آکرونوس: فیلمی درباره کرونا

آکرونوس: کرونولوژی یک مرگ کرونایی بی بوق و کرنا عنوان فیلمی تجربی به مدت حدود سی دقیقه است، به نویسندگی و کارگردانی رضا کاظمی که در روزهای کرونایی بهار ۹۹ به شیوه فراخوان و انتخاب بازیگر و کارگردانی از راه دور ساخته شده است بازیگران این فیلم: شهاب الدین حسین پور، نوژن رمضانی، امید ربانی فر، امید فاتح، محمدرضا محبی، محمد خلفی، شاهد طاهری، بهمن شیرمحمد، علی حاجی زاده، امیر تیموری، مجتبی پهلوساری، مرتضی خرسند، محسن عباسی، مائده صفری، فرشید ناصری، یاسین رئوفی و جکی براون
لینک تماشای فیلم در یوتیوب
لینک تماشای فیلم در آپارات
همچنین برای دانلود فیلم میتوانید به کانال تلگرام من به آدرس زیر بروید و کلمه آکرونوس را سرچ کنید.

منتقد سابق و نقد فیلمش

میفرمایند نظرت درباره نقد فیلم خودت چیست؟ یعنی به عنوان منتقد تحمل نقد منفی روی فیلم خودت را داری؟ و آیا از نقدها درس خواهی گرفت؟

به گمانم وقتش است که پیش از دیده شدن فیلم (که اگر دست خودم بود همین فردا میگذاشتمش روی اینترنت که همه ببینند اما خوشبختانه دست من نیست?) پاسخ این پرسشها را بدهم.
نخست باید روشن کنم که من با نقد شدن بیگانه نیستم و سه کتابی که منتشر کردم مفصلا نقد شده اند و تجربه سودمند و مغتنمی به من هدیه دادند که برای فیلم بلندم استرس نداشته باشم. اگرچه اغلب نقدهای روی کتابهایم مثبت بودند و نظرات منفی منتشرشده درباره آنها بسیار اندک است، اما درس بزرگی که گرفتم این است: اغلب عزیزانی که نقد مثبت نوشتند برداشت بسیار اندک و ناقصی از کلیت کارم داشتند و با این که طبیعتا از نقد مثبت خوشحال میشوم، اما با خواندن آن نقدها هیچ هیجان و شعفی را بابت کشفی تازه یا نظرگاهی بدیع تجربه نکردم. فرض کنید برای مهمانی شام، خوراک بسیار دشوار و چند لایه ای را تدارک دیده و برایش بسیار انرژی و مایه صرف کرده باشید اما سرآخر مهمانان از سس روی غذا تعریف کنند.
دو نقد منفی که روی دو کتابم نوشته شد ایضا هیچ هیجانی به بار نیاورد چون حاوی دیدگاهی بس عقب افتاده و پوسیده بود که از فریز شدن مغز نگارنده در روایتگری کلاسیک و عدم ارتباط محض با ذات شالوده شکنی حکایت میکرد. تصور کنید وسط یک بحث فلسفی، ناگهان طرف مقابل از شما بپرسد چطور باور نداری؟ مگر در فیلم ده فرمان ندیدی که موسی رود را به دو نیم کرد؟ (عین این گفتگو را در دوران دانشجویی با رییس بسیج دانشجویی دانشکده مان تجربه کردم). ? به نظر شما به این گفتگو که بنیانش بر هواست باید ادامه داد؟ پس نقد چه مثبت و چه منفی اش هیچ چیزی برای من نداشته است.
اما از این تجربه شخصی بگذریم و تجربه فیلمسازان دیگر را مرور کنیم. فیلمسازانی را میشناسم که با وسواس و استرس، همه نقدهای مربوط به فیلمهایشان را میخوانند و گاهی به طور شخصی واکنش نشان می دهند. مثلا با منتقد تماس میگیرند و از او بابت نقد مثبتش تشکر میکنند. در یکی از تجربه های شخصی ام فیلمسازی که یادداشت مثبتی بر فیلمش در زمان جشنواره نوشته بودم بارها تماس گرفت و التماس کرد که در زمان اکران حتما نقد مفصلی بنویسم و از خجالتم درخواهد آمد. من هرگز آن نقد را ننوشتم.
گاهی هم با منتقد تماس میگیرند و از او گله میکنند که چرا نقد منفی نوشته. چند سال پیش کارگردان جوانی ساعت دوازده شب زنگ زد و اصرار داشت همان زمان بیاید دنبالم و به منزلش بروم تا متقاعدم کند که درباره فیلمش اشتباه فکر کرده ام. من دعوت احمقانه اش را نپذیرفتم اما آن تماس تلفنی تا ساعت سه صبح ادامه داشت و واقعا آخرش ناچار به قطع تماس شدم.
فیلمسازانی هم بوده اند که بابت نقد منفی کار را به کتک کاری رسانده اند. یکی از آنان که فوت کرده، در واکنش به نقد منفی یک منتقد جوان، در یک جمع یقه او را گرفته و به دیوار چسبانده بود و اگر دیگران کشتیار نمی شدند میخواست فک طرف را پایین بیاورد.
اما درصد زیادی از فیلمسازان هستند که نقدها را میخوانند و هیچ واکنش شخصی ندارند اما اغلب ادعا میکنند که نقد نمیخوانند و برایشان اهمیتی ندارد. و درصد بسیار کمی هم هستند که مطلقا نقد نمیخوانند و به نقد بی توجه اند.
من پس از تجربه کتابهایم، بیشتر به این گرایش اخیر نزدیک شده ام. واقعا خواندن نقد فایده ای برای فیلمساز ندارد. نقد برای تماشاگران نوشته میشود. خود من هرگز برای تحت تاثیر قرار دادن فیلمساز نقد ننوشته ام و همیشه فرضم این بوده که اصلا او نقدم را نخواهد خواند.
پس اگر بخواهم صادقانه بگویم: نقد چه مثبت و چه منفی برای من نوشته نمیشود و خودم را مخاطبش نمیدانم حتی اگر خطاب به من نوشته شده باشد. ای بسا نقد مثبت که ارزش یک فیلم یا کتاب را تنزل میدهد به سطحیات، و ای بسا نقد منفی که کمترین نشانی از تحلیل ندارد و چیزی جز نفرت پراکنی و توهین و تمسخر نیست.
و صادقانه بگویم که چیزی از نقد نمی آموزم و هر آنچه در توان داشته ام برای آموختن تا امروز خرج کرده ام و دوران یادگیری ام به سر آمده.
و آخر الامر: تلاش میکنم هیچ نقدی را بر فیلمهایم نخوانم و نقدی را هم جویا نشوم چون یقین دارم هر کتاب یا فیلمی، خودش مخاطبش را (هرچند گاهی دیر) پیدا خواهد کرد. اگر فقط پنج درصد از مخاطبان، شیفته فیلمم شوند برای من بس است. قرار نیست و در نیت من هم هرگز نبوده و نیست که محبوب القلوب و میاندار و میانه دار باشم. عمر کوتاه است و جماعت، چه پلنگ و چه ملنگ، چه نیناش و چه گولاخ، جملگی بی حوصله اند و من بی حوصله ترین برای جلب این بی حوصلگان طفلکی. درد من و بسیاری از همنسلانم این است که دو سه دهه دیر به دنیا آمده ایم. وسط ریدمان طولانی تاریخ در بطالت سرخوشان سرکوفته. زیاد که جدی بگیری باختی.حرف حق را چند سال قبل، بلیت فروش ملوان انزلی زد: وا بده…
@doctorkazemi2 نشانی تلگرام

چاق‌سلامتی در آغاز سال ۹۶

اول از همه آرزو دارم سال ۹۶ سال بهتری برای همه ایرانی‌ها باشد و برای خودم هم آرزوهای خوب دارم.

خبر خوب هم برای خودم و احتمالا گروهی از داستان‌دوستان این است که به‌زودی اولین رمان یا شبه‌رمان یا داستان بلندم (هر اسمی که هست) با نام کاپوزی توسط نشر مرکز منتشر خواهد شد. بخرید و بخوانید و حالش را ببرید که کتابی است نسبتاً کم‌حجم و به‌شدت متفاوت و کم‌تر کسی را در این وادی  یارای چنین نوشتن است. حقیقت این است که نویسنده‌های ما اغلب بی‌بنیه‌اند و استاد چس‌ناله‌. کم‌تر دیدم داستانی که نفس بگیرد و بالا و پایین خواننده را یکی کند. رازی، معمایی، پیچشی، تعلیقی چیزی… بداعتی در فرم، جسارتی در مضمون و… حسرتش به دلم ماند و نخواندم در این سال‌ها. بود اما کم‌تر از انگشت یک دست. فقط ناله. ناله و ناله. و باز ناله. لعنت بر هر چه ناله. کاپوزی لذت داستان ایرانی خواندن و به وجد آمدن را در شما زنده خواهد کرد البته اگر طرفدار ناله نباشید.

اگر از معدود آدم‌هایی هستید که هنوز هر از گاه به این وبلاگ سر می‌زنید کامنت بگذارید و اعلام حضور کنید تا انگیزه پیدا کنم امسال بیش‌تر این‌جا برای‌تان بنویسم. اگر ندانم که هستید، چرا بنویسم؟  امیدوارم که باشید. من هم خسته‌م اما هستم.

‌پی‌نوشت: گمان نکنید بی‌معرفتی و کم‌لطفی بعضی از شما را از یاد می‌برم. هرگز. هرگز.    

مرور سال ۹۵

در نگاه غیرشخصی

انتخاب ترامپ به عنوان رییس‌جمهور ایالات متحده رخداد بسیار مهمی بود. شخصا از شکست درخشان دمکرات‌ها و رسانه‌های دروغگوی پرشمارشان خرسند شدم. هم‌چون فیلسوف محبوبم اسلاوی ژیژک از انتخاب ترامپ استقبال کردم اما برخلاف او باور نداشتم که ترامپ یک آشغال مزخرف است. ترامپ یک فرصت استثنایی است برای اندیشه‌ورزان ساحت سیاست. با پوپولیست‌هایی مثل احمدی‌نژاد و اردوغان تفاوت‌های بنیادین دارد و صراحتش در بیان واقعیت‌های همیشه‌سرکوفته و سماجتش در اجرای باورهایش، ستودنی است. نمی‌دانم دستاورد حضور او چه خواهد بود چون به عوامل پرشماری وابسته است که در کنترل خود او نیست. اما می‌دانم که پارادایم این مقطع تاریخی در تمام کشورها، پررنگ شدن دوباره ناسیونالیسم و کم‌رنگ شدن ادعاهای دروغین جهان‌وطنی خواهد بود.

در عرصه داخلی، کشورمان ثباتی نسبی در اقتصاد و رکود و رخوتی فراموش‌نشدنی را در عرصه فرهنگ تجربه کرد. به لحاظ سیاسی هم به لطف فراگیر شدن ویرانگر و دیوانه‌وار تلگرام، فضایی نسبتاً باز و پرهیاهو را تجربه کردیم و حجم افشاگری‌ها و رودررویی‌های جناحی و گروهی، بی‌سابقه و تاریخی بود. دیگر هیچ‌کس از گزند نقد و تخریب (آن هم در بی‌رحمانه‌ترین شکل) در امان نیست. این لزوما به معنای آینده‌ای بهتر در عرصه سیاسی و اجتماعی نیست و اتفاقا می‌تواند یک دوره گذار بسیار ناخوش را به میان بکشد. اما در میان‌مدت، آثار درخشان و گرانبهای گشایش در فضای مجازی، به سود مردم و به زیان اقتدارگرایان و دروغگویان خواهد بود.

در نگاه شخصی

طبابت بیش‌تر وقتم را به خود اختصاص داد و هر روز (باور کنید هر روز) خدا را سپاس گفتم که از فعالیت مطبوعاتی بیرون زدم و به حیثیت و اعتبار شغلی خودم برگشتم. احترام دیدم و آقایی کردم و زیردست و مرئوس کسی نبودم. لازم نبود خودم را سانسور کنم. لازم نبود برای خوشایند کسی کاری کنم. حس خوب این موقعیت تازه و رو به تثبیت، چنان فزونی گرفت که انگیزه نقدنویسی را در مقطعی طولانی به کلی از دست دادم. در سال ۹۵ فقط یک نقد از من منتشر شد بر فروشنده (اصغر فرهادی). حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم حس خوبی دارم از نوشتن آن مطلب و گمان می‌کنم اهمیتش و بهنگامی‌اش در آینده بیش‌تر آشکار خواهد شد (نشد هم به درک!).

اما در عرصه نوشتن، نه تنها بیکار نماندم که سال بسیار پرباری را پشت سر گذاشتم. رمانی (یا داستان بلند یا هر عنوان دیگر که بشود رویش گذاشت) با عنوان کاپوزی را به پایان بردم که در آخرین روزهای سال به تایید نشر مرکز رسید و قرار است در سال ۹۶ (احتمالا تابستان) منتشر شود. دوستداران خاص خودش را خواهد داشت و یقین دارم عده‌ای را بدجور مجذوب خواهد کرد. بلد نیستم جوری بنویسم که همه را خوش بیاید و لزومی هم ندارد. کاپوزی داستان بسیار نامتعارف و تودرتویی دارد. خالی از شوخ‌طبعی و طنازی نیست اما به وقتش وهمناک و گزنده است و جا به جا پیچش و تعلیق دارد. این مهم‌ترین دستاوردم در سال ۹۵ است و عاشقانه دوستش دارم.

نوشتن مهم بعدی برای فیلم‌نامه‌ای اتفاق افتاد که عنوانش هست: بوتاکس که به عنوان اولین فیلم بلندم به امید پروردگار در سال ۹۶ خواهم ساخت. روان‌شناسانه است. دقیقا از جنس دغدغه‌های کابوس‌وار همیشگی‌ام است که در نوشته‌های داستانی و غیرداستانی‌ام پیداست، کوششی در شناخت لایه‌های پنهان روان انسان و جذابیت‌های هولناک سرشت آدمیزاد. بوتاکس را جوری نوشتم که بتوانم با حداقل امکانات بسازمش اما برخلاف روال همیشگی‌ام (در فیلم‌نامه‌های قبلی که تا کنون شانس ساخته شدن نداشته‌اند) اصلا سراغ ساختارشکنی‌ روایی نرفتم. سعی کردم قصه را آن‌قدر بدیع و کوبنده کنم که نیازی به هیچ پیرایه دیگری برای تمایز از سینمای «جریان اصلی» نداشته باشم. حتما تصدیق می‌فرمایید که به عنوان یک منتقد، نیاز مبرم به چنین تمایزی هست. اما این بار به جای روشنفکربازی، از قصه‌پردازی کمک گرفتم. دوست داشتم فیلم اولم در عین خاص بودن، مخاطب عام داشته باشد و خوش‌بختانه نسخه نهایی فیلم‌نامه، چنین خصوصیتی دارد. با تهیه‌کننده‌ام در حال رایزنی برای تدارک مقدمات کار هستیم و بدون شتاب، به محض آماده شدن همه مقتضیات (از همه مهم‌تر، انتخاب بازیگر برای چند نقش‌ به‌شدت دشوار) فیلم‌برداری را شروع خواهیم کرد. پیش‌بینی‌ام اواخر تابستان یا اوایل پاییز ۹۶ است. بوتاکس یک فیلم جنایی معمایی و به تعبیری دیگر یک تریلر روانشناسانه خواهد بود، از جنس همان سینمایی که مفتونش هستم.  

نقطه تاریک نوشتن در سال ۹۵ مربوط می‌شود به وبلاگ‌نویسی. اصلا انگیزه نوشتن برای این‌ یک رقم را نداشتم. کسی یا چیزی هم از راه نرسید که نظرم را برگرداند. در غلبه محض رسانه‌هایی مثل تلگرام و اینستاگرم و رکود وحشتناک تولید محتوا در فضای مجازی، و در گرایش مطلق به خلاصه‌خوانی، گمان نمی‌کنم جایی برای وبلاگ‌نویسی باشد. از این حیث، در یک وضعیت به‌شدت بد تاریخی به سر می‌بریم هرچند هم‌چنان باور دارم تلگرام و… عامه مردم را با مقوله خواندن آشتی داده و در ارتقای سطح آگاهی عمومی عوام بسیار موثر است اما در سوی دیگر، درصد قابل‌توجهی از نوجوان‌هایی را که به طور بالقوه می‌توانستند کتاب‌خوان و مقاله‌خوان شوند، به تباهی محض کشانده است. یقین دارم آمار کتاب‌خوانی به مراتب بدتر از سال‌های پیش است و در آینده‌ای نه چندان دور، نتایج فاجعه‌آمیز این وضعیت را در تمام وجوه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی خواهیم دید.

بزرگداشت

برای من سوگواری برای درگذشتگان کاری به‌شدت عبث و مزخرف است. آدم‌ها مدتی زندگی می‌کنند و می‌میرند. طبعاً مرگ آن‌هایی که دوست‌شان داریم بیش‌تر ناراحت‌مان می‌کند چون دل‌مان برای‌شان تنگ می‌شود. اما عمر خود ما کوتاه‌تر از این است که به مصیبت‌ دیگران بگذرانیم. ما موظفیم بهترین خودمان را در طبق اخلاص بگذاریم و نگران عمر بی‌فایده خودمان باشیم. مرگ کسی که پتانسیلش را با بهترین کیفیت به فعل رسانده و ته کشیده یا فقط درجا می‌زند، اصلا نیازی به سوگواری ندارد. اما مرگ آن کس که هر فعلش، گشایش دریچه‌ای تازه برای کشف معنای انسان و هستی است و میانه‌ای با درجا زدن ندارد، باید که غم‌انگیز باشد. برای من فقط یک مرگ در سال ۹۵ غم‌انگیز بود و تا روزی که زنده‌ام غم‌انگیز باقی خواهد ماند. با هر آفرینش او، گستره تازه‌ای از هستی انسان معنا می‌گرفت. با مرگش محروم شدیم از کشف بیش‌تر این دنیای بد باطل. او عباس کیارستمی بود و مرگش برای بشریت، فقدان و حسرتی ابدی است.

نامه سرگشاده به دکتر ایوبی

جناب دکتر ایوبی
رییس محترم سازمان سینمایی
در این روزها که جشن سالگرد انقلاب است و جشن سینمای ایران، روزگار برای کسانی چون من تلخ‌تر از زهر است. هرچند می‌دانم به فرموده شاعر «بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر…» اما شایسته و بایسته دیدم نامه سرگشاده‌ام خطاب به شما را دقیقا در این جشن و پایکوبی حضرتعالی و دوستان‌تان در این دهه مبارک فجر و گرماگرم جشنواره فیلم فجر، منتشر کنم که به یک مناسبت تاریخی پیوند بخورد و دست‌افشانی شما و سوکواری من، کنتراست مناسبی برای قضاوت خوانندگان این نامه خلق کند و به یادگار بماند.
شما بنده را به خوبی می‌شناسید و در بدترین حالت، اگر هم در غفلت محض از وضعیت سازمان و قربانیانی چون من به سر ببرید، دست‌کم به دلیل سمتی که سال ۹۴ در داوری کتاب‌های سینمایی داشتید، با نام من آشنا هستید. در همان تیم داوری که شما عضو ارشدش بودید، کتاب تئوریک سینمایی من با عنوان «فیلم و فرمالین» در بین کلی مدعی و نام مهم، جزو چهار نامزد پایانی (فینال) بهترین کتاب سینمایی سال شد. پس کم‌ترین عذری برای نشناختن بنده ندارید حتی اگر مکاتبات شخصی‌ام از طریق تلگرام با حضرتعالی در دو سال گذشته را انکار کنید که قابل انکار نیست و البته فضیلتی هم برای من محسوب نمی‌شود جز این‌که سندی است بر این که شما چند بار فرمودید حتما پیگیر پرونده بنده می‌شوید و مشکل من قابل حل است.
جهت اطلاع دیگران: حدود چهار سال است که به دلایل واهی و سلیقه‌ای و بر مبنای همان سیاست تقسیم افراد به خودی و غیرخودی، به بسیارانی که پنج درصد رزومه من را هم ندارند مجوز کارگردانی داده‌اید ومن را با بیش از ده سال نقدنویسی و فعالیت در بالاترین سطح مطبوعات سینمایی و چندین جایزه معتبر نقدنویسی و تألیف کتاب تئوریک سینمایی و تدریس سینما در انجمن سینمای جوانان و ساخت بیش از بیست فیلم کوتاه و مستند و سابقه نمایشنامه‌نویسی و کارگردانی تئاتر و فیلم‌نامه‌نویسی و داستان‌نویسی و…  بلاتکلیف نگه داشته اید. در حالی که من برای ساخت اولین فیلم بلندم، هم تهیه‌کننده داشتم (تهیه‌کننده‌ای کاملا مورد وثوق نظام و حامی باسابقه ارزش‌های این نظام) وهم فیلم‌نامه‌نویس بزرگ و فرهیخته‌ای مثل پیمان قاسم‌خوانی برای بازی در فیلمم قرارداد بسته بود (که این جز به قوت فیلم‌نامه‌ام برنمی‌گردد) و قرار بود با کم‌ترین هزینه فیلمی بسیار متفاوت و مبتنی بر ارزش‌های اخلاقی ایرانی بسازیم، ناگاه و درست در همان بزنگاه، قانونی تصویب شد که به سرعت عطف به ماسبق شد و پرونده ما را هم معلق نگه داشت تا صلاحیت این‌جانب برای کارگردانی به واسطه بزرگانی چون همایون اسعدیان و شهسواری و شورجه و… تایید شود در حالی که من در جایگاه یک منتقد باآبرو و شناخته شده سینمای ایران، که بارها توسط خانه سینما و فارابی مورد تقدیر قرار گرفته‌ام در صلاحیت خود این بزرگواران و بقیه کسانی که اصلا سینمایی نبودند و به عنوان ممیزی اندیشه در آن‌جا حضور داشتند، تردید و تشکیک جدی داشتم و دارم. اصلا به کلیت چنین روندی معترض بوده و هستم. سلیقه این عزیزان بر همه مکشوف است. تردید نکنید اگر عباس کیارستمی فیلمی بدون نام برای این عزیزان می‌فرستاد، سازنده آن فیلم را واجد صلاحیت کارگردانی نمی‌دیدند. برای تفنن، بد نیست بدانید روزی که عادل فردوسی‌پور برای تست گزارشگری به تلویزیون رفت، او را به لحاظ صدا شایسته چنین سمتی ندانستند. بگذریم که آموزگاران انیشتین هم او را شاگردی ابله ونادان می‌شمردند. تاریخ پر از این بلاهت‌هاست و شما هم این را می‌دانید. شما انسان باهوشی هستید.
قصه خیلی سرراست است: وقتی تهیه‌کننده‌ای حیثیت و اعتبار و سرمایه‌اش (ولو اندک) را پای یک جوان می‌گذارد، قطعا چیزی در فیلمنامه و رزومه کاری او دیده. فیلمی که قرار نیست یک پاپاسی کمک دولتی دریافت کند به کجای این سینما فشار می‌آورد؟ مکانیسم حذف و سرخورده کردن جوان‌های مشتاق فیلمسازی خیلی ساده‌تر از این بوروکراسی زشت است: من فیلمم را با بودجه شخصی خودم و بر اساس فیلمنامه مصوب می‌سازم و شما فیلمم را شایسته حضور در جشنواره نمی‌بینید و اجازه اکران هم به آن نمی‌دهید و به این ترتیب من به سادگی حذف می‌شوم. این وسط نه تنها پولی از بیت‌المال  و خزانه دولت و ملت صرف نشده بلکه فرصت کار و درآمد برای یک گروه پنجاه شصت نفره فراهم شده است. اما این قصه شق دیگری هم دارد: من فیلمم را به ترتیبی که ذکر شد می‌سازم و شما حیرت می‌کنید که چه‌طور یا این بودجه بسیار اندک، چنین فیلم احترام‌برانگیزی ساخته‌ام و تلنگری به وجودتان می‌خورد که دیگر آدم‌ها را بر مبنای سلیقه چند سینماگر درجه سه و نه چندان حاذق یا دکترهایی که چیز زیادی از سینما نمی‌دانند (لااقل در مقایسه با امثال من)، قلع و قمع نکنید.

آقای ایوبی، همتایان‌ شما در گذشته به‌خوبی موفق شده‌اند سیاست سرخورده کردن عشاق فیلمسازی را پیاده کنند اما حتی در این غربالگری بی‌رحمانه هم کسی با رزومه خودم و میزان تسلط و دانش خودم بر سینما را شایسته حذف نمی‌بینم. من یک جوان بی نام و نشان متوهم نیستم. برادری خودم در باب سینما را به طرق گوناگون ثابت کرده‌ام.  در بصیرت دوستان شما همین بس که در همان مقطعی که داشتم برای دریافت مجوز کارگردانی، پرپر می زدم به کسی مجوز کارگردانی دادند که مجوزتان را توی سطل زباله انداخت و الان برای شبکه سخیف GEM مزدوری می‌کند یا کار را به جایی رساندند که حتی یک فیلمساز دفاع مقدس هم سر از آن شبکه درآورد. یا شما به کسانی مجوز دادید که رزومه کاری‌شان در برابر رزومه سینمایی  و فرهنگی من، حقارت‌بار است (لازم باشد اسم می‌آورم. ابایی ندارم). به کسانی مجوز داده اید که همه می‌دانند فقط یک فیلم کوتاه در عمرشان ساخته‌اند یا اصلا نساخته‌اند اما من فقط چند فیلم به تهیه‌کنندگی سینمای جوان دارم (سینمای جوان که احیانا! متعلق به استکبار جهانی نیست؟!)
آقای ایوبی درخواست من روشن است. از شما خواهش نمی‌کنم بلکه بر وجدان‌تان تلنگر می‌زنم. مجوز کارگردانی من را صادر بفرمایید و توپ را بفرستید توی زمین من. بقیه‌اش به توانایی و شرافت من بستگی دارد و یقین بدانید اگر لاف زده باشم، چیزی جز شرمندگی و بی‌آبرویی برایم باقی نخواهد ماند. برای فیلم من یک قران از بیت المال هزینه نخواهد شد.
من بلد نیستم مثل خیل سرخوردگان، به سمت اعتیاد و خودویرانگری و … بروم تا رضایت سیاست‌ورزان را فراهم کنم. من انسانی استوار و به گواه صبر چهارساله‌ام، شکیبا هستم. دیگر حتی به لحاظ سنی جوان هم نیستم و دنیا را از دریچه فانتزی و وهم نمی‌بینم. اگر مجوز کارگردانی‌ام را تا پایان سال ۹۵ صادر نفرمایید، من فیلم بلندم را بدون مجوز شما وهر نهاد دیگری خواهم ساخت و می‌خواهم ببینم چه کسی می‌تواند من را از ساختن فیلم با فیلم‌نامه‌ای کاملا منطبق بر ارزش‌ها و چارچوب‌های اخلاقی و دینی نظام، منع کند؟ سینما در رگ و ریشه من است و نمی‌توانم خودم را به کوچه علی‌چپ بزنم. قطعا شما و شخص شما مسئول سوق دادن کسی با رزومه من به ساخت فیلم بدون مجوز هستید. هنوز دیر نشده. صلاحیت من اظهر من الشمس است و بارها رزومه‌ام را برای شما فرستاده‌ام. لطفا سعی نکنید که من را قربانی سیاهکاری‌های بوروکراتیک کنید چون من اهل قربانی شدن نیستم و به عنوان یک ایرانی عاشق ایران و پابند به ارزش‌های کشورم، هرگز بهانه به دست‌تان نخواهم داد که برایم قصه درست کنید. من در این خاک می‌مانم و فیلم می‌سازم و می‌نویسم.
من خسته‌ام از دست شما و زیردستان‌تان. بس کنید این ستم را. امثال من شایسته احترام‌اند دست‌کم به پشتوانه همان کتاب مقدسی که دم از آن می‌زنید و پروردگار برخلاف شما مهربانی که سوگند یاد کرده به قلم. اما شما که خودتان، حد اعلای نوشته‌هایم را دیده‌اید حرمتی برای قلم قایل نشدید. این درد بزرگی است.  نابخشودنی است. در همین جشنواره امسال همکار مطبوعاتی ما جناب آقای اصغر یوسفی‌نژاد با فیلم «خانه» آبرو و حیثیتی دیگربار برای اهل قلم خرید. بد نیست نقد همین آقای یوسفی‌نژاد بر کتاب «فیلم و فرمالین» من را بخوانید و ببینید با چه تحسین و احترامی از بنده یاد می‌کنند. شواهدی از این دست بسیارند و شما خودتان به‌خوبی واقفید بر اوضاع. اما دریغ از یک گام برای گشودن این گره.
این روزها جشن شماست و من بعد از بیست و سه سال، برای اولین بار پا به جشنواره فیلم فجر نگذاشتم چون دیگر تحملش دشوار است. می‌دانی که جایت آن‌جاست و نمی‌گذارند. این روزها، هر روزش، روز عزای من است. شادمانی و لبخند همیشگی، از آن شما.
شانزدهم بهمن ۱۳۹۵
دکتر رضا کاظمی

مرور سال ۹۴

بهترین رخداد شخصی

  • بازگشت به پزشکی، پس از سال‌ها دوری و افتتاح مطب.

بهترین فعالیت فرهنگی

  • انتشار کتاب تئوریک سینمایی « فیلم و فرمالین » با نشر مرکز. کتابی که با تمام وجود به آن افتخار می‌کنم و برای نوشته شدنش کوشش بسیار رفته است. کتابی که بازخوردهای بسیار خوبی داشت و مایه‌ی سربلندی‌ام شد.

بهترین خبرهایی که در سال ۹۴ شنیدم

  • خبر توافق هسته‌ای
  • خبر رأی نیاوردن غلامعلی حداد عادل در انتخابات مجلس دهم

بدترین خبرهایی که در سال ۹۴ شنیدم

  • خبر درگذشت امبرتو اکو
  • کشتار مردم بی‌دفاع در پاریس

بهترین کتابی که در سال ۹۴ برای اولین بار خواندم

  • ایرانی: لذتی که حرفش بود (پیمان هوشمندزاده)
  • غیرایرانی: صدا-تصویر (میشل شیون)

بهترین فیلمی که در سال ۹۴ برای اولین بار دیدم

  • ایرانی: مالاریا (پرویز شهبازی)
  • غیرایرانی: هشت نفرت‌انگیز (کوئنتین تارانتینو)

بهترین مطلبی که در سال ۹۴ نوشتم

  • نقد فیلم «دختری که رفت» (دیوید فینچر). برای ماهنامه فیلم
  • نقد فیلم «از پی می‌آید». برای ماهنامه فیلم
  • مطلب «مارهایی که با من خزیده‌اند» درباره‌ی نقش‌های مکمل خاطره‌انگیز. برای ماهنامه فیلم

شخصیت‌ جذاب سال  ۹۴

  • ایرانی: محمدجواد ظریف، شهرام آذر
  • خارجی: جان کری، سی. کی لوییس

خنده‌دارترین چیزی که در سال ۹۴ دیدم یا شنیدم

  • استندآپ‌کمدی سی. کی لوییس در سال۲۰۱۵
  • استندآپ‌کمدی مهران غفوریان در برنامه «خندوانه»
  • دابسمش‌های محسن بروفر

بهترین خاطره سال ۹۴

  • سفری پر از خاطرات خوش به ترکیه

بدترین خاطره سال ۹۴

  • به یاد ندارم.

سال ۹۴ در نیم‌خط

  • پرداختن به یک زندگی واقعی و پرهیز از فعالیت‌های بی‌اجر و بیهوده

🙂

* شما هم انتخاب‌های خودتان را بنویسید.

* با من در کانال تلگرامم لحظه به لحظه همراه باشید.  http://telegram.me/doctorkazemi2

گفت و گو به بهانه کتاب «فیلم و فرمالین»

گفت وگو کننده: فرهاد ریاضی

تعریف شما از مفهوم «نقد» در سینما و شاید به طور عام‌تر در هنر چیست؟ آیا این مفهوم را صرفا باید یک مخاطب حرفه‌ای دنبال کند؟ جایگاه “نقد فیلم” در لذت بردن یک علاقه‌مند به سینما کجاست؟

بگذارید اعتراف کنم که از واژه نقد بیزارم و نیز از تعاریفی که از آن به دست می‌دهند؛ مثل تشخیص سره از ناسره و خوب از بد! در فرهنگ ما «نقد» بار منفی دارد و به شکل جالبی با نق و ناله همسان است. در این بستر منتقد مدعی است که معیار خوبی و بدی چیزها و پدیده هاست و می‌تواند برای دیگران که نادان هستند افاضه کند و به آن‌ها بگوید چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. این دقیقا در ردیف همان نگاه مطلق‌بینانه‌ای است که در تضاد با ذات هنر قرار دارد. هنر کنشی است برای آفرینش یک آوای نو و شکل دادن به یک دنیای پر از آوا؛ درست علیه آن دیدگاهی که تنها یک صدا را به رسمیت می‌شناسد و انسان‌ها را به پیروی مطلق از آن دعوت می‌کند. هنر در تضاد محض با قطب‌بندی خوب و بد قرار دارد و نقد در زبان پارسی واژه‌ای است برآمده از مطلق‌انگاری. من کیستم که بگویم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. هرگز واژه منتقد فیلم را دوست نداشته‌ام. دوست دارم تحلیلگر فیلم باشم یعنی کسی که فیلم را آنالیز می‌کند یا به تعبیری بهتر خوانش می‌کند یا هر کاری جز نقد. افاضات خرده‌گیرانه و پنبه‌زنی و از این جور رسم‌ها را دوست ندارم و به همین دلیل است که غالباْ درباره‌ی فیلم‌هایی می‌نویسم که دوست‌شان دارم و می‌خواهم لذت تماشای‌شان را با دیگران شریک شوم و زاویه‌ای تازه برای نگاه به آن فیلم‌ها پیشنهاد کنم.

مخاطب حرفه‌ای یعنی چه؟ یعنی کسی که از صدقه سر نقدخوانی رزق و روزی به دست می‌آورد؟ ما فقط دو جور مخاطب داریم: مخاطب باسواد و مخاطب بی‌سواد. باسواد کسی است که با امر مقدس خواندن آشناست و با مفاهیم هنر و علوم انسانی آشنایی دارد و بی‌سواد کسی‌ست که بدون آگاهی از بدیهیات بدوی هنر و علوم انسانی، نقد فیلم می‌خواند. بیخود نیست که مخاطب بی‌سواد معمولاْ سطحی‌ترین و عوام‌فریبانه‌ترین نقدها را می‌پسندد و هر چیزی را که برایش ثقیل باشد پس می‌زند و متهم به پیچیدگی و تصنع می‌کند. مخاطب بی‌سواد به این دلیل که نادان و فاقد آگاهی است خودش را معیار خوبی و بدی نقدهای سینمایی می‌داند و هرچیز که مغز دست‌نخورده‌اش توانایی تحلیلش را نداشته باشد، از نگاه او بیهوده و بی‌حاصل و باطل است.

نقد فیلم یا چنان‌که من باور دارم تحلیل فیلم، چیزی جز تکثیر و انتشار لذت فیلم‌بینی و انتقال آن به دیگران نیست. نقد خشک آکادمیک فرمولیزه برای من به‌شدت دافعه‌برانگیز و مضحک ‌و مذبوحانه است. هنر گریزگاهی است برای رهایی از نگاه آچارشلاقی و چرخ‌دنده‌ای و فکر کن چه ظلم بزرگی است که همین بهانه زیبا را با زمختی بی‌انعطاف یک آچارکش چغر به گند بکشیم.

جایی به این موضوع اشاره کرده بودید که «نقد» خود یک اثر هنری است و یک نقد فیلم مشخص باید بتواند با بیننده ای که حتی آن را ندیده ارتباط برقرار کند. در مورد این موضوع لطفا بیشتر برای ما بگویید.

نوشتن هنر است و هنر نویسندگی بیش از آن‌که آموختنی باشد ذاتی است. نوشتن عرصه فصاحت و بلاغت است. بلاغت را می‌توان به‌زور آموخت اما فصاحت ذاتی و جوششی‌ست. اما فرای این دو، زندگی و جهان‌بینی نویسنده حضور دارد. نوشته‌ای که برآمده از تجربه خطیر زیستن (به معنای یک مکاشفه ناب) و بینشی نو نباشد هرگز نمی‌تواند دامنه‌دار و راه‌گشا باشد. زمین پر است از آدم‌هایی که دل‌تنگی‌ها یا هذیان‌ها‌شان را می‌نویسند و فقط شمار بسیار اندکی از این‌ها حامل نگاه و برداشتی تازه از هستی و متعلقاتش هستند. بقیه انشانویس و علاف‌‌اند. نوشتن ناب حاصل نگاه واگرایی است که از دهلیز فصاحت و بلاغت به سلامت گذشته باشد. بدیهی‌ست اگر نقد فیلم خلاصه شود در بازگویی بخش‌هایی از قصه فیلم و صدور حکم خوب و بد بودن اجزای آن (فیلم‌برداری خوب بود،! تدوین در خدمت فیلم بود! بازی‌ها بد بود! چهره‌پردازی خوب بود! و اراجیفی از این دست) به لعنت شیطان نمی‌ارزد و فقط به درد مخاطب بی‌حوصله بی‌سواد می‌خورد. اما تحلیل یا خوانش فیلم بهانه‌ای‌ست برای راه بردن به بینامتنیت و سرک کشیدن به ساحت متن‌های دیگر. خوانش یک فیلم به مثابه یک متن یعنی مکالمه و دیالوگ با متن و ریشه‌جویی اجزای آن تا فرامتن و متن‌های دیگر. متن می‌تواند یک کتاب باشد یا یک قطعه موسیقی یا یک تابلوی نقاشی یا حتی تکه‌ای از اعلامیه‌ای بر دیوار. تحلیلی که شگرد شیادانه تعریف قصه فیلم و حکم‌بازی با خوب/ بد را کنار بگذارد و حاوی شناخت و نگاهی بدیع باشد بی‌تردید یک متن هنری است. اگر پیش‌تر گفته‌ام که نقد فیلم یک «اثر» هنری‌ست بر نادانی و خامی خودم گواهی داده‌ام. نقد فیلم بی‌تردید یک «متن» هنری است و نه یک اثر هنری. متن آن چیزی است که قابلیت خوانش و برقراری مکالمه داشته باشد.

از انگیزه‌های خودتان از نوشتن کتاب «فیلم و فرمالین» برای ما بگویید.

مهم‌ترین انگیزه‌ام انتقال لذت فیلم دیدن و دعوت به جدی‌تر دیدن فیلم‌ها بود. نیز کوششی بود برای خوانش فیلم بدون دست و پا زدن در آموزه‌های خشک آکادمیک. در مقدمه کتاب این را کامل شرح داده‌ام و گزاره‌های بهتری برای این منظور در دست ندارم. آن‌جا نوشته‌ام: باورم این است که برای آفرینش هنری کافی‌ست به یک نگاه شخصی برسیم؛ به یک بینش منحصربه‌فرد، آن هم در روزگار اوج تصادف و تصادم و تزاحم که دسترسی گسترده به اطلاعات به جای تکثر سلیقه و نگاه منجر به همسان‌سازی انسان‌ها و شکل‌گیری کلونی‌های انسانی شده است. هنر آکادمیک و حتی کارگاهی جزئی از همین روند کلونی‌سازی است: جهت‌دهی مشترک به مغز و سلیقه‌ی انسان‌ها.

مخاطبان هدف این کتاب، چه کسانی هستند؟

از یک فیلم‌بین بی‌سواد تا یک فیلم‌باز باسواد می‌تواند از این کتاب لذت ببرد و چیزی بیندوزد. این کتاب برای یک علاقه‌مند به فیلم‌نامه‌نویسی و فیلم‌سازیو حتی یک فیلم‌نامه‌نویس و فیلم‌ساز هم حرف‌هایی دارد. علاقمندان به نقدنویسی هم جای خود را دارند. این کتاب اصلاْ برای این است که آن‌ها را به وجد بیاورد و شوق نوشتن را در آن‌ها برانگیزد.

آیا رضا کاظمیِ منتقد هنوز از «سینما» و به طور خاص از «سینمای ایران» به وجد می‌آید؟

بله سینما هم‌چنان وجدانگیز است و همیشه غافلگیری‌های بزرگ دارد. اما سینمای ایران بسیار بیمار و بی‌رمق است. سالی دو سه فیلم قابل تامل در سینمای ایران ساخته می‌شود اما این اصلا کافی نیست.

اگر رضا کاظمی یک بار دیگر “دانشجو” بودن را تجربه می‌کرد، چه کار یا کارهایی را انجام می‌داد که آن سال‌ها در دانشگاه علوم پزشکی مشهد انجام نداده بود؟

حتما خیلی بیش‌تر کتاب می‌خواندم و فیلم می‌دیدم. حتما مقوله‌ای به نام عشق یک‌طرفه و مازوخیستی را کنار می‌‌گذاشتم و مثل آدم عشقم را به کسی که دوستش داشتم ابراز می‌کردم تا به‌سرعت به مزخرف بودن تصورم پی ببرم و سر هیچ و پوچ آن همه خودم را آزار ندهم. حتما بیش‌تر ورزش می‌کردم و تمام چربی‌های اضافی بدنم را آب می‌کردم. حتما بی‌خیال مقوله سیاست می‌شدم و عمر گران‌بهایم را با دنبال کردن جنجال‌های سطحی سیاسی در روزنامه‌های آن سال‌ها تلف نمی‌کردم. حتما بیش‌تر شعر و داستان می‌نوشتم. حتما شیطنت‌هایی را که موجب رنجش استادان یا هم‌کلاسی‌هایم یا حتی مردم کوچه و خیابان می‌شد تکرار نمی‌کردم. حتما با بعضی از آدم‌ها دوست نمی‌شدم و با بعضی دیگر دوست می‌شدم. اغلب خیلی دیر پی می‌بریم که چه کسی می‌توانست دوست خوب‌مان باشد.

یک خاطره از روزگار دانشجویی که هنوز رهای‌تان نکرده برای ما می‌گویید.

خاطره زیاد دارم چون زندگی‌ام به‌شدت ماجراجویانه بوده. مثل خاطره چند ساعت گدایی کردن سر یک چهارراه برای این‌که بدانم چه حسی دارد و از من بشنوید که واقعا افتضاح بود. مثل خاطره کار کردن برای یک گلفروشی برای چندرغاز پول توجیبی. مثل خاطره گیتار زدن برای یک راننده تاکسی وقتی پول کرایه نداشتم و واکنش مهربانانه او. مثل خاطره چند بار فرار پرخطر شبانه از خوابگاه که مثل پادگان بود و من اصلا دوست نداشتم به زندانی بودن و منع آمد و شد تن بدهم و دوست داشتم تا صبح در زمستان زیبای بلوار وکیل‌آباد و ملک‌آباد و احمدآباد مشهد پرسه بزنم و هیچ دیواری نمی‌توانست جلوی آن پرسه پاک و عاشقانه را بگیرد. اما یک خاطره باحال و بامزه دارم که البته در زمان خودش خیلی خطرناک و نفس‌گیر بود. شبی با دوستی که از نظر خیره‌سری و دیوانگی به من سور زده بود سوار تاکسی شدیم تا به منزل بنده خدایی برویم و یک نوار ویدیویی از او بگیریم. من از قبل به دوستم اعلام کرده بودم که هیچ پولی ندارم و او گفته بود که نگران نباشم چون پول همراهش هست. خودش تاکسی را نگه داشت و گفت دربست! من آن زمان موی نسبتا بلندی داشتم (برخلاف حالا که موی بلندی دارم!) به همراه ریش و سبیلی قابل توجه! به اصطلاح تیپ هنری داشتم. راننده هم که آدم ساده‌دلی بود گفت «معلومه که شما اهل هنر هستید.» دوست دیوانه من ناگهان گفت «بله ایشان حسام‌الدین سراج هستند.» دو سه روزی بود بیلبوردهای کنسرت حسام‌الدین سراج همه جای مشهد نصب شده بود. راننده بیچاره هم نمی‌دانم روی چه حسابی در آن تاریکی شب و شاید به دلیل جدیت عجیب دوستم باورش شد. من هیچ شباهتی به ناب سراج نداشتم و سنم هم به‌مراتب کم‌تر از ایشان بود اما جناب راننده چون کلا توی باغ نبود باور کرد و تمام مسیر طولانی‌مان درباره موسیقی از من پرسید و من هم یک‌بند مهملات تحویلش دادم و او هم از من قول گرفت که فردا به همراه خانواده به کنسرتم (یعنی کنسرت آقای سراج) بیاید و چند بلیت مجانی بگیرد. به مقصد که رسیدیم من زودتر پیاده شدم و دوستم گفت می‌خواهد با آقای راننده صحبتی بکند. قدم‌زنان توی تاریکی کوچه پیش می‌رفتم که ناگهان صدای داد و فریاد بلند شد و دوستم را دیدم که دوان‌دوان می‌گوید: «بدو فرار کن». من هم که دیدم اوضاع واقعا خیط است و راننده با ماشینش به قصد کشت به سمت‌مان دارد می‌آید با تمام قوا شروع به دویدن کردم و خدا خدا می‌کردم زودتر به یک فرعی تنگ برسیم که ماشین نتواند توی آن بپیچد تا بتوانیم راننده را قال بگذاریم. طرف دست‌بردار نبود و من قلبم داشت از دهانم درمی‌آ‌مد. آن زمان آمادگی بدنی‌ام خیلی بهتر از امروز بود اما دویدن هم حدی دارد. خلاصه توانستیم توی کوچه‌پس کوچه‌‌های پیچ واپیچ آن محله مشهد راننده و ماشینش را بپیچانیم و سرعت‌مان را کم کردیم اما باز هم جرات نمی‌کردیم یک جا بایستیم و نم‌نم به دویدن ادامه دادیم تا به خانه کوچک دانشجویی من رسیدیم (در یک مقطع کوتاه از خوابگاه بیرون زدم و اتاقی در شهر اجاره کردم). توی راه فرصت پ‍یدا کردم از دوستم بپرسم دلیل فرار کردنش چه بوده و همان‌طور که احتمالا حدس زده‌اید او گفت که هیچ پولی در بساط نداشته و از اول به من دروغ گفته و همین را هم گذاشته کف دست راننده و طرف را به جنون رسانده. یادم نمی‌آید دیگر هرگز در زندگی آن‌قدر خسته شده باشم. آن شب یک شب خیلی خاص بود و بلاهت آن راننده و شرارت من و دوستم ترکیب ایده‌آلی را برای شکل‌گیری یک موقعیت حماقت‌بار به وجود آورده بود. هرچند مقصر اصلی من نبودم اما بهتر بود در دروغ دوستم شریک نمی‌شدم. خیلی کم‌سن‌وسال بودم و اشتباه کردم.  

رضا کاظمی در ۳۶ سالگی، «زندگی» را چطور می‌بیند؟ چقدر از زندگی‌اش، شبیه سینمایی‌است که دوستش دارد؟

وقتی چنین پرسشی طرح می‌کنید حتما انتظار هر جور پاسخی را دارید. این هم پاسخ من: من زندگی را دوست ندارم (هرگز نداشته‌ام) و از آن لذت نمی‌برم (هرگز نبرده‌ام) اما وقتی مجبور به تحملش هستم سعی می‌کنم برای خودم و دیگران آدم به‌دردبخوری باشم. از دیگران انتظار دارم کمکم کنند تا تحمل زندگی برایم اندکی آسان‌تر شود و خودم هم بی‌وقفه تلاش می‌کنم زندگی را برای چند نفر هم که شده اندکی تحمل‌پذیرتر کنم. سینما همین‌جا به داد من رسیده. بدون سینما زندگی مفت نمی‌ارزد. من مثل سینما زندگی کرده‌ام و هم‌چنان زندگی می‌کنم. زندگی را از سینما نیاموخته‌ام بلکه نوع زندگی عجیب و دیوانه‌وار امثال من، مطلوب روایت‌های سینمایی‌ست.

آخرین کلام با مخاطبین «کاف» به انتخاب خودتان.

خوانندگان عزیز کاف! برادران و خواهران! آقایان و خانم‌ها! ارزشی‌ها و بی‌ارزش‌ها! راست‌ها و چپ‌ها! قدر جوانی را بدانید. خنثی نباشید. ماجراجو باشید اما هرگز به دیگران ستم نکنید. لطفا عمرتان را در شبکه‌های مجازی تلف نکنید. روزی نیم ساعت برای دنیای مجازی بس است. لطفا کمی کتاب بخوانید. لطفا کمی بیش‌تر از کمی، کتاب بخوانید. لطفا سعی کنید با انبوه آدم‌های نادان و بی‌سواد دور و برتان فرق داشته باشید. برای متفاوت بودن باید زجر بکشید. با تیپ‌های اجق وجق و ادا و اطوار روشنفکری و هنری و حضور در تئاتر شهر و صف‌های جشنواره و… متفاوت نخواهید شد. بهتر است بر آگاهی‌تان بیفزایید. بگذارید بزرگ‌ترهای‌تان آدم‌های مفلوک و بی‌خاصیت فامیل و همسایه را به عنوان الگوی موفقیت توی سرتان بزنند. با پوزخندی موذیانه حرف‌شان را تایید کنید اما فقط حکم دل خودتان را بخوانید. برای بزرگ شدن باید خون دل بخورید و البته مقادیری توسری و حرص.

منبع: نشریه دانشجویی کاف

اگر این چند سال خواننده نوشته‌های وبلاگی من بوده‌اید حتما متوجه شده‌اید که امسال رکورد ننوشتن و کم نوشتن را زده‌ام. این وضعیت نتیجه طبیعی حال و هوای من و شماست. من در سراسر عمرم تا امروز آدمی واکنشی بوده‌ام. یعنی چه در روابط شخصی و اجتماعی و چه در هر کاری بر اساس رفتار طرف مقابل، رفتار و استراتژی‌ام را تعیین می‌کنم. وقتی می‌بینم اکثریت غالب کاربران ایرانی اینترنت شادمانه در منجلاب سطحی‌نگری و بیهودگی و هزل در حال آبتنی‌اند، دلیلی نمی‌بینم وقت بگذارم و بنویسم. تک‌جمله، عکس، شایعه، پند اخلاقی و هزل… این تمام موضوع تقاضا در فضای اینترنت ماست. برای چه باید نوشت؟ روزی نیست که سوژه‌ای برای برای یک واکاوی جانانه دست ندهد اما کسی دنبال تحلیل نیست. نوشته‌های هیجان‌آلود و احساساتی، بیش‌ترین اقبال را دارند. همه می‌دانیم دقیقا دنبال چه چیزی هستیم و هستید و هستند. مهمل‌ترین شعرها و نوشته‌های تهی‌مغز و آبکی اگر از سوی یک چهره‌ی بزک‌کرده‌ صادر شود خیل جان‌برکفان گلنارباز را خوش می‌آید و جدی‌ترین آثار ادبی، بهره‌ای از اقبال ندارند. وضعیت سینما و کتاب و تئاتر و هر چیز جدی فرهنگی که بی‌نیاز از توصیف است. ما دقیقا ساکنان تاریک‌ترین گوشه‌ی گورستان فرهنگیم. همه چیز به شکل نمایشی در جریان است و همه نقش بازی می‌کنیم که گویی هم‌چنان عاشق و شیفته فرهنگیم. هم‌چنان کتاب می‌خوانیم. هم‌چنان فیلم جدی می‌بینیم. در حالی که همه می‌دانیم تلگرام و اینستاگرام و… گه زده به همه عادت‌های خوب سابق‌مان و رفته پی کارش. وقتی نه کسی کتاب می‌خواند و نه کسی مجله می‌خواند و نه کسی فیلم درست و حسابی می‌بیند (لطفا نگویید که یک دهم درصد مردم ایران این کار را می‌کنند، چون این رقم با صفر هیچ فرقی ندارد) چرا باید انرژی را برای نوشتن تلف کرد. مردم خبرهای داغ سیاسی و لیچار و جوک و جمله‌های حکیمانه از نیچه و پروفسور سمیعی می‌خواهند. بیچاره ما. بیچاره نیچه. بیچاره پروفسور سمیعی. اما همین مردم عاشق جملات حکیمانه روز به روز بی‌ملاحظه‌تر، خشن‌تر، بی‌طاقت‌تر و… می‌شوند. وضعیت نامناسب اقتصادی بهانه خوبی است برای توجیه هر رفتار ضدانسانی. اما فقط توجیه است و ایراد ریشه‌ای‌تر از این حرف‌هاست. شاید در آینده‌ای نه چندان دور اقتصاد این مردم بهتر از این شود و من کنجکاوم بدانم آن وقت زشتی‌های اخلاقی خودشان را با چه عنصر تازه‌ای توجیه خواهند کرد.

به امید روزهای بهتر (آرزو است دیگر، جدی نگیرید. همه می‌دانیم هر روز بدتر از دیروز خواهد بود).

«فیلم و فرمالین»: کالبدشکافی روایت در سینما

فیلم و فرمالین (کالبدشکافی روایت در سینما) عنوان یک کتاب تئوریک سینمایی است به قلم من که از اول شهریور ۹۴ روانه بازار کتاب شده است. ناشر کتابم مثل کتاب قبلی، نشر مرکز است.

این کتاب دوازده + یک فصل دارد. در مقدمه کتاب چنین آمده:

«این کتاب درباره‌ی فیلم‌نامه‌نویسی نیست اما شاید یک فیلم‌نامه‌نویس هم بتواند توشه‌ای از آن بیندوزد. این متن درباره‌ی نقد فیلم نیست اما پیوندی ناگسستنی با نقد و تحلیل فیلم دارد… . گمانم این است که چنین کتابی در گام نخست باید بتواند تماشای فیلم را به عنوان یک تجربه‌ی لذت‌بخشِ بی‌بدیل و ناب عرضه کند. مهم‌ترین اولویت در نگارش این کتاب انتقال همین لذت بوده است؛ لذت منحصربه‌فرد سینما.

تجزیه یا کالبدشکافی یک فیلم به عناصری مثل پیرنگ، زمان، مکان، شیوه‌های ایجاد کنشمندی و کشش دراماتیک، پایان‌بندی و… دو کارکرد درهم‌تنیده دارد: در یک روند مهندسی معکوس، آشنایی با این عناصر می‌تواند برای علاقه‌مندان به فیلم‌نامه‌نویسی و فیلم‌سازی در آفرینش یک روایت سینمایی سودمند باشد و دوم، منظری به تحلیل فیلم‌ها‌ و چگونگی رویکرد به آن‌ها می‌گشاید.

فرمالین ماده‌ای با بویی تند و خاص است که با آن جسد را تثبیت (فیکس) می‌کنند تا ماندگارتر شود و مدت‌ها برای کالبدشکافی باقی بماند. و البته برای آن‌ها که در پی چیزی بیش‌تر هستند، «فرمالین» به بازی واژگانی با فرم و فرمال و فرمول و مانند این‌ها هم راه می‌دهد. اما خیال بد نکنید؛ این کتاب در تحلیل نهایی، علیه چیزی به نام فرمول برای آفرینش هنری است. آموزه‌ها را باید آموخت و رها کرد.»

*

دفتر و فروشگاه نشر مرکز: تهران – خیابان فاطمی. روبروی هتل لاله. خیابان باباطاهر.

هامون‌بازها و محمد رحمانیان

عکس اول: چند سال قبل

سال ۱۳۸۵ مانی حقیقی فراخوانی در مجله فیلم منتشر کرد تا مستند «هامون‌بازها» را بسازد. من به این فراخوان پاسخ دادم. با مودم اینترنت دایال‌آپ متنم را به شماره‌ای که داده بودند فکس کردم. چند ماه بعد حقیقی تماس گرفت و گفت من و چند نفر دیگر را برای مستندش انتخاب کرده. کمی بعد به شهرم لاهیجان آمد و تصاویری گرفت و رفت و بعدش سر قراری که گذاشته بودیم نماند و من هم در حال‌‌وهوای آشوبناک آن روزگارم، به‌شدت به او معترض شدم و او هم البته در بی‌معرفتی کم نگذاشت و کدورتی عمیق حاصل شد که تا به امروز پابرجاست و کم‌ترین ضرورتی هم به برطرف کردنش نیست. مستند هامون‌بازها به وضعی فجیع روی آنتن شبکه چهار تلویزیون جمهوری اسلامی رفت و به بایگانی سپرده شد.

عکس دوم: چند سال قبل+۱

افتاده بودم سر لج و می‌خواستم هر طور شده با کارگردان آن مستند مقابله به مثل کنم و شمه‌ای از بی‌معرفتی را نشانش بدهم. برای آن‌ها که نمی‌دانند منظورم از بی‌معرفتی دقیقا چیست: یعنی رفتار و کردار بر پایه‌ی غفلت از معنای انسان و هستی. یعنی آدم‌ها را به شکل زباله دیدن. برای گرفتن حال فرد مورد نظر به هر دری زدم. حالا برگردم به گذشته یک ثانیه برای چنین کار بیهوده‌ای تلف نمی‌کنم اما آن روز کردم و سخت لجوجانه هم کردم. در یکی از این تلاش هاٰ زنگ زدم به مجله فیلم و گفتم می‌خواهم با سردبیرش صحبت کنم. قصه را به سردبیر گفتم و از او راهنمایی خواستم. با بی‌حوصلگی دست‌به‌سرم کرد و میلی به صحبت کردن نداشت اما آخرش یک جمله گفت که اگر نمی‌گفت حتما خودش امروز کام‌رواتر از این می‌بود. گفت فیلم را دیده‌ام و فیلم بدی است اما اپیزود تو از همه بهتر است.

و همین شد که دو سه ماه بعدٰ اولین نقدم را برای مجله فیلم فرستادم و باز چند ماه بعد اولین نقدم در آن مجله منتشر شد و تا امروز به کار عبثٰ و بی‌خیر اما شیرین نقدنویسی ادامه می‌دهم. و این‌گونه بود که هامون‌بازها مرا به ساحتی تازه برد که ته ته‌اش… .

عکس سوم: سه چهار سال قبل

قرار بود محمد رحمانیان نمایش هامون‌بازها را با الهام از مستند مذکور، روی صحنه ببرد. بازیگری به من ای‌میل زد و گفت قرار است نقش من را در آن نمایش بازی کند و با لحنی بسیار بی‌ادبانه از من خواست (یا در واقع دستور داد!) که اطلاعاتی از خودم در اختیارش بگذارم. من هم ضمن شستن هیکل دوست عزیزمان با پرمنگنات پتاسیم مخالفتم را با  هرگونه برداشت از شخصیت حقیقی خودم ابراز کردم که البته بلوفی بیش نبود. در این مملکت تقریبا اغلب آدم‌ها را می‌شود به‌سادگی قهوه‌ای کرد و هیچ‌کس نمی‌تواند عضو شریف فرد قهوه‌ساز را هم بخورد. تجربه که جز این نشان نمی‌دهد. گاهی بلوف آخرین تیر ترکش است و بی‌تعارف، زدنش حال خوش و خرمی دارد. 

عکس چهارم: همین روزها

محمد رحمانیان بعد از چند بار لب چشمه رفتن و تشنه برگشتن، آخرش نمایش هامون‌بازها را روی صحنه برده است. من که تهران نیستم اما اگر هم بودم میلی به دیدن واریته مذکور نداشتم اما کارهای رحمانیان را دوست دارم و نیز شخصیت خواب‌زده و ظاهر مخملی‌اش را. من اگر جای رحمانیان بودم چند جوان حاضر در مستند حقیقی را برای یک نمایش ویژه دعوت می‌کردم اما خوش‌بختانه من رحمانیان نیستم و او هم درکش از زندگی و انسان شبیه من نیست. نقطه‌ی اشتراک همه‌ی آدم‌های عرصه‌ی فرهنگ مزخرف ایران همین است: ایستادن در فاصله‌ی امن بی‌خطر و وانمایی زندگی، با گریز بی‌وقفه از خود زندگی.

عکس پنجم: همین حالا یهویی

چه سخت است زندگی در متن نادانی و فریب. چه بطالت عظیمی… .

اطلاعیه: افتتاح مطب

تا چند روز دیگر و پس از روزهای سوگواری ماه رمضان، کلینیک پوست، مو و زیبایی من افتتاح خواهد شد. این یک تصمیم خلق‌الساعه نبود و روندی طولانی برای رسیدن به آن طی شد. بالاخره زندگی امروز نیاز به درآمدی بالاتر از یک کارگر ساده دارد و باید برای دوام آوردن از همه‌ی دارایی‌ها سود جست. حیفم آمد به عنوان یک پزشک خودم را از این امکان محروم و با بسنده کردن به کار هنری، عمرم را تلف کنم. از سویی باید گرایشی را برمی‌گزیدم که با روحیه و خلقیاتم هم‌خوانی داشته باشد. به‌ اندازه‌ی کافی تجربه‌ی کار در شرایط سخت اورژانس و کلینیک‌های عمومی و… را داشتم و هیچ رقمه آن را مناسب خودم نمی‌دیدم. از سال گذشته مطالعه‌ی دامنه‌داری را در حوزه‌ی بیماری‌های پوست و مو و البته زیبایی آغاز کردم و دوره‌های مختلفی را هم با موفقیت گذراندم. 

معقول دیدم که در این مقطع زمانی، وبلاگ دیگری را در دامنه‌ی همین وب‌سایت راه‌ بیندازم به این آدرس: www.rezakazemi.com/skin

شما هم هرچه‌قدر چغر و بدبدن باشید بالاخره به پزشک و مشاوره نیاز پیدا خواهید کرد. پس می‌توانید روی بنده حساب کنید. نه‌فقط درباره‌ی بیماری‌های پوست و مو و مسائل زیبایی بلکه در زمینه‌ی بیماری‌های داخلی و مشکلات شایع و رایج پزشکی، پاسخ‌گوی شما خواهم بود. می‌دانم که وقتی آدم خوبی خواهم بود که خدماتم رایگان باشد و خوش‌بختم که اعلام کنم مشاوره و تجویز من برای شما رایگان خواهد بود. اما اگر یک آدم باصفایی پیدا شد و با تجویز بنده خیلی صفا کرد و خواست از طریق اینترنتی یا کارت به کارت حق‌الزحمه‌ای بپردازد به هیچ وجه مانعش نخواهم شد چون معتقدم قدر کار رایگان همواره ناچیز خواهد ماند و قدر زر زرگر شناسد! اما عجالتاً مشاوره‌ی بنده را تا ابدالدهر رایگان در نظر بگیرید و از محضر الکترونیکم نگرخید! 

پرسش‌های مرتبط با هر پست را می‌توانید همان زیر طرح کنید و پرسش‌های بی‌ربط را به این ای‌میل بفرستید و اگر دوست دارید می‌توانید موضوع برای پست‌های آینده پیشنهاد کنید: dr.rezakazemi@gmail.com

حداکثر در ۲۴ ساعت پاسخ‌تان را دریافت خواهید کرد مگر این‌که خودم زنده نباشم یا در بستر بیماری باشم! اگر یک ضایعه در پوست و مو دارید مدبرانه است که عکسی از همان ناحیه (و نه بیش‌تر) ضمیمه‌ی پرسش‌تان بفرمایید. 

فضای اینترنت اشباع از پرسش و پاسخ با پزشکان است و می‌توانید به آن‌ها مراجعه کنید. اما اگر پاسخ انفرادی درباره‌ی یک موضوع خاص پزشکی می‌خواهید، این‌جا جای مناسبی است.

دو نکته‌ی ارتباطی

– درباره‌ی مراجعه حضوری هم فقط به همین بسنده می‌کنم که چون امکانش برای ۹۹ درصد شما فراهم نیست، در این باره پرسش نفرمایید. همین بس که مطبم در تهران نیست. 

– تنها راه ارتباطی همان ای‌میل است و ابزارهای ارتباطی دیگر، برای بنده محلی از اعراب ندارند.