شعر: ویروس

ویروس بهانه است
تبرها پایپچ ساق‌های خسته‌اند…
و کفتارها رهرو شیرهای زخمی
ما در محاصره‌ایم
در فراق عشق و استفراغ مرگ
نفس‌بریده از آوار غم
ایستاده در بوران تیغ
در هر دم و بازدم
این قصه‌ی نوادگان قابیل است
مادر! ای خفته در دل‌تنگی زمین
ای شوق زیبای زیستنت حسرت محال
نیستی ببینی
این آخرالزمان مبادا
غمگین نشسته بر بام آسمان
زل زده بر گرگ و میش آدمیزادگان
ویروس بهانه است
چاقو رفیق شاهرگ است
و گلوله
قدمش روی چشم ماست

شعر: خون شد

ابری که صبرش طاق شد از باد، گریان شد

دستی که از موی تو رد می‌شد پریشان شد

من سخت غرق قطره‌های خون خود بودم

وقتی صدور حکم رگ بر تیغ، آسان شد

دستی که روی زخمه‌های خواب می‌رقصید

از پا نشست و بی‌صدا افتان و خیزان شد

ماری خزید از پاشنه، پیچید تا شانه

در آستین تنگ یک تردست پنهان شد

خرگوش در متن کلاه خواب، پس افتاد

موسی عصا را اژدها کرد و گریزان شد

شعری که عمری با زمین و آسمان می‌ساخت

در سرسرای دفتری بی‌برگ ویران شد

در پرسپکتیو خدا، وقت صلات ظهر

خون شد، شتک زد روی بوم و بام… باران شد

(رضا کاظمی)

پنجشنبه. یکم اسفند نود و هشت

انتشار مجموعه شعر تکه پاره ها: دفتر اول

سرانجام تصمیم گرفتم نخستین مجموعه شعرم را در اینترنت منتشر کنم. بی مجوز و بی ناشر. پیشتر هم گفته ام که به انتشار رایگان حاصل رنج و خون دل سالیان هیچ باور ندارم.
در مرحله نخست کتاب را به صورت الکترونیک (پی دی اف) تقدیم خواهم کرد به قیمت هر نسخه بیست هزار تومان. در تک تک صفحات کتاب نام خریدار درج خواهد شد که در صورت بازنشر بی اجازه، منبع این زشتخویی آشکار شود. برای کاستن از احتمال وقوع این امر ناپسند و محتمل (تا حد امکان) اولویت خریداری با کسانی است که به هر طریقی میشناسمشان؛ با نام واقعی.
ایشان میتوانند به نام دوستان و آشنایان مورد اعتمادشان کتاب را به هر تعداد که میخواهند سفارش دهند و مبلغ مجموع را بپردازند. هر نسخه با نام گیرنده نهایی واترمارک خواهد شد.

📎
“تکه پاره ها” که گزیده ای است از شعرهای کوتاهم از آغاز تا امروز. امیدوارم مجموعه دوم را هم که شامل شعرهای بلندتر است همین امسال گردآوری و منتشر کنم.
در صورت تمایل برای دریافت کتاب الکترونیک “تکه پاره ها” (در قالب پی دی اف) به آیدی @soofiano در تلگرام پیام بدهید.
با احترام
رضا کاظمی

بیلاخ حافظ

به‌راستی ویژگی حافظ چیست که چنین هم نزد نخبگان ادب و هم در توده مردم افسون و جذابیت دارد؟ در مقایسه‌ای سرسری با غزل‌های دیگر شاعران بخصوص همشهری گرانقدرش عالیجناب سعدی که سلطان بی چون و چرای غزل عاشقانه است به‌سادگی می‌توان دریافت که راز دیگروارگی عالیجناب حافظ، در بینش عمیق اجتماعی و لحن گزنده انتقادی‌اش است که حتی عاشقانه‌ترین غزل‌ها را هم از موضع کلبی‌مسلکی قلندروار و نه از جایگاه عجز و لابه و التماس، تقدیم می‌کند.

در رندی و ناقلایی حافظ بسیار گفته‌اند. در نگاه کلی به شعر ایشان، او مردی است زخم‌خورده از عشق که می‌داند در مناسبات جامعه‌ای ریاکار و تحت سیادت حاکم بدکردار، چاره‌ای جز خلوت‌گزینی و بیلاخ نشان دادن به مقبولیات اجتماع نیست. دیوان حافظ با غزلی آغاز می‌شود متضمن مصراعی از یزید بن معاویه که به لحاظ مفهومی (اگر درست و بدون لاپوشانی ترجمه شود) کلبی‌مسلکی حافظ را عیان می‌کند:

ادر کأسا و ناولها یعنی خطاب به ساقی که سگ‌مست شده می‌گوید: ادرار کن یا بشاش توی جام می که من در این ظلمت‌جا و شب تاریک و بیم موج، شاش تو را به هر چیز ترجیح می‌دهم.

انزوای حافظ درویش‌مسلکانه نیست و شعر او هم بر آیین درویشی نیست. شعر حافظ حاوی یک آنارشیسم سرکوفته است که اوضاع و احوال دنیا را دائما به چپ خود حواله می‌دهد. اما پلنگانه در کمین است که طالع اگر مدد دهد دلی از عزا دربیاورد.

شعر: عصا

نه سلیمانم

که حقیقت مرگ را به شعبده پس بیندازم

نه موسا

که

بر شاه ماران آس بزنم

و با یاران

به دل دریا

اتفاقی بیهوده‌ام

تک‌افتاده از لشکر همراهان خوش‌بخت

در سرماگرم شبی زمستانی…

یک علامت تعجب قزمیت

که سال‌هاست

بر فرق هیچ می‌رقصد

یک علامت سؤال قوزپشت

که پشت هیچ جمله‌ای آرام نمی‌گیرد

لابد پدر عصای دست می‌خواست

من اما حقیقت مرگم

در فصل بی‌قرار جوانی

مسحور هر مارگیر

مقهور صغیر و کبیر

با یارانی که هرگز نداشته‌ام

عصا نمی‌خواهم…

شعر: دوست دارمت

من اهل این حوالی‌ام و دوست دارمت

از هر خیال خالی‌ام و دوست دارمت

البته دوست‌ داشتنم واقعی که نیست

یک عاشق خیالی‌ام و دوست دارمت

فردا دم غروب بیا ترمینال غرب

من شاعر شمالی‌ام و دوست دارمت

یک کوه اشک مانده سر چشم‌ خسته‌ام

درگیر این چگالی‌ام و دوست دارمت

کمبود آب، تیتر همه روزنامه‌هاست

در متن خشکسالی‌ام و دوست دارمت

سلفی بگیر با پهن و چوب و پاره‌سنگ

من کوزه‌ی سفالی‌ام و دوست دارمت

با کفش لژ بلند به دیدار من بیا

گل‌برگ روی قالی‌ام و دوست دارمت

هرچند بی‌حیا شده‌ای تازگی ولی

این بنده لاابالی‌ام و دوست دارمت

در ازدحام وحشی این باندهای پهن

اینترنت زغالی‌ام و دوست دارمت

 

چند تکه شعر ریاضی

 

هی می‌رسید و نمی‌رسید

مردی که روی دایره می‌دوید

*

پاره‌خطی ام

از A به B

در حسرت یک چرخش به سمت C

و بدتر از آن

شکستن قولنج کمر

*

مختصاتش این است:

نقطه‌ای در حوالی صفر

بالاتر از یک لقمه نان

پایین‌تر از خط فقر

*

اگر فقط و فقط اگر

a زیرمجموعه‌ی b باشد

در آن صورت

آخرش b خودش را چس خواهد کرد

*

چانه‌ی مثلثی

پیشانی مستطیلی

دماغ هشت‌ضلعی

چشم‌ استوانه‌ای

شانه‌‌ی ذوزنقه

شکم هذلولی

پای پرانتزی

هر گل که بیش‌تر به چمن می‌دهد صفا

گل‌چین روزگار امانش نمی‌دهد

*

تواتر اضمحلال‌اند

سینوس‌های چرکی

کسینوس‌های بازنشسته

*

دو خط موازی

به هم برسند یا نرسند

«تو» باید دلت بخواهد که ما به هم برسیم

یعنی انصافا خیلی خری!

شعر

این خیابان

زمستان‌ها رفیق‌تر است

دیوارها

تا خود صبح کش می‌آیند

و خاطره‌‌های کثیف را

پاک از یاد می‌برند

در تشییع سیمین‌بانو

در تشییع سیمین‌بانو، مادر غزل روزگار ما

در بی‌وفایی هر بند، زنده خواهی ماند
با زخم کاری لبخند، زنده خواهی ماند
آن سوی مرگ هنرمند، زندگی پیداست
از مرده‌ات که بترسند، زنده خواهی ماند…