مرور سریع فیلم‌های ۲۰۱۶

این پست تا مراسم اسکار ۲۰۱۷ (اسفند ۱۳۹۵) به روز خواهد شد

دزدی از یک دزد

محصول اسپانیا. دزدی از بانک در یک سیستم فاسد (کدام سیستم است که فاسد نیست؟). فیلم‌های مربوط به دزدی از بانک برایم همیشه مسحورکننده هستند. مناسبات پیچیده‌ای از اخلاق ارائه می‌دهند و من تقریبا همیشه در قطب دزدها قرار می‌گیرم! جذابیت سینما همین‌جاها خودش را نشان می‌دهد. می‌دانم که ساحت سینما تنها جایی است که می‌شود جانب قانون‌شکنان سمپاتیک را در مقابل قانون‌رانان حال‌به‌هم‌زن گرفت و  البته این را هم می‌دانم که متاسفانه برآیند قانون هرگز چیزی جز پلشتی و تباهی نبوده. فیلمی جذاب و درگیرکننده. مثل همیشه سینمای اسپانیا جسور و راهگشاست.

امتیاز من: ۱۰ از ۱۰

شلی

نام کارگردانش علی عباسی است که احتمال می‌دهم ایرانی باشد! فیلمی از سینمای دانمارک. فیلمی اتمسفریک، بدون قصه‌ای پرشاخ‌وبرگ، که هر مذاقی را خوش نمی‌آید. من که شیفته چنین فضاسازی‌هایی هستم.

امتیاز من: ۷ از ۱۰

قطار بوسان

مرام زامبی‌ها سرراست است و دنیای‌شان ساده و بی‌شیله‌پیله: گاز می‌گیرند! این هم یک زامبی‌بازی پرخرج و شکیل با پیام‌های انسانی و اغلب نخراشیده. در عین حال، فیلمی که شاید از بهترین‌ها در ژانر خودش نیست اما ارزش یک بار دیدن را دارد.

امتیاز من: ۷ از ۱۰

Midnight Special

در عجبم که چگونه سازنده شاهکار (پناه بگیرید) به چنین فیلم عبث و پرتی رسیده. فیلمی با تفکری کودکانه و پرداختی کودکانه که نمی‌تواند جوابگوی ادعای گزاف قصه باشد. چیزی جز حیرت و افسوس ندارم.

امتیاز من: ۵ از ۱۰

فرانک و لولا

نگرانم که مبادا در هیاهوی فیلم‌های پرطمطراق و پرسروصدای سال، فرصت تماشای فیلم‌هایی از این دست، از دست برود. این جور فیلم‌های کم‌هزینه و کم‌ادعا، اغلب دیده نمی‌شوند و بیچاره ما که بی‌نصیب می‌مانیم. این فیلمی است برای هر کسی که درگیر معنای بی‌پناه عشق است آن هم در این روزگار بی‌پدر که بکر بودن عشق (بخوانید: بکارت) مفهوم دمده و سخره‌آمیزی است. تماشای این درام تلخ، برای هر سرگشته عشق در ویرانسرای مدرنیسم، یک ضرورت است. و من حتما آدم خوش‌بختی هستم که درامی چنین هوشیار، با بازی مایکل شانون گره خورده؛ مردی که بی هیچ تردیدی در باور من برترین بازیگر زنده‌ی این روزگار است. تا پیش از مرگ دریغ‌انگیز فیلیپ سیمور هافمن نمی‌شد این لقب را به شانون داد اما امروز او زنده‌ترین نقش‌پرداز سینماست. با خطوطی بر رخ و خراشی بر صدا و شکوهی در سکوت، که عمق تنهایی و بی‌پناهی آدمیزاد را در وانفسای تقلای زندگی به تصویر می‌کشد.

قصه‌ی فیلم خالی از کاستی و سستی نیست اما وقتی مایکل شانون را داری و برایش فضا فراهم می‌کنی، دیگر نگران هیچ چیزی نباش. و البته یک پایان‌بندی خوب هم خیلی وقت‌ها جور خیلی از نداشته‌ها را می‌کشد. این یک قانون جادویی است.

امتیاز من: ۹ از ۱۰

تونی اردمن

نماینده سینمای آلمان برای اسکار ۲۰۱۷٫ فیلمی با مایه‌ها و حرف‌های آشنا که به لطف جذابیت یکی از دو شخصیت اصلی‌اش، تماشاگر را تا پایان با خود می‌کشد. هرچند ربطی به سینمای مورد علاقه‌ام ندارد اما فیلم شسته‌رفته و سرحالی است و نمی‌توانم این سرحالی را نادیده بگیرم.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

حسابدار

هالیوود در وضعیت حقیر و کوته‌اندیش آشنایش. مهملات بی اصل و اساس، باد کردن مارمولک به خیال ارائه‌ی تمساح. فیلمی درخودمانده (اوتیستیک!). اصلا توصیه نمی‌شود.

امتیاز من: ۵ از ۱۰

چشم‌های مادرم (نیکولاس پشی)

فیلمی به غایت سودایی و مالیخولیایی. تلنبار اندوه تنهایی و مرگ در گوشه‌ای متروک و پوسیده از دنیا. تماشای فیلم به کسانی که روحیه آسیب‌پذیر دارند پیشنهاد نمی‌شود. ساند ترک فیلم به طرز متناقضی، شیرین و هراس انگیز است.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

زیر سایه (بابک انوری)

نگاهی متفاوت به جنگ ایران و عراق. در مایه های فیلم وحشت. برون فکنی روانشناسانه ی اضطراب و خفقان یک نسل. گاهی خامدستانه و گاهی درخشان در اجرا. فیلمی برای مرور دلتنگی ما قربانیان جنگ.

امتیاز من: ۷ از ۱۰

شب منهتن (برایان دیکوبلیس)

یک بی مووی خیلی خلاص از دار دنیا که فقط میخواهد به هر ترفندی شده، معما داشته باشد و معمایش را به اندازه یک فیلم بلند کش بدهد. کاستی های قابل توجهی میشود برای ساختار درام این فیلم برشمرد اما نقشبازی قدرتمندانه آدرین برودی، خودش یک جذابیت گردشگری است. خدا حفظش کند.

امتیاز من: ۷ از ۱۰

خدمتکار (پارک چان ووک)

فیلم استاد که او را با شاهکار Old boy می‌شناسند، به لحاظ قصه‌گویی و درام عالی است اما فراتر از آن فیلم مهمی است برای درک اهمیت سیاسی و ایدئولوژیک همجنسگرایی زنانه که چند سالی است در سینما به شکل دلواپسانه (بدجور دلواپسانه) متجلی شده است. راه رهایی از زنجیر استبداد مردانه این است: “دیگر نیازی به قضیب نیست.” و این اصلا عجیب نیست.

این فیلم مهم است، به دلایلی غیرسینمایی. نماد شاخص روزگاری است که آیندگان از آن به عنوان نقطه عطف سرنوشت انسان بر زمین نام خواهند برد. بخشی از آن آگاهی سترگ که علیه اراده معطوف به هستی و در نتیجه، علیه ایدئولوژی‌های مستقر و منتفع کنونی است.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

نفوذی (برد فرمن)

یک فیلم گنگستری و مافیایی و البته پلیسی درجه‌یک با موقعیتی جذاب و حسابی دراماتیک به سبک و سیاق هالیوود. برایان کرانستون در جای درست قرار گرفته، جایگاه نوپای یک کلیشه محض. مهم‌ترین نکته فیلم غرق کردن مخاطب در جذابیت یک زندگی تبهکارانه است که حس متناقض عجیبی در پایان خلق می‌کند. و نکته دیگر: این فیلم یک‌جورهایی به سرنوشت ما ایرانی‌های بدبخت گره خورده. قصه پول‌هایی است که آخرش بمب شدند و ریختند بر سر سربازان و هم‌وطنان ما.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

هیولای پول (جودی فاستر)

فیلمی با یک موقعیت آشنا اما همچنان جذاب، با نگاهی هجوآمیز به یک مقوله بسیار غم‌انگیز. و جرج کلونی که آثار سالخوردگی‌اش آشکارتر از قبل شده اما همچنان دلپذیر است.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

چندش‌آور (کیوشی کوروساوا)

سینمای خاور دور، در یک دهه اخیر خودش را در ژانر وحشت و تریلر  به عنوان یک مدعی تثبیت کرده و دست بالا را دارد. این هم فیلمی از ژاپن، محصول ۲۰۱۶ با حال و هوایی چندشناک و مضمونی آزاردهنده. روانشناسانه و تاریک.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

سالی (کلینت ایستوود)

فیلمی ساده و گرم و گیرا. با اندکی هیجان و کلی احساس پاک فراموش‌شده. و ایمان دارم که دنیا با تام هنکس جای زیباتری برای زیستن است. درود بر ایستوود پیر.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

قدیسه‌ها (هدی بن‌یامینا)

محصول ۲۰۱۶٫ تحسین‌شده در جشنواره کن ۲۰۱۶٫ فیلمی لبریز از کلیشه‌های آشنا و بسیار تکراری درباره زندگی حاشیه‌نشین‌ها و اقوام مهاجر در اروپا. اما همچنان جذاب و درگیر کننده.

امتیاز من: ۷ از ۱۰

پیش از آن‌که بیدار شوم (مایک فلاناگان)

این یکی از زلال‌ترین و احساسی‌ترین فیلم‌های ۲۰۱۶ است که در بستر یک فیلم خیالی، ما را با حقیقت سوگواری آشنا می‌کند. فیلمی که سخت بشود دوستش نداشت.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

هرچه بادا باد (دیوید مکنزی)

شاهکار دیوید مکنزی. با بازی‌های ناب جف بریجز، کریس پاین و بن فاستر. مرثیه‌ای بهنگام برای آمریکا. فیلمی عمیقا مالیخولیایی و دلگیر و کمابیش ایستا که به شکل متناقضی در بستر دراماتیک غرب وحشی شکل گرفته. من آمریکای مغموم این فیلم را خوب می‌شناسم.

امتیاز من: ۱۰ از ۱۰

پلاک ۱۰ جاده کلاورفیلد (دن تراکتنبرگ)

با بازی همیشه عالی جان گودمن و یک فیلم‌نامه جذاب و نفس‌گیر. با پایانی که چندان به من نمی‌چسبد.

امتیاز من ۸ از ۱۰

وینر

مستندی درباره آنتونی وینر نماینده سابق کنگره آمریکا و همسر سابق هما عابدین مشاور هیلاری کلینتون. محصول ۲۰۱۶ . شاهکار. باید ببینیدش. توضیح نمی‌دم درباره‌اش.

امتیاز من: ۱۰ از ۱۰

او (پل ورهوفن)

پل ورهوفن (کارگردان غریزه اصلی) هنوز هم یک کژاندیش لعنتی است. فیلمی بر مبنای درگیری‌های جنسی. فیلمی نه‌چندان عمیق و متفکرانه اما در هر حال، جذاب و رسواگر.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

نفس نکش (فیدی آلوارز)

یک فیلم پر از تعلیق و هراس. بدون روح و جن و از این دست اباطیل. به‌راستی نفس‌گیر.

امتیاز من: ۹ از ۱۰

اسنودن (الیور استون)

فیلمی گیرا و جذاب. جدا از کل فیلم که ضرب شست کارگردانی بود و بازی عالی جوزف گوردون لویت  (که واقعا بازیگر بزرگی است) عاشق دقایق پایانی‌اش شدم که تأثیر احساسی خیلی خوبی دارد و تا پایان تیتراژ هم ادامه پیدا می‌کند.

امتیاز من ۸ از ۱۰٫ 

هفت دلاور (آنتوان فوکوا)

چه طور می‌شود به شکوه دار و دسته یول برینر و استیو مک کویین و بقیه رفقا نزدیک شد. واقعا نشدنی است. اما منصف که باشیم این بازسازی هم به یک بار تماشایش می‌ارزد.

همیشه بدرخش (سوفیا تاکال)

مینیمال و شخصیت‌کاو. مروری بر آن روی دیوسالار زنانگی. گرم و گیرا و البته تلخ. یک فیلم کم‌هزینه دوست‌داشتنی.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

هیس (مایک فلاناگان)

فیلمی جمع‌وجور و لبریز از تعلیق از چشم‌وچراغ سینمای وحشت در این زمانه.

امتیاز من: ۷ از ۱۰

چراغ‌ها خاموش (دیوید اف. سندبرگ)

ایده پردازی جالب برای رهایی سینمای وحشت از تکرار مکررات. نفس‌گیر.

امتیاز من: ۷ از ۱۰

کافه سوسایتی (وودی آلن)

فیلمی متوسط از استادی بزرگ. همچنان دلپذیر و سرشار از کمدی ناب آلن.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

مویه (هونگ جین نا)

ملغمه‌ای دلپذیر و مؤثر برای القای مفهوم مورد نظر فیلم‌ساز در باب خدا و شیطان. پایان فیلم جور کاستی‌های میانه‌اش را می‌کشد.

امتیاز من: ۷ از ۱۰

احضار روح (۲)

بد و بی‌رمق. ناضروری.

امتیاز من: ۶ از ۱۰

مکاتبه (جوزپه تورناتوره)

مرثیه‌ای تلخ بر تقلای انسان برای جاودانگی. فیلم‌ساز بزرگ ما تلخ‌تر از همیشه بر بیداد هستی می‌تازد. فیلمی برای خلوت و تزکیه.

امتیاز من: ۱۰ از ۱۰

My Top Ten of Cinema – 2015

۱-Psycho (Alfred Hitchcock)

I will survive… Look at me. I’ m looking at you.

۲- Blind chance (Kieslowski)

Rabbit run! An inspiring movie that changed my whole life. It can change yours. Give it a try.

۳- The conformist (Bernardo Bertolucci)

A fascistic fairy tale… A stereotypical life review. A really wide mirror reflecting parts of your faults. Eye catching photography… great performances… touching score. An undoubtedly Masterpiece.

۴- Streetcar Named Desire (Elia Kazan)

An untouchable drama on the climax of artistic cinema. Even this single frame is enough to say everything about Kazan/williams’ masterpiece

۵- Marathon Man (John Schlesinger)

Accidental sorrow. A great political thriller at first sight and much more at further analysis. The story of mere loneliness of human being. Outstanding performances….

۶- Star maker (tornatore)

The most influential movie about “cinema” in my view. Deeply depressing but provoking. Stays away from sentimentality of Cinema Paradiso and penetrates spiritually, intellectually, emotionally… Oh boy! It deeply penetrates.

۷- Memento (Chris Nolan)

I live to remember. I write to remember. You’re right: I write to live.

۸- Funny Games ( Michael Haneke) 1997

Unbearable disclosure of human desire. Suffering as hell. My life after this movie is totally under post traumatic condition. Unique chilling experience. Real nightmare. Of those favorite films I can’t watch again. It’s with me at each step. Right now. Here and after. A must see film.

۹- Rosemary’s Baby (Roman Polanski)

You have been selected. You will have to accept. No way out at this dead end. Polanski’s masterpiece takes me to a critical point. And that lullaby… Forget it.

۱۰- Beekeeper (Theo Angelopoulos)

Melancholic death drive. Sweet sad waltz on empty heart of existence. The father’s name is much more definitive than you could imagine. Father is fate.

فیلم‌هایی که باید ببینید (۴)

مدتی این مثنوی تاخیر شد… پس یک‌راست برویم سراغ اصل مطلب. در ضمن بخش‌های پیشنهاد فیلم و کتاب ـ همین بالا ـ را فراموش نفرمایید.

Alice or the Last Escapade

یک شاهکار مینی‌مالیستی تمام‌عیار از کلود شابرول. یک جور «آلیس در سرزمین عجایب» البته گذشته از صافی دنیای استاد (به مصداق همان سخن مشهور استاد هیچکاک که اگر او سیندرلا را هم می‌ساخت…) فیلمی به‌شدت اتمسفریک و هولناک. شابرول مخمصه‌ای تمام‌عیار در محدوده‌ی یک دایره‌ی خیلی تنگ می‌آفریند. با دیدن فیلم، رونوشت‌های پرشمار و شاخصش را به جا خواهید آورد. آخرینش یک فیلم ایرانی است که نمی‌خواهم با گفتن نامش مضمون اساسی فیلم شابرول را لو دهم. گره‌گشایی نهایی فیلم  و پرداخت درخشانش حیرت‌زده‌تان خواهد کرد. همه‌ی فیلم‌های شابرول یک طرف، پایان‌بندی‌های‌ نبوغ‌آمیزشان یک طرف. او در فیلم‌هایش با استادی و بدجنسی تمام، ضربه‌ی نهایی را در پایان کار وارد می‌کند و باعث می‌شود پس از فارغ شدن از تماشای فیلم، حس‌وحالش هم‌چنان در ناخودآگاه‌تان وول بخورد و حتی رشد کند و به گستره‌‌ای تازه برسد. لطفا به سال ساخت فیلم (۱۹۷۷) توجه بفرمایید و بعد نمونه‌های بازخوانی‌شده از روی آن را از نظر بگذرانید تا دریابید پیش‌رو بودن یعنی چه. گذشته از همه‌ی این‌ها، به تیتراژ آغاز فیلم به چشم یک کلاس آموزش سینما نگاه کنید. فیلم خوب با گشایش خوب شروع می‌شود؛ استثنا هم ندارد.

A SIMPLE PLAN

غوغا می‌کند سام ریمی، در فیلمی که اگر نام کارگردانش را ندانید اصلا بعید نیست فکر ‌کنید کاری از برادران کوئن است. روایت کهن حرص و وسوسه و دوستی، یک بار دیگر در قصه‌ای به‌شدت مینی‌مال (بله درست متوجه شده‌اید. من این جور قصه‌ها و فیلم‌ها را ترجیح می‌دهم به آثار پرطمطراقی که می‌خواهند بزرگ باشند ولی عین حقارت‌اند) با بازی‌های شاهکار بیل پکستن و بیلی‌‌باب تورنتن (خدای من این مرد معجزه می‌کند. چرخش کامل الیور استون را حتما دیده‌اید. یا مردی که آن‌جا نبود برادران کوئن را). فیلم‌نامه به‌شدت دقیق و حساب‌شده نوشته شده. شخصیت‌پردازی بسیار خوب و سیر منطقی گسترش قصه، برآمده از اصول کلاسیک فیلم‌نامه‌نویسی است و یک بار دیگر  ثابت می‌کند چفت‌وبست درست رخدادها و تثبیت منطق روایت چه اهمیت فوق‌العاده‌ای در سینما دارد.

THE CELEBRATION

اولین فیلم برآمده از مرام‌نامه‌ی دگما (محصول فون‌تریر و دوستانش). ساخته‌ی توماس وینتربرگ دانمارکی. سرگیجه‌آور و آزاردهنده؛ چه در پوسته‌ی ظاهری اثر و چه در طرح و پیرنگ قصه. فیلم مانند کارهای فیلم‌سازانی از جنس فون‌تریر  و هانکه مخاطب را آزار می‌دهد، چون تلخی و کراهتی متعفن را عریان می‌سازد و ذهن مخاطب را مانند شخصیت‌های قصه از تشخص و ریاکاری پوسیده‌ی متمدنانه خلع سلاح می‌کند. تجربه‌ی تماشای چنین فیلم‌هایی مثل سقوط بی‌پایان از یک ارتفاع، در سیاهی مطلق کابوسی ناتمام است. فیلم به‌شدت به تحلیل‌های روان‌کاوانه‌ راه می‌دهد و انطباق دل‌پذیری با داستانک‌های ممنوعه‌ی فراروایت‌ها دارد. پسری رازی مهیب را در جشن تولد پدر پیر و ثروتمندش برملا خواهد کرد. همین ایده‌ی مرکزی، آن‌قدر کنجکاوی‌برانگیز است که به سروقت این شاهکار بی‌همتا بروید. درنگ نکنید.

LE REFUGE

فرانسوا ازون و جهان‌بینی آثارش اساسا یک جور ناجوری غریب و تک‌افتاده‌اند. او کیفیت روابط انسانی را به حدی از پیچیدگی رسانده که پیش از این در سینما کم‌تر دیده شده است. او دنیایی شبیه به فاسبیندر دارد؛ اما اگر آدم‌های کج و کوله و نامتعارف فاسبیندر در دنیایی آمیخته به رگه‌هایی از ابزوردیسم سیر می‌‌‌‌کردند، قصه‌های ازون با پرداختی ناتورالیستی و به‌شدت بی‌پرده روایت می‌شوند و همین کیفیت صریح و گزنده، آن‌ها را ملموس و رعب‌آور می‌کند. هنر ازون در ترسیم کنش‌ها و واکنش‌هایی است که در عین دراماتیک بودن، غافل‌گیرکننده، بدیع و علیه قراردادهای معمول‌اند. سینمای ازون کیفیت جسمانی و روحانی عشق، و زنانگی و مادرانگی را از منظری دیگر تعریف می‌کند. او با این فیلم در کنار پنج در دو و زمان رفتن سه‌گانه‌ای منحصربه‌فرد را شکل می‌دهد؛ دگراندیشی در عشق و مرگ.

David Mamet’s House of Games

سینما در ذاتش یک بازی است؛ با قراردهایی گفته و ناگفته. گاهی فیلم‌ها همین مفهوم را در حکم پیرنگ خود به کار گرفته‌اند. شاخص‌ترین‌شان Sting (جرج روی‌هیل) است. Game (دیوید فینچر) یکی دیگر از آن‌هاست. دیوید ممت در نخستین تجربه‌ی کارگردانی‌اش، این مفهوم را در قالبی جذاب و به‌شدت مفرح به بازی می‌گیرد؛ همان‌طور که قهرمان داستانش را، و البته ما را. نقش‌آفرینی جو منتگنا در این فیلم، از جنس گوهرهای نایاب و گنجینه‌های بی‌بدیل سینماست. شمایل او و کیفیت حضورش ـ چه ذاتی باشد و چه برای رسیدن به آن در این فیلم تلاش کرده باشد ـ بار سنگین ساختار پیچیده‌ی قصه را به دوش می‌کشد. ممت نویسنده‌ی قهاری است؛ بازی‌تان می‌دهد. شما هم گارد روشنفکرانه‌ی لعنتی‌تان را باز کنید و لذت ببرید. مگر اهمیت سینما در چیزی جز این است؟

فیلم‌هایی که باید ببینید(۳)

 

The silent partner

وقتی کسانی که خاطره‌های خیلی خوب سینمایی را در ذهنت شکل داده اند در یک فیلم دور هم باشند می‌شود حدس زد که با تجربه دلپذیری روبرو خواهی شد. شریک خاموش محصول ۱۹۷۸ ـ  آن را با فیلمی خزعبل به همین نام اشتباه نگیرید ـ چنین فیلمی است. داریل دوک سازنده‌ی «گریفین و فینیکس: یک قصه عشق»  این فیلم را کارگردانی کرده و  فیلمنامه‌اش را کرتیس هنسن در روزگار اوج خلاقیت و بداعت نویسندگی‌اش نوشته است. الیوت گلد همان بازیگر نخراشیده و منحصر به فرد فیلم خداحافظی طولانی رابرت آلتمن نقش اصلی‌اش را به عهده دارد و جز این‌ها جناب کریستوفر پلامر را در متفاوت‌ترین نقش آفرینی کارنامه بازیگری‌اش در نقش یک بدمن شیطانی و کژکار می‌توان دید. برای من هر یک از این‌ها که گفتم انگیزه‌ی کافی برای جستن و دیدن این فیلم بودند و خوشبختانه گردهم آمدن‌شان به شکل گیری یک نوآر – تریلر درجه یک و جذاب منجر شده است. از آن فیلم‌هایی که این سال‌ها دیگر به ندرت ساخته می‌شوند، فیلم‌هایی که هیچ پس زمینه‌ی اخلاقی ندارند و کشمکش پیچیده و شطرنج‌وار آدم‌ها در روی دست هم زدن و پیشی گرفتن بیرحمانه از یکدیگر را به تصویر می‌کشند. در دنیای سیاه فیلم نوآر، حال و حوصله‌ای برای عبرت و اخلاق نیست. به قول ترانه ‌ی محبوب  آبا : The winner takes it all

Memories of Murder

جان مایه‌ی رمان پلیسی قول ( التزام)  نوشته‌ی فریدریش دورنمات الهام بخش این فیلم کره‌ای است. پیشتر شان پن در فیلم بد و تاسف انگیز Pledge  با بازی بسیار ناامیدکننده و بی رمق جک نیکلسن این قصه‌ی درخشان را به حقارت کشانده بود. شان پن در فیلمش نتوانست حتی ذره‌ای از روند شکل‌گیری تعهد وبرانگر و وسواس فلج کننده‌ی ماتئی  ـ قهرمان قصه ـ برای پیدا کردن قاتل روان‌پریش را بازآفرینی کند. اما سازنده‌ی این فیلم که اقتباسی آزاد و دور از منبع اصلی است ـ در شناسنامه‌ی فیلم  کمترین اشاره‌ای  به آن نشده، هرچه باشد شرقی‌ها اخلاق زشت مشابهی دارند ـ موفق شده سیر فروپاشی پلیس در برابر شر را به شکلی تاثیرگذار و آزاردهنده  ـ بخوانید همراه کننده ـ به تصویر بکشد. شخصیت‌پردازی‌ کاراکترها، نمونه‌وار و تحسین برانگیز است. گریز کوتاه فیلم به اعتراضات دانشجویی و جولان پلیس رزمی‌کار ونفرت انگیز فیلم در آن  هنگامه، از آن کنایه‌های از یاد نرفتنی ناب است؛ عبور قصه‌ای از متن قصه‌ی دیگر و همجواری کوتاه آن‌ها. این فیلم ارزشمند سینمای کره را حتما ببینید.

 Raising Cain

یک روایت هیچکاکی دیگر از دی پالما با برداشتی از چشم‌چران مایک پاول. فیلمنامه علیت فراگیر و ملموس ندارد ولی این در تماشای یک روایت هیچکاکی اصلا مهم نیست. منتقدان هیچکاک سال‌ها همین حربه را برای خوارداشت سینمای ناب او به کار برده‌اند و دستاوردی هم نداشته‌اند. دی پالما حس ناب دلهره و ترس را بدون توسل به جلوه‌ها و دستاویزهای غالب سینمای وحشت باز می‌آفریند. تماشای این فیلم برای فیلمسازان جوان یک کلاس درس ناب و مغتنم است. بد نیست اغلب جوان‌های پرمدعایی که این سال‌ها پا به سینمای ایران گذاشته‌اند و فیلم‌بین‌های خوبی هم نیستند با این واقعیت آشنا شوند که فیلمسازی یک چالش شیرین مبتنی بر آفرینش ترکیب‌های تازه است و همه چیز در یک قصه و فیلمنامه‌ی محافظه‌کارانه، استاندارد و دکوپاژ روتین و خنثی خلاصه نمی‌شود. استاندارد در فیلمسازی یعنی حد وسط، یعنی میان مایه‌گی و فیلمسازی از آن دست که دی پالما به دیگران می‌آموزد یعنی ذوف و طراوت در گزینش کمپوزیسیون‌های نو و به رخ کشیدن ظرفیت‌های سینما. فروتنی در هنر، کار فرومایه‌گان است. پلان سکانس چهار دقیقه‌ای و دشوار گفتگوی دو پلیس با خانم روانپزشک و فرجام آن را به دقت نگاه کنید. دی پالما از این لطایف در کار فیلمسازی‌اش زیاد دارد. نقش‌آفرینی چندگانه‌ی جان لیتگو ستایش برانگیز و به یادماندنی است. اصلا این حرف‌ها را رها کنید، اگر دوستدار تریلرهای تعلیق‌آفرین و روان‌شناسانه‌ی جمع و جور هستید از این فیلم لذت ببرید.

 Hell

شابرول در بسیاری از فیلم‌هایش روایتگر مخصمه‌های اخلاقی انسان بوده است. «این مرد باید بمیرد»، « ضیافت عیش»، «پیش از طلوع صبح»، «زن بیوفا»، « تشریفات»  و… نمونه‌های قابل تاملی از موقعیت‌های پیچیده‌ی اخلاقی در دنیای فیلمسازی شابرول اند. در جهنم، شابرول پارانویای یک ذهن بدگمان را به شکلی استادانه به تصویر کشیده است. پرداخت ذهنی این فیلم، منطبق بر سبک و سیاق معمول کار شابرول نیست  و می‌توان آن را تنها با فیلم دیگر شابرول به نام رخنه، تا حدی همسان دانست، شابرول در پردازش جهنمی که در جنت‌ مکانی دل انگیز شعله ور می‌شود نشانه‌های رندانه‌ای برای به بازی گرفتن داوری بیننده و قطعیت‌زدایی از واقعیت داستان به جا می‌گذارد. جمعبندی نهایی فیلم درخشان و هنرمندانه است، با پرداختی چشمگیر که ذهنیت و عینیت مرد قصه را در هم می‌آمیزد. جهنم با آن‌که بسیاری از دستمایه‌های همیشگی شابرول را در بردارد ولی به دلیل رویکرد متفاوتی که به آن اشاره شد در کارنامه فیلمسازی شابرول فیلم متفاوت و البته مهمی است. شابرول بازها از دستش ندهند.

 The Offence

بار دیگر عالیجناب سیدنی لومت. این بار با یک فیلم کالت انگلیسی دور از زرق و برق  و تحمیل‌های هالیوود. سکانس آغازین رازناک و حیرت‌انگیز فیلم برای میخکوب کردن یک تماشاگر شیفته سینما کفایت می‌کند. شیوه‌ی روایت مدرن فیلم و بازگشت‌های روایی‌اش حتی امروز هم تازه و جذاب است. یک سایکودرام دقیق و  چند لایه که در پایان، پاسخ سرراستی برای پرسش‌های مخاطب ندارد. فضای به شدت سیاه و خوفناک فیلم تشویش‌های قهرمان سردرگم و فروریخته‌اش را با بازی استادانه‌ی شان کانری به بیننده سرایت می‌دهد. این متفاوت‌ترین و پیچیده‌ترین نقش آفرینی سینمایی عالیجناب کانری عصاره‌ای از همه توانایی‌های اوست. حضور جادویی کانری با سیمای از یاد نرفتنی‌اش در این فیلم موهبتی است که فقط دلدادگان اصیل سینما قدرش را می‌دانند. سیدنی لومت، این‌جا هم مثل سرپیکو به سروقت پلیس و کشمکش میان التزام و اخلاق رفته و گشایش دو فیلم هم شبیه یکدیگر است ولی شالوده و اتمسفر دو قصه هیج ربطی به هم ندارد. ( دو فیلم با فاصله زمانی چند ماه ساخته شده‌اند). آزار از آن فیلم‌هایی است که می‌توان ساعت‌ها درباره‌اش به بحث و گفتگو نشست. از آن فیلم‌هایی که در قلمرو آثار روان‌شناسانه‌، اصل جنس‌اند و با مقایسه‌ای حتی سرسری و ساده هم می‌توان پی برد که چرا فیلم‌هایی مثل جزیره‌ی شاتر اصل نیستند!

 

فیلم‌هایی که باید ببینید(۲)

 

توضیح: از این به بعد هر بار پنج فیلم معرفی می‌کنم  و در عوض شرح و توضیح بیشتری به هر مورد اضافه می‌کنم.

قطعا کسانی که ملودرام‌باز هستند کمترین بهره را از پیشنهادهای من خواهند برد. من علاقه و فرصت چندانی برای دیدن ملودرام  ندارم. دوست دارم آن چیزی را که در زندگی‌ام کم دارم در فیلم‌ها جستجو کنم. با این حال، یک بار هم بهترین ملودرام‌هایی را که دیده‌ام معرفی خواهم کرد.

 

Deathtrap

ساخته‌ی سیدنی لومت بر اساس نمایشنامه‌ای نوشته‌ی آیرا لوین  ـ همان که نویسنده‌ی بچه رزمری بود ـ برای دوستداران تریلر و معما یک غنیمت و یک لذت غیر قابل توصیف است. فضای پازل گونه‌ی  اثر شباهت زیادی به فیلم بازرس جوزف  ال منکه ویتز دارد. داستانی مینی مال با پرداخت تئاتری، در یک لوکیشن محدود با پیچش‌های چشمگیر و دلپذیر داستانی و نقش آفرینی استادانه و تحسین برانگیز مایکل کین – او در بازرس و نسخه‌ی بازسازی شده‌ی آن هم  حضور داشت ـ جز این شاید مهمترین نقش آفرینی کریستوفر ریو فقید ـ بازیگر نقش سوپرمن که در جوانی افلیج شد و چند سال بعد درگذشت ـ در اوج طراوت جوانی برای دوستداران سینما لذتی تکرار نشدنی بیافریند. سیدنی لومت یکی از فیلمسازان محبوبم است. نامش مترادف با استاندارد و معیار  ذوق در فیلمسازی است.

 Long goodbye

رابرت آلتمن هیچگاه فیلمساز محبوبم نبوده. هرچند اغلب فیلم‌های او را کم نقص و با اجرایی استادانه یافته‌ام ولی سبک فیلمسازی او همیشه یک چیزی برایم کم داشته است. شاید درجاتی از نبوغ و ابداع، شاید درجاتی از حس زندگی… نمی‌دانم. ولی این اقتباس جسورانه‌ی او از رمان ریموند چندلر و بازآفرینی کاراگاه خصوصی، فیلیپ مارلو در دهه‌ی عصیانی هفتاد آمریکا به راستی نبوغ آمیز و لذت بخش است. بازی استادانه‌ی الیوت گولد در نقش فیلیپ مارلو، بازیگری که دست کم من پیش از این او را در فیلم دیگری به یاد نمی‌آورم، حضور درخشانی از خواب‌زدگی، سرخوشی و ملنگی را به تصویر می‌کشد. اتمسفر نهیلیستیک دهه هفتاد دورتادور قصه‌‌ی پیچیده و نیرنگ‌آمیز چندلر را فراگرفته و انتخاب لوکیشن‌های جذاب، میزانسن درست و  فیلمبرداری چشمگیر با عمق میدان بالا تجریه‌ای هولناک را رقم زده است. مارلوی این فیلم شباهتی با مارلو‌های قدیمی‌تر ندارد. دنبال ویژگی‌های هامفری بوگارت نباشید. چیز بدیع‌تری در انتظارتان است. شمایلی که بعید است به این آسانی از یادتان برود. یک ناقهرمان عمیقا ملول. سکانس شبانه‌ی دریا از آن سکانس‌هایی است که ساختتنش آرزوی هر فیلمسازی است. به همه‌ی این‌ها پرفرمنس استادانه‌ی استرلینگ هایدن را اضافه کنید. صبر کنید باز هم چیز دیگری باقی مانده ـ از بس که این فیلم غنی و سرشار از ذوق است ـ : ساندتراک زیبای فیلم با عنوان خداحافظی طولانی .

خداحافظی طولانی می‌توانست فقط یک فتورمان باشد ولی یک فیلم به شدت بصری و کارگردانی شده است. فیلمی که باید دید و می‌توان لذت برد. یک فیلیپ مارلوی از یادنرفتنی…

 Unforgiven

هیچ فیلمی ضد وسترن‌تر از نابخشوده نبوده است. نابخشوده فیلمی است که باید به خوبی بازخوانی شود. پیرنگ بازیابی گذشته‌ی سیاه قبل و بعد از نابخشوده در سینما به کار گرفته شده است. بیرون از گذشته و تاریخچه‌ای از خشونت دو تا از بهترین‌‌هایشان هستند. نابخشوده ضد وسترنی است که نه در شکل دادن موقعیت‌ها، نه در اجرا و نه در به کارگیری عناصر بصری به تماشاگر وسترن باج نمی‌دهد و مدام خلاف عادت او عمل می‌کند. هیچ تعلیقی را به اوج و ثمر نمی‌رساند، قهرمان به جای فرورفتن در قرص آفتاب در پرسپکتیو، در شب بارانی گم می‌شود. هیچ وسترنی این قدر ضد نور نبوده است… گفتگوی میان ویلیام و آن جوان تخس و خالی بند، همخوانی دلپذیری با کلام شکارچی گوزن مایکل چیمینو دارد. هر گلوله، پایان یک دنیا امید و رویا است. و پس از آن، هیچ چیز نیست. اهمیت نابخشوده در ضد وسترن بودن و خرق عادت نیست، اهمیتش در به تصویر کشیدن نکبت و ظلمت آدم کشتن است. نابخشوده ضد زیبایی شناسی‌ آدم‌کشی است. جوان تخس از این‌که همه‌ی قدرتش در این بوده که یک آدم غیر مسلح را در هنگام نشستن در مستراح بکشد حالش از خودش به هم می‌خورد. نابخشوده ضد فعل مردانگی است. اساس روایتش بر تحقیر رجولیت است. هیچ فیلمی ابهت وسترن را چنین به بازی نگرفته است.

کلانتر  ـ بیلی کوچیکه ـ  به درستی به ویلیام می‌گوید که لایق چنین مرگی نبوده است. او هیچ خطایی نکرده. از منطقه‌ی تحت امرش طبق قانون محافظت کرده است. مساله‌ همین است. جمله‌ی درخشان رفتگان اسکورسیزی را باید با آب طلا نوشت: وقتی یک تفنگ به سمتت نشونه رفته، مهم نیست که تو کی هستی.

Anatomy of a murder

به گمان من بهترین فیلم دادگاهی تاریخ سینما. اهمیت این فیلم در سیاهی وحشتناکی است که پشت سرزندگی‌ ظاهری‌اش حضور دارد. تلاش یک وکیل برای تبرئه‌ی یک قاتل قطعی با توسل به اسناد و شهادت‌های مزخرف. از این نظر این فیلم هیچ شباهتی به فیلم‌های عدالت جویانه‌ ژانر دادگاه ندارد و اساسا فیلمی علیه قراردادهای اخلاقی است. آناتومی یک جنایت فیلم به شدت همراه کننده‌ای است. با نقش آفرینی به یاد ماندنی جیمی استوارت، لی رمیک، بن گازارا و…

سرزندگی و شوخ طبعی در سراسر فیلم موج می‌زند. جز این، عجیب‌ترین قاضی تاریخ سینما را در این فیلم خواهید دید. پره مینگر با یک تمهید فوق العاده ساده، تماشاگر را در جایگاه هیات منصفه قرار می‌دهد. در فیلم چند بار به اهمیت نگاه و امتداد نگاه در جریان قضاوت اشاره می‌شود. وکیل مدافع از موقعیت قرارگیری دادستان کفری شده است.  قاضی چند بار مستقیما به ما چشم می‌دوزد. باید کیفیت اجرای این‌ها را ببینید.  اتو پره‌مینگر فیلمساز توانایی است و اینجا در اوج توانایی‌اش است. تاکنون فیلمی از او ندیده‌ام که حاصلش پشیمانی باشد. درووود.

 

 

Night & the City

دوست داشتنی‌ترین خالی‌بند یا دست‌کم خالی‌بندترین ضدقهرمان تاریخ سینما را در این اثر درخشان جولز داسین ببینید. ریچارد ویدمارک کاراکتر رند و تیز و بزی را به تصویر می‌کشد که حالا حالاها از یادتان نخواهد رفت. شب و شهر فیلم نوآر خیلی خوبی است که در قیاس با اغلب نوآرها پرداختی عمیق‌‌تر به وجوه انسانی قهرمان/ضدقهرمان اش دارد. شب و شهر فیلم نوآری است که کارآگاه خصوصی ندارد، هپی اند ندارد و در عوض تصویر هولناکی از تنهایی و  پوچی آدم بد‌ها پیش روی‌مان می‌گذارد. آدم‌ بدهایی که پشت نقاب سیاهکاری‌شان، روشنای معصومیت کودکی‌شان سوسو می‌زند.