نامه: بچه‌های قصرالدشت بخوانند

 سلام
اول بگم که آقا هرکی اول تو وبلاگ از ما تعریف کرد آخرش یا مارو به باد داد یا اینکه انقدر توقعش بالا رفت که خودش به باد رفت پس منم از شما  زیاد تعریف نمی کنم و همینقدر میگم که مشتاق نوشته های شما هستم.
داستان اول کتاب تان انقدر واقعی به نظر می اومد که هربار میرم انتهای کوچه تا سیگاری بکشم و بعدش برسم به چهار راه هاشمی و جلوی فروشگاه کوروش اینور اونور رو نگاه می کنم و دلم میگیره و با خودم فکر می کنم شاید احمد زنده باشه و یه روزی مثل من دنبال نقد یک فیلم تو اینترنت بگرده و بعدش نقدها رو بخونه و کمی کنجکاوتر بشه و نقد کتابِ نویسنده وبلاگ راهم که آقای گلمکانی عزیز نوشته بود از نظر بگذرانه تا چند روز بعد به خیابون انقلاب برسه و آن کتاب ۳۵۰۰ تومنی که به اندازه بیشتر داستان های جدید و گرون قیمت نشر چشمه ارزش داره بخره و با جون و دل به خوندنش ادامه بده، البته فکر نکنم احمد تو این فازها باشه، اما هروقت از اونجا رد می‌شم خوب اطراف رو نگاه می‌کنم.
در رابطه با یکی از همین نوشته های اخیرتان باید بگویم که غمگین بودن ملت ایران هیچ ربطی به حکومت نداره، ما ایرانی ها از درون غمگین هستیم واسه خاطر اینکه بلد نیستیم خوشحال زندگی کنیم، داشتم با خودم فکر می کردم که مثلا چه وقتی بود خانواده من شاد بوده؟ اصن چه تفاوتی بین شادی و خوشحالی ما هست؟ فکر کردم که حتی تو روزای جشن هم غمگین هستیم، حتی تو روزی که جشن تولد هم داریم به لحظه‌های تلخ و آدم‌هایی که نیستن فکر می‌کنم، چون هیچکس بهمون یاد نداده که شاد باشیم، آرزو می کنم روزی بیاد که تو مدرسه‌های ما شاد بودن رو به ما یاد بدن، من خودم وقتی به دوران مدرسه‌ام فکر می‌کنم اصن احساس خوشحالی نمی‌کنم، همیشه احساس استرس و نگرانی داشتم، نه فقط من بلکه همه دوستانم هم این حس‌های تلخ و بدطعم رو داشتن، حس تنفر از معلم‌ها ناظم‌ها، حس بدِ قبل از امتحان‌ها و دیکتاتوری که تو حتی تو باحال‌ترین مدرسه تهران هم شاهدش بودم. روزهای دانشگاه هم مثل همه روزها پشت سر هم می‌گذره و همه کار می کنیم برای سرخوشی‌های زودگذر و تلف کردن عمر.
آقای رضا کاظمی، دلخوشی های ما تو این دنیا کتاب و فیلم و امید به آینده است، آینده ای قشنگ‌تر و واقعا میگم ؛ پر پول تر، که این روزها پول هم بخشی از غم این مردم رو میسازه. دلخوشی به خوندن نوشته‌های شما و عزیزان دیگه، این جا و آن جا دنبال کردن شان و دلخوشی به اینکه در دنیای ما ایمیلی هست و میشود هر طور که دلمان خواست برایشان ایمیل بزنیم  🙂
امیدوارم همیشه بنویسید، بسازید و پایدار باشید که این روزها شما وارد لیست دلخوشی‌های ما شده اید.

قلم‌تان سبز
امیر تیموری

یادداشتی درباره «اگر اصغر اسکار بگیرد»

یکی از خوانندگان عزیز سایت کابوس‌های فرامدرن فیلم کوتاه اگر اصغر اسکار بگیرد (رضا کاظمی) را دیده و این یادداشت را برایم فرستاده. خوش‌حالم که فیلم دست به دست می‌شود و در نقاط مختلف ایران می‌بینندش. سپاس بسیار برای توجه و محبت این دوست گرامی و به این امید که شما هم این فیلم را ببینید.

تعداد فیلم‌های کوتاهی که سالانه در کشور ما ساخته می‌شوند خیلی زیاد است ولی تعداد فیلم‌های خوب نسبت به تعداد فیلم‌های ساخته‌شده کم است. اکثر فیلم‌های کوتاه کشور ما و حتی تعدادی از فیلم‌های کوتاهی که مورد توجه مخاطبان قرار می‌گیرند به لحاظ بازیگری، تدوین، موسیقی متن و فیلم‌برداری در سطح  پایینی هستند ولی مورد توجه قرار گرفتن فیلم‌های کوتاهی که حتی موارد بالا را نداشته‌اند به دو دلیل است: ایده (موضوع و پرداخت مناسب) و ریتم خوب . ولی اگر اصغر اسکار بگیرد مواردی مثل بازیگری، تدوین، موسیقی متن و فیلم‌برداری را در سطح بالا داراست و موضوع خوب و ریتم مناسب هم دارد و نشانگر حرفه‌ای بودن سازندگان این فیلم است.

پسری برای دیدن مراسم اسکار پیش دوست خود آمده که ماهواره دارد ولی همین‌طور که  فیلم جلو می‌رود می‌بینیم که این موضوع (اسکار و برنده شدن اصغر فرهادی) در مقابل مشکلات زندگی این افراد گم است. جوان‌هایی که این‌قدر درگیر مشکلات (مشکلاتی که شاید در واقعیت مشکل نیستند) زندگی شده‌اند که وقتی می‌خواهند کاری غیر از آن انجام دهند باز هم فکر دردهای‌شان سراغ‌شان می‌آید و مجبورند مثل کل مردم این شهر سرشان را با چیزی گرم کنند (قرص خوردن یکی از شخصیت‌ها و نمای متعاقب از تهران که در خواب فرو رفته است). آدم‌هایی که البته تلاشی از خود نشان نمی‌دهند و مثل  شخصیت‌های این فیلم که بین صحبت‌ها حرف را قطع می‌کنند و می‌روند به قول خودشان یک دستشویی بزنند. یاد قصه‌های عامه‌پسند تارانتینو افتادم که جان تراولتا همیشه می‌گفت «می‌خواهم به دستشویی بروم» و آخرش هم در همان دستشویی دخلش آمد. در پایان فیلم که روی نمایی از تهران موسیقی پایانی فیلم درباره الی را می شنویم این جوان‌ها خواب هستند. لااقل در پایان درباره الی شخصیت‌ها بعد از آن همه مشکل سخت، کاری می‌کردند (ماشین را از گل در می‌آوردند) اما الان این آدم‌ها خواب هستند. البته شاید بیدار شوند.

محمد آقایی، خوزستان، رامهرمز

پاسخ به چند نامه‌ی الکترونیک

پرسش‌ها، انتقادها و پیشنهادهایی از طریق ای‌میل و صفحه‌ی تماس و … به دستم می‌رسد که البته خیلی پربسامد نیستند ولی در طول چند ماه جمع شده‌اند و بد نیست یک بار برای همیشه به آن‌ها پاسخ دهم (به رسم‌الخط نامه‌ها دست نزده‌ام):

۱-     تا به حال پنج نفر (از دانشجوی پیراپزشکی تا دانشجوی روان‌شناسی) برایم نوشته‌اند که موضوع سینمادرمانی را برای پایان‌نامه‌شان برگزیده‌اند. دو نفر از این عزیزان صرفا اطلاعاتی می‌خواستند و سه نفر دیگر پرسیدند که آیا می‌توانم با آن‌ها در این زمینه همکاری کنم.

نمونه: با عرض سلام. من (…) هستم دانشجوی پرستاری دانشگاه تهران.مقالتونو در مورد سینما درمانی خوندم و از موضوعش خیلی خوشم اومد و قرار شد انشاالله اگه بشه اونو بصورت بالینی و بصورت یک مقاله اجرا کنیم.میخواستم بپرسم در اینده و در صورت امکان شما مایل به همکاری تو این مقاله هستید. با تشکر

پاسخ: بهترین راه به دست آوردن اطلاعات، همانا اینترنت است و بس و فقط کمی وقت و حوصله می‌خواهد. من واقعا فرصتی برای همکاری در هیچ زمینه‌ای ندارم، چه خواندن یک قصه‌ی کوتاه و نظردادن درباره‌ی آن باشد یا همکاری برای به ثمر رساندن یک پایان‌نامه. اما با کمال میل هرچه که در آن پرونده‌ی مجله‌ی فیلم آورده‌ام با ذکر منبع می‌تواند مورد استفاده‌ی هر دوستدار سینمادرمانی قرار گیرد و از این بابت خوش‌حال هم می‌شوم.

۲-     نظر دادن درباره‌ی فیلم‌نامه‌ی کوتاه یا داستان کوتاه یا شعر و … 

نمونه: سلام دوست عزیز.خیلی خوشحالم که با سایت شما آشنا شدم.من ۲۰ سال سن دارم و در زمینه ساخت بازیهای کامپیوتری فعالیت می کنم . قراره که به زودی پروژه ای رو با همکاری دانشگاهی که در اون درس می خونم شروع کنم . باید اضافه کنم که در دوره قبل جشنواره بین المللی بازیهای کامپیوتری تهران به عنوان یکی از کسانی که وارد مرحله بعدی مسابقات شدم .برای پروژه بعدی قصد ساخت یک بازی جنایی / معمایی رو دارم . اما متاسفانه برای خلق یک سناریو و بازی‌نامه با روند معایی و فکری خلاقیتی ندارم. آیا شما می تونید به من کمک کنید ؟

پاسخ: قبلا چنین اشتباهی را مرتکب می‌شدم و حتی فیلم‌نامه‌های دوستان جوانم را برای‌شان بازنویسی می کردم. اما چون هر بار نتیجه‌ی عکس به بار آورد و چیزی هم بدهکار شدم، به‌کلی از انجام چنین کارهایی معذورم. وانگهی، متاسفانه یا خوش‌بختانه فرصت کافی برای این کارها ندارم.

۳-     دیدن فیلم کوتاه و نظر دادن درباره‌ی آن

نمونه: سلام آقای کاظمی.من چند تا فیلم کوتاه ساختم. به شکل آماتوری،بدون مجوز و با خرج خودم. با شرکت دوست و آشنا! در پست آخرتون خوندم که میخواین فیلم بعدیتونو شروع کنید. خیلی خوشحال میشم اگه بتونم بهتون کمک کنم و پیشتون تجربه کسب کنم. هر گونه کمکی که از دستم بربیاد. البته چایی بلد نیستم درست کنم ولی میتونم سرو کنم. خوشحالم میشم اگه فیلمامو بتونید ببینید و نظرتونو در موردشون بدونم. با تشکر

پاسخ: این یکی تنها موردی است که هنوز انگیزه‌ای برای انجام دادنش دارم، چون مستقیما به کارم مربوط است. هرچند همین دوست عزیز هم که برایش آدرس پستی فرستادم آخرش فیلم‌هایش را نفرستاد. البته پیش از او سه‌چهار عزیز دیگر هم عین همین کار را تکرار کردند!!!

۴-     درخواست ای‌میل کردن نقد یا مقاله

نمونه: سلام آقای کاظمی خسته نباشید. می خواستم اگه میشه لطف کنین واسم اون مقالتون در مورد نمونه های عالی پیرنگو که تو مجله ی فیلم نگار چاپ شده بودو میل کنین. راسش خیلی دوس داشتم بخونم ولی نمودونم چطور باید گیرش بیارم. ممنون میشم اگه لطف کنین

پاسخ: واقعا این کار برایم مقدور نیست، چون تصمیم دارم مقاله‌هایم را با بازنویسی و برخی افزوده‌ها در آینده‌ای نزدیک در قالب یک کتاب به دست چاپ بسپارم. فعلا تنها راه خواندن اغلب نوشته‌هایم مراجعه به مجله‌های کاغذی است.

۵-     درخواست همکاری برای وب‌سایت، وبلاگ و نشریه‌های دانشجویی و محلی

نمونه: جناب آقای کاظمی سلام. از طریق نقدهایتان با شما آشنا شدم تا این جا. که ناباورانه به سایت شخصی تان رسیدم. و هم لذت بردم و هم آهی کشیدم از سر افسوسی قدیمی. یک درخواست صمیمانه و دوستانه دارم آقای کاظمی. با سایت پرشین بلاگ حتما آشنایی دارید. چند جوان علاقه مند تحت پشتیبانی و تحت نام این سایت کانونی ادبی را در گوگل راه اندازی کرده اند. سایت مستقل گروه هم در حال راه اندازی ست. من در این کانون مسئولیت بخش کارگاه فیلم را بر عهده دارم و راجع به فیلمنامه و بعضا نقد فیلم مطلب می نویسم. نقدی از شما هم (فیلم وقتی همه خوابیم) با ذکر منبع و نامتان درج کرده ام. درخواست من این است که در صورت امکان یک همکاری هر چند مختصر هم که شده با شما داشته باشیم. و نقدهای شما را بتوانیم در کانون منتشر کنیم. نقدهایی که به صورت اختصاصی برای کانون نوشته یا فرستاده باشید. این درخواست چندین و چند جوان است که میخواهند تلاش کنند برای به ثمر نشستن یک کانون ادبی بزرگ. در کنار ما شعرای جوانی همچون …  و … هم حضور دارند. منتظر جوابتان هستم. هر چه که باشد…

پاسخ: قبلا بارها در حد توانم با عزیزان مشتاق فرهنگ همکاری کرده‌ام و متاسفانه از این پس به دلایل مختلف، دیگر امکان همکاری با سایت‌ها و وبلاگ‌ها و نشریه‌های دانشجویی و محلی را ندارم.

۶-     راهنمایی برای کتاب

نمونه: سلام آقای کاظمی. من پست مربوط به ناآرامی های انگلیس رو خوندم. یک کتابی از اسلاوی ژیژک هست که به نظرم با اون ارتباط داره. (به برهوت حقیقت خوش آمدید) به نظرم فیلم های دیوید لینچ مثل بزرگراه گم شده رو هم می شه با همین نگاه نقد کرد. اما من هنوز برای فهم این فیلم توانمند نشدم. از شما ممنون می شم مسیری رو برای درک این گونه فیلم ها برای من روشن کنید. آیا فلسفه پست مدرن می تواند در هستی شناسی و معرفت شناسی ما در فهم این فیلم ها اثرگذار باشد. ممنون از شما

پاسخ: همیشه در حد دانش اندکم به چنین پرسش‌هایی پاسخ می‌دهم. از این پس هم همین‌طور خواهد بود. (پاسخ این دوست عزیز را هم برای‌شان ارسال کردم)

۷-     پیشنهاد فیلم: فیلم‌هایی که باید ببینید.

نمونه: سلام آقای کاظمی. آقا از این بخش فیلم‌هایی‌ که باید ببینیم سایتتون چه خبر؟ چرا تازگی خبری نیس ازش. با اون بخش من زندگی‌ می‌کنم. حرف نداره. امیدوارم بزودی ببینم تو سایتتون.

پاسخ: این بخش حتما ادامه خواهد داشت.

۸-     اجازه خواستن برای بازنشر یک پست

نمونه: سلام. امکانش هست «طبقه‌ی متوسط و سندرم اصغر فرهادی» رو در وبلاگم منتشر کنم؟

پاسخ: با ذکر منبع و لینک به آدرس اصلی سایتم، هر بازنشری از نوشته‌های من مجاز است.

۹-     همکاری با آدم‌برفی‌ها

نمونه: سلام رضا جان پیرامون مجله آدم برفی خوشحالم میشم همکاری داشته باشم. مطالبی هم نوشته دارم که د ر وبلاگم هست تاکید شده جایی پخش نشده باشه در هر صورت در زمینه شعر و ادبیات و مقاله های اجتماعی بنده مطالبم رو به ایمیل مربوطه خواهم فرستاد در هر صورت خواستنم کسب اجازه از شما کرده باشم.

پاسخ: شرایط همکاری با آدم‌برفی‌ها به شکل کاملا واضح در اساسنامه‌ی سایت نوشته شده است و نیاز به هیچ پرسشی نیست. آدرس اساسنامه این است:

http://adambarfiha.com/?page_id=21

 

۱۰-  فرستادن مطلب برای مجله فیلم

نمونه‌: من … هستم، و البته نقد سینمایی هم مینویسم که شاید دیده باشید،.. تا حالا فرصت کار با مجلهٔ فیلم برام مهیّا نشده،.. راستش نقدی نوشتم در مورد فیلم ( ) میدونم که دارم کمی‌ دیر اقدام می‌کنم … اگر امکانش هست لطف بفرمائید و به من اطلاع بدید تا متن رو براتون بفرسم تا در صورت امکان چاپ بشود.

پاسخ: در هر حال مجله‌ی فیلم این امکان را به همه‌ی کسانی که مدعی نقدنویسی هستند می‌دهد. بدیهی است نقد یک نویسنده‌ی ناآشنا باید به اندازه‌ای خوب و درخشان باشد که هر مجله‌ی سخت‌گیری را هم مجاب کند. نقدهای معمولی و دم‌دستی و نیز نوشته‌هایی با نثر مغشوش و ضعیف، شانسی ندارند. در هر صورت این نکته‌ی اساسی را در نظر داشته باشید که اگر گمنام و تازه‌کار هستید، شانس انتشار مطلب‌تان در مجله‌ی فیلم به دلیل تعداد زیاد نقدها و نوشته‌های نویسندگان شناخته‌شده و ثابت، کم‌تر از هر نشریه‌ی سینمایی دیگر است مگر این‌که خیلی قوی و با دست پر وارد شوید تا شانس‌ انتشار مطلب‌تان در این مجله زیاد شود.


نامه‌های شما(۲)

تصمیم گرفته‌ام بخش‌هایی از برخی از نامه‌های وارده را ـ این اصطلاح را به خاطر نادرست بودنش به طنز می‌نویسم وگرنه بهتر است بگوییم نامه‌ی رسیده ـ  منتشر کنم. به دلیل اهمیت‌شان. قضاوت خودم را هم اضافه نمی‌کنم. حتی متن نامه را هم ویرایش نمی‌کنم. فقط اسم فرستنده‌اش را حذف می‌کنم. همین.

اگر دوست دارید نامه‌تان به نام خودتان منتشر شود می‌توانید در متن نامه و ای میل این را یادآوری کنید. نشر یک نامه لزوما به معنی تایید محتوای آن نیست.

—————–

رضاجان، سلام . امیدوارم حالت خوب باشد و همچنان درمبارزه با نیروی سرکوب گر جامعه انگیزه ات را حفظ کنی . زندگی، زندگی است. مختصات و آدم هایش معلوم اند . چیز غیرقابل فهم و گنگی وجود ندارد تنها گاهی فراموشمان می شود ما در خیلی از موارد قادر به تغییر نیستیم مگر آنکه نگاه مان را عوض کنیم و به یک باور مطمئن از عشق و حرکت دست پیدا کنیم . اصلا زندگی یعنی باور . ما آدم ها گاهی باید در باورهایمان باز نگری کنیم .با خودمان خلوت کنیم ویک سری مسائل را با خودمان حل کنیم . و باز به مان سوال می رسیم که مرز میان واقعیت و حقیقت را چه چیزی تعیین می کند ؟ نهاد باور کجاست؟ اگر قرار باشید به نگاه اکسپرسیونیسم مان اصرارکنیم آن وقت ما هنستیم که نابود می شویم . من نگران این تصمیم های شتاب زده ات بود و هستم . تصمیم هایی بر اساس همین نگاه غرغر مابانه . تصمیم های شتاب زده تو را از بین می برند .من نگران بود (هستم)و آن کامنت هم حاصل این نگرانی بود . رضا کاظمی با آن آرمان هایش … حیف است که اسیر دام این تفکرات و خلق و خوهای بور‍ژایی شود . روح رضا باید زنده باشد تا بهمن شیرمحمد ها ، هومن داوودی ها معرفی شوند ، من از تحلیل فیلم صداها تئوری بفهمم و عده ای دیگر با ترانه هایت خراباتی طی کنند . تا (دیشب در کوچه ی…) نوشته شود . رضا کاظمی باید زنده باشد و محبت ها و سختی های همسرش را جبران کند . بتواند پدر باشد و فرزندش برای یک تکیه گاه عذابنکشید و تحقیر نخرد .روح رضا کاظمی باید مستدام باشد تا وقتی من کم آوردم و ایمیل دادم با نوشته ات دست به زانو بگیرم و دوباره کار را شروع کنم . رضا کاظمی درقبال خودش و دیگران مسئولیت دارد. امیدوارم حرفهای من _برادر کوچک ات _ مخاطب یک ساله وب ات آن قدر کارگر باشد که پست بعدی وب سایت کابوس ها… زندگی را تبلیغ کند . رضا باز هم برگردد و آدم برفی ها را اداره کند .

نامه‌ی وارده

این نامه‌‌ی الکترونیکی وارده را که دیروز به دستم رسیده، بدون نام فرستنده‌اش منتشر می‌کنم. نامه‌هایی به این مضمون، بسیار دریافت کرده‌ام و اعتراف می‌کنم هرگز پاسخ درستی برای هیچ‌کدام‌شان نداشتم ولی حالا که یک سرخورده‌ی محض از مناسبات نقد و سینما هستم و همه‌ی زحمت‌هایم کمترین ارج و قربی برایم به بار نیاورده و در یک قدمی از دست دادن تمام زندگی‌ام هستم بد نیست به عنوان یک آینه‌ی عبرت زنگار زده این‌ها را منتشر کنم. راستش شور و هیجان جوان‌ها برای ورود به سینما فقط و فقط خاطرات تلخ و تاسف انگیزم را زنده می‌کند و می‌دانم که رهاورد اغلب‌شان از این همه شور وشوق فقط سرخوردگی و از کف رفتن روزگار خوش جوانی و یک بیلاخ بزرگ از سوی صاحبان زر و زور و تزویر است.

نمی‌دانم، شاید یک عده‌ی خیلی اندک شانس بیاورند. قبلا هم گفته‌ام که لطفا با آگاهی کامل وارد این بازی باخت/باخت بشوید چون ممکن است خیلی چیزها را ببازید و آخرش حتی از خود سینما هم متنفر شوید و همان لذت فیلم دیدن را هم از دست بدهید. با آگاهی وارد این کار بشوید چون ممکن است از زور بی‌پولی یا به طمع جاه و نام، قلم فروش و روسپی ژورنالیستی شوید.

یک عمر گول صورتک‌ها را خوردیم و لابه‌لای خطوط و پشت این پرده‌ی چرک نقره‌ای را ندیدیم. بازگفتنش هم یاسین به گوش خر خواندن است چون آن کس که خر است یا خود را به خر بودن می‌زند هیچ رقم دوست ندارد واقعیت را ببیند. آخرین ضربه را جوانی بر پیکر موریانه زده‌ی باورم وارد کرد که پس از آن‌که مطلبی را که برای آدم برفی‌ها فرستاده بود آن‌چنان خواندنی دیدم که برای نشریه‌ای بفرستم تا منتشر شود، گفت: فلان منتقد از من تعهد گرفته که بدون اجازه‌ی او هیچ جا مطلبی منتشر نکنم!!!  با خود گفتم چه فکر می‌کردی و چه فکر کرد. این‌جا بازار فروش عزت و مسلخ اخته کردن فکر و شرافت است.

نامه‌‌ی الکترونیکی وارده:

سلام آقای کاظمی وقت بخیر. اول من یه عذرخواهی کنم چون سیستمم مشکل داشتو نتونستم وارد کامنتها بشم  و ایمیل دادم. راستش منهم قصدم اینه که کمی همدردی و درد و دل کنم خوب اینکه دیگه بدیهی است که شرایط وحشتناک است مخصوصا شرایط فرهنگی و مخصوصا سینما. من۱۸سالمه و واقعا به شدت به سینما علاقه دارم و دارم بخاطر اون زندگی میکنم ولی به دلیل همین مشکلاتی که برای یه هنرمند وجود دارد به اجبار دارم ریاضی میخونم تا اینکه روزی اگه خواستم فیلمی بسازم حتی کوتاه بتونم خودم خودمو جمع وجور کنم ولی واقعا سخته خودمون میدونیم که راهی که داریم میریم منظورم سینماس همینجوری فوقالعاده سخت هس چه برسه به وضعیت من و شما. من واقعا دارم اذیت میشم و در جوانی پیر شدم گاهی خودمو غرق در فرمولهای بی سرو ته میبینم و از خودم سوال میکنم جای من اینجاس  ولی متاسفم درجایی زندگی میکنم که کمتر کسی جای خودش هست.

گاهی فکر میکنم اگه همه چی روبراه و فراهم بود چی ایا میتونستم موفق بشم واینم جوابش با توجه به علایق مردم منفی است چراکه منم عاشق هانکه ام و دوس دارم ریشه های فکری اونو بگیرمو راهشو ادامه بدم ولی ایا این مردم که عادت کردن چشم و ابروی چندتا بچه ژیگولو  رو ببینن میتونن هانکه رو بفهمن و هانکه میتونه اینجا رشد کنه؟ البته جملات بالا فرضه ولا من کجا هانکه عزیز کجا درد ماها خیلی عمیقه گاهی سر کلاسهای درس یک معلم احمق که تعدادشون کم نیس بخاطر اینکه فلان مسئله رو نمیتونم حل کنم به خودش اجازه میده بهم توهین کنه اون نمیدونه که ممکنه من در یه عرصه خیلی مهمتر چه پتانسیلی دارم. واقعا متاسفم. اصلا احساس نمیکنم که دارم زندگی میکنم غیر از ساعاتی که دارم فیلمای خوب میبینم که الان مجبورم بخاطر کنکور کم ببینم تا هم وقت نگیره وهم حال وهوامو عوض نکنه. ولی نباید فراموش کنیم کسایی مثله هانکه  لینچ  و کیارستمی هم مشکلات فراوانی دارن ولی کارشون رو میکنن. امیدوارم شرایط بهتر بشه تا ماهم دل و رمق گپ زدن در مورد فیلمارو داشته باشیم. راستی گرچه روبان سفید نسبت به دو فیلم قبلیش کمی کمتر به دل مینشیند ولی مستحق نخل بود ومن معتقدم زیباترین فیلم در مورد تاریخ نزدیک است و دار و دسته های نیویورکی بهترین در تاریخ دور و قبل تر از ان را قبول ندارم.

…….

به امید بهتر شدن شرایط