چیزهایی که از سگم آموختم

🐕
هفت ماه است که جکی به زندگی ام آمده و هیچ روزش برایم تکراری و مثل روز قبل نبوده است. اگر زیاد درباره اش نمی نویسم دلیل محکمی دارد که گفتنش موجب دل آزردگی بعضی از مخاطبان خواهد شد. پس بگذریم…
جکی خاصیتهای زیادی داشت. اول این که فوبیای قدیمی ام از سگ و گربه از بین رفت. دوم این که کمک کرد چندین ماه وضعیت پرتنش و روانی کننده ی حاصل از بلاتکلیفی غیرمنطقی فیلمم را تحمل یا موقتا فراموش کنم. و سوم: چیزهای بسیاری از معاشرت با او آموختم.
کاش میتوانستم همه تجربه ام را با جزییات بنویسم که در آن صورت رساله ای فلسفی شکل میگرفت. شاید هم روزی نوشتمش. من با واسطه موجود زنده ای که خوشبختانه انسان نیست با شکل بکر و تازه ای از مفهوم هستی آشنا شده ام که به شدت رازناک و اندیشناک است. همه این ها بماند برای شاید وقتی دیگر. فعلا میخواهم چند نکته ریز که از او أموختم بنویسم.
۱- آموختم خیره شدن به چشمان دیگران همان قدر که همیشه گمان میکردم، حامل انرژی و ضامن تهدید آنی یا آتی است. توضیحش طلب شما. هرگز به چشم یک سگ غریبه زل نزنید.
۲- آموختم حریم چه مفهوم مهم و بنیادینی است. حریم را نخست باید به دقت و در وجوه گوناگون تعریف کرد و سپس همچون طلسم زندگانی پاس داشت. اگر این را سالها قبل میدانستم بسیاری از زخمهای آدمهای زندگی ام بر روانم نبود.
۳- آموختم: استندبای بودن در جمیع جهات و جمیع حواس، چه پیوندی با کیفیت زندگانی دارد.
۴- آموختم: اصل بر اعتماد نکردن است (بدون بروز نشانه ای در ظاهر اما با رعایت استندبای) آن هم در جامعه ای تا این حد پر از افراد روان نژند و روانپریش در قالب بیکار و کاسب و راننده و کارمند و معلم و ناظم و نویسنده و مهندس و وکیل و پزشک و دولتمرد و… .
۵- آموختم: هرگز به کسی که لگد یا سنگت زده اعتماد نکن چون دوباره خواهد زد. نبخش و فراموش نکن… اما اگر مجبور بودی تحملش کنی لازم نیست واکنشی نشان دهی. کافی ست استندبای باشی.
۶- زبان بدن آموختم: نترس از کسی که در حضورت نشانی از اضطراب و تشویش ندارد. هشیار باش در برابر کسی که در حضورت سراپا انقباض مغزی و تظاهر جسمی است اما هیچ نشانی از آرامش در حرکت دست و چشمش ندارد. آموختم تمام ماهیت پنهان انسان در زبان بدنش هویداست؛ آشکارتر از آفتاب.
۷- آموختم: دستی که نان می دهد هیچ تقدسی ندارد. اگر خواست بر سرت بکوبد اول جاخالی بده و دوم بار، دندان مهیا کن و سوم بار…
۸- آموختم: زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است.
۹- آموختم: دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. یا پادشاه باش یا عرصه را ترک کن و غرورت را حفظ.
۱۰- آموختم: جان بده برای آن که به عمق جان دوستت دارد.
۱۱- آموختم: بهترین دفاع حمله است. نه… حمله، دفاع است.
۱۲- (ادامه دارد)
@doctorkazemi2

Leave a Comment