
پیش از طلوع/ پیش از غروب

تماشای برخی فیلمها واقعا دشوار است یعنی به شکل لذتبخشی عذابآور است و به شکلی عذابآور لذتبخش. به دلیل اطلاع داشتن از مضمون و شناخت روحیهی خودم، مدتها از تماشای دو فیلم به هم پیوستهی ریچارد لینکلیتر طفره میرفتم: پیش از طلوع، پیش از غروب. بیتعارف از تماشایشان فرار میکردم. و بالاخره تسلیم این وسوسهی خودآزارانه شدم. تردید ندارم که تا کنون هیچ ملودرامیاینقدر حالم را بد نکرده؛ و البته اینقدر حالم را خوب. چه بگویم؟ نمیتوانم این رنج سرخوشانه را توصیف کنم.
ویژگی و امتیاز اصلی دو فیلم، دیالوگنویسی فوقالعاده حسابشده و نبوغآمیزی است که ریشه در روانشناسی دقیق شخصیتها دارد. حس ویرانگر افسوسی جانگداز، بستر و شالودهی قصه را شکل داده و به سبب همسانی تجربههای انسانی، در لایهلایهی ذهن مخاطب رسوخ میکند و خاطرههایی را احضار .
با این حال، فارغ از وجه احساسی دو فیلم، آنها را بینقص نمیدانم. فیلم اول میتوانست شاهکاری بیهمتا باشد اگر فیلمساز به بازآفرینی فضای آنتونیونیوار سکانس ماقبل پایان (لوکیشنهای خالی از آدمها) رضایت میداد و مثل فیلمهای هندی فیلم را به تصویر دو جوان در اتوبوس و قطار نمیکشاند. بارها افسوس خوردهام که کاش پیش از طلوع روی تصویر پیرزنی تمام میشد که روی چمنها هلکهلک تن خستهاش را به دنبال میکشد.
فیلم دوم به خوبی اولی نیست: دیالوگنویسیاش جزیینگری و ظرافت فیلم اول را ندارد، و نیز اجرایش سردستیتر است و منطقتراشیاش گاه به دل نمینشیند. با این حال این دنباله، ویژگی بسیار مهمیدارد که به شکلی تام و تمام با جانمایهی متن همخوان است: نمایش فروریختگی و زوال طراوت دو جوان بر لحظهلحظهی حضورشان سنگینی میکند، هرچند آنها تعارف تکهپاره کنند و بگویند تغییری نکردهاند و بلکه جذابتر هم شدهاند. و یک امتیاز بزرگ فیلم دوم پایان بسیار هوشمندانه و هنرمندانهاش است. چه حزن دلانگیزی دارد آن رقص نرم و خوابناک پایانی، واپسین تلاش زنی خوددار و خودویرانگر که ستمگرانه حدیث عشق سوزانده و بر زبان نرانده.
آه…

شعر: تکهپارهها (۲)

لبخند بزن
حتی روسیه و چین هم
نمیتوانند عشق ما را وتو کنند
***
سر صبح رگبار زد
تمام روز
نعش خاطرهها را به دوش میکشیدم
***
آخرین سیگار شب را فرو کن توی زیرسیگاری لبریز
دشنهای زیر بالشت بگذار
شهر امن و امان است
***
پای پنجرهی بیآسمان این آپارتمان
دست دعا کارساز نیست
***
تابستان که تمام شود
پیش چشم بقال و چغال
برهنه خواهد شد
درحت زیبای صبوری
که سایهسار تنهاییام بود…
***
لامبادا
تانگو
تویست
چه فرقی میکند
مرد تنها با باد میرقصد…
***
مردی کریه
با تهریش سوزنی
و دو چشم بیزور
دارد بعد روزها مسواک میزند
تقصیر آینه نیست…
***
دختر به مردی دیگر فکر میکرد
من به مرگی دیگر
***
چراغ سبز شد
و رانندهی پراید
بیاعتنا به بوق ممتد ماشینها
مرده بود
***
مادربزرگ
یک عمر
خدا را قایم کرده بود
توی جانمازش
***
سیب سرخ حوا
سیب گلوی آدم
سیبی که پوسیده توی یخچال قزمیت آزمایش
من آخرین بازماندهی اساطیرم
و جلوی این یخچال خالی
سخت گرسنه…
***
موسی نشست روی جدول
روبهروی برج
به پنتهاوس فرعون نگاه کرد
و نمیدانست
تا اطلاع ثانوی آسانسور خراب است…
پاسخ به چند نامهی الکترونیک

پرسشها، انتقادها و پیشنهادهایی از طریق ایمیل و صفحهی تماس و … به دستم میرسد که البته خیلی پربسامد نیستند ولی در طول چند ماه جمع شدهاند و بد نیست یک بار برای همیشه به آنها پاسخ دهم (به رسمالخط نامهها دست نزدهام):
۱- تا به حال پنج نفر (از دانشجوی پیراپزشکی تا دانشجوی روانشناسی) برایم نوشتهاند که موضوع سینمادرمانی را برای پایاننامهشان برگزیدهاند. دو نفر از این عزیزان صرفا اطلاعاتی میخواستند و سه نفر دیگر پرسیدند که آیا میتوانم با آنها در این زمینه همکاری کنم.
نمونه: با عرض سلام. من (…) هستم دانشجوی پرستاری دانشگاه تهران.مقالتونو در مورد سینما درمانی خوندم و از موضوعش خیلی خوشم اومد و قرار شد انشاالله اگه بشه اونو بصورت بالینی و بصورت یک مقاله اجرا کنیم.میخواستم بپرسم در اینده و در صورت امکان شما مایل به همکاری تو این مقاله هستید. با تشکر
پاسخ: بهترین راه به دست آوردن اطلاعات، همانا اینترنت است و بس و فقط کمیوقت و حوصله میخواهد. من واقعا فرصتی برای همکاری در هیچ زمینهای ندارم، چه خواندن یک قصهی کوتاه و نظردادن دربارهی آن باشد یا همکاری برای به ثمر رساندن یک پایاننامه. اما با کمال میل هرچه که در آن پروندهی مجلهی فیلم آوردهام با ذکر منبع میتواند مورد استفادهی هر دوستدار سینمادرمانی قرار گیرد و از این بابت خوشحال هم میشوم.
۲- نظر دادن دربارهی فیلمنامهی کوتاه یا داستان کوتاه یا شعر و …
نمونه: سلام دوست عزیز.خیلی خوشحالم که با سایت شما آشنا شدم.من ۲۰ سال سن دارم و در زمینه ساخت بازیهای کامپیوتری فعالیت میکنم . قراره که به زودی پروژه ای رو با همکاری دانشگاهی که در اون درس میخونم شروع کنم . باید اضافه کنم که در دوره قبل جشنواره بین المللی بازیهای کامپیوتری تهران به عنوان یکی از کسانی که وارد مرحله بعدی مسابقات شدم .برای پروژه بعدی قصد ساخت یک بازی جنایی / معمایی رو دارم . اما متاسفانه برای خلق یک سناریو و بازینامه با روند معایی و فکری خلاقیتی ندارم. آیا شما میتونید به من کمک کنید ؟
پاسخ: قبلا چنین اشتباهی را مرتکب میشدم و حتی فیلمنامههای دوستان جوانم را برایشان بازنویسی میکردم. اما چون هر بار نتیجهی عکس به بار آورد و چیزی هم بدهکار شدم، بهکلی از انجام چنین کارهایی معذورم. وانگهی، متاسفانه یا خوشبختانه فرصت کافی برای این کارها ندارم.
۳- دیدن فیلم کوتاه و نظر دادن دربارهی آن
نمونه: سلام آقای کاظمی.من چند تا فیلم کوتاه ساختم. به شکل آماتوری،بدون مجوز و با خرج خودم. با شرکت دوست و آشنا! در پست آخرتون خوندم که میخواین فیلم بعدیتونو شروع کنید. خیلی خوشحال میشم اگه بتونم بهتون کمک کنم و پیشتون تجربه کسب کنم. هر گونه کمکی که از دستم بربیاد. البته چایی بلد نیستم درست کنم ولی میتونم سرو کنم. خوشحالم میشم اگه فیلمامو بتونید ببینید و نظرتونو در موردشون بدونم. با تشکر
پاسخ: این یکی تنها موردی است که هنوز انگیزهای برای انجام دادنش دارم، چون مستقیما به کارم مربوط است. هرچند همین دوست عزیز هم که برایش آدرس پستی فرستادم آخرش فیلمهایش را نفرستاد. البته پیش از او سهچهار عزیز دیگر هم عین همین کار را تکرار کردند!!!
۴- درخواست ایمیل کردن نقد یا مقاله
نمونه: سلام آقای کاظمیخسته نباشید. میخواستم اگه میشه لطف کنین واسم اون مقالتون در مورد نمونههای عالی پیرنگو که تو مجله ی فیلم نگار چاپ شده بودو میل کنین. راسش خیلی دوس داشتم بخونم ولی نمودونم چطور باید گیرش بیارم. ممنون میشم اگه لطف کنین
پاسخ: واقعا این کار برایم مقدور نیست، چون تصمیم دارم مقالههایم را با بازنویسی و برخی افزودهها در آیندهای نزدیک در قالب یک کتاب به دست چاپ بسپارم. فعلا تنها راه خواندن اغلب نوشتههایم مراجعه به مجلههای کاغذی است.
۵- درخواست همکاری برای وبسایت، وبلاگ و نشریههای دانشجویی و محلی
نمونه: جناب آقای کاظمیسلام. از طریق نقدهایتان با شما آشنا شدم تا این جا. که ناباورانه به سایت شخصی تان رسیدم. و هم لذت بردم و هم آهی کشیدم از سر افسوسی قدیمی. یک درخواست صمیمانه و دوستانه دارم آقای کاظمی. با سایت پرشین بلاگ حتما آشنایی دارید. چند جوان علاقه مند تحت پشتیبانی و تحت نام این سایت کانونی ادبی را در گوگل راه اندازی کرده اند. سایت مستقل گروه هم در حال راه اندازی ست. من در این کانون مسئولیت بخش کارگاه فیلم را بر عهده دارم و راجع به فیلمنامه و بعضا نقد فیلم مطلب مینویسم. نقدی از شما هم (فیلم وقتی همه خوابیم) با ذکر منبع و نامتان درج کرده ام. درخواست من این است که در صورت امکان یک همکاری هر چند مختصر هم که شده با شما داشته باشیم. و نقدهای شما را بتوانیم در کانون منتشر کنیم. نقدهایی که به صورت اختصاصی برای کانون نوشته یا فرستاده باشید. این درخواست چندین و چند جوان است که میخواهند تلاش کنند برای به ثمر نشستن یک کانون ادبی بزرگ. در کنار ما شعرای جوانی همچون … و … هم حضور دارند. منتظر جوابتان هستم. هر چه که باشد…
پاسخ: قبلا بارها در حد توانم با عزیزان مشتاق فرهنگ همکاری کردهام و متاسفانه از این پس به دلایل مختلف، دیگر امکان همکاری با سایتها و وبلاگها و نشریههای دانشجویی و محلی را ندارم.
۶- راهنمایی برای کتاب
نمونه: سلام آقای کاظمی. من پست مربوط به ناآرامیهای انگلیس رو خوندم. یک کتابی از اسلاوی ژیژک هست که به نظرم با اون ارتباط داره. (به برهوت حقیقت خوش آمدید) به نظرم فیلمهای دیوید لینچ مثل بزرگراه گم شده رو هم میشه با همین نگاه نقد کرد. اما من هنوز برای فهم این فیلم توانمند نشدم. از شما ممنون میشم مسیری رو برای درک این گونه فیلمها برای من روشن کنید. آیا فلسفه پست مدرن میتواند در هستی شناسی و معرفت شناسی ما در فهم این فیلمها اثرگذار باشد. ممنون از شما
پاسخ: همیشه در حد دانش اندکم به چنین پرسشهایی پاسخ میدهم. از این پس هم همینطور خواهد بود. (پاسخ این دوست عزیز را هم برایشان ارسال کردم)
۷- پیشنهاد فیلم: فیلمهایی که باید ببینید.
نمونه: سلام آقای کاظمی. آقا از این بخش فیلمهایی که باید ببینیم سایتتون چه خبر؟ چرا تازگی خبری نیس ازش. با اون بخش من زندگی میکنم. حرف نداره. امیدوارم بزودی ببینم تو سایتتون.
پاسخ: این بخش حتما ادامه خواهد داشت.
۸- اجازه خواستن برای بازنشر یک پست
نمونه: سلام. امکانش هست «طبقهی متوسط و سندرم اصغر فرهادی» رو در وبلاگم منتشر کنم؟
پاسخ: با ذکر منبع و لینک به آدرس اصلی سایتم، هر بازنشری از نوشتههای من مجاز است.
۹- همکاری با آدمبرفیها
نمونه: سلام رضا جان پیرامون مجله آدم برفی خوشحالم میشم همکاری داشته باشم. مطالبی هم نوشته دارم که د ر وبلاگم هست تاکید شده جایی پخش نشده باشه در هر صورت در زمینه شعر و ادبیات و مقالههای اجتماعی بنده مطالبم رو به ایمیل مربوطه خواهم فرستاد در هر صورت خواستنم کسب اجازه از شما کرده باشم.
پاسخ: شرایط همکاری با آدمبرفیها به شکل کاملا واضح در اساسنامهی سایت نوشته شده است و نیاز به هیچ پرسشی نیست. آدرس اساسنامه این است:
http://adambarfiha.com/?page_id=21
۱۰- فرستادن مطلب برای مجله فیلم
نمونه: من … هستم، و البته نقد سینمایی هم مینویسم که شاید دیده باشید،.. تا حالا فرصت کار با مجلهٔ فیلم برام مهیّا نشده،.. راستش نقدی نوشتم در مورد فیلم ( ) میدونم که دارم کمی دیر اقدام میکنم … اگر امکانش هست لطف بفرمائید و به من اطلاع بدید تا متن رو براتون بفرسم تا در صورت امکان چاپ بشود.
پاسخ: در هر حال مجلهی فیلم این امکان را به همهی کسانی که مدعی نقدنویسی هستند میدهد. بدیهی است نقد یک نویسندهی ناآشنا باید به اندازهای خوب و درخشان باشد که هر مجلهی سختگیری را هم مجاب کند. نقدهای معمولی و دمدستی و نیز نوشتههایی با نثر مغشوش و ضعیف، شانسی ندارند. در هر صورت این نکتهی اساسی را در نظر داشته باشید که اگر گمنام و تازهکار هستید، شانس انتشار مطلبتان در مجلهی فیلم به دلیل تعداد زیاد نقدها و نوشتههای نویسندگان شناختهشده و ثابت، کمتر از هر نشریهی سینمایی دیگر است مگر اینکه خیلی قوی و با دست پر وارد شوید تا شانس انتشار مطلبتان در این مجله زیاد شود.
پشت پستوی قذافی

پیدا شدن آلبوم عکس رنگارنگی از کاندولیزا رایس در اتاق خواب معمر قذافی دیکتاتور فعلا مفقودالاثر لیبی، یک بار دیگر این باور عامیانه را که کار دنیا روی هوا و هوس و زیر کمر میچرخد به ذهن میآورد. همهی شما قصههای مربوط به هـوسـرانی جناب قذافی را شنیده و بارقههایی از آن را در سیمای محافظان و پرستارانش دیدهاید. آخرین نمونهی جالبش هم ضیافتی بود که سال گذشته در زمان حضورش در ایتالیا ترتیب داد و مدعوین پرشمارش زنان زیبارو با معیارهای ظاهری مورد نظر قذافی بودند.
جلوهی ماسـتورباسـیونیستی پیدا شدن آلبوم عکس آن زن زشتروی سیاستمدار را نباید کتمان کرد. ماجرای رسوایی کلینتون و رسواییهای متعدد برلوسکونی فقط نمونههایی از تاثیر هولناک جنـسیت بر سیاست هستند. جنـسیت تاثیری قاطع بر همهی عرصههای زندگی از امور معمول اجتماعی تا فرهنگ و هنر (سینما و ادبیات و موسیقی و…) دارد و واقعیت تلخ برای مدافعان حقوق زنها این است که آنها در قیاس با زنانی که بر کالاوارگی خود تاکید دارند و از آن لذت میبرند، قطرهای در برابر دریا هستند و هرگز راه به جایی نخواهند برد. این خود موضوع نوشتهای دیگر است.
امر جنـسی، چنان که ژیژک بارها گفته منحصر به فعل جفـتگیری نیست، و گسترهی وسیع نگاه تا یادگارخواهی را در برمیگیرد. زورگویان عرصهی سیاست زمینهی مناسبی برای بررسی کمپلکسهای روانی و جنــسی هستند. پرسشی که هر انسان معمولی در برابر شنیدن خبر تجاوز به یک زندانی (که از قضا مردی درب و داغان و زشترو باشد) به ذهن میآورد ریشه در واقعیتی پیچیده دارد. آیا واقعا این زندانی مفلوک زمینهی لازم برای برانگیختگی مورد نیاز برای کار تجاوز را به وجود آورده و واقعا چه جور جانوری میتواند با دیدن او به این حس برسد. برای پاسخ به این پرسش میتوانیم به سینما رجوع کنیم. بازجویی از یک شهروند مصون از ظن فیلمیاست از سینمای ایتالیا و به کارگردانی الیو پتری که به شکلی موشکافانه و دقیق، نقش فروخوردگیهای جنسی و روانی را در قهریات سیستمهای دیکتاتوری نشان میدهد. این فیلم که اندکی پس از جنبش مه ۱۹۶۸ فرانسه ساخته شده، زمینههای شکلگیری این جنبش و دگراندیشی نسل نو را نیز به شکلی ضمنی به تصویر میکشد. پتری نشانمان میدهد که استیصال ناشی از ناتوانی جنـسی یک بازجو چهگونه در قالب عمل شکنجه، به وجهی از امر جنسی بدل میشود…
این روزها میگذرد

برخلاف خیلیها که به رسم رایج روز از زندگی تحت ستم مینالند مهمترین گرفتاری من، سر و کار داشتن با همین آدمهای نالان است که از هر ستمگری ستمکارترند و مجموعهای کامل از بیاخلاقیها و ددمنشیها. در آدمهای دور و برم، کم سراغ دارم که چیزی به نام مروت و انصاف به گوشش خورده باشد.
بدبختانه (و البته خوشبختانه) خیلیها فکر میکنند رفتارشان نامرئی است و کرد و کارشان به شکل معجزهآسایی ( به حول و قوهی الهی یا به مدد ابلیس) از نظرها نهان میماند. شاید هم فکر میکنند گذشت زمان، رذالتشان را کمرنگ کرده و میتوانند نیرنگ تازهای را آغاز کنند.
مهم نیست که آدمها در خلوتشان چه میکنند؛ حریم شخصی هرکس مختص خود اوست. اشکال از جایی شروع میشود که نتیجهی رفتارهای یک فرد متوجه دیگران میشود و حریم دیگران را نقض میکند.
روزگار بسیار بدی است. دورویی متاع گرانبهای بازار است. حتی اگر زل بزنی توی چشم کسی و بگویی که بهخوبی متوجه دورویی و منفعتطلبیاش هستی (و حالت از امثال او به هم میخورد) باز هم تاثیری ندارد. کار از وقاحت و پررویی گذشته. دیگر لزوم و البته کمترین فایدهای ندارد که زشتی رفتار یک فرد را چه به کنایه و چه آشکارا به او گوشزد کنیم. وقاحت و دریدگی، اکسیر معجزهگر این زمانه است و در هر دکان بقالی، موجود.
چارهای نیست. تنها میتوان به خلوت خود بسنده کرد و از جماعت دروغگویان و دورویان منفعتجو فاصله گرفت و با دوستانی کمشمار همکلام شد. من هم هزار عیب و نکبت دارم اما دستکم به اصلی در زندگی پایبندم که البته ریشه در خودخواهی و خودشیفتگی دارد: کاری به کار کسی ندارم؛ اصلا کسی در نظرم مهم نیست که بخواهم برای جلب توجه یا آزار دادنش انرژی صرف کنم.
در حال کلیگویی و نوشتن یک متن لعنتی «اخلاقی» نیستم. خطابم به کسانی است که با «من» مراوده دارند و به نحوی این چند خط را خواهند خواند یا به گوششان خواهد رسید: من بیتوجه به آنچه وانمود میکنید و بر زبان میآورید شما را صرفا و صرفا و صرفا بر اساس رفتارتان (در نظر و نهان) میشناسم و بس. نمیخواهم شما را از آنچه هستید (که خوشتان باد) برحذر دارم، میخواهم بدانید که دستکم تلاش ریاکارانهتان، دروغهای مهوعتان و… بر من کمترین اثری ندارد، حتی وقتی ظاهرا بهتان لبخند میزنم و حضور ریاکارانهتان را به رسم ادب یا از سر ناچاری تحمل میکنم. از اول هم اثر نداشته. گاهی لازم است فرصتی قائل شویم تا کسی خودش را اثبات کند. و پس از آن، دیگر درنگ عین حماقت است.
این روزها میگذرد و عدهای از آزمون دشوار این دوران، زخمیو خسته اما سربلند بیرون میآیند. عدهای دیگر در لجن دست و پا میزنند و حمام فاضلاب میگیرند. عدهای بر مرکب دیگران، چهار نعل میتازند. شغالهای گر به ماه دشنام میدهند. و بسیارانی پسماندهی دیگران را نشخوار میکنند… این روزها میگذرد و شاید هم هیچ اتفاقی نیفتد، چون صبر پروردگار زیادتر از عمر کوتاه ماست.
هزارمین کامنت

این هزارمین کامنت سایت کابوسهای فرامدرن است، البته بعد از آنکه یک بار آرشیوم به همراه همهی کامنتهای دو سه سال قبل، نابود شد و کل سایت را از اول راهاندازی کردم. به هر حال در این دور تازه از فعالیت سایت آقای ایمان زینعلی که به طرز جانکاهی به این حقیر لطف دارد، هزارمین کامنت را پای یکی از نوشتههایم گذاشت و بدا که در ضدیت با پرسپولیس محبوب من بود و ناچارم به جای جایزه دادن، این دوست عزیز را در لیست سیاه قرار دهم 🙂
در این مدت دوستان زیادی آمدند و رفتند و با مهرشان همراه من و سایتم بودند. دوستانی هم که نمیشناسمشان به نوشتههایم لینک دادند و بینهایت خوشحالم کردند. من هم تا حد توانم به جای تن دادن به خواستههای خوانندگانم، به نوشتن به شیوهی خودم و بدون در نظر گرفتن سلیقه و ذائقهی دوستان ادامه دادم و طبعا خیلیها را ناامید کردم و از خود راندم.
آرشیوم را مرور میکنم و با نام و خاطرهی شما تازه میشوم. مقطعی پربار از زندگیام با شما گذشت و نمیدانید حضورتان در روزهای بیکاری و افسردگی دو سه سال گذشته چه انرژی مثبتی داشت. امیدوارم باز هم مثل گذشته در این خانهی کوچک ـ و نه مثلا فیسبوک ـ دور هم جمع شویم و از سینما و ادبیات با هم حرف بزنیم. چرا که نه.
بترکه چشم حسود. بیش باد.
آرامش در حضور دیگران

دیشب پس از یک سال و اندی با دو دوست به ورزشگاه آزادی رفتم تا بازی پرسپولیس و صنعت نفت آبادان را از نزدیک تماشا کنم. و خوشبختانه با برد تیم محبوبم، شب خاطرهانگیزی شد. ضمن اینکه نمنم بارانی هم در کار بود و نسیم خنکی. و برای ساعتی از هوای خفهی شهر دور شدیم.
راستش مهمترین انگیزهام برای رفتن به ورزشگاه، فرار از کرختی و بیحالی عجیبی بود که این چند وقت دچارش بودم. رها شدن در دل جمعیت و کنار زدن نقاب تشخص، و تخلیهی شور و هیجان همیشه معجزه میکند. داشتم به آدمهای دور و برم نگاه میکردم که چهقدر معصومانه و کودکانه احساساتشان را بروز میدهند و از این حس همنشینی لذت میبرند. و فکر میکردم چه خوب میشد اگر زمینهی سرگرمیو رهاسازی انرژی و هیجان در این کشور فراهم میشد و این همه محدودیت و خفقان، به هر بهانهای حاکم نبود. برای نمونه، چه میشد اگر تلویزیون حکومتیمان، به این باور میرسید که شبکههایی را وقف سرگرمیکند و از چپاندن پند و موعظه و برنامههای مثلا اخلاقی در لابهلای برنامهها بپرهیزد و شبکههای خاصی برای این برنامههای کاملا ملالانگیز و بیفایده و فرمالیته تدارک ببیند. چه میشد که در همین چارچوب محدود، شبکهی پخش فیلمهای سینمایی داشته باشیم، شبکهای برای کارتون و برنامههای کودکان، شبکهای برای مسابقه و سرگرمی… و بعد فکر کردم وقتی آببازی چند جوان در پارک به عنوان یک فاجعه مطرح میشود و در ازای این همه خبر قتل و چاقوکشی و تجاوز و … اصلا سخنی گفته نمیشود و قضیه را به شکلی مضحک سرهمبندی و ماستمالی میکنند، چه انتظاری میشود داشت؟
دوستی میگفت اگر زنها اجازهی ورود به ورزشگاه داشته باشند، با این شعارهای رکیکی که گاهی به گوش میربسد وضع بدی پیش میآید. اما نظر من این است که اتفاقا بیشتر آدمهای حاضر در ورزشگاه از قشر و طبقهای هستند که حرمت و ارزش زن و «ناموس» را بهخوبی میشناسند و اگر محیط ورزشگاه خانوادگی شود، ریشهی فحاشیها خشکیده خواهد شد.
در هر حال، نمیخواهم حس خوبم از تجربهی دیشب را با یادآوری نامرادیها کمرنگ کنم. باید همین امکان محدود را غنیمت بشمارم و گاهی برای رهایی از کرختی و بیانگیزگی به آن رو بیاورم. شما هم تجربه کنید.
شعر: تکهپارهها
یک
اما روزگار تلخی است
سرنوشت این دستهای فقیر
به چشم تو گره خورده
و تو از خواب هفت پادشاه دل نمیکنی
دو
بیهوده است
تو راه رفته را برنمیگردی
من راه نرفته را نمیروم
به هم نمیرسیم
سه
پشت این روزها
فردایی اگر نباشد
پشت این ابرها خورشیدی…
پشت پلکهای تو اما نگاهی هست
که دوستش دارم
چهار
کمیتا قسمتی آرزوی مرگ دارم
با ابرهای پراکنده
در مه غلیظ صبحگاهی
باران ریز هم شاید ببارد
الحمد قل هوالله…
پنج
تو دستخطت بد نیست عزیز دل
اما شرمنده
من خط هیچکس را نمیخوانم
شش
تا اطلاع ثانوی دیوانه میشوم
به علت فوت شمعها این مغازه تعطیل است
بازگشت عارفانهام مبارک است
دریا به چاه حسادت میکند
من به چشمهای ستمگر تو
تو به قورباغههای کاغذی
قورباغهها به رستبیف با پنیر پارمسان
پارمسان به پارمیدا
پارمیدا به زلیخا
زلیخا به خربزه
خربزه به یوسف
یوسف به چاه
چاه به دریا
دریا به پوز سگ
سگ به رد پای گرگ
گرگ به پدرت
پدرت به پدرش
پدرش به برگمان
برگمان به اولمان
اولمان به تراختور
تراختور به هیچ چیز حسادت نمیکند
یادت باشد
تا اطلاع ثانوی دیوانه میشوم
… به عقل شما
شما هم … به هیکل من
این به آن به در
این به آن ددر
به آن نشان که روزگاری
شیپورچی
پسر شجاع را به کهریزک قصهها برد
آنک کهکشان راه شیری
پرچرب و پاستوریزه
از «خونهی مادربزرگه…»
تا « همه چی آرومه…»
راه درازی نبود
کشیدیم و دراز شد
دراز به دراز خوابید توی تابوتی از چوب بلوط
گفت آن یار کزو گشت… سعدی از دست خویشتن فریاد
هفت
نه نمرودی از ابراهیم جَست
نه فرعونی از موسی
و نه ما از تخم دو زردهای
که خروس شد به توان دو
افتاد به جان کُرچمان…
مکالمه (۲)
– نگاه کن. امشب آسمان دیده نمیشود.
– کم پیش میآید آسمان این شهر دیده شود. ستاره و ماه…
– انگار شهر زیر یک نیمکرهی شیشهای دودیرنگ محصور شده
– یک چیزی مثل کارتون سیمپسنها
– مثل خود ناکسش
– امروز چهطور بود؟
– مثل دیروز. مثل پریروز. فقط گذشت.
– خدا کند فردا کمیفرق کند.
– خدا کند. دنیا به ما که میرسد شتابش میماسد.
– زیاد هم عجله نکن. ته همهی این روزهای پرشتاب، مردن است.
– و وقتی که این وسط زندگی نباشد، چه بد است مفت مردن.
– بیا دیگر از این حرفهای تلخ نزنیم. برایم شعری از خودت بخوان.
– نه که شعرهایم تلخ نیستند.
– ولی لااقل کورسوی امیدی تویشان هست.
– از شعر خواندن خوشم نمیآید. شعر زبالهی روح است. میریزیش دور.
– قبلا اینقدر از شعر بد نمیگفتی.
– درست است. این اواخر زیاد مزخرف میگویم. راستش حال شعر خواندن ندارم.
– پس بگذار من برایت چیزی بخوانم.
– قبلش بگذار دو استکان چای بیاورم، روی این مهتابی به آسمان نگاه کنیم و تو شعر بخوان.
– بله آسمان. نگاه کن. امشب آسمان دیده نمیشود.

