ما، زندگی اجتماعی و اثر پروانه‌ای

حتما درباره اثر پروانه‌ای چیزهایی می‌دانید. این مفهوم دراین‌باره است که هر رخداد کوچک و بی‌اهمیتی در هر جای کره زمین می‌تواند اثری شگرف و هولناک به دنبال داشته باشد. به تاریخ که نگاه کنیم بسیاری از رخدادهای مهیب بر پایه رخدادهای خیلی خرد شکل گرفته‌اند یا درست‌تر بگوییم، پیامد یک تصمیم یا اتفاق خیلی شخصی بوده‌اند. نمونه شاخصش شروع جنگ جهانی اول است و راننده سفیر که یک خیابان را اشتباه پیچید و… . یا نمونه عجیب مربوط به محبوب‌ترین رییس جمهور تاریخ ایالات‌متحده، جان اف کندی که به دلیل آسیب ورزشی در دوران دبیرستان ناچار بود کرستی به کمر ببندد که تا میانه قفسه سینه بالا می‌آمد. روزی که کندی ترور شد (و قطعا سرنوشت سیاسی همه کشورها به این رخداد گره خورد) همین کرست نقش اساسی را در مرگ او ایفا کرد. شلیک اول به کندی اصابت نکرد و واکنش طبیعی او باید این می‌بود که سرش را بدزدد و سریع برود زیر صندلی. اما آن کرست شق‌ورق که محافظ ستون فقرات کندی بود و او را عصاقورت‌داده نگه می‌داشت، ابدا اجازه چنین حرکت منعطفانه‌ای را به او نمی‌داد. نتیجه این شد: کندی همان‌طور سیخ نشست و گلوله دوم مغزش را ترکاند.

از عرصه پشمکی اما بزرگ‌نمای سیاست و تاریخ که بیرون بیاییم، ما در زندگی روزمره هم بی‌وقفه در معرض اثرگذاری بر سرنوشت دیگران هستیم، گاهی با رفتار و واکنش فعالانه و گاهی با انفعال. ما به‌رغم تمام دل‌زدگی از همنوعان جهان‌سومی و کرختی ذاتی برای هر حرکت فعالانه، دست‌کم باید در حیطه خانواده و دوستان نزدیک خود بار مسئولیت بر دوش بکشیم. وقتی در برابر موفقیت یا پیشرفت یک همنوع، مطلقا سکوت می‌کنیم (چه از سر حسادت یا چه از سر نادانی ذاتی) اثر منفی مهمی بر سالیان پیش روی زندگی او می‌گذاریم. وقتی از همدردی با کسی که یقین داریم نیازمند همدردی است دریغ می‌کنیم، قطعا عامل مهم و مخربی در ادامه مسیر زندگی او خواهیم بود. وقتی میدانیم با اندکی کمک، می‌توانیم تراز زندگی یک دوست را جابه‌جا کنیم و او را به عرصه‌ای تازه بیاوریم و از این دریغ می‌کنیم یا به خودمان می‌قبولانیم که مشکل او هیچ ربطی به ما ندارد، از یک قاتل زنجیره‌ای هم بی‌رحم‌تر و هراسناک‌تریم.

اگر دقت کنید، ما اغلب در خصوص نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان (خواه برادر یا دوست یا همکار) همین شیوه انفعالی را در پیش می‌گیریم چون در خیالمان، انفعال یعنی انجام ندادن یک کار و خب نتیجه‌اش این می‌شود که ما در بدترین حالت، کاری علیه کسی نکرده‌ایم. اما این فقط خودفریبی بزرگی است که مرز انسان و اهریمن را مخدوش و مبهم می‌کند.

حساب اثرگذاری فعالانه که جداست. وقتی وسط صحبت مشتاقانه کسی، همه جور بی‌اعتنایی به او می‌کنیم که احساس کند حضورش اضافی است یا وقتی دل‌بستگی کسی یا کاستی ظاهری‌اش را به سخره می‌گیریم، پلشت‌ترین جاندار این زمین بی‌عدالتیم.

بله، ما پیوسته فعالانه و منفعلانه بر اطرافیانمان اثر می‌گذاریم و اغلب، اثر منفی…. استعدادی را در نطفه خفه می‌کنیم. فردی آرام و سربه‌زیر را گرفتار عقده و خشونت می‌کنیم. یک نفر را با بی‌اعتنایی به سوی خودکشی یا خودویرانگری سوق می‌دهیم و… و در تمام این موارد اصلا خودمان را دخیل در سرنوشت دیگران نمی‌دانیم.

 این‌گونه است که جهان سوم، جای متعفنی برای زیستن است. جهان سوم یک جغرافیا نیست، یک خط مشی زندگانی است. هوایی است که در آن بار بیهوده‌ی تن به دوش می‌کشیم.  

این است انقلاب

Iindex

سرانه‌ی مطالعه در ایران بسیار پایین است. این گزاره هرچند درست است اما به همان اندازه‌ای که ده سال پیش می‌توانست درست باشد درست نیست! چون امروز ما ایرانی‌ها در متن یک رخداد عظیم فرهنگی غوطه‌وریم که بی‌تردید آنتی‌تز انسداد و سختگیری سالیان گذشته است. 

پارسال پستی نوشتم که به دلیل اختلال فنی سایت بر باد رفت و نسخه پشتیبان هم نداشتم که دوباره بارگذاری کنم. افسوس آن پیشامد بد هنوز با من هست اما بر این شدم که خلاصه‌ای از آن را بازبنویسم؛ که هم‌چنان مناسبت دارد و هم‌چنان دلگرم‌کننده است.

بعد از انسداد بی‌رحمانه رسانه‌های کارآمد و بی‌بدیلی مثل یوتیوب و فیسبوک،‌ می‌شد گفت تقریبا از موهبت اینترنت چیزی دست ایرانیان را نمی‌گیرد و محروم شدن از آن دو ظرفیت عالی برای جست‌وجوی محتوا و برقراری ارتباط، اینترنت را در ایران به یک مضحکه‌ی نفرت‌انگیز تبدیل کرده بود. با روی کار آمدن دولت یازدهم، و با توجه به فضای بسیار مأیوس و بد حاکم بر اجتماع، بالادستی‌های سیاست چاره را در این دیدند که دست‌کم از انسداد رسانه‌های متاخرتری مثل اینستاگرام و تلگرام چشم بپوشند و البته احتمال انسداد را همواره مثل شمشیر داموکلس بر سر ملت آویزان نگه دارند. با تمام کش و قوس‌ها و اعمال فشارها برای انسداد این دو شبکه، متولیان امنیت اجتماعی، چاره را در تحمل و آزمودن این وضعیت ناگزیر دیدند و البته بنیادگرایان فشارگرا هم  برای نخستین بار با تصمیمی بخردانه همتایان و همراهان خود را به استقبال از این رسانه‌ها دعوت کردند و به اصطلاح، به جای خالی کردن میدان کوشیدند از این ظرفیت برای مناظره و مجادله و مقابله بهره بگیرند. دیری نگذشت که اینستاگرام و تلگرام محبوبیتی چشمگیر و دیوانه‌وار در میان ایرانیان پیدا کردند. درباره اینستاگرام اتفاق عجیبی افتاد. ایرانی‌ها از فضایی که مختص عکس و ویدیوست، کارکرد تازه‌ای استخراج کردند و آن را به ‌یک وبلاگ نصفه‌نیمه، دگردیسه کردند و اریژینالیته فعالیت متنی‌شان بسی بیش‌تر از عکس و فیلم‌هایی است که‌ به اشتراک می‌گذارند و در واقع محترمانه و در کمال خونسردی از این‌جا و آن‌جا سرقت‌ می‌کنند.  

قصه تلگرام از این هم عجیب‌تر است. تلگرام هیچ محبوبیتی در میان هیچ کشوری ندارد و گویی تنها برای ایران ساخته شده است. بیایید خودمان را فریب ندهیم. واقعا به نظر‌ می‌رسد تلگرام همان اپلیکیشن ارتباطی و پیام‌رسانی تولید داخل است که سال‌ها وعده‌اش داده‌ می‌شد. تلگرام هیچ هویت و شناسنامه‌ای ندارد. البته برایش قصه‌ای ترتیب داده شده از این قرار: که یکی دو شهروند روس آن را ساخته‌اند و خودشان هم در خارج از روسیه زندگی‌ می‌کنند. اما این روس‌های گرانقدر دقیقا این اپلیکیشن بسیار پویا و کارآمد را که هر روز غنی‌تر و کاربردی‌تر از قبل‌ می‌شود و به راستی رسانه‌ای بی‌همتاست فقط برای ایرانیان ساخته‌اند؟  و هدف‌شان از این همه هزینه برای تامین هاست چنین رسانه‌ای با این حجم از مالتی‌مدیا چیست؟ آیا صبر و تحملی که بالادستی ها در قبال تلگرام خرج‌ می‌کنند تصنعی و فریبکارانه است؟ آیا تلگرام واقعا همان‌قدر که در آغاز ادعا‌ می‌شد، امنیت سایبری دارد؟

بر خلاف تصور، ابدا قصد مخالف‌خوانی ندارم. تلگرام فارغ از چیستی و چرایی‌اش، یک اتفاق بزرگ و بی‌همتا در تاریخ ایران است. از تمام ظرفیت‌های تحسین‌برانگیزش در تولید و نشر محتوا که بگذریم و از نقش دل‌انگیزش در سرگرم‌سازی و برقراری ارتباط هم که چشم بپوشیم، تلگرام برای من دو ویژگی دیوانه‌کننده دارد که تمام معادلات و محاسبات بدبینانه‌ی سالیان سال‌ام را به‌هم زده است.

تصور کنید: یک خانم خانه‌دار ایرانی با تحصیلات دیپلم یا زیر آن، یک پیرمرد یا پیرزن بازنشسته یا خانه‌نشین، یک نوجوان بازیگوش کم‌توجه و درس‌نخوان، یک نگهبان شب فلان اداره و… در یک قرن اخیر، احتمالا هرگز فرصتی برای اغلب این مردم نازنین پیش نمی آمده که مطالعه کنند یعنی چیزی را برای پر کردن اوقات فراغت خود بخوانند. منظورم مطالعه به معنای مطلق کلمه است، خواه یک مجله سرگرمی باشد، خواه کتابی روان‌شناسانه و عامه‌پسند درباره راه‌های موفقیت!، خواه کتابی تاریخی یا مجله‌ی دانستنی‌ها یا صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها و… . دقت کنید که در تمام سال‌ها مطلقا دلیلی برای مطالعه در اغلب ایرانی‌ها وجود نداشته است. حساب آن درصد اندک که اهل مطالعه هستند را جدا کنید. سرانه بسیار پایین مطالعه که سال‌ها مایه شرمندگی ما بود دقیقا مربوط به همین وضعیت تاریخی و فرهنگی است. اما امروز با تلگرام اتفاق بزرگی در حال رخ دادن است. همه از هر قشر و مسلک و با هر سطح سواد، در روز مشغول خواندن انواع و اقسام متون تلگرامی هستند. از اخبار روز تا آموزش آشپزی و خانه‌داری، از رازهای کسب موفقیت تا شیوه‌ی پرورش  و آموزش کودک، از راه‌های همسرداری تا دانستنی‌ها و عجایب و لطیفه‌ها و شعر و داستانک و… . تلگرام به معنای واقعی، بمباران نوشته‌ها و یادداشت‌هاست. هر کس با هر سطح سلیقه و سوادی در روز با ده‌ها و صدها و هزاران سطر روبه‌رو‌ میشود. درست نگاه کنیم: پدیده خواندن در حال رخ دادن است! کسانی در حال خواندن‌اند که محال بود هرگز مجله یا کتاب بخوانند. این یک انقلاب بزرگ فرهنگی نیست؟

اما یک اتفاق بسیار شگفت‌انگیزتر هم در حال رخ دادن است. بسیاری از کسانی که تا پایان عمر خود اصلا لازم نبود جز نوشتن اسم‌شان در فرم‌های اداری و امضا کردن، چیز دیگری بنویسند و محال بود هرگز جمله‌ای تا آخر عمر بنویسند، روزانه در حال نوشتن‌اند. گیرم چت، شرکت در بحث‌های گروه‌های تلگرامی، گیرم کامنت گذاشتن، احوال‌پرسی از یک آشنا و دوست و فامیل… خدای من! از زن خانه‌دار، تا آن جوان سیکل همه در حال نوشتن‌اند. کم و زیاد. درست و غلط. با املای بد. اما این یک رخداد عجیب تاریخی است. تلگرام به شکل هراس‌انگیزی، به عضوی از خانواده اغلب ایرانی‌ها بدل شده و حضوری قاطع، مشخص و ممتاز در زندگی روزانه آن‌ها دارد.

با تلگرام و کم‌تر از آن اینستاگرام، نوشتن و خواندن در ایران جان گرفته. شاید امروز این نوشتن و خواندن کیفیت بالایی نداشته باشد اما بی هیچ تردیدی، رهگذاری است به سوی بهتر نوشتن و بهتر خواندن و بیش‌تر خواندن.

بله، این‌که سرانه مطالعه در ایران بسیار پایین است دیگر گزاره‌ی دقیقی نیست. کافی است به دور و برمان نگاه کنیم. خاله‌ی پیرمان، برادرزاده یازده ساله‌مان، پسرعموی ذاتا گریزان از فرهنگ‌مان، و… و… و… همه در حال خواندن و نوشتن‌اند و زیر بمباران اطلاعات پراکنده. سطح آگاهی عمومی، امروز بسیار فراتر از ده یا بیست سال قبل است و با استمرار این روند حتما آگاهی عمومی به عمق و کیفیت بهتری خواهد رسید و تمرکز و هدفمندی بیش‌تری خواهد یافت.  

نمی‌دانم تلگرام (این رسانه معلق بی‌هویت) تا کی دوام خواهد آورد و بعدا چه جای‌گزینی برایش پیدا خواهد شد، اما‌ می‌دانم راهی که با تلگرام آغاز شده و محبوبیت ظرفیت تولید و نشر محتوای آن، نقطه عطفی برای آینده است. این راه هیچ بازگشتی ندارد و هیچ انسداد بفرموده‌ای هم جلوی این پویایی اجتماعی را نخواهد گرفت.  

ترامپ و لشکر طلبکاران

اخبار انتخابات آمریکا را از طریق رسانه‌های آمریکایی چه به صورت زنده و چه ویدیوهای ضبط‌شده، در یوتیوب دنبال می‌کردم. اعتراف می‌کنم که هرگز تا این حد از دموکرات‌ها و نامزدشان بیزار و مشمئز نبودم. در واقع بسیاری از دیدگاه‌های سیاسی من منطبق بر نگاه دموکرات‌هاست اما با منش سیاسی‌شان هیچ تطابقی ندارم. دست زدن به هر فریب و دروغ و وارونه‌نمایی و بایکوت خبری و لجن‌پراکنی برای رسیدن به قدرت، به رسواترین شکل ممکن در جریان بود. هیلاری کلینتون در نگاه من همچون ابلیس اعظم است. رسانه‌های دمکرات‌ها به سرکردگی سی ان ان هر چه در چنته داشتند رو کردند تا از دانلد ترامپ چهره ای شیطانی به نمایش بگذارند و ظاهرا کامیاب شده‌اند. اما رویارویی نقادانه با منابع گوناگون خبری و شنیدن ساعت‌ها مناظره و سخنرانی قدیمی و جدید کاندیداها بدون فیلتر ترجمه، دانلد ترامپی دیگر را به من شناساند؛ مردی صریح و گزنده که نه جمهوریخواهان ارتودوکس فناتیک پشتیبانش هستند و نه دموکراتها و لیبرالهای ماکیاولیست می‌توانند ریختش را تحمل کنند.  او در میانه ایستاده، در ویرانگاه رویای آمریکایی.

گمان می‌کنم نتیجه انتخابات آمریکا به اندازه‌ی کافی گویاست. دمکرات‌ها و رسانه‌هایشان و آن‌ها که از وضعیت حقارت‌آمیز فعلی آمریکا خرسندند، هم‌چنان یاوه می‌گویند. گویی مریخی‌ها ترامپ را برگزیده‌اند. این یاوه‌ها توهین به خیل عظیم ساکنان واقعی آمریکاست. آن‌ها به فریبکاری و دغل‌بازی اوباما و همدستانش نه گفتند. شاید ترامپ هم راه‌گشای وضعیت بد کنونی‌شان نباشد اما دست‌کم او بر واقعیت‌های موجود در کشورش انگشت گذاشته. ترامپ قطعا نماینده‌ی مهاجران طلبکار و سیاه‌پوستان عمدتا بزهکار نیست. برای درک اهمیت ترامپ باید یک آمریکایی باشی نه فردی توسری‌خورده و تحت سلطه‌ی یک نظام خودکامه در خاورمیانه‌ی نفرینی، یا یکی از ساکنان ویران‌سرای مکزیک و کوبا. برای درک اهمیت ترامپ قطعا باید موهوم بودن وعده‌های اوبامای مکار شیطان‌صفت را با تمام وجود، در تمام ابعاد زندگی روزمره‌ات لمس کرده باشی، یا دست‌کم باید بتوانی بدون هیچ پیش‌فرضی، خود را جای یک آمریکایی معمولی نگون‌بخت تصور کنی. شاید وعده‌های ترامپ همه توخالی باشد اما قطعا او به گواه سخنرانی‌هایش، آگاه‌تر و فرهیخته‌تر از شل‌مغزی مثل جرج بوش پسر است. به‌راستی مایه مباهات ترامپ باید باشد که جرج بوش و بسیاری از رقبای حسود جمهوریخواه به او رای نداده باشند.
برای شناخت درست ترامپ و پی بردن به شخصیت باثبات و قدرتمندش، باید به جوانی او بازگردیم. فیلم مصاحبه‌هایش در روزگار اوج جوانی و برازندگی، در دسترس همگان است (به لطف یوتیوب). برای شناخت او نیازی به گوش سپردن به مهملات رسانه‌های دمکرات و بی‌بی‌سی فارسی و رسانه‌های داخلی نیست. ترامپ یک ضرورت تاریخی است. شکست کلینتون دقیقا مانند سقوط محمد مرسی در مصر، از مهم‌ترین رخدادهای تاریخ بشریت است.
ما ایرانی‌ها، دست‌کم مایی که مانند اصلاح‌طلبان داخلی و خارجی، گماشته‌ی این حکومت و ذی‌نفع در مناسبات قدرت نیستیم، می‌توانیم بر نقش دمکرات‌ها در استمرار بدبختی و ستم در کشورهای جهان سوم گواهی دهیم. اگر مزدور و ذی‌نفعیم که هیچ. تاریخ نشان داده جمهوریخواهان آمریکا همواره کم‌تر به ملت ایران، آسیب زده‌اند. مهم نیست تبلیغات چیزی دیگری بگویند. اصلا وضعیت زشت کنونی ما دستپخت دمکرات‌هاست.

مسی، رونالدو و داعش

پیش‌درآمد: من عاشق لیونل مسی هستم و از کریس رونالدو متنفرم و این را آشکارا به هر بهانه‌ای جار می‌زنم. آن ها که نمی‌شناسندم گمان می‌کنند یک فوتبالدوست نادان متعصب‌ام. چنین عشق و نفرتی را در قبال پرسپولیس و استقلال هم بارها بر زبان و قلم آورده‌ام. من عاشق پرسپولیسم و از استقلال بیزارم. اما من یک فوتبالدوست متعصب نادان نیستم. بدآیندم از رونالدو و  استقلال بهانه‌ای است برای دعوت دوستان و اطرافیانم به دست شستن از بزدلی و رو آوردن انتخاب.

***

در روزگاری زیست می‌کنیم که در میانه ایستادن هم‌چون میان‌مایه بودن یک ارزش بنیادین لیبرال/ دموکراتیک محسوب می‌شود، در حالی که خود دموکراسی عملا بر مبنای کشاکش دو قطب متضاد و مخالف هویت می‌گیرد و در واقع میانه‌ای در کار نیست. میانه همان ناکجاآباد است؛ سرزمین پیرمردهایی که جایی برای ماندن ندارند.
در میانه ماندن به شکلی موذیانه به مثابه یک خصلت متمدنانه وانمایی می‌شود. دستاورد غایی‌اش این است که در بزنگاه هر تصمیمی، چه خرد و چه خطیر، همیشه در جانب امن بنشینیم. تعبیر روستایی سرراستش می‌شود: از توبره و آخور خوردن یا یکی به نعل و یکی به میخ زدن. من همواره متمدن و اهلی جلوه خواهم کرد اگر غریزه و سرشت و گرایشم را پنهان نگاه دارم و دل همه جوانب و قطب‌ها را به دست بیاورم. در این صورت متصف به میان‌داری خواهم بود.
به ما آموخته می‌شود که هیچ امری قطعی نیست و نسبی‌گرایی عاقلانه‌ترین راه برخورد با امور و پدیده‌هاست. این احتمالا راهکار محشری برای کنترل انسان در ماتریس اجتماع است. هیچ قاتلی آن‌قدر بد نیست که به نظر می‌رسد. هیچ‌ قدیسی آن‌قدر خوب نیست که می‌نماید. بله. اما من فقط با انتخاب‌هایم شناخته می‌شوم. فوتبال به عنوان یک الگوی انباشته و فشرده از حقیقت ملت‌ها و نژادها و مهم‌تر از آن، منش و رویکرد انسانی به ما امکان انتخاب می‌دهد. رونالدو و مسی دو الگوی کاملا بی‌شباهت‌اند و می‌توان سبک بازی هر دو را دوست داشت اما به لحاظ اخلاقی ساکن دو دنیای ناهمسان  و واجد ویژگی‌های متضادند. یک انسان با روان سالم نمی‌تواند در آن واحد ویژگی‌های مخالف و متضاد این دو را دوست بدارد. مثلا یکی تا پای جان دل‌بسته و وقف حرکت تیمی است و دیگری، بارها ثابت کرده که به چیزی و کسی جز خودش نمی‌اندیشد. مهم نیست کدام خوب است و کدام بد. مهم این است که من به عنوان یک انسان مسئولیت‌پذیر باید با صراحت در جانب یکی از این دو قطب ناسازگار بایستم. کافی است کمی مکث کنم و از انتخاب طفره بروم و هر دو کیفیت را جذاب بدانم. در این صورت یک شهروند متمدن و لیبرال خواهم بود. این احتمالا رویکرد عملگرایانه‌ی است که جامعه مدنی برای پیشبرد مسالمت‌آمیز امور نیازمندش است. اما راستش من همان‌قدر که نمی‌توانم در گزینش میان هیلاری کلینتون و دانلد ترامپ مکث کنم، در انتخاب میان مسی و رونالدو هم نمی‌توانم. ما در هر شرایط مزخرفی محبور به انتخابیم. به گمانم امروز، در این برهه‌ی بد و بی‌آبرو از تاریخ، بیش از میانه‌روی بزدلانه، برای رهایی از کرختی و رخوت نسبیت، باید به انتخاب‌های مشخص و روشن دست بزنیم. باید انتخاب کنیم و مسئولیت انتخاب‌های‌مان را بر دوش بگیریم. مزیت داعش بر تمام نظام‌های مردم‌سالار این است که دیدگاه مشخص و روشنی دارد. در انتخاب میان داعش و مثلا یک حکومت نیمه‌دمکراتیک یا حتی غیردمکراتیک، هیچ مکثی جایز نیست. ما فقط در یک سو می‌توانیم بایستیم؛ یا این سو یا آن سو. هر سو که دل‌مان همان‌جاست. مسی و رونالدو دستاویزهای خردی هستند برای تمرین انتخاب. خوب است بدانیم چرا مثلا تیم فوتبال آرژانتین را دوست داریم و آلمان را نه. مهم نیست در کدام سمت هستیم. مهم این است که پای انتخاب‌های‌مان بایستیم و برایش هزینه بپردازیم. این کاری است که داعشی‌ها و تمام بنیادگرایان ایدئولوژیک با تمام وجود می‌کنند و لیبرال‌ها نمی‌کنند.

ترکیه: سه نما

نمای اول: چند سال قبل

جوانی بیست و چند ساله و روستایی و فقیر. کارگر سینمایی در خیابان استقلال استانبول. خودش با ایما و اشاره می‌گوید از جای دوری برای کار به استانبول آمده. می‌گویم: اردوغان. دستش را مشت می‌کند و روی قلبش می‌گذارد و چیزهایی به ترکی می‌گوید. و چون می‌داند ایرانی‌ام می‌گوید احمدی‌نجات و باز مشتش را روی قلبش می‌گذارد و پشت چشم نازک می‌کند. عاشق احمدی‌نژاد و اردوغان است.

نمای دوم:  پارسال

پیرزنی تپل و بامزه در یک آژانس گردشگری در آنتالیا. با چشمانی فیروزه‌ای و مویی بلوند. درست شبیه اروپایی‌ها. می‌پرسم آلمانی یا روس هستی؟ می‌گوید نه من اهل یک شهر کوچک در آن سوی ترکیه‌ام. آموزگار بازنشسته‌ام. می‌پرسم مسیحی هستی؟ می‌گوید مسلمانم. می‌گویم پس حجابت کو؟ برافروخته می‌شود و با کف دستش روی سینه‌اش می‌کوبد و می‌گوید: حجاب من این‌جاست، توی دلم. می‌پرسم اردوغان را دوست داری? چهره‌اش در هم می‌رود. می‌داند ایرانی‌ام. انگشت اشاره دست راستش را توی هوا در انگشت اشاره دست چپش قفل می‌کند و می‌گوید: اردوغان، احمدی‌نژاد، پیف پیف پیف. و بعد انگار بوی تعفنی در هوا جاری باشد دستش را تکان می‌دهد تا آن را از مشامش دور کند.

نمای سوم: امروز

ما بارها فریب خورده‌ایم. به نام عشق، به نام رفاقت، به نام دموکراسی. ما عادت داریم به فریب خوردن. سیاست لجنزار ناگزیر آدمیزاد است. ما در بستر سیاست نطفه می‌بندیم و نفس می‌کشیم و می‌میریم، بی‌آن‌که خود بخواهیم. اردوغان‌ها زباله‌های تاریخ‌اند و زودگذر اما ما هم دست‌کمی از زباله نداریم وقتی چماقداران مزدور متحجر را ملت می‌نامیم و آزادگان و رادمردان عاصی از ستم و بیزار از خشونت را کودتاچی. دموکراسی، کدام وحی مقدس است که ما شرافت و معرفت را با آن متر کنیم؟ دموکراسی هم زباله است اگر از دلش محمد مرسی و رجب اردوغان و دونالد ترامپ دربیاید. من دیپلمات نیستم که مثل گوزن ماده، به انتظار گشنی با گوزن نر پیروز بنشینم. غایت بی‌شرافتی است که در کشاکش خونین مرگ، دیپلمات‌وار بگوییم: «ما در حال رصد کردن وضعیتیم!!!» و وقتی کفه ترازو به سمتی کله کرد، دلاورانه به همان سو بغلتیم. زرشک. به‌راستی که زرشک!
قصه ترکیه فقط یک پایان دارد: بازگشت عزت و آزادی یک ملیت مجروح.