مرور سال ۹۵

در نگاه غیرشخصی

انتخاب ترامپ به عنوان رییس‌جمهور ایالات متحده رخداد بسیار مهمی بود. شخصا از شکست درخشان دمکرات‌ها و رسانه‌های دروغگوی پرشمارشان خرسند شدم. هم‌چون فیلسوف محبوبم اسلاوی ژیژک از انتخاب ترامپ استقبال کردم اما برخلاف او باور نداشتم که ترامپ یک آشغال مزخرف است. ترامپ یک فرصت استثنایی است برای اندیشه‌ورزان ساحت سیاست. با پوپولیست‌هایی مثل احمدی‌نژاد و اردوغان تفاوت‌های بنیادین دارد و صراحتش در بیان واقعیت‌های همیشه‌سرکوفته و سماجتش در اجرای باورهایش، ستودنی است. نمی‌دانم دستاورد حضور او چه خواهد بود چون به عوامل پرشماری وابسته است که در کنترل خود او نیست. اما می‌دانم که پارادایم این مقطع تاریخی در تمام کشورها، پررنگ شدن دوباره ناسیونالیسم و کم‌رنگ شدن ادعاهای دروغین جهان‌وطنی خواهد بود.

در عرصه داخلی، کشورمان ثباتی نسبی در اقتصاد و رکود و رخوتی فراموش‌نشدنی را در عرصه فرهنگ تجربه کرد. به لحاظ سیاسی هم به لطف فراگیر شدن ویرانگر و دیوانه‌وار تلگرام، فضایی نسبتاً باز و پرهیاهو را تجربه کردیم و حجم افشاگری‌ها و رودررویی‌های جناحی و گروهی، بی‌سابقه و تاریخی بود. دیگر هیچ‌کس از گزند نقد و تخریب (آن هم در بی‌رحمانه‌ترین شکل) در امان نیست. این لزوما به معنای آینده‌ای بهتر در عرصه سیاسی و اجتماعی نیست و اتفاقا می‌تواند یک دوره گذار بسیار ناخوش را به میان بکشد. اما در میان‌مدت، آثار درخشان و گرانبهای گشایش در فضای مجازی، به سود مردم و به زیان اقتدارگرایان و دروغگویان خواهد بود.

در نگاه شخصی

طبابت بیش‌تر وقتم را به خود اختصاص داد و هر روز (باور کنید هر روز) خدا را سپاس گفتم که از فعالیت مطبوعاتی بیرون زدم و به حیثیت و اعتبار شغلی خودم برگشتم. احترام دیدم و آقایی کردم و زیردست و مرئوس کسی نبودم. لازم نبود خودم را سانسور کنم. لازم نبود برای خوشایند کسی کاری کنم. حس خوب این موقعیت تازه و رو به تثبیت، چنان فزونی گرفت که انگیزه نقدنویسی را در مقطعی طولانی به کلی از دست دادم. در سال ۹۵ فقط یک نقد از من منتشر شد بر فروشنده (اصغر فرهادی). حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم حس خوبی دارم از نوشتن آن مطلب و گمان می‌کنم اهمیتش و بهنگامی‌اش در آینده بیش‌تر آشکار خواهد شد (نشد هم به درک!).

اما در عرصه نوشتن، نه تنها بیکار نماندم که سال بسیار پرباری را پشت سر گذاشتم. رمانی (یا داستان بلند یا هر عنوان دیگر که بشود رویش گذاشت) با عنوان کاپوزی را به پایان بردم که در آخرین روزهای سال به تایید نشر مرکز رسید و قرار است در سال ۹۶ (احتمالا تابستان) منتشر شود. دوستداران خاص خودش را خواهد داشت و یقین دارم عده‌ای را بدجور مجذوب خواهد کرد. بلد نیستم جوری بنویسم که همه را خوش بیاید و لزومی هم ندارد. کاپوزی داستان بسیار نامتعارف و تودرتویی دارد. خالی از شوخ‌طبعی و طنازی نیست اما به وقتش وهمناک و گزنده است و جا به جا پیچش و تعلیق دارد. این مهم‌ترین دستاوردم در سال ۹۵ است و عاشقانه دوستش دارم.

نوشتن مهم بعدی برای فیلم‌نامه‌ای اتفاق افتاد که عنوانش هست: بوتاکس که به عنوان اولین فیلم بلندم به امید پروردگار در سال ۹۶ خواهم ساخت. روان‌شناسانه است. دقیقا از جنس دغدغه‌های کابوس‌وار همیشگی‌ام است که در نوشته‌های داستانی و غیرداستانی‌ام پیداست، کوششی در شناخت لایه‌های پنهان روان انسان و جذابیت‌های هولناک سرشت آدمیزاد. بوتاکس را جوری نوشتم که بتوانم با حداقل امکانات بسازمش اما برخلاف روال همیشگی‌ام (در فیلم‌نامه‌های قبلی که تا کنون شانس ساخته شدن نداشته‌اند) اصلا سراغ ساختارشکنی‌ روایی نرفتم. سعی کردم قصه را آن‌قدر بدیع و کوبنده کنم که نیازی به هیچ پیرایه دیگری برای تمایز از سینمای «جریان اصلی» نداشته باشم. حتما تصدیق می‌فرمایید که به عنوان یک منتقد، نیاز مبرم به چنین تمایزی هست. اما این بار به جای روشنفکربازی، از قصه‌پردازی کمک گرفتم. دوست داشتم فیلم اولم در عین خاص بودن، مخاطب عام داشته باشد و خوش‌بختانه نسخه نهایی فیلم‌نامه، چنین خصوصیتی دارد. با تهیه‌کننده‌ام در حال رایزنی برای تدارک مقدمات کار هستیم و بدون شتاب، به محض آماده شدن همه مقتضیات (از همه مهم‌تر، انتخاب بازیگر برای چند نقش‌ به‌شدت دشوار) فیلم‌برداری را شروع خواهیم کرد. پیش‌بینی‌ام اواخر تابستان یا اوایل پاییز ۹۶ است. بوتاکس یک فیلم جنایی معمایی و به تعبیری دیگر یک تریلر روانشناسانه خواهد بود، از جنس همان سینمایی که مفتونش هستم.  

نقطه تاریک نوشتن در سال ۹۵ مربوط می‌شود به وبلاگ‌نویسی. اصلا انگیزه نوشتن برای این‌ یک رقم را نداشتم. کسی یا چیزی هم از راه نرسید که نظرم را برگرداند. در غلبه محض رسانه‌هایی مثل تلگرام و اینستاگرم و رکود وحشتناک تولید محتوا در فضای مجازی، و در گرایش مطلق به خلاصه‌خوانی، گمان نمی‌کنم جایی برای وبلاگ‌نویسی باشد. از این حیث، در یک وضعیت به‌شدت بد تاریخی به سر می‌بریم هرچند هم‌چنان باور دارم تلگرام و… عامه مردم را با مقوله خواندن آشتی داده و در ارتقای سطح آگاهی عمومی عوام بسیار موثر است اما در سوی دیگر، درصد قابل‌توجهی از نوجوان‌هایی را که به طور بالقوه می‌توانستند کتاب‌خوان و مقاله‌خوان شوند، به تباهی محض کشانده است. یقین دارم آمار کتاب‌خوانی به مراتب بدتر از سال‌های پیش است و در آینده‌ای نه چندان دور، نتایج فاجعه‌آمیز این وضعیت را در تمام وجوه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی خواهیم دید.

بزرگداشت

برای من سوگواری برای درگذشتگان کاری به‌شدت عبث و مزخرف است. آدم‌ها مدتی زندگی می‌کنند و می‌میرند. طبعاً مرگ آن‌هایی که دوست‌شان داریم بیش‌تر ناراحت‌مان می‌کند چون دل‌مان برای‌شان تنگ می‌شود. اما عمر خود ما کوتاه‌تر از این است که به مصیبت‌ دیگران بگذرانیم. ما موظفیم بهترین خودمان را در طبق اخلاص بگذاریم و نگران عمر بی‌فایده خودمان باشیم. مرگ کسی که پتانسیلش را با بهترین کیفیت به فعل رسانده و ته کشیده یا فقط درجا می‌زند، اصلا نیازی به سوگواری ندارد. اما مرگ آن کس که هر فعلش، گشایش دریچه‌ای تازه برای کشف معنای انسان و هستی است و میانه‌ای با درجا زدن ندارد، باید که غم‌انگیز باشد. برای من فقط یک مرگ در سال ۹۵ غم‌انگیز بود و تا روزی که زنده‌ام غم‌انگیز باقی خواهد ماند. با هر آفرینش او، گستره تازه‌ای از هستی انسان معنا می‌گرفت. با مرگش محروم شدیم از کشف بیش‌تر این دنیای بد باطل. او عباس کیارستمی بود و مرگش برای بشریت، فقدان و حسرتی ابدی است.

به بهانه درگذشت هاشمی رفسنجانی

درگذشت آقای هاشمی رفسنجانی، فرصتی است به‌هنگام و لازم برای درنگ بر یکی دو ویژگی عجیب وضعیت سیاسی کنونی ایران. هاشمی رفسنجانی به‌تنهایی یعنی نیمی از تاریخ انقلاب اسلامی ایران. مرگ او مرگ یک روحانی معمولی یا یک سیاست‌مدار نیست. فقدان او یعنی حذف و غیاب همیشگی یک نیروی متعادل‌کننده. این متن از زاویه‌ی نگاه یک سرسپرده به حکومت ایران یا فردی معترض به موجودیت آن نوشته نشده است. تلاش می‌کنم وضعیت موجود را فارغ از دل‌بستگی‌های خودم توصیف کنم وگرنه وجود تعادل در سیستم موجود برای هر نحله‌ی فکری معنای متفاوتی دارد. نان یا آرمان یکی در عدم تعادل است و نان و آرمان دیگری در تعادل و ثبات. همین‌جا نخستین ویژگی بارز نظام جمهوری اسلامی به شکلی ضروری به میان می‌‌آید. آیا این نظام متکی بر یک بینش و نگرش مدون و یا رویکرد احزاب با مرامنامه‌ی قاطع و‌ شفاف است یا متکی به سلیقه و بینش شخصی افراد؟

بی‌تردید متکی به فرد بودن نظام جمهوری اسلامی، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایش است. تمام کنش‌مندی و سیاست‌‌ورزی هاشمی رفسنجانی، محصول ویژگی‌های سرشتی شخصیتی او به علاوه‌ی آمیختگی‌اش با تجربه‌های زیست‌روانشناسانه‌ی منحصربه‌فرد خود اوست. او از دل یک آکادمی یا پرنسیب حزبی خاصی بیرون نیامده بود و خودش هم کسی را به شکل آکادمیک یا با تدریس خصوصی پرورش نداد. این‌چنین است که تمام ویژگی‌های خاص او که موجب تصمیم‌گیری‌هایی شد که اثرات بسیار تعیین‌کننده و قاطعی بر سرنوشت چند ده میلیون ایرانی در چهار دهه اخیر گذاشتند، در کالبد و هویت یک شخص دیگر متجلی نخواهد شد. او به سادگی، نماینده‌ی برداشت (اجتهاد) خودش بود و اغلب تصمیم‌های تاریخ‌سازش در مقاطع مختلف (ریاست مجلس، ریاست جمهوری و…) پیشینه‌ی حزبی یا اتکا به خرد جمعی نداشت. چنین قضاوتی را می‌توان به اغلب تاریخ این چند دهه تعمیم داد. آیت‌الله مصباح یزدی فقط یک نفر است. آیت‌الله شاهرودی فقط یک نفر است. آیت‌الله خلخالی فقط یک نفر بود. آیت‌الله بهشتی و آیت‌الله مطهری فقط و فقط یک نفر بودند و… و… و… . از این روست که دیگر هرگز کسی با ویژگی‌های آقای خلخالی و گستره‌ی تاریخ‌ساز تصمیم‌‌گیری‌های قاطع و تیز ایشان در جمهوری اسلامی دیده نشد. کافی بود در همان مقطع یک فرد دیگر به جای خلخالی تصمیم می‌گرفت تا بر پایه‌ی تفاوت در احساس و ادراک، نتیجه‌ی دادرسی، به‌مراتب آسان‌گیرانه‌تر یا سخت‌گیرانه‌تر شود. این را نباید به معنای خودمحوری و خودسری مطلق دانست. نکته اساسی این است که همه‌ی جوانب تصمیم‌گیری‌های رجال بزرگ نظام، هرگز فارغ از سایه‌ی سنگین سلایق و ویژگی‌های شخصی نبوده است. این را نه لزوماً در سطوح بالای مدیریت، بلکه در خردترین نهادها مانند اداره‌ی پست یک شهرستان کوچک و دورافتاده هم می‌توان دید. با تغییر رییس چنین اداره‌ای، تقریباً همیشه یا دست‌کم تا هر جایی که خلأ قانونی وجود داشته باشد (که معمولاً خیلی زیاد وجود دارد!)، با تصمیم‌هایی بسیار شخصی و سلیقه‌ای و عجیب روبه‌رو خواهیم بود. ساختار مدیریتی در ایران کنونی، این اجازه را بی‌رحمانه به دون‌پایه‌ترین مدیران هم می‌دهد که سلیقه خود را به نحوی افراطی و بی‌مهار در اغلب تصمیم‌ها به کار بگیرند؛  سلیقه‌ای که می‌تواند به‌راحتی موجب تیره‌بختی یک عده و رونق بازار عده‌ای دیگر شود، آن هم در بستری متعارض با قانون. باری، بر این باورم که کیفیت و محتوای سیاست‌ورزی آیت‌الله رفسنجانی که اساسی‌ترین نقش را در شکل‌گیری ایران کنونی داشته است با غیاب جسمانی او برای همیشه از عرصه‌ی سیاست ایران رخت برمی‌بندد و هیچ بدیلی نخواهد داشت. با مرگ ایشان که حتی در فقدان اقتدار سالیان دور هم نقشی تعیین‌کننده در مناسبات سیاسی داشت، ما پا به دوران تازه‌ای از تاریخ انقلاب گذاشته‌ایم.

بررسی سیر و سلوک روحانیت و برون‌داد آن در جامعه، آشکارا نشان می‌دهد که در چند دهه‌ی اخیر، گرایش روحانیت به سمت دوری از زندگانی مردم و اتخاذ راهکارهای دافعه‌برانگیز و خوانش سختگیرانه و خشونت‌بار از دین نبوده است. این ویژگی را به‌خصوص به شکلی امیدوارکننده در نسل جوان روحانی می‌توان دید که به شکلی واقع‌بینانه، رفاقت با دستاوردهای مدرنیته و قرابت با سرزندگی و شوخ‌وارگی نسل جوان را به عبس و یبس نالازم مسبوق به سابقه ترجیح داده‌اند و دست‌کم درظاهر می‌کوشند خود را از جنس و شکل خیل مردم این زمانه، نشان دهند. از این روست که محال است روحانیونی با قهر و غضب و نگاهی تنگ و سخت به زندگی، از دل این مناسبات اجتماعی ظهور کنند و قرائتی داعش‌پسند و دافعه‌برانگیز از دین ارائه کنند و انتظار موفقیت و جلب نظر هم داشته باشند. نظیر این گرایش را در مذهبی‌های مدرن هم می‌توان دید که به پیروی از مراجع خود، نگاهی آمیخته با واقع‌بینی و عطوفت، به مختصات این روزگار دارند. هاشمی رفسنجانی احتمالاً از این حیث، از زمانه‌ی خویش بسی پیش بود (مثلاً او تنها روحانی نامداری است که همسر و دخترانش را به‌آسانی در انظار دیده‌ایم و از این حیث، احتمالا در آینده هم هرگز نمونه‌ی مشابهی نخواهیم داشت) و در یک دهه اخیر، غلظت بیش‌تری به این ویژگی سرشتی بخشیده بود و می‌توانست سخت‌گیری‌های بی‌انعطاف دوران ریاستش بر دولت (که مصادف با هجمه به هر صدای مخالفی بود) را تلطیف کند و نزد مردمِ خسته از سخت‌گیری، محبوب یا محبوب‌تر از گذشته‌ها جلوه کند. شوربختانه، مخالفان پرسروصدای رفسنجانی در تریبون‌های متعدد، هرگز به این صرافت نیفتادند که برای کم‌رنگ کردن محبوبیت او، رویه‌ای چون او پیشه کنند و برعکس، به شکلی عجیب چاره را در سخت‌گیری روزافزون بر مردم دیدند و البته هنوز هم دلیلی برای نمایش اندکی محبت و عشق نمی‌بینند. در این دوقطبی عجیب، به جای تلاش برای به دست آوردن حب مردم، فقط حلقه‌ی زندگانی مردم عادی تنگ‌تر می‌شود؛ مردمی که به گواه آمارها، از محزون‌ترین و افسرده‌ترین مردمان زمین‌اند. به این ترتیب، بخشی از محبوبیت فزاینده‌ی رفسنجانی در یک دهه اخیر، حاصل خصومت عجیب مخالفانش با مردم است که فقط برای مردم شاخ و شانه می‌کشند و بی‌وقفه از درگاه تهدید و ارعاب سخن می‌گویند. این یکی از شگفتی‌های بزرگ مناسبات سیاسی ایران است که در هیچ کشوری نظیرش را نمی‌توان یافت؛ چون همه‌جا رقابت بر سر جذب مردم است!

ما، زندگی اجتماعی و اثر پروانه‌ای

حتما درباره اثر پروانه‌ای چیزهایی می‌دانید. این مفهوم دراین‌باره است که هر رخداد کوچک و بی‌اهمیتی در هر جای کره زمین می‌تواند اثری شگرف و هولناک به دنبال داشته باشد. به تاریخ که نگاه کنیم بسیاری از رخدادهای مهیب بر پایه رخدادهای خیلی خرد شکل گرفته‌اند یا درست‌تر بگوییم، پیامد یک تصمیم یا اتفاق خیلی شخصی بوده‌اند. نمونه شاخصش شروع جنگ جهانی اول است و راننده سفیر که یک خیابان را اشتباه پیچید و… . یا نمونه عجیب مربوط به محبوب‌ترین رییس جمهور تاریخ ایالات‌متحده، جان اف کندی که به دلیل آسیب ورزشی در دوران دبیرستان ناچار بود کرستی به کمر ببندد که تا میانه قفسه سینه بالا می‌آمد. روزی که کندی ترور شد (و قطعا سرنوشت سیاسی همه کشورها به این رخداد گره خورد) همین کرست نقش اساسی را در مرگ او ایفا کرد. شلیک اول به کندی اصابت نکرد و واکنش طبیعی او باید این می‌بود که سرش را بدزدد و سریع برود زیر صندلی. اما آن کرست شق‌ورق که محافظ ستون فقرات کندی بود و او را عصاقورت‌داده نگه می‌داشت، ابدا اجازه چنین حرکت منعطفانه‌ای را به او نمی‌داد. نتیجه این شد: کندی همان‌طور سیخ نشست و گلوله دوم مغزش را ترکاند.

از عرصه پشمکی اما بزرگ‌نمای سیاست و تاریخ که بیرون بیاییم، ما در زندگی روزمره هم بی‌وقفه در معرض اثرگذاری بر سرنوشت دیگران هستیم، گاهی با رفتار و واکنش فعالانه و گاهی با انفعال. ما به‌رغم تمام دل‌زدگی از همنوعان جهان‌سومی و کرختی ذاتی برای هر حرکت فعالانه، دست‌کم باید در حیطه خانواده و دوستان نزدیک خود بار مسئولیت بر دوش بکشیم. وقتی در برابر موفقیت یا پیشرفت یک همنوع، مطلقا سکوت می‌کنیم (چه از سر حسادت یا چه از سر نادانی ذاتی) اثر منفی مهمی بر سالیان پیش روی زندگی او می‌گذاریم. وقتی از همدردی با کسی که یقین داریم نیازمند همدردی است دریغ می‌کنیم، قطعا عامل مهم و مخربی در ادامه مسیر زندگی او خواهیم بود. وقتی میدانیم با اندکی کمک، می‌توانیم تراز زندگی یک دوست را جابه‌جا کنیم و او را به عرصه‌ای تازه بیاوریم و از این دریغ می‌کنیم یا به خودمان می‌قبولانیم که مشکل او هیچ ربطی به ما ندارد، از یک قاتل زنجیره‌ای هم بی‌رحم‌تر و هراسناک‌تریم.

اگر دقت کنید، ما اغلب در خصوص نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان (خواه برادر یا دوست یا همکار) همین شیوه انفعالی را در پیش می‌گیریم چون در خیالمان، انفعال یعنی انجام ندادن یک کار و خب نتیجه‌اش این می‌شود که ما در بدترین حالت، کاری علیه کسی نکرده‌ایم. اما این فقط خودفریبی بزرگی است که مرز انسان و اهریمن را مخدوش و مبهم می‌کند.

حساب اثرگذاری فعالانه که جداست. وقتی وسط صحبت مشتاقانه کسی، همه جور بی‌اعتنایی به او می‌کنیم که احساس کند حضورش اضافی است یا وقتی دل‌بستگی کسی یا کاستی ظاهری‌اش را به سخره می‌گیریم، پلشت‌ترین جاندار این زمین بی‌عدالتیم.

بله، ما پیوسته فعالانه و منفعلانه بر اطرافیانمان اثر می‌گذاریم و اغلب، اثر منفی…. استعدادی را در نطفه خفه می‌کنیم. فردی آرام و سربه‌زیر را گرفتار عقده و خشونت می‌کنیم. یک نفر را با بی‌اعتنایی به سوی خودکشی یا خودویرانگری سوق می‌دهیم و… و در تمام این موارد اصلا خودمان را دخیل در سرنوشت دیگران نمی‌دانیم.

 این‌گونه است که جهان سوم، جای متعفنی برای زیستن است. جهان سوم یک جغرافیا نیست، یک خط مشی زندگانی است. هوایی است که در آن بار بیهوده‌ی تن به دوش می‌کشیم.  

این است انقلاب

Iindex

سرانه‌ی مطالعه در ایران بسیار پایین است. این گزاره هرچند درست است اما به همان اندازه‌ای که ده سال پیش می‌توانست درست باشد درست نیست! چون امروز ما ایرانی‌ها در متن یک رخداد عظیم فرهنگی غوطه‌وریم که بی‌تردید آنتی‌تز انسداد و سختگیری سالیان گذشته است. 

پارسال پستی نوشتم که به دلیل اختلال فنی سایت بر باد رفت و نسخه پشتیبان هم نداشتم که دوباره بارگذاری کنم. افسوس آن پیشامد بد هنوز با من هست اما بر این شدم که خلاصه‌ای از آن را بازبنویسم؛ که هم‌چنان مناسبت دارد و هم‌چنان دلگرم‌کننده است.

بعد از انسداد بی‌رحمانه رسانه‌های کارآمد و بی‌بدیلی مثل یوتیوب و فیسبوک،‌ می‌شد گفت تقریبا از موهبت اینترنت چیزی دست ایرانیان را نمی‌گیرد و محروم شدن از آن دو ظرفیت عالی برای جست‌وجوی محتوا و برقراری ارتباط، اینترنت را در ایران به یک مضحکه‌ی نفرت‌انگیز تبدیل کرده بود. با روی کار آمدن دولت یازدهم، و با توجه به فضای بسیار مأیوس و بد حاکم بر اجتماع، بالادستی‌های سیاست چاره را در این دیدند که دست‌کم از انسداد رسانه‌های متاخرتری مثل اینستاگرام و تلگرام چشم بپوشند و البته احتمال انسداد را همواره مثل شمشیر داموکلس بر سر ملت آویزان نگه دارند. با تمام کش و قوس‌ها و اعمال فشارها برای انسداد این دو شبکه، متولیان امنیت اجتماعی، چاره را در تحمل و آزمودن این وضعیت ناگزیر دیدند و البته بنیادگرایان فشارگرا هم  برای نخستین بار با تصمیمی بخردانه همتایان و همراهان خود را به استقبال از این رسانه‌ها دعوت کردند و به اصطلاح، به جای خالی کردن میدان کوشیدند از این ظرفیت برای مناظره و مجادله و مقابله بهره بگیرند. دیری نگذشت که اینستاگرام و تلگرام محبوبیتی چشمگیر و دیوانه‌وار در میان ایرانیان پیدا کردند. درباره اینستاگرام اتفاق عجیبی افتاد. ایرانی‌ها از فضایی که مختص عکس و ویدیوست، کارکرد تازه‌ای استخراج کردند و آن را به ‌یک وبلاگ نصفه‌نیمه، دگردیسه کردند و اریژینالیته فعالیت متنی‌شان بسی بیش‌تر از عکس و فیلم‌هایی است که‌ به اشتراک می‌گذارند و در واقع محترمانه و در کمال خونسردی از این‌جا و آن‌جا سرقت‌ می‌کنند.  

قصه تلگرام از این هم عجیب‌تر است. تلگرام هیچ محبوبیتی در میان هیچ کشوری ندارد و گویی تنها برای ایران ساخته شده است. بیایید خودمان را فریب ندهیم. واقعا به نظر‌ می‌رسد تلگرام همان اپلیکیشن ارتباطی و پیام‌رسانی تولید داخل است که سال‌ها وعده‌اش داده‌ می‌شد. تلگرام هیچ هویت و شناسنامه‌ای ندارد. البته برایش قصه‌ای ترتیب داده شده از این قرار: که یکی دو شهروند روس آن را ساخته‌اند و خودشان هم در خارج از روسیه زندگی‌ می‌کنند. اما این روس‌های گرانقدر دقیقا این اپلیکیشن بسیار پویا و کارآمد را که هر روز غنی‌تر و کاربردی‌تر از قبل‌ می‌شود و به راستی رسانه‌ای بی‌همتاست فقط برای ایرانیان ساخته‌اند؟  و هدف‌شان از این همه هزینه برای تامین هاست چنین رسانه‌ای با این حجم از مالتی‌مدیا چیست؟ آیا صبر و تحملی که بالادستی ها در قبال تلگرام خرج‌ می‌کنند تصنعی و فریبکارانه است؟ آیا تلگرام واقعا همان‌قدر که در آغاز ادعا‌ می‌شد، امنیت سایبری دارد؟

بر خلاف تصور، ابدا قصد مخالف‌خوانی ندارم. تلگرام فارغ از چیستی و چرایی‌اش، یک اتفاق بزرگ و بی‌همتا در تاریخ ایران است. از تمام ظرفیت‌های تحسین‌برانگیزش در تولید و نشر محتوا که بگذریم و از نقش دل‌انگیزش در سرگرم‌سازی و برقراری ارتباط هم که چشم بپوشیم، تلگرام برای من دو ویژگی دیوانه‌کننده دارد که تمام معادلات و محاسبات بدبینانه‌ی سالیان سال‌ام را به‌هم زده است.

تصور کنید: یک خانم خانه‌دار ایرانی با تحصیلات دیپلم یا زیر آن، یک پیرمرد یا پیرزن بازنشسته یا خانه‌نشین، یک نوجوان بازیگوش کم‌توجه و درس‌نخوان، یک نگهبان شب فلان اداره و… در یک قرن اخیر، احتمالا هرگز فرصتی برای اغلب این مردم نازنین پیش نمی آمده که مطالعه کنند یعنی چیزی را برای پر کردن اوقات فراغت خود بخوانند. منظورم مطالعه به معنای مطلق کلمه است، خواه یک مجله سرگرمی باشد، خواه کتابی روان‌شناسانه و عامه‌پسند درباره راه‌های موفقیت!، خواه کتابی تاریخی یا مجله‌ی دانستنی‌ها یا صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها و… . دقت کنید که در تمام سال‌ها مطلقا دلیلی برای مطالعه در اغلب ایرانی‌ها وجود نداشته است. حساب آن درصد اندک که اهل مطالعه هستند را جدا کنید. سرانه بسیار پایین مطالعه که سال‌ها مایه شرمندگی ما بود دقیقا مربوط به همین وضعیت تاریخی و فرهنگی است. اما امروز با تلگرام اتفاق بزرگی در حال رخ دادن است. همه از هر قشر و مسلک و با هر سطح سواد، در روز مشغول خواندن انواع و اقسام متون تلگرامی هستند. از اخبار روز تا آموزش آشپزی و خانه‌داری، از رازهای کسب موفقیت تا شیوه‌ی پرورش  و آموزش کودک، از راه‌های همسرداری تا دانستنی‌ها و عجایب و لطیفه‌ها و شعر و داستانک و… . تلگرام به معنای واقعی، بمباران نوشته‌ها و یادداشت‌هاست. هر کس با هر سطح سلیقه و سوادی در روز با ده‌ها و صدها و هزاران سطر روبه‌رو‌ میشود. درست نگاه کنیم: پدیده خواندن در حال رخ دادن است! کسانی در حال خواندن‌اند که محال بود هرگز مجله یا کتاب بخوانند. این یک انقلاب بزرگ فرهنگی نیست؟

اما یک اتفاق بسیار شگفت‌انگیزتر هم در حال رخ دادن است. بسیاری از کسانی که تا پایان عمر خود اصلا لازم نبود جز نوشتن اسم‌شان در فرم‌های اداری و امضا کردن، چیز دیگری بنویسند و محال بود هرگز جمله‌ای تا آخر عمر بنویسند، روزانه در حال نوشتن‌اند. گیرم چت، شرکت در بحث‌های گروه‌های تلگرامی، گیرم کامنت گذاشتن، احوال‌پرسی از یک آشنا و دوست و فامیل… خدای من! از زن خانه‌دار، تا آن جوان سیکل همه در حال نوشتن‌اند. کم و زیاد. درست و غلط. با املای بد. اما این یک رخداد عجیب تاریخی است. تلگرام به شکل هراس‌انگیزی، به عضوی از خانواده اغلب ایرانی‌ها بدل شده و حضوری قاطع، مشخص و ممتاز در زندگی روزانه آن‌ها دارد.

با تلگرام و کم‌تر از آن اینستاگرام، نوشتن و خواندن در ایران جان گرفته. شاید امروز این نوشتن و خواندن کیفیت بالایی نداشته باشد اما بی هیچ تردیدی، رهگذاری است به سوی بهتر نوشتن و بهتر خواندن و بیش‌تر خواندن.

بله، این‌که سرانه مطالعه در ایران بسیار پایین است دیگر گزاره‌ی دقیقی نیست. کافی است به دور و برمان نگاه کنیم. خاله‌ی پیرمان، برادرزاده یازده ساله‌مان، پسرعموی ذاتا گریزان از فرهنگ‌مان، و… و… و… همه در حال خواندن و نوشتن‌اند و زیر بمباران اطلاعات پراکنده. سطح آگاهی عمومی، امروز بسیار فراتر از ده یا بیست سال قبل است و با استمرار این روند حتما آگاهی عمومی به عمق و کیفیت بهتری خواهد رسید و تمرکز و هدفمندی بیش‌تری خواهد یافت.  

نمی‌دانم تلگرام (این رسانه معلق بی‌هویت) تا کی دوام خواهد آورد و بعدا چه جای‌گزینی برایش پیدا خواهد شد، اما‌ می‌دانم راهی که با تلگرام آغاز شده و محبوبیت ظرفیت تولید و نشر محتوای آن، نقطه عطفی برای آینده است. این راه هیچ بازگشتی ندارد و هیچ انسداد بفرموده‌ای هم جلوی این پویایی اجتماعی را نخواهد گرفت.  

ترامپ و لشکر طلبکاران

اخبار انتخابات آمریکا را از طریق رسانه‌های آمریکایی چه به صورت زنده و چه ویدیوهای ضبط‌شده، در یوتیوب دنبال می‌کردم. اعتراف می‌کنم که هرگز تا این حد از دموکرات‌ها و نامزدشان بیزار و مشمئز نبودم. در واقع بسیاری از دیدگاه‌های سیاسی من منطبق بر نگاه دموکرات‌هاست اما با منش سیاسی‌شان هیچ تطابقی ندارم. دست زدن به هر فریب و دروغ و وارونه‌نمایی و بایکوت خبری و لجن‌پراکنی برای رسیدن به قدرت، به رسواترین شکل ممکن در جریان بود. هیلاری کلینتون در نگاه من همچون ابلیس اعظم است. رسانه‌های دمکرات‌ها به سرکردگی سی ان ان هر چه در چنته داشتند رو کردند تا از دانلد ترامپ چهره ای شیطانی به نمایش بگذارند و ظاهرا کامیاب شده‌اند. اما رویارویی نقادانه با منابع گوناگون خبری و شنیدن ساعت‌ها مناظره و سخنرانی قدیمی و جدید کاندیداها بدون فیلتر ترجمه، دانلد ترامپی دیگر را به من شناساند؛ مردی صریح و گزنده که نه جمهوریخواهان ارتودوکس فناتیک پشتیبانش هستند و نه دموکراتها و لیبرالهای ماکیاولیست می‌توانند ریختش را تحمل کنند.  او در میانه ایستاده، در ویرانگاه رویای آمریکایی.

گمان می‌کنم نتیجه انتخابات آمریکا به اندازه‌ی کافی گویاست. دمکرات‌ها و رسانه‌هایشان و آن‌ها که از وضعیت حقارت‌آمیز فعلی آمریکا خرسندند، هم‌چنان یاوه می‌گویند. گویی مریخی‌ها ترامپ را برگزیده‌اند. این یاوه‌ها توهین به خیل عظیم ساکنان واقعی آمریکاست. آن‌ها به فریبکاری و دغل‌بازی اوباما و همدستانش نه گفتند. شاید ترامپ هم راه‌گشای وضعیت بد کنونی‌شان نباشد اما دست‌کم او بر واقعیت‌های موجود در کشورش انگشت گذاشته. ترامپ قطعا نماینده‌ی مهاجران طلبکار و سیاه‌پوستان عمدتا بزهکار نیست. برای درک اهمیت ترامپ باید یک آمریکایی باشی نه فردی توسری‌خورده و تحت سلطه‌ی یک نظام خودکامه در خاورمیانه‌ی نفرینی، یا یکی از ساکنان ویران‌سرای مکزیک و کوبا. برای درک اهمیت ترامپ قطعا باید موهوم بودن وعده‌های اوبامای مکار شیطان‌صفت را با تمام وجود، در تمام ابعاد زندگی روزمره‌ات لمس کرده باشی، یا دست‌کم باید بتوانی بدون هیچ پیش‌فرضی، خود را جای یک آمریکایی معمولی نگون‌بخت تصور کنی. شاید وعده‌های ترامپ همه توخالی باشد اما قطعا او به گواه سخنرانی‌هایش، آگاه‌تر و فرهیخته‌تر از شل‌مغزی مثل جرج بوش پسر است. به‌راستی مایه مباهات ترامپ باید باشد که جرج بوش و بسیاری از رقبای حسود جمهوریخواه به او رای نداده باشند.
برای شناخت درست ترامپ و پی بردن به شخصیت باثبات و قدرتمندش، باید به جوانی او بازگردیم. فیلم مصاحبه‌هایش در روزگار اوج جوانی و برازندگی، در دسترس همگان است (به لطف یوتیوب). برای شناخت او نیازی به گوش سپردن به مهملات رسانه‌های دمکرات و بی‌بی‌سی فارسی و رسانه‌های داخلی نیست. ترامپ یک ضرورت تاریخی است. شکست کلینتون دقیقا مانند سقوط محمد مرسی در مصر، از مهم‌ترین رخدادهای تاریخ بشریت است.
ما ایرانی‌ها، دست‌کم مایی که مانند اصلاح‌طلبان داخلی و خارجی، گماشته‌ی این حکومت و ذی‌نفع در مناسبات قدرت نیستیم، می‌توانیم بر نقش دمکرات‌ها در استمرار بدبختی و ستم در کشورهای جهان سوم گواهی دهیم. اگر مزدور و ذی‌نفعیم که هیچ. تاریخ نشان داده جمهوریخواهان آمریکا همواره کم‌تر به ملت ایران، آسیب زده‌اند. مهم نیست تبلیغات چیزی دیگری بگویند. اصلا وضعیت زشت کنونی ما دستپخت دمکرات‌هاست.