خوب و بد

وقتی می‌گوییم فلانی آدم خوبی نیست دقیقا منظورمان چیست؟ معیار ما برای خوب و بد دانستن آدم‌ها چیست؟ به گمانم توافقی همه‌گیر در این باره وجود ندارد و هر کس بر پایه‌ی باورها و ارزش‌های خود (اگر اساسا تکامل شناختی‌اش به چنین مفاهیمی راه یدهد) دیگران را خوب با بد می‌داند. تکلیف افراد باورمند به یک ایدئولوژی تند و تیز به‌سادگی روشن است: آن‌ها بر اساس دستورنامه‌ی عقیدتی خود انسان‌ها را تقسیم‌بندی می‌کنند. اما فارغ از چارچوب تنگ و حقیر ایدئولوژی، معیارها قاطع و مشخص نیستند. من در این یادداشت کوتاه صرفا از معیارها و در واقع تک‌‌معیار خودم می‌نویسم و قصد شرح و بسط معیارهای دیگران را ندارم. گمان می‌کنم تنها معیاری که برای خوب و بد بودن آدم‌ها آن هم نه به شکل نسبی بلکه در یک حکم قاطع و بی‌رودربایستی قائلم یک ویژگی بسیار مهم دارد: به شدت کاربردی و ملموس و عینی است و راه به شبهه وابهام نمی‌دهد.

پیش از افشای معیارم بیایید چند نمونه را مرور کنیم:

آقای الف فردی دروغگو است پس آدم بدی است. من با نتیجه‌گیری این فرض مخالفم و آن را زودهنگام و شتاب‌زده می‌دانم. آقای الف می‌تواند مبتلا به دروغگویی بیمارگون یا پاتولوژیک باشد یعنی بی‌آن‌که برای پیش‌برد امورش به دروغ نیاز داشته باشد مانند یک معتاد عمل می‌کند. او اعتیاد به دروغ دارد و درباره‌ی همه چیز دروغ می‌گوید. مثلا اگر از او بپرسید ناهار چه خورده‌ای و قرمه‌سبزی خورده باشد شاید دوست داشته باشد بگوید کباب خورده‌ام یا نیمرو خورده‌ام. فرقی نمی‌کند. او دروغ را برای برتر جلوه دادن یا فخرفروشی صورت نمی‌‌دهد. صرفا خود را موظف می‌داند که راست نگوید. بررسی مراحل تربیت و شکل‌گیری شخصیت چنین فردی می‌تواند به سبب‌شناسی بسیار متنوع و متفاوتی بینجامد که هدف این یادداشت نیست اما نگارنده دوست دارد تاکید کند که دروغگوی پاتولوژیک، یک بیمار شفقت‌برانگیز است که نیاز به درمان جدی دارد. چنین آدمی حتی اگر با بعضی از دروغ‌هایش منشا شر و بدی هم باشد (که احتمالش بسیار است)  باز هم در وهله‌ی نخست یک بیمار نیازمند درمان است. اگر چنین امری (درمان او) در حیطه اختیارات و امکانات ما نیست تنها راهکار عملی و عقلانی، دوری حتی‌الامکان از او و یا به‌کل نادیده گرفتن تمام حرف‌هایش است که این انتخاب دوم می‌تواند گاه در همخوانی با فرمول چوپان دروغگو باعث خسران و زیان ما بشود. شخصا پرهیز از همنشینی و هم‌سخنی با یک دروغگوی پاتولوژیک را برای خودم یک ضرورت حیاتی می‌دانم و او را موجودی بسیار آسیب‌زا می‌بینم. برایم هم اهمیتی ندارد که او را خوب یا بد بدانم. از او می‌گریزم.

نمونه‌ی دیگر: فردی را فرض کنید از خانواده‌ای بسیار متمول با والدینی فرهیخته و متین که به شکل دور از انتظاری از دوران نوجوانی از رفتارهای ضداجتماعی لذت می‌برده، میل فراوانی به دزدی از مغازه‌ها داشته و این کار را مهیج و جذاب می‌دیده بی‌آن‌که به لحاظ مالی نیازی به چنین کاری داشته باشد. چنین فردی هیچ درک راستینی از ماهیت کاری که می‌کند ندارد. مکانیسم روانی دلیل‌تراشی در او با قوت تمام کار می‌کند و برای این بزه‌ها عذر و بهانه می‌سازد. و نکته بسیار کلیدی این است که او هیچ حس بد یا در اصطلاح رایج عذاب وجدانی در قبال بزهکاری‌اش ندارد. بدیهی است که در یک نگاه واقع‌بینانه چنین فردی به‌آسانی مستعد رفتارهای آسیب‌زای بزرگ‌تر است و البته می‌توان وضعیت او را هم در زمره‌ی اختلالات شخصیتی دانست. برگردم به پرسش اساسی این یاداشت: آیا او آدم بدی است؟ فرض کنید او بزرگ شده و حالا یک فرهیخته‌ی میانسال است؛ فردی با سواد کلاسیک و آکادمیک، اهل مطالعه و کاوش در زمینه‌های گوناگون، خوش‌سخن و بسیار باهوش. بد دانستن چنین فردی که ظاهرا از کمالات هیچ کم ندارد و در مواجهات روزمره هم نشانه‌ای از پیشینه‌اش بروز نمی‌دهد سخت‌ترین کار دنیاست و ضمنا اهمیتی هم ندارد. آگاهی از پیشینه‌ی او آلارم احتیاط را برای من به چشمک زدن وا می‌دارد. از فردی با این ساختار اخلاقی همواره دوری باید کرد. خوب یا بد نامیدنش چه اهمیتی دارد؟

اکنون با پرهیز ار تفصیل، موارد زیر را به اختصار مرور کنیم تا نظر شما را در خصوص بد بودن هر مورد جویا شوم:

  1. پسر جوانی که با دخترها دوست می‌شود و آن‌ها را به لحاظ عاطفی وابسته به خود می‌کند و در فرصت مقتضی فلنگ را می‌بندد و می رود سراغ دختر بعدی.
  2. کارمند محترم و خوش‌نامی که در زندگی شخصی‌اش شدیدا از نظر مالی تحت فشار است و تمام انگیزه‌هایش برای کار را از دست داده. از طرفی نمی‌تواند کارش را رها کند اما ضمنا انگیزه‌ای برای انجام دادن کار ارباب‌رجوع ندارد و ترجیح می‌دهد آن‌ها را سر بدواند.
  3.  مردی که به دلیل نفرتش از دولت، کنتور برق خانه‌اش را دستکاری کرده تا پول برق ندهد.
  4. راننده‌ای که تحمل هیچ مکثی از ماشین جلویی را ندارد و بی درنگ روی بوق می‌زند و اگر تاخیر در حرکت بیش از سه چهار ثانیه شود سعی می‌کند با مانور خطرناک حال راننده‌ی جلویی را بگیرد یا سرش را بیرون می‌آورد تا به او فحاشی کند.
  5. سربازی که فردی را که به اتهام سرقت به پاسگاه آورده و دستش را به نرده‌ای با دستبند بسته‌اند فحش ناموسی می‌دهد و با باتوم چند ضربه به پا و کمر او وارد می‌کند تا رضایت مافوقش را که او هم فردی خشن و شیفته‌ی چنین رفتارهایی است جلب کند.
  6. دختر جوانی که عادت دارد شب‌ها در خانه آپارتمانی‌اش با صدای بلند به موسیقی گوش دهد و دوستانش را دعوت کند و تا صبح قهقهه بزنند.
  7. آقایی که در دیدار با دوستانش به عنوان یک عادت برای شروع صحبت به نکاتی از این دست اشاره می‌کند: چرا این‌قدر لاغر شدی؟ چرا این‌قدر چاق شدی؟ چرا این‌قدر شکسته شدی؟ و….

و… و… و…

در همه‌ی موارد بالا یک چیز مشترک است. آثار زیان‌بار جسمانی و روانی امری که فرد مرتکب می‌شود به دیگران می‌رسد. با نگاهی به موارد بالا و هزاران نمونه مشابه به‌سادگی می‌توان به عمق فاجعه پی برد و درک این‌که چه‌قدر زیان رساندن به دیگران سهل و آسان است. هیچ‌کدام از موارد بالا نمی‌توانند همنشین من باشند و به‌سادگی آن سوی خط قرمز  فرضی‌ام قرار می‌گیرند. گیرم از نظر دوستان‌شان باحال‌ترین، باصفاترین و بهترین آدم‌های روزگار باشند. گیرم برادر یا دوست صمیمی سال‌های سال‌ام بوده باشند.

معیار من برای قضاوت آدم‌ها به همین سادگی است: از برچسب خوب و بد استفاده نمی‌کنم بلکه صرفا پرهیز از معاشرت با فردی که به دیگران با هر توجیه و به هر علتی آسیب می‌رساند و البته در این کار مداومت دارد، را وظیفه‌ی خود می‌دانم. تاکید بر مداومت برای چشم‌پوشی از لغزش‌های احتمالی است که همه دچارش هستیم و هر از گاهی رخ می‌دهد. در باور من تضییع حق دیگران و نیز آسیب رساندن جسمانی یا روانی به دیگران با هر منطق و توجیهی مصداق شرارت است. فرض کنید فردی به هر دلیلی ناچار بوده برای اولین بار به ما دروغ بگوید. تردید نداریم که کار او در حیطه نیک‌رفتاری نیست. اما ما تا چه حد مجازیم مچش را بگیریم و به او اثبات کنیم که دروغ گفته؟ و پس از اثبات هم او را به شدت سرزنش کنیم. وادارش کنیم به عذرخواهی و سپس رابطه‌مان را با او قطع کنیم. اصرار بر عریان کردن روان آدمیزاد و او را چون تکه‌ای گوشت بی‌پناه به گوشه رینگ بردن و زیر باد کتک روانی گرفتن، مصداق شرارت است چون زیادی است، چون نالازم است، چون هیچ سودی ندارد و فقط زخم روانی عمیق‌تری بر جا می‌گذارد و امکان بهبود آتی را کم می‌کند. ما وظیفه‌ای برای تفهیم اتهام یا اثبات اشتباه دیگران به خودشان نداریم. بهتر است اگر فردی را مداوما آسیب‌زا می‌بینیم محترمانه و بدون هیچ تذکری کنار بگذاریم و چنان‌چه این پرهیز یکطرفه کفایت نمی‌کند، بدون وارد شدن به جزئیات از او برای عدم امکان ادامه‌ی ارتباط پوزش بخواهیم.

شخصا هیچ معیار دیگری برای قضاوت آدم‌ها ندارم. نیت آدم‌ها اهمیت چندانی برایم ندارد. نتیجه عملکردشان همیشه مهم‌ترین عامل برای تصمیم‌گیری است. کاش این‌ها را در بیست سالگی می‌دانستم.

زامبی و آخرالزمان: به بهانه کرونا

این بخش کوتاهی از نقدی است که چند سال پی بر فیلم It Follows نوشتم و در شرایط کنونی بازنشرش را بایسته دانستم.

*

شر سرایت می‌کند. این پیام سرراست سینمای وحشت است؛ مانند خیر و نیکی چنان که «نیکوکاران» در زندگی خارج از قاب سینما می‌گویند! بشر با اتکا به روایات و حکایات دیرین، مصدر شر را اهریمن می‌داند؛ موجودیتی که فانتزیک نیست، خارج از قالب ذهن و روان (به تعبیر رایج: روح) انسان است و واقعاً وجود دارد. حسن این نگاه این است که در آن، شرارت ویژگی ذاتی انسان نیست. انسان ظرفی خالی است؛ پذیرای خیر و شر. شر از بیرون عارض می‌شود و به روح انسان سرایت می‌کند. بدیهی‌ است که در این تعریف، ویژگی‌های منفی انسان که موجب آسیب رساندن به دیگران می‌شود به عنوان شر واقعی در نظر گرفته نمی‌شود و شر واقعی و اعظم، همانا اهریمن است. این نگرش در انبوه فیلم‌هایی که بر مبنای رخنه جن یا شیطان یا یک روح خبیث در روح و کالبد یک انسان ساخته شده‌اند جاری است. حلول شر می‌تواند کودکی زیبا و بی‌گناه و دوست‌داشتنی را در جن‌گیر (ویلیام فریدکین)به جایگاهی فجیع و رکیک و دور از ذهن برساند و عرق شرم بر پیشانی انسان‌های اخلاقی جاری کند. نمونه‌های موفق دیگری از تقابل معصومیت کودکی و آفت شر را در فیلم‌هایی مثل دیگری (رابرت مولیگان) و بی‌گناهان (جک کلایتن) و… دید. در فیلم‌هایی از این دست بر این انگاره تأکید می‌شود که شر یک کیفیت واردشده از بیرون است و مواجهه با منبع شر (ابلیس، یک روح خبیث و…) موجب رخنه آن در انسان می‌شود. شب‌روها (مایکل وینر) بدیل کارآمدی برای تحلیل فیلمی مثل بی‌گناهان است و در واقع مقدمه‌ای متأخر (از نظر سال ساخت) بر آن. در فیلم وینر، فساد اخلاقی یک انسان بزرگ‌سال (با بازی درخشان مارلون براندو) به عنوان مهم‌ترین علت تباهی کودک بی‌گناه و گرایش به شر نشان داده می‌شود. در واقع فیلم دوم تصویری همین‌جایی (و نه ماورایی) از مقوله شرارت به دست می‌دهد و کیفیت «معنوی» آن را زایل می‌کند.

ویژگی مهم شر سرایت آن است. از پی می‌آید به شکلی مؤکد این تسری مرگ‌بار را به نمایش می‌گذارد. شر از انسانی به انسان دیگر منتقل می‌شود. شر همیشه کیفیتی ابلیس‌وار ندارد. گاهی به‌سان طاعون و ویروس و… جلوه‌گر می‌شود. در فیلمی بی‌ربط به گونه‌ی وحشت، مثل گذرگاه کاساندرا (جرج پن کاسماتوس) خطر سرایت یک بیماری موجب تصمیم‌گیری سیاست‌ورزانه و ضدانسانی می‌شود و تصمیم‌گیرندگان را در جایگاهی اهریمنی می‌نشاند. در فیلمی مثل شیوع (ولفگانگ پترسن) سرایت یک ویروس مرگ‌بار هم‌چون تهدیدی تمام‌عیار و آخرالزمانی به نمایش درمی‌آید. اما از نمونه‌های دانش‌محور پزشکی که بگذریم مهم‌ترین جلوه سرایت در فیلم‌های وحشت، بی‌تردید مربوط به موجودات جذابی به نام زامبی‌هاست. زامبی‌ها محصولات فانتزیک گران‌بهایی هستند چون سازوکار ذهن بشر در ساختن مفاهیم و مصادیق ماورایی را نشان می‌دهند و نیز با مفاهیم مهمی مثل بازگشت و رستاخیز مرتبط‌‌اند. زامبی محصول اسطوره‌های کهن نیست. دیرین‌شناسی‌اش نشان می‌دهد که دست‌بالا ریشه در آداب، سنن و باورهای اقوام بدوی چند صد سال قبل دارد. زامبی‌ها شر مطلق‌اند و جز برای آسیب رساندن برنامه‌ریزی نشده‌‌اند. زامبی‌ها موجودات زنده نیستند اما به دلیلی گاه نامکشوف دوباره جان گرفته‌اند. آن‌ها یک بار مرده‌اند و دیگر علاقه‌ای به آن ندارند؛ آن‌ها «مرده» نیستند بلکه به تعبیر زیبای ژیژک «نا-زنده»‌اند. ظاهر زامبی‌ها حکایت از زجر و عذاب دارد؛ انگار از جهنم مرخصی ساعتی گرفته‌اند. آن‌‌ها گرچه سرخوشانه به انسان‌ها هجوم می‌برند اما رضایت خاطرشان از کامیابی در این تهاجم هم نشان چندانی از آرامش ندارد. گروه قابل‌‌توجهی از زامبی‌ها با گاز گرفتن، انسان را تبدیل به یک زامبی دیگر می‌کنند (البته بعضی از آن‌ها فقط مغز انسان را می‌خورند مانند ما انسان‌ها که مغز گوسفند را می‌خوریم!).

تلاش زامبی‌‌ها برای تسری دادن کیفیت‌شان به دیگران به‌ظاهر بی‌معنا و بیهوده است اما سه نکته اساسی را نباید از نظر دور داشت: نخست این‌که زامبی در متن قصه‌های وحشت یک ضرورت آخرالزمانی است. حضور زامبی‌ دال بر فقدان یک نیروی ناظر رهایی‌بخش است؛ درست مثل فیلم‌های هالیوودی؛ منطبق بر بدبینی و ناامیدی سینما. یکه‌تازی زامبی‌ها بی‌پناهی و فناپذیری انسان را پررنگ می‌کند و آن‌ها را هم‌چون بره‌های بی‌شبان در فراخنایی محصور و بی‌گریز به تصویر می‌کشد. نکته دوم و بسیار مهم درباره زامبی‌ها، فناناپذیری عارضی هجوم آن‌هاست. انسان فی‌ذاته فانی است اما زامبی‌ها در موقعیتی کم‌وبیش فناناپذیر قرار دارند چون محصولات برزخی‌اند. آن‌ها انسانیت انسان را از او می‌گیرند و در عوض، او را به درجات هرچند نامطلق اما رفیعی از فناناپذیری ارتقا می‌دهند. در واقع این دسته از زامبی‌ها میلی به نابودی انسان‌ها ندارند بلکه می‌خواهند آن‌ها را به جرگه خود درکشند؛ سرآخر فقط زامبی‌ها خواهند ماند و دور هم خوش خواهند گذراند! و نکته سوم: زامبی‌ها همان‌طور که بی‌پایان نیستند، بی‌آغاز هم نیستند. پایان‌شان رسیدن به ملال و دلزدگی ناشی از حضور مطلق هم‌نوعان است و آغازشان چنان که در قصه‌های خیالی و قوم‌محورانه آمده، ناشی از سحر و جادویی است که بر مردگان نافذ شده است. جادوی زامبی‌ها نفرینی ابدی است. اما چرا چنین جادویی جریان یافته؟ این پرسش بیهوده‌ای است مانند تمام پرسش‌های بیهوده درباره رخدادهای ازلی. زامبی یک تهدید فاعل و فعال است؛ خطری است بیخ گوش. دیرینه‌شناسی‌اش دردی را دوا نمی‌کند و جز اتلاف وقت و مضاعف شدن خطر نیست. در برابر زامبی فقط باید فرار کرد. زامبی در بستر کمدی هم با کسی سر شوخی ندارد. زوج باحال جرج کلونی و کوئنتین تارانتینو در از شام تا بام (رابرت رودریگوئز) خیلی زود متوجه این واقعیت شدند و ما نمی‌دانستیم بخندیم یا از حجم مصیبت‌بار آن نفرین دوزخی، قی کنیم. در برابر زامبی چاره‌ای جز کنار گذاشتن فلسفه و تبارشناسی و پناه بردن به آغوش پراگماتیسمِ فرار (و نه‌حتی مقابله) نداریم. زامبی‌ها گاهی ربطی به سحر و جادو ندارند و عوارض جانبی تغییر در سرشت طبیعت‌اند. سال‌ها پیش کراننبرگ در هار (۱۹۷۷)قصه زنی را به تصویر کشید که در اثر یک دستکاری دانش‌پژوهانه در جریان یک جراحی ترمیمی، دچار وضعیتی شبیه هاری می‌شودو در واقع کیفیتی زامبی‌وار پیدا می‌کند و با گاز گرفتن دیگران، آن‌ها را هم زامبی می‌کند و به این ترتیب یک اپیدمی (همه‌گیری) شکل می‌گیرد.در فیلم‌هایی مثل ۲۸ روز بعد (دنی بویل)و جنگ جهانی زی (مارک فارستر)عوامل بیماریزایی مثل ویروس و… موجب دگردیسی انسان به زامبی‌ می‌شوند. ربط دادن زامبی‌ها به یک امر زمینی، منجر به شکل‌گیری یک آخرالزمان بدون رستاخیز می‌شود و سرمنشأ اهریمن را حوالی انسان و انسانیت جست‌وجو می‌‌کند. 

مرگ در اثر کرونا: تعریف تازه پاندمی؟

@
بر اساس آمار رسمی منتشرشده از سوی دولت ایران میزان مبتلایان به کووید ۱۹ و میزان مرگ بر اثر این بیماری به قرار بالاست (عدد بالایی مرگ و میر است و عدد پایینی میزان کل مبتلایان شناخته‌شده که قطعا بسیار بیشتر از این عدد است چون بسیارند کسانی که هرگز تستی برای‌شان صورت نگرفته چون هرگز به مرکز درمانی مراجعه نکرده‌اند)
چنان‌که می‌بینید مورتالیتی‌ریت یا نرخ مرگباری این ویروس دو درصد است که قطعا عدد واقعی کم‌تر از این است: یکی به دلیل اصرار عجیب بر اعلام همه مرگ‌ها حتی بعضا تصادفات به علت کرونا و دوم به دلیل نامعتبر بودن عدد کل مبتلایان که قطعا بسیار بیش‌تر از این رقم است (و دلیلش در پرانتز قبلی ذکر شد).
حالا خودتان بگویید. این چه پاندمی مرگبار و هولناکی است که مردم زمین را به روان‌نژندی کشانده و خاکستر پژمردگی بر کوی و برزن ریخته؟ در زمان تحصیل پزشکی ما تعریف پاندمی این نبود. نه! نبود!
این چه قصه‌ای است که سران کشورها در یک اجماع عجیب، برای نونوازی (ریست) امور شکست‌خورده و لاپوشانی ورشکستگی اقتصادی عظیم و سرکوب غیرمستقیم اعتراض‌های مدنی و اجتماعی و شکل دادن به بردگی نوین جهانی شکل داده‌اند.
بیندیشیم…. و البته پروتکل‌ها را رعایت کنیم 😉



داستان پندآموز الکس جونز و بیل هیکس

بیل هیکس استندآپ کمدین آمریکایی بود که بنا بر اخبار رسانه‌ها در سال ۱۹۹۴ در سی و سه سالگی بر اثر سرطان پانکراس درگذشت (که برای چنان سنی بسیار عجیب است).
الکس جونز یک برنامه‌ساز مستقل رادیو و تلویزیون است که از سال ۱۹۹۶ خود را به مخاطبان شناساند‌. او طرفدار متعصب تئوری توطئه است و افشاگری‌های جنجالی‌اش علیه گلوبالیست‌ها سرانجام موجب ممنوع شدن فعالیتش در یوتیوب شد. او به دلیل مجموعه رفتار و گفتارش که تناقض کم ندارد چهره‌ای بسیار منفور از نظر بسیاری از مردم آمریکاست. اما اگر بدانید دقیقا دلیل اخراجش از یوتیوب چه بود احتمالا مو بر تن‌تان سیخ می‌شود.
الکس جونز، به استناد فکت‌های انکارناپذیر فراوان همان بیل هیکس است که به عنوان یک عامل سازمان سیا وظیفه خطیر به لجن کشاندن تئوری توطئه و متنفر کردن عامه مردم از توجه به چنین محتواهایی را برعهده داشت و دارد. اما از حدود ده سال قبل که شواهد پرشماری بر جعلی بودن هویتش منتشر شد، ابتدا به انکار و تمسخر افشاگران پرداخت اما نهایتا کار به جایی رسید که به مهره‌ای تقریبا سوخته برای سیا بدل شد. اخراجش از یوتیوب آخرین تیر ترکش برای حفظش بود؛ سیاه‌بازی ناامیدانه‌ای برای حفظ این مهره‌ی کارآمد‌. امروز محبوبیت او در میان مخالفان گلوبالیسم هم به‌شدت کاهش یافته و به معنای واقعی یک مهره‌ی سوخته است اگرچه کماکان مذبوحانه تقلا می‌کند تا به جایگاه قبلی خود برگردد که امری است محال.
سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی در همه کشورها برای رسیدن به اهداف درازمدت‌شان از هیچ کار به نظر ما عجیب و غریبی مضایقه نمی‌کنند. استراتژی ساختن controlled opposition در تمام کشورها با طراحی بسیار دقیق و هوشمندانه انجام می‌شود و هدفی جز لجن‌مالی اپوزیسیون و خنثی‌سازی تهدیدهایش ندارد. صبورانه است و فریبنده چون برای رسیدن به هدف متعالی‌اش عجله نمی‌کند.
در لینک زیر می‌توانید این قصه‌ی بسیار پندآموز را به تفصیل ببینید و حیرت کنید. فقط لطفا از این پس وقتی خبر اعدام فلان اپوزیسیون فیک پس از سوخته شدنش را شنیدید احساساتی نشوید. سیاست کثیف‌تر و پیچیده‌تر از ساده‌لوحی ماست. و البته، مثل یک هالوی پیروزمند به تئوری توطئه نخندید. جاسازی مسایل به‌شدت ابلهانه در تئوری‌های مربوط به conspiracy هم یکی از راهکارهای بسیار رایج و متاسفانه کارآمد سازمان‌های اطلاعاتی است که مخاطب را به‌سادگی به این باور می‌رساند که به دلیل مزخرف بودن چند تئوری همه تئوری‌هایی که دست کثیف لابی‌های قدرت‌ را رو می‌کنند، از بیخ و بن نادرست و بی‌ارزش‌اند.
تاریخ نخوانید. تاریخ را دروغ‌پردازان نوشته‌اند. با ابزار نیرومند مدرن، جویای حقیقت باشید در این روزگار اهریمنی دیجیتال هولوگرافیک.
چه کسی باور می‌کرد الکس جونز که علیه گلوبالیست‌ها خروشان و رگ‌گردنی بود، عامل بسیار موثر و وفادار همان‌ها باشد؟
این مستند را پیش از حذف شدنش ببینید.
https://youtu.be/lp9g2Od6QSU

دوست مارکسیست من

دوستی داشتم بسیار ادیب و فرهیخته و شیفته‌ی پژوهش فرهنگی. بسیار لاغر و نحیف بود و سبیل چخماقی خوشگلی هم داشت که به حنایی می‌زد. عاشق این بود که چپ باشد. مرید مارکس بود. این ماجرا مال حدود پانزده سال پیش است. من با این‌که مطالعه‌ی ادبیات را از اوان نوجوانی با شاملو (شعر) و گلشیری (داستان) آغازیده بودم هیچ‌ درکی از چیستی چپ نداشتم. روزی از دوستم که اشتراک نظر جامعی در خصوص سینما و ادبیات و… با هم داشتیم، پرسیدم: «به نظرت گرایش سیاسی من چیه؟ چون خودم واقعا نمی‌دونم.» گفت: «تو‌ لیبرالی.». گفتم: «گمان نکنم. حتما‌ چیزهایی از لیبرالیسم باب طبعم است اما با مصادیقش در عالم سیاست شدیدا مشکل دارم.‌ درباره اندیشه‌ی چپ هم همین صادق است.»
شاید آن روز این حرف چندان خردمندانه به نظر نمی‌رسید، اما امروز به باور خود آمریکایی‌ها والاترین مصداق لیبرالیسم، دموکرات‌ها هستند که از قضا گرایش شدیدی به کمونیسم دارند. از برنی سندرز درب و داغان تا بایدن و اوباما که فقط کمی ملایم‌ترند.‌
تعاریف کلاسیک دیگر کارکرد ندارند. چپ و راست، معنای سابق خود را از دست داده‌اند. قرار نیست بازتعریف این‌ها در محافل آکادمیک به این زودی‌ها صورت بگیرد. ما به جای ارجاع سفیهانه به اصطلاحاتی که امروز بیش از همیشه دلالت خود را از دست داده‌اند، باید عملکردگرایانه با مفاهیم مواجه شویم.
برای نمونه، این روزها مردم کوبا علیه دولت کمونیستی مافنگی خود که یادگار مهوع فیدل کاسترو و چه گواراست (قطعا با حمایت قدرت‌های خارجی که کوبای زیبا را ویران می‌پسندبدند؛ شبیه کاری که بعدتر با بهشت ونزوئلا کردند.) با پرچم آمریکا به خیابان می‌روند و عکس چه گوارا را در سطل زباله می‌اندازند (شبیه کاری که من هم پیش از رسیدن به سی سالگی کردم و عکس آن خوش‌تیپ عوضی را که صرفا به دلیل گرافیک جذاب چهره‌اش مدتی بر دیوار اتاقم بود آتش زدم). این دانایی مایه‌ی خرسندی است اما نابهنگامی این رخداد، نشانه‌ی قاطعی از حماقت آن مردم بی‌چاره است. آن‌ها فرصت طلایی حضور ترامپ را که دشمن جدی کمونیسم بود، از دست دادند و دقیقا در بدترین زمان ممکن یعنی زمانی که به هر اقتضایی، ابلهی به نام بایدن (و در واقعیت پشت پرده تیمی به رهبری اوباما) با گرایش آشکار و جدی به چپولیسم و کمونیسم بر سر قدرت هستند، حمایت آمریکا را طلب می‌کنند‌. برای‌شان آرزوی موفقیت می‌کنم گرچه کلیت این ماجرا، جفنگیت غریبی دارد. البته به باور من ترامپ کنس و اسکروچ‌مسلک هم که خیرش مطلقا به مردم هیچ کشوری نرسید و کارش لاسیدن با زعما و تیغیدن آن‌ها بود، قابلیت منجی بودن را برای کوبایی‌ها نداشت و باقالی هم بارشان نمی‌کرد، کما این‌که برای مردم دربند هیچ‌ کشور دیگر هم چنین نکرد‌ و بل، مردم به‌تنگ‌آمده را به نکاح سه‌قفله‌ی خود درآورد. بله، مردم کوبا نباید دل به هیچ قرمساق خارجی ببندند.‌ خودشان‌اند و حکومت‌شان.
عجالتا سنده به سر و روی بایدن و ترامپ و اوباما و تمام این هرزه‌گان سیاست. من دلم برای دوست چخماقی‌ام تنگ‌ شده که پیوسته فیلم می‌دید و کتاب می‌خواند و یک‌دم از پژوهش بازنمی‌ماند. از قبیله‌ی دانایان بود. این روزها کسی با این مشخصات، در نایاب است.

(نخستین انتشار این یادداشت در ۱۵ جولای ۲۰۲۱ در کانال تلگرامم بوده. اشاره به قضایای کوبا از آن روست.)

درباره دلقکی به نام بایدن

ببخشید که بعضی از شما اندیشمندان چپول پروگرسیو را ناراحت می‌کنم. چهره‌ی کریهش عصاره‌ی بلاهت و کارنامه‌اش سراسر تباه و سیاه است. فساد اخلاقی بی‌حدومرز در خودش و اعضای خانواده‌اش بیداد می‌کند. کمترین نمونه‌اش آزارهای جنسی‌ای است که به دختر خودش در کودکی و نوجوانی وارد کرده. پیشینه سیاسی بسیار تبهکارانه‌ای دارد. یکی از بدنام‌ترین سیاستمداران تاریخ آمریکاست. پسر جان اف کندی سال‌ها پیش در نامه‌ای محرمانه او را خائن یه کشورش نامیده بود. با افتخار خودش را یک صهیونیست می‌داند (می‌دانست؟). گرفتار زوال مغزی شدید است و بدون روخوانی به‌سختی می‌تواند یک جمله‌ی سالم بر زبان بیاورد. به پشتوانه‌ی چین زخمی از ترامپ و با نشر ویروس مرگ‌بار و پاندمی عمدی و مونوپولی رسانه‌های گلوبالیست و سانسور و سوگیری شدید شبکه‌های اجتماعی وابسته به آن‌ها (به یاری عروسک‌های خیمه‌شب.بازی فاسدی چون مدیران توییتر و‌ فیس‌بوک و…) در مسموم‌ترین و مشکوک‌ترین انتخابات ممکن، عنوان لایتچسبک رییس‌جمهور را به خود چسبانده است. دیگرانی چون حسین اوباما این عروسک خرفت را از پشت پرده می‌گردانند.
و حالا تازه اولش است. بعد از فاجعه‌ی افغانستان، ابلهان متوهمی که در ایران یا در لابی‌های آمریکا و اروپا (و رسانه‌هایی چون بی‌بی‌سی) به او دل بسته‌اند هم بدجور رکب خواهند خورد حتی اگر بابت سینه چاک دادن برای این زباله احساس شرمندگی نکنند.
خوش‌بختانه این تجسم تعفن به دلیل شرایط جسمانی‌اش خیلی زود از صحنه کنار خواهد رفت. و معادلات کاسبان آلزایمر، به هم خواهد خورد.

مستند ژان والژان

روزی روزگاری لاهیجان…

این مستند با موضوع فقر و عدالت اجتماعی در سال ۸۶ در لاهیجان تصویربرداری شد و تدوین آن در بهار ۸۸ یعنی کمی پیش از انتخابات ریاست جمهوری جنجالی آن سال به پایان رسید. شاید تماشایش برای مرور تاریخ اجتماعی بد نباشد و شاید ریشه ی اقبال به گفتمان عدالت (در برابر گفتمان آزادی) در آن سال را بتوان در این مستند دید.
زمان: ۴۸ دقیقه

لینک یوتیوب
https://www.youtube.com/watch?v=0vQRM9LLKGg

لینک آپارات
https://aparat.com/v/tzkcT

دنیاهای موازی

دنیاهای موازی

برای زندگی در دنیاهای موازی نیازی به دانش کوانتوم و سفر در زمان و نظایر آن نداریم. کافی است نظرگاه‌مان یعنی نقطه‌ای که از آن به هستی نگاه می‌کنیم متفاوت باشد. زمانی در تهران مشغول به کار بودم و خانه‌ام در نقطه‌ای مرتفع از شهر و در واقع در سی‌متری کوه بود‌. در شمال‌غربی تهران‌ بالای میدان بهرود. روزی از خواب بیدار شدم تا به محل کارم بروم. برف سنگینی باریده بود. راه‌بندان شده بود و ماشین‌ها یکی پس از دیگری سر می‌خوردند و تصادف زنجیره‌ای رخ می‌داد. به هر زحمتی بود ماشین را به بزرگراه اصلی (یادگار) رساندم. پس از طی مسافتی اندک متوجه شدم هیچ برفی در کار نیست و شستم خبردار شد که دردسری در راه است. زمانی که به دفتر کار در حافظ جنوبی رسیدم نه‌تنها هیچ نشانی از برف و یک قطره باران نبود که آفتابی تقریباً تابستانی همه‌جا را گرفته و با هوای آلوده و نفرت‌انگیز آن منطقه درآمیخته بود. وقتی رییس علت دیر آمدنم را جویا شد و گفتم برف باریده بود، حرفم را باور نکرد با این‌که خودش در نقطه‌ای مرتفع از تهران زندگی می‌کرد. مسأله این بود که او در شمال شرقی تهران می‌زیست و آن روز آن‌جا برفی نباریده بود. همیشه فکر می‌کردم درکی که یک فرد ساکن خیابان پیروزی از درندشت تهران دارد با درک فردی از نیاوران چه‌قدر متفاوت است.  ما همه در تهران زندگی می‌کردیم اما تهران برای ما معناها و کارکردهای متفاوتی داشت. به هیچ وجه وجود یکسانی برای همه‌ی ما نبود. هر کدام از ما از گوشه‌ای به آن نگاه و رخنه می‌کردیم. ما در شهرهای متفاوتی زندگی می‌کردیم.

مثالی دیگر بزنیم. دو نفر را با هم مقایسه کنیم. نفر اول فرد بازنشسته و تحصیل‌کرده‌ای است که در روستایی کوهستانی و در فضایی آرام و بدون آلودگی هوا و دور از تلویزیون و اینترنت و اخبار زندگی می‌کند و همه‌ی مایحتاج زندگی اش را هم در اختیار دارد. حالا فردی هم‌سن و هم‌سواد او را تصور کنید در تهران که مجبور است برای گذران زندگی از صبح تا شب مسافرکشی و در آپارتمانی کوچک و ناآرام زندگی و مدام رسانهها را دنبال کند: اخبار سیاسی، اقتصادی و تحلیل ها. برای سرگرمی و اختلاط به شبکه‌های اجتماعی هم باید سر بزند و پیام‌های گروه‌های متبوعش را چک کند و کلی موزیک و وویس و ویدیو را دنبال کند، شایعه‌ها را بخواند و …. . این هر دو در ایران زندگی می‌کنند. در یک کشور مشخص. با یک حکومت مشخص. با یک رییس‌جمهور مشخص. اما واقعاً زندگی برای هر دو این‌ها یک معنا دارد؟ آیا معنای سیاست و رییس‌جمهور برای هر دو این‌ها یکی است؟ چیزی به نام شبکه‌های اجتماعی برای این دو نفر کارکرد و معنای یکسانی دارد؟ این‌ها فقط به لحاظ جغرافیایی در محدوده‌ای به نام ایران زندگی می‌کنند اما در واقع در دو دنیای کاملا متفاوت به سر می‌برند.

 در جریان انتخابات اخیر آمریکا حقیقت بزرگ‌تری برای من آشکار شد: همه ما ظاهراً روی یک کره زمین زندگی می‌کنیم با مفاهیم انسانی مشترک اما حقیقتاً آن‌چه که زمین را برای ما حقیر و زندگی را محدود و مختنق کرده و حس عمیقی از اسارت و خفگی به ما هدیه داده چیزی جز رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی نیستند. ما در واقع خوراک فکری مصنوع و مسمومی را تحت عنوان اخبار و تحلیل‌ها از سوی بنگاه‌های خبری و تحلیلی دریافت می‌کنیم که مطلقاً تحت سیطره‌ی ایدئولوژی مسلط اربابان و رهبران اصلی این بنگاه‌ها هستند‌. نگاه ما به هستی محصول درک بی‌واسطه ما از دنیا نیست بلکه اسیر آن چیزی هستیم که بی‌وقفه به ما القا شده‌.

وقتی از روی بختیاری حقیقتی پس از سال‌ها برملا می‌شود تازه می‌فهمیم چه فریبی خورده‌ایم و چه آسان توانسته اند تاریخ را تحریف کنند و در جهت سود خود بنویسند. هر چه بیش‌تر می‌کاویم می‌بینیم که تاریخ متاسفانه سرشار از تحریف است به نفع کسانی که آن را نوشته‌اند. هضم این حقایق تلخ چندان آسان نیست. انسان به طور ذاتی از مواجهه با تلخی‌ها و زشتی واقعیات می‌گریزد و تمایل به خودفریبی جزئی از مکانیسم روانی دفاعی آدمیزاد است. پس خرده نمی‌گیرم بر کسانی که هیچ روی خوشی به کشف حقیقت نشان نمی‌دهند و زندگی راکد و مردابی خود را به آشفتگی و تلاطم حاصل از برملا شدن دروغ‌های بنیادین ترجیح می‌دهند‌. آن‌ها نمی‌خواهند تکیه‌گاه قدیمی‌شان را عوض کنند‌.

کتاب‌ها و نقل‌قول‌های تاریخی آمیخته به تحریف‌اند اما برای ایمان آوردن به استمرار تحریف تاریخ نیازی به مطالعه کتاب نیست. کافی است اخبار را ببینیم که چه‌گونه یک واقعیت را در عرض چند دقیقه مسخ می‌کنند. چه‌گونه رسانه‌ها رخدادی را که به چشم دیده‌ایم جور دیگر وانمود می‌کنند یا چیزهایی را به خورد چشم ما می‌دهند که باورمان می‌شود اما بعدها کشف می‌کنیم که چیزی جز فریب و وهم مهندسی‌شده نبوده است.

رسانه‌ها جزئی انکارناپذیر از بافتار قدرت هستند و تفکیک آن‌ها از قدرت ناممکن است مهم نیست که خودشان رسالتی مقدس را برای خود متصور هستند و گمان یا القا می‌کنند که در کار روشنگری و آگاهی‌بخشی هستند. چیزی که آن‌ها به نام آگاهی به خورد ما می‌دهند دقیقاً منطبق بر خواست و اراده‌ی قدرت سیاسی است‌. قدرت سیاسی چیزی جداشدنی از قدرت اقتصادی نیست در واقع تمام ایدئولوژی‌ها و تمام جنگولک‌بازی‌های مربوط به باورمندی ابزاری برای تسلط و تصرف بیش‌تر بر/ در منابع محدود زمین هستند و نهایتاً نیتی اقتصادی یا به تعبیر بهتر منفعت عظیم مادی پشت‌شان هست.

این‌که ۹۵ درصد ثروت موجود بر زمین در دست پنج درصد از ساکنان آن است به‌تنهایی باید گواه روشنی باشد بر راه‌برد قدرتمندان و فرادستان: میل مفرط و بی انتهای آن‌ها به سیطره‌ی بیش‌تر و حفظ و‌ گسترش تسلط بر فرودستان (به هر بهایی حتی با کشتن میلیون‌ها انسان)‌. در این میان رسانه‌ها اصلی‌ترین نقش را برای جهت‌دهی افکار عمومی در راستای بهره‌وری بیش‌تر همان پنج درصد صاحب قدرت ایفا می‌کنند و ما بازیگران بی‌ارزش و سیاهی‌لشکر این قصه‌ایم.

مومنانه بر این باورم که انسان در این لحظه از حیات خود بر زمین نیاز به روشنگری عظیم و یک بیداری واقعی دارد ما نمی‌توانیم هرگز اکثریت انسان ها را مجاب کنیم که از تکیه‌گاه های قدیمی خود دست بردارند. متاسفانه سرشت آدمیزاد به این شکل است که به‌سختی می‌تواند رها از اراده‌ی یک ارباب زندگی را تصور کند. گرچه خودش به این میل سرشتی آگاه نباشد‌. نمی توانیم انسان‌ها را تغییر دهیم و نمی‌توانیم انتظار آگاهی و بیداری از همه‌ی آن‌ها داشته باشیم اما به هر حال باید درصد بیش‌تری از انسان‌های روی زمین متوجه شوند که در چه ماتریس وحشتناکی از کابوس قدرت گرفتار آمده‌ایم. شاید زندگی پس از این بیداری نسبی کیفیتی متفاوت و نزدیک‌تر به کرامت انسان به خود بگیرد‌‌.

اصلاً نباید عجیب و دور از ذهن باشد که میان کانون‌های ایدئولوژیک از جمله نهادهای مذهبی مثل کلیسا و خاندان‌های سلطنتی صاحب ثروت و مکنت تاریخی و اربابان سرمایه و گردش مالی در کره زمین و قدرت‌های سیاسی، پیوندی سخت وجود داشته باشد.

جلوه‌ی بسیار آشکار این هم‌دلی را در انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا تجربه کردیم؛ جایی که واتیکان در پیوندی عاشقانه با گلوبالیسم جهانی هرآن‌چه میتوانست برای به زیر کشیدن رییس‌جمهوری به کار برد که خارج از محدوده‌ی دایره‌ی این قدرتمداران بود. یک outsider که خود بارها اعتراف کرد نه سیاستمدار است و نه خودی‌.

ترامپ و آمریکای دوقطبی

یکی از انتقادها به ترامپ این است که او جامعه را به شدت دوقطبی کرده است.
نخست: این ادعا در خصوص جامعه آمریکا اصلا درست نیست. اتفاقا یک انشقاق بسیار تاریخی درون ریپابلیکن‌های آمریکا در حال تثبیت است. کیست که ندارند مثلا فرد فاسد و کودنی چون جرج بوش که همواره مضحکه و آلت دست دمکرات‌ها بوده یک ریپابلیکن سنتی واقعی توسری‌خور باج‌بده است که همین امروز همتایانی در سناتورها و نمایندگان کنونی جمهوریخواه دارد که فعال‌تر و مشتا‌ق‌تر از دمکرات‌ها برای تثبیت پیروزی جعلی بایدن پیزوری تلاش می‌کنند؟ اما ترامپ گرایش نوینی را در هواداران جمهوریخواه برانگیخته که به همان اندازه که از دمکرات‌ها بیزارند از جمهرریخواهانی چون بوش ابله و نوچگانش هم گریزان‌اند. موفقیت چشم‌گیر اخیر جمهوریخواهان در انتخابات همزمان سنا و مجلس نمایندگان تابعی از همراهی آنان با ترامپ و اعلام حمایت ترامپ از آنان است. نادان و فریب‌خورده‌اند بوشیست‌هایی که گمان می‌کنند این موفقیت، ذاتی و بی‌ربط به دستاورهای ترامپ است. واقعیت این است که بدون ترامپ حزب جمهوریخواه با ابلهانی چون رامنی و رهروان بوش و مک‌کین برای همیشه به زباله‌دان تاریخ سپرده خواهد شد که اتفاقا جایگاه بسیار شایسته‌ای برای آنان است.
دوم: ترامپ نه تنها صحنه‌ی سیاست آمریکا که اغلب جوامع موجود بر زمین و گردانندگان‌شان را هم تحت تاثیر قرار داده است. این بزرگ‌ترین دستاورد اوست که حتی پس از حذف ظاهری‌اش از صحنه سیاست هم آثار بسیار نیکویی برای آینده‌ی زمین در پی خواهد داشت. برانداختن نقاب میانه‌روی و تساهل که در واقع یک جور misdirection برای انجام شعبده‌بازی‌هایی نظیر تقلب گسترده و همه‌جانبه و مهندسی‌شده‌ی انتخابات اخیر است و چند دهه است صحنه سیاست‌گردانی را به تسخیر خود درآورده اصلا دستاورد کوچکی نیست. حالا دیگر شعارهای زیبا و انسانی‌نما و اخلاقی فقط و فقط شعارهایی پوک و مسخره‌اند و هیچ احترامی برنمی‌انگیزند. از این پس ادبیات سیاسی دیگر نمی‌تواند با بهره‌گیری از سخنان زیبای تحمیق‌گر به راه پرفریب گذشته ادامه دهد چون با شیشکی و تگری بی‌وقفه‌ی مخاطبان روبه‌رو خواهد شد؛ به استناد فساد فراگیر و همه جانبه‌ای که آشکار شده و جایی برای هیچ‌گونه بخشودگی و چشم‌پوشی باقی نگذاشته است. مهم نیست این ادبیات را یک سیاست‌مدار کثیف به کار ببرد یا یک کارشناس و تحلیلگر دون‌مایه در رسانه‌ای فاسد.
سوم: مردم آمریکا پس از این انتخابات و مواجهه با فکت‌های شگفت‌آور و هولناک در خصوص فساد گسترده و همه‌جانبه‌ی سیاستمداران و رسانه‌ها، بعید است دیگر همان آدم سابق بشوند! همان مردمی که شاید از افتخارات‌شان بود که نمی‌دانستند ایران یا سودان کجای نقشه‌ی زمین هستند و تفاوت میان عراق و ایران را هم نمی‌دانستند، و توجه به سیاست داخلی را هم جز در زمان انتخابات کسر شأن خود می‌دیدند امروز (با تجربه چند سال گذشته) به خوبی دریافته‌اند که غفلت تاریخی و جغرافیایی فضیلتی ندارد و فساد ویرانگر سیاست نه فقط در فصل انتخابات که در ثانیه‌ثانیه‌‌ی زندگی‌شان جاری است و به چشم‌برهم‌زدنی می‌تواند آن‌ها را به دام شعبده و حیلتی تازه بیفکند. رسانه‌هایی چون شبکه‌های اجتماعی که قرار بود ظرفی خالی و صرفا بستری برای آزادی بیان باشند رذیلانه به ضد خود بدل شدند اما حتی با تمام شیطنت و رذالتی که به خرج دادند (و می‌دهند) نتوانستند جلوی افشاگری بزرگ و تاریخی در خصوص فساد هول‌انگیز سیاسی اوباما و پسااوباما را بگیرند. همواره بر این باور بوده‌ام که انتخاب سفیهانه‌ی اوباما برای ریاست جمهوری یک نقطه عطف مهم در رو شدن بازی‌های سیاسی و سقوط آزاد بازیگران پشت پرده‌ی سیاست بود که چیستی استراتژی سیاسی را به ابتذال و حقارتی تاریخی کشاند. پس از حسین اوباما دمکرات‌ها دیگر نتوانستند یک آن از قعر ابتذال سیاسی خارج شوند و ترمزبریده تا پرتگاه تاریخی کنونی تاخت زدند. این حجم از بلاهت ستودنی و مایه‌ی خرسندی است.

درباره انتخابات ۲۰۲۰ آمریکا

لیبرالیسم دیرزمانی روی کاغذ والاترین عرصه‌ی تجلی تساهل و تسامح بود. اما آن آرمان کاغذی زیادی ناناز بود و در عمل به فرجامی رسید که در رفتار رسانه‌های چپ آمریکا با ترامپ پس از برگزیده شدنش به ریاست جمهوری در سال ۲۰۱۶ دیدیم. اگر انزجار و نفرین تنها چیزهایی بود که این بنگاه‌های مالی بروز می‌دادند،  می‌شد دست بالا گفت لیبرالیسم چپ میانه‌ای با بلندنظری و ادب و احترام ندارد اما واقعیت این است که این مراکز لجن‌پرانی هم‌سلک با اهریمنانی چون سوروس و بلومبرگ، از همان ثانیه‌ی نخست نه‌تنها اپسیلونی تساهل و تسامح (ادعای بنیادین لیبرالیسم) و ادب و احترام نشان ندادند بلکه اقدام‌های عملی بسیار جدی و خارج از تصور و شمار، برای تخریب و لجن‌مالی رقیب با توسل به دروغ و تهمت صورت دادند و بی‌وقفه (تاکید می‌کنم)  تا همین ثانیه آن را ادامه داده‌اند (و پشتیبان قسم خورده ی خشونت‌های خیابانی ویرانگر بوده‌اند) و کم‌ترین درسی از شکست تاریخ‌ساز و طلایی خود در سال ۲۰۱۶ نگرفتند.

می‌خواهم باوری تلخ را با شما در میان بگذارم. این رسانه ها وظیفه‌ی سرشتی و حیاتی خود را به زیبایی و در کمال شرافت ایفا کرده‌اند. ایراد از آن‌ها نیست. ایراد از آرمان کاغذی و مطلقا دروغین لیبرالیسم است. زندگی اجتماعی در بافتار قدرت و سرمایه، یک جنگ سبعانه و بی رودربایستی است. بزک‌های سیاسی در هنگامه‌ی بحران کم‌ترین رنگ و جلایی ندارند. کدام تساهل؟ کدام کشک؟ این جنگی بر سر قدرت و مالکیت و تصرف است و رسانه، اهرم اصلی این ماشین مهیب جنگی است. تمام ادعاهای لیبرال همواره چیزی جز دروغ غیرضروری نبوده. ما در وضعیت سرشاخ تاریخی قرار داریم و تا پایان زمین، دیگر هرگز از این سرشاخ خونین خارج نخواهیم شد. دیگر نقاب‌ها برافتاده و وقت چنگ زدن بر چهره‌ی یکدیگر است. ترامپ یک لکه‌ی ننگ برای سیاست است. بگذارید باژگون بخوانم: ترامپ لکه‌ی ناجوری برای تابلوی یکدست تباه و سیاه سیاست است، او نقطه‌ی درخشان روشنی در این لجنزار قیرگون است. پس از او دوباره سیاست (به همان معنای متعفنی که می‌پسندید و می‌پسندند) با لبخندهای دندان‌نمای از سر توظف تمام زمین را در بر خواهد گرفت. پس جای نگرانی نیست. لبخند بزنید و شاد باشید. ترامپ ناسیاسی، نقطه‌ی عطفی در تأمل روشن‌اندیشانه و واگرایانه بر سرشت تباه سیاست و عقل سلیم سیاسی بود. او بارها تاکید کرد که سیاست‌مرد نیست. این را نگفت اما بر هر اندیشنده‌ای آشکار بود که از بد حادثه سر از اردوگاه جمهوریخواهان درآورده و قرابت چندانی با ذهنیات عقب‌مانده و تفکر لژنشینانه ابلهانی چون خاندان بوش ندارد. جمهوریخواهان هم در هنگامه‌ی بزرگ‌ترین بحران فروتنانه و رذیلانه تنهایش گذاشتند. بله ترامپ شاید یک بیزنس‌من بددهن قلدرمآب بود اما بهانه‌ی بسیار درستی برای تشکیک اساسی و بازاندیشی در مفاهیم مسلط سیاست است. او ماتریس مخوف قدرت سیاسی را به عالی‌ترین شکل به چالش کشید و آداب دروغین و بی دستاورد دیپلماسی را به سخره گرفت. اقدامات صلح‌آمیز او ریشخندی بر دهه‌ها دیپلماسی فریبکارانه‌ای بود که اساسا قصدی برای صلح نداشت و صرفا در پی بازتعریف متناوب توازن قوا و تنظیم فروش تسلیحات نظامی به طرفین دعوا می‌گشت. ترامپ نقظه عطفی برای درنگی نو در سیاست و افشای ماهیت کثیف قدرت مستقر، پوکی گلوبالیسم چپ و نقش اهریمنی رسانه است. پس از ترامپ، دیگر امکان بازگشت به گذشته‌ای که در آن رسانه‌ها معابد مقدس مخاطبان بودند، و سیاستمداران می توانستند با لبخند و جمله‌های زیبا توده‌ها را فریب بدهند وجود ندارد. دیگر حتی به عنوان یک سینمادوست، حالا که ثمره تباه اندیشه‌ی مسموم و چرک چپ را در روزگارمان آشکارتر از همیشه می‌بینم، اقدام الیا کازان در شهادت دادن علیه هواداران کمونیسم (و اساسا نفس مبارزه با تفکر مارکسیستی و سوسیالیستی) را اصلا تخطئه نمی‌کنم بلکه ستایشگرش هستم. کازان بسی فراتر از روزگار خود بود. ما دیر شناختیمش.

یکی از دستاوردهای مهم ترامپ و یکی از خسارت‌های بزرگ دمکرات‌ها (چه نام بی‌تناسبی برای این هیولاها)، از انحصار خارج شدن برخی شعارهای به اصطلاح progressive است که پیش از آن، چپ‌ها آن را ویژگی منحصر به فرد خود می‌دانستند: حقوق زنان، حقوق نژادها، حقوق دگرباشان جنسی و مهم‌تر از همه، دخالت ندادن مذهب در امور. کابوس امروز (و قطعا سالیان آتی) دمکرات‌ها این است که ترامپ توانست همه این شعارها را از انحصار چپ‌ها خارج کند به‌خصوص ویژگی آخر را رندانه و طوری که جمهوریخواهان ابله شاکی نشوند. هیچ چیز بیش‌تر از گرایش به راست منهای مذهب برای چپها خطرناک نیست و ثمره‌اش را در آینده خواهیم دید. راست نو که هنوز هیچ پایگان حزبی ندارد بسیار باشکوه و مترقی است. دور نیست که برتری‌های چشم‌گیر تفکر راست در اقتصاد، معیار نهایی انتخاب سیاسی شود. چپ‌ها با تمام سرمایه رسانه‌ای شان بازنده اند؛  نه فقط امروز که در سال‌های آینده در تمام زمین. آلمان پس از مرکل،  فرانسه پس از مکرون… آه! چپ‌ها پیشاپیش باید در سوک بنشینند. باید به شعبده ای دیگر رو بیاورند. دیگر شعارهای قدیمی کار نمی کنند. از ادعای حقوق بشر کارتر تا “بلک لایوز متر” دمکرات‌ها همه جز بدبختی برای زمین نداشته است. شعارهایی که صرفا دستاویزی برای رویکرد ماکیاولیستی چپ‌های خبیث است. آیا هنوز هم کسی میان شما هست که با دیدن خشونت و وحشی‌گری مدعیان ضدفاشیسم (آنتی فا)، معتقد باشد هیپی‌گری، آنارشیسم، دراگ‌بازی، موسیقی هوی، آزادی مطلق جنسی، زندگی کمونی و چریکی و امثالهم ژست‌های روشنفکری ارزشمندی هستند؟

انتخابات ۲۰۲۰ آمریکا نقطه‌ی ننگی برای لیبرال‌ها و نقطه‌ی عطفی برای شالوده‌ شکنی سیاست در عالی ترین سطحش است.

،

از گوزن‌ها تا آنتی فا

گوزن‌ها فیلم محبوب عمری بسیاری از منتقدان سینمای ایران است (همان‌هایی که اغلبشان به کیمیایی فحش می‌دهند یا مسخره‌اش می‌کنند) اما من به دلایلی چندگانه و عمدتاً دراماتیک فیلم را چندان دوست ندارم. اما این دوست‌نداشتن یک دلیل محتوایی هم دارد که هرگز درباره‌اش توضیح روشنی نداده‌ام.
وضعیت این روزهای آمریکا و تخریب و غارت صادره از سوی چپی‌های موسوم به آنتی فا، و توییت محشری که در توییتر دیدم، به یادم آورد که چقدر درباره منطق قدرت گوزن‌ها برای دزدی از بانک حس بدی داشتم و دارم. از همه‌چیز چپ بدم نمی‌آید و محبوب‌ترین اندیشمند زندگی‌ام اسلاوی ژیژک، والاترین چپ زنده بر زمین در همین لحظه است. اما تهوع میگیردم که چپ یا راست باشم یا حتی حد وسط. من درباره هر موضوعی به تفکیک و به شکل فرادی می‌توانم تصمیم بگیرم. اگر چپ دزدی و غارت و تخریب را به نام احقاق حق توجیه می‌کند، من قطعاً از آن بیزاری می‌جویم.
اگر چپ به‌جای ارائه بدیل بهتر و ایجاب، تنها هنرش در نقادی سلبی است طبعاً مایه‌ی تنفر من است. اندیشه من راهی به متافیزیک ارتودوکس ندارد اما فقدان پرنسیب و دعوت به خائوس را از سنخ روشنفکری نمی‌بینم. مرز جغرافیایی را بی‌معناترین قرارداد میدانم اما مخالف سرسخت آزادی دادن به تبهکاران پرشمار مکزیکی برای بروبیا و قاچاق و کثافت‌کاری آزادانه در مرز ایالات‌متحده هستم و اساساً در هر مرزی، قائل به سلب حق از تبهکارانم. اگر جایی شبیه راست می‌بینیدم و جایی شبیه چپ، ازاین‌روست که نه راستم و نه چپ. یاد نگرفته‌ام که بز سرسپرده‌ی اخفش یک نحله‌ی فکری باشم، دقیقا همان‌طور که یاد نگرفته‌ام عاشق یک کارگردان یا نویسنده باشم و هر مزخرفی ساخت یا نوشت به‌به کنم. ترجیحم همیشه این بوده که هر فیلم یا کتاب را جداگانه بسنجم.
من اصلاً درکی از این‌که ترامپ فاشیست باشد ندارم و گمان می‌کنم درباره فاشیسم باید بیش از این‌ها مطالعه کنیم. میان او و بزهکارانی که فرصت‌جویانه و برای رسیدن به هدفی سیاسی (از نوع سخیف) دست به ویرانگری بی‌حدومرز می‌زنند، طبعاً انتخابم ترامپ است. اما میان ترامپ و ژیژک قطعاً سمت ژیژک می‌ایستم. و اما حتی میان کسی چون ژیژک و معیارهای داوری خودم قطعاً سمت معیارها می‌ایستم. اجازه نمی‌دهم کسی با لفاظی و سفسطه مرعوبم کند یا بخواهد شعور را چنان تنزل دهد که به منطق سفیهانه‌ی دودویی متوسل شود: چون ترامپ بد است، دموکرات‌های آمریکا خوب‌اند. خیر. آن‌ها بدترند. آن‌ها عین شر و رذالت‌اند.