همش ظلمته. من همیشه به دریچه نگاه خودم مومن موندم. نه سرخوش شدم از شادی اکثریت و نه با عزاداریشون گریستم. همیشه یه ابتذال و غفلت ترسناک در عواطف توده‌ها هست. همه چیز فقط تکثیر می‌شه. کار بزرگ در این روزگار، احتمالا اینه که بزنی بیرون از این جمع هولناک. از ازدحام این رقصنده‌های غرق در تاریکی.

سال ۹۵ برای من تمرین نرقصیدن بود. خوش گذشت.

از دو که حرف می‌زنم…

بچه که بودم هرگاه از پدر و مادر بی‌مهری و جفا می‌دیدم تصمیم می‌گرفتم خودم را بکشم. گفتم که، بچه بودم! اما وقتی در خیال‌پردازی‌های کودکانه (که معمولا در حالت طاق‌باز یا دمر رخ می‌داد)، وضعیت زندگی خانواده را پس از مرگ خودم تصور می‌کردم، آشکارا می‌دیدم پس از مرگم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد؛ پدر و مادر کمی سوگواری خواهند کرد و به هر آشنا و غریبه‌ای (در  حالی که شانه بالا می‌اندازند) خواهند گفت بچه‌مان از اول هم آدم میزانی نبود و متاسفانه دچار افسردگی بود، و دروغ‌هایی از این دست. خشمگین از این فلش‌فوروارد خیالی (که نسبت واقع‌بینانه‌ای با واقعیت داشت) تصمیم می‌گرفتم خودم را نکشم تا از عذاب آن سوگواری مرسوم سنگدلانه دور بمانم. ادامه می‌دادم تا آن آینده‌ی محتمل رقم نخورد. 

این خیال‌پردازی غم‌اندود، در زندگی بسیار به کارم آمده. هر وقت ناامید می‌شوم و می‌خواهم از ساحتی پا پس بکشم، این سازو کار فانتزیک، خودکارانه شکل می‌گیرد و تصور شادمانی کسانی از کنار کشیدن من، عذابم می‌دهد. همین آخرش از نو برم می‌گرداند به بازی. دوست ندارم به اندازه‌ی سرسوزنی، کسانی را که دوستم ندارند شاد کنم. آن‌هایی که دوستم دارند برایم اهمیت چندانی ندارند چون هرگز نمی‌توانند (و متاسفانه بی‌رمق‌تر از آن‌اند که) در این معادله نقش موثری بازی کنند. در نگاه من ادامه دادن در عین خستگی و ناامیدی یک وظیفه‌ی دیوانه‌وار انسانی است. دویدن در دل‌تنگی و دلشوره‌ی تنهایی، جان‌مایه‌ی زندگانی است. 

ما می‌دویم و دیر یا زود خسته می‌شویم. موانع حسابی خسته‌مان می‌کنند و گاهی هم خودمان زیادی کم‌بنیه‌ایم. اما کمی استراحت و فکر، هرگز کسی را نکشته. اگر عاقبت را خیال کنی، دیر یا زود برخواهی خاست. خواهی دوید. ما رسالتی جز دویدن نداریم. 

شما زندگان

هر بار پیری از مشاهیر ایرانی می‌میرد نگاهم به سوی واکنش آن‌ها که هنوز زنده‌اند می‌چرخد. چند روز پیش یکی از بازیگران سالخورده سینمای ایران درگذشت و من باز هم منتظر حرف‌های زندگان بودم. باز هم مثل همیشه…  از افسوس‌خوانی‌های احمقانه برای یک انسان سالخورده‌ی کاملا تمام‌شده که بگذریم، برایم حیرت‌انگیز است که زندگان همه از منظر نجات‌یافتگان بی‌گزند به مقوله مرگ می‌نگرند. درباره آن‌که مرده چنان سخن می‌گویند که گویی خود قرار است سالیان سال زنده بمانند. ندیدم پیری که عنوان جعلی هنرمند را خرکش کند و مرگ‌آگاه سخن بگوید. جملگی در قاب انکاری کودکانه به حقیقت مرگ و نیستی، نگاه می‌کنند. من با تمام نادانی‌ام از بدو نوجوانی و رسیدن به اندک شناختی از حقیقت زندگانی، مرگ را هم‌نفس و هم‌بستر روز و شبم دیده و آغوش تسلیم به رویش گشوده‌ام. مرگ تنها حقیقت مسلم پیشاروی من است. انکار مرگ، واکنشی رقت‌انگیز است که زیر نقاب میل به جاودانگی (این میل لعنتی مذبوح فانتزیک که سرچشمه تمام جنایات ایدئولوژیک در طول تاریخ بوده) می‌خواهد پنهان بماند و صدالبته نمی‌تواند. انکار مرگ دیگری، به بهانه جایگاه رفیع انسانی او بازی تکراری و مرسومی است. اما انکار مرگ پابه‌راه خویشتن، تابلوی تمام‌نمای حقارت و حماقت است. ندیدم پیری که آگاه به خرفتی خود باشد، به وقتش از تقلای کودکانه برای خودنمایی (به نام بیچاره‌ی هنر) دست بشوید و آرام و قرار پیشه کند برای مرگی آبرومند. ندیدم پیری که گواه حکمت و خرد باشد و کم گزافه بگوید و مهمل بتراشد. ندیدم پیری که بویی از تواضع در برابر حقیقت مرگ برده باشد. تا پیر دیدم، نماد خرفتی و رخوت و گواه زوال حکمت بود.

ما نابسامانان تاریخ، در این گوشه‌ی متروک زمین، خیال نداریم از قلمرو اوهام یک تک پا بیرون بزنیم. ما تکرار بد پیشینیانیم و الگوی زشت آیندگان بی‌پناهی که درسی جز نادانی از ما نمی‌گیرند. کجاست آن پیر فرزانه‌ای که تلفظ مرگ را چنان که هست بر زبان آورد و در برابرش فروتنی کند؟ در نگاه من پذیرش مرگ چنان که بایسته حضرتش است، نهایت فرزانگی است و مایه‌ی عزت و کرامت انسان و مانع از درافتادن به زشتی‌های بالقوه‌ی سالخوردگی. تنها با به رسمیت شناختن نیستی و مرگ است که انسان معنای راستین هستی خود را به چنگ می‌آورد. این گونه است که می‌توان از چنگال خرفتی رهایی جست. جانان! راز وارستگی در مرگ‌آگاهی است. این قصه پیر و جوان نمی‌شناسد. باید در سرشتت باشد. باید بیندیشی تا از خرافات خرفتی در امان باشی. 

به بهانه درگذشت جشمید ارجمند

گفتم ننویسم اما خلاف مردانگی بود:
چند سال قبل، که یار غار رییس‌جمهور وقت می‌خواست زمینه حضورش در انتخابات ریاست جمهوری را فراهم کند بازار پروپاگاندا حسابی داغ بود. اعلام شد منتقدان سینما هم در کنار سایر ژورنالیست‌ها می‌توانند برای دریافت کارت هدیه (مجموعا به مبلغ ششصد هزار تومن که در آن زمان واقعا قابل‌توجه بود) به فلان‌جا بیایند. من و یکی از همکاران که اصلا اوضاع مالی خوبی نداشتیم در نهایت شرمندگی صبح زود به قصد دریافت کارت هدیه راهی مکان موعود شدیم. زود رفتیم تا مبادا کسی ما را ببیند و اندک آبروی‌مان هم از دست برود. وقتی با صف یک کیلومتری دوستان و همکاران (که سحرخیزتر و کامرواتر از ما بودند) مواجه شدیم، خجالت‌مان ریخت. صف لاک‌پشتی جلو می‌رفت و بعد از دو ساعت رسیدیم به راه پله. صف تا طبقه سوم ادامه داشت. در این انتظار بد و آلوده، استاد جمشید ارجمند را دیدم که دو نفر کمکش می‌کردند تا بتواند به طبقه سوم برسد و برگه‌ای را امضا کند و کارت هدیه‌اش را بگیرد.
خدای من این جمشید ارجمند است. بزرگ و پیش‌قراول نقد فیلم. به کدام نکبت تاریخی درافتاده‌ایم که شأن و منزلت چنین بزرگانی این‌گونه آسان نادیده گرفته می‌شود؟ چرا کسی چون او باید با این تن بیمار و خسته، این‌جا باشد؟ پس مسئول رفاه و دلخوشی او در قبال سال‌ها کوشش و پویش فرهنگی، کیست؟ و چرا اگر هم هدیه‌ای قرار است تقدیم شود احترام و عزت بزرگان و قدما در نظر گرفته نمی‌شود؟
آن صحنه شاید برای بسیارانی بدیهی بوده باشد اما برای من بس ناگوار بود و دل‌آزار. و تلنگری بود بر ذهنم که فاتحه کار فرهنگی را بخوانم و صرفا از دور دستی بر آتش بدارم.
باید این را می‌نوشتم.

من و والتر وایت

سریال‌بین نیستم. مغزم با پی‌گیری سریال جور نیست. از این بدتر، اندک سریال‌هایی هم که آزمودم بیش از یکی دو قسمت نتوانستند همراهم کنند. این وسط فقط دو استثنا هست. یکی سوپرانوها و دیگری از کوره در رفتن (برکینگ بد). هر دو برایم تکان‌دهنده‌اند. درباره سوپرانوها شاید وقتی دیگر بنویسم اما حالا که تازه در پی فراغتی، تماشای برکینگ بد را به پایان برده‌ام می‌خواهم از هم‌دلی جنون‌آمیزم با والتر وایت بنویسم. 

برکینگ بد سرشار از هوشمندی و طراوت است. هر قسمتش دیوانگی‌ها و رودست‌های خودش را دارد اما تمام جذابیت‌های روایی و اجرایی‌اش، همه‌ی ساندترک‌های فوق‌العاده‌اش، و بازی‌های محشرش دلیل خوشایند من نیست. من والتر وایت را با پوست و خونم می‌شناسم. ناقهرمانی‌اش را باور دارم. روان‌ژولیدگی‌اش را به مثابه یک شعور بیدار و در ضدیت با اخلاق مرسوم درک می‌کنم. او آتش‌فشان فروماندگی و فروتنی است و انقلابش گدازه‌‌‌ی سرطانی یک انسان رام هدر رفته. والتر وایت یک انقلابی اصیل است و درک این ویژگی رادیکال، نیازمند بریدن از همبستگی گندبار اجتماعی است. والتر وایت شیمیست است. راز اکسیر می‌داند اما محکوم به پرسه زدن در حوالی جوهر نمک است. او آن ابرنرینه‌ی محروم از مادینگی و جاافتاده در قالب یک مستمنی مفلوک است. والتر وایت را همبستگی اجتماعی در بستر مناسبات قدرت/سرمایه این‌چنین می‌پسندد: اخته، فروخفته، خفه. او تجسم متعالی یک شهروند «خوب» است؛ همان خواجه‌ای که حتی قوه‌ی میل به بانوی حرم به خیالش راه ندارد. یک شهروند خوب، یک آموزگار بی‌خطر، یک پدر دلسوز تن‌سوخته، یک همسر نمونه‌وار با فضیلت کار سخت و درست، نان کم حلال. و گیر کار آن‌جاست که زندگی فاضلانه را رذیلتی جز فضله نیست. 

والتر وایت وسط یک کلیشه‌ی دراماتیک گیر افتاده است. سرطان واقعی‌ترین و هول‌انگیزترین کلیشه‌ی محتمل برای تمام جنبندگان زمین است. مرگ در عین بیداری است. نقطه‌ی عزیمت است به تهی‌شدگی از تمامیت معنای «من»؛ منی که می‌اندیشم پس هستم و تصور عکس این وضعیت، سقوط در مغاک ظلمات است. این بهنجاری غریبی است که والتر وایت نه‌فقط یک هستنده‌ی بی‌مصرف که اندیشنده‌ی بی‌مصرف است. سرطان، این کلیشه‌ی شیطان‌صفت، دست‌کم این خاصیت را دارد که والتر، این تجسم فروماندگی را به صرف برساند. و برکینگ بد چیزی جز طی این طریق مقدس نیست: بر شدن از اندیشنده‌ی بی‌مصرف به اندیشنده‌ی آفریننده. این آفرینش کور مه‌بانگی را در قاب مفهوم توافقی «اخلاق» نمی‌توان خواند. چنین آفرینشی عین مخاطره است. خودِ خطر است. هیچ هدفی جز اوج لذت از آفرینش ندارد. تجسم ناباور یک سرخوشی ملکوتی است. 

والتر وایت در تمام راه، آفرینش ویرانگر خود را در چارچوب همان اخلاق توافقی، وجه می‌دهد. «من هرچه می‌کنم برای خانواده‌ام می‌کنم.» گویی حتی این دیوانه‌ی سرمست هم توان رهایی از چنگال قراردادهای قدس‌اندود ندارد. او در حد اعلای یک ابرانسان وارسته، تمام ظرفیت‌های واقعی/اهریمنی انسان را متجلی می‌کند و شادمانه به سرشت فروتن(گ) آرمان‌های مرسوم انسانی نیشخند می‌زند. اما تنها در واپسین لحظه‌های این سفر سرسام‌آور است که حقیقتی ویرانگر را بر زبان می‌آورد: «هرچه کردم برای خودم کردم. برای تجربه کردن حس زنده بودنی که محصول رهایی از بند و بست زندگی بود.»

والتر وایت ابرانسان است. همان اهریمن لایزال. نمی‌شود برای شام به خانه دعوتش کرد. نمی‌شود بی‌‌گزک دوستش داشت. می‌توان با ترس به نظاره‌اش نشست و تکه‌های گم‌شده‌ی رهایی انسان را بین شیارهای عمیق پیشانی پر از چین و چروکش جست‌وجو کرد. والتر وایت معنای طغیان است، علیه بیهودگی و بی‌عدالتی هستی. والتر وایت یک ضرورت است. قابل‌پیشگیری نیست. هر لحظه به شکلی اصیل، نگران‌کننده و دلاورانه بازآفرید می‌شود. والتر وایت فراخوان آخرالزمان است. دوست‌نداشتنی اما ضروری است. والتر وایت، فردای محتمل و ممکن بیداری تمام انسان‌هاست. او به تعبیر روانکاوانه، از تن دادن به نظم نمادین (این تعفن فریبا) سر باز می‌زند. بر برگ‌های لغتنامه او مجنون است؛ در شیارهای عمیق مغز خاکستری‌اش اما، چشم بیدار زمان است.  

قصه‌ای برای نگفتن

نوشتن دردی دوا نمی‌کند. درد چیره‌تر از این حرف‌هاست. این درد ربطی به خوشی‌های حقیر زندگانی ندارد. ربطی به تجربه‌ی بد زیستن در خفقانی غریب ندارد. ربطی به انزوای ناخواسته یا خودخواسته‌‌ی روشنفکرانه ندارد. دست شستن از نوشتن، فعلی ضدپیامبرانه است. انکار ایثارگرانه‌ی رسالت انسان است. محصول بیداری از کابوس در سکوت خوفناک شب است.

مات و بهت‌آلود به گرداگردت می‌نگری و بر پویش بیهوده‌ در متن نکبت و خشونت چشم می‌دوزی. ایمان می‌آوری که آدمیزاد به دورانی سراسر دگرگون پا گذاشته. تو معاصر انقراض و انحطاط زمینی. در این تقلای شتابناک، فرصتی برای درنگ نیست. جانداران زمین گرد میانگین در چرخش‌اند. بلندبالا که باشی سرت را می‌زنند و خردقامت اگر، چند تکه آجر زیر پایت می‌گذارند تا آرمان انسان آخرالزمان شکل بگیرد. انسان مدارا و میانگین.انسان میان‌مایه. همه‌چیزدان نادان. زمین کوره‌راه سراشیب است به مغاک نیستی. نه شعبده، نه معجزه، ای داد… کلمه را هرگز چنین بیچاره نپنداشته بودم.

آنک پیام‌آور واپسین روز زمین. خسته از ستیغ تنهایی به کوه‌پایه دل‌تنگی روانه است. قصه‌ای دارد: ملال‌انگیز، به تلخناکی زخم تاریخ کرخت انسان. گفتنی نیست. 

چند تکه درباره زندگی و مرگ

یک

خبر مرگ یک آدم سرشناس که می‌رسد مردم گزاره‌هایی آماده را از پستوی پوسیده‌ی مغزشان بیرون می‌کشند: حیف شد… هنوز خیلی جا داشت… ناکام بود… زود بود… قدرش را ندانستیم… چه زود دیر می‌شود… بیایید با هم مهربان باشیم… و قریب به همه این گزاره ها اراجیف‌اند. در تک‌تک این گزاره‌‌ها غفلتی غریب از مرگ خویشتن به عنوان یک رخداد زودرس به چشم می‌خورد. هر انسانی بر شاخ ذهن خود می‌ایستد و عجیب نیست که مرگ را تنها به عنوان یک اتفاق خارج از ذهن درک می‌کند. درک مرگ خویشتن ناممکن است اما دست‌کم می‌شود کم‌تر اراجیف گفت.

دو

در یادداشتم بر مرگ ایرج کریمی (منتقد و فیلم‌ساز) چنین نوشتم:

مرگ یک ضرورت زیست‌شناسانه است. من کم‌ترین تمایلی ندارم که آن را حاوی یک معنای متعالی یا یک جور لطف و مرحمت بدانم و نیز به‌شدت اکراه دارم که آن را به رازناکی و افسونی موهوم پیوند بزنم. مرگ یک اتفاق مزخرف ساده است که گاهی جلوی اتفاق‌های خوب دیگر را می‌گیرد. بیش‌تر ما انسان‌ها به شکلی غریزی از مرگ هم‌نوع متأثر می‌شویم و برای مرگ عزیزان‌مان سوگواری می‌کنیم. اما پایان تن نویسنده، پوزخندی است بر انگاره‌ی مرگ. هنر در ذات خود نهایت کنش‌مندی انسان برای مبارزه با فناپذیری است، تلاشی نومیدانه برای جاودان شدن. نویسنده زنده خواهد ماند اما فقط تا روزی که خوانده شود.

سه

من از عکس‌های یادگاری می‌ترسم. فکر می‌کنم معنای معوقی دارند که تا مرگ یکی از سوژه‌های توی قاب خودش را پنهان نگه می‌دارد. عکس فقط عکس است اما تمام عکس‌ها سرآخر دال بر مرگ‌اند و موذیانه این خصلت را مخفی می‌کنند.

چهار

این تخم جادویی را از سوپری سر کوچه خریدم (عکس پایین سمت چپ). فروشنده داشت به مادری که می‌خواست این را برای کودکش بخرد مکانیسم عملش را توضیح می‌داد. گفت «می‌گذاریدش در آب و کم‌کم چیزی از تخم بیرون می‌زند.» من هم بی‌درنگ برای خودم خریدمش. بعید می‌دانم کودکی پیدا شود که به اندازه‌ی من از این ماسماسک به وجد بیاید. حس غریب و جلوه‌ی چندشناکی دارد. گویی رخنه‌ی دیسمورفیسم است به دنیای بیرون. من ناظر یک ‌تولد مهندسی‌شده‌ی هیدروفیل هستم. کدام کودک مثل من پوچی هستی را از دل این زایمان آرام تجربه می‌کند؟ نه این اسباب بازی نیست اسباب تعقل است.

پنج

در شهر زادگاهم دو شب پیش جنایتی فجیع رخ داد. پسری سی و چند ساله مغز دختر محبوبش رویا را با تفنگ شکاری منفجر کرد و بعد مغز خودش را هم ترکاند. عکس‌های این فاجعه چند ساعت بعد در فضای اینترنت منتشر شد و تماشای آن‌ها به‌راستی تحمل‌‌ناپذیر بود. پسر، دوست  برادرم بود و دیگرانی هم که می‌شناختندش او را آرام و سربه‌زیر می‌دانستند. می‌توانم برای واکاوی مرگی چنین دلخراش یک کتاب بنویسم اما… این یادداشت را پای پست اینستاگرمی یکی از دوستان سوگوار آن دختر نگون‌بخت نوشتم:

اولین واکنش به مرگ نامنتظر یک عزیز بهت است. اما حس واقعی و غریب فقدان حضور یک انسان کاملا غیرارادی و مدتی بعد به اطرافیانش دست می‌دهد. مثل فرو رفتن در سیاهچاله است. لحظه غیرقابل‌وصفی است. آن لحظه را باید تاب آورد. کارکرد تسلیت فقط تسکین زندگان است اما دهشت این رخداد فراتر از یک مرگ است. خلیل پسر خوشرو و جذاب و مودب دبیرستان ما بود. سال پایینی ما بود. در یکی از شب‌های عزاداری محرم به ضرب چاقوی اراذل و اوباش کشته شد. نزدیک به بیست سال قبل. رویا خواهر کوچک خلیل بود.

My Top Ten of Cinema – 2015

۱-Psycho (Alfred Hitchcock)

I will survive… Look at me. I’ m looking at you.

۲- Blind chance (Kieslowski)

Rabbit run! An inspiring movie that changed my whole life. It can change yours. Give it a try.

۳- The conformist (Bernardo Bertolucci)

A fascistic fairy tale… A stereotypical life review. A really wide mirror reflecting parts of your faults. Eye catching photography… great performances… touching score. An undoubtedly Masterpiece.

۴- Streetcar Named Desire (Elia Kazan)

An untouchable drama on the climax of artistic cinema. Even this single frame is enough to say everything about Kazan/williams’ masterpiece

۵- Marathon Man (John Schlesinger)

Accidental sorrow. A great political thriller at first sight and much more at further analysis. The story of mere loneliness of human being. Outstanding performances….

۶- Star maker (tornatore)

The most influential movie about “cinema” in my view. Deeply depressing but provoking. Stays away from sentimentality of Cinema Paradiso and penetrates spiritually, intellectually, emotionally… Oh boy! It deeply penetrates.

۷- Memento (Chris Nolan)

I live to remember. I write to remember. You’re right: I write to live.

۸- Funny Games ( Michael Haneke) 1997

Unbearable disclosure of human desire. Suffering as hell. My life after this movie is totally under post traumatic condition. Unique chilling experience. Real nightmare. Of those favorite films I can’t watch again. It’s with me at each step. Right now. Here and after. A must see film.

۹- Rosemary’s Baby (Roman Polanski)

You have been selected. You will have to accept. No way out at this dead end. Polanski’s masterpiece takes me to a critical point. And that lullaby… Forget it.

۱۰- Beekeeper (Theo Angelopoulos)

Melancholic death drive. Sweet sad waltz on empty heart of existence. The father’s name is much more definitive than you could imagine. Father is fate.