میان ماندن و رفتن

شهره آغداشلو در مصاحبه‌ای با بی‌بی‌سی همسر سابقش آیدین آغداشلو را در قبال انقلاب ۵۷ متهم به بزدلی و بی‌غیرتی می‌کند. شاهین نجفی در ترانه‌ای از آیدین آغداشلو به عنوان نمادی از هنرمند منزوی و گم‌شده در انبوه جمعیت یاد می‌کند. و نزدیک به یک دهه قبل مانی حقیقی مستند «ماندن» را درباره‌ی ماندن و نرفتن هنرمندی مثل آیدین ساخت. از بی‌غیرتی تا انزوا و پایمردی راه درازی است. قضاوت کار دشواری است. امروز بسیارانی رفته‌اند و خیلی‌ها هم مانده‌اند. فردا تاریخ بر شجاعت آن‌ها که ترک وطن کرده‌اند گواهی خواهد داد یا آن‌ها که مانده‌اند و در این وانفسا در این خاک نفس می‌کشند و تلاش می‌کنند؟

سر یک ساعت مشخص

آدمی را فرض کنید که به دقت و نظم و دیسیپلین شهرت دارد. هر روز سر ساعت مشخصی از خواب بیدار می‌شود، لب پنجره می‌رود، سرش را بیرون می‌برد و اکسیژن می‌گیرد. سر ساعت مشخصی از خانه بیرون می‌زند. پس از پایان وقت اداری سر ساعت مشخصی به کافه‌ای خاص می‌رود. سر ساعت مشخصی به خانه می‌رسد و…

دوست داشتید جای او باشید تا دیگران از شما به عنوان یک انسان منظم و محترم یاد کنند؟ از حقارت تکرار و روزمرگی که بگذریم، در دل یک قصه‌ی جنایی، این آدم هالوترین (و هلوترین) سوژه برای بازی دادن و آسان‌ترین مورد برای کشتن است. هر ساعت مشخص، هر کنش تکراری، دلالتی است بر آسیب‌پذیری و دریچه‌ای است به سوی مرگ. به‌تان برنخورد. صحبت از یک قصه‌ی جنایی است.

دکتر شیردل استاد خون‌شناسی (هماتولوژی) بیمارستان قائم مشهد به بداخلاقی شهره بود. اما معمولا قضاوت آدم‌ها درباره‌ی آدم‌های خاص و خودسر نادرست و مغرضانه است. این بار هم جز این نبود. روزی که در میانه‌ی تدریس فراغتی حاصل شده بود، استاد رو کرد به ما چند کارآموز (استیجر) و گفت: «دو توصیه برای شما جوان‌ها دارم. من در زندگی از هر دو خیر دیده‌ام. یک: نظم ذهنی را هرگز از یاد نبرید. همیشه اول و آخر کاری را که در دست دارید بدانید. و دومین نصیحت: هرگز به یک انسان قابل‌پیش‌بینی تبدیل نشوید. نگذارید دیگران بتوانند کنش یا واکنش بعدی‌تان را حدس بزنند. در این صورت خیلی راحت بازی می‌خورید. خیلی راحت می‌توانند برای شکستن شما وارد عمل شوند. عواطف و احساسات‌تان را به بازی بگیرند. درست لحظه‌ای که از شما انتظار یک واکنش عصبی دارند تا بعدا از آن دست‌مایه بسازند، شما باید خونسرد باشید و… .» کلام استاد در ذهنم حک شده، جزئی از خط مشی زندگی‌ام است. بازی با یک ذهن پیچیده‌ی به‌ظاهر ساده، کار آسانی نیست. خطرناک است.

بله، زندگی ساده‌تر از آن است که فکرش را می‌کنیم. اما هرچه‌قدر هم راننده‌ی خوب و قانون‌مندی باشی آدم خسته یا دیوانه‌ای از راه می‌رسد که خودش را جلوی ماشینت بیندازد یا راننده‌ای از روبه‌رو یا بغل خواهد آمد که بمالد یا بکوبد و خسارت مالی و جانی برایت به بار بیاورد.

زندگی دشوارتر از آن است که فکرش را می‌کنیم. چون بخش مهمی از آن به تعامل اجباری با دیگران می‌گذرد. انفکاک از نهادهای اجتماعی عملاً ناممکن است. همه باید به مدرسه برویم و در آن با دنیایی از زشتی‌ها روبه‌رو شویم. همه مجبوریم روزی سری به پاسگاه، بیمارستان، دادگاه و… بزنیم. همه باید برای یک لقمه نان بار یک وظیفه را بر دوش بکشیم. یک لقمه نان سالم درآوردن (بدون زیرپای دیگران را خالی کردن، بدون دزدیدن، بدون کم‌کاری) کار بسیار دشواری است.

زندگی در محیطی سرشار از کوته‌نظری و کج‌فهمی، رسم ناخوشایند و دشواری است. ما ناگزیریم به همه چیز شک کنیم. نگاه مسیحایی آن کسی را عشق است که خودش مهم‌ترین دلیل بدگمانی و بدبینی دیگران است. خودش نمی‌داند. من که می‌دانم. خودم نمی‌‌دانم. دیگران که می‌دانند.

آیا انسان‌ها برابرند؟

 

بال‌های نامساوی کلاغ

طناب هیچکاک در بازنگری امروزی جز ویژگی‌اش در برداشت‌های بلند، کارکرد مهم‌تری هم دارد. انگاره‌ی ناهم‌سان بودن ارزش انسان‌ها و وجود انواع برتر و پست‌تر، یکی از اساسی‌ترین مناقشه‌ها در حوزه‌ی اندیشه است. روی کاغذ و در چارچوبی کاملا فریب‌آمیز، انسان‌ها برابرند. مذاهب این را می‌گویند. جلوه‌های مدنیت همین را با تکیه بر مفهوم دموکراسی بیان می‌کنند. گرایش‌های کمونیستی هم با هیاهوی‌ بسیار به نحوی دیگر مؤید همین انگاره‌اند؛ اما اساساً با به رسمیت شناختن مفهوم «کارگر» و تلاش برای احقاق حقوق او شکل می‌گیرند. کار مفهومی انتزاعی نیست؛ دو سویه دارد: کارفرما، کارگر. از این گذشته، کمونیسم با مفهوم دولت پیوند دارد، و دولت‌مرد و شهروند عادی، ساده‌ترین تقسیم‌بندی ممکن برای نابرابر کردن شأن و جایگاه انسان‌هاست. به همین سادگی.

اما در مقام عمل، در هیچ‌کدام از مذاهب و مکاتب فکری، انسان‌ها برابر نیستند. برابر بودن انسان‌ها کم‌ترین اساس منطقی ندارد. اگر به روش مرسوم و پوسیده قیاس پدیده‌ها با کیفیت‌شان در آغاز خلقت رو بیاوریم باز هم انسان‌ها از نظر قوای جسمی و جنسی با هم برابر نبوده‌اند. انسان درنهایت، حیوان سخنوری است که مغزش نسبت به دیگر حیوانات تکامل‌یافته‌تر است و قابلیت بیش‌تری برای دستکاری در هستی دارد. قانون تنازع بقا، دربرگیرنده همه‌ی حیوان‌هاست و لاجرم انسان را هم در برمی‌گیرد. در این بستر، حق با کسی است که زورش بیش‌تر است یا قوای عقلانی نیرومندتری دارد که می‌تواند کاستی‌های جسمانی‌اش را جبران کند.

هم‌زیستی متمدمانه انسان‌ها، شکل دگردیسه جنگ برای تنازع بقاست. کسی نیست که نداند در شرایط بحرانی آدم‌ها چه‌طور به همان سرشت کهن خود بازمی‌گردند. بقالی که جنس قاچاق خرید دو ماه قبلش (مثلا سیگار) را به محض اطلاع از بالا رفتن قیمت به قیمت امروز می‌فروشد، وقتی مثلا به هر دلیلی آب شهر برای مدتی طولانی قطع شود، آب معدنی‌های موجود در مغازه را به قیمت خون پدرش خواهد فروخت.

اما… آدم‌ها در «مذهب» هم برابر نیستند؛ پیشوایان و مبلغان مذهبی همواره جایگاهی بسیار بسیار فراتر از پیروان مذاهب داشته‌اند. «دموکراسی» هم آرمانی است در عمل ناممکن؛ که حزب را به عنوان نماینده‌ی توده‌ها معرفی می‌‌کند. در کشوری به گستردگی حیرت‌انگیز ایالات متحده، که خود را مهد آزادی می‌داند، چارچوب انتخاب در عمل محدود به دو گزینه ناگزیر است؛ یک سو دمکرات‌ها هستند با رویکردی لیبرالیستی به مذهب و اخلاق و معتقد به اقتصاد بسته و دولتی، و سوی دیگر جمهوریخواهان هستند با نگاه کم‌وبیش بنیادگرایانه به مذهب و اخلاق، و معتقد به بازار آزاد و اقتصاد رقابتی. حد واسط این‌ها یا بیرون از بازه این دو اندیشه، گویی هیچ راه جای‌گزینی نیست. می‌دانیم که هست اما…

همه‌ی این‌ها را نوشتم تا به به پرسشی برسم که مدت‌هاست ذهنم را مشغول کرده: ابراهیم تاتلیسیس و سعید حجاریان که گلوله توی مغزشان خالی شد و از بدشانسی ضارب یا ضاربان، فی‌الفور به دیار ابدیت/عدم روانه نشدند، اگر یک شهروند عادی بودند آیا زنده می‌ماندند؟ به عنوان یک پزشک و تجربه‌ام از اورژانس برای‌تان بگویم: حتی رویکرد به آدم‌های عادی جامعه (آن‌ها که ارتباط مستقیمی به ساختار قدرت ندارند) در اورژانس یک شهر کوچک هم یکسان نیست.

آگاهی به این واقعیت که انسان‌ها چه به شکل ذاتی و چه در بستر گرفت‌وگیرهای زندگی اجتماعی برابر نیستند، رانه‌ی موثری برای رسیدن به آرامش خاطر و دوری از خودخوری و عقده‌سازی است. انسان‌ها نه از نظر هوش، نه از نظر قدرت جسمانی و مهارت بدنی، نه از نظر قوای جنسی، نه از نظر واکنش به محرک‌های بیرونی و… یکسان نیستند. ژنتیک مولکولی عامل بنیادین تفاوت انسان‌هاست. اما ژنتیک اجتماعی هم در مرحله‌ی بعد تأثیری قاطع بر سیر زندگی انسان‌ها دارد. دخترها همیشه «اگر بخواهند» می‌توانند با تکیه بر زیبایی چهره و جسم‌شان خود را از جهنم منزل پدری به جایی بهتر در خانه‌ی مردی دیگر (جای‌گزین پدر) پرتاب کنند. این واقعیت وجودی زن است و انکارش مذبوحانه‌ترین کار جهان است. تجربه نشان می‌دهد که معنی آن «اگر بخواهند» یعنی این‌‌که «اغلب می‌خواهند.» اما در این روزگار بسیار به‌ندرت پسری می‌تواند از زیر بار نکبت و فقر موروثی پدرش جان به در ببرد و یک زندگی سراسر متفاوت را تجربه کند. استثناهایی که در حوزه‌های مختلف دانش و ورزش و هنر و… می‌بینیم از منظر ریاضی و منطق قابل‌چشم‌پوشی هستند چون یک عدد ناچیز تقسیم بر بی‌نهایت مساوی صفر است و نیازی به اتلاف وقت برای تقریب و اعشار ندارد. اما فریب بزرگی در کار است: همین استثناهای به‌شدت قاعده‌گریز دستاویز مناسبی برای حکومت‌ها هستند تا آن‌ها را به عنوان نمونه‌های آرمانی برای تسکین و دلخوشی توده‌ی فلک‌زده در تریبون‌های عمومی و رسانه‌ها مطرح کنند. بازی از این قرار است: هر مخاطبی باید فرض کند که خودش بالقوه یکی از آن نمونه‌های جان‌به‌دربرده است. این‌گونه است که قصه‌ی پریان، تکثیر می‌شود. اما قصه‌ی پریان فقط قصه است. مثل لاتاری است: شما هم یکی از برنده‌های خوش‌بخت ما باشید. و این خوش‌بختی آن‌قدر خوب است که به یک عمر انتظار می‌ارزد. (مهم این است که عمرت بگذرد و مثل یک بچه‌ی خوب بمیری بی‌آن‌که دردسری برای کسی ساخته باشی.)

با این همه می‌خواهید راز موفقیت آن استثناها را بدانید؟ این موفقیت نه صرفاً به میزان تلاش‌شان بستگی دارد و به نه به هوش و درایت‌شان. پرتلاش‌تر و باهوش‌تر از این‌ها در حجم سترگ تاریخ زیاد تلف شده‌اند. آن‌ها شانس آورده‌اند. یا به تعبیر برخی دیگر، هستی گوشه‌ی چشمی به آن‌ها داشته؛ در آفرینش‌شان مرحمتی بوده. انسان‌ها برابر نیستند. نه در نسبت‌شان با خودشان و نه در نسبت‌شان با هستی. اگر این را بدانیم راحت‌تر می‌توانیم زندگی کنیم. البته این تفکر خطرناکی است چون می‌تواند به انفعال محض منجر شود. اما آدم اگر آدم باشد دستش را روی زانو می‌‌گذارد، برمی‌خیزد و حقش را می‌گیرد.

سناریوی یک فیلم کلیشه‌ای

در آغاز، فیلم‌ها از واقعیت الهام می‌گرفتند اما با گذشت زمان این رابطه به شکلی اعجاب‌برانگیز وارونه شد. فیلم‌ها با فیگورها و کنش‌های اغراق‌شده‌شان، الگوهای استیلیزه‌ای برای زندگی ارائه دادند. اما از این هم فراتر، حالا بسیاری از رخدادها گویی بر اساس فیلم‌های خیلی دم‌دستی شکل گرفته‌اند و کار به جایی رسیده که از فرط آشکارگی، کسی نیازی برای درنگ، و شرح این وضعیت نمی‌بیند. ماجرای مضحکی که بر استراس‌کان گذشت و مهم‌ترین رقیب سارکوزی به شکلی بسیار کودکانه از شانس رسیدن به کرسی ریاست‌جمهوری فرانسه محروم شد؛ و دستاویز غریب و به‌راستی مبتذلی که برای تحت فشار قرار دادن و دستگیری جولیان آسانژ (بنیان‌گذار ویکی‌لیکس) تدارک دیده شد، دو نمونه‌ی شاخص و شواهدی بر وضعیت کودکانه‌ی سیاست در این روزگارند.

ماجرای انتشار آنونس فیلمی با موضوع توهین به پیامبر اسلام، هم به گمان من در چارچوب همین استراتژی سناریوسازی می‌گنجد. نتیجه‌ی بلافصل انتشار این فیلم ابلهانه، واکنش خشم‌آگین معترضان مسلمان و دیگری کشته شدن سفیر آمریکا در لیبی بود. در این‌که اساساً معترضان لیبیایی سطح دسترسی‌شان به اینترنت چه‌قدر است و آیا خود این فیلم را دیده‌اند تردید جدی وجود دارد. اما اگر منفعتی ایجاب کند آیا چنین فیلمی به طرز گسترده منتشر نخواهد شد؟ به نظر شما این وضعیت در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به نفع رییس‌جمهور فعلی آن کشور است یا به سود جناح رقیب؟

حسین اوباما خود زاییده‌ی یکی از همین سناریوهاست. هالیوود پیش‌تر هم در فیلم‌های مطرح و اسکاری، چون کشتن مرغ مقلد و در گرمای شب و… سناریوهایی برای تهییج حس انسان‌دوستی و دفاع از سیاه‌پوستان ترتیب داده و این کار را خیلی خوب بلد است. اوباما محصول نیاز مطلق و مبرم ایالات متحده برای زدودن ننگ جرج بوش پسر، رهایی از بار سنگین لشگرکشی به خاورمیانه، و احیای چهره‌ای انسان‌دوستانه بود و مرور آن مقطع زمانی هم نشان می‌دهد که جز ساکنان ینگه دنیا، بسیارانی از مردمان دیگر سرزمین‌ها هم گرفتار افسون این قصه‌ی انسان‌دوستانه شدند.

ناخودآگاه جمعی، نمی‌تواند از نشانگان رنگین‌پوست بودن متأثر نباشد و در عین حال، خرد جمعی تمام تلاش‌اش را برای عادی نشان دادن شرایط به خرج می‌دهد؛ هم‌چنان که مثلاً در مواجهه با بازی‌های پارالیمپیک همه سعی می‌کنند بدون بروز نشانه‌های ترحم و دل‌سوزی (که گاهی با تماشای کسی که نه دست دارد و نه پا به نوعی وحشت هم می‌رسد) بر وجه «اراده»‌ی ورزشکاران معلول تأکید کنند و آن‌ها را به عنوان الگو به فرزندان یا آدم‌های ناامید و ناکام دوروبر خود معرفی کنند.

سیاه‌پوست بودن، بی هر واسطه‌ای یادآور برخی ویژگی‌ها برای حافظه و خرد جمعی است. وجه مظلومانه‌ی دیرینه‌ی برده‌گی، در کنار تصوری از قوای جسمی و جنسی بالا، آمار بالای بزهکاری و جنایت، و تصویری از کودکان گرسنه و مردم قحطی‌زده‌ی آفریقا شمایل کلی نژاد سیاه را شکل داده است. گویی در میان سیاه‌ها آدمی که نه بزهکار باشد، نه گرسنه، نه برده، و نه سوپرمن وجود ندارد. و کیست که نداند چه نازنینانی از همین سیاه‌پوست‌ها در خاطره‌ی هنر و تاریخ و ورزش و… جای گرفته‌اند: از لویی آرمسترانگ تا مارتین لوتر، از سیدنی پواتیه تا سرنا ویلیامز.

اما تصویر دونده‌ی برهنه‌پای آفریقایی، در ماراتون و دوی استقامت، بیش از هستی ذاتی‌اش، کارکردی مشخص دارد. هدف غایی به‌کارگیرندگان و مروجان چنین تصویری به اندیشه واداشتن مخاطب و تکان دادن وجدان اوست. پدیده‌ی اوباما دقیقا از همین نقطه شکل گرفت. دموکرات‌ها خیلی زود نام میانی حسین را از تبلیغات‌شان حذف کردند چون به موج اسلام‌ستیزانه‌ای که پس از یازده سپتامبر در کشورشان شکل گرفته بود و حالا دوباره داشت سر به جنبش می‌گذاشت آگاه بودند. از آن تاریخ تا به امروز حتی یک بار هم این نام میانی به هیچ مناسبتی به کار نرفته حتی به صورت حرف مخفف H (باراک اچ. اوباما؛ متناظر به جرج دبلیو. بوش. راستی چند نفر از شما می‌دانید که این دبلیو مخفف چه کلمه‌ای است؟) که در هرحال این شیوه از نام‌گذاری مخفف در آن سرزمین بسیار رایج است. این‌جا جایی برای تحفیف حرف هم نبود. اسلام آن بار مظلومیت سیاه‌پوست بودن را در نظر مردم آمریکا نداشت چون آن‌ها حوادث تروریستی را به پای اسلام می‌نوشتند. توقع بیجایی است که مردمی که شناخت درستی از جغرافیای جهان ندارند و مثلا هنوز نمی‌دانند ایران کجاست و ترکیه کجا و … شناخت درستی از دین اسلام و نحله‌های فکری آن داشته باشند. آن‌ها بر اساس یک حس میهن‌دوستانه موظف بودند در برابر آن حمله‌های مرگبار، کلیت اسلام را محکوم کنند.

اما سیاه‌پوست بودن اوباما سویه‌های دیگری هم داشت. مثلاً برخی سایت‌های هرزه‌نگار مخالف دموکرات‌ها با اشاره به سیاه‌پوست بودن اوباما و با نشان دادن تصاویری از مردان عور سیاه‌پوست، (به تعبیر خود) درباره‌ی خطر این نیروی مهاجم و «زمخت» هشدار دادند. در نگاه آن‌ها اوباما نماد نیروی تجاوزگری بود که هشت سال مردم آمریکا را به اخیه خواهد کشید.

واقعیت این است که سازوکار انتخاباتی آن کشور آن‌چنان بر حزب متکی است که رویکردهای نژادی نمی‌تواند تأثیر معناداری بر نتیجه‌ی نهایی بگذارد. سهل است که خود را فریب دهیم که سیاه‌پوست‌های کاتولیک طرفدار نئوکان‌ها، رأی خود را بر اساس هم‌بستگی نژادی به نام اوباما به صندوق انداخته‌اند. هم‌چنان که رأی سیاه‌پوست‌های طرفدار آزادی‌های اجتماعی به اوباما دلیلی جز گرایش نژادی داشته. پیروز انتخابات حزب دموکرات بود و نه اوباما. دموکرات‌ها علیه گفتمان جنگ بودند. وضعیت فرسایشی جنگ و بحران اقتصادی که دقیقا حول و حوش انتخابات پیش آمد (و میخ آخر بر تابوت سیاست‌های بوش و جمهوریخواهان شد) رأی ناظران خاموش را به سوی لیبرال‌ها سوق داد. در این میان، کارکرد اوباما بیش‌تر در عرصه‌ی جهانی بود. او دستاویز خوبی برای تلطیف چهره‌ی آمریکا و منادی هم‌بستگی نژادها و به تبع آن ملت‌ها بود.

اوباما هم در پی‌گیری این نمایش تا حد امکان کوشید. او در همان روزهای آغازین حضورش در کاخ سفید در اقدامی نمایشی و مضحک که در راستای همان پروپاگاندای «تغییر» بود جلوی دوربین‌ها فرمان انحلال زندان گوانتانامو را امضا کرد. و البته حالا می‌دانیم که این امر چه‌قدر محقق شد؛ هم‌چنان که وعده‌های مکررش به خروج کامل نیروهای ایالات متحده از سرزمین‌های خاورمیانه به جوکی بی‌مزه بدل شده است. (اما هیچ جوکی به پای قصه‌ی مرگ بن‌لادن نمی‌رسد؛ که خود نوشته‌ای مستقل می طلبد.)

در چارچوب نگاه حاکم بر این نوشته، اوباما (مانند هر رییس‌جمهور دیگر ایالات متحده) چیزی جز یک تابلوی اعلانات برای نمایش سیاست‌های پشت‌پرده نیست. و این اصطلاح نخ‌نمای «پشت‌ پرده» (پرده‌ای که اصلاً نخ‌نما نیست و از فرط نفوذناپذیری تنها می‌توان چیستی آن سوی دیگرش را حدس زد و به کار گمانه‌زنی نشست) در مورد ایالات متحده به شکلی غریب صدق می‌کند؛ هیچ چیز آن‌جور ساده که به نظر می‌آید نیست و در عین حال هیچ‌چیز آن‌قدرها پیچیده نیست که رمزگشایی‌اش «ناممکن» باشد.

در چنین بستری، اشتباه بزرگی است که هم‌زمانی رونمایی از فیلم ضداسلامی با یازده سپتامبر را برهانی آشکار و کافی برای توجیه وضعیت بحرانی فعلی ببینیم. هنوز زمان زیادی از تعطیلی ناگهانی سفارت کانادا در تهران نگذشته. و حتما در خبرها خوانده‌اید که وزیر امور خارجه‌ی کانادا در میان این در و آن در زدنش برای توجیه‌تراشی، یکی از دلایل این امر را عدم امنیت جانی کارکنان سفارتش عنوان کرده بود. این پیش‌گویی (!) و انتخابات پیش رو را (به همراه بحران سوریه که سرانجامش قابل‌پیش‌بینی است اما تعویقش باز هم بخشی از یک سناریوی دیگر است) که کنار هم بگذاریم تصویری نه‌چندان مبهم به دست می‌آید…

برنامه‌ریزی و دوراندیشی؟!

یک

مروری بر واکنش‌ها به زلزله‌ی اخیر آذربایجان مثل مرور سریع وضعیت آشفته‌ی فرهنگی اجتماعی ایران امروز است: از واکنش‌های تاخیری که نشان از ضعف در تصمیم‌گیری دارد تا رفتارهای فرصت‌طلبانه از جانب این سو و آن سو و آن دیگرسو که از هر جو هیجانی‌عاطفی برای ماهیگیری از آب گل‌آلود استفاده می‌کنند، و بالاخره مهم‌تر از همه اصل مساله است که در این کشاکش مغفول می‌ماند و با فروکش کردن تب داغ انسان‌دوستی، آسیب‌دیدگان می‌مانند و خاطره‌ای تلخ و وضعیتی هم‌چنان نابسامان. این‌ وضعیت ناگزیر هر کشوری است که روزمره اداره می‌شود و برنامه‌ریزی‌ کلان و دورنگرانه در آن جز در شعار جایگاهی ندارد و بدتر از همه، هیچ رخدادی درسی برای آینده‌ نیست. 

دو

ناکامی مطلق کاروان‌های ورزشی ایران در اعزام یا نتیجه‌گیری ورزش‌های گروهی به/در المپیک یا حتی توفیق در رشته‌های پایه‌ای، نشانه‌ای از عدم توسعه‌ی مدیریت نیروی انسانی و تکیه صرف بر زورآزمایی و پهلوان‌منشی و دلاوری است. این روحیه البته ریشه‌ای تاریخی و فرهنگی دارد و در بسیاری از عرصه‌ها آشکار است. رتبه‌ی هفدهم ایران در جدول مدال‌های المپیک شاید برای عده‌ای کارکرد تبلیغاتی داشته باشد، اما خودفریبی بزرگی است که مثلا موفقیت کشتی فرنگی را دستاویزی برای موفق جلوه دادن اوضاع ورزش کشور کنیم؛ که بی‌تعارف فاجعه‌آمیز و سرشار از سوءمدیریت است. المپیک معیار و محک خوبی برای بررسی میزان دورنگری و برنامه‌ریزی بلندمدت کشورهاست. العاقل فی الاشاره. شاید هم واقعا توان ایران و ایرانی در ورزش همین‌قدر باشد، اگر این وضعیت را نمی‌شود تغییر داد دست‌کم می‌شود از هارت و پورت‌ها کم کرد.

—————–

پی‌نوشت:

مجموعه داستان کوتاه «کابوس‌های فرامدرن» (نشر مرکز، ۱۳۹۱) نوشته‌ی این‌جانب را می‌توانید به روشی که در ستون سمت راست همین صفحه آمده، تهیه بفرمایید.

خیانت و جنسیت در روشنفکری ایرانی

از شما چه پنهان خسته شده‌ام از این همه شعر عاشقانه که روی در و دیوار مجازی می‌بینم. طرف با چهل سال سن و سبیل چخماقی و سر طاس چنان رقیق و کودکانه (و صدالبته ناشیانه) در وصف نیاز مبرمش به جنس مخالف شعر می‌گوید که آدم دوست دارد بالا بیاورد. راستش از یک جایی هر چه‌قدر هم تلاش کنی و هرچه‌قدر جمله‌ها را بپیچانی که معنای عمیقی بگیرند، بیش‌تر در منجلاب فرو می‌روی. عادت کرده‌ایم با گنده‌گویی، بر این میل و غریزه‌ی حیوانی مُهر «عاشقانه» بزنیم. و تجربه هم نشان می‌دهد که این رمانتیک‌بازی حقیرانه، راه خوبی برای مخ زدن و شکار یک طعمه‌ی تازه است. 

بخش مهمی از ادبیات‌مان حاصل همین سوءتفاهم است. در حالی که بسیاری از تراژدی‌ها و روایت‌های کلان فرهنگ غرب امر جنـسی را در حد یک پیرنگ فرعی نگه داشته‌اند، در ادبیات ما این کشش غریزی بنیان و شالوده‌ی اغلب تراژدی‌هاست. و البته عادت کرده‌ایم با تعبیرهای «معنوی» و «عرفانی» میل جنـسی را لاپوشانی کنیم.

و تراژدی واقعی از همین نقطه آغاز می‌شود: شاعر انسان مغبونی است که در نبرد برای تصاحب جنس مخالف به هر دلیلی شکست خورده؛ اغلب به دلیل ویژگی‌‌های ظاهری. و همین را تسری بدهید به بخش مهمی از «روشنفکری ایرانی» که بر پایه‌ی حقارت، ناتوانی، و خودارضایی شکل می‌گیرد. به شعرهای شاعران جوان و شوریده‌ی این سال‌ها که داعیه‌ی «آنارشی» و «اعتراض» دارند توجه کنیم: خیانت و خودارضایی دو عنصر اساسی جهان‌بینی آن‌هاست و هردوی این‌ها محصول ناتوانی در تصاحب یا حفظ محبوب‌اند.

وقتی هنرمند بتواند خود را از بدوی‌ترین و حیوانی‌ترین نیازها برهاند؛ خواه غم نان باشد، خواه عطش رابطه‌.، افق‌های تازه‌تری را پیش رو خواهد دید. و دیگر  چنته‌ی ادبیات و هنر این همه خالی از پرسش‌های بنیادین نخواهد بود: انسان، هستی، خدا، مرگ، آزادی، ابدیت و…

و این‌چنین است که اندیشه در شرمگاه و هنر در لگن خاصره اتراق می‌کند.

روزی روزگاری فوتبال

این نوشته پیش‌تر در هفته‌نامه‌ی «سروش» منتشر شده است

بگذارید این یادداشت را با نقل‌قولی از اریک کانتونا فوتبالیست نام‌دار و جنجالی فرانسوی آغاز کنم که در بخشی از کتاب روزی روزگاری فوتبال (نوشته‌ی حمیدرضا صدر) آمده: «هیچ‌گاه، نه امروز و نه فردا، تفاوتی بین پاس پله به کارلوس آلبرتو در دیدار نهایی جام جهانی ۱۹۷۰ و قصیده‌های شاعرانه‌ی آرتور رمبو نیافته‌ام.» نگاه به فوتبال به مثابه هنر در میان دوستداران شیدا و شوریده‌ی این ورزش/ صنعت عظیم طرفداران پرشماری دارد. هرچند فوتبال کارکردی فراتر از ورزش و تندرستی دارد و سال‌هاست به دلیل امکان حضور چند ده هزار تماشاچی در ورزشگاه و قدرت تسخیر شبکه‌های تلویزیونی و جذب آگهی، به یک صنعت سرگرمی‌ساز سودآور بدل شده، اما هم‌چنان یکی از مهم‌ترین جلوه‌های هم‌نشینی کم‌وبیش مسالمت‌آمیز انسان‌ها و نمادی از روح تلاش و هیجان دسته‌جمعی است.

پخش زنده‌ی مسابقات، یکی از مهم‌ترین رکن‌های صنعت فوتبال است و سهم غالب و قابل‌توجهی در گردش مالی این صنعت زنده و پویا دارد. نخستین تجربه‌ی پخش زنده و پوشش کامل مسابقات مهم و عمده‌ی فوتبال در کشور ما به حدود بیست سال پیش یعنی جام جهانی ۱۹۹۴ آمریکا برمی‌گردد (جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا با یک نیمه تأخیر پخش می‌شد.) و بیش از یک دهه است که مسابقات لیگ‌های مهم اروپایی هم مشمول این موضوع شده‌اند و بخش مهمی از برنامه‌های تلویزیون رسمی ایران را به خود اختصاص داده‌اند. هم‌پای شکل‌گیری و استقرار پخش زنده‌ی مسابقات فوتبال، خرده‌فرهنگ‌های وارداتی این صنعت هم جای خود را در رسانه‌ی ملی باز کرده‌اند. برای پرداختن به این خرده‌فرهنگ‌ها بد نیست نگاهی گذرا به سیر تکاملی پخش و گزارش مسابقات در کشورمان داشته باشیم.

حتی پیش از رواج پخش زنده، بحث‌های کارشناسی یک رکن اساسی برنامه‌های فوتبالی بود. در آغاز، این بحث‌ها به هر دلیلی (مثلاً شاید کمبود وقت) در جریان گزارش خود مسابقه شکل می‌گرفت؛ به این شکل که یک گزارشگر و یک «کارشناس» در کنار هم جریان بازی را پوشش می‌دادند و در این راه، موقعیت‌ها و تداخل‌‌های بامزه‌ای پیش می‌آمد؛ مثلاً هنگامی که کارشناس با طمأنینه در حال تحلیل بازی بود ناگهان موقعیت خطرناکی جلوی دروازه‌ی یکی از تیم‌ها رخ می‌داد و گزارشگر ناچار می‌شد با هیجان و فریاد حرف کارشناس را قطع کند. گاهی زمان ازسرگیری حرف کارشناس تا چند دقیقه عقب می‌افتاد، و چیزهایی از این دست. گاهی هم یک بازی را دو گزارشگر و هرکدام چند دقیقه به‌نوبت گزارش می‌کردند؛ شاید برای این‌که همه به‌نوعی راضی و متنعم شوند. کم‌کم برنامه‌سازان تلویزیون به این نتیجه رسیدند که این رویه چندان منطقی نیست و حاصلی جز اتلاف انرژی ندارد. با گذر زمان نسل قدیم گزارشگران که جذابیت کارشان بیش‌تر متکی بر صدایی رسا، لحنی صمیمی و کاربرد طنز و مطایبه بود جای خود را به نسل جوانی داد که در ارائه‌ی اطلاعات متن و فرامتن فوتبال با هم رقابتی تنگاتنگ داشتند. این جوان‌ها به دلیل شناخت کامل بازیکنان و مربیان و آگاهی از جزئیات آمار و ارقام تاریخ فوتبال (به لطف پژوهش در منابع خارجی از جمله اینترنت) از تفسیرهای شخصی و حرف‌های خودمانی کاستند و گزارشی نزدیک به استاندارد بین‌المللی ارائه دادند. البته با اوج‌گیری محبوبیت عادل فردوسی‌پور به عنوان گزارشگری باهوش و آگاه، و البته آغازگر این موج، پای یک آسیب فرهنگی به میان آمد: بسیاری از گزارشگران جوانی که سال‌های بعد چه از طریق شبکه‌های استانی و چه شبکه‌ی سراسری به این عرصه وارد شدند، در کنار الگوپذیری از شیوه‌ی منطقی، موقر و پربار فردوسی‌پور در گزارش فوتبال گاه حتی در لحن و تون صدا هم از او تقلید می‌کردند (و هنوز هم گاهی می‌کنند!)

و برسیم به بحث شیرین تبلیغات یا همان پیام‌های بازرگانی که عنصری حیاتی و الزامی برای دوام و بقای هر رسانه‌ای‌ است. در همه‌ی کشورها پدیده‌های فراگیری چون سریال‌ها و برنامه‌های تلویزیونی محبوب، مراسم اسکار (بزرگ‌ترین گردهم‌آیی سینمایی آن هم در شکل عامه‌پسندانه‌اش)، مسابقات المپیک، و مسابقات مهم ورزشی فرصت مغتنمی برای صاحبان کالا و سرمایه است تا محصولات خود را در معرض دید انبوه تماشاگران بگذارند و نیز فرصتی ارزشمند برای صاحبان رسانه تا درآمد قابل‌توجهی از این رهگذر کسب کنند. در ایران تبلیغات تلویزیونی با پایان دفاع مقدس و بازگشت روحیه‌ی سرزندگی و سازندگی به جامعه کم‌کم به بخشی ثابت از برنامه‌های تلویزیون بدل شدند. با تأسیس شبکه‌ی سه سیما به عنوان یک شبکه‌ی تقریباً ورزشی – ظاهراً اولش قرار بود «کاملاً ورزشی» باشد که البته نشد – و برگزاری منظم‌تر و کم‌وبیش حرفه‌ای‌تر لیگ فوتبال در ایران، آگهی‌ها هم خود را نرم‌نرمک و بعدها دوان‌دوان به محدوده‌ی پخش تلویزیونی مسابقات فوتبال رساندند. و حالا پیرو افراط و تفریطی که جزئی از رفتار و منش‌مان است، حجم تبلیغات تلویزیونی پیش از مسابقه‌ی فوتبال در یک جام معتبر (از جمله همین یورو ۲۰۱۲)  و بین دو نیمه، چنان زیاد است که کم‌ترین مجالی برای بحث‌های شیرین کارشناسی قبل بازی و تحلیل بین دو نیمه باقی نمی‌گذارد و همه چیز به‌ناچار به پایان بازی موکول می‌شود. بی‌تردید این تحلیل واپسین جذابیت و هیجان و صدالبته اهمیتی بسیار کم‌تر از گپ‌وگفت‌های پیش از بازی یا آنالیز بین دو نیمه دارد. درست است که نمی‌توان از فرصت طلایی پخش تبلیغات چشم پوشید اما در همه جای دنیا راهکار مهم و تعیین‌کننده‌ای برای مدیریت این موضوع در هنگامه‌ی پخش تلویزیونی رویدادهای مهم و بزرگ وجود دارد. تبلیغات کوتاه و در عین حال جذاب و هوشمندانه که ایده‌شان را در کم‌ترین زمان ممکن به بیننده منتقل می‌کنند، انتظار و رضایت هر سه ضلع مثلث (رسانه/ صاحب آگهی/ تماشاگر) را به نحوی معقول و منطقی برآورده می‌سازند. البته از اشتباه استراتژیک گردانندگان تلویزیون در بی‌توجهی به پسند و آسایش مخاطب که بگذریم، گویا صاحبان کالا و خدمات هم نمی‌دانند که تبلیغات حجیم و طویل‌شان در چنین برهه‌هایی چه اثر معکوسی می‌گذارد و حتی می‌تواند موجب دل‌چرکینی و بیزاری بیننده‌ی تلویزیونی از همان کالا یا خدمات شود. گاهی این پند حکیمانه را از یاد می بریم که: «کم گوی و گزیده گوی چون دُر / تا ز اندک تو جهان شود پُر» و همین‌جاست که باید گفت «سعدی از دست خویشتن فریاد!»

دو حرف

 

یک

همیشه فکر می‌کنم آدم‌هایی که از وضع موجودشان در قالب یک کارگر یا کارمند راضی‌اند چه‌قدر حقیر و بیچاره‌اند. هرگز درک نکرده‌ام که یک نفر چه‌طور می‌تواند یک سری کارها را بی هیچ نوآوری و تغییری به طور اتوماتیک و از سر وظیفه انجام دهد. بطالت بزرگی در این اتوماسیون کافکایی هست. خوش‌شانس بوده‌ام که جز مدتی کوتاه بیش‌تر عمرم را به شکلی ولنگارانه و بی‌تعلق به هر قید و بند اداری گذرانده‌ام. البته این نسخه را نمی‌توان برای کسی تجویز کرد چون اساس زندگی انسان‌ها بر استثمار و رابطه‌ی پرکشاکش ارباب و برده استوار است. همین کشاکش پوچ است که حس دروغین پویایی و سرزندگی را خلق می‌کند.

دو

در کشوری که به محض روبه‌رو شدن با بیمارستان، پلیس و دادگاه اطمینان محض به خسران داریم (حتی اگر صاحب حق باشیم) گوشه‌ی عزلت گزیدن و دل نبستن به نهادهای مدنی، راه حل منطقی‌تری است. گویا اثرگذاری پلیس جز در سریال‌ها و آگهی‌های مستعمل تلویزیونی نمی‌تواند متجلی شود. گویا بیمارستان و دادگاه واژه‌هایی در لغت‌نامه هستند و بس. سرزمینی که نهادهای بنیادین مدنی، یک از هزار وظیفه‌ی خود را انجام نمی‌دهند به‌راستی جای هولناکی است. از فرط تکرار به مثل بدل شده: خدا کند آدم کارش به پلیس و دادگاه و بیمارستان نیفتد.

سلام من به تو یار قدیمی… خفه شو بابا!

زندگی در میان جماعت وحشی ایران امروز و معاشرت با آدم‌هایی که منتظر حمله کردن و چنگ انداختن‌اند، واقعا اعصاب می‌خواهد. آشکارترین نمود بی‌اخلاقی و وحشی‌گری ایرانی‌ها را در رانندگی‌شان باید جست‌وجو کرد. اگر سابقه‌ی رانندگی ندارید متوجه حرفم نمی‌شوید. و نمود دیگر این وحشی‌گری،  آلودگی صوتی با صدای نکره‌ی هایده و حمیرا و عباس قادری و… است که روز و شب نمی‌شناسد. باید میان این خوانندگان راننده‌کامیونی و سیستم صوتی اتوموبیل‌های آدم‌های نوکیسه و جواد، رابطه‌ای جست. پلیس و گشت ارشاد هر بلایی سر این بی‌پدرها بیاورد کم‌شان است. واقعیتش این است که پلیس ایران کاری به این بزهکاری‌ها ندارد و صرفا دربند شعار دادن و حرف‌های توخالی است و زورش فقط به دخترکان بی‌پناه می‌رسد. شهر پر است از آلودگی صوتی جانورانی که شب و روز حالی‌شان نیست و با رانندگی‌شان مخل آسایش دیگران‌اند. با این بی‌کفایتی انتظامی، زندگی روز‌به‌روز در این شهر نکبت، جهنمی‌تر می‌شود.

 

پشت پستوی قذافی

پیدا شدن آلبوم عکس رنگارنگی از کاندولیزا رایس در اتاق خواب معمر قذافی دیکتاتور فعلا مفقودالاثر لیبی، یک بار دیگر این باور عامیانه را که کار دنیا روی هوا و هوس و زیر کمر می‌چرخد به ذهن می‌آورد. همه‌ی شما قصه‌های مربوط به هـوسـرانی جناب قذافی را شنیده و بارقه‌هایی از آن را در سیمای محافظان و پرستارانش دیده‌اید. آخرین نمونه‌ی جالبش هم ضیافتی بود که سال گذشته در زمان حضورش در ایتالیا ترتیب داد و مدعوین پرشمارش زنان زیبارو با معیارهای ظاهری مورد نظر قذافی بودند.

جلوه‌ی ماسـتورباسـیونیستی پیدا شدن آلبوم عکس آن زن زشت‌روی سیاستمدار را نباید کتمان کرد. ماجرای رسوایی کلینتون و رسوایی‌های متعدد برلوسکونی فقط نمونه‌هایی از تاثیر هولناک جنـسیت بر سیاست هستند. جنـسیت تاثیری قاطع بر همه‌ی عرصه‌های زندگی از امور معمول اجتماعی تا فرهنگ و هنر (سینما و ادبیات و موسیقی و…) دارد و واقعیت تلخ برای مدافعان حقوق زن‌‌ها این است که آن‌ها در قیاس با زنانی که بر کالاوارگی خود تاکید دارند و از آن لذت می‌برند، قطره‌ای در برابر دریا هستند و هرگز راه به جایی نخواهند برد. این خود موضوع نوشته‌ای دیگر است.

امر جنـسی، چنان که ژیژک بارها گفته منحصر به فعل جفـت‌گیری نیست، و گستره‌ی وسیع نگاه تا یادگارخواهی را در برمی‌گیرد. زورگویان عرصه‌ی سیاست زمینه‌ی مناسبی برای بررسی کمپلکس‌های روانی و جنــسی هستند. پرسشی که هر انسان معمولی در برابر شنیدن خبر تجاوز به یک زندانی (که از قضا مردی درب و داغان و زشت‌رو باشد) به ذهن می‌آورد ریشه در واقعیتی پیچیده دارد. آیا واقعا این زندانی مفلوک زمینه‌ی لازم برای برانگیختگی مورد نیاز برای کار تجاوز را به وجود آورده و واقعا چه جور جانوری می‌تواند با دیدن او به این حس برسد. برای پاسخ به این پرسش می‌توانیم به سینما رجوع کنیم. بازجویی از یک شهروند مصون از ظن فیلمی است از سینمای ایتالیا و به کارگردانی الیو پتری که به شکلی موشکافانه و دقیق، نقش فروخوردگی‌های جنسی و روانی را در قهریات سیستم‌های دیکتاتوری نشان می‌دهد. این فیلم که اندکی پس از جنبش مه ۱۹۶۸ فرانسه ساخته شده، زمینه‌های شکل‌گیری این جنبش و دگراندیشی نسل نو را نیز به شکلی ضمنی به تصویر می‌کشد. پتری نشان‌مان می‌دهد که استیصال ناشی از ناتوانی جنـسی یک بازجو چه‌گونه در قالب عمل شکنجه، به وجهی از امر جنسی بدل می‌شود…

آرامش در حضور دیگران

دیشب پس از یک سال و اندی با دو دوست به ورزشگاه آزادی رفتم تا بازی پرسپولیس و صنعت نفت آبادان  را از نزدیک تماشا کنم. و خوش‌بختانه با برد تیم محبوبم، شب خاطره‌انگیزی شد. ضمن این‌که نم‌نم بارانی هم در کار بود و نسیم خنکی. و برای ساعتی از هوای خفه‌ی شهر دور شدیم.

راستش مهم‌ترین انگیزه‌‌ام برای رفتن به ورزشگاه، فرار از کرختی و بی‌حالی عجیبی بود که این چند وقت دچارش بودم. رها شدن در دل جمعیت و کنار زدن نقاب تشخص، و تخلیه‌ی شور و هیجان همیشه معجزه می‌کند. داشتم به آدم‌های دور و برم نگاه می‌کردم که چه‌قدر معصومانه و کودکانه احساسات‌شان را بروز می‌دهند و از این حس هم‌نشینی لذت می‌برند. و فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر زمینه‌ی سرگرمی و رهاسازی انرژی و هیجان در این کشور فراهم می‌شد و این همه محدودیت و خفقان، به هر بهانه‌ای حاکم نبود. برای نمونه، چه می‌شد اگر تلویزیون حکومتی‌مان، به این باور می‌رسید که شبکه‌هایی را وقف سرگرمی کند و از چپاندن پند و موعظه و برنامه‌های مثلا اخلاقی در لابه‌لای برنامه‌ها بپرهیزد و شبکه‌های خاصی برای این برنامه‌های کاملا ملال‌انگیز و بی‌فایده و فرمالیته تدارک ببیند. چه می‌شد که در همین چارچوب محدود، شبکه‌‌ی پخش فیلم‌های سینمایی داشته باشیم، شبکه‌ای برای کارتون و برنامه‌های کودکان، شبکه‌ای برای مسابقه و سرگرمی… و بعد فکر کردم وقتی آب‌بازی چند جوان در پارک به عنوان یک فاجعه مطرح می‌شود و در ازای این همه خبر قتل و چاقوکشی و تجاوز و … اصلا سخنی گفته نمی‌شود و قضیه را به‌ شکلی مضحک سرهم‌بندی و ماستمالی می‌کنند، چه انتظاری می‌شود داشت؟

دوستی می‌گفت اگر زن‌ها اجازه‌ی ورود به ورزشگاه داشته باشند، با این شعارهای رکیکی که گاهی به گوش می‌ربسد وضع بدی پیش می‌آید. اما نظر من این است که اتفاقا بیش‌تر آدم‌های حاضر در ورزشگاه از قشر و طبقه‌ای هستند که حرمت و ارزش زن و «ناموس» را به‌‌خوبی می‌شناسند و اگر محیط ورزشگاه خانوادگی شود، ریشه‌ی فحاشی‌ها خشکیده خواهد شد.

در هر حال، نمی‌خواهم حس خوبم از تجربه‌ی دیشب را با یادآوری نامرادی‌ها کم‌رنگ کنم. باید همین امکان محدود را غنیمت بشمارم و گاهی برای رهایی از کرختی و بی‌انگیزگی به آن رو بیاورم. شما هم تجربه کنید.