شعر: ممنوع

اتفاق باید توی چشمی بیفتد

که بهانه‌ی شعر گفتن است

نه در قطار این کلمه‌های فقیر

که هوهوچی‌چی

هیچ و پوچ را

هوچی می‌کنند

آخرین رخداد بزرگ این شهر

چشمان باز دختری است در خرداد

بیدارخواب خیابان رخوت

همین «رخوت» را ببین

مگر می‌شود اندوه جوانمرگی را

این طور حقیر نوشت؟

یا مگر می‌شود

نرمی یک بوسه‌ی ممنوع را

با این تعبیرهای قزمیت

تداعی کرد؟

باید اتفاق بیفتد

باید بیایی…

One thought on “شعر: ممنوع

Comments are closed.