عامه‌پسند بوکوفسکی

سه تکه  از رمان فوق‌العاده جذاب و خواندنی عامه‌پسند نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی با ترجمه‌ی بسیار خوب پیمان خاکسار (کاری از نشر چشمه). این کتاب را از دست ندهید. طنز سیاه و موقر، با حس‌وحالی رها و گاه جفنگ. هجویه‌ای جانانه بر داستان‌های کارآگاهی. بارها بهتر از در رؤیای بابل براتیگان.

یک

من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را.

دو

افسرده از خواب بلند شدم. به سقف نگاه کردم. به ترک‌های سقف. یک بوفالو دیدم که داشت دنبال چیزی می‌دوید. فکر کنم خودم بودم. بعد یک مار دیدم که یک خرگوش به دهن گرفته بود. آفتابی که از میان پارگی‌های پرده به داخل می‌تابید، صلیبی شکسته روی شکمم درست کرده بود. ماتحتم می‌خارید. بواسیرم دوباره عود کرده بود؟

سه

چرا من از آن‌ آدم‌ها نیستم که شب‌ها فقط می‌نشینند و بیس‌بال تماشا می‌کنند؟ چی می‌شد اگر فکر و ذکرم نتیجه‌ی بازی‌ بود؟ چرا نمی‌شد آشپز باشم و نخم‌مرغ درست کنم و بی‌خیال همه چیز باشم؟ چی می‌شد اگر مگسی بودم روی مچ دست یک آدم؟ چرا نمی‌توانستم خروسی باشم در حال دانه چیدن در یک مرغ‌دانی؟

تنهایی دونده‌ی استقامت

 

مبارزه با زمان مهم نیست. مهم‌تر از آن، لذت‌بخش‌تر کردن دقایق است.

به‌ندرت کسی را بتوان یافت که من را دوست داشته باشد. آخر کدام آدمی در جهان پیدا می‌شود که با رویی خوش به استقبال کسی برود که با احدی از در صلح و سازش برنمی‌آید و هر وقت هم اتفاقی می‌افتد به عوض همراهی، در به روی خویش می‌بندد و خود را از دیگران پنهان می‌کند؟

انسان نکات اساسی زندگی را اغلب با دردهای جسمانی می آموزد.

هرگاه با قضاوتی ناعادلانه روبه‌رو می‌شوم و یا کسی که به او اعتماد دارم شرایطم را درک نمی‌کند، کمی بیش‌تر از حد معمول می‌دوم.

این‌ها سطرهایی بود از کتاب اتوبیوگرافیک از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم نوشته‌ی هاروکی موراکامی. به ترجمه‌ی مجتبی ویسی. نشر چشمه.

ذن در هنر نویسندگی

یکی‌دو روز است مشغول خواندن کتاب بسیار جذاب و دل‌انگیز ذن در هنر نویسندگی نوشته‌ی ری برادبری با ترجمه‌ی پرویز دوایی هستم. آقای گلمکانی لطف کرد و نسخه‌ای از آن را به من داد. در همان صفحه‌های نخست چنین می‌خوانیم: «همه‌ی ما به کسی برتر، خردمندتر و مسن‌تر از خودمان نیاز داریم که به ما بگوید دیوانه نیستیم، که کارمان درست است. درست کدام است؟ کارمان خوب است.» این جمله‌ها را زندگی کرده‌ام؛ وقتی از همه و حتی جوان‌ها بی‌اعتنایی و نفرت و تحقیر می‌دیدم. بازی شیرین حکمت روزگار را ببین: اهداکننده‌ی این کتاب، یکی از همین راه‌بلدها و راهنماهایی است که برادبری می‌گوید. وقتی حتی هنوز هم دیگران بر مدار انکارند. همیشه سپاسگزارش خواهم بود. با تمام وجود.

هفت شهر عشق

 

خانه‌ی رها این‌ها توی خیابان فرشته است. ماشینم پت‌پت‌کنان ما را می‌کشاند دم در خانه‌شان. چوبی و پهن. سبز. دیوارهایی در حصار درخت و پرنده و پیچک. می‌آید به استقبال‌مان. شلوار تنگ و پاچه کوتاه، بگی مگی نمی‌دانم، از همین مدل‌ها، با تی‌شرتی چسبان و کوتاه و نافی با یک بند مروراید الصاقی. اسب خجول دست می‌دهد و می‌رویم تو.

با نوشته کشتن (رمان) / محمد علی سجادی / انتشارات ققنوس


برتولوچی: به مدرسه‌ی تکنیکی سینما اعتقادی ندارم، سه روز سر صحنه نیاز است تا بفهمید که چی به چی است. من به آموزشگاه فیلم نرفتم. تنها راه واقعی شناخت سینما دیدن فیلم‌های زیاد است، تا آن‌جا که امکان دارد.

همزاد دوربین ( گفت‌وگوهایی با برتولوچی) / نشر چشمه


یکی از چیزهای مهمی که باید درباره‌ی فیلم‌سازی یا هر فعالیت هنری دیگر به خاطر داشت این است که کار هنری غالباً حلال مشکلات است. کار هنری ضرورتا ایدئولوژی‌محور نیست، یا نباید باشد. شما با مشکلات خاصی مواجه می‌شوید و تلاش می‌کنید تا برای آن راه حلی مناسب طراحی کنید.

شریدر به روایت شریدر (گفت وگو با پل شریدر و چند نوشته از او) / انتشارات ققنوس

 

یک آگهی تبلیغاتی (کنسرو) پیش روی ما است که چند میوه‌ی پراکنده را در اطراف یک نردبان نشان می‌دهد. زیرنویس عکس {انگار از باغ‌تان چیده‌اید} از مطرح شدن مدلولی محتمل (امساک، کمبود محصول) جلوگیری کرده و خوانش را به سمت‌وسویی دلنشین‌تر می‌برد. در این‌جا زیرنویس هم‌چون یک تابوشکن عمل کرده…

پیام عکس / رولان بارت / نشر مرکز


آلن روب گری‌یه: نویسندگان لزوما متفکر سیاسی نیستند و طبیعی است که غالبا در این زمینه به بیان اندیشه‌های نارسا و مبهم اکتفا کنند. اما چرا این همه خوش دارند که این اندیشه‌ها را در هر فرصتی و به هر مناسبتی در ملاء عام بر زبان بیاورند؟ … به نظر من آن‌ها از این‌که نویسنده‌اند شرم دارند و در وحشتی مدام به سر می‌برند که مبادا دیگران این را بر آن‌ها عیب بگیرند و از آن‌ها بپرسند که چرا می‌نویسند و وجودشان به چه درد می‌خورد و چه وظیفه‌ای در اجتماع انجام می‌دهند.

وظیفه‌ی ادبیات (مجموعه مقالاتی درباره‌ی ادبیات و …) / انتشارات نیلوفر

 

در کافکا و پروست چیز مشترکی وجود دارد و کسی نمی‌داند که سراغ چنین چیزی را دیگر کجا می‌توان گرفت.  مساله، طرز استفاده‌ی آن‌ها از «من» است.  وقتی پروست در «جست‌‌وجوی زمان از دست رفته» و کافکا در دفتر خاطراتش می‌گوید «من»… اتاق‌های این من رنگ و بوی شخصی ندارد؛ هر خواننده‌ای می‌تواند امروز آن‌جا اقامت و فردا آن‌جا را ترک کند.

کافکا به روایت بنیامین (والتر بنیامین) / نشر ماهی


این کتاب هشت داستان برجسته‌ی گوتیک از ادگار آلن پو، دینو بوزاتی، یاکوب واسرمن، جک لندن و… را در خود جای داده. همراه با مقدمه‌ای موشکافانه درباره‌ی ادبیات گوتیک و ریشه‌های آن. این آغاز داستان «قلب افشاگر» از ادگار آلن پو است: «بله، همین طور است! عصبی بودم و هنوز هم هستم، آن هم به شکلی بی‌ حد و حصر، اما آیا این دلیل می‌شود که بگویید دیوانه‌ام؟… به داستانم گوش کنید و خودتان ملاحظه بفرمایید که چه عاقلانه و آرام می‌توانم برای‌تان حکایت کنم.»

در قلمرو وحشت (مجموعه داستان کوتاه) / انتشارات ققنوس

پیشنهاد ده کتاب

این پست تقدیم به امیر معقولی، ارنستو ساباتا و سیامک پورزند ( که این دوتای آخری همین دیروز و امروز رخت از جهان بربستند ولی امیر معقولی هنوز هست تا روزی همه‌ را شگفت‌زده کند)

به بهانه‌ی برگزاری نمایشگاه کتاب در این پست ده کتاب سودمند و خواندنی را به شما دوستان گرامی پیشنهاد می‌کنم. طبیعی است که این سلیقه‌ی من است و تضمین نمی‌کنم که شما هم این کتاب‌ها را بپسندید، مگر این‌که از برخی جنبه‌ها سلیقه‌مان همخوان باشد.

روان‌شناسی و زیبایی‌شناسی سینما

ژان میتری/ ترجمه‌ی شاپور عظیمی/ انتشارات سوره مهر

شاپور عظیمی منتقد و فیلم‌ساز و فیلم‌نامه‌نویسی است که با نوشته‌هایش در مجله‌ی فیلم و نشریات دیگر می‌شناسیدش. او با ترجمه‌ی این کتاب که بی‌تردید متن دشواری هم داشته و کار ساده‌ای نبوده، یادگاری گران‌بها برای دوستداران تحلیل‌های جدی سینمایی به جا گذاشته است. در این کتاب از آفرینش سینمایی و تعریف مولف تا رویکردهای گوناگون به تصویر، و ریتم و مونتاژ مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته. برای تازه‌کارها کتاب مناسبی نیست و کمی سنگین است ولی برای آن‌‌ها که اندکی زیربنای تئوریک دارند بسیار سودمند خواهد بود.

جامعه‌شناسی پست‌مدرنیسم

اسکات لش/ ترجمه‌ی حسن چاوشیان/ نشر مرکز

یکی از بهترین کتاب‌هایی است که پست‌مدرنیسم را به بیانی نسبتا ساده و موجز به خواننده‌اش می‌شناساند؛ و آراء نیچه، فوکو، دولوز، لیوتار، هابرماس، بوردیو و… را بررسی می‌کند. مهم‌ترین مشخصه‌ی کتاب، ترجمه‌ی بسیار روان و دلنشینی است که از فخرفروشی‌ها و دشوارنویسی‌های بسیاری از کتاب‌های مشابه ـ و ترجمه‌ی دیگر همین کتاب ـ  دور است. این کتاب برای آن‌ها که مباحث مربوط به جامعه‌شناسی را دنبال می‌کنند مثل یک واحد درسی اجباری است.

اسکورسیزی به روایت راجر ایبرت

ترجمه‌ی سینا گلمکانی/ انتشارات کتابکده کسری

مروری جذاب بر فیلم‌های اسکورسیزی از آغاز تا به امروز. با همان لحن ساده و غیرروشنفکرانه‌ی ایبرت که شناخته‌شده‌ترین منتقد آمریکایی برای نسل جوان اینترنت باز این سال‌هاست. دست‌کم در این کتاب از ریویونویسی سردستی ایبرت خبری نیست و او فرصت داشته نوشته‌هایش در طول سال‌ها را با دقت بازنگری و در قالب یک کتاب منتشر کند. ترجمه‌ کمابیش روان و خوب است. خواندن این کتاب برای دوستداران سینمای اسکورسیزی بی‌بروبرگرد واجب است.

مقدمه‌ای بر هالیوود جدید

جف کینگ/ ترجمه‌ی محمد شهبا/ نشر هرمس

محمد شهبا با ترجمه‌های سینمایی ناب و دلنشین خود، کتاب‌های ارزشمندی را به دوستداران سینما هدیه داده است. این کتاب برای آن‌ها که می‌خواهند شناخت دقیقی از سازوکار هالیوود داشته باشند، منبع بسیار ارزشمندی است و هالیوود را در زمینه‌های صنعتی، اجتماعی و تاریخی و از نظر سبک‌ها و ژانرها بررسی کرده است. به گمان من نام شهبا و نشر هرمس برای کتاب‌‌های سینمایی در حکم «برند» است.

نیچه

ژیل دولوز/ ترجمه‌ی پرویز همایون پور

از نیچه زیاد شنیده‌اید و چه‌بسا کتاب‌هایی از او خوانده‌اید ولی برای شناخت بهتر او خواندن این کتاب را پیشنهاد می‌کنم، چه آن را کسی نوشته که به باور خیلی‌ها عجیب‌ترین و نابغه‌ترین ـ و لاجرم دیوانه‌ترین ـ فیلسوف قرن بیستم بود. با این وصف، توصیف نبوغ و جنون نیچه به قلم فیلسوفی مانند دولوز خواندنی است. مگر نه؟

آقای بازیگر

گفتگوی فیلم به فیلم هوشنگ گلمکانی با عزت‌ا… انتظامی/ انتشارات روزنه کار

این کتاب آرشیوی ناب، پس از سال‌ها و این بار با اضافه شدن فیلم‌های استاد از روسری آبی به بعد ـ که تعدادشان کم هم نیست ـ به چاپ دوم رسیده. خاطرات استاد انتظامی، مروری خواندنی و بی‌نهایت جذاب بر سینمای ایران است که هرچند نمی‌تواند همه‌ی حقیقت این سینما را بازتاب دهد، ولی مگر نگاه یکی از بزرگ‌ترین بازیگران سینمای ایران چیز کمی است؟ حضور این کتاب در آرشیو شخصی هر سینمادوست جدی ایرانی قطعا و لزوما واجب است و البته خواندنش واجب‌تر.

زندگی شهری (مجموعه داستان کوتاه)

دانلد بارتلمی/ ترجمه‌ی شیوا مقانلو /بازتاب نگار

اگر تا به حال از بارتلمی چیزی نخوانده‌اید قطعا بخش مهمی از ادبیات داستانی پیشرو را از دست داده‌اید. پس از خواندن این کتاب، خودتان سراغ بقیه‌ی مجموعه داستان‌های این نویسنده‌ی بی‌همتا خواهید رفت. آیا تا به حال تردید داشته‌اید که یک داستان پست مدرن دقیقا چه داستانی است؟ بارتلمی بخوانید؛ پاسخ‌تان را خواهید گرفت.

آبی‌تر از گناه (رمان)

محمد حسینی/ انتشارات ققنوس

نه فقط جایزه‌ی بهترین رمان سال ۱۳۸۴ از بنیاد گلشیری که خود کتاب و لحن و روایت پیچیده و استادانه‌اش خواندنش را برای دوستداران ادبیات داستانی ایران به یک ضرورت بدل می‌کند. نویسنده، تعلیق و ابهام را به اندازه و در چارچوب مقتضیات داستان به کار گرفته نه از سر خودنمایی و روشنفکربازی. یکی از بهترین رمان‌های ایرانی همه‌ی دوران‌ها. بخوانید تا ببینید چه می‌گویم. لذتی است وصف‌ناشدنی.

کتاب ارواح شهرزاد

شهریار مندنی‌پور/ انتشارات ققنوس

این کتاب مقدس شهریار مندنی‌پور را خیلی‌ها می‌شناسند و آن را با لذت بلعیده‌اند ولی خطاب من به جوان‌ترهایی است که دوستدار ادبیات داستانی و نظریه‌های ادبی هستند و هنوز این کتاب بی‌نظیر را نخوانده‌اند. چه توضیحی بدهم؟ نویسنده‌ای بزرگ، همه‌ی تجارب سال‌های سال داستان‌نویسی‌اش را در قالبی شیرین و شیوا و تئوریک نوشته؛ یک کلاس درس تکرارنشدنی.

و سرانجام:

شب ممکن (رمان)

محمد حسن شهسواری/ نشر چشمه

بهترین رمان ایرانی یکی‌دوسال اخیر و یکی از بهترین‌های ادبیات داستانی ایران. پیش‌تر درباره‌اش نوشته‌ام و حرف دیگری ندارم جز تحسین دوباره و چندباره. البته شاید سلیقه‌ی شما فرق کند. آن موضوع دیگری است که به من ربطی ندارد. باید سلیقه‌ها تفاوت داشته باشند، یکدست بودن انسان‌ها خیلی کسالت‌بار است.


به پشت سر نگاه نکن!

اگر مثل من به داستان‌های جنایی علاقه‌مندید و آن‌ها را فراتر از سرگرمی صرف می‌دانید، خواندن مجموعه  داستان لاغر و مختصر معمای کلاه‌فروش را شدیدا به‌ شما پیشنهاد می‌کنم. چهار داستان کوتاه با ترجمه‌ای نسبتا خوب ( و نه عالی) از شهریار وقفی‌پور. کاری از نشر ارزشمند «چشمه».

در توضیح پشت جلد می‌‌خوانید:

«تمامی داستان‌های مجموعه جزء داستان‌هایی‌اند که مجله‌ی الری کوئین به عنوان داستان جنایی سال انتخاب کرده است و این انتخاب مبنی بر نوآوری در ژانر جنایی بوده است.

مشخصات داستان‌ها : خوشا به حال افتادگان (ژرژ سیمنون)، مردی که راهش را بلد بود (دوروتی ال‌سایزر)، به پشت سر نگاه نکن (فردریک براون)، پرونده‌ی اتاق جهنمی (اریک امبلر).»

اما قصد  و انگیزه‌ی من از معرفی این کتاب، لزوما خواندن هر چهار داستان آن نیست که البته همه ارزشمند و خواندنی‌اند. می‌خواهم از شما دعوت کنم تا سحر و افسون قصه‌ی سوم، « به پشت سر نگاه نکن»، را  تجربه کنید و دریچه‌ای تازه از روایت ادبی به روی‌تان گشوده شود. کافی است به تاریخ نوشته شدن و نشر این داستان توجه کنید (۱۹۳۸) تا دریابید با چه بداعت و ظرافت نبوغ‌آمیزی روبه‌رو هستید.

داستان با این گزاره‌های گستاخانه و جسورانه آغاز می‌شود:

«حالا فقط بنشین و آرام باش! سعی کن از این فرصت استفاده کنی؛ این آخرین داستانی است که می‌خوانی، یا نزدیک است آخری باشد. بعد از آن‌که داستان را تمام کردی، ممکن است همان طور بنشینی سر جایت، فقط برای آن‌که کاری کرده باشی، یا ممکن است بهانه‌ای پیدا کنی که ول بچرخی… اما مطمئن باش دیر یا زود، مجبور می‌شوی بلند شوی و بزنی بیرون. این همان جایی است که من منتظرت هستم: بیرون. یا شاید حتی نزدیک‌تر از آن. شاید توی اتاقت.»

بله داستان با خطاب دوم شخص یعنی من و شمای خواننده آغاز می‌شود و باید آن را تا به انتها بخوانید تا ببینید چه استادانه و غبطه‌برانگیز همین ادعای آغازین را که لاف و بلوف به نظر می‌رسد، به واقعیتی غالب و نفس‌گیر بدل می‌کند. بگذارید از حس خودم پس از خواندن این داستان بگویم. نخستین واکنشم این بود: با وحشت برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. عنوان داستان را که یادتان هست: به پشت سر نگاه نکن!

برای تجربه کردن همین حس ناب و نفس‌گیر که کم از حس دلپذیر بی‌پناهی و اضطراب در مواجهه با بازی‌های سرگرم‌کننده‌ی میشائیل هانکه ندارد این کتاب را بخرید و بخوانید و البته سه داستان خوب دیگر هم دارد ولی این یکی بی‌تردید شاهکاری فراتر از روزگار نوشته شدنش است؛ حتی امروز هم تر و تازه و ویرانگر است.

رومن به روایت پولانسکی

مشغول خواندن کتاب رومن به روایت پولانسکی هستم. کتابی بسیار پر و پیمان و به شدت خواندنی و جذاب که یکی از دوستان نویسنده‌ی استاد بر اساس یادداشت‌های صوتی‌اش به تحریر درآورده و به هر حال می‌توان آن‌را اتوبیوگرافی پولانسکی دانست.

کتاب نسبتا قطوری است و خواندن تمامش زمان می‌برد. فعلا شش فصلش را خوانده‌ام که مربوط به خاطرات کودکی تا نوجوانی پولانسکی است و روایت‌گر مصایب زندگی تلخ و تنهای او در کودکی است. بی‌نهایت تاثیرگذار و تاثربرانگیز ولی سرشار از لحظه‌های خوب و دوست داشتنی. چند بندش را با شما قسمت می‌کنم تا تشویق‌تان کنم این کتاب را تهیه کنید و بخوانید:

پدر فوق العاده تند تایپ می‌کرد و حساب و کتاب‌هایش را با آن انجام می‌داد. من فقط اجازه داشتم کنارش بایستم و تماشا کنم. او هم تشویقم می‌کرد که حروف را روی صفحه کلید پیدا کنم. این ‌طوری بود که الفبا را یاد گرفتم. خوب شد که یاد گرفتم، به نفعم شد؛ چون هنوز دو سه روز از رفتنم به مهدکودک نگذشته بود که به خاطر جمله‌ی «برو درت رو بذار!» از مهد کودک اخراج شدم. نمی‌دانم به یکی از دخترهای کلاس گفتم یا به خود خانم معلم؟…

پدر ناگهان شروع کرد به اشک ریختن و گفت:« اونا مادرت رو بردن»… تاثیری که رفتن مادر روی من گذاشت خیلی عمیق‌تر از ناپدید شدن دوستم پاول بود، با این‌همه هیچ شکی نداشتم که روزی دوباره همگی کنار هم خواهیم بود. این‌ها دلواپسی‌های آن‌وقت ما بودند: مادر را کجا برده‌اند؟ با او چه‌طور رفتار می‌کنند؟ آیا چیزی برای خوردن پیدا می‌کند؟ آیا به او صابون می‌دهند تا تنش را بشوید؟ کِی نامه‌ای از او دریافت خواهیم کرد؟ آن زمان چیزی از اتاق‌های گاز نمی دانستیم…

یک روز سرد و یخ بندان، وقتی که باد به شدت لابه‌لای درختان لخت و بی‌برگ زوزه می‌کشید، متوجه مردی شدم که در دوردست راهش را از میان برف باز می‌کند. به نظر آشنا می‌آمد. در یک لحظه‌ی مالیخولیایی فکر کردم پدرم از اردوگاه کار اجباری آزاد شده و برای بردن من آمده است. بعد که نزدیک‌تر شد، دیدم هیچ شباهتی به پدرم ندارد. وقتی کاملا دور شد، به گریه افتادم…

باید شلوارم را پایین می‌کشیدم و روی میز خم می‌شدم، بعد عمو با سگک کمربندش می‌زد. من وظیفه داشتم همان‌طور که از کپلم خون بیرون می‌زد، تعداد ضربه‌ها را با صدای بلند بشمرم. آخر سر هم دستور داد بابت کتک‌هایی که خورده بودم از او تشکر کنم. وقتی امتناع کردم، باز بنا کرد به زدن…

مادر دوستم نمی‌فهمید که چرا این قدر عاشق شیرینی‌های ناپلئونی‌اش هستیم؛ شیرینی‌هایی با یک قلمبه‌ی گنده‌ی خامه‌ی صورتی رنگ…حتی به ذهنش هم نمی‌رسید…هر کدام مسلح به یک شیرینی ناپلئونی خود را در سالن تاریک آپارتمان دوستم حبس می‌کردیم…. برنده کسی بود که می‌توانست دیگری را غافلگیر کند و شیرینی را به صورتش و یا بهتر از آن بر فرق سرش بکوبد…

 

—————————-

این کتاب را نشر چشمه درآورده. چاپ اول تابستان ۱۳۸۹/ قیمت ۱۱۰۰۰ تومان / مترجم آزاده اخلاقی

ترجمه‌ی بسیار روان و دلنشینی دارد و نثرش پیراسته و همراه کننده است و  کیفیت لحن راوی را به خوبی به خواننده منتقل می‌کند. قطعا ویرایش دوست عزیزمان آقای آزرم در این مهم بی تاثیر نیست.

 

هفت شهر عشق

نخست

آن‌ها از پشت میز برخاستند. بی واهمه نزدیک شدند. دو طرف میز ما ایستادند. آقای کرباسچی کتاب را روی میز گذاشت. یکی از آن‌ها که بلند بود کتاب را از روی میز برداشت. دیگری دستش را روی شانه‌ام گذارد. کارتی را جلوی چشمم گرفت. آقای کرباسچی پرسید:« کی هستید؟ چکار دارید؟» گفتم:«مفتش هستند. دنبال من آمده اند.» 

(هاویه/ابوتراب خسروی/ نشر مرکز)

 

دوم 

از کار و بارم پرسید. گفتم بدکی نیست و روز به روز بهتر می‌شود و انگار با سرد شدن هوا رابطه‌ی معکوسی داشته باشد. یعنی طوری است که هر چه هوا سردتر باشد کار و بارم گرم‌تر است. 

(کافه پیانو/فرهاد جعفری/نشر چشمه)

 

سوم 

چطور ممکن است آدمی مثل دکتر مسایف ساخته‌ی ذهن من باشد؟ اگر قرار باشد هرکس با زیاد داستان خواندن داستان‌‌نویس بشود، حالا همه‌ی نمونه‌خوان‌ها و حروف‌‌چین‌ها نویسنده شده بودند. آدم عجیب و غریبی بود اما نه آن‌قدر که باورنکردنی باشد. هر گوشه‌ی شهر هزارتا دکتر مسایف ریخته است. چطور ممکن است ساخته باشمش؟ 

(آبی‌تر از گناه/محمد حسینی/انتشارات ققنوس)

 

چهارم 

در یکی از شب‌کاری‌های «خانه‌ای روی آب» بهمن فرمان آرا، در خانه‌ی دکتر سپیدبخت. حدود ساعت یک بامداد، باید صحنه‌ای را می‌گرفتیم که من جلوی تابلوی بزرگ مصطفی دشتی گریه می‌کردم و دوربین عقب می‌کشید. برای این صحنه باید همه‌ی هال و پذیرایی بزرگ خانه نورپردازی می‌شد. یگی دو ساعتی طول می‌کشید. کم کم غباری از خواب روی چشمان همه نشسته بود. وقتی صحنه آماده شد، یک‌باره در کل ساختمان یک موسیقی رقص اسپانیولی با صدای بلند پخش شد. خواب از چشم همه پرید. بهمن فرمان آرا با آن هیکل تپلی آمد وسط و شروع کرد به  رقصیدن و مرا هم صدا زد. من هم که برای آن فیلم چاق شده بودم رفتم وسط و با بهمن فرمان آرا شکم به شکم رقصیدیم. همه بیدار شده بودند. همه سرحال و آماده‌ی کار بودند. فیلم‌برداری شروع شد. و یکی از غم‌انگیزترین و غم‌ناک‌ترین و تاثیرگذارترین صحنه‌های فیلم، فیلم‌برداری شد. 

(این مردم نازنین/رضا کیانیان/نشر مشکی)

 

پنجم 

آن‌چه در طعم گلاس می‌بینی، رویارویی انسان است با مرگ، به ظاهر زمانی که از زندگی خسته شده است و نمی‌خواهد منتظر فرمان خدا بماند. می‌خواهد خود را خلاص کند. اما این انسان زندگی را دوست دارد. در حقیقت نمی‌خواهد بمیرد. در انتهای فیلم کارگردان و فیلمبردار را می‌بینی و هنرپیشه‌ای که تنها نقش بازی می‌کرده است. سازنده‌ی فیلم می‌گوید که این در واقع ذهنیت خود اوست. زبان حال خود اوست…پس کیارستمی است که ذهنیت خود را به تصویر کشیده است. اوست که در مرکب زندگی(لندرور) نشسته و با خود گفتگو می‌کند.

 (نحلیل‌های روانشناختی در هنر و ادبیات/دکتر محمد صنعتی/نشر مرکز)

 

ششم

 این جنون است که تقریبا در همه‌جا، راه ایده‌ی نوین را هموار می‌کند، که قید و بند هرگونه رسم، هرگونه خرافه‌ی مورد احترام را برهم می‌زند. آیا می‌فهمید که چرا مساعدت جنون ضرورت داشت؟

 (نیچه/ژیل دلوز/نشر قطره)

 

هفتم 

یکی از دلایلی که فوتبال این‌همه در خاورمیانه و شمال آفریقا اهمیت دارد کمبود سایر تفریحات است. در خیلی از پایتخت‌های این منطقه این جوک موقعی که یک خارجی وارد تاکسی می‌شود گفته می‌شود: راننده‌ی تاکسی آرام می‌گوید:«گوش کن، دوست داری جایی بری که بهت خوش بگذره؟» خارجی می‌گوید:« آره»، «جایی که مشروبی هم بتونی بخوری؟»، «آره»، «جایی که خانم‌ها هم باشند؟»، خارجی می‌گوید:««آره»، راننده می‌گوید:«چنین جایی وجود ندارد.» 

(فوتبال علیه دشمن/سایمون کوپر/ترجمه‌ی عادل فردوسی پور/نشر چشمه)

 

از هم گسیخته‌گی: پیشنهاد سه کتاب

وجود راوی نامطمئن و  روان نژند یا روان گسیخته چه در روایت‌های سینمایی و چه ادبی، همیشه برایم جذاب بوده است و درباره اش پیش از این نیز جسته گریخته نوشته‌ام. البته نژندی برای من معنای وسیعی دارد و بر خلاف خیلی‌ها بار منفی‌ برایش قائل نیستم، نه به این خاطر که مدت‌ها است از عاقلان روزگار چیزی جز تباهی بر نمی‌آید بل‌که خوبی راوی نامطمئن در این است که بنیان روایت بر یک عدم قطعیت دوست داشتنی استوار می‌شود و برج عاج مطلق انگاری را فرو می پاشد. حضور روان نژندی در بستر روایت، الگوهای گوناگونی را در بر می‌گیرد و نیز انواع مختلفی از نژندی را می‌توان متصور بود که در حوصله‌ی این یادداشت وبلاگی نمی‌گنجد.

با این مقدمه‌ی کوتاه ولی به گمان خودم ضروری، می‌خواهم چند کتاب داستانی را که اخیرا خوانده‌ام و از خواندن‌شان لذت برده‌ام به شما معرفی و ضمنا پیشنهاد کنم. نقدهایی که گاه به داستان‌ها وارد می‌دانم دلیلی بر بی ارزش بودن آن‌ها نیست و همچنان آن‌ها را آثاری در خور توجه و ستایش می‌دانم:

دیوانه در مهتاب نوشته‌ی حمیدرضا نجفی و کاری از نشر چشمه است. اگر مشکل لحن که  به گمان من ضعف اصلی کتاب است و ویرایش نه چندان خوب و در نتیجه ناروانی نثر را کنار بگذاریم هر سه داستان کوتاه این کتاب نمونه‌های دلپذیری از نژندی را ارائه می‌دهند و سرشار از یک جهان بینی تلخ و گزنده اند که قطعا به دلیل همان دیوانگی که در عنوان کتاب خودنمایی می‌کند از سوی تریبون رسمی و ممیزی قابل توجیه و پذیرش شده‌اند وگرنه پوچی و هیچ انگاری جاری در اثر چنان غلیظ است که از سطر سطر آن به مخاطب هجوم می‌آورد و یک دم رهایش نمی‌کند. دیوانه در مهتاب کتاب ارزشمندی است که به عنوان یادگاری از روزگار خود ـ که از سیاهی و پوچی،  هیچ کم نگذاشته ـ باقی خواهد ماند. حمیدرضا نجفی جا به جا واژه های نامعمول و در پستو مانده‌ی زبان فارسی ـ اغلب از زبان عامیانه‌ی تهرانی ـ را به کار گرفته و این رویکرد، بیش از آن که تشخصی به زبان داستان دهد فخرفروشانه و خودنمایانه و البته نچسب به نظر می‌رسد. دیوانه در مهتاب کتاب کم حجم، ارزان و مناسبی برای دوستداران روایت‌های اول شخص روان نژند است.

چرخ دنده‌ها نوشته‌ی امیر احمدی آریان و باز هم کاری از نشر چشمه است. چرخ دنده‌ها از آن داستان‌هایی است که پیرنگش با سلیقه‌ی من همخوانی بسیار دارد. وقتی چند سال پیش در نخستین جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی با داستان بتامکس حضور داشتم و به فینال آن راه پیدا کردم به خوبی با این واقعیت عریان روبرو شدم که ذهنیت ادبی اغلب نویسندگان ما ـ چه جوان و چه قدیمی ـ چقدر پوسیده و عقب مانده است. بتامکس در نظر خودم به هیچ وجه تجربه‌ای رادیکال نبود و آن را به عنوان یکی از محافظه‌کارانه ترین داستان‌هایم به یک جشنواره‌ی رسمی فرستاده بودم، چون پیشاپیش حال و هوای حاکم بر چنین مسابقه‌هایی را حدس می‌زدم. با این حال در نشست نقد و بررسی این داستان ـ که من نیمه کاره رها کردم و از سالن خارج شدم ـ یکی از داوران حتی در این که بتامکس، داستان باشد تردید داشت و وقتی نگاه‌ها این قدر از هم دور است و تو هم اعتقاد و علاقه‌ای به چالش و مباحثه‌ی خشونت‌بار و هتاکانه در کار هنر و ادبیات نداری  ـ و آن را بیهوده می‌دانی ـ بهتر است طرف را به حال خود بگذاری و میانه را رها کنی. چرخ دنده‌ها دقیقا به خاطر سابقه‌ی نویسنده‌اش در مطالعات نظری فلسفه و ادبیات مدرن و پسامدرن، یک اثر واگرایانه و مهم در روزگار خود است. اثری که با وجود همه‌ی ضعف‌هایش  ـ که مهمترینش مشعوف شدن از ایده و رها کردن داستان به امان خدا است ـ شایسته‌ی‌ توجه و تحسین است. احمدی آریان نشان می‌دهد که داستان نویس خوبی نیست چون کمتر نویسنده‌ی هرچند متوسطی پیدا می‌شود که ایده‌ای چنین درخشان و البته بازخوانی شده و نه اریژینال را این قدر آسان بر باد ‌دهد. داستان در یک اتمسفر و کیفیت کم نظیر آغاز می‌شود ولی کیفیتش مدام در حال نوسان و بالا و پایین شدن است و سرانجام نبوغ آغازین آن به یک دم دست نویسی وحشتناک ختم می‌شود. با این ‌حال چرخ دنده‌ها تجربه جذاب و همراه کننده‌ای است که شخصا نتوانستم تا تمام شدن داستان، کتاب را کنار بگذارم ـ حجم زیادی هم ندارد ـ. هجو و طنز بی وقفه‌ی به کار رفته در کتاب به مذاق من که خوش آمد. شما را نمی‌دانم. چرخ دنده‌ها در خیلی از جاها به خصوص موخره اش به یک قصه اسلشر تبدیل می‌شود. نژندی از سطر سطر کتاب می‌بارد. خواندنش به دوستان نژند پیشنهاد می شود!

کتاب ویران نوشته‌ی ابوتراب خسروی  هم کاری از نشر چشمه است. (متاسفانه در کشور ما رقابت بی معناست و در هر مقطع زمانی همواره یک نفر یا گروه خاص باید صاحب و حاکم انحصاری یک مقوله باشد. فعلا نشر چشمه در ادبیات داستانی ایرانی تکتازی می‌کند و رقیبی ندارد، دستشان درد نکند. ولی شخصا وجود یک فضای رقابتی را به سلطه‌ی بی رقیب ترجیح می‌دهم).

ابوتراب خسروی، هم نسل و هم‌شهری شهریار مندنی پور است  ـ که فعلا در آمریکا اقامت دارد ـ ولی این دو شباهت مهم‌تری هم با یکدیگر دارند که عرصه ی یک رقابت نانوشته میان‌ آن‌ها است. این را از روی حدس و گمان نمی‌گویم. این شانس را داشتم که دو سال پیش ابوتراب خسروی را از نزدیک ببینم و ساعتی یا بیشتر با او کلام شوم. این هم‌کلامی با وجود اختلاف نگاه‌ عمیقی که با استاد خسروی داشتم ـ و همچنان دارم ـ تجربه‌ای لذت‌بخش بود. در میان سخنانش او خود به تاکید و اصراری که بر به کارگیری واژه‌های کهن و اصیل پارسی و یک جور دیرینه نویسی دارد ـ و وجه شباهت غیر قابل انکار او با مندنی پور است ـ صحه می‌گذاشت…

بگذریم. کتاب ویران مجموعه داستان کوتاهی است که برخی از داستان‌هایش به روال شناخته شده‌ی داستان‌های پیشین نویسنده هستند و برخی به نثری امروزی تر و البته با درونمایه‌ای امروزی تر. شخصا از خواندن داستان کوتاه «رویا یا کابوس» مشعوف شدم و در نظرم یکی از زیباترین داستان‌های کوتاه این چند سال آمد. هرچند نام‌گذاری این داستان و نیز دو سه خط پایانی‌اش را دور از ظرافت می‌دانم و شخصا ترجیح می‌دهم نام داستان یا فیلم محتوا یا گره‌ی دراماتیک‌اش را لو ندهد و نیز از توضیح واضحات و نتیجه گیری پایان فیلم یا داستان به شدت گریزانم. خواندن این داستان کوتاه را شدیدا به کسانی که سلیقه سینمایی من را می‌شناسند و قبول دارند توصیه می‌کنم و مطمئنم که لذت خواهند برد. رویا یا کابوس داستانی است منطبق بر حال و روز روزگار ما. جز این، آخرین داستان این مجموعه، با نام « داستان ویران» تلاشی ستایش برانگیز برای تشخص بخشیدنی ماورایی و آفریدگارانه به واژه‌ها و گزاره‌ها است که دست کم من نمونه‌ی این‌جوری اش را در ادبیات داستانی ایران ندیده‌ام و اثری به شدت مسحور کننده بر من داشت. وجه تشابه این دو داستانی که نام بردم کاربست دلنشین نسخ و استحاله است که فضایی نژند و پر از گسست را شکل می‌دهد. ‌‌ داستان اول، یادآور یک نمونه‌ی سینمایی شاخص است که خیلی از شماها دوستش دارید: بزرگراه گمشده‌ی دیوید لینچ. ابوتراب خسروی جز این‌که  واژه را می‌شناسد  ـ و خود نیز در معرفی آغازین کتاب نوشته ـ نشان می‌دهد که زیر و بالای روایتگری و قصه‌گویی را به خوبی می‌شناسد و بر ساحت  آن‌چه خلق می‌کند تسلط و اشراف دارد و از روح آفرینش ادبی و هنری روزگار خود ابدا غافل نیست. خواندن کتاب ویران را به خوانندگان جدی‌تر ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنم. خواندن داستان رویا یا کابوس را به همه.

هفت شهر عشق(۲)

نخست

 

چشمان باز بسته ی استنلی کوبریک فیلم بی نهایت جالبی است که دقیقا به مفهوم کِیف مشترک، دزدی کِیف و قدرت فانتزی می‌پردازد. بسیاری از منتقدان این فیلم را به خاطر سترون بودنش سرزنش کرده‌اند. ولی به نظر من این نه تنها شکست فیلم نیست که نبوغ کوبریک در این است که سترونی مطلق فانتزی را می‌فهمد.

(گشودن فضای فلسفه / گفتگوهایی با اسلاوی ژیژک / انتشارات گام نو)

 

دوم

 

عکاس مانند هر هنرمند دیگر آزاد است تا از هر وسیله‌ای که برای تحقق اندیشه‌هایش لازم می‌داند استفاده کند. اگر تصویری با یک نگاتیو پدید نمیِ‌آید بگذارید از دو یا ده نگاتیو استفاده کند اما این نکته را کاملا مشخص کنید که این ها تنها ابزاری هستند در خدمت یک هدف و هنگامی که تصویر تکمیل شد اعتبارش تماما در گرو تاثیری خواهد بود که بر بینندگان می‌گذارد  نه به سبب ابزاری که به کار برده است.

(نقد عکس/ تری برت / نشر مرکز)

 

سوم

 

خطاب به کارآموزان دانشگاه کالیفرنیای جنوبی: محض رضای خدا سعی کنید کارتان خالی از نمک و شوخ طبعی نباشد. بدترین کار برای یک مبتدی این است که فکر کند زیادی جدی و دراماتیک بودن و به گریه انداختن افراد بهترین راه برای تحت تاثیر قرار دادن تماشاگر است.

(گفتگو با هاوارد هاکس / ترجمه ی پرویز دوایی . نشر نی)

 

چهارم

 

بوی انار را بدون انار

و سرخی انار را بدون انار

باور کن

حضور صدا را بی آن که صدایی شنیده شود

با دست‌های بسته دور درخت

باور کن

(مجموعه شعر خواهران این تابستان / زنده یاد بیژن نجدی/ انتشارات ماه ریز)

 

 پنجم

فرزانه‌ای شرقی همیشه در دعاهایش از خدا می‌خواست که زندگی اش در دورانی « جالب» نگذرد و دوران ما دورانی است کاملا «جالب» یعنی ما در عصر تراژدی به سر می بریم… تراژدی میان دو قطب نهیلیسم افراطی و امید بی پایان در نوسان است. قهرمان تراژدی به نفی نظامی می‌پردازد که او را می‌کوبد و قدرت نظام، به همین سبب بر او فرود می‌آید.

(تعهد اهل قلم / آلبر کامو / انتشارات نیلوفر)

 

 

 

ششم

 

اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که توی کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره ‌هاست» … قشنگی ستاره‌ها واسه خاطر گلی است که ما نمی‌بینیمش…

(شارده کوچولو / انتوان دو سنت اگزوپری / احمد شاملو / انتشارات نگاه)

 

 هفتم

 

–        پاشو ببینم!…

لگدی به پهلویش خورد.

–          اینجا چی کار می‌کنی؟

چشم باز کرد و دژبانی را دید که باتوم به دست بالای سرش ایستاده.

–          مال کدوم گروهانی؟

دژبان سر باتوم را آهسته می‌زد به ستونی که او بهش تکیه داده بود.

–          م م من… ش ش ش شهید شده ام!

(عقرب روی پله‌های راه اهن اندیمشک / حسین آبکنار/ نشر نی)

 

پیشنهاد سه کتاب داستان

عادت ندارم زیاد داستان ایرانی بخوانم، مگر به توصیه دوستانی که قبول‌شان دارم. ولی باید اعتراف کنم پس از خواندن سه کتاب (دو مجموعه داستان و یک داستان بلند یا به قول نویسنده‌اش رمان!) از هم نسلان خودم، شور و حال غریب و دلنشینی دارم. در طول هفته گذشته فرصتی پیدا کردم تا برای رهایی از خستگی جشنواره فجر، داستان بخوانم. داستان ایرانی زیاد نمی‌خوانم( به جز سه چهار نویسنده محبوبم که کارهایشان را با اشتیاق دنبال می‌کنم)، چون خودم داستان می‌نویسم و دوست ندارم تاثیر بگیرم. این هم مرض بدی است. همین‌طور، از وقتی نقدنویسی بر فیلم‌ها را هم شروع کرده‌ام یعنی از دو سال و پنج ماه پیش، دیگر حس و حال خواندن نقدهای دیگران را ندارم و به جز موارد توصیه شده که زیاد هم نیستند و به جز دو سه نفر  نقد دیگران را هم نمی‌خوانم . گاهی البته دوستی توصیه می‌کند که فلان چیز را بخوان و من هم اجابت می‌کنم.

از اصل مطلب دور نشوم، مجموعه داستان‌های کوتاه «برف و سمفونی ابری» پیمان اسماعیلی، «مرگ‌بازی» پدرام رضایی‌زاده و داستان بلند «یوسف آباد خیابان سی و سوم» سینا دادخواه را در این یک هفته خواندم و حس خوب و تازه‌ای را تجربه کردم. تنها دلیل خریدن این کتاب‌ها هم توصیه و پیشنهاد رفقا بود. جوان‌های نسل ما هویت و شناسنامه خود را پیدا کرده‌اند و بی اعتنا به سنگ‌واره‌های مزاحم پرمدعا، ادبیات نوینی را شکل داده‌اند. البته در فضای اینترنت هم نویسنده‌های جوان بسیار خوبی خودنمایی می‌کنند(خلیل رشنوی، آناهیتا اوستایی،میلاد ظریف و…) ولی باور کنید لذت واقعی داستان به خواندنش روی کاغذ است و اینترنت حالا حالاها مانده تا اعتباری همپای مکتوب مجلد پیدا کند.

این سه کتاب البته حال و هوا و زبانی دور از هم دارند. چند تا از داستان‌های پیمان اسماعیلی واقعا شایسته ستایش و دست مریزاد‌ند. کسانی که نوشته‌های سینمایی من را دنبال می‌کنند می‌دانند که من چقدر دلبسته ژانرهای تریلر، جنایی، هارور و نوآر هستم. داستان‌های پیمان اسماعیلی همه در فضایی سیاه و ظلمانی می‌گذرند و او با استادی غبطه برانگیزی عناصری به شدت بومی و ایرانی را در خلق اتمسفری از وحشت و ظلمت به کار بسته است. برایم شگفت انگیز بود که در میان انبوه داستان‌های ‌سانتی‌مانتال و تهوع آور و تکراری نویسندگان مرد رمانتیک و نویسندگان زن ایرانی با نثری تکراری و تقلیدی و کسالت‌بار، یک نویسنده جوان بی اعتنا به همه آن سوسول بازی‌ها که تو را خدا بگذار این بار من لامپ را روشن کنم و … با ذهنی خلاق و ایده‌هایی جذاب چنین فضای بدیعی را خلق کرده باشد. داستان لحظه‌های یازده گانه سلیمان را از دست ندهید. شاهکاری بی تکرار است. کلاس درس نویسندگی است.

از میان این سه جوان، نام پدرام رضایی زاده را پیشتر در لینک وبلاگ برخی دوستانش دیده بودم و چون از دوستانش به دلایلی خوشم نمی‌آمد ناخودآگاه اسم او هم برایم دافعه داشت چون به « المرء علی دین خلیله» ایمان داشتم و فکر می‌کردم دوست چند آدم نفرت انگیز احتمالا آدم نفرت انگیزی باید باشد. اعتراف می‌کنم کتاب او را با اکراه خریدم ولی ایده‌های جذاب، نثر بسیار خوب و شگردهای روایتی او به قدری دلنشین و اندیشمندانه بودند که به ذهنیت کودکانه خودم لعنت فرستادم. دو  داستان از مجموعه مرگ بازی را خیلی خیلی دوست داشتم: خورشید گرفتگی و مرگ بازی. لعنت بر دوست ناباب.

داستان بلند سینا دادخواه، چیز دیگری است. اصلا اصل جنس است. عصاره و جان‌مایه نسل من است. چه شکوهی دارد نثر این جوان. چقدر زندگی را بلعیده. دادخواه با واژه‌ها نمایش رقصی دسته جمعی، پرشکوه و هارمونیک را به پا کرده است. یک نفس باید خواندش. سرسام دارد. و چقدر تهران را خوب پرسه زده.  و چقدر زن را می‌شناسد. و چقدر مرا به یاد پرسه‌‌ها و خاطراتم می‌اندازد. و چقدر مثل زندگی آشنای همین سال‌های ما است. و من چقدر حس می‌کنم که سال‌ها با سینا دادخواه دوست بوده‌ام. دمش گرم .

همه این‌ها را نوشتم که صمیمانه از شما که این سطور را می‌خوانید و شاید هنوز این سه کتاب را نخوانده‌اید، دعوت کنم که بشتابید و فرصت را از دست ندهید، خوشبختانه نسل ما، درازروده هم نیست. کتاب‌ها لاغر و ارزان اند ولی در پس‌شان لذت و صداقتی است که در پرت و پلاگویی‌های حجیم هزار هزار نویسنده فسیل محال است پیدا شود.