درباره‌ی کتاب فیلم و فرمالین

این یادداشت را به درخواست مجله سینمایی ۲۴ برای‌شان نوشتم. سپاس از ۲۴٫

پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته

چه خوب که بالاخره نشریه‌ای سینمایی به یک کتاب تئوریک سینمایی پارسی‌زبان گوشه‌چشمی از سر عنایت انداخت. دیگر داشتم به موجودیت کتابم شک می‌کردم. صدالبته در این سال‌ها با بی‌اعتنایی فعالانه و معنادار هم‌قطارانم در مقوله‌ی نقد فیلم، آشنا و مأنوس بوده‌ام. کتاب فیلم و فرمالین حاصل هفت سال تلاش است. از روزی که نقدنویسی را آغازیدم ایده‌ی چنین کتابی را در سر داشتم. برای خودم سرفصل‌هایی تعیین کردم و خرد خرد محتوای هر فصل را شکل دادم. شکل بدوی و خام بعضی از این فصل‌ها در چند مجله و روزنامه‌ منتشر شد. وقتی کلیت فصل‌های مورد نظر به حداقلی از چشم‌انداز اولیه‌ام رسید، از آغاز سال ۱۳۹۳ دست‌به‌کار بازنویسی و تکمیل محتوا شدم. یکی از دل‌نشین‌ترین بازه‌های زمانی زندگی‌ام شش ماهی است که روزی ده ساعت روی این کتاب کار کردم (به کدامین شوق؟ حالا یادم نیست!). برای ارجاع دقیق‌تر به فیلم‌ها بسیاری را دوباره دیدم و فیلم‌هایی را هم برای نخستین بار به تماشا نشستم تا از میان‌شان نمونه‌های جذاب‌تر و کارآمدتر را برای ارجاع در متن برگزینم. در نخستین روزهای مهر ۹۳ کتاب را برای بررسی به نشر مرکز دادم. اوایل بهمن خبر دادند که مایل به انتشار کتاب هستند. قرارداد بستیم. پس از پایان جشنواره‌ی فجر، بازنویسی دوباره‌ی کتاب را شروع کردم و به‌اصطلاح شخمی اساسی به تمام فصل‌هایش زدم. چیزهای تازه‌تری به آن افزودم و در حد توانم متن را پیراسته و ویراسته کردم و برای نمونه‌خوانی اولیه به دوست عزیزی سپردم. امیر معقولی دوست خوب ادیبم، که در کتاب قبلی‌ام مجموعه‌داستان کابوس‌های فرامدرن هم بی مزد و منت یاری‌ام داده بود، این بار هم به دادم رسید و به یکدست کردن متن کتاب کمک رساند. متن نهایی را پس از تعطیلات نوروز ۹۴ به نشر مرکز دادم و دو ماه بعد، کتاب بدون هرگونه اصلاحیه‌ای مجوز گرفت. وظیفه‌ی تهیه‌ی فهرست نام‌ها و فیلم‌ها را هم خودم برعهده گرفتم که کار وقت‌گیر و دشواری بود. و در آخرین مرحله، واژه‌نامه‌ را نوشتم و به ناشر سپردم. اواسط تابستان بود که کتاب منتشر شد و من به دلیل دوری خودخواسته از تهران، تا یک ماه بعد از انتشار، حاصل کار خودم را ندیدم. بعداً که کتاب به دستم رسید بارها مرورش کردم و جز چند اشتباه تایپی که به شمار انگشتان یک دست نمی‌رسد کلیتش را مطابق با نیتم، پالوده و آبرومند یافتم.

فیلم و فرمالین را دوست دارم. کتابی است که یکایک ثانیه‌های نوشته شدنش برای من آکنده از لذت بی‌بدیل سینما بوده است؛ لذتی که محال است بشود آن را جعل و وانمود کرد و رسوا نشد. فیلم و فرمالین کتابی تئوریک است که نوشتن‌اش بلندپروازی و جاه‌طلبی و سر نترس می‌خواهد، آن هم در این بستر تاریخی و فرهنگی، که تازه‌واردان هر عرصه باید بابت جوانی و تازه‌واردی‌شان شرمسار و سرافکنده باشند و تا مدت‌ها هویت شخصی خود را به نفع قدمای غالباً کم‌حوصله، سرکوب و چه بسا انکار کنند و تنها با تأیید آن‌ها درک و اندیشه‌ی شخصی خویش را شایسته‌ی اندکی ارزش و تمایز بدانند. در این سال‌ها که اصلی‌ترین پایگاه نوشتن‌ام ماهنامه‌ی فیلم بوده، همواره سایه‌ی سنگین چنین نگرشی را از جانب قدما و اخیراً نوپایان مدعی (که جاعلانه خاکساری می‌کنند و در واقع پر پرواز ندارند) چون شمشیری آخته بر سر داشته‌ام. فیلم و فرمالین حاصل بریدن از گرانش جانکاه تعارفات است. حاصل کنده شدن از سلسله‌مراتبی فرساینده و بی‌معنا. کتابی است برای عیش و پرواز در ساحت سینما و نسبتی با بداندیشی ندارد اما در عین حال انگ‌های بدی را نصیب پیشانی نگارنده‌اش می‌کند. گویی همیشه اندیشه‌ورزی از آنِ کسانی است که ما تعیین می‌کنیم و از این بدتر، محکومیم که در حیطه‌ی نظری هم مانند بسیاری از حیطه‌های دیگر مصرف‌کننده‌ی مرعوب غرب باشیم.

به گمانم فیلم و فرمالین برای دوستداران نقد و تحلیل فیلم و نیز سینماگران چیزهای بسیاری در چنته دارد. سرفصل‌های جلد دومش را هم از همین حالا تعیین کرده‌ام اما از شما چه پنهان، امیدی ندارم که حتی همین هزار نسخه‌ی چاپ اول (چه شمارگان شرم‌آوری) در عرض چند سال به دست اهلش برسد. اما اگر این محال، ممکن شود جلد دومی هم در راه خواهد بود؛ با نگاهی دقیق‌تر و عمیق‌تر از جلد نخست، به ظرایف روایت در سینما. این کتاب را به پدر عزیزم تقدیم کرده‌ام چون هیچ علاقه‌ای به سینما ندارد اما هم من و هم سینما به شخصیت‌های فوق‌العاده‌ای چون او بدجور علاقه داریم.

گفت و گو به بهانه کتاب «فیلم و فرمالین»

گفت وگو کننده: فرهاد ریاضی

تعریف شما از مفهوم «نقد» در سینما و شاید به طور عام‌تر در هنر چیست؟ آیا این مفهوم را صرفا باید یک مخاطب حرفه‌ای دنبال کند؟ جایگاه “نقد فیلم” در لذت بردن یک علاقه‌مند به سینما کجاست؟

بگذارید اعتراف کنم که از واژه نقد بیزارم و نیز از تعاریفی که از آن به دست می‌دهند؛ مثل تشخیص سره از ناسره و خوب از بد! در فرهنگ ما «نقد» بار منفی دارد و به شکل جالبی با نق و ناله همسان است. در این بستر منتقد مدعی است که معیار خوبی و بدی چیزها و پدیده هاست و می‌تواند برای دیگران که نادان هستند افاضه کند و به آن‌ها بگوید چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. این دقیقا در ردیف همان نگاه مطلق‌بینانه‌ای است که در تضاد با ذات هنر قرار دارد. هنر کنشی است برای آفرینش یک آوای نو و شکل دادن به یک دنیای پر از آوا؛ درست علیه آن دیدگاهی که تنها یک صدا را به رسمیت می‌شناسد و انسان‌ها را به پیروی مطلق از آن دعوت می‌کند. هنر در تضاد محض با قطب‌بندی خوب و بد قرار دارد و نقد در زبان پارسی واژه‌ای است برآمده از مطلق‌انگاری. من کیستم که بگویم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. هرگز واژه منتقد فیلم را دوست نداشته‌ام. دوست دارم تحلیلگر فیلم باشم یعنی کسی که فیلم را آنالیز می‌کند یا به تعبیری بهتر خوانش می‌کند یا هر کاری جز نقد. افاضات خرده‌گیرانه و پنبه‌زنی و از این جور رسم‌ها را دوست ندارم و به همین دلیل است که غالباْ درباره‌ی فیلم‌هایی می‌نویسم که دوست‌شان دارم و می‌خواهم لذت تماشای‌شان را با دیگران شریک شوم و زاویه‌ای تازه برای نگاه به آن فیلم‌ها پیشنهاد کنم.

مخاطب حرفه‌ای یعنی چه؟ یعنی کسی که از صدقه سر نقدخوانی رزق و روزی به دست می‌آورد؟ ما فقط دو جور مخاطب داریم: مخاطب باسواد و مخاطب بی‌سواد. باسواد کسی است که با امر مقدس خواندن آشناست و با مفاهیم هنر و علوم انسانی آشنایی دارد و بی‌سواد کسی‌ست که بدون آگاهی از بدیهیات بدوی هنر و علوم انسانی، نقد فیلم می‌خواند. بیخود نیست که مخاطب بی‌سواد معمولاْ سطحی‌ترین و عوام‌فریبانه‌ترین نقدها را می‌پسندد و هر چیزی را که برایش ثقیل باشد پس می‌زند و متهم به پیچیدگی و تصنع می‌کند. مخاطب بی‌سواد به این دلیل که نادان و فاقد آگاهی است خودش را معیار خوبی و بدی نقدهای سینمایی می‌داند و هرچیز که مغز دست‌نخورده‌اش توانایی تحلیلش را نداشته باشد، از نگاه او بیهوده و بی‌حاصل و باطل است.

نقد فیلم یا چنان‌که من باور دارم تحلیل فیلم، چیزی جز تکثیر و انتشار لذت فیلم‌بینی و انتقال آن به دیگران نیست. نقد خشک آکادمیک فرمولیزه برای من به‌شدت دافعه‌برانگیز و مضحک ‌و مذبوحانه است. هنر گریزگاهی است برای رهایی از نگاه آچارشلاقی و چرخ‌دنده‌ای و فکر کن چه ظلم بزرگی است که همین بهانه زیبا را با زمختی بی‌انعطاف یک آچارکش چغر به گند بکشیم.

جایی به این موضوع اشاره کرده بودید که «نقد» خود یک اثر هنری است و یک نقد فیلم مشخص باید بتواند با بیننده ای که حتی آن را ندیده ارتباط برقرار کند. در مورد این موضوع لطفا بیشتر برای ما بگویید.

نوشتن هنر است و هنر نویسندگی بیش از آن‌که آموختنی باشد ذاتی است. نوشتن عرصه فصاحت و بلاغت است. بلاغت را می‌توان به‌زور آموخت اما فصاحت ذاتی و جوششی‌ست. اما فرای این دو، زندگی و جهان‌بینی نویسنده حضور دارد. نوشته‌ای که برآمده از تجربه خطیر زیستن (به معنای یک مکاشفه ناب) و بینشی نو نباشد هرگز نمی‌تواند دامنه‌دار و راه‌گشا باشد. زمین پر است از آدم‌هایی که دل‌تنگی‌ها یا هذیان‌ها‌شان را می‌نویسند و فقط شمار بسیار اندکی از این‌ها حامل نگاه و برداشتی تازه از هستی و متعلقاتش هستند. بقیه انشانویس و علاف‌‌اند. نوشتن ناب حاصل نگاه واگرایی است که از دهلیز فصاحت و بلاغت به سلامت گذشته باشد. بدیهی‌ست اگر نقد فیلم خلاصه شود در بازگویی بخش‌هایی از قصه فیلم و صدور حکم خوب و بد بودن اجزای آن (فیلم‌برداری خوب بود،! تدوین در خدمت فیلم بود! بازی‌ها بد بود! چهره‌پردازی خوب بود! و اراجیفی از این دست) به لعنت شیطان نمی‌ارزد و فقط به درد مخاطب بی‌حوصله بی‌سواد می‌خورد. اما تحلیل یا خوانش فیلم بهانه‌ای‌ست برای راه بردن به بینامتنیت و سرک کشیدن به ساحت متن‌های دیگر. خوانش یک فیلم به مثابه یک متن یعنی مکالمه و دیالوگ با متن و ریشه‌جویی اجزای آن تا فرامتن و متن‌های دیگر. متن می‌تواند یک کتاب باشد یا یک قطعه موسیقی یا یک تابلوی نقاشی یا حتی تکه‌ای از اعلامیه‌ای بر دیوار. تحلیلی که شگرد شیادانه تعریف قصه فیلم و حکم‌بازی با خوب/ بد را کنار بگذارد و حاوی شناخت و نگاهی بدیع باشد بی‌تردید یک متن هنری است. اگر پیش‌تر گفته‌ام که نقد فیلم یک «اثر» هنری‌ست بر نادانی و خامی خودم گواهی داده‌ام. نقد فیلم بی‌تردید یک «متن» هنری است و نه یک اثر هنری. متن آن چیزی است که قابلیت خوانش و برقراری مکالمه داشته باشد.

از انگیزه‌های خودتان از نوشتن کتاب «فیلم و فرمالین» برای ما بگویید.

مهم‌ترین انگیزه‌ام انتقال لذت فیلم دیدن و دعوت به جدی‌تر دیدن فیلم‌ها بود. نیز کوششی بود برای خوانش فیلم بدون دست و پا زدن در آموزه‌های خشک آکادمیک. در مقدمه کتاب این را کامل شرح داده‌ام و گزاره‌های بهتری برای این منظور در دست ندارم. آن‌جا نوشته‌ام: باورم این است که برای آفرینش هنری کافی‌ست به یک نگاه شخصی برسیم؛ به یک بینش منحصربه‌فرد، آن هم در روزگار اوج تصادف و تصادم و تزاحم که دسترسی گسترده به اطلاعات به جای تکثر سلیقه و نگاه منجر به همسان‌سازی انسان‌ها و شکل‌گیری کلونی‌های انسانی شده است. هنر آکادمیک و حتی کارگاهی جزئی از همین روند کلونی‌سازی است: جهت‌دهی مشترک به مغز و سلیقه‌ی انسان‌ها.

مخاطبان هدف این کتاب، چه کسانی هستند؟

از یک فیلم‌بین بی‌سواد تا یک فیلم‌باز باسواد می‌تواند از این کتاب لذت ببرد و چیزی بیندوزد. این کتاب برای یک علاقه‌مند به فیلم‌نامه‌نویسی و فیلم‌سازیو حتی یک فیلم‌نامه‌نویس و فیلم‌ساز هم حرف‌هایی دارد. علاقمندان به نقدنویسی هم جای خود را دارند. این کتاب اصلاْ برای این است که آن‌ها را به وجد بیاورد و شوق نوشتن را در آن‌ها برانگیزد.

آیا رضا کاظمیِ منتقد هنوز از «سینما» و به طور خاص از «سینمای ایران» به وجد می‌آید؟

بله سینما هم‌چنان وجدانگیز است و همیشه غافلگیری‌های بزرگ دارد. اما سینمای ایران بسیار بیمار و بی‌رمق است. سالی دو سه فیلم قابل تامل در سینمای ایران ساخته می‌شود اما این اصلا کافی نیست.

اگر رضا کاظمی یک بار دیگر “دانشجو” بودن را تجربه می‌کرد، چه کار یا کارهایی را انجام می‌داد که آن سال‌ها در دانشگاه علوم پزشکی مشهد انجام نداده بود؟

حتما خیلی بیش‌تر کتاب می‌خواندم و فیلم می‌دیدم. حتما مقوله‌ای به نام عشق یک‌طرفه و مازوخیستی را کنار می‌‌گذاشتم و مثل آدم عشقم را به کسی که دوستش داشتم ابراز می‌کردم تا به‌سرعت به مزخرف بودن تصورم پی ببرم و سر هیچ و پوچ آن همه خودم را آزار ندهم. حتما بیش‌تر ورزش می‌کردم و تمام چربی‌های اضافی بدنم را آب می‌کردم. حتما بی‌خیال مقوله سیاست می‌شدم و عمر گران‌بهایم را با دنبال کردن جنجال‌های سطحی سیاسی در روزنامه‌های آن سال‌ها تلف نمی‌کردم. حتما بیش‌تر شعر و داستان می‌نوشتم. حتما شیطنت‌هایی را که موجب رنجش استادان یا هم‌کلاسی‌هایم یا حتی مردم کوچه و خیابان می‌شد تکرار نمی‌کردم. حتما با بعضی از آدم‌ها دوست نمی‌شدم و با بعضی دیگر دوست می‌شدم. اغلب خیلی دیر پی می‌بریم که چه کسی می‌توانست دوست خوب‌مان باشد.

یک خاطره از روزگار دانشجویی که هنوز رهای‌تان نکرده برای ما می‌گویید.

خاطره زیاد دارم چون زندگی‌ام به‌شدت ماجراجویانه بوده. مثل خاطره چند ساعت گدایی کردن سر یک چهارراه برای این‌که بدانم چه حسی دارد و از من بشنوید که واقعا افتضاح بود. مثل خاطره کار کردن برای یک گلفروشی برای چندرغاز پول توجیبی. مثل خاطره گیتار زدن برای یک راننده تاکسی وقتی پول کرایه نداشتم و واکنش مهربانانه او. مثل خاطره چند بار فرار پرخطر شبانه از خوابگاه که مثل پادگان بود و من اصلا دوست نداشتم به زندانی بودن و منع آمد و شد تن بدهم و دوست داشتم تا صبح در زمستان زیبای بلوار وکیل‌آباد و ملک‌آباد و احمدآباد مشهد پرسه بزنم و هیچ دیواری نمی‌توانست جلوی آن پرسه پاک و عاشقانه را بگیرد. اما یک خاطره باحال و بامزه دارم که البته در زمان خودش خیلی خطرناک و نفس‌گیر بود. شبی با دوستی که از نظر خیره‌سری و دیوانگی به من سور زده بود سوار تاکسی شدیم تا به منزل بنده خدایی برویم و یک نوار ویدیویی از او بگیریم. من از قبل به دوستم اعلام کرده بودم که هیچ پولی ندارم و او گفته بود که نگران نباشم چون پول همراهش هست. خودش تاکسی را نگه داشت و گفت دربست! من آن زمان موی نسبتا بلندی داشتم (برخلاف حالا که موی بلندی دارم!) به همراه ریش و سبیلی قابل توجه! به اصطلاح تیپ هنری داشتم. راننده هم که آدم ساده‌دلی بود گفت «معلومه که شما اهل هنر هستید.» دوست دیوانه من ناگهان گفت «بله ایشان حسام‌الدین سراج هستند.» دو سه روزی بود بیلبوردهای کنسرت حسام‌الدین سراج همه جای مشهد نصب شده بود. راننده بیچاره هم نمی‌دانم روی چه حسابی در آن تاریکی شب و شاید به دلیل جدیت عجیب دوستم باورش شد. من هیچ شباهتی به ناب سراج نداشتم و سنم هم به‌مراتب کم‌تر از ایشان بود اما جناب راننده چون کلا توی باغ نبود باور کرد و تمام مسیر طولانی‌مان درباره موسیقی از من پرسید و من هم یک‌بند مهملات تحویلش دادم و او هم از من قول گرفت که فردا به همراه خانواده به کنسرتم (یعنی کنسرت آقای سراج) بیاید و چند بلیت مجانی بگیرد. به مقصد که رسیدیم من زودتر پیاده شدم و دوستم گفت می‌خواهد با آقای راننده صحبتی بکند. قدم‌زنان توی تاریکی کوچه پیش می‌رفتم که ناگهان صدای داد و فریاد بلند شد و دوستم را دیدم که دوان‌دوان می‌گوید: «بدو فرار کن». من هم که دیدم اوضاع واقعا خیط است و راننده با ماشینش به قصد کشت به سمت‌مان دارد می‌آید با تمام قوا شروع به دویدن کردم و خدا خدا می‌کردم زودتر به یک فرعی تنگ برسیم که ماشین نتواند توی آن بپیچد تا بتوانیم راننده را قال بگذاریم. طرف دست‌بردار نبود و من قلبم داشت از دهانم درمی‌آ‌مد. آن زمان آمادگی بدنی‌ام خیلی بهتر از امروز بود اما دویدن هم حدی دارد. خلاصه توانستیم توی کوچه‌پس کوچه‌‌های پیچ واپیچ آن محله مشهد راننده و ماشینش را بپیچانیم و سرعت‌مان را کم کردیم اما باز هم جرات نمی‌کردیم یک جا بایستیم و نم‌نم به دویدن ادامه دادیم تا به خانه کوچک دانشجویی من رسیدیم (در یک مقطع کوتاه از خوابگاه بیرون زدم و اتاقی در شهر اجاره کردم). توی راه فرصت پ‍یدا کردم از دوستم بپرسم دلیل فرار کردنش چه بوده و همان‌طور که احتمالا حدس زده‌اید او گفت که هیچ پولی در بساط نداشته و از اول به من دروغ گفته و همین را هم گذاشته کف دست راننده و طرف را به جنون رسانده. یادم نمی‌آید دیگر هرگز در زندگی آن‌قدر خسته شده باشم. آن شب یک شب خیلی خاص بود و بلاهت آن راننده و شرارت من و دوستم ترکیب ایده‌آلی را برای شکل‌گیری یک موقعیت حماقت‌بار به وجود آورده بود. هرچند مقصر اصلی من نبودم اما بهتر بود در دروغ دوستم شریک نمی‌شدم. خیلی کم‌سن‌وسال بودم و اشتباه کردم.  

رضا کاظمی در ۳۶ سالگی، «زندگی» را چطور می‌بیند؟ چقدر از زندگی‌اش، شبیه سینمایی‌است که دوستش دارد؟

وقتی چنین پرسشی طرح می‌کنید حتما انتظار هر جور پاسخی را دارید. این هم پاسخ من: من زندگی را دوست ندارم (هرگز نداشته‌ام) و از آن لذت نمی‌برم (هرگز نبرده‌ام) اما وقتی مجبور به تحملش هستم سعی می‌کنم برای خودم و دیگران آدم به‌دردبخوری باشم. از دیگران انتظار دارم کمکم کنند تا تحمل زندگی برایم اندکی آسان‌تر شود و خودم هم بی‌وقفه تلاش می‌کنم زندگی را برای چند نفر هم که شده اندکی تحمل‌پذیرتر کنم. سینما همین‌جا به داد من رسیده. بدون سینما زندگی مفت نمی‌ارزد. من مثل سینما زندگی کرده‌ام و هم‌چنان زندگی می‌کنم. زندگی را از سینما نیاموخته‌ام بلکه نوع زندگی عجیب و دیوانه‌وار امثال من، مطلوب روایت‌های سینمایی‌ست.

آخرین کلام با مخاطبین «کاف» به انتخاب خودتان.

خوانندگان عزیز کاف! برادران و خواهران! آقایان و خانم‌ها! ارزشی‌ها و بی‌ارزش‌ها! راست‌ها و چپ‌ها! قدر جوانی را بدانید. خنثی نباشید. ماجراجو باشید اما هرگز به دیگران ستم نکنید. لطفا عمرتان را در شبکه‌های مجازی تلف نکنید. روزی نیم ساعت برای دنیای مجازی بس است. لطفا کمی کتاب بخوانید. لطفا کمی بیش‌تر از کمی، کتاب بخوانید. لطفا سعی کنید با انبوه آدم‌های نادان و بی‌سواد دور و برتان فرق داشته باشید. برای متفاوت بودن باید زجر بکشید. با تیپ‌های اجق وجق و ادا و اطوار روشنفکری و هنری و حضور در تئاتر شهر و صف‌های جشنواره و… متفاوت نخواهید شد. بهتر است بر آگاهی‌تان بیفزایید. بگذارید بزرگ‌ترهای‌تان آدم‌های مفلوک و بی‌خاصیت فامیل و همسایه را به عنوان الگوی موفقیت توی سرتان بزنند. با پوزخندی موذیانه حرف‌شان را تایید کنید اما فقط حکم دل خودتان را بخوانید. برای بزرگ شدن باید خون دل بخورید و البته مقادیری توسری و حرص.

منبع: نشریه دانشجویی کاف

گفت‌وگو به بهانه کتاب «فیلم و فرمالین»

گویا شما پزشکی ، نقد فیلم، نویسندگی و مدیریت سایت آدم‌برفی‌ها را به طور همزمان پیش می‌برید. کدام یک از این مشغولیت‌ها بیشتر برایتان اهمیت دارد؟

هیچ‌کدام. مهم‌ترین هدفم در یک دهه گذشته فیلم‌سازی بوده و بی‌صبرانه منتظرم تا پروانه ساخت نخستین فیلم بلند سینمایی‌ام صادر شود. چون سینما دربرگیرنده همه دغدغه‌هایم است.

نویسندگی از آغاز نوجوانی با من بوده و همیشه شاعر و نویسنده بوده‌ام، پیش از آن‌که پزشک شوم و پا به ساحت نقد فیلم بگذارم یا فیلم بسازم. خوبی نویسندگی این است که نه نیاز به سرمایه دارد و نه امکانات و نه حتی پشتیبانی عاطفی و روحی. هرچه شرایط زندگانی بدتر بوده، من بهتر و بیشتر نوشته‌ام. سایت «آدم‌برفی‌ها» را با این نیت راه انداختم که دلخوشی دیگرانی چون من باشد و بسیار خرسندم که در هفت هشت سالی که بی‌وقفه مطلب منتشر می‌کند، پذیرای نویسندگان جوان بااستعداد و خوش‌ذوقی بوده که به جاهای خیلی خوب در عرصه ژورنالیسم رسیده‌اند.

نقد فیلم برای من محملی است برای شکل دادن به یک نقد فراگیر که دامنه‌اش بی‌تردید فراتر از پرده سینماست. سینما رسانه‌ای مهم و نقطه تلاقی مهم‌ترین اندیشه‌ها و نظریه‌ها در حوزه هنر و علوم انسانی است و نقد فیلم برای من یک جور فلسفیدن است. من الفبای سینما را به‌خوبی می‌شناسم چون خودم بیش از بیست فیلم ساخته‌ام اما سینما در نهایت چیزی فراتر از قاب‌ها و عناصر بصری و حرکت است. گوهر سینما برآمده از دردها، آرزوها، کاستی‌ها و درگیری‌های انسان‌هاست. نقد فیلم یعنی نقد انسان و اندیشه‌اش در عالی‌ترین سطح. از این‌روست که نقد فیلم را از هر نقد اجتماعی و سیاسی و … برتر می‌دانم. نقد فیلم آن‌چنان که من می‌شناسم گیراترین و گزنده‌ترین نقد است.

نظرتان درباره تاثیر پزشکی در آثارتان و کلا پزشکی در آثار نویسندگانی مانند بولگاکف و چخوف چیست؟

پزشکی حاوی یک جور معرفت است در قبال هستی و مفاهیم بنیادین چهارگانه یعنی انسان، خدا، زندگی و مرگ. پزشکی چه در «ماکرو»ترین وضعیتش که حضور بر بالین یک فرد محتضر و همراه شدن با روند مرگ اوست و چه آن‌جا که به ژنتیک مولکولی می‌رسد و از چشم میکروسکوپ الکترونی به هستی می‌نگرد، سراسر حکمت و سلوک معرفت‌شناسانه است. شاید بسیاری از پزشکانی که می‌شناسیم، انسان‌های حکیم و زلالی نباشند اما این تقصیر پزشکی نیست.

گناه بر گردن شرایط تحصیلی، اجتماعی و اقتصادی غم‌انگیزی است که پزشک را به دلال و تاجر بدل می‌کند و او را از حکمت و معرفت دور می‌سازد. سال‌هاست کمتر کسی برای عشقش پزشکی را به عنوان رشته تحصیلی برمی‌گزیند. روند گزینش در دانشگاه‌ها روندی علیه معرفت و حکمت است. آنها که حفظیاتشان خوب است شانس بیشتری برای پزشک شدن دارند! این مطلقا یک فاجعه است.

پزشکی دانش شناخت جسم و روان است و یک پزشک واقعی درک جامع و ژرفی از انسان و پیچیدگی‌هایش دارد. صدالبته چنین درکی برای شخصیت‌پردازی که یکی از مهم‌ترین عناصر درام‌نویسی است، کارایی تام و تمامی دارد. جدا از اینکه یک پزشک آشنایی دقیقی با موقعیت‌های بحرانی و ویرانگر دارد، پزشک به ضرورت کارش با مرگ هم سر و کار دارد.

مرگ تنها رخداد محتوم و قطعی زندگی انسان است و با فاصله بسیار از هر چیز دیگر، مهم‌ترین راز هستی است. پزشک با زوال و زخم سر و کار دارد و می‌داند زخم‌ها چه بر تن و چه بر روان، چگونه مسیر زندگانی را تغییر می‌دهند. پزشک با آسیب‌پذیری انسان و موقعیت‌های تراژیک آشناست. اصلا پزشکی زیستن در متن تراژدی است. بدیهی است که یک پزشک واقعی که عاشق زمینه تحصیلی‌اش باشد، عالی‌ترین و گرانبهاترین مصالح را برای نوشتن و سرودن در اختیار دارد.

تاثیر فیلم‌باز بودن بر آثارتان؟

اگر بگویم این جور گرایش‌ها ژنتیکی هستند، اصلا دروغ نگفته‌ام. در خانواده من دایی‌هایم علاقه‌مند به شعر و داستان و سینما بودند. پدرم که خودش پزشک و متخصص داخلی بود (و هنوز هم هست و سرش سلامت باد) مخالف سرسخت هنر و ادبیات و هر چیز غیر از علم بود (و هنوز هم هست). اما سماجت من و ضجه‌های تحمل‌ناپذیرم او را واداشت که در نه سالگی دستگاه پخش ویدئوی بتاماکس بخرد. من قاچاقی با سینمای جهان آشنا شدم و این یک رخداد مضحک محشر است. از سه چهار سالگی با جوان‌ترین دایی‌ام (که دمش گرم) به سینما می‌رفتم. خاطره‌های ناب و درجه‌یکی از سینما رفتن‌ها دارم. اما لذت سینمای جهان را نخستین بار در ویدئو چشیدم. از خوش‌شانسی‌ام بود که روانی هیچکاک (که البته با عنوان روح شناخته می‌شد) از اولین فیلم‌هایی بود که روی نوار بتاماکس دیدم. ویدئو به من خیلی چیزها داد. کلاس درس بود.

چرا اغلب آدم‌های داستان‌های‌تان تنها هستند؟

چون آدم‌ها تنها هستند، حتی اگر خودشان از این حقیقت بی‌خبر باشند یا بخواهند انکارش کنند. ارجاعتان می‌دهم به نخستین شبی که قرار بود تنها و دور از والدین در اتاقی جداگانه بخوابیم و چه حس هولناکی داشت. آنجا می‌شد رگه‌ای از حقیقت تنهایی انسان را تجربه کرد. زندگی برای من از همان کودکی مترادف با از دست دادن بود. ما تنها عاشق می‌شویم. تنها دلزده می‌شویم. تنها با دردهایمان می‌سازیم و سرآخر تنها می‌میریم.

چگونه به نویسندگی علاقه‌مند شدید. چرا نویسندگی را به شکل آکادمیک دنبال نکردید و پزشکی خواندید؟

از نه سالگی میل به نوشتن داشتم و در یک دفتر چهل برگ برای خودم شعر و قصه می‌نوشتم. شک نکنید که این چیزها ذاتی‌اند. نه پدرم و نه مادرم مطلقا اهل هنر و ادبیات نبودند. من از آن‌ها الگو نمی‌گرفتم. از ذهن خودم فرمان می‌بردم.

نویسندگی نیاز به هیچ کلاس و دانشگاهی ندارد. نویسندگی باید در خون آدم باشد و باید آن را در مسیر درست بیندازی. من هرگز از هیچ کسی درس نوشتن نگرفتم. شاید برای‌تان جالب باشد که بدانید یک سال شاگرد خصوصی بیژن نجدی بودم و نزد او ریاضی می‌آموختم، اما خبر نداشتم او نویسنده است و تنها موقعیت بالقوه زندگی‌ام برای تلمذ در باب نویسندگی هم خوشبختانه هدر رفت. آموزگار من کتاب‌ها بودند. از شانس خوب یا بد من بود که یک روز پدرم که از علاقه‌ام به کتاب عاصی شده بود، چند کتاب برایم خرید و یکی‌شان ابله داستایوفسکی بود (!) و یکی گربه سیاه ادگار آلن پو (!) و… . این‌جا من یازده ساله بودم. نمی‌دانم با چه معیارهایی این‌ها را خریده بود. ابله را که مثل همه کارهای داستایوفسکی پرچانه و پردیالوگ است به شکل نمایش اجرا می‌کردم و برای شخصیت‌ها صدا می‌ساختم و اصلا درگیر جریان قصه نبودم و برایم جذابیتی نداشت. اما خواندن کتاب «پو» واقعا کابوس را به شب‌هایم هدیه داد! چرا سپاسگزار پدرم نباشم؟

اما چرا پزشکی خواندم: شاگرد اول مدرسه بودم و پزشکی را دوست داشتم اما کاش کسی بود راهنمایی‌ام می‌کرد یا دستم می‌شکست و سراغ پزشکی نمی‌رفتم. کاش دندان‌پزشکی می‌خواندم و حالا حتما اوضاع مالی‌ام صد بار بهتر از این بود.

داستان «شیرپسته» شما داستان مکان است؟ به نظر می‌‌رسد شما میدان انقلاب را توصیف کرده‌اید. چرا هیچ اسمی از هیچ مکانی در داستانتان نیست؟

برای این که لامکان و لازمان بودن یک تمهید دراماتیک است که بعضی جاها جواب می‌دهد. میدان‌ها و خیابان‌ها تغییر نام می‌دهند، اما مختصات جغرافیایی پابرجا می‌ماند. در بدترین حالت اگر کل نقشه شهر هم عوض شود، لامکان جغرافیای خودش را در ذهن مخاطب خواهد ساخت. شهری که «شیرپسته» در آن روایت می‌شود، تهران هست و نیست، اما هرچه هست شهر غم‌آلود و ترسناکی است. «شیرپسته» قصه پرسه است. پرسه تنها در شهری درندشت حس دلنشینی دارد. اصلاً تهران شهری است که در آن عمیقاً و به معنای واقعی کلمه تنهایی در انبوه جمعیت را حس می‌کنی. این آدم‌ها هیچ‌کدام دلشان با هم نیست.

فرم برایتان از محتوا مهم‌تر است؟

محتوا اصلا وجود ندارد. همه چیز در فرم متجلی می‌شود. فرم است که معنا می‌سازد. فرم است که حس را منتقل می‌کند. فرم است که جهان‌بینی را شکل می‌دهد. ماییم که معنا را از فرم استخراج می‌کنیم.

چقدر از داستان‌هایتان مستند هستند؟

هر داستان (تاکید می‌کنم مطلقا هر داستانی که تا امروز نوشته شده) تلفیقی از خیال و واقعیت است و بخش مربوط به واقعیتش هم ترکیبی از خاطره‌های شخصی و وام گرفتن یا سرقت از خاطره‌های جذاب دیگران است. این جذاب‌ترین سرقتی است که می‌شود مرتکبش شد، اما باید مراقب بود که فرد مذکور خودش نویسنده نباشد، آن وقت حکایت شاه‌دزد به دزد زدن است.

مسیر ایده تا اجرا را چه‌طور طی می‎کنید؟

ایده زیاد به ذهنم می‌آید و رهایش می کنم. اگر ایده‌ای آن‌قدر سمج باشد که پس از تیپا خوردن بتواند برگردد برایش وقت می‌گذارم، در این حد که گاهی در ذهنم با آن ور می‌روم. تا حالا نشده داستانی یا حتی فیلم‌نامه‌ای را در بیش از دو نشست نوشته باشم. باورتان می‌شود؟ یک فیلمنامه نود دقیقه‌ای فقط در دو نشست سه چهار ساعته. فقط به محض این‌که حس کنم حس نوشتنم سرازیر شده، دست به کیبورد می‌برم و این لحظه‌ای است که فرم را پیدا کرده‌ام. آن‌هایی را که از مراحل مختلف نوشتن یک قصه حرف می‌زنند، درک نمی‌کنم. فکر می‌کنم دارند ادا درمی‌آورند و اگر هم ادا درنمی‌آورند خیلی کم‌بنیه‌اند. قصه‌نویسی این اداها را ندارد. یک حرکت ضربتی و انتحاری است. البته بازنویسی جای خود دارد.

اغلب داستان‌های شما بدون پایان رها می‌شوند و بیشتر بیان حس‌وحال هستند، موافقید؟

این هم یک جور داستان است. داستان ناکامل. داستان ناتمام. داستانی که پایانش اهمیتی ندارد. داستان‌های من نوزادان ناقص‌الخلقه هستند.

و اما کتاب فیلم و فرمالین. با توجه با این‌که کتاب‌های تئوری در ایران اکثرا ترجمه هستند و یا اغلب کسانی که عمر زیادی را در سینما گذرانده‌اند این‌چنین کتاب هایی می‌نویسند، چرا شما فکر کردید باید کتاب فیلم و فرمالین را بنویسید؟ کتابتان حرف تازه‎ای دارد؟

در ساحت هنر و ادبیات سخن گفتن از سن و سال به‌کلی مضحک و نابخردانه است. با بالا رفتن سن، معمولا چیزی به ذوق و نبوغ یک نویسنده اضافه نمی‌شود. نویسنده یا در این‌جا نقدنویس با اولین چیزی که منتشر و علنی می‌کند عیارش را عیان می‌کند و اغلب از آن فراتر نمی‌رود. در سنت ماست که به پیرها احترام بگذاریم. خیلی هم خوب. اما لزومی ندارد گمان کنیم پیرترها آدم‌های پخته‌تری هستند. انگور روی شاخه از حدی بیش‌تر پخته شود، می‌گندد.

و حرف تازه: این دقیقا چیزی است که در کتابم به آن اشاره کرده‌ام. هیچ قصه‌ای تازه نیست و در عین حال هر قصه‌ای شبیه هیچ‌یک از قصه‌های پیشین نیست. فیلم و فرمالین اصلا کتابی درباره نقد فیلم نیست. در مقدمه‌اش هم نوشته‌ام که حتی کتابی درباره فیلمنامه‌نویسی نیست. پس این کتاب درباره چه چیزی است؟ این کتابی است برای فلسفیدن درباره زندگی و عناصر آن. کتابی برای اندیشیدن درباره زمان، مکان، فرجام، کیفیت روان و… . سینما بهانه‌ای است برای من تا نگاهی به خدا و انسان و زندگی و مرگ بیندازم.

فیلم‌های مورد علاقه‌تان را که در هر دو کتاب‌تان معرفی کردید. از نویسنده‌های مورد علاقه‌تان بگویید.

همینگوی یک اوج است آن هم در داستان‌های کوتاهش. ریموند کارور و فرانک اوکانر و جان آپدایک و کارل چاپک هم برای من حلاوتی خاص دارند. از ایرانی‌ها بهرام صادقی با فاصله زیاد از دیگران، بهترین داستان‌نویس ماست و در حقیقت مایه افتخار است که او نیز یک پزشک بود. از نویسندگان زنده بدون کم‌ترین تردیدی جعفر مدرس‌صادقی را از هر حیث تواناترین و بهترین داستان‌نویس ایران می‌دانم.

بازخوردها نسبت به کتاب‌های‌تان چطور بود؟

بازخورد در تیراژ هزار نسخه اصلاً موضوعیت ندارد. آن هم در یک کشور هشتاد میلیونی که مردمش مدام دم از فرهنگ می زنند. در چنین وضعیتی من حتی اگر نخواهم، دارم برای دل خودم می‌نویسم و این البته احمقانه‌ترین کار جهان است.

گفت‌وگوکننده: فرانک کلانتری

منبع: نشریه «سپید»

«فیلم و فرمالین»: کالبدشکافی روایت در سینما

فیلم و فرمالین (کالبدشکافی روایت در سینما) عنوان یک کتاب تئوریک سینمایی است به قلم من که از اول شهریور ۹۴ روانه بازار کتاب شده است. ناشر کتابم مثل کتاب قبلی، نشر مرکز است.

این کتاب دوازده + یک فصل دارد. در مقدمه کتاب چنین آمده:

«این کتاب درباره‌ی فیلم‌نامه‌نویسی نیست اما شاید یک فیلم‌نامه‌نویس هم بتواند توشه‌ای از آن بیندوزد. این متن درباره‌ی نقد فیلم نیست اما پیوندی ناگسستنی با نقد و تحلیل فیلم دارد… . گمانم این است که چنین کتابی در گام نخست باید بتواند تماشای فیلم را به عنوان یک تجربه‌ی لذت‌بخشِ بی‌بدیل و ناب عرضه کند. مهم‌ترین اولویت در نگارش این کتاب انتقال همین لذت بوده است؛ لذت منحصربه‌فرد سینما.

تجزیه یا کالبدشکافی یک فیلم به عناصری مثل پیرنگ، زمان، مکان، شیوه‌های ایجاد کنشمندی و کشش دراماتیک، پایان‌بندی و… دو کارکرد درهم‌تنیده دارد: در یک روند مهندسی معکوس، آشنایی با این عناصر می‌تواند برای علاقه‌مندان به فیلم‌نامه‌نویسی و فیلم‌سازی در آفرینش یک روایت سینمایی سودمند باشد و دوم، منظری به تحلیل فیلم‌ها‌ و چگونگی رویکرد به آن‌ها می‌گشاید.

فرمالین ماده‌ای با بویی تند و خاص است که با آن جسد را تثبیت (فیکس) می‌کنند تا ماندگارتر شود و مدت‌ها برای کالبدشکافی باقی بماند. و البته برای آن‌ها که در پی چیزی بیش‌تر هستند، «فرمالین» به بازی واژگانی با فرم و فرمال و فرمول و مانند این‌ها هم راه می‌دهد. اما خیال بد نکنید؛ این کتاب در تحلیل نهایی، علیه چیزی به نام فرمول برای آفرینش هنری است. آموزه‌ها را باید آموخت و رها کرد.»

*

دفتر و فروشگاه نشر مرکز: تهران – خیابان فاطمی. روبروی هتل لاله. خیابان باباطاهر.