آکرونوس: فیلمی درباره کرونا

آکرونوس: کرونولوژی یک مرگ کرونایی بی بوق و کرنا عنوان فیلمی تجربی به مدت حدود سی دقیقه است، به نویسندگی و کارگردانی رضا کاظمی که در روزهای کرونایی بهار ۹۹ به شیوه فراخوان و انتخاب بازیگر و کارگردانی از راه دور ساخته شده است بازیگران این فیلم: شهاب الدین حسین پور، نوژن رمضانی، امید ربانی فر، امید فاتح، محمدرضا محبی، محمد خلفی، شاهد طاهری، بهمن شیرمحمد، علی حاجی زاده، امیر تیموری، مجتبی پهلوساری، مرتضی خرسند، محسن عباسی، مائده صفری، فرشید ناصری، یاسین رئوفی و جکی براون
لینک تماشای فیلم در یوتیوب
لینک تماشای فیلم در آپارات
همچنین برای دانلود فیلم میتوانید به کانال تلگرام من به آدرس زیر بروید و کلمه آکرونوس را سرچ کنید.

شطرنج؛ ضیافت معصیت

عادت دارم یا سرک به مقوله‌ای نکشم یا اگر سر خوردم و افتادم به ورطه‌اش باید زارت و زورتش را دربیاورم. سال گذشته به شکل مومنانه ای غرق شعبده‌بازی بودم. تمام تاریخچه مصور و آرشیو شعبده‌بازی را شخم زدم. در دنیای شعبده غوطه خوردم و یقین آوردم آنان که گمان می‌کردم شیادان‌اند، به راستی شیادان‌اند. غور و غوص در شعبده‌بازی و ذهن‌خوانی و هیپنوتیزم و از این دست خزعبلات، یک جور متافیزیک‌زدایی ناب و بی‌رقیب است. من برخلاف بسیاری از ساکنان کره بدبخت زمین، با دور شدن از منابع اوهام و فریب و فانتزی، آرامش می‌گیرم. نیازی به هیچ رقم خیال‌بافی برای تسلای ذهن ندارم.
امسال کشف دیگری کردم؛ پویشی در امتداد صیقل دادن اندیشه و منطق.
امسال پس از سال‌ها بی تفاوتی و حتی بیزاری، شطرنج را از پستوی ذهنم بیرون کشیدم و لذت متعالی‌اش را از صفر تا عرش، تجربه کردم. همیشه از شطرنج بدم می‌آمد و بیهوده و کسالت‌بار می‌دیدمش. حالا برایم نه آن تصویر نادرست خمودگی و رخوت، که غلیان آدرنالین است. چند وقتی است در حال سنبه‌کاری شطرنج‌ام و زیر و بالایش را می‌جورم. و به‌راستی که چه دنیای بی‌بدیل و سحرناکی دارد. با کلی سلبریتی ژولیده‌ی روانی عاشق که یک تار مویشان سر است به کل سلبریتی‌های سینما و موسیقی. سینما و موسیقی غلط بکنند اگر اعجوبه‌ی کاریزماتیک و پشم‌افشانی مثل بابی فیشر داشته باشند. یا فقط بنشینی عاشقانه کاسپاروف را مرور کنی، در شطرنج نشسته بر ماتحت و شطرنج یاعلی مدد زندگی. با سلوک خلسه‌وار ویشی آناند، ناگهان به طغیانی برق آسا در تنگ‌ترین ثانیه‌ها برسی. نبوغ ماگنوس کارلسن در برگرداندن بازی را ساعت‌ها به تفسیر بنشینی و از فرط خرکیفی، آبت سرازیر شود؛ از لب و لوچه.
باری، شطرنج را هم‌چون طفلکی کاونده از نو کشف کردم و چه خرسندم از این رجعت. در کودکی من، شطرنج آیت گناه بود. یکی از هزاران ممنوعه‌ی این سرزمین بود. خوب یادم هست دایی‌علی را که عاشق شطرنج بود و با ترس و لرز و استتار و عملیات فوق‌سری، شطرنج خوشگل و جمع‌وجورش را به مکانی امن می‌رساند و با عاشقانی از جنس خودش در پستویی ضیافت معصیت به پا می‌کرد. راستی که چه معصیت زیبا و مقدسی است شطرنج. نرمش قهرمانانه‌ای است برای زدودن خروار خروار لجن از ذهنی که خسته است از تصویر و صدای مسموم آن‌چه در خبر به خوردش می‌دهند و آن چه در حضر به خیکش می‌بندند. شطرنج دریچه‌ی کوچکی است برای خروج از زهدان متعفن اجتماع مختنق و سر کشیدن به اکسیژن دنیایی دیگر.

منتقد سابق و نقد فیلمش

میفرمایند نظرت درباره نقد فیلم خودت چیست؟ یعنی به عنوان منتقد تحمل نقد منفی روی فیلم خودت را داری؟ و آیا از نقدها درس خواهی گرفت؟

به گمانم وقتش است که پیش از دیده شدن فیلم (که اگر دست خودم بود همین فردا میگذاشتمش روی اینترنت که همه ببینند اما خوشبختانه دست من نیست😜) پاسخ این پرسشها را بدهم.
نخست باید روشن کنم که من با نقد شدن بیگانه نیستم و سه کتابی که منتشر کردم مفصلا نقد شده اند و تجربه سودمند و مغتنمی به من هدیه دادند که برای فیلم بلندم استرس نداشته باشم. اگرچه اغلب نقدهای روی کتابهایم مثبت بودند و نظرات منفی منتشرشده درباره آنها بسیار اندک است، اما درس بزرگی که گرفتم این است: اغلب عزیزانی که نقد مثبت نوشتند برداشت بسیار اندک و ناقصی از کلیت کارم داشتند و با این که طبیعتا از نقد مثبت خوشحال میشوم، اما با خواندن آن نقدها هیچ هیجان و شعفی را بابت کشفی تازه یا نظرگاهی بدیع تجربه نکردم. فرض کنید برای مهمانی شام، خوراک بسیار دشوار و چند لایه ای را تدارک دیده و برایش بسیار انرژی و مایه صرف کرده باشید اما سرآخر مهمانان از سس روی غذا تعریف کنند.
دو نقد منفی که روی دو کتابم نوشته شد ایضا هیچ هیجانی به بار نیاورد چون حاوی دیدگاهی بس عقب افتاده و پوسیده بود که از فریز شدن مغز نگارنده در روایتگری کلاسیک و عدم ارتباط محض با ذات شالوده شکنی حکایت میکرد. تصور کنید وسط یک بحث فلسفی، ناگهان طرف مقابل از شما بپرسد چطور باور نداری؟ مگر در فیلم ده فرمان ندیدی که موسی رود را به دو نیم کرد؟ (عین این گفتگو را در دوران دانشجویی با رییس بسیج دانشجویی دانشکده مان تجربه کردم). 🙈 به نظر شما به این گفتگو که بنیانش بر هواست باید ادامه داد؟ پس نقد چه مثبت و چه منفی اش هیچ چیزی برای من نداشته است.
اما از این تجربه شخصی بگذریم و تجربه فیلمسازان دیگر را مرور کنیم. فیلمسازانی را میشناسم که با وسواس و استرس، همه نقدهای مربوط به فیلمهایشان را میخوانند و گاهی به طور شخصی واکنش نشان می دهند. مثلا با منتقد تماس میگیرند و از او بابت نقد مثبتش تشکر میکنند. در یکی از تجربه های شخصی ام فیلمسازی که یادداشت مثبتی بر فیلمش در زمان جشنواره نوشته بودم بارها تماس گرفت و التماس کرد که در زمان اکران حتما نقد مفصلی بنویسم و از خجالتم درخواهد آمد. من هرگز آن نقد را ننوشتم.
گاهی هم با منتقد تماس میگیرند و از او گله میکنند که چرا نقد منفی نوشته. چند سال پیش کارگردان جوانی ساعت دوازده شب زنگ زد و اصرار داشت همان زمان بیاید دنبالم و به منزلش بروم تا متقاعدم کند که درباره فیلمش اشتباه فکر کرده ام. من دعوت احمقانه اش را نپذیرفتم اما آن تماس تلفنی تا ساعت سه صبح ادامه داشت و واقعا آخرش ناچار به قطع تماس شدم.
فیلمسازانی هم بوده اند که بابت نقد منفی کار را به کتک کاری رسانده اند. یکی از آنان که فوت کرده، در واکنش به نقد منفی یک منتقد جوان، در یک جمع یقه او را گرفته و به دیوار چسبانده بود و اگر دیگران کشتیار نمی شدند میخواست فک طرف را پایین بیاورد.
اما درصد زیادی از فیلمسازان هستند که نقدها را میخوانند و هیچ واکنش شخصی ندارند اما اغلب ادعا میکنند که نقد نمیخوانند و برایشان اهمیتی ندارد. و درصد بسیار کمی هم هستند که مطلقا نقد نمیخوانند و به نقد بی توجه اند.
من پس از تجربه کتابهایم، بیشتر به این گرایش اخیر نزدیک شده ام. واقعا خواندن نقد فایده ای برای فیلمساز ندارد. نقد برای تماشاگران نوشته میشود. خود من هرگز برای تحت تاثیر قرار دادن فیلمساز نقد ننوشته ام و همیشه فرضم این بوده که اصلا او نقدم را نخواهد خواند.
پس اگر بخواهم صادقانه بگویم: نقد چه مثبت و چه منفی برای من نوشته نمیشود و خودم را مخاطبش نمیدانم حتی اگر خطاب به من نوشته شده باشد. ای بسا نقد مثبت که ارزش یک فیلم یا کتاب را تنزل میدهد به سطحیات، و ای بسا نقد منفی که کمترین نشانی از تحلیل ندارد و چیزی جز نفرت پراکنی و توهین و تمسخر نیست.
و صادقانه بگویم که چیزی از نقد نمی آموزم و هر آنچه در توان داشته ام برای آموختن تا امروز خرج کرده ام و دوران یادگیری ام به سر آمده.
و آخر الامر: تلاش میکنم هیچ نقدی را بر فیلمهایم نخوانم و نقدی را هم جویا نشوم چون یقین دارم هر کتاب یا فیلمی، خودش مخاطبش را (هرچند گاهی دیر) پیدا خواهد کرد. اگر فقط پنج درصد از مخاطبان، شیفته فیلمم شوند برای من بس است. قرار نیست و در نیت من هم هرگز نبوده و نیست که محبوب القلوب و میاندار و میانه دار باشم. عمر کوتاه است و جماعت، چه پلنگ و چه ملنگ، چه نیناش و چه گولاخ، جملگی بی حوصله اند و من بی حوصله ترین برای جلب این بی حوصلگان طفلکی. درد من و بسیاری از همنسلانم این است که دو سه دهه دیر به دنیا آمده ایم. وسط ریدمان طولانی تاریخ در بطالت سرخوشان سرکوفته. زیاد که جدی بگیری باختی.حرف حق را چند سال قبل، بلیت فروش ملوان انزلی زد: وا بده…
@doctorkazemi2 نشانی تلگرام

چاق‌سلامتی در آغاز سال ۹۶

اول از همه آرزو دارم سال ۹۶ سال بهتری برای همه ایرانی‌ها باشد و برای خودم هم آرزوهای خوب دارم.

خبر خوب هم برای خودم و احتمالا گروهی از داستان‌دوستان این است که به‌زودی اولین رمان یا شبه‌رمان یا داستان بلندم (هر اسمی که هست) با نام کاپوزی توسط نشر مرکز منتشر خواهد شد. بخرید و بخوانید و حالش را ببرید که کتابی است نسبتاً کم‌حجم و به‌شدت متفاوت و کم‌تر کسی را در این وادی  یارای چنین نوشتن است. حقیقت این است که نویسنده‌های ما اغلب بی‌بنیه‌اند و استاد چس‌ناله‌. کم‌تر دیدم داستانی که نفس بگیرد و بالا و پایین خواننده را یکی کند. رازی، معمایی، پیچشی، تعلیقی چیزی… بداعتی در فرم، جسارتی در مضمون و… حسرتش به دلم ماند و نخواندم در این سال‌ها. بود اما کم‌تر از انگشت یک دست. فقط ناله. ناله و ناله. و باز ناله. لعنت بر هر چه ناله. کاپوزی لذت داستان ایرانی خواندن و به وجد آمدن را در شما زنده خواهد کرد البته اگر طرفدار ناله نباشید.

اگر از معدود آدم‌هایی هستید که هنوز هر از گاه به این وبلاگ سر می‌زنید کامنت بگذارید و اعلام حضور کنید تا انگیزه پیدا کنم امسال بیش‌تر این‌جا برای‌تان بنویسم. اگر ندانم که هستید، چرا بنویسم؟  امیدوارم که باشید. من هم خسته‌م اما هستم.

‌پی‌نوشت: گمان نکنید بی‌معرفتی و کم‌لطفی بعضی از شما را از یاد می‌برم. هرگز. هرگز.    

مرور سال ۹۵

در نگاه غیرشخصی

انتخاب ترامپ به عنوان رییس‌جمهور ایالات متحده رخداد بسیار مهمی بود. شخصا از شکست درخشان دمکرات‌ها و رسانه‌های دروغگوی پرشمارشان خرسند شدم. هم‌چون فیلسوف محبوبم اسلاوی ژیژک از انتخاب ترامپ استقبال کردم اما برخلاف او باور نداشتم که ترامپ یک آشغال مزخرف است. ترامپ یک فرصت استثنایی است برای اندیشه‌ورزان ساحت سیاست. با پوپولیست‌هایی مثل احمدی‌نژاد و اردوغان تفاوت‌های بنیادین دارد و صراحتش در بیان واقعیت‌های همیشه‌سرکوفته و سماجتش در اجرای باورهایش، ستودنی است. نمی‌دانم دستاورد حضور او چه خواهد بود چون به عوامل پرشماری وابسته است که در کنترل خود او نیست. اما می‌دانم که پارادایم این مقطع تاریخی در تمام کشورها، پررنگ شدن دوباره ناسیونالیسم و کم‌رنگ شدن ادعاهای دروغین جهان‌وطنی خواهد بود.

در عرصه داخلی، کشورمان ثباتی نسبی در اقتصاد و رکود و رخوتی فراموش‌نشدنی را در عرصه فرهنگ تجربه کرد. به لحاظ سیاسی هم به لطف فراگیر شدن ویرانگر و دیوانه‌وار تلگرام، فضایی نسبتاً باز و پرهیاهو را تجربه کردیم و حجم افشاگری‌ها و رودررویی‌های جناحی و گروهی، بی‌سابقه و تاریخی بود. دیگر هیچ‌کس از گزند نقد و تخریب (آن هم در بی‌رحمانه‌ترین شکل) در امان نیست. این لزوما به معنای آینده‌ای بهتر در عرصه سیاسی و اجتماعی نیست و اتفاقا می‌تواند یک دوره گذار بسیار ناخوش را به میان بکشد. اما در میان‌مدت، آثار درخشان و گرانبهای گشایش در فضای مجازی، به سود مردم و به زیان اقتدارگرایان و دروغگویان خواهد بود.

در نگاه شخصی

طبابت بیش‌تر وقتم را به خود اختصاص داد و هر روز (باور کنید هر روز) خدا را سپاس گفتم که از فعالیت مطبوعاتی بیرون زدم و به حیثیت و اعتبار شغلی خودم برگشتم. احترام دیدم و آقایی کردم و زیردست و مرئوس کسی نبودم. لازم نبود خودم را سانسور کنم. لازم نبود برای خوشایند کسی کاری کنم. حس خوب این موقعیت تازه و رو به تثبیت، چنان فزونی گرفت که انگیزه نقدنویسی را در مقطعی طولانی به کلی از دست دادم. در سال ۹۵ فقط یک نقد از من منتشر شد بر فروشنده (اصغر فرهادی). حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم حس خوبی دارم از نوشتن آن مطلب و گمان می‌کنم اهمیتش و بهنگامی‌اش در آینده بیش‌تر آشکار خواهد شد (نشد هم به درک!).

اما در عرصه نوشتن، نه تنها بیکار نماندم که سال بسیار پرباری را پشت سر گذاشتم. رمانی (یا داستان بلند یا هر عنوان دیگر که بشود رویش گذاشت) با عنوان کاپوزی را به پایان بردم که در آخرین روزهای سال به تایید نشر مرکز رسید و قرار است در سال ۹۶ (احتمالا تابستان) منتشر شود. دوستداران خاص خودش را خواهد داشت و یقین دارم عده‌ای را بدجور مجذوب خواهد کرد. بلد نیستم جوری بنویسم که همه را خوش بیاید و لزومی هم ندارد. کاپوزی داستان بسیار نامتعارف و تودرتویی دارد. خالی از شوخ‌طبعی و طنازی نیست اما به وقتش وهمناک و گزنده است و جا به جا پیچش و تعلیق دارد. این مهم‌ترین دستاوردم در سال ۹۵ است و عاشقانه دوستش دارم.

نوشتن مهم بعدی برای فیلم‌نامه‌ای اتفاق افتاد که عنوانش هست: بوتاکس که به عنوان اولین فیلم بلندم به امید پروردگار در سال ۹۶ خواهم ساخت. روان‌شناسانه است. دقیقا از جنس دغدغه‌های کابوس‌وار همیشگی‌ام است که در نوشته‌های داستانی و غیرداستانی‌ام پیداست، کوششی در شناخت لایه‌های پنهان روان انسان و جذابیت‌های هولناک سرشت آدمیزاد. بوتاکس را جوری نوشتم که بتوانم با حداقل امکانات بسازمش اما برخلاف روال همیشگی‌ام (در فیلم‌نامه‌های قبلی که تا کنون شانس ساخته شدن نداشته‌اند) اصلا سراغ ساختارشکنی‌ روایی نرفتم. سعی کردم قصه را آن‌قدر بدیع و کوبنده کنم که نیازی به هیچ پیرایه دیگری برای تمایز از سینمای «جریان اصلی» نداشته باشم. حتما تصدیق می‌فرمایید که به عنوان یک منتقد، نیاز مبرم به چنین تمایزی هست. اما این بار به جای روشنفکربازی، از قصه‌پردازی کمک گرفتم. دوست داشتم فیلم اولم در عین خاص بودن، مخاطب عام داشته باشد و خوش‌بختانه نسخه نهایی فیلم‌نامه، چنین خصوصیتی دارد. با تهیه‌کننده‌ام در حال رایزنی برای تدارک مقدمات کار هستیم و بدون شتاب، به محض آماده شدن همه مقتضیات (از همه مهم‌تر، انتخاب بازیگر برای چند نقش‌ به‌شدت دشوار) فیلم‌برداری را شروع خواهیم کرد. پیش‌بینی‌ام اواخر تابستان یا اوایل پاییز ۹۶ است. بوتاکس یک فیلم جنایی معمایی و به تعبیری دیگر یک تریلر روانشناسانه خواهد بود، از جنس همان سینمایی که مفتونش هستم.  

نقطه تاریک نوشتن در سال ۹۵ مربوط می‌شود به وبلاگ‌نویسی. اصلا انگیزه نوشتن برای این‌ یک رقم را نداشتم. کسی یا چیزی هم از راه نرسید که نظرم را برگرداند. در غلبه محض رسانه‌هایی مثل تلگرام و اینستاگرم و رکود وحشتناک تولید محتوا در فضای مجازی، و در گرایش مطلق به خلاصه‌خوانی، گمان نمی‌کنم جایی برای وبلاگ‌نویسی باشد. از این حیث، در یک وضعیت به‌شدت بد تاریخی به سر می‌بریم هرچند هم‌چنان باور دارم تلگرام و… عامه مردم را با مقوله خواندن آشتی داده و در ارتقای سطح آگاهی عمومی عوام بسیار موثر است اما در سوی دیگر، درصد قابل‌توجهی از نوجوان‌هایی را که به طور بالقوه می‌توانستند کتاب‌خوان و مقاله‌خوان شوند، به تباهی محض کشانده است. یقین دارم آمار کتاب‌خوانی به مراتب بدتر از سال‌های پیش است و در آینده‌ای نه چندان دور، نتایج فاجعه‌آمیز این وضعیت را در تمام وجوه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی خواهیم دید.

بزرگداشت

برای من سوگواری برای درگذشتگان کاری به‌شدت عبث و مزخرف است. آدم‌ها مدتی زندگی می‌کنند و می‌میرند. طبعاً مرگ آن‌هایی که دوست‌شان داریم بیش‌تر ناراحت‌مان می‌کند چون دل‌مان برای‌شان تنگ می‌شود. اما عمر خود ما کوتاه‌تر از این است که به مصیبت‌ دیگران بگذرانیم. ما موظفیم بهترین خودمان را در طبق اخلاص بگذاریم و نگران عمر بی‌فایده خودمان باشیم. مرگ کسی که پتانسیلش را با بهترین کیفیت به فعل رسانده و ته کشیده یا فقط درجا می‌زند، اصلا نیازی به سوگواری ندارد. اما مرگ آن کس که هر فعلش، گشایش دریچه‌ای تازه برای کشف معنای انسان و هستی است و میانه‌ای با درجا زدن ندارد، باید که غم‌انگیز باشد. برای من فقط یک مرگ در سال ۹۵ غم‌انگیز بود و تا روزی که زنده‌ام غم‌انگیز باقی خواهد ماند. با هر آفرینش او، گستره تازه‌ای از هستی انسان معنا می‌گرفت. با مرگش محروم شدیم از کشف بیش‌تر این دنیای بد باطل. او عباس کیارستمی بود و مرگش برای بشریت، فقدان و حسرتی ابدی است.