از همین حرف‌های همیشگی

یک

چند ماه پیش که آقای جواد طوسی در خشت و آینه‌ی مجله‌ی «فیلم» از ضرورت پاتوق فرهنگی نوشت و بر ضرورت هم‌نشینی اهل قلم (به طور خاص، منتقدان سینمایی) از نسل گذشته و امروز تاکید کرد (و نام چند جوان از جمله من را برد)، حقش بود که به پاس این نگاه روشن و درست  (که دست کم خودم با آن توافق کامل دارم) لااقل در حد یک یادداشت به استقبالش می‌رفتم. ولی به دلیل رخوت و کسالتی که زندگی‌ام را فراگرفته، این یکی را هم پشت گوش انداختم. همیشه شاید وقتی دیگر… و حالا در مورد خودمان: بهمن شیرمحمد که از معدود دوستانم در تهران است بارها خواسته پیش‌قدم شود و دوستان اینترنتی را دور هم جمع کند و البته هر بار هم به دلیلی نشده و شاید هم مقدر است که هرگز نشود… خیلی از آدم‌های اهل نوشتن، برخلاف نوشته‌های‌شان و دست‌وپا زدن‌‌های بی‌وقفه‌شان برای ارتباط با مخاطب، در زندگی شخصی‌ گوشه‌گیر و آدم‌گریزند و حتی می‌توان یک جور نفرت از انسان‌ها را در رفتارشان دید. این مرام چنان متداول است که باید حالت عکسش را به عنوان استنثا معرفی کرد. من که بارها از پیشنهاد بهمن استقبال کرده‌ام. آخرین بار نظرم این بود که شاید بتوانیم یک کارگاه گروهی خصوصی با چند نفر معدود برقرار کنیم و با هم دل‌‌بستگی‌های‌مان را مرور کنیم. توپ توی زمین بهمن است. 

دو

از توپ گفتیم و جام ملت‌های اروپا هم از امشب شروع می‌شود. در این دوره هم دست‌کم چند بازی درجه‌یک و خاطره‌ساز خواهیم دید و تن‌های خسته‌ را به هیجانی هرچند گذرا می‌سپاریم. اصلا مگر زندگی چیزی جز همین دل‌خوشی‌های کوچک است؟ آن‌هایی که با فوتبال میانه‌ای ندارند نمی‌دانند از چه لذتی محروم‌اند. لزومی‌هم به متقاعد کردن‌شان نیست. 

سه

به یکی دو دوست آشنا به امور ابتدایی مدیریت سایت نیاز دارم تا زحمت بخشی از کارهای اجرایی سایت آدم‌برفی‌ها را (که خیلی هم کم‌حجم و ساده است) متقبل شوند. امیدوارم رفقای نزدیک‌تر پا پیش بگذارند. نشد هم بی‌خیال. خودش را اذیت نکن.

عشق است…

خب. در راستای این‌که پست قبلی ده کامنت در وقت اضافه گرفت، می‌رویم سراغ پست بعدی. طبعا باید در این پست فیل هوا کنم تا بتوانم به دوستانم انگیزه‌ای برای ادامه‌ی این روند بدهم. اما چه کنم که بضاعت فیل ندارم و وسعم فقط این‌قدر می‌رسد:  کلیک بفرمایید (و البته یادتان نرود که برگردید به همین صفحه) 

خب اگر سینمادوست و فیلم‌باز باشید نباید خیلی هم بدتان آمده باشد. راستی شما چه‌طوری فیلم می‌بینید؟ ترجیح می‌دهید در خانه فیلم ببینید یا در سینما؟ (این تن بمیره راستشو بگین دروغگو سنگ می‌شه‌ها!) تازه در پرسش قبلی باید این فرض محال را مطرح کنیم که فیلم‌های خارجی را در سینما بدون جرح و تعدیل نشان بدهند. امان از این دست و پای بسته در نوشتن. جرح و تعدیل دیگر چه اصطلاح مزخرفی است؟ چرا به جای این‌که مثل بچه‌ی آدم بنویسیم “سانسور” دو تا کلمه‌ی عربی زمخت را به کار می‌بریم؟

در راستای این‌که از راه به در نشویم بهتر است برگردیم سر موضوع اصلی‌مان. شما فیلم‌ها را در خانه در حالت درازکش می‌بینید یا نشسته یا سرپا؟ معمولا در هنگام فیلم دیدن از چه تنقلاتی استفاده می‌کنید؟ معمولا در طول یک فیلم چند بار به دلایل مختلف PAUSE می‌کنید؟ مهم‌ترین دلیل PAUSE کردن‌تان اگر دست به آب رفتن نیست پس چیست؟

 و حالا از شوخی گذشته (البته نمی‌دانم کجای چس‌فیل خوردن و دستشویی رفتن شوخی است. این دومی‌که مثل غذا از ملزومات حیات است) فیلمی‌بوده که راه و روشی تازه پیش پای زندگی‌تان بگذارد.؟ یعنی تاثیر خیلی عمیق و ماندگاری روی‌تان بگذارد؟ مسیرتان را عوض کند؟ بگذارید مثالی از خودم بزنم تا شما هم روی‌تان باز شود. با دیدن شانس کور کیشلوفسکی ایمانم به تقدیر به «یقین» بدل شد. وقتی از یقین حرف می‌زنم می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟ از دویدن چه‌طور؟ با دیدن دونده‌ی ماراتن معنای «تنهایی» و دویدن برای دویدن را با تمام وجود درک کردم.

تا حالا دویده‌اید؟ من آن روزگاری که این‌قدر اضافه وزن نداشتم و ورزش را به شکل جدی دنبال می‌کردم، با دویدن عشق‌بازی می‌کردم. (این را به هر که می‌گویم با تعجب نگاهم می‌کند. بابا ما یک زمانی کشتی‌گیر و کونگ‌فوکار بودیم به مولا! الان یه پام مصنوعیه) بله. تجربه‌ی دویدن استقامت تجربه‌ای بی‌هم‌تاست. تنهایی ناب است. مغازله‌ی‌ آدمیزاد با صدای نفس‌هایش است. به آدم یاد می‌دهد که برای جلو رفتن فقط باید به جلوی پایش نگاه کند؛ نه باید برگردد به پشت سرش و نه زیاد به دوردست روبه‌رویش خیره شود، چون هر دو بخشی از انرژی‌اش را می‌گیرند. وقتی به جلوی پایت نگاه می‌کنی انگار دستی از پشت سر هل‌ات می‌دهد.

باز هم دور شدیم… با بازی‌های سرگرم‌کننده‌ی‌هانکه‌ (مسخره خودتی!) معنا و استیلای جبر را باور کردم؛ شر مطلق را، و با پنهان‌ چشم ناظر حقیقت را. نخل طلای عشق شوری در من برنمی‌انگیزاند؛ من سال‌هاست شیدای این عشق یگانه‌ام. آه از آن‌هایی که رومانتیسیسم تین‌ایجری مضحک‌شان را به فیلم‌سازی می‌چسبانند که مدام با پنجه‌ای ویرانگر بر صورتک فرهیختگی انسان معاصر چنگ می‌زند. می‌دانید فیلم محبوب و بالینی‌اش چیست؟ سالو: ۱۲۰ روز سودوم

و در پایان این راستا، لطفا جوگیر این چند خط آخر نشوید که خودش حاصل جوگیری من است. راست و حسینی بنویسید که چه‌طوری فیلم می‌بینید. با پیژامه‌ی گل‌گلی و رکابی؟

 

 

 

آماده‌ی نمایش: اگر اصغر اسکار بگیرد

بالاخره فیلم کوتاه اگر اصغر اسکار بگیرد آماده‌ی نمایش شد. در پایان پست آخرین روز سال ۱۳۹۰  نوشتم که حالا فقط به تدوین فیلم فکر می‌کنم. اما نمی‌دانستم که پس از لطف دوستانی چون منصور حیدری و محسن جعفری راد، غافل‌گیری بزرگی در راه است. فردین صاحب‌الزمانی عزیز نازنین پس از اطلاع از ماجرای ساختن این فیلم با بزرگواری و محبتی که در این روزگار، توجیه‌ناپذیر و افسانه‌گون است پا پیش گذاشت و تدوین و صداگذاری فیلم را بر عهده گرفت. او ساعت‌های زیادی را پای این فیلم بی‌عاقبت و بی‌منفعت گذاشت و تا جایی که راه داشت، نابلدی‌های من را با تدوین هوشمندانه‌اش رفع و رجوع کرد. اتفاق خوب بعدی، ساخت موسیقی اریژینال بود. سال گذشته قرار بود با آیدین صلح‌جو پسر تهماسب صلح‌جو، منتقد باسابقه و نام‌دار سینما، ترانه‌ای کار کنیم؛ ترانه از من و آهنگ از او. اما آن کار به هر دلیلی میسر نشد و این بار او موسیقی فیلم کوتاهم را ساخت. گپی نیم‌ساعته و توضیحی مختصر، کافی بود تا او با درک و هوش بالایش حس و حال مورد نظر را به‌زیبایی در موسیقی‌اش خلق کند.

حالا فیلم آماده‌ی نمایش است. امیدوارم حاصل این کار گروهی دیده شود و البته مورد پسند مخاطبانش قرار گیرد.

شناسنامه‌ی فیلم:

نویسنده و کارگردان: رضا کاظمی

تدوین و صداگذاری: فردین صاحب‌الزمانی

نور و تصویر: منصور حیدری

موسیقی: آیدین صلح‌جو

دستیار کارگردان: محسن جعفری راد

بازیگران: محمد علی‌محمدی، سهیل ساعی، رامین حقی

با همکاری: پوریا ذوالفقاری، مسعود ثابتی، آرامه اعتمادی، بهمن شیرمحمد و…

تهیه‌کننده: رضا کاظمی

۱۳۹۱

در پناه تو

 

یک

خب فصل مطبوعاتی بهار تمام شد و من طبق قولی که داده بودم هیچ نقدی ننوشتم. به هر حال آن‌ها که ضرب‌المثل «کوزه‌گر از کوزه‌ی شکسته آب می‌خورد» را خلق کرده‌اند از سر شکم‌سیری که ماست نخورده‌اند؛ تجربه‌ی قرن‌ها زندگی را چکانده‌اند در تن یک جمله. دم‌شان گرم.

دو

در فیس‌بوک و وبلاگ‌ها و …. گاهی به جمله‌های هتاکانه‌ای از جوان‌هایی برمی‌خورم که مجله فیلم را مزخرف می‌دانند و تمام نویسندگانش را از دم تیغ می‌گذرانند. خواندن این حرف‌های کلی و کیلویی از جانب کسی که خودش از نوشتن یک خط عاجز است و حتی شکوائیه‌اش را هم با ادبیاتی سست و رقت‌انگیز می‌نویسد، حس مضحک و طنزآلودی خلق می‌کند. تخریبی چنین مغرضانه به اندازه‌ی جانبداری کورکورانه مذموم و دافعه‌برانگیز است. گویا در این ظلمت‌‌جا، انتظار انصاف دور از عقل است. در چنین وضعیتی نفرت و حسادت، راهبر آدم‌هاست.

سه

چند تا فیلم هست که در این چند ماه دیده‌ام و خیلی دوست‌شان داشته‌ام. با حال بد این روزهایم رمقی ندارم که درباره‌شان بنویسم. فقط نام‌شان را می‌آورم و به دوستانم پیشنهاد می‌کنم که اگر ندیده‌اند بروند به سروقت‌شان. (امتیازم از ۱۰ را کنارشان آورده‌ام)

Take Shelter / 10

۱۰ / Margin Call

Kiss Kiss Bang Bang / 10

Dream House /  ۸

Paper Moon  / ۱۰

The Things of Life / 10

امیدوارم به‌زودی پستی دیگر با عنوان «فیلم‌هایی که باید ببینید» بنویسم.

چهار

بابک احمدی در مقدمه‌ی کتاب «خاطرات ظلمت» حکایتی آورده که مناسب حال این روزهاست: «بر کوه اصفهان چاهی‌ست قعر آن پدید نیست. کودکی در آن افتاد. به روزگار اسحاق سیمجوری. و وی پادشاه بود. دل‌تنگ شد. و مادر وی جَزَع می‌کرد. مردی را از زندان به درآورد که مستوجب قتل بود و در زنبیلی نهاد و فرو فرستاد، به شرط آن‌که تا هفت روز برکشند. هفت روز می‌رفت و وی سنگی در زنبیل داشت، فرو افکند و سه شبان‌روز گوش می‌داشت، هیج آواز برنیامد. و وی را برکشیدند. گفتند:”چه دیدی؟” گفت: “ظلمت”.»

پنج

واقعا دوست ندارم گاهی با پست‌هایم اوقات‌تان را تلخ کنم ولی پیش می‌آید. به بزرگواری خود بر من ببخشایید. نوشتن برای باد هوا حس خوبی ندارد. اگر بازخورد و کامنتی در کار باشد این‌جا را به روزهای خوب گذشته باز خواهم گرداند.

چرا «اگر اصغر اسکار بگیرد»؟

شاید بد نباشد در این روز آخر سال ۱۳۹۰ چند خطی از فیلم کوتاهی که چند روز پیش کار تصویربرداری‌اش انجام شد بنویسم، حتی اگر  این چند خط برای مخاطبان فرضی نباشد. در هر حال من سال‌ها برای سایه‌‌ی خودم نوشته‌ام…

اگر اصغر اسکار بگیرد برایم فیلم مهمی‌است. پس از نزدیک به بیست تجربه، اولین فیلم کوتاهی است که تصویربرداری‌اش را خودم انجام نمی‌دهم و نیز اولین بار است که به صدابرداری تن داده‌ام. این بار پروردگار، عزیز نازنینی به نام منصور حیدری را سر راه تقدیرم قرار داد. او بدون کم‌ترین چشم‌داشتی پس از اطلاع از قصدم برای ساختن این فیلم، آمادگی‌اش را برای این کار اعلام کرد. هنوز حیرانم. خودش می‌گوید این کارها برایش در حکم لذت ناب دیوانگی است و من فقط می‌توانم بگویم که عشق است این دیوانگی را. یک رقم از کار منصور را بگویم تا بقیه‌اش دست‌تان بیاید. او مدیر فیلم‌برداری فیلم بلند تحسین‌شده‌ی اوریون (علی زمانی) بوده است.

موهبت بعدی، محسن جعفری‌راد بود؛ که خودش دست به قلم دارد و نقد می‌نویسد و فیلم‌های کوتاه و مستند درخشانی ساخته. مستند کوتاهش به نام مادر به معنای واقعی کلمه غریب و تکان‌دهنده است. و بعد همین جوان باذوق و شوریده، می‌آید سراغم و می‌گوید حاضر است همه جور کمکی بکند تا بتوانم فیلم بسازم.

و ارزش این اتفاق‌های عجیب وقتی بیش‌تر می‌شود که نزدیک‌ترین دوستان و همکارانت در راه تحقیر و بی‌اعتنایی به تو هیچ کم نمی‌گذارند. و فکر می‌کنی قرار است دلت به چه خوش باشد وقتی کسانی که خاطرات شیدایی‌شان با هنر و ادبیات را مدام تکثیر می‌کنند نسبتی با شور و شوریدگی ندارند و مدام در کار حسابگری‌‌اند. و بعد این اتفاق‌ها می‌بینی که تنهایی، رنج گران‌بهایی است که اجرش را پروردگار می‌دهد و بس.

اما اگر اصغر اسکار بگیرد پیش از همه‌ی این‌ها هم برایم مهم بود. بارها طرف پرسش درباره‌ی فرهادی بوده‌ام، در یک مقطع برای نقدم بر درباره‌ی الی آماج فحاشی بوده‌ام و مهم‌تر از این‌ها، سینمای فرهادی در این سال‌ها به یک پدیده‌ی فراگیر اجتماعی بدل شده است. در جلسه‌ای که به لطف دوستانی برای بررسی سینمای حاتمی‌کیا به یک جمع دانشجویی رفتم از نزدیک دیدم که چه مناقشه‌ و بحرانی بر سر موفقیت‌های چشم‌گیر و جهانی فرهادی وجود دارد. آن جلسه به شکل خطرناکی متشنج شد و نزدیک بود کار به جای باریک بکشد. پیش خودم فکر کردم چرا نباید هرچند گذرا در یک فیلم به این موضوع نگاهی انداخت؟

اگر اصغر… پاسخ من به پدیده‌ی اجتماعی فرهادی نیست، صرفا بازتابی است از آن‌چه دیده و شنیده‌ام. اما با همه‌ی این‌ها فرهادی و اسکارش در حاشیه‌ و فرامتن قصه‌ی فیلمم هستند و من باز هم قصه‌ی خودم را گفته‌ام؛ قصه‌ای که با فیلم کوتاه قبلی‌ام شروع کرده بودم. با تشکر از ؟، علی و نازی از زمان نوشتن تا ساخته شدن شش ماه بر دوشم سنگینی کرد. می‌خواستم نگاهی به نسل جوان معترض امروز بیندازم بی آن‌که به اصل موضوع اعتراض بپردازم. اگر اصغر… هم همان راه را ادامه می‌دهد. بیش از هر سیاستی، باورهای خود این نسل ناباور برایم محل کنجکاوی و تعمق است.

با تشکر از ؟، علی و نازی را گروهی دیدند و بازخوردهای بسیار خوبی داشت. یکی از منتقدانی که خیلی زیاد از فیلم خوشش آمده بود می‌خواست نقدی بر آن بنویسد که به دلایلی قابل‌حدس میسر نشد. فیلم را برای جشن خانه‌ی سینما فرستاده بودم. گفتند با نوشته‌های تیتراژ پایانی‌اش مشکل دارند و من هم قول داده بودم آن تیتراژ را استثنائا برای آن مسابقه حذف کنم اما به هر حال فیلم به بخش نهایی نرفت. چند وقت بعد یکی از اعضای محترم هیأت انتخاب همان جشن، برایم ای‌میلی فرستاد. متن آخرین ای‌میل بی‌کم‌وکاست این است: «من عضو هیات انتحاب جشن خانه سینما بودم …عزیز…و خیلی دوست داشتم فیلمت یکی از ۵۱ فیلمی‌باشه که به بخش مسابقه معرفی شد … ولی به هر رو مطالبی که در تیتراژ آخر عنوان کرده بودی کمی‌روی بچه‌ها تاثیر گذاشت و فیلمت در مرحله اول بالا اومد ولی به مرحله نهایی نرسید…. به هر رو تیتراژ آخرت هم جزو فیلم بود و تاثیرش رو (اگر چه منفی) گذاشت…. به هرحال خیلی فیلمت رو دوست داشتم … ایده ی خوبی داشت و بازیه پسر اولی خیلی خیلی خیلی خوب بود»

چه شرحی لازم است؟ امیدوارم اگر اصغر… سرانجام بهتری پیدا کند.

محمد علی‌محمدی و سهیل ساعی دو بازیگر فیلم قبلی‌ام، در این فیلم باز هم روبه‌روی هم قرار گرفتند. اول قرار بود دوست عزیز دیگری یکی از این دو نقش را بازی کند که متاسفانه ممکن نشد اما از حاصل کار دو بازیگرم بسیار راضی‌ام. حالا با این توفیق اجباری، در فکر ساختن فیلم دیگری با این دو نفر هستم تا یک جور سه‌گانه با موضوعیت کند و کاو نسل جوان معترض این روزگار شکل بگیرد.

آخرین روز سال است و من در خواب و بیداری فیلم را در خیالم تدوین می‌کنم. اما تدوین را هم این بار باید به یک نفر دیگر بسپارم. می‌ماند تا پولش را جور کنم. فعلا خیلی خسته‌ام.

نوشته‌های مرتبط

طبقه‌ی متوسط و سندرم اصغر فرهادی

شروع “اگر اصغر اسکار بگیرد”

عکس‌های صحنه از فیلم کوتاه «اگر اصغر اسکار بگیرد»

چرا «اگر اصغر اسکار بگیرد»؟

 

 

عکس‌های صحنه از فیلم کوتاه «اگر اصغر اسکار بگیرد»

تصویربرداری فیلم کوتاه “اگر اصغر اسکار بگیرد” پس از سه جلسه، در کوی فراز سعادت‌آباد به پایان رسید.

شرح عکس‌ها: سهیل ساعی (عکس پایین) و محمد علی‌محمدی (عکس وسط) در سه نما از فیلم

نوشته‌های مرتبط

طبقه‌ی متوسط و سندرم اصغر فرهادی

شروع “اگر اصغر اسکار بگیرد”

چرا «اگر اصغر اسکار بگیرد»؟

شروع “اگر اصغر اسکار بگیرد”

با پایان انتخاب عوامل، از غروب ۲۵ اسفند فیلم کوتاه اگر اصغر اسکار بگیرد در لوکیشنی در غرب تهران کلید خواهد خورد. به زودی عکس‌های پشت صحنه در همین سایت بارگذاری خواهد شد. سال گذشته در همین روزها فیلم کوتاه با تشکر از ؟، علی و نازی را ساختم.

اگر اصغر اسکار بگیرد
نویسنده و کارگردان: رضا کاظمی
مدیر فیلم‌برداری: منصور حیدری
موسیقی: آیدین صلح‌جو
تدوین: ؟؟؟؟
دستیار کارگردان و صدا: محسن جعفری راد
بازیگران: محمد علی‌محمدی، سهیل ساعی و…
تهیه‌کننده: رضا کاظمی، لیلا بهشاد
اسفند۱۳۹۰

اگر اصغر اسکار بگیرد

امسال هم دارد به پایان می‌رسد. با یک نگاه سرسری هم می‌شود فهمید که توی این دو سال گذشته خیلی چیزها عوض شده. همه چیز البته بفهمی‌‌نفهمی‌بدتر شده. و حال و روز این روزنوشت هم شباهتی با روزهای خوب سال‌های قبل ندارد. این هم یکی از نشانه‌های اضمحلال است. من که واقعا پس از در توقیف ماندن فیلم‌نامه‌ام و بلاتکلیف ماندن مجموعه داستانم، فعلا هیچ چشم‌اندازی برای آینده‌ی نزدیک کاری‌ام ندارم. کار مطبوعاتی هم سازگاری چندانی با روحیه‌ام ندارد. باید مدام طرح و قصه‌ی تازه بنویسم و دوربین بردارم و فیلم داستانی و مستند بسازم تا احساس زنده بودن کنم. کرختی نویسنده‌ی صرف بودن برایم مرگ‌آور است. کار موسیقی را هم به دلیل مسایل مالی چند سالی است روی تاقچه گذاشته‌ام. با این حال سیب را که بیندازی بالا هزار تا چرخ می‌خورد تا برسد زمین. خدا را چه دیدی. شاید این وضعیت عوض شود. فعلا فیلم‌نامه‌ی کوتاهی نوشته‌ام با نام «اگر اصغر اسکار بگیرد» که قصد دارم به‌زودی بسازمش. امیدوارم بشود. این هم تکه‌ای از فیلم‌نامه‌ی کذایی:

علی: خوابشو می‌بینم یه شبایی

امیر: من یه چند وقتیه خواب نمی‌بینم

علی: خوش به حالت. من شبم بی کابوس صب نمی‌شه

امیر: خوبی خواب دیدن اینه که صب که پا میشی حداقل می‌فهمی‌که خوابیدی. من هر روز خسته از رختخواب درمیام

علی: اینم یه حرفیه. اگه می‌شد حاضر بودم وضعمو باهات طاق بزنم

امیر: یه مدتی خواب برادرمو می‌دیدم. هنوز کوچیکه توی خواب. شش سالشه

علی دستش را می‌گذارد روی شانه‌ی امیر و لبش را می‌جود

امیر (با بغض) : یه حس غریبیه. اون همون سن بچگیاشه. مثل همون آخرین روز کنار دریا. آخ اگه اون روز پدرم بود

علی: غمتو می‌خرم رفیق. چی بگم توی این حال که مفت نباشه؟ جاش خالی نباشه برات

امیر (با لبخندی تلخ): جاش سبزه رفیق

علی: زنده باد

یک سال بعد


چهارم دی سال ۱۳۸۹ همکاری‌ام با مجله‌ی فیلم را به عنوان دستیار سردبیر آغاز کردم و حالا درست یک سال گذشته. (البته طبق روال مرسوم مجله اسمم پس از سه ماه همکاری و از از ابتدای سال ۱۳۹۰ در شناسنامه‌ی مجله درج شد.) آمدنم به تهران با توجه به مشکلات اقتصادی زندگی در این شهر، تصمیمی‌بسیار دشوار و هولناک بود و همان‌طور که حدس می‌زدم گرفتاری‌های بسیاری در پی داشت که هنوز هم ادامه دارد. ضمن این‌که همان‌طور که پیش‌تر هم در یک پست نوشته‌ام با این‌که از کودکی به لطف پسرخاله‌ی عزیزم محمود (که هر کجا هست خدایش به سلامت بدارد و دلم برایش شده یک ذره) پرسه‌گرد لحظه‌ها و کوچه‌های این شهر بوده‌ام و تعلق خاطری به آن دارم که با نام عزیز سینما پیوند خورده، اما تهران دل‌مرده‌ی این روزها را اصلا دوست ندارم. باید حالتی جز این دل‌مردگی را تجربه کرده باشید تا بدانید چه می‌گویم. باید اهل شب‌بیداری و پرسه در ساحل دریا و کوه و باران و اغذیه‌فروشی‌ها و چای‌خانه‌های تا خود صبح باز باشید تا تعطیلی شب این شهر آزارتان بدهد، وقتی که روزش هم جز دود و تنش و تشویش چیزی به‌تان نمی‌دهد.

بگذریم. همه‌ی این‌ دشواری‌ها را می‌دانستم و مشتاقانه به این جابه‌جایی تن دادم. اما در این یادداشت می‌خواهم به موقعیت شغلی‌ام بپردازم. حضور در این موقعیت را (که بسیار دوستش می‌دارم) مدیون اعتماد هوشنگ گلمکانی هستم که از همان آغاز هم جز با دوراندیشی و لطف او نمی‌توانستم پا به عرصه‌ی نقد فیلم بگذارم. او سرزنش و حتی ریشخند برخی را به جان خرید و به من جوان اعتماد کرد و میدان داد و گمان می‌کنم با همه‌ی ناآرامی‌ها و اغتشاش‌های ذاتی‌ام(!)، به لطف خدا توانسته‌ام تا حد زیادی حق مطلب را در قبال این حسن نیت ادا کنم. گلمکانی در مقابل همه‌ی کاستی‌های کارم صبوری به خرج داد و رمز و راز کار را با آرامش و طمأنینه به من آموخت. سپاسگزارش هستم و قدر این فرصت استثنایی را به‌خوبی می‌دانم. هرچند گاهی اگر نق نزنم می‌میرم و این هم جزئی از ساختار شخصیتم است. در این مدت، نیک دریافتم درست نوشتن چه کار دشواری است. پیش از آن هم می‌نوشتم اما با پشت دست استاد نشستن برایم دریچه‌ی تازه‌ای به واژه‌ها و گزاره‌ها گشوده شد.

حضور در مجله فرصت دیدار و درک تازه‌ی خیلی‌ها را به من داد. از اصغر فرهادی فیلم‌ساز بگیر تا تهماسب صلح‌جوی دوست‌داشتنی و جواد طوسی عزیز. یادداشت طوسی در خشت و آینه‌ی شماره‌ی ۴۳۶ مجله‌ی فیلم را خیلی دوست دارم؛ نه برای نامی‌که از من برده، برای حرف حسابش که می‌دانم به آن اعتقاد دارد.

و دوستی و هم‌کلامی‌با بچه‌های مجله، هرکدام با خلق‌وخوی خاص خود، دستاورد مهم دیگر این همکاری بود. از آقای صدری با آن سبیل مشتی و صفای وجودش، تا آقا کاوه که جز خوش‌تیپی خوش‌قلب و بامرام هم هست، تا امیر محصصی مرد همه‌فن حریف و خستگی‌ناپذیر مجله، تا محمد محمدیان که اگر خوب بشناسیش اهل دل است و رفاقت، تا محمد شکیبی که نمی‌دانستم شاعر هم هست و چه شاعر خوبی است، تا علیرضا امک‌چی که بی‌نهایت خاص و منحصربه‌فرد است، تا شاهین شجری و پوریا ذوالفقاری که روح تازه‌ای به مجله داده‌اند و سرآخر، اول و آخر، سعید قطبی‌زاده‌ی سختگیر و بامعرفت و شهزاد رحمتی طناز و نازنین که کاردان و استاد این عرصه‌اند و خاطره‌های خوب‌مان از مجله را مدیون‌شان هستیم.

و بی‌تردید باید یادی کنم از مسعود مهرابی و عباس یاری که از نزدیک دیده‌ام چه‌قدر برای این ماندن و خوب ماندن مجله زحمت می‌کشند و زندگی خود را وقف این کار فرهنگی ارزشمند کرده‌اند. از هوشنگ گلمکانی هم که بارها گفته‌ام.

نمی‌دانم این همکاری‌ تا کی ادامه خواهد داشت اما می‌دانم که تا همین جا هم حضورم در این جایگاه، نقطه‌ی عطفی در زندگی شخصی و حرفه‌ای‌ام بوده که مناسبات تازه‌ای را برایم به بار آورده و موجب خیر شده است.

فردا هم روزی است. توکل بر خدا.

شماره ۴۳۵ مجله فیلم: آذر ۱۳۹۰

شماره ۴۳۵ مجله فیلم منتشر شد، مثل همیشه با مطالبی متنوع و خواندنی. من هم در این شماره نقدی نوشته‌‌ام بر مرگ کسب و کار من است (امیر ثقفی) و یادداشتی کوتاه هم درباره‌ی وضعیت سینما عصر جدید نوشته‌ام. نقد دکتر کیومرث وجدانی بر فیلم درخت زندگی ترنس مالیک را هم به فارسی برگردانده‌ام که برایم تجربه‌ی جالبی بود. 

وقتی دست به نوشتن نمی‌رود

همیشه به این اصل پای‌بند بوده‌ام که هرچه می‌نویسم، با هر مضمون و حال‌‌وهوایی (از غم تا شادی) فقط در حال خوب و متعادل باشد؛ یعنی وقت‌هایی که خیلی خسته و غمگین و خشمگین و… هستم نمی‌توانم چیزی بنویسم. قبلا هم گفته‌ام که بهترین تراژدی یا بهترین رمان درباره‌ی رنج و فقر و بدبختی و… را وقتی می‌شود نوشت که حال وقت نوشتنت درست و همراه با آرامش و تمرکز باشد. باید آن حس‌ها را قبلا تجربه کرده باشی؛ در تو رسوب کرده باشد و حالا در فراغت و آسودگی بیرون بریزد. روی این اصل، چند روزی چیزی برای این روزنوشت ننوشتم چون وضعیت بسیار بدی برایم پیش آمده بود که البته هنوز هم ادامه دارد. حالا هم برای عرض ادبی آمدم و بس. این نیز بگذرد… به قول یکی از بچه‌ها «یه روزم توی کوچه‌ی ما عروسی میشه»…