خوب و بد

وقتی می‌گوییم فلانی آدم خوبی نیست دقیقا منظورمان چیست؟ معیار ما برای خوب و بد دانستن آدم‌ها چیست؟ به گمانم توافقی همه‌گیر در این باره وجود ندارد و هر کس بر پایه‌ی باورها و ارزش‌های خود (اگر اساسا تکامل شناختی‌اش به چنین مفاهیمی راه یدهد) دیگران را خوب با بد می‌داند. تکلیف افراد باورمند به یک ایدئولوژی تند و تیز به‌سادگی روشن است: آن‌ها بر اساس دستورنامه‌ی عقیدتی خود انسان‌ها را تقسیم‌بندی می‌کنند. اما فارغ از چارچوب تنگ و حقیر ایدئولوژی، معیارها قاطع و مشخص نیستند. من در این یادداشت کوتاه صرفا از معیارها و در واقع تک‌‌معیار خودم می‌نویسم و قصد شرح و بسط معیارهای دیگران را ندارم. گمان می‌کنم تنها معیاری که برای خوب و بد بودن آدم‌ها آن هم نه به شکل نسبی بلکه در یک حکم قاطع و بی‌رودربایستی قائلم یک ویژگی بسیار مهم دارد: به شدت کاربردی و ملموس و عینی است و راه به شبهه وابهام نمی‌دهد.

پیش از افشای معیارم بیایید چند نمونه را مرور کنیم:

آقای الف فردی دروغگو است پس آدم بدی است. من با نتیجه‌گیری این فرض مخالفم و آن را زودهنگام و شتاب‌زده می‌دانم. آقای الف می‌تواند مبتلا به دروغگویی بیمارگون یا پاتولوژیک باشد یعنی بی‌آن‌که برای پیش‌برد امورش به دروغ نیاز داشته باشد مانند یک معتاد عمل می‌کند. او اعتیاد به دروغ دارد و درباره‌ی همه چیز دروغ می‌گوید. مثلا اگر از او بپرسید ناهار چه خورده‌ای و قرمه‌سبزی خورده باشد شاید دوست داشته باشد بگوید کباب خورده‌ام یا نیمرو خورده‌ام. فرقی نمی‌کند. او دروغ را برای برتر جلوه دادن یا فخرفروشی صورت نمی‌‌دهد. صرفا خود را موظف می‌داند که راست نگوید. بررسی مراحل تربیت و شکل‌گیری شخصیت چنین فردی می‌تواند به سبب‌شناسی بسیار متنوع و متفاوتی بینجامد که هدف این یادداشت نیست اما نگارنده دوست دارد تاکید کند که دروغگوی پاتولوژیک، یک بیمار شفقت‌برانگیز است که نیاز به درمان جدی دارد. چنین آدمی حتی اگر با بعضی از دروغ‌هایش منشا شر و بدی هم باشد (که احتمالش بسیار است)  باز هم در وهله‌ی نخست یک بیمار نیازمند درمان است. اگر چنین امری (درمان او) در حیطه اختیارات و امکانات ما نیست تنها راهکار عملی و عقلانی، دوری حتی‌الامکان از او و یا به‌کل نادیده گرفتن تمام حرف‌هایش است که این انتخاب دوم می‌تواند گاه در همخوانی با فرمول چوپان دروغگو باعث خسران و زیان ما بشود. شخصا پرهیز از همنشینی و هم‌سخنی با یک دروغگوی پاتولوژیک را برای خودم یک ضرورت حیاتی می‌دانم و او را موجودی بسیار آسیب‌زا می‌بینم. برایم هم اهمیتی ندارد که او را خوب یا بد بدانم. از او می‌گریزم.

نمونه‌ی دیگر: فردی را فرض کنید از خانواده‌ای بسیار متمول با والدینی فرهیخته و متین که به شکل دور از انتظاری از دوران نوجوانی از رفتارهای ضداجتماعی لذت می‌برده، میل فراوانی به دزدی از مغازه‌ها داشته و این کار را مهیج و جذاب می‌دیده بی‌آن‌که به لحاظ مالی نیازی به چنین کاری داشته باشد. چنین فردی هیچ درک راستینی از ماهیت کاری که می‌کند ندارد. مکانیسم روانی دلیل‌تراشی در او با قوت تمام کار می‌کند و برای این بزه‌ها عذر و بهانه می‌سازد. و نکته بسیار کلیدی این است که او هیچ حس بد یا در اصطلاح رایج عذاب وجدانی در قبال بزهکاری‌اش ندارد. بدیهی است که در یک نگاه واقع‌بینانه چنین فردی به‌آسانی مستعد رفتارهای آسیب‌زای بزرگ‌تر است و البته می‌توان وضعیت او را هم در زمره‌ی اختلالات شخصیتی دانست. برگردم به پرسش اساسی این یاداشت: آیا او آدم بدی است؟ فرض کنید او بزرگ شده و حالا یک فرهیخته‌ی میانسال است؛ فردی با سواد کلاسیک و آکادمیک، اهل مطالعه و کاوش در زمینه‌های گوناگون، خوش‌سخن و بسیار باهوش. بد دانستن چنین فردی که ظاهرا از کمالات هیچ کم ندارد و در مواجهات روزمره هم نشانه‌ای از پیشینه‌اش بروز نمی‌دهد سخت‌ترین کار دنیاست و ضمنا اهمیتی هم ندارد. آگاهی از پیشینه‌ی او آلارم احتیاط را برای من به چشمک زدن وا می‌دارد. از فردی با این ساختار اخلاقی همواره دوری باید کرد. خوب یا بد نامیدنش چه اهمیتی دارد؟

اکنون با پرهیز ار تفصیل، موارد زیر را به اختصار مرور کنیم تا نظر شما را در خصوص بد بودن هر مورد جویا شوم:

  1. پسر جوانی که با دخترها دوست می‌شود و آن‌ها را به لحاظ عاطفی وابسته به خود می‌کند و در فرصت مقتضی فلنگ را می‌بندد و می رود سراغ دختر بعدی.
  2. کارمند محترم و خوش‌نامی که در زندگی شخصی‌اش شدیدا از نظر مالی تحت فشار است و تمام انگیزه‌هایش برای کار را از دست داده. از طرفی نمی‌تواند کارش را رها کند اما ضمنا انگیزه‌ای برای انجام دادن کار ارباب‌رجوع ندارد و ترجیح می‌دهد آن‌ها را سر بدواند.
  3.  مردی که به دلیل نفرتش از دولت، کنتور برق خانه‌اش را دستکاری کرده تا پول برق ندهد.
  4. راننده‌ای که تحمل هیچ مکثی از ماشین جلویی را ندارد و بی درنگ روی بوق می‌زند و اگر تاخیر در حرکت بیش از سه چهار ثانیه شود سعی می‌کند با مانور خطرناک حال راننده‌ی جلویی را بگیرد یا سرش را بیرون می‌آورد تا به او فحاشی کند.
  5. سربازی که فردی را که به اتهام سرقت به پاسگاه آورده و دستش را به نرده‌ای با دستبند بسته‌اند فحش ناموسی می‌دهد و با باتوم چند ضربه به پا و کمر او وارد می‌کند تا رضایت مافوقش را که او هم فردی خشن و شیفته‌ی چنین رفتارهایی است جلب کند.
  6. دختر جوانی که عادت دارد شب‌ها در خانه آپارتمانی‌اش با صدای بلند به موسیقی گوش دهد و دوستانش را دعوت کند و تا صبح قهقهه بزنند.
  7. آقایی که در دیدار با دوستانش به عنوان یک عادت برای شروع صحبت به نکاتی از این دست اشاره می‌کند: چرا این‌قدر لاغر شدی؟ چرا این‌قدر چاق شدی؟ چرا این‌قدر شکسته شدی؟ و….

و… و… و…

در همه‌ی موارد بالا یک چیز مشترک است. آثار زیان‌بار جسمانی و روانی امری که فرد مرتکب می‌شود به دیگران می‌رسد. با نگاهی به موارد بالا و هزاران نمونه مشابه به‌سادگی می‌توان به عمق فاجعه پی برد و درک این‌که چه‌قدر زیان رساندن به دیگران سهل و آسان است. هیچ‌کدام از موارد بالا نمی‌توانند همنشین من باشند و به‌سادگی آن سوی خط قرمز  فرضی‌ام قرار می‌گیرند. گیرم از نظر دوستان‌شان باحال‌ترین، باصفاترین و بهترین آدم‌های روزگار باشند. گیرم برادر یا دوست صمیمی سال‌های سال‌ام بوده باشند.

معیار من برای قضاوت آدم‌ها به همین سادگی است: از برچسب خوب و بد استفاده نمی‌کنم بلکه صرفا پرهیز از معاشرت با فردی که به دیگران با هر توجیه و به هر علتی آسیب می‌رساند و البته در این کار مداومت دارد، را وظیفه‌ی خود می‌دانم. تاکید بر مداومت برای چشم‌پوشی از لغزش‌های احتمالی است که همه دچارش هستیم و هر از گاهی رخ می‌دهد. در باور من تضییع حق دیگران و نیز آسیب رساندن جسمانی یا روانی به دیگران با هر منطق و توجیهی مصداق شرارت است. فرض کنید فردی به هر دلیلی ناچار بوده برای اولین بار به ما دروغ بگوید. تردید نداریم که کار او در حیطه نیک‌رفتاری نیست. اما ما تا چه حد مجازیم مچش را بگیریم و به او اثبات کنیم که دروغ گفته؟ و پس از اثبات هم او را به شدت سرزنش کنیم. وادارش کنیم به عذرخواهی و سپس رابطه‌مان را با او قطع کنیم. اصرار بر عریان کردن روان آدمیزاد و او را چون تکه‌ای گوشت بی‌پناه به گوشه رینگ بردن و زیر باد کتک روانی گرفتن، مصداق شرارت است چون زیادی است، چون نالازم است، چون هیچ سودی ندارد و فقط زخم روانی عمیق‌تری بر جا می‌گذارد و امکان بهبود آتی را کم می‌کند. ما وظیفه‌ای برای تفهیم اتهام یا اثبات اشتباه دیگران به خودشان نداریم. بهتر است اگر فردی را مداوما آسیب‌زا می‌بینیم محترمانه و بدون هیچ تذکری کنار بگذاریم و چنان‌چه این پرهیز یکطرفه کفایت نمی‌کند، بدون وارد شدن به جزئیات از او برای عدم امکان ادامه‌ی ارتباط پوزش بخواهیم.

شخصا هیچ معیار دیگری برای قضاوت آدم‌ها ندارم. نیت آدم‌ها اهمیت چندانی برایم ندارد. نتیجه عملکردشان همیشه مهم‌ترین عامل برای تصمیم‌گیری است. کاش این‌ها را در بیست سالگی می‌دانستم.

رفرنس نامقدس و پسگویی جیمز باند

دوران اکسترنی (استیجری) یا کارآموزی استاد ریه‌ای داشتبم بسیار محترم و متین که بسیار دوستش داشتم. به‌شدت باسواد و مسلط به حوزه تخصصی‌اش یود. روزی رزیدنت (دستیار تخصصی) بالای سر بیمار برای این استاد وضعیت را شرح می‌داد. بیمار توده‌ای در قفسه سینه داشت که روی ریه‌اش فشار می‌آورد و نفس کشیدن را برایش دشوار می‌کرد و قرار بود چند روز بعد جراحی شود. ضمنا دچار سرفه و خلط بود و به‌سختی می‌توانست ترشحات غلیظش را با سرفه بیرون بدهد. رزیدنت توضیح داد که برای بهتر شدن وضعیت، برایش یک موکولیتیک تجویز کرده که باعث ترقیق ترشحات و تسهیل در خروج آن‌ها شود. استاد متین و آرام با متانت برآشفت (حتی صدایش بالا نرفت) و دستور به قطع دارو داد. استدلالش این بود که در هیچ مرجع علمی چنین چیزی برای فرد انتخاب‌شده برای جراحی توصیه نشده. چند روز بعد توده را برمی‌دارند و مشکل حل می‌شود. رزیدنت اصرار کرد که این دارو هیچ عارضه یا مشکلی ایجاد نمی‌کند و صرفا از زجر بیمار کم می‌کند تا وقتی که عمل شود. این بار استاد با صدای بلند دستور داد: همین که گفتم. قطعش کنید.‌
در یک آن، استاد محبوب و مطلوبم مرجعیت خود را برای من دانشجو از دست داد. پیش رویم فردی را با روحیه سلطه‌جوی نظامی‌گری می‌دیدم که به رنج بیمار بی‌اعتناست و برای یادآوری و تثبیت جایگاه مافوقی خود، لجوجانه مرام پزشکی را پایمال می‌کند؛ مرامی که کاستن از درد و رنج بیمار بی‌تردید یکی از پایه‌های اصلی‌اش است‌.
بسیاری از ما پزشکان با این‌که یقین به تجربی بودن علم پزشکی داریم اما در سلسله مراتب نظامی‌وار و سرشار از عقده‌ی آموزش پزشکی، اطاعت کورکورانه از مراجعی که مقدس‌ می‌پنداریم را از وظایف حیاتی خود می‌دانیم در حالی که نه این مراجع به‌راستی مقدس‌اند و نه این اطاعت کم‌ترین ربطی به سوگند پزشکی‌مان دارد.
قائل شدن مرجعیت مقدس برای نهادهای فاسد و مافیایی مثل FDA (سازمان غذا و داروی آمریکا!!!!) و WHO (سازمان جهانی بهداشت) و CDC (مرکز کنترل و پیشگیری بیماری‌ها) در نگاه من مصداق حقارت و تباهی است.بارها سوگیری این نهادهای فاسد به سمت منافع عظیم اقتصادی و سیاسی را اظهر من الشمس دیده‌ایم و ترجیح می‌دهیم دم‌ برنیاوریم. بارها فقدان صلاحیت گردانندگان و مدیران این نهادها و همسویی‌شان با پروژه‌های کثیف امنیتی برملا شده و باز هم مرجع مقدس می‌دانیم‌شان. به گمانم اکنون که تعمدی بودن انتشار ویروس برای مقاصد سیاسی و اقتصادی عظیم بر هر عقل سلیمی آشکار شده، در بزنگاه مهم واگرایی و انتخاب دقیق و درست هستیم. به باور من آینده نشان خواهد داد که پروژه عظیم چندملیتی ویروس/واکسن فقط پیش‌درآمدی برای ورود به فاز تازه‌ای از حکومت‌داری بود و این قصه سر دراز دارد. چنین اجماعی برای استعلای قدرت حکومت در کنترل و سرکوب هر از گاه شکل می‌گیرد.
تازه‌ترین فیلم جیمز باند (زمانی برای مردن نیست) به شکل دلهره‌آوری از همان تیتراژ آغازینش بر قضیه ژن و DNA و ویروس و دستکاری ژنتیکی و رخنه به دیتاسنترهای ژنتیک و تزریق نانوروبات به انسان‌ها قفلی زده و همین خط را که نگرانی کنونی هر انسان خردمندی است تا پایان دنبال می‌کند. یادمان نرفته که فیلم‌های علمی‌خیالی اغلب بازگوی واقعیات و اطلاعاتی هستند که به سود ماتریس قدرت از مردم پنهان مانده و صرفا پس از سوختن و گذشتن تاریخ مصرف به تماشای عموم می‌گذارند. چه کسی با دیدن رهگیری با ریزتراشه و جی.پی.اس در گلدفینگر (یکی از بهترین فیلم‌های سری جیمز باند) در دهه شصت میلادی می‌توانست تصور کند روزی این امکان به شکل گسترده برای همگان محقق شود؟ خبر بد این است که اگر جیمز باند امروز فوکوس قدرت‌ها بر کنترل ژنتیکی و کشتار یا کنترل نانوروباتیک را به‌صراحت نشان می‌دهد نه پیش‌گویی که تا حد زیادی پس‌گویی می‌کند. بیندیشیم…. گمان نمی‌کنم راه ممکن برای آلوده کردن انسان‌ها به نانوروبات و بهره‌گیری از فرآیندهای پیامد آن، نشر ویروس باشد. ویروس فقط می‌تواند پیش‌زمینه‌ی لازم باشد برای.. آه خدای من!

انزجار

یک سال و چند ماه از مرگ مادرم گدشته و در این مدت گویی چندین سال پیر شده‌ام. پیر که چه عرض شود کمی بیش از حد پخته‌ شدم و سوختم. آن مرگ را اصلا درک نکردم و نمی‌کنم. انکارش نکردم. خودآگاهی‌ام فراتر از سانتی‌مانتالیسم سوگواری است. خودآگاهی‌ام آزاردهنده‌ترین بخش شخصیتم است که امکان هرگونه سرمستی را در هر شرایطی زایل می‌کند. اما با این که یک لحظه هم در مقام انکار ننشستم مرگ مادر را درک نکردم. بیهودگی بیش از حدی در این رخداد هست. وقتی می‌بینم زن یا مردی شصت و چند ساله یا حتی با سن فراتر از هفتاد سال، برای مرگ مادرش عزا می‌گیرد و ناله می‌کند مثل آدم‌های ته‌کشیده‌ی کلبی‌مسلک فیلم‌نوآر دوست دارم بالا بیاورم. مادرم وقتی مرد شصت سالش بود و من چهل ساله بودم و سر سوزنی از هوای جوانی نیفتاده بودم. پس من این بار هم از بخت بدم در اقلیت بوده‌ام و تجربه‌ای را از سر گذرانده‌ام که برای اکثریت بی‌معناست. آن‌ها فقط وقتی که زهوار خودشان در برود و به پت‌پت بیفتند برای مرگ پدر یا مادر فرتوت و تمام‌شده‌ی خود نمایش غم برپا خواهند کرد. مرگ زودهنگام مادر و انقطاع کاملم از سایر اعضای خانواده که در نظرم جز بیگانگان نیستند، تجربه‌ای بس تلخ و تحمل‌ناپذیر است.

اما این مرگ، عارضه روانی بدتری هم داشت. در جایگاه فردی مرگ‌آگاه که از کودکی با ترس از مرگ پا به پا پیش آمده و در دل اتمسفر پراسترس استبداد خانه پدری، هرگز مجالی برای نادیده گرفتن حقیقت فرسایش و زوال (و در نتیجه، مرگ) نداشته، نفرت و ترس از مرگ خویشتن  به نفرت و ترس از تمام عالم و اجزای فانی‌اش، بیهودگی دینامیسمش و تکاپوی پوچ جنبندگانش تصاعد یافته. بدبختانه این انزجار معرفتی، نسبتی با افسردگی و خاموشی و بی رغبتی ندارد اکه اگر بود کرختی‌اش را در آغوش می‌گرفتم و دم فرو می بستم. در من تمنای فریاد و طغیان، اندکی فروکش نکرده. تماشای انبوه انسان‌های نادان که بردگان رقت‌انگیز ماتریس قدرت‌اند روز به روز برایم زجربارتر می‌شود. تماشای انسان‌هایی که نه میل به مکاشفه دارند و نه هیچ به پایگان دانش و معرفت این هستی می‌افزایند. چون گوسپند سر در چمن فرو برده و بالا نمی‌آورند. محصول‌شان پشگل پشت پشگل است.

درست است که زندگی، بیهودگی نالازمی است. درست است که عمر باطل کوتاه را بهتر است به سرخوشی بگذرانیم. اما سرخوشی هیچ ضدیتی با عشق به روشنی و حقیقت و طغیان در برابر جهل و استثمار و ستم ندارد.

این‌ها را برای که نوشتم؟ نمی‌دانم.

زامبی و آخرالزمان: به بهانه کرونا

این بخش کوتاهی از نقدی است که چند سال پی بر فیلم It Follows نوشتم و در شرایط کنونی بازنشرش را بایسته دانستم.

*

شر سرایت می‌کند. این پیام سرراست سینمای وحشت است؛ مانند خیر و نیکی چنان که «نیکوکاران» در زندگی خارج از قاب سینما می‌گویند! بشر با اتکا به روایات و حکایات دیرین، مصدر شر را اهریمن می‌داند؛ موجودیتی که فانتزیک نیست، خارج از قالب ذهن و روان (به تعبیر رایج: روح) انسان است و واقعاً وجود دارد. حسن این نگاه این است که در آن، شرارت ویژگی ذاتی انسان نیست. انسان ظرفی خالی است؛ پذیرای خیر و شر. شر از بیرون عارض می‌شود و به روح انسان سرایت می‌کند. بدیهی‌ است که در این تعریف، ویژگی‌های منفی انسان که موجب آسیب رساندن به دیگران می‌شود به عنوان شر واقعی در نظر گرفته نمی‌شود و شر واقعی و اعظم، همانا اهریمن است. این نگرش در انبوه فیلم‌هایی که بر مبنای رخنه جن یا شیطان یا یک روح خبیث در روح و کالبد یک انسان ساخته شده‌اند جاری است. حلول شر می‌تواند کودکی زیبا و بی‌گناه و دوست‌داشتنی را در جن‌گیر (ویلیام فریدکین)به جایگاهی فجیع و رکیک و دور از ذهن برساند و عرق شرم بر پیشانی انسان‌های اخلاقی جاری کند. نمونه‌های موفق دیگری از تقابل معصومیت کودکی و آفت شر را در فیلم‌هایی مثل دیگری (رابرت مولیگان) و بی‌گناهان (جک کلایتن) و… دید. در فیلم‌هایی از این دست بر این انگاره تأکید می‌شود که شر یک کیفیت واردشده از بیرون است و مواجهه با منبع شر (ابلیس، یک روح خبیث و…) موجب رخنه آن در انسان می‌شود. شب‌روها (مایکل وینر) بدیل کارآمدی برای تحلیل فیلمی مثل بی‌گناهان است و در واقع مقدمه‌ای متأخر (از نظر سال ساخت) بر آن. در فیلم وینر، فساد اخلاقی یک انسان بزرگ‌سال (با بازی درخشان مارلون براندو) به عنوان مهم‌ترین علت تباهی کودک بی‌گناه و گرایش به شر نشان داده می‌شود. در واقع فیلم دوم تصویری همین‌جایی (و نه ماورایی) از مقوله شرارت به دست می‌دهد و کیفیت «معنوی» آن را زایل می‌کند.

ویژگی مهم شر سرایت آن است. از پی می‌آید به شکلی مؤکد این تسری مرگ‌بار را به نمایش می‌گذارد. شر از انسانی به انسان دیگر منتقل می‌شود. شر همیشه کیفیتی ابلیس‌وار ندارد. گاهی به‌سان طاعون و ویروس و… جلوه‌گر می‌شود. در فیلمی بی‌ربط به گونه‌ی وحشت، مثل گذرگاه کاساندرا (جرج پن کاسماتوس) خطر سرایت یک بیماری موجب تصمیم‌گیری سیاست‌ورزانه و ضدانسانی می‌شود و تصمیم‌گیرندگان را در جایگاهی اهریمنی می‌نشاند. در فیلمی مثل شیوع (ولفگانگ پترسن) سرایت یک ویروس مرگ‌بار هم‌چون تهدیدی تمام‌عیار و آخرالزمانی به نمایش درمی‌آید. اما از نمونه‌های دانش‌محور پزشکی که بگذریم مهم‌ترین جلوه سرایت در فیلم‌های وحشت، بی‌تردید مربوط به موجودات جذابی به نام زامبی‌هاست. زامبی‌ها محصولات فانتزیک گران‌بهایی هستند چون سازوکار ذهن بشر در ساختن مفاهیم و مصادیق ماورایی را نشان می‌دهند و نیز با مفاهیم مهمی مثل بازگشت و رستاخیز مرتبط‌‌اند. زامبی محصول اسطوره‌های کهن نیست. دیرین‌شناسی‌اش نشان می‌دهد که دست‌بالا ریشه در آداب، سنن و باورهای اقوام بدوی چند صد سال قبل دارد. زامبی‌ها شر مطلق‌اند و جز برای آسیب رساندن برنامه‌ریزی نشده‌‌اند. زامبی‌ها موجودات زنده نیستند اما به دلیلی گاه نامکشوف دوباره جان گرفته‌اند. آن‌ها یک بار مرده‌اند و دیگر علاقه‌ای به آن ندارند؛ آن‌ها «مرده» نیستند بلکه به تعبیر زیبای ژیژک «نا-زنده»‌اند. ظاهر زامبی‌ها حکایت از زجر و عذاب دارد؛ انگار از جهنم مرخصی ساعتی گرفته‌اند. آن‌‌ها گرچه سرخوشانه به انسان‌ها هجوم می‌برند اما رضایت خاطرشان از کامیابی در این تهاجم هم نشان چندانی از آرامش ندارد. گروه قابل‌‌توجهی از زامبی‌ها با گاز گرفتن، انسان را تبدیل به یک زامبی دیگر می‌کنند (البته بعضی از آن‌ها فقط مغز انسان را می‌خورند مانند ما انسان‌ها که مغز گوسفند را می‌خوریم!).

تلاش زامبی‌‌ها برای تسری دادن کیفیت‌شان به دیگران به‌ظاهر بی‌معنا و بیهوده است اما سه نکته اساسی را نباید از نظر دور داشت: نخست این‌که زامبی در متن قصه‌های وحشت یک ضرورت آخرالزمانی است. حضور زامبی‌ دال بر فقدان یک نیروی ناظر رهایی‌بخش است؛ درست مثل فیلم‌های هالیوودی؛ منطبق بر بدبینی و ناامیدی سینما. یکه‌تازی زامبی‌ها بی‌پناهی و فناپذیری انسان را پررنگ می‌کند و آن‌ها را هم‌چون بره‌های بی‌شبان در فراخنایی محصور و بی‌گریز به تصویر می‌کشد. نکته دوم و بسیار مهم درباره زامبی‌ها، فناناپذیری عارضی هجوم آن‌هاست. انسان فی‌ذاته فانی است اما زامبی‌ها در موقعیتی کم‌وبیش فناناپذیر قرار دارند چون محصولات برزخی‌اند. آن‌ها انسانیت انسان را از او می‌گیرند و در عوض، او را به درجات هرچند نامطلق اما رفیعی از فناناپذیری ارتقا می‌دهند. در واقع این دسته از زامبی‌ها میلی به نابودی انسان‌ها ندارند بلکه می‌خواهند آن‌ها را به جرگه خود درکشند؛ سرآخر فقط زامبی‌ها خواهند ماند و دور هم خوش خواهند گذراند! و نکته سوم: زامبی‌ها همان‌طور که بی‌پایان نیستند، بی‌آغاز هم نیستند. پایان‌شان رسیدن به ملال و دلزدگی ناشی از حضور مطلق هم‌نوعان است و آغازشان چنان که در قصه‌های خیالی و قوم‌محورانه آمده، ناشی از سحر و جادویی است که بر مردگان نافذ شده است. جادوی زامبی‌ها نفرینی ابدی است. اما چرا چنین جادویی جریان یافته؟ این پرسش بیهوده‌ای است مانند تمام پرسش‌های بیهوده درباره رخدادهای ازلی. زامبی یک تهدید فاعل و فعال است؛ خطری است بیخ گوش. دیرینه‌شناسی‌اش دردی را دوا نمی‌کند و جز اتلاف وقت و مضاعف شدن خطر نیست. در برابر زامبی فقط باید فرار کرد. زامبی در بستر کمدی هم با کسی سر شوخی ندارد. زوج باحال جرج کلونی و کوئنتین تارانتینو در از شام تا بام (رابرت رودریگوئز) خیلی زود متوجه این واقعیت شدند و ما نمی‌دانستیم بخندیم یا از حجم مصیبت‌بار آن نفرین دوزخی، قی کنیم. در برابر زامبی چاره‌ای جز کنار گذاشتن فلسفه و تبارشناسی و پناه بردن به آغوش پراگماتیسمِ فرار (و نه‌حتی مقابله) نداریم. زامبی‌ها گاهی ربطی به سحر و جادو ندارند و عوارض جانبی تغییر در سرشت طبیعت‌اند. سال‌ها پیش کراننبرگ در هار (۱۹۷۷)قصه زنی را به تصویر کشید که در اثر یک دستکاری دانش‌پژوهانه در جریان یک جراحی ترمیمی، دچار وضعیتی شبیه هاری می‌شودو در واقع کیفیتی زامبی‌وار پیدا می‌کند و با گاز گرفتن دیگران، آن‌ها را هم زامبی می‌کند و به این ترتیب یک اپیدمی (همه‌گیری) شکل می‌گیرد.در فیلم‌هایی مثل ۲۸ روز بعد (دنی بویل)و جنگ جهانی زی (مارک فارستر)عوامل بیماریزایی مثل ویروس و… موجب دگردیسی انسان به زامبی‌ می‌شوند. ربط دادن زامبی‌ها به یک امر زمینی، منجر به شکل‌گیری یک آخرالزمان بدون رستاخیز می‌شود و سرمنشأ اهریمن را حوالی انسان و انسانیت جست‌وجو می‌‌کند. 

شعر: فصل آخر

بر رخوت بیهوده‌ی این دفتر باطل

خطی بزن و فصل پریشانی من باش

بالای سر خانه‌ی من سایه کن ای بغض!

نم‌نم بزن و همدم ویرانی من باش

چون قصه‌ی دلتنگی یک ابر بهاری

دل باز کن و فرصت بارانی من باش

من تشنه‌ترین زائر مرداد تو بودم

شهریور تدریجی و طولانی من باش

ای سردترین خاطره‌ی غربت پاییز

تفسیر خوش آیه‌ی پایانی من باش

من خسته و تسلیم ولی چشم‌به‌راهم

آرام‌ترین خواب زمستانی من باش

شعر در پاندمی

دردناک‌ترین حقیقت شعر این است

که به هیچ دردی نمی‌خورد

و قصه‌ی هیچ دردی را

به مقصد نمی‌رساند

زمین تزاحم مغزهای چرب بی‌حوصله‌ است

که شاعر با مقدس‌ترین لحظه‌های تنهایی‌اش

به گدایی‌شان می‌رود

این ذلت‌بارترین کار تمام دوران‌هاست

در سراشیب زندگی

شعری برای تصعید گشنی فحلگان ندارم

که در بستر عشق

تکاپو را تکثیر کنند

یا با دریغ عشق

در خویشتن خویش بیامیزند

در بغضی بزاق‌آلود…

در شمارش معکوس انسان

وسط پاندمی خفقان

شعری برای رهایی ندارم

که شهیدان بیهوده‌ترین نبرد

در سلول‌های انفرادی زمزمه کنند

یا در تیرباران آخر فیلم

با رقص چوب زامبی اعظم

همخوان شوند

من تلخم

اما دارو نیستم

جام شوکرانم

تیر خلاص بر آرزوهای محال خودم

که از شانس بد شما

فقط مال خودم نیستند

من راوی حکایت پوک پوسیدگی ام

آرام بگیر جانم

چای بنوش

سیگار بکش

فیلمی تماشا کن

شعر به هیچ دردی نمی‌خورد

مرگ در اثر کرونا: تعریف تازه پاندمی؟

@
بر اساس آمار رسمی منتشرشده از سوی دولت ایران میزان مبتلایان به کووید ۱۹ و میزان مرگ بر اثر این بیماری به قرار بالاست (عدد بالایی مرگ و میر است و عدد پایینی میزان کل مبتلایان شناخته‌شده که قطعا بسیار بیشتر از این عدد است چون بسیارند کسانی که هرگز تستی برای‌شان صورت نگرفته چون هرگز به مرکز درمانی مراجعه نکرده‌اند)
چنان‌که می‌بینید مورتالیتی‌ریت یا نرخ مرگباری این ویروس دو درصد است که قطعا عدد واقعی کم‌تر از این است: یکی به دلیل اصرار عجیب بر اعلام همه مرگ‌ها حتی بعضا تصادفات به علت کرونا و دوم به دلیل نامعتبر بودن عدد کل مبتلایان که قطعا بسیار بیش‌تر از این رقم است (و دلیلش در پرانتز قبلی ذکر شد).
حالا خودتان بگویید. این چه پاندمی مرگبار و هولناکی است که مردم زمین را به روان‌نژندی کشانده و خاکستر پژمردگی بر کوی و برزن ریخته؟ در زمان تحصیل پزشکی ما تعریف پاندمی این نبود. نه! نبود!
این چه قصه‌ای است که سران کشورها در یک اجماع عجیب، برای نونوازی (ریست) امور شکست‌خورده و لاپوشانی ورشکستگی اقتصادی عظیم و سرکوب غیرمستقیم اعتراض‌های مدنی و اجتماعی و شکل دادن به بردگی نوین جهانی شکل داده‌اند.
بیندیشیم…. و البته پروتکل‌ها را رعایت کنیم 😉



رؤیاهای من…

اشتاینیتز نابغه‌ی مجنون و نخستین قهرمان رسمی شطرنج جهان یک قرن و نیم پیش چنین گفت: عمر آدمیزاد برای شناخت همه‌ی شاخه‌های شطرنج کافی نیست. حتی امروز با پیشرفت مهیب انجین‌ها و هوش مصنوعی نیز، سخن او صادق است.
اما در زندگی هم افسوسی از این دست و البته به مراتب گران‌تر جاری است‌: عمر آدمیزاد برای کشف حقیقت و کسب معرفت کافی نیست. در بیست و پنج سالگی، افکار پانزده سالگی‌ات سبک و پوچ به نظر می‌رسند. به چهل سالگی که می‌رسی به انگاره‌های بیست سالگی‌ات می‌خندی‌.‌ در شصت سالگی به جایی می‌رسی که تصور رایج از بلوغ و پختگی چهل سالگی شبیه شوخی است. و فرصت زیادی هم نداری…
چیزهایی هم هستند که در این روند تکامل اضمحلالی، دست نمی‌خورند؛ مثل برخی رؤیاهای پاک کودکانه، برخی آرمان‌ها و آرزوها… و می‌بینی که فرصتی نداری…
تمام عمر می‌جنگیم نه برای آرزوهامان، برای رسیدن به حداقل آرامش و آسایش. برای پول می‌جنگیم. برای بقا. زنده ماندن و کمتر آسیب دیدن از هجوم واقعیت بیرونی. بی آن که فرصت کنیم به رؤیاهامان بپردازیم… و یک‌وقتی به خود می‌آییم و می‌بینیم که دیگر فرصتی نمانده‌…
رؤباهای‌ من… کودکان نازنین و معصوم من…

داستان پندآموز الکس جونز و بیل هیکس

بیل هیکس استندآپ کمدین آمریکایی بود که بنا بر اخبار رسانه‌ها در سال ۱۹۹۴ در سی و سه سالگی بر اثر سرطان پانکراس درگذشت (که برای چنان سنی بسیار عجیب است).
الکس جونز یک برنامه‌ساز مستقل رادیو و تلویزیون است که از سال ۱۹۹۶ خود را به مخاطبان شناساند‌. او طرفدار متعصب تئوری توطئه است و افشاگری‌های جنجالی‌اش علیه گلوبالیست‌ها سرانجام موجب ممنوع شدن فعالیتش در یوتیوب شد. او به دلیل مجموعه رفتار و گفتارش که تناقض کم ندارد چهره‌ای بسیار منفور از نظر بسیاری از مردم آمریکاست. اما اگر بدانید دقیقا دلیل اخراجش از یوتیوب چه بود احتمالا مو بر تن‌تان سیخ می‌شود.
الکس جونز، به استناد فکت‌های انکارناپذیر فراوان همان بیل هیکس است که به عنوان یک عامل سازمان سیا وظیفه خطیر به لجن کشاندن تئوری توطئه و متنفر کردن عامه مردم از توجه به چنین محتواهایی را برعهده داشت و دارد. اما از حدود ده سال قبل که شواهد پرشماری بر جعلی بودن هویتش منتشر شد، ابتدا به انکار و تمسخر افشاگران پرداخت اما نهایتا کار به جایی رسید که به مهره‌ای تقریبا سوخته برای سیا بدل شد. اخراجش از یوتیوب آخرین تیر ترکش برای حفظش بود؛ سیاه‌بازی ناامیدانه‌ای برای حفظ این مهره‌ی کارآمد‌. امروز محبوبیت او در میان مخالفان گلوبالیسم هم به‌شدت کاهش یافته و به معنای واقعی یک مهره‌ی سوخته است اگرچه کماکان مذبوحانه تقلا می‌کند تا به جایگاه قبلی خود برگردد که امری است محال.
سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی در همه کشورها برای رسیدن به اهداف درازمدت‌شان از هیچ کار به نظر ما عجیب و غریبی مضایقه نمی‌کنند. استراتژی ساختن controlled opposition در تمام کشورها با طراحی بسیار دقیق و هوشمندانه انجام می‌شود و هدفی جز لجن‌مالی اپوزیسیون و خنثی‌سازی تهدیدهایش ندارد. صبورانه است و فریبنده چون برای رسیدن به هدف متعالی‌اش عجله نمی‌کند.
در لینک زیر می‌توانید این قصه‌ی بسیار پندآموز را به تفصیل ببینید و حیرت کنید. فقط لطفا از این پس وقتی خبر اعدام فلان اپوزیسیون فیک پس از سوخته شدنش را شنیدید احساساتی نشوید. سیاست کثیف‌تر و پیچیده‌تر از ساده‌لوحی ماست. و البته، مثل یک هالوی پیروزمند به تئوری توطئه نخندید. جاسازی مسایل به‌شدت ابلهانه در تئوری‌های مربوط به conspiracy هم یکی از راهکارهای بسیار رایج و متاسفانه کارآمد سازمان‌های اطلاعاتی است که مخاطب را به‌سادگی به این باور می‌رساند که به دلیل مزخرف بودن چند تئوری همه تئوری‌هایی که دست کثیف لابی‌های قدرت‌ را رو می‌کنند، از بیخ و بن نادرست و بی‌ارزش‌اند.
تاریخ نخوانید. تاریخ را دروغ‌پردازان نوشته‌اند. با ابزار نیرومند مدرن، جویای حقیقت باشید در این روزگار اهریمنی دیجیتال هولوگرافیک.
چه کسی باور می‌کرد الکس جونز که علیه گلوبالیست‌ها خروشان و رگ‌گردنی بود، عامل بسیار موثر و وفادار همان‌ها باشد؟
این مستند را پیش از حذف شدنش ببینید.
https://youtu.be/lp9g2Od6QSU

دوست مارکسیست من

دوستی داشتم بسیار ادیب و فرهیخته و شیفته‌ی پژوهش فرهنگی. بسیار لاغر و نحیف بود و سبیل چخماقی خوشگلی هم داشت که به حنایی می‌زد. عاشق این بود که چپ باشد. مرید مارکس بود. این ماجرا مال حدود پانزده سال پیش است. من با این‌که مطالعه‌ی ادبیات را از اوان نوجوانی با شاملو (شعر) و گلشیری (داستان) آغازیده بودم هیچ‌ درکی از چیستی چپ نداشتم. روزی از دوستم که اشتراک نظر جامعی در خصوص سینما و ادبیات و… با هم داشتیم، پرسیدم: «به نظرت گرایش سیاسی من چیه؟ چون خودم واقعا نمی‌دونم.» گفت: «تو‌ لیبرالی.». گفتم: «گمان نکنم. حتما‌ چیزهایی از لیبرالیسم باب طبعم است اما با مصادیقش در عالم سیاست شدیدا مشکل دارم.‌ درباره اندیشه‌ی چپ هم همین صادق است.»
شاید آن روز این حرف چندان خردمندانه به نظر نمی‌رسید، اما امروز به باور خود آمریکایی‌ها والاترین مصداق لیبرالیسم، دموکرات‌ها هستند که از قضا گرایش شدیدی به کمونیسم دارند. از برنی سندرز درب و داغان تا بایدن و اوباما که فقط کمی ملایم‌ترند.‌
تعاریف کلاسیک دیگر کارکرد ندارند. چپ و راست، معنای سابق خود را از دست داده‌اند. قرار نیست بازتعریف این‌ها در محافل آکادمیک به این زودی‌ها صورت بگیرد. ما به جای ارجاع سفیهانه به اصطلاحاتی که امروز بیش از همیشه دلالت خود را از دست داده‌اند، باید عملکردگرایانه با مفاهیم مواجه شویم.
برای نمونه، این روزها مردم کوبا علیه دولت کمونیستی مافنگی خود که یادگار مهوع فیدل کاسترو و چه گواراست (قطعا با حمایت قدرت‌های خارجی که کوبای زیبا را ویران می‌پسندبدند؛ شبیه کاری که بعدتر با بهشت ونزوئلا کردند.) با پرچم آمریکا به خیابان می‌روند و عکس چه گوارا را در سطل زباله می‌اندازند (شبیه کاری که من هم پیش از رسیدن به سی سالگی کردم و عکس آن خوش‌تیپ عوضی را که صرفا به دلیل گرافیک جذاب چهره‌اش مدتی بر دیوار اتاقم بود آتش زدم). این دانایی مایه‌ی خرسندی است اما نابهنگامی این رخداد، نشانه‌ی قاطعی از حماقت آن مردم بی‌چاره است. آن‌ها فرصت طلایی حضور ترامپ را که دشمن جدی کمونیسم بود، از دست دادند و دقیقا در بدترین زمان ممکن یعنی زمانی که به هر اقتضایی، ابلهی به نام بایدن (و در واقعیت پشت پرده تیمی به رهبری اوباما) با گرایش آشکار و جدی به چپولیسم و کمونیسم بر سر قدرت هستند، حمایت آمریکا را طلب می‌کنند‌. برای‌شان آرزوی موفقیت می‌کنم گرچه کلیت این ماجرا، جفنگیت غریبی دارد. البته به باور من ترامپ کنس و اسکروچ‌مسلک هم که خیرش مطلقا به مردم هیچ کشوری نرسید و کارش لاسیدن با زعما و تیغیدن آن‌ها بود، قابلیت منجی بودن را برای کوبایی‌ها نداشت و باقالی هم بارشان نمی‌کرد، کما این‌که برای مردم دربند هیچ‌ کشور دیگر هم چنین نکرد‌ و بل، مردم به‌تنگ‌آمده را به نکاح سه‌قفله‌ی خود درآورد. بله، مردم کوبا نباید دل به هیچ قرمساق خارجی ببندند.‌ خودشان‌اند و حکومت‌شان.
عجالتا سنده به سر و روی بایدن و ترامپ و اوباما و تمام این هرزه‌گان سیاست. من دلم برای دوست چخماقی‌ام تنگ‌ شده که پیوسته فیلم می‌دید و کتاب می‌خواند و یک‌دم از پژوهش بازنمی‌ماند. از قبیله‌ی دانایان بود. این روزها کسی با این مشخصات، در نایاب است.

(نخستین انتشار این یادداشت در ۱۵ جولای ۲۰۲۱ در کانال تلگرامم بوده. اشاره به قضایای کوبا از آن روست.)

درباره دلقکی به نام بایدن

ببخشید که بعضی از شما اندیشمندان چپول پروگرسیو را ناراحت می‌کنم. چهره‌ی کریهش عصاره‌ی بلاهت و کارنامه‌اش سراسر تباه و سیاه است. فساد اخلاقی بی‌حدومرز در خودش و اعضای خانواده‌اش بیداد می‌کند. کمترین نمونه‌اش آزارهای جنسی‌ای است که به دختر خودش در کودکی و نوجوانی وارد کرده. پیشینه سیاسی بسیار تبهکارانه‌ای دارد. یکی از بدنام‌ترین سیاستمداران تاریخ آمریکاست. پسر جان اف کندی سال‌ها پیش در نامه‌ای محرمانه او را خائن یه کشورش نامیده بود. با افتخار خودش را یک صهیونیست می‌داند (می‌دانست؟). گرفتار زوال مغزی شدید است و بدون روخوانی به‌سختی می‌تواند یک جمله‌ی سالم بر زبان بیاورد. به پشتوانه‌ی چین زخمی از ترامپ و با نشر ویروس مرگ‌بار و پاندمی عمدی و مونوپولی رسانه‌های گلوبالیست و سانسور و سوگیری شدید شبکه‌های اجتماعی وابسته به آن‌ها (به یاری عروسک‌های خیمه‌شب.بازی فاسدی چون مدیران توییتر و‌ فیس‌بوک و…) در مسموم‌ترین و مشکوک‌ترین انتخابات ممکن، عنوان لایتچسبک رییس‌جمهور را به خود چسبانده است. دیگرانی چون حسین اوباما این عروسک خرفت را از پشت پرده می‌گردانند.
و حالا تازه اولش است. بعد از فاجعه‌ی افغانستان، ابلهان متوهمی که در ایران یا در لابی‌های آمریکا و اروپا (و رسانه‌هایی چون بی‌بی‌سی) به او دل بسته‌اند هم بدجور رکب خواهند خورد حتی اگر بابت سینه چاک دادن برای این زباله احساس شرمندگی نکنند.
خوش‌بختانه این تجسم تعفن به دلیل شرایط جسمانی‌اش خیلی زود از صحنه کنار خواهد رفت. و معادلات کاسبان آلزایمر، به هم خواهد خورد.