طعم مرگ: تازه‌ترین کتاب من

نگارش کتابی را به پایان برده‌ام که موقتا نامش طعم مرگ است و شاید هم به همین نام باقی بماند. داستانی نیست. بخش غالبش نوشتار فلسفی است که البته با معیارهای آکادمیک ابدا فلسفی نیست. با معیارهای کلاسیک هم فلسفی نیست. با معیارهای مدرن هم فلسفی نیست. اصلا فلسفی بودنش چه اهمیتی دارد؟  کتابی است درباره مرگ و تفصیل این نکته که چرا از مرگ می‌ترسم. کتابی به‌شدت شخصی و به باور من به همین دلیل، جهان‌شمول. تکلیفم با مخاطب در همان دیباچه کتاب یکسره می‌شود. این کتابی نیست که کسی با دل و جان سراغش برود. فقط برای آن‌هاست که از مرگ می‌ترسند یا مرگ دغدغه مهم‌شان است.

نمی‌دانم آیا ناشری مایل به چاپ چنین کتابی خواهد بود یا نه. به‌زودی برای یافتن ناشر دست به کار خواهم شد.  اگر ناشری نیابم در اینترنت منتشرش می‌کنم. ای بسا شمار خوانندگان اینترنتی بارها بیش‌تر از شمارگان حقیر کتاب کاغذی باشد. البته که کتاب کاغذی شیرینی خودش را دارد. اما در این روزگار پرشتاب نمی‌توان برای ناشر و ممیزی بیش از حد معطل ماند.

طعم مرگ جستاری است دلی و البته افشاگر. امیدوارم خیلی زود به شکلی که مقدور باشد منتشر شود و به دست مخاطبان اندک خودش برسد.

 

این غم‌انگیزترین پستی است که تا کنون نوشته‌ام. در لحظه نوشتن این پست بیش از دو روز است اینترنت در سراسر ایران قطع است و فقط دسترسی به سایت‌هایی که سرورشان داخل ایران است مقدور است. ساکنان جزیره‌ای متروک شده ایم؛ مقهور و تنها. زندگی و کسب و کار و تحقیق و مطالعه بدون اینترنت ممکن نیست. بسیارانی که هیچ ربطی به هیچ اعتراض سیاسی ندارند به‌شدت متضرر شده‌اند از این وضع. امیدوارم زودتر چاره‌ای برای مدیریت این مشکل اندیشیده شود. این انسداد کورکورانه راه حل منطقی و درستی نیست.

 

 

دور باطل و استناد

فرض کنید قرار است با دوست‌تان گل یا پوچ بازی کنید. سکه‌ای را در یکی از دو دست‌تان قرار می‌دهید و هر دو دست را مشت می‌کنید و او با چشم بسته باید حدس بزند سکه در کدام دست است. سکه در دست راست شماست و او غلط حدس می‌زند. اگر دوست‌تان فرد بسیار باهوشی باشد بار دوم سکه را در کدام دست قرار خواهید داد؟

اگر دوست‌تان خیلی باهوش است احتمالا حدس می‌زند که شما سکه را این بار هم در دست دیگرتان نخواهید گذاشت و باز هم در همان دست راست قرار خواهید داد. پس شاید بهتر باشد برای فریب او این بار سکه را در دست چپ‌تان قرار دهید اما او چون خیلی باهوش است و پیچیده فکر می‌کند احتمالا متوجه این فریب شما خواهد شد پس شاید کار درست این باشد که سکه را در همان دست راست قرار دهید…

با یک دور باطل روبه‌روییم. آیا با تکرار چندین و چندباره این بازی در نهایت، احتمالات ریاضی بر روان‌شناسی چیره خواهد شد؟ به گمان من بله. پس آیا بهتر است از همان آغاز فاکتور روان‌شناسی را کنار بگذاریم؟ نمی‌دانم.

فیلم‌های جنایی و معمایی را در نظر بگیرید: اگر در بین چند مظنون به قتل، رفتار یکی از بقیه شک‌برانگیزتر باشد آیا به او ظنین خواهید شد؟ طبعا خیر. این یک راهکار کلاسیک برای فریب مخاطب است تا حواسش از مظنون اصلی پرت شود. اما وقتی مخاطب، این ترفند کلاسیک را بارها و بارها در فیلم‌ها دیده می‌توان با انگاره ذهنی‌اش بازی کرد. اگر شک‌برانگیزترین فرد قاتل باشد ذهن‌های معتاد به الگوهای کلاسیک، فریب خواهند خورد و به همه شک خواهند کرد جز او. اما وقتی همین ترفند هم بارها تکرار شود،  به دور باطلی شبیه همان روان‌شناسی گل یا پوچ روبه‌رو خواهیم رسید. پس عاقلانه این است که تحت تاثیر روان‌شناسی قرار نگیریم و همه چیز را منطقی و طبق اصول بررسی کنیم. در عالم سیاست هم دور باطل فراوان است. اگر پیچیده بیندیشی متهم به توهم توطئه می‌شوی و اگر ساده بیندیشی اغلب به … می‌روی.  کار به جایی می‌رسد که دیگر تحلیل ساده‌ترین پدیده‌ها هم دشوار می‌شود. نیت‌خوانی اکت‌های سیاسی خیلی وقت‌ها سهل و ممتنع می‌شود. نمی‌دانی فلان بلاهت، واقعا چنین است یا برای هدفی دیگر چنین وانمود می‌شود.

این دور باطل به شکل‌های گوناگون در عرصه‌های زندگی جاری است. تنها راه عاقلانه، توسل به استناد و پژوهش بر پایه مدرک است. وقتی با fact و evidence به تجزیه و تحلیل می‌پردازید احتمال خطای روان‌شناختی و انواع فریب‌های دخیل را کاهش می‌دهید. برای نمونه ما دو فکت و سند مهم و منفک (به لحاظ زمان انتشار) داریم که ثابت می‌کنند فردی به نام کاشانی تحت امر آمریکا و به پشتوانه اوباش شعبان جعفری، نقش کلیدی و اساسی در سرنگونی مصدق و بازگرداندن محمدرضا پهلوی به تخت سلطنت بازی کرده است. دقیقا از لحظه مواجهه با این دو فکت و تطبیق آن‌ها، بقیه داستانهای تاریخی و تحلیلها درباره کودتای بیست و هشت مرداد مطلقا هیچ ارزش و اعتباری ندارند و صرفا قصه‌اند. (دو فکت: ۱- خاطرات شعبان جعفری درکتاب هما سرشار ۲- اسناد طبقه بندی شده سیا که چند دهه بعد منتشر شد).

چنان که بابک احمدی به زیبایی شرح داده تاریخ یا history مشتق است از قصه یا story و نیازمند تأویل است.  قصه‌ها یا تمنیات ما در درک قصه‌ها مطلقا بی‌ارزش‌اند. تاریخ را فقط با سند باید خواست و باور کرد. در جزئی‌ترین امور زندگی هم هرگز نباید تحت تأثیر تحلیل‌ها و قضاوت‌های هیجانی و احساسی قرار گرفت. تحلیل بدون استناد، صرفا خیال‌بافی است. ایرادی ندارد اما ارزشی هم ندارد.

فیلم کوتاه استاد

 

فیلم استاد با زمان بیست و چهار دقیقه حاصل یک پروژه اکسپریمنتال به طراحی رضا کاظمی است. فیلم درباره واکاوی مرگ یک استاد بازیگری است. شاگردان استاد درباره مرگ او سخن می گویند

لینک تماشا

https://youtu.be/lZlKG2SuOYE

اخطار لو رفتن قصه 

این یادداشت را پس از تماشای فیلم بخوانید

استاد یک پروژه تجربی است که من صرفا ایده‌پردازش بوده‌ام و در واقع تستی است که برای انتخاب بازیگران فرعی فیلم بوتاکس گرفته شد. هر یک از عزیزان به سلیقه خود قصه‌ای پرداختند حول محور استادی که با شصت قرص خودکشی کرده. ایده‌ی اولیه من فقط همین نیم‌خط بود. اما به لحاظ تئوریک مطمئن بودم سنتز جالبی از دل این تست‌ها پدید خواهد آمد که همین‌طور هم شد. تا همین دو هفته پیش قصد نداشتم این ویدیوها را تدوین و ترکیب کنم. ناگهان وسوسه شدم. حاصل کار را بسیار دوست دارم و کاش به اندازه‌ی یک فیلم بلند می‌شد اما تعداد محدود شرکت‌کنندگان کفاف چنین زمانی را نمی‌داد.
شخصا استاد را به چشم یک کمدی هجوآمیز می‌بینم و گمان می‌کنم جز این نباید دیدش گرچه در پایان سویه‌ی دیگری بروز می‌کند به ترسناکی خود زندگی. طبعا آزاردهنده است و البته که قصدم چنین بوده. در تدوینش آگاهانه از پینگ‌پنگی کردن دیالوگ‌ها خودداری کردم به جز مواردی اندک که آن هم خفیف و ناگزیر است.

به نظرم راشومونی دیدن استاد اشتباه محض است. استاد شخصیتی مورد توافق است و هیچ مورد متناقضی درباره‌اش وجود ندارد. هر آن‌چه درباره‌اش می‌گویند می‌تواند درست باشد. تنها تناقض، درباره نحوه مرگ است. اما اصلا مگر مرگ استاد قطعی است؟ و اگر با دقت بیش‌تر فیلم را از نو ببینیم، یکی از همین مثلا مصاحبه‌شوندگان نمی‌توانسته قاتل استاد باشد و فرضیه خودکشی اساسا منتفی باشد؟ و یا اصلا این فیلمی است که استاد از شاگردانش گرفته تا از آن‌ها تست بگیرد؟ و…
چه می دانم. من هم یک تماشاگرم اما مشتاق و کنجکاو قصه‌ای چنین بی‌اهمیت، و با تک‌تک بازیگرانش سمپاتی محشری دارم چون با عاشقان بازیگری محشور بوده‌ام و آن‌ها را مقهور و مظلوم در کانتکست خفقان و استبداد فرهنگی کشورمان می‌بینم. من هم یکی از همین عاشقانم.

علیه نادانی/ بخش نخست: طب سنتی

یکی از وقت‌گیرترین و البته خسته‌کننده ترین کارهای مثبتی که هر روز در مواجهه با مراجعان مطبم انجام می‌دهم تلاش برای ابطال نظرشان در باب درمان‌های سنتی است. واقعیت این است که طب سنتی جز در موارد بسیار اندکی از تسکین علایم، هیچ جایگاهی در درمان بیماری‌های جدی ندارد و تکیه بر آن می‌تواند به از دست رفتن زمان و بروز فاجعه در بیمار ختم شود. بخش‌های بسیار اندکی از طب سنتی که بنیان علمی داشته‌اند خیلی پیش از این به صورت بخشی از دانش آکادمیک در قالب شاخه‌های مختلف بهداشت و درمان درآمده‌اند مثلا در علم تغذیه و و رژیم‌های مختلف غذایی برای کنترل بهتر بیماری‌ها. اما این ملاحظات حمایتی جای‌گزین درمان نیستند و هم‌چنان درمان بر پایه‌ی بیوکمیکال و در مواردی، بهره‌گیری از نقش کمکی رفتاردرمانی و تغییر سبک زندگی است.
یا مثلا پس از اثبات اثر مثبت عسل بر اکزمای پوستی، این فکت در مهم‌ترین کتاب مرجع درماتولوژی ثبت شده و تجویز آن به عنوان یک راهکار خانگی کمکی و تسکینی مبنای آکادمیک دارد. خوش‌بختانه محققان و دانشمندان علوم پزشکی هیچ گاردی در برابر راستی‌آزمایی ادعاهای طب سنتی نداشته و بیشترشان را غربال کرده‌اند. اما حجم انبوهی از ادعاهای بی‌اساس و واهی طب سنتی هم‌چنان دست‌مایه‌ی دکانداران این شاخه‌ی غیرعلمی و موهوم است که به دلیل نگاه ایدئولوژیک حاکم در کشورمان، پشتوانه‌ی قانونگذار و قوه قضایی را نیز دارند و ای بسا گاهی خود را به تقدس مذهبی هم پیوند می‌زنند تا راه هرگونه مخالفت را ببندند. (نامگذاری داروها به نام امامان شیعه و…).
ما در جامعه‌ای به لحاظ ذهنی بیمار زیست می‌کنیم که مغز مردمش لبریز از انواع و اقسام موهومات است و در زندگی روزمره آن‌ها را به کار می بندند و البته در نگاه نادرست و به شدت سطحی‌شان به مقوله پزشکی، هم اثرگذار است.
در جامعه‌ای که امور مقدس خط قرمزند دکانداران اوهام تلاش می‌کنند امور خود را زیرکانه در قلمروی “تقدس” بنشانند و با این تابوسازی از گزند نقد مصون بمانند.
خرسند نیستم که هر روز در مطبم برای روشنگری در باب طب سنتی انرژی صرف می‌کنم چون یقین دارم و دیده‌ام که تغییر ذهنیت صلب و سیمانی معتقدان به آن مکتب تقریبا ناممکن است. تا نگاه حاکم بر آموزش و پرورش عوض نشود (که فعلا ناممکن است) خیال دکانداران طب سنتی تخت است که می‌توانند از جهل رایج، بهره‌ی وافر بگیرند و شگفتا امکان آموزش این موهومات را در دانشگاه هم داشته باشند. در یک کشور قانون‌مند و عقل‌مدار، بسیاری از تجویزهای موهوم و بی‌اثر و چه بسا زیان‌بار طب سنتی می‌تواند به تعطیلی دکان فرد خاطی و کیفر قضایی برسد و در اولین قدم، عنوان پزشک از او سلب شود.
مبارزه با اوهام یک وظیفه و فعلا تقریبا نشدنی است. گستره‌ی اوهام بسیار فراخ است و طب سنتی فقط قطره‌ای از اقیانوس اوهام موجود در مغز ایرانیان است. نمی‌توان ذهنیت مسموم یک فرد بالغ را عوض کرد (حتی شما دوست عزیز) اما امید دارم به روزی که کودکان این سرزمین بدون مواجهه با این اراجیف بزرگ شوند و رسم زندگانی بر پایه خردورزی و اندیشه را بیاموزند.