
سه تکه از رمان فوقالعاده جذاب و خواندنی عامهپسند نوشتهی چارلز بوکوفسکی با ترجمهی بسیار خوب پیمان خاکسار (کاری از نشر چشمه). این کتاب را از دست ندهید. طنز سیاه و موقر، با حسوحالی رها و گاه جفنگ. هجویهای جانانه بر داستانهای کارآگاهی. بارها بهتر از در رؤیای بابل براتیگان.
یک
من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را.
دو
افسرده از خواب بلند شدم. به سقف نگاه کردم. به ترکهای سقف. یک بوفالو دیدم که داشت دنبال چیزی میدوید. فکر کنم خودم بودم. بعد یک مار دیدم که یک خرگوش به دهن گرفته بود. آفتابی که از میان پارگیهای پرده به داخل میتابید، صلیبی شکسته روی شکمم درست کرده بود. ماتحتم میخارید. بواسیرم دوباره عود کرده بود؟
سه
چرا من از آن آدمها نیستم که شبها فقط مینشینند و بیسبال تماشا میکنند؟ چی میشد اگر فکر و ذکرم نتیجهی بازی بود؟ چرا نمیشد آشپز باشم و نخممرغ درست کنم و بیخیال همه چیز باشم؟ چی میشد اگر مگسی بودم روی مچ دست یک آدم؟ چرا نمیتوانستم خروسی باشم در حال دانه چیدن در یک مرغدانی؟



