عامه‌پسند بوکوفسکی

سه تکه  از رمان فوق‌العاده جذاب و خواندنی عامه‌پسند نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی با ترجمه‌ی بسیار خوب پیمان خاکسار (کاری از نشر چشمه). این کتاب را از دست ندهید. طنز سیاه و موقر، با حس‌وحالی رها و گاه جفنگ. هجویه‌ای جانانه بر داستان‌های کارآگاهی. بارها بهتر از در رؤیای بابل براتیگان.

یک

من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را.

دو

افسرده از خواب بلند شدم. به سقف نگاه کردم. به ترک‌های سقف. یک بوفالو دیدم که داشت دنبال چیزی می‌دوید. فکر کنم خودم بودم. بعد یک مار دیدم که یک خرگوش به دهن گرفته بود. آفتابی که از میان پارگی‌های پرده به داخل می‌تابید، صلیبی شکسته روی شکمم درست کرده بود. ماتحتم می‌خارید. بواسیرم دوباره عود کرده بود؟

سه

چرا من از آن‌ آدم‌ها نیستم که شب‌ها فقط می‌نشینند و بیس‌بال تماشا می‌کنند؟ چی می‌شد اگر فکر و ذکرم نتیجه‌ی بازی‌ بود؟ چرا نمی‌شد آشپز باشم و نخم‌مرغ درست کنم و بی‌خیال همه چیز باشم؟ چی می‌شد اگر مگسی بودم روی مچ دست یک آدم؟ چرا نمی‌توانستم خروسی باشم در حال دانه چیدن در یک مرغ‌دانی؟

یک روز بد

منتظر خبرم. دلم شور می‌زند. سرم درد می‌کند. حوصله‌ی هیج کاری ندارم. از زور روزمرگی دارم بالا می‌آورم. فیلم دیدن و کتاب خواندن هم این روزها برایم لذتی ندارد. باید خبر از راه برسد. باید این روند راکد کمی‌عوض شود.

اینترنت هم که … توی دیواری محصور شده‌ایم. از همه‌ی دنیا دور افتاده‌ایم. داریم به‌خوبی به سمت الگوی کشور سرافراز کره شمالی پیش می‌رویم. باید خوش‌حال باشیم. این حق ماست. ریخته‌اند کوچه‌ی بغلی بی‌اجازه و با دروغ زشت کنترل کنتور برق، ال ان بی مردم را برداشته‌اند و انداخته‌اند توی گونی. این حق ماست. به خانه‌ی من و تو هم خواهند آمد.

می‌گویند «آدمیزاد به امید زنده است.» امیدوارم لااقل همین جمله دروغ نباشد.

زمستان ۶۶

دیشب به تماشای نمایش زمستان ۶۶  (محمد یعقوبی) رفتم. هرچند کار را بی‌نقص ندیدم اما دلایل دوست داشتنش هم کم نبود…

متن ایده‌های خوبی داشت که البته برخی‌شان چندان به بار ننشسته بودند. به نظرم مهم‌ترین نقطه‌ضعف کار در بازی‌ها بود. اگر فرصتی دست دهد درباره‌ی این نمایش یا دست‌کم به بهانه‌ی آن چیزکی خواهم نوشت. هنوز فضای این نمایش توی گوشم زنگ می‌زند! باید ببینید…

محمد یعقوبی از آدم‌حسابی‌های بی‌تکرار فرهنگ ایران است. نمی‌شود بی‌اعتنا از کنار نگاه خاصش گذشت. درود پروردگار بر او.

شعر: هبوط

پشت این سیاه‌چاله‌ها

خدایی بود

که روزی از سر دلتنگی

بی‌کرانه‌های هیچ را به‌هم کوبید

مردی از آسمان فرود آمد

سردرگریبان

کنار خستگی‌اش به خواب رفت

زیر آسمان این زندان

دل به چشمک ستاره‌ی کم‌سویی بسته‌ایم

که آن‌جا نیست…

یک کادوی ناقابل

رسم است که آدم روز تولد از دیگران کادو بگیرد اما این بار خودم دست‌به‌کار شدم تا بخش نخست گزیده‌ی نوشته‌های وبلاگی‌ام در پنج سال گذشته را در قالب پی‌دی‌اف تقدیم خوانندگان این روزنوشت کنم. بی‌تردید برای آن‌ها که به‌تازگی با من و این‌ سایت آشنا شده‌اند مرور این نوشته‌ها کاربرد بیش‌تری خواهد داشت. همه‌ی نوشته‌ها ویرایش مجدد و در برخی موارد بازنویسی شده‌اند. به مرور، بخش‌های بعدی را هم تقدیم خواهم کرد.

از این‌جا دانلود کنید. حجم حدود ۷۵۰  کیلوبایت

روز و روزگارتان خوش باشد.

پی‌نوشت: ممنون از تک‌تک دوستان عزیزی که تولدم را تبریک گفتند. آروزی سربلندی و تندرستی و دلشادی، خالصانه‌ترین چیزی است که می‌توانم تقدیم وجود نازنین‌تان کنم.

داستانک: چند تا دوستم داری؟

زن: چند تا دوستم داری؟

مرد: شونصد تا

زن: فقط شونصد تا؟ هفته‌ی پیش هزار و شونصد تا دوستم داشتی.

مرد: آخ آخ. راست می‌گی. یادم نبود. سه هزار تا خوبه؟

زن: خیلی کمه. بی‌معرفـــــــــــــــت!

مرد: خب بذار ببینم… سه هزار میلیارد خوبه؟ می‌دونی چند تا صفر داره؟

زن: حالا شد یه چیزی. آی لاو یو تو.