نق و نق

در بازی زندگی یک بازنده‌ی تمام‌عیارم. نه دلم به کاری که می‌کنم خوش است. نه با کسانی هم‌نشینم که چیزی ازشان بیاموزم. نه آرزوهایم دیگر طعم خوش گذشته را دارند. نه به فردای بهترم امیدی هست. باید یک گوشه‌ی دنجی، غاری، چیزی برای این جور وقت‌ها باشد. توی قصه‌‌ها و فیلم‌ها که این‌طوری بوده همیشه. اما مشکل درست همین‌جاست: زندگی نه قصه است و نه فیلم. بی‌رحم‌تر و بی‌تعارف‌تر از این حرف‌هاست. ما مردان سترون و مفلوک که روزی می‌خواستیم روشنفکر و روشنگر باشیم چندش‌آورترین موجودات بی‌هویت این روزگاریم. و فقط بلدیم نق بزنیم. از بس که ناتوان و بی‌خاصیتیم. واقعا بس‌ام است.

ما نیز مردمانیم

ثانیه‌ها صدایی ندارند؛ تیک‌تاک کار چرخ‌دنده‌های ساعت است. واژه‌ها جنبشی ندارند؛ دست شاعر است که می‌رقصاندشان. معنای زندگی زاییده‌ی ذهن انسان است. زیر این آسمان بی‌ْستاره، بی‌معناترین ثانیه‌ها را زندگی می‌کنیم. و در نظاره‌ی پلاسیدن یکدیگر خاموش می‌مانیم. خاموش و فراموش. آیندگان کتاب تاریخ را ورق خواهند زد و با حیرت خواهند گفت: آه از آن مردمان غمگین! 

بهار پابرهنه

 

هفت

تو دور شده‌ای

من دورتر

دور افتاده‌ایم برای گلریزان

در بهاری که گل از گلش وا نمی‌شود

شش

سیگارش را با ته سیگار قبلی روشن کرد و ‌گفت: «بهار که می‌شود دچار افسردگی فصلی می‌شوم.» گفتم اگر عشق در کار نباشد همه‌ی فصل‌ها بوی پوسیدگی می‌دهند.

آن را که یار نیست غم انتظار نیست

در سینه‌ی کویر هوای بهار نیست

پنج

خوش به حال آن‌ها که آرزوها و دل‌خوشی‌های کوچک دارند. همیشه کاسه‌شان پر است.

چهار

خبر تولید فیلم کوتاهم اگر اصغر اسکار بگیرد را مهم‌ترین خبرگزاری‌ها و چند روزنامه سینمایی و غیرسینمایی و سایت‌های پرشماری منتشر کردند. الان فیلم در مرحله‌ی زیرنویس است و اول خرداد آماده‌ی نمایش خواهد بود. آن زمان پستی در این باره خواهم نوشت و توضیح بیش‌تری از چند و چون کار خواهم داد.

سه

نارنجی‌پوش مهرجویی را در جشنواره ندیده بودم. اخیرا دو بار دیدم و خیلی دوستش داشتم. تردیدی نیست که با شاهکارهای مهرجویی فاصله‌ای بسیار دارد اما بسیار بهتر و دل‌نشین‌تر از بیش‌ِتر فیلم‌های ایرانی است که در این سال‌ها دیده‌ام: بوی گند گرفته این زندگی…

دو

عده‌ی معدودی جویای حال سایتم می‌شوند که چرا دیربه‌دیر به‌روز می‌شود و مثل گذشته نیست. فکر می‌کنم در سه‌چهار سال گذشته مطالب اینترنتی بسیاری نوشته‌ام و آرشیو پرباری از نظر کمی به‌جا گذاشته‌ام. (قضاوت درباره‌ی کیفیتش با دیگران است) همان‌ها را می‌شود چند بار خواند. در آن‌ها حقایقی است که پیش‌گوی وضعیت امروز من و شماست و بازگفتنش لطفی ندارد. واقعا حرف تازه‌ای برای گفتن ندارم. به نظرم هنوز اوضاع همان‌ است که بود و چه بسا بدتر.

یک

چند روز پیش شبکه دو تلویزیون یکی از قسمت‌های قصه‌های مجید با نام «ورزش» را نشان می‌داد. نتوانستم رهایش کنم. تا آخر دیدم و نشد جلوی اشکم را بگیرم. هنوز هم همان حس تلخ خوب گذشته را دارد. پابرهنه دویدن با عشق…

چه خوش گفتند عالیجنابان حافظ و سعدی

خواستم از حال این روزهایم بگویم. دیدم که عالیجنابان، این درد را پیش‌تر نغز و خوش سروده‌اند:

بی مزد بود و منت، هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت…  (حافظ)

 

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن                     که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد                  که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی… (سعدی)

به بهانه‌ی درگذشت فریدون پوررضا

صدای دل‌نشین استاد بنان را در پیش‌درآمد «کاروان» در گوشه‌ی دیلمان شنیده‌اید؟ دیلمان محزون‌ترین گوشه‌ی موسیقی فولک ایرانی است و هیچ‌کس آن را را بهتر از فریدون پوررضا اجرا نمی‌کرد. شاید قطعه‌ی پایانی سریال «پس از باران» را به یاد داشته باشید. حتی اگر معنی کلامش را متوجه نشده باشید حتما حزن و اندوه جاری در آن را به خاطر دارید.

فریدون پوررضا حق بزرگی به گردن موسیقی فولک ایران دارد. او سال‌ها یک‌تنه، مشغول پژوهش و بازیابی نغمه‌های اصیل و ازیادرفته‌ی موسیقی گیلان بود؛ از تالش تا گالش، سینه‌به‌سینه‌ی بازمانده‌های روزگار دور. از لالایی‌ها و سوگواره‌ها تا نغمه‌های عیدانه و عروسی و…

پوررضا محبوب گیلانی‌ها بود و چه‌بسا دیگرانی که دل‌بسته‌ی موسیقی‌ بومی و محلی جای‌جای ایران‌اند؛ این سرزمین نغمه‌‌‌ها و ترانه‌های خاک‌گرفته و مهجور.

خبر درگذشت استاد پوررضا برای من که در آن دیار و با صدای بزرگانی چون او و ناصر مسعودی و فرامرز دعایی بزرگ شده‌ام، بسیار تلخ و اندوه‌بار بود. اما مگر تنها صدا نیست که می‌ماند؟ و در صدای او سوز و ساز خاطره‌های یک قرن از بهشت گیلان نهفته؛ از سر بریده‌ی میرزا تا دل‌تنگی‌های چوپان جوان و شیدایی که تنگ غروب و در دل مه برای محبوبش با آوای غم‌ناک نی می‌خواند.

یادش گرامی.

مجید بی بی‌بی

کیومرث پوراحمد با مجید خاطره‌های تلخِ حسرت و فقر، در تشییع پیکر بی‌بی. به یاد آن جمعه‌‌های سیاه و غم شیرین‌‌شان. به قول هوشنگ گلمکانی که عاشق بی‌بی بود: خاطره را دریاب!

در آغاز سال ۱۳۹۱

این بار هم به بهانه‌ی بهار، و چند خطی به رسم هر سال…

یک نگاه سرسری به سال گذشته می‌اندازم: این که نشد، آن یکی هم نشد که بشود، این آخری هم که خدا کند بشود…

وقت سال نو باید از خوبی‌ها گفت. من هم سعی خودم را می‌کنم: ببین چه زیباست… زیباست وقتی کنار عزیزانت هستی. وقتی سعی می‌کنی حتی شده الکی لبخند بزنی. وقتی بخشی از کینه‌ و کدورت را وقت سال نو دور می‌اندازی. حتی همین چیزهای زورکی هم برای زنده ماندن روان آدمیزاد غنیمت‌اند.

امیدوارم سال پیش رو سال بهتری برای همه‌مان باشد و هر کدام به بخشی از خواسته‌های‌مان برسیم. و امیدوارم در سال آینده همراهان این روزنوشت حضوری ملموس‌تر و بیش‌تر از قبل داشته باشند. از آغاز هم غرض، مکالمه بود نه تک‌گویی.

اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد/ گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد… (مولانا)

آمدن بهار و سال نو مبارک.

تعطیلات خوش بگذرد. به زور هم شده خوش بگذرانیدش که عمر کوتاه است.

پی‌نوشت: مجموعه مطالب نوروزی آدم‌‌برفی‌ها را از دست ندهید. دوستان عزیزم زحمت بسیاری کشیده‌اند.  www.adambarfiha.com

باز نشر: مادر

فقط شش سالم بود. دقیقا یادم هست که توی دستشویی نشسته بودم که یک‌دفعه احساس کردم از اسم خودم متنفرم. بیرون که رفتم با شور و شوق به سمت مادرم رفتم و گفتم «مامان من از اسم رضا بدم میاد. می‌خوام اسمم عوض بشه. »گفت «چی بذاریم مثلا؟» گفتم «نیما. من از اسم نیما خوشم میاد.» گفت «باشه از این به بعد بهت می‌گیم نیما.» و بعد گفت: «آقا نیما»! حالم از خودم به‌هم خورد. فقط آهنگ نام «رضا» با صدای مادر شیرین و دل‌نشین بود.

هفت سالم بود. کلاس اول بودم. مادرم آمده بود مدرسه دنبالم. در حالی که کیفم را توی هوا تاب می‌دادم خواب عجیب شب قبل را برایش تعریف کردم: «خواب دیدم با هم رفته بودیم به یه شیرینی‌فروشی. تو داشتی خرید می‌کردی یهو دیدم که یکی که کاملا شبیه توئه بیرون واستاده و میگه رضا بیا بریم. من با تعجب رفتم طرفش و بعد برگشتم به تو نگاه کردم. هر دوتاتون عین هم بودین. اونی که بیرون واستاده بود می‌گفت بیا اونی که اون تو هست مادرت نیست. من مادر واقعی‌ت هستم.». مادرم با لبخند گفت: «آره. می‌خوام یه رازی رو بهت بگم. من مادر واقعی‌ت نیستم.» با وحشت تمام شروع به جیغ زدن کردم. مادرم دنبالم دوید و مرا سخت در بغل گرفت و گفت: «آروم باش رضا.. شوخی کردم.»

شاید هشت سالم بود روزی که از مادرم پرسیدم: «مامان شما منو از سر راه پیدا کردین؟ راستشو بگو. من بچه پرورشگاهی هستم؟» مادرم با خنده گفت: «البته که نه. تو عزیز‌ترین بچه‌ی من هستی.» دروغ می‌گفت.

بیست و دو سالم بود. گفتم عاشق شده‌ام مادر… و او عشق را نمی‌شناخت.

سی سالم است. از کنار مهدکودک‌‌ها و پارک‌‌ها که رد می‌شوم با حسرت به بچه‌‌هایی نگاه می‌کنم که با شور و شوق دست مادرشان را گرفته‌اند. می‌توانستم بچه‌ای به این سن داشته باشم  و با شور و شوق به قربانش بروم. ولی نه. من تنهایی و اندوه خود را در کالبد یک موجود معصوم دیگر تکثیر نخواهم کرد. دیگر بس است.

باز نشر: کاظم تی‌تاپی

کاظم تی‌تاپی هم‌کلاس سال دوم دبستانم بود… و اما دلیل تی‌تاپی نامیدنش: روزی ما بچه‌های کلاس به جشن تولد نستوه، یکی از بچه مایه‌دارهای کلاس، دعوت شده بودیم. هرکدام هدیه‌ای خریدیم و به تولد رفتیم. کاظم را پدرش با موتور گازی آبی‌رنگش آورد و آمدنش هم‌زمان بود با رسیدن من به آن‌جا. وقت رفتن، پدرش یک تی‌تاپ به کاظم داد و او آن را در جیب کاپشنش گذاشت. وقت باز کردن کادو‌ها شد. با هر کادو همان شعرهای مزخرف را تکرار می‌کردیم: «دست شما درد نکنه. چرا زحمت کشیدین …» نوبت کاظم شد. کاظم چیزی جز تی‌تاپ نداشت. آن را به نستوه داد. بچه‌‌ها همه یک‌صدا فریاد زدند: کاظم تی‌تاپی! هو هو! کاظم تی‌تاپی! هو هو!

کاظم از زور خجالت داشت می‌ترکید. ناگهان رفت روی بالکن خانه‌‌ی نستوه، روی نرده ایستاد و از آن‌جا پرید توی حیاط؛ از ارتفاع تقریبا چهار متری. ما همه وحشت زده دویدیم توی حیاط. کاظم سرحال و قبراق در حال خندیدن بود. گفت: خوش‌تون اومد؟ دوباره از پله‌‌ها رفت بالا و روی نرده ایستاد و دوباره پرید. همه یک‌صدا فریاد زدند: کاظم تی‌تاپی! هو هو! کاظم تی‌تاپی! هو هو!…

آن روز داشتم برای کاظم گریه می‌کردم ـ مثل همین حالا که این‌‌ها را می‌نویسم ـ ولی نمی‌دانستم روزی به سرنوشت کاظم دچار خواهم شد. وقتی باید برای اثبات خودم از بلندی‌های مهیب بپرم و ژانگولر کنم و زندگی را کف دست بگذارم. من آماده‌ی پریدن‌ام رفقا!

بی‌خوابی

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی… چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی…

دلم یک خواب خوب می‌خواهد. از آن‌ها که بخوابی و … بی‌خیال. از یک جایی زندگی پیچید و من نپیچیدم… خسته‌ام از این همه آدم خوش‌حال. دلم یک خواب خوب می‌خواهد. از آن خواب‌ها که خواب نبینی عزیزی را در قبر گذاشته‌ای و چشم باز کنی نفس‌نفس‌زنان و توی تاریکی اتاق گریه کنی… از یک جایی پیچانده شدم… خسته‌ام. خسته. وقتی شرافت و مردانگی و عزت در چیزی است که توی جیب‌های خالی‌ام هرگز نداشته‌ام. همین امروز. همین جا. خسته‌ام. خسته.  کاش می‌فهمیدی. 

نامه‌ی سرگشاده به علیرضا سجادپور که حرف‌های قشنگ می‌زند

(برای بزرگ دیدن کلیک کنید)

موسی: مرثیه‌ی یک رویا

بعد از چند ماه وقت‌کشی و وعده و وعید بالاخره حکم توقیف نهایی فیلم‌نامه‌ی «موسی» صادر شد و خیال من و امیررضا راحت.

حالا غم نان به کنار. با این خفقان چه کنیم؟ این است اقناع و جذب حداکثری؟ شوخی نکنید برادران… و بعد در مصاحبه‌های مطبوعاتی و برنامه‌های تلویزیونی ژست بزرگ‌منشی می‌گیرید و بارها اعلام کرده‌اید که هیچ فیلمی در ایران توقیف نیست و هیچ فیلم‌نامه‌ای توقیف نیست و از این جور حرف‌های قشنگ. خودتان حال‌تان بد نمی‌شود از این همه حرف قشنگ؟

ممنون که ما را ارشاد فرمودید. فکر می‌کردیم هنوز قلم شرافتی دارد. غلط می‌کردیم. اما شاید خدایی هم در این حوالی باشد. فقط شاید.

بگذار این فیلم ساخته نشود. موسی هم‌چنان در زندان بماند. حبس ابد. بی عفو. بی ملاقاتی. چه باک. تازه این که فقط شخصیت یک داستان است…

ما که ناخوشیم. روزگار شما برادران خوش باد.

پی‌نوشت: فیلم‌نامه‌ی موسی را به‌زودی برای همگان منتشر خواهیم کرد تا بخوانند و قضاوت کنند بر سینمای ایران چه می‌رود. شاید مثل ما افسوس بخورند بر فیلم جانانه‌ای که آخرش نگذاشتید ساخته شود.