درباره‌ی کتاب کابوس‌های فرامدرن (۱)

فکر می‌کنم هنوز خیلی زود است که نخستین مجموعه داستان منتشرشده‌ام را به بایگانی خاطره بسپارم. ترجیح می‌دهم درباره‌اش چند خطی بنویسم تا دوستانی که هنوز آن را تهیه نکرده‌اند، به خواندنش ترغیب شوند. من به متمدنانه‌ترین شکل ممکن (تنها راهی که در تصورم می‌گنجید) کتابم را منتشر کرده‌ام؛ نه پول توجیبی داده‌ام و نه کتابی برای فروش شخصی از ناشر گرفته‌ام. فقط حق‌التالیف و بس.  افتخارم این است که مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاهم را آن هم نه حضوری که با پست به نشر مرکز فرستادم، به همراه شماره تلفن و ای‌میل. و همین. نه آن‌ها من را می‌شناختند و نه من جز مطالعه‌ی بسیاری از کتاب‌های آن نشر، آشنایی دیگری با آن‌جا و گردانندگانش داشتم. سه ماه بعد زنگ زدند و گفتند از ۲۴ داستانی که داده‌ای ۱۰ تایش به دلایل مختلف قابل‌نشر نیست. می‌ماند ۱۴ تا. دوست داری ما همین تعداد را منتشر کنیم؟  گفتم چرا که نه. و در فرصت آخرین بازنویسی، یک داستان دیگر هم اضافه کردم و به همراه ۱۴ داستان قبلی با پست برای‌شان فرستادم. فقط برای امضای قرارداد بود که به مدت نیم ساعت در دفتر نشر مرکز حاضر شدم، و خلاص. ممیزی کتاب در ارشاد هم دوسه ماه طول کشید و به شرط حذف فقط چهار کلمه مجوز انتشار کتاب صادر شد. اصلاح آن چهار کلمه هم کم‌تر از یک دقیقه وقت گرفت. و یک ماه بعد هم کتاب منتشر شد. با یک طرح جلد خیلی خوب از استاد ابراهیم حقیقی.

در این وانفسای گرانی کاغذ و وضعیت وخیم نشر در کشور، انتشار کتابم به‌راستی اتفاق خوشایندی برای من است. اما من دیگر آن جوان سرحال و ذوق‌مرگ چند سال قبل نیستم. سال‌ها برای چنین روزی مرارت کشیده بودم. نوشته بودم و بارها بازنویسی کرده بودم تا این اتفاق بیفتد و محکوم بود که بیفتد. من دوست نویسنده‌ای نداشتم که خبر چاپ کتابم خوش‌حالش کند. با «اغلب» سینمایی‌نویس‌ها هم رفاقتی در میان نیست. بیش‌تر یک جور هم‌زیستی اجباری است. خوبی‌اش این است که خودمان می‌دانیم همدیگر را واقعا دوست نداریم. آگاهی ارزشمندی است.

کتاب کابوس‌های فرامدرن به یار و دلدار همیشگی‌ام، همسرم، تقدیم شده است. بسیاری از قصه‌های این کتاب محصول سال‌های سخت آغاز زندگی مشترک‌مان هستند. سال‌هایی که از سوی خانواده‌ام طرد شدم و یتیمی را در عین داشتن پدر و مادر تجربه کردم (و می‌کنم). تجربه‌ای هول‌ناک است و من هرگز نتوانستم با این واقعیت تلخ کنار بیایم. تا به حال کسی از من نپرسیده این عکس کوچک بالای سایتم چه مناسبت و دلیلی دارد. آن پاهای پیر و خسته (اما همراه) را تصویری از آینده‌ی زندگی من و همسرم می‌بینم. شاید من بیش‌تر از بسیاری از مردان، وابستگی عاطفی و هم‌دم بودن با همسر را به دلیل شرایط خاص زندگی و دورکاری، تجربه کرده‌ام. اما هرگز برخلاف خیلی‌ها تصویری از خودمان در فیس‌بوک و نظایر آن منتشر نکرده‌ام. چون دوست دارم این حریم امن و مقدس، هم‌چنان خصوصی بماند. کابوس‌های فرامدرن باید به لیلا تقدیم می‌شد؛ هم‌او که سال‌هاست با همه‌ی مرارت‌ها تنها یار و غم‌خوار من است.


اهمیت این «تبلیغ شخصی»، برای من فراتر از آن چیزی است که می‌توانید تصور کنید. سال‌هاست شعر و داستان می‌نویسم ولی هرگز در هیچ حلقه و محفل ادبی، یا کارگاه داستان و نظایر آن حضور نداشته‌ام (و اساسا اعتقادی به جمع‌های ادبی و ادبیات کارگاهی ندارم). دلیل بی‌اعتنایی ادبیاتی‌ها به کارم هم از همین منظر برای خودم به‌راحتی قابل‌توجیه است. البته حساب دو سه دوست نویسنده (از نوع مشهور) که سابقا اظهار محبت و ستایش‌ می‌کردند و حالا عامدانه اکیدا از سخن گفتن در این باره پرهیز می‌کنند (که مبادا چند نفر از سر تبلیغ آن‌ها کتاب را بخرند) به‌شدت جداست. چنین رفتار نامهربانانه‌ای برایم بسیار تأثرانگیز است. اما من به این شیوه عادت دارم. اصلا ورودم به نقد فیلم هم با همین انکارها روبه‌رو بود و هنوز هم برخی از حلقه‌های کوچک نقد فیلم همان رفتار را ادامه می‌دهند. اول انکارت می‌کنند، بعد به تو می‌خندند و… اما کم‌کم عادت کردم. باید عادت کرد. چاره‌ای هم نیست.

ادامه دارد… (در پست‌هایی دیگر به نکته‌هایی درباره‌ی خود داستان‌ها اشاره خواهم کرد)

مجموعه داستان کابوس‌های فرامدرن

نخستین مجموعه‌ داستان کوتاهم با عنوان کابوس‌های فرامدرن توسط نشر مرکز منتشر  و روانه‌ی بازار کتاب شد. 

امیدوارم شما هم این کتاب را بخرید و بخوانید، و البته بپسندید. من این داستان‌ها را فقط برای خواندن و لذت بردن نوشته‌ام و طبیعی است که آرزو کنم خوانده شوند و لذتی به خواننده‌ها هدیه کنند.

اگر داستان‌های رازآمیز و غیرسرراست را دوست دارید این کتاب مخصوص خود شماست.

————

پی‌نوشت: برای تهیه‌ی این کتاب که شامل ۱۵ داستان کوتاه است می‌توانید در بدترین حالت (!) به کتابفروشی نشر مرکز (خ. فاطمی ـ روبه‌روی هتل لاله ـ خ. باباطاهر) سر بزنید. قیمت کتاب ۳۶۰۰ تومان است.

پی‌نوشت ۲: ممنون  که کتاب را می‌خرید!

داستانک: نطفه

روایت اول

مرد رفت کنار پنجره که به آسمان نگاه کند. یادش آمد که توی این خانه‌ی تازه آسمان را نمی‌شود دید. به جایش نشست به بالا پایین رفتن سایه‌ها در پنجره‌ی روبه‌رو نگاه کرد. آن قدر نگاه کرد تا چشمش سنگین شد. رفت دستشویی و بعد خیلی زود خوابید.

روایت دوم

زن رو به مرد کرد و گفت این همسایه‌ی روبه‌رویی واقعا روی اعصاب است. هر شب می‌آید پشت پنجره‌اش دید می‌زند. مرد گفت فردا مادرش را به عزایش خواهم نشاند.

روایت سوم

از ماشین شرکت پیاده شدم. سیگارم را خاموش کردم. دلم نمی‌خواست بروم خانه. کاش این وقت شب جایی، کافه‌ای بود که می‌شد بنشینی تویش و وقت بگذرانی. اما می‌دانی که نمی‌شود. کلید را انداختم توی قفل در و با آسانسور رفتم بالا. عادت ندارم توی آینه‌ی آسانسور نگاه کنم. راستش می‌ترسم. حالم از خودم به هم می‌خورد. اما آن شب دل به دریا زدم و خودم را توی آینه دید زدم. دلم گرفت. خیلی شکسته شده بودم. لباسم را که در آوردم سیگاری روشن کردم و رفتم پای پنجره. همه‌ی خانه‌ها خاموش بودند جز یکی. مردی نشسته بود لبه‌ی پنجره. سیگار می‌کشید و زل زده بود به دیوار روبه‌رویش.

روایت چهارم

توی خواب دیدم مادرم برگشته. جوان بود و زیبا. گفت حامله است؛ برادرم را باردار است. بی‌اختیار زدم زیر گریه. با صدای گریه از خواب بلند شدم. خیس عرق بودم. از رختخواب بیرون آمدم. چراغ را روشن کردم. آبی به صورتم زدم. سیگاری روشن کردم. رفتم پنجره را باز کردم کمی هوای خنک به صورتم بخورد. توی یکی از واحدهای ساختمان روبه‌رویی سایه‌‌‌ها در هم می‌لولیدند. بعید نیست در آن لحظه‌ها من شاهد آفرینش و شکل‌گیری یک انسان بوده باشم. اصلا بعید نیست نه ماه بعد یکی به دنیا بیاید که یک عمر از مرگ بترسد، از تنهایی و طرد شدن. شاید او هم روزی خواب مادرش را ببیند.

روایت پنجم

مثل این‌که زیاد حالت میزون نیست. برو خدا روزیتو جای دیگه بده. بر تو حرجی نیست. مرتیکه‌ی دیوانه.

داستانک: چند تا دوستم داری؟

زن: چند تا دوستم داری؟

مرد: شونصد تا

زن: فقط شونصد تا؟ هفته‌ی پیش هزار و شونصد تا دوستم داشتی.

مرد: آخ آخ. راست می‌گی. یادم نبود. سه هزار تا خوبه؟

زن: خیلی کمه. بی‌معرفـــــــــــــــت!

مرد: خب بذار ببینم… سه هزار میلیارد خوبه؟ می‌دونی چند تا صفر داره؟

زن: حالا شد یه چیزی. آی لاو یو تو.

داستانک: درایو E

وصیت کرده بود که همه‌ی نوشته‌هایش را توی درایو E دخیره کرده است. وصیتی که در کار نبود در سن و سال او. یک وقتی به یکی از دوستانش به شوخی گفته بود. وقتی توی تصادف ضربه‌مغزی و جوانمرگ شد، دوستانش در کارگاه داستان با اجازه‌ی همسرش سراغ کامپیوترش رفتند. مطمئن بودند که یک بیژن نجدی دیگر خواهند آفرید و غوغای رسانه‌ای تازه‌ای در ادبیات داستانی ایران به پا خواهد شد. توی درایو E فقط یک فایل word بود. تویش فقط نوشته بود: ب…ی…ل…ا….خ. 

داستانک: تهیه غذا

گرسنه‌اش نبود. یخچالش پر غذاهای نیمه‌آماده‌ بود  گوشی را برداشت و شماره‌ی آشپزخانه تهیه‌‌غذایی را که منویش را از سال قبل به یخچال چسبانده بود گرفت.

– بله؟ بفرمایید.

– سلام. غذا آماده چی دارین؟

– سلام. غداهامون تموم شده. الان چهار بعد از ظهره.

– ماست و نوشابه بخوام برام می‌فرستین؟ هزار تومن هم پول پیک می‌دم.

– خب… ب… باشه. آدرس؟

لبخندی زد. دلش لک زده بود با کسی رودررو صحبت کند.

جای داوود

 

تا این جایش یادم است که من و امیر و داوود و خسرو وارد زیرزمین شدیم. ساعت دو‌ و نیم بعد نیمه شب. قرار بود من و داوود جلو بیفتیم و امیر و خسرو مراقب پشت سر باشند.

دوتامون دست خالی بودیم. خسرو گفت چاقو آورده. داوود گفت خیالتون تخت.

سه‌تامون چراغ قوه داشتیم. برقی در کار  نبود.

گوشه‌ی راست، میزی بود زیر پنجره‌ای شکسته که روش مقوا گرفته بودن… خسرو سمت خرت و پرت‌های کنج چپ رفت.. سینه‌ام به خس‌خس افتاد. سرم گیج رفت. باز این آسم لعنتی… به سرفه افتادم. دوزانو نشستم. چراغم افتاد زمین و باتری‌اش پرید بیرون.

یهو همه جا تاریک شد. .فکر کردم چشمم سیاهی رفته، هیچ صدایی نمی‌آمد

وسط سرفه و عق زدن دستی گلویم را گرفت.

این چند روز بعد از جواب نکیر و منکر، این سوال توی سرم وول می‌خورد که دقیقا چی شد!؟.چرا یک‌دفعه همه‌ی چراغ قوه ها خاموش شدند دسیسه بود؟

رفتن به آ‌نجا پیشنهاد من بود.

همین دیروز خسرو را دیدم. ظاهرا چند ثانیه بعد از من جان کنده بود. یادش نمی‌آمد چه جوری؟

شاید چیزی خورده بود به سرش.

با وحشت گفت گفت: تو سمت پنجره نرفتی. مطمئنم. قرار بود دم در پاس بدی.

ولی یادش نمی‌آمد داوود سمت پنجره رفت یا امیر.

صبح کنار جوب نشسته بودم با چند تا کفتر… صدایی آمد. امیر….؟. یعنی امیر هم….؟ تازه از سوال و جواب درآمده بود.

بدجور کشته شده بود. با چاقو

پس داوود کجاست؟ یعنی خیانت کرده؟ هنوز از ماجرای خواهرش کینه  داشت؟

امیر گفت: داوود هنوز هیچ اعترافی نکرده.

به هم نگاه کردیم و خندیدیم و سمت خانه خسرو رفتیم.

 

داستانکی از بروس هالند راجرز

دایناسور

آن روزها که سن و سال خیلی کمی داشت بازوهایش را در هوا تکان می‌داد، دندان‌های فک بزرگش را به هم می‌سابید و دور و بر خانه چنان پا بر زمین می‌کوبید که ظرف‌های توی کابینت آشپزخانه‌ می‌لرزیدند. این ‌جور وقت‌ها مادرش می‌گفت: آه! محض رضای خدا! تو دایناسور نیستی عزیزم. تو انسانی.

از آن‌جا که او دایناسور نبود به زمان‌هایی فکر می‌کرد که احتمالا یک دزد دریایی بوده. و پدرش می‌گفت: جدا؟ تو دوست داری چی باشی؟ آتش نشان، پلیس، سرباز ، یک جور قهرمان؟

اما در مدرسه از او امتحان به عمل آوردند و گفتند که او در کار با اعداد و ارقام استعداد دارد. یعنی او دوست داشت معلم ریاضی شود؟ احترام برانگیز بود. یا یک حسابدار مالیاتی؟ می‌توانست با این‌کار درآمد زیادی کسب کند. ایده‌ی خوبی برای پول درآوردن بود مخصوصا اگر با عاشق شدن و فکر درباره‌ی تشکیل یک خانواده همراه می‌شد.

پس او یک حسابدار مالیاتی بود؛ هرچند گاهی از این‌که این ‌کار، او را یک جورهایی کوچک جلوه می‌داد احساس ندامت می‌کرد. و خیلی بیشتر احساس کوچکی می‌کرد وقتی که دیگر یک حسابدار مالیاتی نبود بل‌که یک حسابدار بازنشسته‌ی مالیاتی بود. از این بدتر، یک حسابدار مالیاتی بازنشسته است که دچار فراموشی هم شده باشد. یادش می‌رفت آشغال‌ها را کنار جدول بگذارد، یادش می‌رفت قرصش را بخورد، یادش می‌رفت سمعکش را روشن بگذارد. ظاهرا هر روز او چیزهای بیشتری را از یاد می‌برد، چیزهای مهم، مثل این‌که کدام‌یک از فرزندانش در سن فرنسیسکو زندگی می‌کند و کدام‌شان ازدواج کرده یا طلاق گرفته.

سرانجام یک روز او به قصد پیاده‌روی در حاشیه‌ی دریاچه از خانه بیرون رفت. او پند مادرش را هم از یاد برده بود. او یادش نبود که یک دایناسور نیست. در روشنای آفتاب ایستاد و مثل یک دایناسور چشمک زد؛ گرمای آشنای پوست دایناسوری‌اش را احساس کرد  و به سنجاقک‌هایی نگاه ‌کرد که در حاشیه‌ی آب از لابه لای دم اسب‌ها این سو و آن سو می‌رفتند.

تقدیم به پدر و مادرم ( ر. ک)

داستانکی از بروس هالند راجرز

بهتره یه زن این‌کارو با یه زن انجام بده. نظرت چیه؟ قبل از این که شروع کنیم چیزی لازم نداری؟ چیزی برای نوشیدن نمی‌خوای؟ قهوه؟ نوشیدنی ملایم؟ دوست داری دوش بگیری؟

قبل از این‌که همه‌ی این چیزها شروع بشه روزت چطور گذشته بود؟ شما تمام روز رو توی خونه بودین؟ تو و دوست پسرت؟ دوست پسرت سرگرم نوشیدن بود؟ تو چطور؟ اون در طول روز چقدر نوشید؟ بعد از ظهر؟ و تو؟ چقدر نوشیدی؟ می‌تونی تخمین بزنی؟ بیشتر از یه جین؟ بیشتر از دو جین؟ تمام این مدت دخترت همراه شما توی خونه بود؟

چه زمانی دخترت جوزای، شروع به فریاد زدن کرد؟  وضعیت روانی‌ات وقتی که کتکش می‌زدی چه‌جوری بود؟ وقتی اون دست از فریاد زدن برنداشت چه فکری از سرت گذشت؟ دوست پسرت درباره فریاد جوزای چیزی گفت؟ چی گفت؟ برای ساکت کردن دخترت چیکار کردی؟ و دوست پسرت چیکار کرد؟ برای مهار کردن دوست پسرت کاری کردی؟ چیزی گفتی؟ نه منظورم اینه که بهش درباره‌ی کاری که داشت با دخترت می‌کرد چیزی گفتی؟

آیا بلافاصله سعی کردی دخترتو بلند کنی؟ نبضشو چک کردی؟ به تنفسش گوش کردی؟ آخرین باری که وضعیتشو چک کردی کی بود؟

کی از خواب بیدار شدی؟ چند دقیقه بعد از بیدار شدن حال دخترتو بررسی کردی؟  می‌تونستی فورا بگی؟ چطور می‌دونستی؟ پس چیکار کردی؟ ایده‌ی آدم ربایی از دوست پسرت بود یا از تو؟ کدوم ماشینو برداشتی؟ چطور شد که پارک کاسکیدا رو انتخاب کردی؟ قبلا  هیچوقت تو این منطقه بود‌ی؟ دوست پسرت کِی اون‌جا بود؟ آیا اون به تو گفت که چرا فکر می‌کنه پارک جای خوبی برای این کاره؟ از کجا به پلیس زنگ زدی تا خبر گم شدن دخترت رو بدی؟

چیزی هست که بخوای اضافه کنی؟

آیا این صفحه‌ی تایپ شده دقیقا چیزهایی رو که به من گفتی منعکس می‌کنه؟ قبل از امضاء کردن، زمان بیشتری  برای مطالعه‌ش نمی‌خوای؟

می‌تونی حدس بزنی با همه‌ی مهارتی که دارم پرسیدن این سوالات چه احساسی به من می‌ده؟ می‌دونی چه سوال‌هایی هست که نمی‌تونم ازت بپرسم؟؟  می‌دونستی که من یه مادرم؟ تو یه هیولایی؟ هیولا چیه؟ می‌دونستی افسرایی هستن که پشت هم فقط با موارد اینچینی سر و کار دارن؟ درباره‌ی سوال‌هایی که هیچکس جوابی براشون نداره چی فکر می‌کنی؟ نه چیزی که هرکسی می‌پرسه بلکه چیزی که فقط مادری می‌تونه بپرسه  که حس می‌کنه با خشونتی فراتر از حد تحملش طرفه. من ابدا مایل نیستم خودمو جای تو بذارم .  ولی چرا اینکارو نکرده‌م؟ چرا که نه؟

 

دن ایسیدرو: داستانی از بروس هالند راجرز

صبح روز آخر، هرکس که به ملاقات من می‌آمد می‌توانست ببیند که من در حال مردن ام. خودم این را می‌دانستم. انگار که پنبه در گوشم کرده باشند، صدای دن لئوناردو را می‌شنیدم که به زنم می گفت: «دونا سوسانا ! فکر می‌کنم وقتش است کشیش را صدا بزنید» و من پیش خودم فکر کردم که بله، دیگر وقتش است. ما کشیش خانوادگی و مخصوص نداریم یا حتی کلیسای مخصوص خودمان هم نداریم پس یکی باید سوار وانت شود و برود از پوئنتِچیتو کشیش بیاورد. اما یک وقت چیزهایی که در نواحی مالپسل یا پالپان یا باراندا درباره ما می‌گویند گول‌تان نزند. ما همچنان کاتولیک هستیم. بله درست است که مثل گذشته کوزه می‌سازیم ـ اصلا به همین دلیل است که توریست ها اینجا می‌آیند ـ و شایعاتی که درباره ما هست حقیقت دارد، ما برخی از سنت‌های قدیمی را هنوز به جا می‌آوریم. اما نه آن جوری که این‌ها برای ما حرف در آورده‌اند. این حرف‌ها مربوط به روزگار وحشتناک و خون‌بار مجیکا است. آنها می‌گویند که خون قربانی سراسر اهرام خورشید را پوشانده است. سپاس ما نثار مریم باکره باد که ما از این کارها نمی‌کنیم.

کمی بعد از آمدن و رفتن کشیش، من مُردم. خبر پیچید. مردم به خانه ما می‌آمدند. خانواده‌ی من اول چیزهایی را که خودشان می‌خواستند برداشتند، بعد نوبت همسایه‌ها رسید. دن فرانسیسکو کنار جسد من ایستاد و گفت دن ایسیدرو! اجازه می‌دهی بیلچه‌ات را بردارم؟ بدجور به یک بیلچه نیاز دارم. شما که نیازی به آن ندارید. دامادهایت می‌توانند برای دونا سوسانا رُس تازه بیاورند.

من گفتم: مال تو. حلالت باشه.

سوسانا گفت: میگه می تونین برش دارین برای خودتون.

نفر بعدی دونا اوستاشیا بود. او یکی از کاردک‌هایی که برای حکاکی روی کوزه‌ها از آن استفاده می‌کردم را می‌خواست.

من گفتم: البته . قابل شما را ندارد.

و سوسانا گفت: میگه می تونین برش دارین برای خودتون.

وقتی دن توماس از راه رسید و سراغ چکمه‌هایم را گرفت، چکمه‌هایی با چرم قرمز که جای دوختش ریش ریش بود،من گفتم: «توماس! دزد پست فطرت! من خیلی خوب می‌دونم که تو، هفت سال پیش یه شب دو تا از جوجه‌هامو دزدیدی تا برای اون زنیکه رفیقه ت شام درست کنی. حالا هم نیومدی که لاقل کاردک یا یه کم سیم بخوای. تیز کردی روی چکمه های عزیز من!»

و سوسانا گفت: میگه می‌تونین برشون دارین برای خودتون.

البته سوسانا صدای مرا نمی‌شنید. به هر حال اجازه دادم توماس چکمه ها را بردارد. من فقط می‌خواستم یک بار هم که شده احساس شرم کند.

آن‌ها آمدند و هرچیزی را که سوسانا نیازی به آن نداشت با خود بردند. آن‌ها حتی درخواست برداشتن چیزهایی را کردند که ضرورتی برای درخواست‌شان وجود نداشت. آن‌ها دو دست مرا درخواست کردند و آن‌ها را با چاقوی مخصوص قصابی بزها بریدند. آن‌ها گفتند: دون ایسیدرو ما صورت شما را می‌خواهیم!

من موافقت کردم و آن‌ها با دقت و ظرافت بسیار، پوست صورتم را از جا در آوردند. آن‌ها دست‌های مرا توی یک طبل فلزی انداختند و آتش زدند. آن‌ها صورت مرا در آفتاب خشک کردند. در همین گیر و دار، آن‌ها بقیه بدنم را در یک ملحفه پیچیدند و مطابق قوانین کلیسا در حیاط کلیسا دفن کردند.

بعد از این زمان، من در یک خلاء بودم. در یک ناکجا. نمی‌دیدم. نمی‌شنیدم. نمی‌توانستم حرف بزنم. هیچ کجا نبودم. نه در خانه‌ام، نه در تابوتِ زیرِ زمین. هیچ کجا. اما ورق برگشت.

همه عمرم، به اهالی روستای خودم روش ساخت کوزه را آموزش دادم. چیز خاصی نبود. همه ما این کار را می‌کردیم. من کوزه‌های مخصوص دون ایسیدرویی خودم را داشتم به جز وقتی که دونا ایزابلا روش ساخت کارهای جمع و جور و ظریف را نشانم داد یا دن مارکوس روش خاص رنگ آمیزی‌اش را یادم داد.

پس از این مدتی کارهای ظریف مثل دونا ایزابلا و کوزه های رنگی به سبک دن مارکوس می‌ساختم. وقتی دونا جنیفرا به پایتخت رفت تا نقش پرنده‌ها و حیوانات را روی کوزه‌های قدیمی مشاهده کند، الگوی آن‌ها را تقلید کرد و نشان‌مان داد و دیری نگذشت که همه ما یادگرفتیم چطور این کار را انجام بدهیم. با این حال من بیشتر وقت‌ها کوزه‌ها را به سبک و سیاق خودم می‌ساختم، اگر چه گاهی شمه‌هایی از آن چیزهایی که ایزابلا و مارکوس و جنیفرا یادم داده بودند به کار می‌بردم.

حالا در این یک هفته‌ی پس از مرگ من، همه اهالی روستا کوزه را به سبک و سیاق من می‌سازند، حتی بچه‌ها، البته اگر به سنی رسیده باشند که قادر به ساختن کوزه باشند. مردم، جاهای مناسب را بیل ‌زدند و رس سفید استخراج کردند، آن را با آب مخلوط و غربال کردند و اجازه دادند رسوبات ته نشین شوند و آب شفاف را از دوغاب جدا کردند. وقتی رس به اندازه کافی خشک شد آن را با خاکسترِ دست‌های من مخلوط کردند. بعد، با آن کپه‌های رسی ساختند و در قالب‌های گچی بزرگ روی پایه قرار دادند، همانطور که من می‌کردم. گاهی آن‌ها از قالب‌های اختصاصی و منحصر به فرد من استفاده می‌کردند. گاهی هم لول‌هایی از رس می‌ساختند و به پایه می‌چسباندند و با دستهایشان دورتادورش را از پایین به بالا پیچ و تاب می‌دادند.

کوزه های من لبه برجسته نداشتند. این‌ها هم همین‌طور بودند. خانواده من و بقیه روستا، با ظرافت روی کوزه‌ها حکاکی کردند و سمباده زدند تا برق بیفتد و رویش با رنگ سیاه نقاشی کردند؛ با استفاده از قلم موهایی که از موی خود من ساخته شده بودند و به همان شکلی که من عادت داشتم: خزندگان و خرگوش‌ها یا چیزهای دیگر در یک پس زمینه شطرنجی که چهارخانه‌ها در وسط کوزه بزرگ بودند و به لبه ها که می‌رسیدند تاب می‌خوردند و جمع می‌شدند. این می‌شد کوزه ای به سبک دن ایسیدرو.

آن‌ها کوزه‌ها را در کوره گذاشتند و کوزه‌هایی را که در آتش ترک برنداشتند، به خانه من آوردند. سوسانا کوزه‌ها را دور اتاق نشیمن و حتی در تختی که من در آن دراز می‌کشیدم قرار داد. من اما این‌ها را نمی دیدم. فقط می‌دانستم این در حال وقوع است. کسی مزاحمتی برای کوزه ها در خانه من نداشت.

مردم قلم موهایی که از موی من ساخته شده بود را سوزاندند. در روز سوم، در خانه من میهمانی برپا بود. احتمالا  همه جور غذای مکزیکی، بعضی با زیتون و گوشت و بعضی با لوبیا و جوانه . مردان  و زنان پولکو نوشیدند و به بچه‌ها هم احتمالا هندوانه دادند.خورشید غروب کرد. شمع‌ها روشن شدند. آتشی در شومینه برپا شد.

نیمه شب، دن لئوناردو جعبه‌ای را باز کرد و ماسکی را که از پوست من ساخته بودند بیرون آورد. او صورتک من را روی صورت خودش گذاشت و من چشمانم را باز کردم. من از ناکجا بیرون آمدم. من در اتاق بودم. به صورت‌ها نگاه کردم به چشمان باز و گشاد زنده ها، به سوسانا که دستش را روی دهانش گذاشته بود. نوه‌هایم ، کارلوس، جالیا، آنا و کوئینتینو را دیدم. و برای اولین بار توانستم کوزه‌های دورتادور اتاق نشیمن را ببینم. آن‌ها در روشنای شمع سرخ به نظر می‌رسیدند. ما، من و دن لئوناردو، به اتاق خواب رفتیم و من کوزه‌های روی تختخواب را دیدم. به اتاق نشیمن برگشتیم و من با دهان ما گفتم: می‌بینم که آخرش نمردم.

آن‌ها اطمینان دادند: نه دن ایسیدرو ! تو نمردی.

من خندیدم. شما هم اگر ببینید که نمرده اید همین احساس را خواهید داشت.

سپس دن لئوناردو، ماسک را توی آتش انداخت ولی من دیگر در ماسک نبودم. من در کوزه‌ها بودم. در همه آن کوزه‌هایی که با دستان دوستانم، خویشاوندانم، خانواده‌ام و همسایگانم ساخته شده بودند. من آنجا بودم، در تک تک کوزه‌ها. مردم، کوزه به کوزه مرا به خانه‌هایشان بردند و من با آن‌ها پا به خانه‌های‌شان گذاشتم. کوزه‌ای که سوسانا به سبک و سیاق من ساخته بود در  خانه خود ما باقی ماند.

بعد از آن شب، من در سراسر روستا بودم. مردم غلات یا برنج یا لوبیا در من می‌ریختند. برای حمل آب از من استفاده می‌کردند. من منتشر شدم. اگر توریستی به آنجا سر می‌زد و از من خوشش می‌آمد کوزه‌گر می‌گفت بله مدل دون ایسیدرو ! و توریست سری تکان می‌داد و احتمالا کوزه را که گمان می‌کرد هنر دست دون ایسیدرو است می‌خرید.

من هنوز در روستای کوچکم هستم ولی در استکهلم هم هستم و همچنین در سیاتل. در تورنتو و بوئنس آیرس هستم. بخشی از من در پایتخت،مکزیکو، است. با این حال من هنوز در این خانه روستایی هستم جایی که بزرگ شدم، پیر شدم و مردم. من روی  طاقچه سوسانا می‌نشینم و او را که سرگرم درست کردن کلوچه برای صبحانه یا کوزه‌گری است تماشا می‌کنم. او پیر است اما دستانش هنوز مثل پرنده ها سریع و چابک‌اند. بعضی وقت ها او می‌داند که من در حال تماشایش هستم؛ زیر چشمی نگاهی می‌اندازد و می‌خندد. چه او بشنود یا نه، قهقهه من در جواب خنده او ژرف و سرشار و گرد است درست مثل یک کوزه با ارزش بزرگِ ساخته شده به سبک دن ایسیدرو.

برگردان به فارسی از رضا کاظمی

لطیفه‌های ملل -۱

یک

 روزی دو پیرمرد در کافه‌ای در ایالات متحده نشسته بودند و سرشان گرم نوشخواری بود.

یکی از آن‌ها به دیگری رو کرد و گفت: ببخشید شما اصلیتتون مربوط به کجاس؟

دیگری جواب داد: من اصلیتا ایرلندی هستم

: جدا؟ چه جالب من هم ایرلندی هستم

: باعث خوشوقتیه. من تا جوانی در دوبلین زندگی می‌کردم

: وای خدای من! من هم دوبلین بودم. شما به کدوم دبیرستان می رفتید؟

: من دبیرستان جرج کبیر درس می‌خوندم

: حتما شوخی می‌کنید من هم دبیرستان جرج کبیر  بودم شما چه دوره ای فارغ التحصیل شدید؟

: من سال ۱۹۶۲ فارغ التحصیل شدم

: وای من دارم دیوانه می‌شم. من هم دقیقا سال ۶۲ فارغ التحصیل شدم…

در همین زمان یک مشتری تازه وارد کافه شد . به متصدی بار سلام کرد و گفت : سلام جیمی! تازه چه خبر؟

متصدی کافه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: هیچی! باز هم این دوقلوهای دوبلینی مست کردن!

 دو

نامه یک مادر روستایی آمریکایی به فرزندش 

بچه عزیزم!

 من این نامه را آهسته آهسته می‌نویسم چون می‌دانم که تو نمی‌توانی تند بخوانی.

ما الان جایی که تو وقت رفتن از خانه زندگی می‌کردی زندگی نمی‌کنیم. 

پدرت در روزنامه خواند که بیشترین حوادث در بیست مایلی خانه شما اتفاق می‌افتند و به همین دلیل ما از آن خانه نقل مکان نمودیم. 

من نمی‌توانم آدرس را برایت بفرستم چون آخرین خانواده‌ای که لینجا زندگی میکردند پلاک‌های خانه را با خودشان بردند تا آدرسشان عوض نشود. 

این‌جا واقعا جای قشنگی است. اینجا ما حتی ماشین لباسشویی هم داریم. اگر چه نمی‌دانم خوب کار می‌کند  یا نه. هفته قبل چند تا لباس انداختم تویش و دستگیره را کشیدم و از آن موقع تا حالا لباس‌ها دیده نمی‌شوند.

هوا اینجا چندان بد نیست. هفته قبل فقط دو بار باران آمد. بار اول سه روز و بار دوم چهار روز بارید. 

پالتویی که خواسته بودی برایت بفرستم دایی استیوت گفت که برای پست کردن سنگین است و ما مجبور شدیم دگمه هایش را بکنیم و بگذاریمش توی جیب بغلی. گفتم که سردرگم نشوی دنبال دکمه ها بگردی. 

یک قبض دیگر از مرده شورخانه برایمان فرستاده‌اند. آنها می گویند اگر آخرین قسط قبر مادربزرگ را پرداخت نکنیم او بالا می آید. 

دیروز جان سوییچ ماشین را توی ماشین جا گذاشته بود. ما خیلی نگران شده بودیم چون دو ساعت طول کشید تا من و شلبای را از ماشین دربیاورد. 

خواهرت امروز صبح زایید ولی من هنوز خبرندارم که بچه پسر است یا دختر پس نمی توانم بگویم دایی شده ای یا خاله. خواهرت قول داده اگر بچه اش دختر باشد اسم من را رویش بگذارد یعنی اگر به یاری خدا دختر باشد اسم بچه را می گذاریم مامان. 

عمو پیتر هفته قبل توی خُم ویسکی افتاد. چند نفر تلاش کردند او را در بیاورند ولی او  به شدت مقاومت می‌کرد. ما بنا بر وصیت نامه اش جسدش را سوزاندیم و تا سه روز همینجور در حال سوختن بود. 

سه تا از دوستانت از پل منحرف شدند و چپ کردند. رالف راننده بود. او پنجره را پایین کشید و شنا کرد  و نجات پیدا کرد. دو تا دوست دیگرت عقب نشسته بودند غرق شدند . چون هرچقدر تلاش کردند نتوانستند در را باز کنند. 

 خبر دیگری نیست فعلا. اتفاق قابل عرضی نیفتاده. 

 می خواستم برایت کمی پول هم بفرستم ولی پاکت تمبر و مهر خورده و بسته شده. شرمنده. 

خداحافظ بچه 

سه 

یک روز یک آقای کارمندمنش به یک کافه در طبقه آخر یک آسمانخراش رفت.  یکی از مشتری‌ها لیوان مشروبش را سرکشید و بعد ناگهان جست زد به طرف پنجره باز و پرید بیرون و چند ثانیه بعد برگشت داخل. آقای کارمندمنش که شگفت زده شده بود پرسید: عذر می خوام جناب! شما چطور این کار رو انجام دادین؟ 

مرد پاسخ داد: با استفاده از قانون جاذبه و فیزیک ! به دلیل ارتفاع زیاد این ساختمان و پایین بودن نیروی جاذبه جریان باد فشار قوی که اطراف ساختمون وجود داره ناخودآگاه آدم رو دوباره به داخل اتاق می کشونه. 

آقای کارمندمنش  که فوق‌العاده هیجان‌زده شده بود جرعه آخر گیلاسش را هم سر کشید و به سوی پنجره دورخیز کرد و از آن پرید بیرون و با مغز خورد به کف خیابان و جان سپرد. 

متصدی کافه در حالی که لیوان‌ها را با دستمال پاک می‌کرد رو به مرد اول گفت: تو وقتایی که مشروب می‌خوری خیلی آدم بیخود و ضایعی می‌شی سوپرمن!