درباره رمان گوگیجه

«گوگیجه» عنوان رمانی است که از نیمه‌ی خرداد سال نود و نه نوشتنش را آغازیدم. داشتم خوب پیش می‌رفتم که مرگ مادرم موجب توقفی چندماهه شد. برایم سخت بود بیرون آمدن از اتمسفر جانکاه سوکواری و طی مراحل آن به‌خصوص که «گوگیجه» رمانی سرزنده و آمیخته با طنزی سیاه است. از میانه‌ی آذر دوباره نوشتن را از سر گرفتم و تا کنون نزدیک به نیمی از آن را نوشته‌ام. سخت‌ترین قسمت‌هایش را نوشته‌ام و جاهای آسان‌ترش باقی مانده. پیش‌بینی‌ام این است که حداکثر تا پایان بهمن به سرانجام برسانمش و سپس فکری برای ناشر خواهم کرد. «گوگیجه» راوی اول‌شخص دارد: یک مهندس معمار که از همسرش جدا شده و تنها با سگش زندگی می‌کند. خودش این‌گونه خودش را معرفی می‌کند:

” من آدم تن‌لشی هستم. این ساده‌ترین و در عین حال دقیق‌ترین توصیفی است که خودم از خودم دارم. شاید در نگاه بعضی‌ها این‌طوری نباشم. اما همسر سابقم در این یک مورد با من کاملاً توافق داشت. راستش این تنها موردی بود که بر سرش با هم توافق داشتیم. او این واقعیت را دست‌کم روزی سه بار به رخم می‌کشید؛ مثل آنتی‌بیوتیک؛ هر هشت ساعت یک عدد. و من هم به‌جای مقابله تصدیق و تأییدش می‌کردم. و اتفاقاً همین بیش‌تر کفری‌اش می‌کرد. البته واقعاً قصد نداشتم کفری‌اش کنم اما اگر بخواهم روراست باشم خیلی هم از این بابت ناراحت نمی‌شدم. معمولاً یک‌چیز وقتی هزاران بار تکرار شود عادی و بی‌خاصیت می‌شود اما من هر بار که تن‌لش خطاب می‌شدم حالم بد می‌شد. یک‌وقت‌ آدمیزاد خودش انتخاب می‌کند تن‌لش باشد. و خب لابد پای تبعاتش هم می‌ایستد. اما من خودم نمی‌خواستم تن‌لش باشم.”

«گوگیجه» پر از ارجاع به سینماست چون شخصیت اصلی‌اش دلبسته سینما و یک فیلم‌باز حرفه‌ای است که علاقه‌ی زیادی به فیلم و رمان جنایی‌معمایی دارد. پس چاره‌ای نیست و قصه‌ی ما هم باید یک جورهایی به معما و جنایت برسد. با یک کارآگاه خصوصی ایرانی چطورید؟ چیزی که در عالم واقع، وجود خارجی ندارد اما ما واقعا یک کارآگاه خصوصی ایرانی داریم.

«گوگیجه» با رمان قبلی‌ام «کاپوزی» تفاوت‌های فراوان دارد، چه در فرم که این‌جا متعارف‌تر است و چه در محتوا که این‌جا کمی روشن‌تر و امیدوارانه‌تر است. با این‌همه یک‌وقت فریب نخورید؛ در دنیای قصه‌‌های من هیچ‌ سعادتی مقدر نیست.

کتاب کاپوزی منتشر شد

Screenshot_20170822-132429~2

رمان ایرانی

ناشر: نشر مرکز

نویسنده: رضا کاظمی

چاپ اول: شهریور ۹۶

قیمت: ۱۲۹۰۰

خلاصه داستان: آقای ارجمند از انتشار کتاب کاپوزی منصرف شده اما ناشر خبر می دهد که کتاب مدتی است منتشر شده

در این باره بخوانید

نقدی بر کتاب کاپوزی

 

در جهنم توصیف

یکی از مصایبی که با خواندن رمان و داستان کوتاه به‌ویژه انواع ایرانی‌اش تجربه می‌کنم و بدجور حرص می‌خورم فقدان کشش و جذابیت است. داستان‌نویسی در ایران به‌گونه‌ای نالازم و ویرانگر با مقوله روشنفکری گره خورده است. نویسنده باید روشنفکر باشد و روشنگری کند. روشنفکری هم در ایران مفهوم گسترده و فراگیری نیست. محدود است به رویکردی ضدگفتمان با درجاتی از نهیلیسم، چپ‌گرایی، مذهب‌گریزی و خاص ‌گرایی همراه با طرد عوام. در چنین بستری، تنها چیزی که شکل نمی‌گیرد قصه است. قصه به معنای روایت یک رخداد جذاب که تفاوتی با کرختی فرساینده‌ی روزمرگی داشته باشد یعنی حتی وقتی از روزمرگی سخن می‌گوید آن را در یک بسته‌بندی چشم‌گیر و گول‌زننده به خوردت بدهد.

رایج‌ترین رویکرد در داستان‌نویسی ایرانی، توصیف است. توصیف فضا و جغرافیا، توصیف ظاهر آدم‌ها، توصیف اشیا، توصیف مکان قرارگیری هر چیز در لوکیشن، توصیف نحوه حرکت اندام‌ها و میمیک صورت و خلاصه، توصیف و توصیف و توصیف تا حد تهوع؛ اما هیچ داستانی در خلأ خوانده نمی‌شود. من امروز در سال ۲۰۱۶ میلادی با مخاطب قرن هجدهم و نوزدهم میلادی تفاوت‌های بنیادین دارم. من غرق تصویرم. تمام زندگی‌ام از بام تا شام آماج تصاویر است، تلویزیون، اینترنت، من لحظه‌به‌لحظه با تصویر نفس می‌کشم. آرشیو ذهنی‌ام از زمین و فضا و جانداران و اقلیم‌ها و شهرها و پرت‌افتاده‌ترین نقاط، سرریز است. واقعا مخاطبی چون من، چه نیازی به این حجم از توصیف بیهوده دارد آن‌هم وقتی قرار نیست هیچ روایت و رخدادی در کار باشد. به گمانم داستان‌نویسی بر پایه افراط در توصیف به قصد حجیم کردن متن، آن‌هم در این روزگار، نهایت عقب‌افتادگی ذهنی است اگر تلاش مذبوحانه و رقت‌انگیزی برای نویسنده شدن نباشد. شاید روزگاری نقاشی کردن از چشم‌اندازهای طبیعی و هرچه بیش‌تر طبیعی جلوه دادن آن، چالشی مقدس برای نقاشان بوده، اما امروز با همگانی شدن عکاسی و تصویر متحرک، آن‌گونه از نقاشی بیش‌تر به یک انزوای خودخواسته‌ی اسکیزوتایپیک (یک نوع اختلال شخصیتی) شبیه است تا تلاشی برای هنر به‌مثابه بداعت و کشف.

جوان ایرانی، داستان‌نویسی را از انجمن‌های ادبی و کارگاه‌های پرت‌وپلا آغاز می‌کند. در این کارگاه‌های مسموم، پوسیده‌ترین شیوه‌های داستان‌نویسی با تکیه بر ادبیات قرن هجده و نوزده آموزش داده می‌شود؛ اما مگر داستان‌نویسی قابل‌آموزش است؟ کتاب جوان‌ها را که می‌خوانی انگار همه را یک نفر نوشته. دریغ از ذره‌ای تشخص در نثر. دریغ از ذره‌ای بازیگوشی و تلاش برای کنده شدن از غل و زنجیر گذشتگان؛ و مهم‌تر از همه این‌ها: دریغ از یک قصه جذاب، یک موقعیت بکر و تازه، دریغ از کشش دراماتیک، دریغ از هیجان و چالش و رازگونگی. همه‌چیز خلاصه می‌شود در چسناله‌های روشنفکری، از موقعیت‌های به‌شدت مکرر عشق سوخته، رابطه زناشویی تمام‌شده، بطالت روشنفکری، زندگی به ته خط رسیده یک روشنفکر یا فعال سیاسی و آرمان‌های سوخته و… و… و…و این وسط کسی کم‌ترین (مطلقاً) کمترین سهمی برای ترس، هیجان، معما، ابهام، نوآوری در روایت و اکت قایل نیست. ممکن است پنجاه صفحه از یک قصه را بخوانی و فقط توصیف چهره و هیکل طرف و دوستانش و اتاق پوسیده زندگی‌اش را خوانده باشی و حرف‌های خواب‌آلودی که شخصیت‌های حتماً ته خط به زبان می‌آورند. دریغ از یک اکت، یک پیچش داستانی، یک غافلگیری، دریغ از یک دیالوگ تکان‌دهنده و تلنگرزننده.

داستان ایرانی هنوز نتوانسته خودش را از زیر سایه نویسندگان بزرگ قدیمی بیرون بکشد. هنوز حتی یک جوان بیست‌ساله پیدا نشده که طراوت داستان‌های پنج دهه پیش بهرام صادقی را به ذهن بیاورد. افسوس بزرگ من این است که کاش جای پیروی از گلشیری بزرگ، داستان نویسان ما به سمت صادقی می‌رفتند. گلشیری یک عدد بود و همه مقلدانش ول‌معطل‌اند. متن‌های توصیفی و عمداً دشوار او با نثر فاخر و رازآلودش، نمی‌توانند به تقلید درآیند و فقط مقلد را رسوا می‌کنند. داستان ایرانی باید خودش را از این مهلکه برهاند. برای یک‌جور خاص از نویسندگی، یک شهریار مندنی پور بس است. حتی ابوتراب خسروی با تمام استادی‌اش، در این وادی زیادی به نظر می‌رسد. شاید بی‌رحمانه باشد اما آدمیزاد خودش باید بداند که قله‌ی فتح‌شده را از نو فتح کردن، ارج‌وقربی ندارد. برای آن شکل که بیژن نجدی می‌نوشت، خودش بس بود و حتی تکرار خودش هم بعد از کتاب یوزپلنگ‌ها… زیادی بود. دیگران که آن شکل می‌نویسند، رقت‌انگیز و بیچاره به نظر می‌آیند.

ادبیات آمریکا هرگز یک همینگوی دیگر نداشت و نخواهد داشت. یا حتی یک کارور دیگر. یا یک مک‌کارتی و آپدایک دیگر. کسی هم با تقلید از آن‌ها به جایی نخواهد رسید.

داستانی را تصور کنید که در آغازش حسن آقا در خانه‌اش را باز می‌کند تا وارد شود. نویسنده چهره و لباس حسن آقا را توصیف می‌کند و سرگذشت پدربزرگ و جد بزرگش را هم می‌گوید. درباره کیفی که در دست حسن آقاست هم افاضه می‌کند و این را هم اضافه می‌کند که خانه حسن آقا دقیقاً چه شکلی است و گلدان کجا قرار دارد و یخچال کجا و … ناگهان به خودت می‌آیی که ده صفحه گذشته و حسن آقا هنوز یک‌لنگه‌پا در آستانه در است. خب لعنتی! اجازه بده حسن آقا بیاید داخل خانه و برایش اتفاق ترتیب بده، شخصیتش را خاص و جذاب کن، برایش نقشه بکش که در یک موقعیت جذاب دراماتیک قرار بگیرد. بس کن این‌همه روده‌درازی درباره جد پدری حسن آقا و تکرار مکرراتی که در قصه‌های هدایت و علوی و آل احمد و هوشنگ گلشیری و مقلدانش خوانده‌ایم. شخصیت‌ها و موقعیت‌های اجتماعی تازه‌تری را انتخاب کن. یک قصه جذاب بگو با مسیری تازه که قبلاً کسی لگدمالش نکرده باشد.

داستان ایرانی، به دست کارگاه‌های مسموم به سرپرستی نویسنده‌های میان‌مایه و بدنویس، در حال نابودی است؛ اما در دل هر ویرانه‌ای هم شقایقی می‌تواند بروید. ناامید نیستم از روزی که داستان‌نویسی بر مبنای ایده و موقعیت و رخداد، جای داستان‌نویسی بر پایه‌ی توصیف و کش آوردن زورکی کلام را بگیرد.

—–

پی نوشت: هر نقدی به نویسندگان ایرانی به خودم هم وارد است.

نخستین رمان من

«ماهرو خانم پایش را توی یک کفش کرده بود که همه چیز از نگاه نسرین پیداست. می‌گفت انگار حضرت مرگ توی عکس بر سرش چنبره زده. می‌گفت آدمیزاد وقتی قرار باشد بمیرد همیشه یا به دلش برات می‌شود یا به دل اطرافیانش و اگر به دل کسی برات هم نشود، نزدیک مرگ اتفاق‌های عجیبی می‌افتد که نمی‌شود گفت تصادفی هستند. مثلاً دقت کرده‌اید که اغلب کسانی که می‌میرند کمی پیش‌تر یک عکس پرسنلی یا یک عکس آتلیه‌ای خیلی خوب از خودشان گرفته‌اند که شدیداً به درد حجله و مراسم ختم‌شان می‌خورد؟ یا دیده‌اید معمولاً آدم‌ها کمی بعد از این‌که به دل‌شان می‌افتد وصیت‌نامه بنویسند یا وصیت‌نامه‌شان را تغییر بدهند، می‌میرند؟ به نظر ماهرو خانم مرگ نسرین پیشاپیش توی آخرین عکسش حضور داشت؛ عکسی که فقط یک ساعت قبل از مرگش گرفته شده بود.»

سطرهای بالا تکه‌ای از رمانی هستند که بیش از نود درصدش را نوشته‌ام و تا پایان امسال تمامش خواهم کرد. با خواندن تکه بالا، کم‌ترین برداشتی از رمان نخواهید داشت چون این یک تکه‌ خیلی فرعی از رمانی مرکزگریز است. معمولا داستان‌نویس‌ها در اولین رمان‌شان سراغ قصه‌ یک زندگی می‌روند و با فرض بر این که شاید دیگر فرصتش پیش نیاید تا می‌توانند ایده‌ها و حرف‌های مهم و نگفته رو می‌کنند. اما اولین رمان من نه قصه یک زندگی است، نه ربطی به خودم و سرگذشتم دارد و نه می‌خواهد حرف‌های مهم بزند. این رمانی است سراسر بازیگوش و شیطان! رمانی که حتی اصراری ندارد با عنوان رمان شناخته شود. داستان‌واره‌ای است برای قلقلک ذهن خواننده. برای بده‌بستان با خواننده. برای جا آوردن حال خواننده. داستانی مهندسی‌شده در یک فرم نه چندان تکراری. داستانی که می‌خواهد شرارت‌بار و رازوار باشد و تا آخرش کم نیاورد. برای رمانم دو اسم انتخاب کرده‌ام که ترجیح می‌دهم فعلا علنی نکنم چون تجربه‌ی بدی از سرقت ایده و اسم دارم. 

تلاشم بر این است که این رمان و البته نخستین مجموعه شعرهای کوتاهم در سال ۹۵ منتشر شوند. نمی‌دانم با کدام ناشر اما امیدوارم اتفاق خوبی بیفتد. 

این هم تکه‌ای دیگر از رمان: «رفتم سراغ کتاب دوم‌تان و همان داستانی که می‌دانید چه‌قدر دوست دارم: ملاقاتی. همان قصه‌ای که پیرمردی به دیدار پیرزنی می‌رود که به‌تازگی شوهرش درگذشته و می‌گوید که چه قدر تمام سال‌ها در انتظار چنین لحظه‌ای بوده تا بتواند عشق ازدست‌رفته‌ی نوجوانی‌اش را برای ساعتی هم که شده جامه‌ی عمل بپوشاند و در حضور محبوبه‌اش بنشیند. اما این وجه عاشقانه برای من در درجه‌ی دوم اهمیت قرار داشت. یکی از نقطه‌‌های تکان‌دهنده‌ی داستان آن‌جا بود که پیرمرد اعتراف کرد در طول این سی و چند سال بارها به این فکر کرده بوده که شوهر زن را به قتل برساند و حتی یک بار نقشه‌ی پیچیده‌ای برای آن طراحی کرده بوده که در آخرین لحظه، فقط به دلیل چند ثانیه تأخیر (در داستان به شکل عجیبی روی دو و نیم ثانیه تأکید شده) آن نقشه شکست خورده بود. خوبی داستان‌های عجیب شما این است که حس‌های سانسورشده و ناگفتنی بسیاری از آدم‌ها را از زبان شخصیت‌هایی خاص عریان می‌کند. در واقع حرف دل کسانی را می‌گوید که جرأت گفتن حرف‌های دل‌شان را ندارند و تمام عمر در پوسته‌ی ظاهرفریب خود زندگی می‌کنند. یادم هست خودتان گفتید تمام عمر تظاهر کردن به یک پرسونای اجتماعی هم پایمردی خاصی می‌خواهد که کار همه نیست. اما آن نقطه‌ی اساسی، آن‌جایی که داستان ملاقاتی را برای همیشه در بایگانی ذهنی‌ام تثبیت کرده و از آن تجربه‌ای یگانه ساخته کلام پایانی قصه است که بر زبان پیرزن که تا این‌جا اغلب خاموش بوده جاری می‌شود: “مردهای شاعرپیشه فکر می‌کنند دیوانه‌بازی‌شان زن‌ها را شیفته و مسحور می‌کند اما این فقط تصور آرمانی مردها از یک عشق بیمارگونه و خیالی است. به نظرت فرهاد شخصیت مثبت قصه‌ی خسرو و شیرین است و خسرو مرد بد داستان؟ به همین سادگی؟ بدت نیاید اما… باید همان چهل سال پیش می‌گفتی که عاشقم هستی. شب به‌خیر پیرمرد.”.»

»

داستانک: از هر طرف

آقای الف دستی به ریش پروفسوری‌اش کشید و حکیمانه گفت: به قول مرحوم قیصر، نان را از هر طرف که بخوانی نان است.
آقای ب سری به تأکید نشان داد و لب در هم کشید و آهی از ته سینه بیرون داد و گفت: و من اضافه می‌کنم درد را. از هر طرف بخوانی باز هم درد است. به‌خصوص دردی که از عشق برخیزد.
آقای ج که داشت به خودش می‌پیچید با اضطرابی که در صدایش موج می‌زد گفت: رفقا لطفا قدم‌های‌تان را کمی تندتر کنید که زودتر به پارک برسیم. حتما شما هم مخالفتی با این واقعیت ندارید که شاش را هم از هر طرف که بخوانیم شاش است.

شکوفه‌ی پاییز

یقه‌ی بارانی‌‌اش را بالا کشید. شد مثل اریک کانتونا. اما کانتونا هنوز به دنیا نیامده بود. شبیه خودش شده بود. تلفن موبایل هنوز اختراع نشده بود و قرار نبود حداقل تا چند دهه بعد هم اختراع شود. از بیلیارد جیبی که فارغ شد سراغ جیب‌های بارانی‌اش رفت. فندک زیپوی یادگاری و یک جعبه سیگار تقریباً مچاله شده با دو نخ سیگار، همه‌ی چیزی بود که به نوک انگشت‌های سرمازده‌اش می‌خورد. صدای بوق کشتی در دوردست، جیغ دل‌انگیز یک مرغ دریایی و صدای خنده‌ی دو دختر جوان لمیده بر سبزه‌ها از دل تاریکی کلیشه‌های دیگری هستند که می‌توانند این پیاده‌روی شبانه در این بندر مهتابی را تکمیل کنند. و آخ که می‌شود مثل کالوینو چس‌نفسی کرد و از همین پرسه‌ی بی‌هدف یک رمان روده‌دراز درآورد. اما رفیق ما حوصله‌ی کش دادن این قصه را ندارد. همین امروز خبر مرگ دوست سابقش را به او داده‌اند. این جور وقت‌ها دل و دماغ هیچ کاری را ندارد؛ حتی دختربازی و راستش را بخواهید حتی ممکن است تکه‌هایی را که برایش لوندی می‌کنند به فجیع‌ترین شکل به قتل برساند. اما دقیقا همین‌جور وقت‌هاست که دلش هوای ژان را می‌کند. دوست دارد وقت برگشتن به خانه از مادر بشنود که تماسی از ژان داشته. شستش خبردار شود که ژان از زندان بیرون آمده و دوباره دلش لک زده برای یک دزدی خوشگل تپل. با ژان هم‌نفس بودن و اقتدا کردن به آن پیر مراد در یک دزدی جانانه، عیش مدام است.

یقه‌ی بارانی‌اش را بالا کشید. شد مثل خودش، مثل آلن دلون در یک بندر مه‌آلود. شد مردی که پرسه نمی‌زند فقط یقه‌ی بارانی‌اش را بالا می‌کشد و یکی از دو سیگار باقیمانده در جیبش را می‌گیراند و لگدی می‌زند به یکی از دو دختر لمیده بر سبزه و سر خر را کج می‌کند به سوی اولین بار و تا سپیده‌ی صبح می‌رود بالا به سلامتی ژان گابن و نزدیکی‌های خانه به سلامتی درخت‌های بی‌برگ پاییز شکوفه می‌کند.

مرگ همسایه

از ساعت نه صبح که از خواب بیدار شدم صدای قرآن می‌آمد. صدا دور بود و زیر. صدای قرآن همیشه من را به یاد مرگ می‌اندازد و این بار هم بی‌درنگ به یاد مرگ افتادم؛ و قبر و تمام متعلقاتش. خیلی زود گوشم به این صدا عادت کرد و دیگر نمی‌شنیدمش؛ هرچند به شکلی سمج همان‌جا توی هوا بود و بود و بود. حدود ساعت چهار عصر بود که صدای شیون بلند شد و در چند ثانیه به اوجی وحشتناک رسید. می‌شد حدس زد که پای بیست سی نفری در میان است. بی‌اراده سمت پنجره دویدم تا سمت‌وسوی صدا را ببینم. از چند کوچه پایین‌تر بود. از لای ساختمان‌های درهم‌لولیده چیزی به چشم نمی‌آمد. پس از دو سه دقیقه حجم صدا پایین آمد و غریو لا اله الا الله بالا گرفت. ده دقیقه بعد هیچ صدایی نمی‌آمد. کوچه به زندگی ادامه می‌داد.  من هم به زندگی ادامه دادم.

داستانک: نقاب

به خوشمزگی‌های زن همسایه خندید. در را که بست نقابش را از صورتش برداشت و پرت کرد روی کاناپه. توی دستشویی جلوی آینه ایستاد. به زحمت لبش را با دو انگشت شست و اشاره باز کرد. با دست دیگرش کمی آب توی دهانش ریخت و چرخاند و تف کرد بیرون. هنوز صورت جدیدش خوب جا نیفتاده بود. دکتر گفته بود دو هفته دیگر طول می‌کشد تا جای بخیه‌ها از بین برود و عضلات و صورتش به حالت اولش برگردند. آن وقت می‌شد مثل جرج کلونی ده سال پیش. جلوی تلویزیون چای را با نی هورت کشید. تلفن را برداشت و شماره‌‌ای گرفت و منتظر ماند :«الو! سلام. چه‌طوری؟» خودش را پرت کرد روی کاناپه: «من هم دلم برات تنگ شده… من دو هفته دیگه آزاد می‌شم و آخرش می‌تونیم واسه اولین بار همدیگه رو از نزدیک ببینیم.» صدای قرچ قروچ حواسش را پرت کرد. روی نقابش دراز کشیده بود.

داستانک: نقاش

تمام بیست نفری که به مهمانی پیرمرد نقاش دعوت بودند؛ فکر می‌کردند بقیه به مهمانی یک نقاش پیر افسرده نخواهند رفت. ساعت یازده شب، پیرمرد تمام غذاهایی را که سفارش داده بود به گربه‌های گرسنه‌ی کوچه سپرد و آخرین تابلویش را تکیه داد به سطل زباله‌ی بزرگ سر کوچه. توی رختخوابش دراز کشید. ساعت را برای چهار و نیم صبح تنظیم کرد… نیم ساعت بعد با وحشت از خواب پرید. دوید توی کوچه. تابلو هنوز سر جایش بود. با چشمانی خیس، تابلو را به خانه برگرداند و گذاشت کنار تختش. باتری ساعت را درآورد و به خوابی سنگین فرو رفت.

داستان: قصه‌ی یک شب بارانی

یک

مرد سیگار خیسش را گرفت بین دو انگشت شست و وسطش، و شوتش کرد توی هوا. تکیه داد به دیوار. چند دقیقه‌ای بود که باران گرفته بود.

دو

زن موی سیاه بلندش را خشک می‌کرد. به عادت همیشه زیر کتری را روشن کرد. انگار سنگینی نگاهی روی نیم‌رخ صورتش افتاده باشد ناخودآگاه سر برگرداند سمت پنجره. هوله را ماهرانه گنبد کرد روی سرش. رفت دم پنجره و پرده را با نفرت کشید. هنوز آب جوش نیامده بود که با شنیدن صدای باران سوی پنجره رفت و پرده را کنار زد.

سه

پسر کاغذ را چسباند به مونیتور کامپیوترش. رفت دم پنجره. دستش را گذاشت روی لبه‌ی پنجره. سرش را بالا آورد. دستی به‌سرعت پرده‌‌ی خانه‌ی روبه‌رویی را کشید. سرش را دزدید و نشست. تکیه داد به دیوار زیر پنجره. خیره شد به در اتاقش.

چهار

مرد سیگاری روشن کرد. چشم از پنجره برداشت. سرش را گرفت به آسمان. یقه‌ی کاپشنش را بالا کشید. از پیچ کوچه گذشت.

پنج

«خداحافظ. دلم براتون تنگ میشه.» سربازرس قلنج انگشت شستش را شکست. رو کرد به همکارش: «خیلی دلم هوای بارون کرده بود.»

درباره‌ی کتاب کابوس‌های فرامدرن (۱)

فکر می‌کنم هنوز خیلی زود است که نخستین مجموعه داستان منتشرشده‌ام را به بایگانی خاطره بسپارم. ترجیح می‌دهم درباره‌اش چند خطی بنویسم تا دوستانی که هنوز آن را تهیه نکرده‌اند، به خواندنش ترغیب شوند. من به متمدنانه‌ترین شکل ممکن (تنها راهی که در تصورم می‌گنجید) کتابم را منتشر کرده‌ام؛ نه پول توجیبی داده‌ام و نه کتابی برای فروش شخصی از ناشر گرفته‌ام. فقط حق‌التالیف و بس.  افتخارم این است که مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاهم را آن هم نه حضوری که با پست به نشر مرکز فرستادم، به همراه شماره تلفن و ای‌میل. و همین. نه آن‌ها من را می‌شناختند و نه من جز مطالعه‌ی بسیاری از کتاب‌های آن نشر، آشنایی دیگری با آن‌جا و گردانندگانش داشتم. سه ماه بعد زنگ زدند و گفتند از ۲۴ داستانی که داده‌ای ۱۰ تایش به دلایل مختلف قابل‌نشر نیست. می‌ماند ۱۴ تا. دوست داری ما همین تعداد را منتشر کنیم؟  گفتم چرا که نه. و در فرصت آخرین بازنویسی، یک داستان دیگر هم اضافه کردم و به همراه ۱۴ داستان قبلی با پست برای‌شان فرستادم. فقط برای امضای قرارداد بود که به مدت نیم ساعت در دفتر نشر مرکز حاضر شدم، و خلاص. ممیزی کتاب در ارشاد هم دوسه ماه طول کشید و به شرط حذف فقط چهار کلمه مجوز انتشار کتاب صادر شد. اصلاح آن چهار کلمه هم کم‌تر از یک دقیقه وقت گرفت. و یک ماه بعد هم کتاب منتشر شد. با یک طرح جلد خیلی خوب از استاد ابراهیم حقیقی.

در این وانفسای گرانی کاغذ و وضعیت وخیم نشر در کشور، انتشار کتابم به‌راستی اتفاق خوشایندی برای من است. اما من دیگر آن جوان سرحال و ذوق‌مرگ چند سال قبل نیستم. سال‌ها برای چنین روزی مرارت کشیده بودم. نوشته بودم و بارها بازنویسی کرده بودم تا این اتفاق بیفتد و محکوم بود که بیفتد. من دوست نویسنده‌ای نداشتم که خبر چاپ کتابم خوش‌حالش کند. با «اغلب» سینمایی‌نویس‌ها هم رفاقتی در میان نیست. بیش‌تر یک جور هم‌زیستی اجباری است. خوبی‌اش این است که خودمان می‌دانیم همدیگر را واقعا دوست نداریم. آگاهی ارزشمندی است.

کتاب کابوس‌های فرامدرن به یار و دلدار همیشگی‌ام، همسرم، تقدیم شده است. بسیاری از قصه‌های این کتاب محصول سال‌های سخت آغاز زندگی مشترک‌مان هستند. سال‌هایی که از سوی خانواده‌ام طرد شدم و یتیمی را در عین داشتن پدر و مادر تجربه کردم (و می‌کنم). تجربه‌ای هول‌ناک است و من هرگز نتوانستم با این واقعیت تلخ کنار بیایم. تا به حال کسی از من نپرسیده این عکس کوچک بالای سایتم چه مناسبت و دلیلی دارد. آن پاهای پیر و خسته (اما همراه) را تصویری از آینده‌ی زندگی من و همسرم می‌بینم. شاید من بیش‌تر از بسیاری از مردان، وابستگی عاطفی و هم‌دم بودن با همسر را به دلیل شرایط خاص زندگی و دورکاری، تجربه کرده‌ام. اما هرگز برخلاف خیلی‌ها تصویری از خودمان در فیس‌بوک و نظایر آن منتشر نکرده‌ام. چون دوست دارم این حریم امن و مقدس، هم‌چنان خصوصی بماند. کابوس‌های فرامدرن باید به لیلا تقدیم می‌شد؛ هم‌او که سال‌هاست با همه‌ی مرارت‌ها تنها یار و غم‌خوار من است.


اهمیت این «تبلیغ شخصی»، برای من فراتر از آن چیزی است که می‌توانید تصور کنید. سال‌هاست شعر و داستان می‌نویسم ولی هرگز در هیچ حلقه و محفل ادبی، یا کارگاه داستان و نظایر آن حضور نداشته‌ام (و اساسا اعتقادی به جمع‌های ادبی و ادبیات کارگاهی ندارم). دلیل بی‌اعتنایی ادبیاتی‌ها به کارم هم از همین منظر برای خودم به‌راحتی قابل‌توجیه است. البته حساب دو سه دوست نویسنده (از نوع مشهور) که سابقا اظهار محبت و ستایش‌ می‌کردند و حالا عامدانه اکیدا از سخن گفتن در این باره پرهیز می‌کنند (که مبادا چند نفر از سر تبلیغ آن‌ها کتاب را بخرند) به‌شدت جداست. چنین رفتار نامهربانانه‌ای برایم بسیار تأثرانگیز است. اما من به این شیوه عادت دارم. اصلا ورودم به نقد فیلم هم با همین انکارها روبه‌رو بود و هنوز هم برخی از حلقه‌های کوچک نقد فیلم همان رفتار را ادامه می‌دهند. اول انکارت می‌کنند، بعد به تو می‌خندند و… اما کم‌کم عادت کردم. باید عادت کرد. چاره‌ای هم نیست.

ادامه دارد… (در پست‌هایی دیگر به نکته‌هایی درباره‌ی خود داستان‌ها اشاره خواهم کرد)