بوی خوش پدر

می‌گویند آدم است و فراموشی. من اما عطر تن پدر از یادم نمی‌رود. از همان تابستان دور.
در غیاب مادر. به گاه نامنتظر که برای اولین بار سفت بغلم کرد، بچه بودم اما می‌دانستم این آغوش تنگ تکرار نخواهد شد. تا خود صبح جیک نزدم. خشکیدم اما نجنبیدم. که پدر بدخواب نشود. که مبادا حلقه‌ی آغوشش باز شود. بچه یودم اما انگار زخم دریغ و حسرت را به ژرفای جان می‌شناختم. پدرم با آن تن خوش‌بوی بلورینش.
عطر تنش را چه‌گونه فراموش کنم؟ آدمیزاد است و فراموشی. من آدم نبودم و نشدم.

انزجار

یک سال و چند ماه از مرگ مادرم گدشته و در این مدت گویی چندین سال پیر شده‌ام. پیر که چه عرض شود کمی بیش از حد پخته‌ شدم و سوختم. آن مرگ را اصلا درک نکردم و نمی‌کنم. انکارش نکردم. خودآگاهی‌ام فراتر از سانتی‌مانتالیسم سوگواری است. خودآگاهی‌ام آزاردهنده‌ترین بخش شخصیتم است که امکان هرگونه سرمستی را در هر شرایطی زایل می‌کند. اما با این که یک لحظه هم در مقام انکار ننشستم مرگ مادر را درک نکردم. بیهودگی بیش از حدی در این رخداد هست. وقتی می‌بینم زن یا مردی شصت و چند ساله یا حتی با سن فراتر از هفتاد سال، برای مرگ مادرش عزا می‌گیرد و ناله می‌کند مثل آدم‌های ته‌کشیده‌ی کلبی‌مسلک فیلم‌نوآر دوست دارم بالا بیاورم. مادرم وقتی مرد شصت سالش بود و من چهل ساله بودم و سر سوزنی از هوای جوانی نیفتاده بودم. پس من این بار هم از بخت بدم در اقلیت بوده‌ام و تجربه‌ای را از سر گذرانده‌ام که برای اکثریت بی‌معناست. آن‌ها فقط وقتی که زهوار خودشان در برود و به پت‌پت بیفتند برای مرگ پدر یا مادر فرتوت و تمام‌شده‌ی خود نمایش غم برپا خواهند کرد. مرگ زودهنگام مادر و انقطاع کاملم از سایر اعضای خانواده که در نظرم جز بیگانگان نیستند، تجربه‌ای بس تلخ و تحمل‌ناپذیر است.

اما این مرگ، عارضه روانی بدتری هم داشت. در جایگاه فردی مرگ‌آگاه که از کودکی با ترس از مرگ پا به پا پیش آمده و در دل اتمسفر پراسترس استبداد خانه پدری، هرگز مجالی برای نادیده گرفتن حقیقت فرسایش و زوال (و در نتیجه، مرگ) نداشته، نفرت و ترس از مرگ خویشتن  به نفرت و ترس از تمام عالم و اجزای فانی‌اش، بیهودگی دینامیسمش و تکاپوی پوچ جنبندگانش تصاعد یافته. بدبختانه این انزجار معرفتی، نسبتی با افسردگی و خاموشی و بی رغبتی ندارد اکه اگر بود کرختی‌اش را در آغوش می‌گرفتم و دم فرو می بستم. در من تمنای فریاد و طغیان، اندکی فروکش نکرده. تماشای انبوه انسان‌های نادان که بردگان رقت‌انگیز ماتریس قدرت‌اند روز به روز برایم زجربارتر می‌شود. تماشای انسان‌هایی که نه میل به مکاشفه دارند و نه هیچ به پایگان دانش و معرفت این هستی می‌افزایند. چون گوسپند سر در چمن فرو برده و بالا نمی‌آورند. محصول‌شان پشگل پشت پشگل است.

درست است که زندگی، بیهودگی نالازمی است. درست است که عمر باطل کوتاه را بهتر است به سرخوشی بگذرانیم. اما سرخوشی هیچ ضدیتی با عشق به روشنی و حقیقت و طغیان در برابر جهل و استثمار و ستم ندارد.

این‌ها را برای که نوشتم؟ نمی‌دانم.

رؤیاهای من…

اشتاینیتز نابغه‌ی مجنون و نخستین قهرمان رسمی شطرنج جهان یک قرن و نیم پیش چنین گفت: عمر آدمیزاد برای شناخت همه‌ی شاخه‌های شطرنج کافی نیست. حتی امروز با پیشرفت مهیب انجین‌ها و هوش مصنوعی نیز، سخن او صادق است.
اما در زندگی هم افسوسی از این دست و البته به مراتب گران‌تر جاری است‌: عمر آدمیزاد برای کشف حقیقت و کسب معرفت کافی نیست. در بیست و پنج سالگی، افکار پانزده سالگی‌ات سبک و پوچ به نظر می‌رسند. به چهل سالگی که می‌رسی به انگاره‌های بیست سالگی‌ات می‌خندی‌.‌ در شصت سالگی به جایی می‌رسی که تصور رایج از بلوغ و پختگی چهل سالگی شبیه شوخی است. و فرصت زیادی هم نداری…
چیزهایی هم هستند که در این روند تکامل اضمحلالی، دست نمی‌خورند؛ مثل برخی رؤیاهای پاک کودکانه، برخی آرمان‌ها و آرزوها… و می‌بینی که فرصتی نداری…
تمام عمر می‌جنگیم نه برای آرزوهامان، برای رسیدن به حداقل آرامش و آسایش. برای پول می‌جنگیم. برای بقا. زنده ماندن و کمتر آسیب دیدن از هجوم واقعیت بیرونی. بی آن که فرصت کنیم به رؤیاهامان بپردازیم… و یک‌وقتی به خود می‌آییم و می‌بینیم که دیگر فرصتی نمانده‌…
رؤباهای‌ من… کودکان نازنین و معصوم من…

نود و نه: سال سوگواری

در واپسین ساعات سال ۱۳۹۹ و در آستانه‌ی قرن تازه خورشیدی، می‌خواهم چند کلمه‌ای به یادگار بنویسم.

آخرین سال این قرن سال بسیار بدی برای زمین بود. با نشر عامدانه ویروس چینی و بازنشر کاذب چندین برابرش با استفاده از قدرت مغزشویی رسانه‌های جریان اصلی به قصد پاتک زدن به نقشه‌ی دیرپای گروهی از سیاستمداران آمریکا برای خشکاندن ریشه‌ی شبکه عظیم فسادی که چند دهه پیش جان اف کندی وعده‌اش را داده بود. این پاتک بسیار حساب‌شده گرچه چنان‌چه در آینده نزدیک خواهیم دید کامیاب نشد اما توانست ترومای بسیار سهمگینی بر جان و روان زمینیان فرو آورد که شاید به این زودی‌ها سایه‌ی شومش را از سر زندگانی بشر کم نکند.

برای من ته مانده‌ی اعتماد به رسانه هم از دست رفت و ایمان آوردم که رسانه‌ی متمرکز در هر قالب و هر رویکردی نهایتا به شکلی سرشتی در خدمت جعل واقعیت است. هیچ آلترناتیو متمرکزی هم نمی‌تواند جایگزینش شود. فقط ازدحام بی‌نظم رسانه‌های فردی و خرد است که می‌تواند روزنه ای به واقعیت بگشاید آن هم تنها در تحلیل نهایی خود مخاطب که صدالبته اکثریت غالب، فرصت و استعداد چنین سنجشی را ندارند. این جبر ناگزیر به قلب واقعیت، درمان‌ناپذیر و تلخ است. فقط می‌توان امید بست که اندک‌اندک درصد بیش‌تری از انسان‌ها چشم به برهوت حقیقت باز کنند.

اما از دیدگاه شخصی هم سال ۹۹ سال بسیار بدتری برای من بود. بیست تیر مادرم را از دست دادم. مادری که همیشه گمان می‌کردم تا پیرسالی خودم (؟!) زنده خواهد ماند. مادری که سرشار از شوق زیستن بود و هرگز حتی به کلام تسلیم مرگ نمی‌شد. مادری که خواستی بی پایان برای بالا بردن رفاه و آسودگی زندگی داشت و با رخوت و تن سپردن به کرختی بیگانه بود. مادرم وقتی مرد حدود شصت سال داشت و این برای من چهل ساله یک تراژدی بزرگ بود. مرگش ناگهانی نبود. چند سالی گرفتار بیماری روماتولوژیک بود و حالش نوسان داشت. بد می‌شد و خوب می‌شد و باز بد. اما بود. پرانرژی. یقین دارم هراس همه‌گیری ویروس چینی و افسردگی پیامدش که همه را (از جمله خود من را) در بر گرفته بود بخش بزرگی از انرژی روانی‌اش را گرفت و دیگر جان مدارا با بیماری را نداشت. مادرم می‌توانست دست کم مثل پدر و مادرش به سن هشتادوپنج و نود برسد. خواهران و برادرش که ده و دوازده و پانزده سال از او بزرگ‌ترند هنوز زنده‌اند و مادرم، زیر خاک است.

مصیبت مرگ مادر بسیار سنگین و عجیب است. قابل وصف نیست. فقط از جنس اندوه نیست. برای من بیش‌تر ترسناک است. اگر مادرتان زنده است فقط روزی که بمیرد و شاید چند ماه پس از مرگش یاد این توصیف خواهید افتاد. مصیبت مرگ مادر ویرانگر است. تازه این وصف حال من است که رابطه‌ای عاطفی و احساسی با مادرم نداشتم و او نیز اصلا اهل چنین رابطه‌ای نبود. وای به حال آنانی که در متن عاشقانه‌ترین رابطه‌ی ممکن زیسته‌اند. مادرم تنها حلقه‌ی اتصال من به خانواده‌ای بود که مطلقا دوستم نداشته و ندارند.

تجربه‌ی سال ۹۹ بسیار تلخ و عجیب بود اما یک حسن داشت. با مرگ مادرم تکلیفم با بسیاری از انگل‌هایی که به نام فامیل و آشنا و دوست به‌زور در زندگی ام حضور داشتند مشخص شد. دیگر به لحاظ اخلاقی بدهکار آن‌هایی نیستم که حتی از دلداری خودداری کردند یا آن‌هایی که میزان تکلف و تصنع‌شان را با پیام‌هایی کپی‌شده و مبتذل و مهوع نشانم دادند و شگفتا گاهی به کامنتی مطلقا مزخرف در شبکه اجتماعی بسنده کردند با این‌که پیش‌تر (گاهی به فاصله‌ی چند ساعت یا چند روز پیش از مرگ مادر) به دلیل منفعتی سر اندرون ماتحتم داشتند. در روزهایی که آوار تنهایی و اندوه نفسم را بریده بود و مثل یک کودک یتیم آرزوی دلداری شنیدن داشتم…

حس سبکباری رهایی‌بخشی دارم. حالا آسوده می‌توانم در برابر این‌جور آدم‌ها مطلقا بی‌تفاوت و بی‌مهر باشم و برخلاف وجدان معذب همیشگی‌ام هیچ حس بدی هم در قبال این نادیده‌ا‌نگاری متقابل نداشته باشم. مادرم با مرگش به سادگی اضافه‌بار نالازمی را از شانه‌ام برداشت. جوانک نیستم اگرچه احساس پیری و حتی میانسالی نمی‌کنم. اما فرصت زیادی هم برای زندگی‌ام قایل نیستم. وقت تنگ است و دلم تنگ‌تر. کارهای نکرده زیاد است و دیگر هیچ فرصتی برای دل دادن به دل‌شکنان نیست.  

من تمام بدی‌های آدم‌ها را از روزگار کودکی تا امروز به خاطر سپرده‌ام و بدی «هیچ‌کس» را هرگز نبخشیده و نخواهم بخشید. با اغلب‌شان هم مقابله به مثل نکردم و نخواهم کرد. این پیام شاید به روزگاری به اهلش برسد: من هرگز بدی کسی را نبخشیدم اما انتقام هم نگرفتم. تنها انتقام من این بود که نگذارم بفهمد که کی و کجا برای همیشه احترام و مهرم را از دست داده. و هرگز نتواند حدس بزند پشت لبخند و نگاه و کلام دوستانه‌ام، چقدر از تمام وجودش بیزارم.

سال ۹۹ رمانی را پیش بردم و به پایان رساندم و فیلمنامه‌ای را از نیمه گذراندم. یک فیلم تجربی خیلی متفاوت درباره ویروس چینی ساختم با نام «آکرونوس» که بسی به آن مفتخرم. و مطالعه و تمرین شطرنج را هم یک روز کنار نگذاشتم. شبی که مادرم مرد به خانه رفتم و مثل یک خوابگرد تهی از جان، یکی از کتاب‌های شطرنجم را برداشتم و به حل تمرین پرداختم. تا دو ماه پس از مرگ مادرم نتوانستم هیچ فیلمی ببینم یا کتابی بخوانم. تنها همدمم در آن روزهای کشدار بهت و اندوه، شطرنج بود. چرا سپاسگزارش نباشم؟ شطرنج مرا از درافتادن به اوهام دوران سوگواری و مزخرف بافتن از معمای مرگ و هیستری «معنوی» بیمارگون سوگواران دور نگه داشت. چرا قدردانش نباشم؟ چس‌ناله نکردم و از مادرم قدیسه نساختم. گفتم او مادرم بود و این ساده‌ترین و شاید تنها دلیل اندوهم بود.

درود بر قرن تازه…

چیزهایی که از سگم آموختم

?
هفت ماه است که جکی به زندگی ام آمده و هیچ روزش برایم تکراری و مثل روز قبل نبوده است. اگر زیاد درباره اش نمی نویسم دلیل محکمی دارد که گفتنش موجب دل آزردگی بعضی از مخاطبان خواهد شد. پس بگذریم…
جکی خاصیتهای زیادی داشت. اول این که فوبیای قدیمی ام از سگ و گربه از بین رفت. دوم این که کمک کرد چندین ماه وضعیت پرتنش و روانی کننده ی حاصل از بلاتکلیفی غیرمنطقی فیلمم را تحمل یا موقتا فراموش کنم. و سوم: چیزهای بسیاری از معاشرت با او آموختم.
کاش میتوانستم همه تجربه ام را با جزییات بنویسم که در آن صورت رساله ای فلسفی شکل میگرفت. شاید هم روزی نوشتمش. من با واسطه موجود زنده ای که خوشبختانه انسان نیست با شکل بکر و تازه ای از مفهوم هستی آشنا شده ام که به شدت رازناک و اندیشناک است. همه این ها بماند برای شاید وقتی دیگر. فعلا میخواهم چند نکته ریز که از او أموختم بنویسم.
۱- آموختم خیره شدن به چشمان دیگران همان قدر که همیشه گمان میکردم، حامل انرژی و ضامن تهدید آنی یا آتی است. توضیحش طلب شما. هرگز به چشم یک سگ غریبه زل نزنید.
۲- آموختم حریم چه مفهوم مهم و بنیادینی است. حریم را نخست باید به دقت و در وجوه گوناگون تعریف کرد و سپس همچون طلسم زندگانی پاس داشت. اگر این را سالها قبل میدانستم بسیاری از زخمهای آدمهای زندگی ام بر روانم نبود.
۳- آموختم: استندبای بودن در جمیع جهات و جمیع حواس، چه پیوندی با کیفیت زندگانی دارد.
۴- آموختم: اصل بر اعتماد نکردن است (بدون بروز نشانه ای در ظاهر اما با رعایت استندبای) آن هم در جامعه ای تا این حد پر از افراد روان نژند و روانپریش در قالب بیکار و کاسب و راننده و کارمند و معلم و ناظم و نویسنده و مهندس و وکیل و پزشک و دولتمرد و… .
۵- آموختم: هرگز به کسی که لگد یا سنگت زده اعتماد نکن چون دوباره خواهد زد. نبخش و فراموش نکن… اما اگر مجبور بودی تحملش کنی لازم نیست واکنشی نشان دهی. کافی ست استندبای باشی.
۶- زبان بدن آموختم: نترس از کسی که در حضورت نشانی از اضطراب و تشویش ندارد. هشیار باش در برابر کسی که در حضورت سراپا انقباض مغزی و تظاهر جسمی است اما هیچ نشانی از آرامش در حرکت دست و چشمش ندارد. آموختم تمام ماهیت پنهان انسان در زبان بدنش هویداست؛ آشکارتر از آفتاب.
۷- آموختم: دستی که نان می دهد هیچ تقدسی ندارد. اگر خواست بر سرت بکوبد اول جاخالی بده و دوم بار، دندان مهیا کن و سوم بار…
۸- آموختم: زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است.
۹- آموختم: دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. یا پادشاه باش یا عرصه را ترک کن و غرورت را حفظ.
۱۰- آموختم: جان بده برای آن که به عمق جان دوستت دارد.
۱۱- آموختم: بهترین دفاع حمله است. نه… حمله، دفاع است.
۱۲- (ادامه دارد)
@doctorkazemi2

غبار زمان

غبار زمان… چه تعبیر درست و تلخی… برای مرور فرسودگی لازم نیست در حال و احوال زمین یا دگردیسی دیگران کند و کاو کنم. مرا آینه‌ای بس است. و البته سر زدن به این خانه‌ی قدیمی که بیهوده می‌کوشد زنده بماند. حیرانم از آن عشق و شوق و امیدی که در یک دهه‌ی پرآشوب اخیر زندگی‌ام همگام با سقوط اجتماع پیرامونم از کف دادم. آن نیروی سمج و ناآرامی که در سرم هویتم را شکل می‌دهد هیچ عوض نشده اما ناخواسته به پیروی از فرونشست و سقوط آدم‌های دور و برم، من هم به بهت سکوت نشسته‌ام. انرژی در تنم رسوب کرده. این البته ضعفی نابخشودنی است که چنین متاثر از انرژی دیگران باشی. و من شوربختانه همیشه آدمی واکنشی بوده‌ام. هرگز درگیر انقلابی درونی برای رهایی از واکنشمندی و رفتار بازتابی نشده‌ام و به سمت ساحت کنشمندی، گامی برنداشته‌ام.

تماشای آدم‌هایی که یکایک تهی و بی‌اثر بوده‌اند و روزگاری امیدی به شوکت‌ فردای‌‌شان داشته‌ام، تمام انگیزه و انرژی‌ام را به فنا داده. باور به این‌که با آن‌ها تفاوت دارم برایم دشوار است چون ذهنیتم از کودکی با اخلاقی جهان‌سومی و مبتنی بر انگاره‌ی گناه شکل گرفته. در چنین بینشی، خود را سوای آدم‌های پیرامون دیدن، نشانه‌ی غرور است و غرور گناهی عقوبت‌زاست یا نشانی از هذیان است و هذیان، داغی ننگین است. بخت‌یار نبوده‌ام که همراهانی از جنس فرهنگ داشته باشم که بار سنگین آفرینشی را با من شریک شوند. تا این پایه تنها ماندن در همگویی و همنوازی، بزرگ‌ترین رنج چون منی است که شیدای آموختنم، که شیفته‌ی همقطاری‌ام.

زندگی در سایه‌ی خفقان و تنگنای نان، بی‌تردید اثر دارد بر توقف و تعطیلی ذهن و ذوق آن‌هایی که پیکاری این میدان نیستند. من اما همیشه گرانبهاترین جواهر را در آغوش اژدهای هفت سر دیده‌ام و درکی از حسابگری و آسایش‌طلبی و هنرمندنمایی در فراخ و فراغ ندارم. به گمان من، هر تنگنایی، گستره‌ی آفرینش است. اما آدم‌های زندگی‌ام مانند من نمی‌اندیشیدند. یکان یکان الک آویختند و آب پاکی ریختند. عجب ندارد اگر خود واقف به وادادگی خود نباشند که این بی‌خبری، از نشانگان فرومایگی است.

تکلیف رهرو تنها مشخص است. باید به طریقی تازه ادامه داد.

در پایان سال ۹۵

جای درست واستی، دنیا همش ظلمته. من همیشه به دریچه نگاه خودم مومن موندم. نه سرخوش شدم از شادی اکثریت و نه با عزاداریشون گریستم. همیشه یه ابتذال و غفلت ترسناک در عواطف توده‌ها هست. همه چیز فقط تکثیر می‌شه. کار بزرگ در این روزگار، احتمالا اینه که بزنی بیرون از این جمع هولناک. از ازدحام این رقصنده‌های غرق در تاریکی.

سال ۹۵ برای من تمرین نرقصیدن بود. خوش گذشت.

از دو که حرف می‌زنم…

بچه که بودم هرگاه از پدر و مادر بی‌مهری و جفا می‌دیدم تصمیم می‌گرفتم خودم را بکشم. گفتم که، بچه بودم! اما وقتی در خیال‌پردازی‌های کودکانه (که معمولا در حالت طاق‌باز یا دمر رخ می‌داد)، وضعیت زندگی خانواده را پس از مرگ خودم تصور می‌کردم، آشکارا می‌دیدم پس از مرگم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد؛ پدر و مادر کمی سوگواری خواهند کرد و به هر آشنا و غریبه‌ای (در  حالی که شانه بالا می‌اندازند) خواهند گفت بچه‌مان از اول هم آدم میزانی نبود و متاسفانه دچار افسردگی بود، و دروغ‌هایی از این دست. خشمگین از این فلش‌فوروارد خیالی (که نسبت واقع‌بینانه‌ای با واقعیت داشت) تصمیم می‌گرفتم خودم را نکشم تا از عذاب آن سوگواری مرسوم سنگدلانه دور بمانم. ادامه می‌دادم تا آن آینده‌ی محتمل رقم نخورد. 

این خیال‌پردازی غم‌اندود، در زندگی بسیار به کارم آمده. هر وقت ناامید می‌شوم و می‌خواهم از ساحتی پا پس بکشم، این سازو کار فانتزیک، خودکارانه شکل می‌گیرد و تصور شادمانی کسانی از کنار کشیدن من، عذابم می‌دهد. همین آخرش از نو برم می‌گرداند به بازی. دوست ندارم به اندازه‌ی سرسوزنی، کسانی را که دوستم ندارند شاد کنم. آن‌هایی که دوستم دارند برایم اهمیت چندانی ندارند چون هرگز نمی‌توانند (و متاسفانه بی‌رمق‌تر از آن‌اند که) در این معادله نقش موثری بازی کنند. در نگاه من ادامه دادن در عین خستگی و ناامیدی یک وظیفه‌ی دیوانه‌وار انسانی است. دویدن در دل‌تنگی و دلشوره‌ی تنهایی، جان‌مایه‌ی زندگانی است. 

ما می‌دویم و دیر یا زود خسته می‌شویم. موانع حسابی خسته‌مان می‌کنند و گاهی هم خودمان زیادی کم‌بنیه‌ایم. اما کمی استراحت و فکر، هرگز کسی را نکشته. اگر عاقبت را خیال کنی، دیر یا زود برخواهی خاست. خواهی دوید. ما رسالتی جز دویدن نداریم. 

شما زندگان

هر بار پیری از مشاهیر ایرانی می‌میرد نگاهم به سوی واکنش آن‌ها که هنوز زنده‌اند می‌چرخد. چند روز پیش یکی از بازیگران سالخورده سینمای ایران درگذشت و من باز هم منتظر حرف‌های زندگان بودم. باز هم مثل همیشه…  از افسوس‌خوانی‌های احمقانه برای یک انسان سالخورده‌ی کاملا تمام‌شده که بگذریم، برایم حیرت‌انگیز است که زندگان همه از منظر نجات‌یافتگان بی‌گزند به مقوله مرگ می‌نگرند. درباره آن‌که مرده چنان سخن می‌گویند که گویی خود قرار است سالیان سال زنده بمانند. ندیدم پیری که عنوان جعلی هنرمند را خرکش کند و مرگ‌آگاه سخن بگوید. جملگی در قاب انکاری کودکانه به حقیقت مرگ و نیستی، نگاه می‌کنند. من با تمام نادانی‌ام از بدو نوجوانی و رسیدن به اندک شناختی از حقیقت زندگانی، مرگ را هم‌نفس و هم‌بستر روز و شبم دیده و آغوش تسلیم به رویش گشوده‌ام. مرگ تنها حقیقت مسلم پیشاروی من است. انکار مرگ، واکنشی رقت‌انگیز است که زیر نقاب میل به جاودانگی (این میل لعنتی مذبوح فانتزیک که سرچشمه تمام جنایات ایدئولوژیک در طول تاریخ بوده) می‌خواهد پنهان بماند و صدالبته نمی‌تواند. انکار مرگ دیگری، به بهانه جایگاه رفیع انسانی او بازی تکراری و مرسومی است. اما انکار مرگ پابه‌راه خویشتن، تابلوی تمام‌نمای حقارت و حماقت است. ندیدم پیری که آگاه به خرفتی خود باشد، به وقتش از تقلای کودکانه برای خودنمایی (به نام بیچاره‌ی هنر) دست بشوید و آرام و قرار پیشه کند برای مرگی آبرومند. ندیدم پیری که گواه حکمت و خرد باشد و کم گزافه بگوید و مهمل بتراشد. ندیدم پیری که بویی از تواضع در برابر حقیقت مرگ برده باشد. تا پیر دیدم، نماد خرفتی و رخوت و گواه زوال حکمت بود.

ما نابسامانان تاریخ، در این گوشه‌ی متروک زمین، خیال نداریم از قلمرو اوهام یک تک پا بیرون بزنیم. ما تکرار بد پیشینیانیم و الگوی زشت آیندگان بی‌پناهی که درسی جز نادانی از ما نمی‌گیرند. کجاست آن پیر فرزانه‌ای که تلفظ مرگ را چنان که هست بر زبان آورد و در برابرش فروتنی کند؟ در نگاه من پذیرش مرگ چنان که بایسته حضرتش است، نهایت فرزانگی است و مایه‌ی عزت و کرامت انسان و مانع از درافتادن به زشتی‌های بالقوه‌ی سالخوردگی. تنها با به رسمیت شناختن نیستی و مرگ است که انسان معنای راستین هستی خود را به چنگ می‌آورد. این گونه است که می‌توان از چنگال خرفتی رهایی جست. جانان! راز وارستگی در مرگ‌آگاهی است. این قصه پیر و جوان نمی‌شناسد. باید در سرشتت باشد. باید بیندیشی تا از خرافات خرفتی در امان باشی. 

به بهانه درگذشت جشمید ارجمند

گفتم ننویسم اما خلاف مردانگی بود:
چند سال قبل، که یار غار رییس‌جمهور وقت می‌خواست زمینه حضورش در انتخابات ریاست جمهوری را فراهم کند بازار پروپاگاندا حسابی داغ بود. اعلام شد منتقدان سینما هم در کنار سایر ژورنالیست‌ها می‌توانند برای دریافت کارت هدیه (مجموعا به مبلغ ششصد هزار تومن که در آن زمان واقعا قابل‌توجه بود) به فلان‌جا بیایند. من و یکی از همکاران که اصلا اوضاع مالی خوبی نداشتیم در نهایت شرمندگی صبح زود به قصد دریافت کارت هدیه راهی مکان موعود شدیم. زود رفتیم تا مبادا کسی ما را ببیند و اندک آبروی‌مان هم از دست برود. وقتی با صف یک کیلومتری دوستان و همکاران (که سحرخیزتر و کامرواتر از ما بودند) مواجه شدیم، خجالت‌مان ریخت. صف لاک‌پشتی جلو می‌رفت و بعد از دو ساعت رسیدیم به راه پله. صف تا طبقه سوم ادامه داشت. در این انتظار بد و آلوده، استاد جمشید ارجمند را دیدم که دو نفر کمکش می‌کردند تا بتواند به طبقه سوم برسد و برگه‌ای را امضا کند و کارت هدیه‌اش را بگیرد.
خدای من این جمشید ارجمند است. بزرگ و پیش‌قراول نقد فیلم. به کدام نکبت تاریخی درافتاده‌ایم که شأن و منزلت چنین بزرگانی این‌گونه آسان نادیده گرفته می‌شود؟ چرا کسی چون او باید با این تن بیمار و خسته، این‌جا باشد؟ پس مسئول رفاه و دلخوشی او در قبال سال‌ها کوشش و پویش فرهنگی، کیست؟ و چرا اگر هم هدیه‌ای قرار است تقدیم شود احترام و عزت بزرگان و قدما در نظر گرفته نمی‌شود؟
آن صحنه شاید برای بسیارانی بدیهی بوده باشد اما برای من بس ناگوار بود و دل‌آزار. و تلنگری بود بر ذهنم که فاتحه کار فرهنگی را بخوانم و صرفا از دور دستی بر آتش بدارم.
باید این را می‌نوشتم.

من و والتر وایت

سریال‌بین نیستم. مغزم با پی‌گیری سریال جور نیست. از این بدتر، اندک سریال‌هایی هم که آزمودم بیش از یکی دو قسمت نتوانستند همراهم کنند. این وسط فقط دو استثنا هست. یکی سوپرانوها و دیگری از کوره در رفتن (برکینگ بد). هر دو برایم تکان‌دهنده‌اند. درباره سوپرانوها شاید وقتی دیگر بنویسم اما حالا که تازه در پی فراغتی، تماشای برکینگ بد را به پایان برده‌ام می‌خواهم از هم‌دلی جنون‌آمیزم با والتر وایت بنویسم. 

برکینگ بد سرشار از هوشمندی و طراوت است. هر قسمتش دیوانگی‌ها و رودست‌های خودش را دارد اما تمام جذابیت‌های روایی و اجرایی‌اش، همه‌ی ساندترک‌های فوق‌العاده‌اش، و بازی‌های محشرش دلیل خوشایند من نیست. من والتر وایت را با پوست و خونم می‌شناسم. ناقهرمانی‌اش را باور دارم. روان‌ژولیدگی‌اش را به مثابه یک شعور بیدار و در ضدیت با اخلاق مرسوم درک می‌کنم. او آتش‌فشان فروماندگی و فروتنی است و انقلابش گدازه‌‌‌ی سرطانی یک انسان رام هدر رفته. والتر وایت یک انقلابی اصیل است و درک این ویژگی رادیکال، نیازمند بریدن از همبستگی گندبار اجتماعی است. والتر وایت شیمیست است. راز اکسیر می‌داند اما محکوم به پرسه زدن در حوالی جوهر نمک است. او آن ابرنرینه‌ی محروم از مادینگی و جاافتاده در قالب یک مستمنی مفلوک است. والتر وایت را همبستگی اجتماعی در بستر مناسبات قدرت/سرمایه این‌چنین می‌پسندد: اخته، فروخفته، خفه. او تجسم متعالی یک شهروند «خوب» است؛ همان خواجه‌ای که حتی قوه‌ی میل به بانوی حرم به خیالش راه ندارد. یک شهروند خوب، یک آموزگار بی‌خطر، یک پدر دلسوز تن‌سوخته، یک همسر نمونه‌وار با فضیلت کار سخت و درست، نان کم حلال. و گیر کار آن‌جاست که زندگی فاضلانه را رذیلتی جز فضله نیست. 

والتر وایت وسط یک کلیشه‌ی دراماتیک گیر افتاده است. سرطان واقعی‌ترین و هول‌انگیزترین کلیشه‌ی محتمل برای تمام جنبندگان زمین است. مرگ در عین بیداری است. نقطه‌ی عزیمت است به تهی‌شدگی از تمامیت معنای «من»؛ منی که می‌اندیشم پس هستم و تصور عکس این وضعیت، سقوط در مغاک ظلمات است. این بهنجاری غریبی است که والتر وایت نه‌فقط یک هستنده‌ی بی‌مصرف که اندیشنده‌ی بی‌مصرف است. سرطان، این کلیشه‌ی شیطان‌صفت، دست‌کم این خاصیت را دارد که والتر، این تجسم فروماندگی را به صرف برساند. و برکینگ بد چیزی جز طی این طریق مقدس نیست: بر شدن از اندیشنده‌ی بی‌مصرف به اندیشنده‌ی آفریننده. این آفرینش کور مه‌بانگی را در قاب مفهوم توافقی «اخلاق» نمی‌توان خواند. چنین آفرینشی عین مخاطره است. خودِ خطر است. هیچ هدفی جز اوج لذت از آفرینش ندارد. تجسم ناباور یک سرخوشی ملکوتی است. 

والتر وایت در تمام راه، آفرینش ویرانگر خود را در چارچوب همان اخلاق توافقی، وجه می‌دهد. «من هرچه می‌کنم برای خانواده‌ام می‌کنم.» گویی حتی این دیوانه‌ی سرمست هم توان رهایی از چنگال قراردادهای قدس‌اندود ندارد. او در حد اعلای یک ابرانسان وارسته، تمام ظرفیت‌های واقعی/اهریمنی انسان را متجلی می‌کند و شادمانه به سرشت فروتن(گ) آرمان‌های مرسوم انسانی نیشخند می‌زند. اما تنها در واپسین لحظه‌های این سفر سرسام‌آور است که حقیقتی ویرانگر را بر زبان می‌آورد: «هرچه کردم برای خودم کردم. برای تجربه کردن حس زنده بودنی که محصول رهایی از بند و بست زندگی بود.»

والتر وایت ابرانسان است. همان اهریمن لایزال. نمی‌شود برای شام به خانه دعوتش کرد. نمی‌شود بی‌‌گزک دوستش داشت. می‌توان با ترس به نظاره‌اش نشست و تکه‌های گم‌شده‌ی رهایی انسان را بین شیارهای عمیق پیشانی پر از چین و چروکش جست‌وجو کرد. والتر وایت معنای طغیان است، علیه بیهودگی و بی‌عدالتی هستی. والتر وایت یک ضرورت است. قابل‌پیشگیری نیست. هر لحظه به شکلی اصیل، نگران‌کننده و دلاورانه بازآفرید می‌شود. والتر وایت فراخوان آخرالزمان است. دوست‌نداشتنی اما ضروری است. والتر وایت، فردای محتمل و ممکن بیداری تمام انسان‌هاست. او به تعبیر روانکاوانه، از تن دادن به نظم نمادین (این تعفن فریبا) سر باز می‌زند. بر برگ‌های لغتنامه او مجنون است؛ در شیارهای عمیق مغز خاکستری‌اش اما، چشم بیدار زمان است.