مالیخولیا و مبارزه

هرچه می‌گذرد امکانش کم‌تر می‌شود که با خوانندگان این سایت سخنی رودررو بگویم. موضوعی نوشتن یک دردسرش این است که امکان دیالوگ از دست می‌رود. ولی مگر نیازی به دیالوگ هست؟ برای من یکی که پاسخش مثبت است.

این دنیای اینترنت هم شده قوز بالا قوز. خودم را فعلا کنار بگذارم، به دیگران که نگاه می‌کنم روز به روز از رابطه‌های طبیعی بیش‌تر دور می‌‌شوند و به مونیتورهای‌شان پناه می‌‌برند تا حتی خصوصی‌ترین احوال‌ را با دیگران در شبکه‌های مجازی اجتماعی شریک شوند. یعنی اگر دقیق نگاه کنیم کیفیت رابطه گاهی تفاوت چندانی با روابط ملموس و حضوری ندارد و حتی از آن بی‌پرواتر است ولی ماهیتش به‌ کلی متفاوت است. به گمانم غرق شدن در رابطه‌‌های سخت‌افزاری یک جورهایی خطرناک است و تهش می‌رسد به بیهودگی و پژمردگی. و از خودم که بخواهم بگویم با این‌که از روز اولی که پای اینترنت به این سرزمین باز شد همیشه با آن دم‌خور بوده‌ام و خیلی زودتر از خیلی‌ها کارکردهایش را به کار بسته‌ام اما نمی‌توانم زندگی را وقف آن کنم و با بدیل‌سازی‌اش برای یک زندگی واقعی کنار بیایم. فرو رفتن در این دنیای رنگ و وارنگ سایبرنتیک، در نهایت آدمیزاد را از نفس واقعیت دور می‌کند و دنیایی وانموده در ذهن می‌نشاند.

آفرینش هنر و ادبیات از تجربه‌های ملموس کوچه و خیابان شکل می‌گیرد نه از پستوی یک ذهن ایزوله که رابطه‌اش با لایه‌های اجتماع بریده شده. هنر ناب محصول پرسه زدن است و نه خواندن کتاب یا دیدن فیلم که هرچند این‌ها هم اگر با پرسه‌گردی همراه شوند داشته‌های ذهنی را کنار داشته‌های عینی می‌گذارند و از این هم‌جواری است که آفرینش اصیل شکل می‌گیرد.

چند وقت پیش به دوست جوانی که خیلی دلبسته‌ی ادبیات است و می‌خواهد نویسنده‌ای بزرگ شود گفتم باید از پاستوریزه بودن بگریزی. باید خطر کنی. تجربه کنی. جز این هر چه بنویسی می‌شود تکرار تجربه‌ی سترون روشنفکری ایرانی که نه راهی به فراتر از چارچوب حقیر این مرز دارد و نه حتی این‌جا هم شمارگانش از هزار بالا می‌رود.

از دل نگاه جست‌وجوگر به روابط و احساسات آدم‌ها و پویایی زاویه‌ی دید است که بداعت سر بلند می‌کند و دریچه‌های تازه به اثر هنری گشوده می‌شود. مشکل اساسی طیف وسیعی از هنرمندان ایرانی ـ چه ساکنان این خاک و چه مهاجران اجباری و غیراجباری ـ این است که در دنیایی از ذهنیات فرو می‌روند و درک روشنی از واقعیت بیرونی ندارند. آن‌ها را که به سبب تمول از رابطه با جامعه‌ی میانی و فرودست اکراه دارند کنار بگذاریم. مرادم آن‌هایی‌ هستند که عقده‌ی فروخورده‌ی تمنای آزادی بیان را بهانه‌ای برای گوشه‌نشینی و دست بالا محفل‌نشینی ـ از جمله کافه‌نشینی ـ می‌کنند و چنان به لاک خود فرو‌می‌خزند که به تلنگری واژگون می‌شوند و دیگر توان چرخیدن ندارند. برای نمونه به فیلم‌های فیلم‌سازان بزرگ کشورمان نگاه کنید؛ مهم‌ترین ویژگی کارهای یک دهه‌ی اخیرشان این است که به مالیخولیا دچار شده‌اند. این‌ها می‌خواهند حرف‌های مثلا مهمی در باب مصایب ستم‌‌دیدگی و نبودن آزادی بیان کنند که به دلیل سانسور نمی‌توانند و مجبور می‌شوند آن‌ها را در لفافه بگویند… اگر ساده‌انگار باشید می‌گویید خب حق دارند. ولی مگر نقد سیاسی چه‌ بخشی از گستره‌ی آفرینش هنری را تشکیل می‌دهد؟ مشکل ما این است که هنرمندانی نداریم که بتوانند درباره‌ی مهم‌ترین پدیده‌های هستی ـ از تولد بگیر تا عشق و مرگ ، از مادرانگی بگیر تا برادری ـ  فیلم بسازند. به فیلم‌های محبوب عمر خودتان نگاه کنید. چند تا از آن‌ها سیاسی هستند؟ چند تای‌شان را با کم‌ترین تغییر می‌شود در همین فضای موجود فرهنگی خودمان بازسازی کرد؟ اگر می‌شود یعنی از اول هم می‌شد چنین آثاری را ما بسازیم. ولی چرا نساخته‌ایم؟ چون همیشه گرفتار این سوء‌تفاهم بوده‌ایم ـ یک قرن است ـ که باید حرف‌های مهم و گنده بزنیم و چون فکر می‌کردیم انسان و پیچیدگی‌‌هایش اهمیتی ندارند و فقط شعار روشنفکری و پز مبارز  گرفتن ـ مبارزه با چه چیزی؟ با خودمان، خودشان، خودتان؟ ـ یعنی کار مهم، کارنامه‌مان همین قدر بی‌بار و شرم‌سار است.

و حالا که نگاه می‌کنیم افتخار سینمای‌مان است که هزار تاویل سیاسی از چاقو کشیدن قیصر استخراج کنیم یا سبیل سگی قدرت شده مانیفست آزادی‌خواهی‌ یک روزگار. با شفقت در حال پستچی ناتوان که ناموسش را ارباب به یغما می‌برد، استثمار را به نقد می‌کشیم یا خون‌فروشی دایره‌ی مینا را نقد و کنایه‌ای تیز و گزنده به سیاست‌ پلید روزگار خودش می‌دانیم. این ور خط هم خبری نیست. این ور هم فقط از معناگرایی زورچپان و جنگ و اصلاحات و ممنوعیت رابطه‌ی دختر و پسر فیلم ساخته‌ایم. انگار نه انگار که سینما ژانرهای گونه‌گون دارد و بهترین فیلم‌هایی که دیده‌ایم و با آن‌ها زندگی می‌کنیم نه سیاسی بوده‌اند و نه جنگی، انگار نه انگار که کوستاگاوراس هیج‌وقت فیلم‌ساز درجه‌یکی برای‌مان نبوده، انگار نه انگار که چیزی به نام سینما هست که فراتر از بازی فرساینده‌ی سیاست است. و در این بلبشو نفهمیدیم که اگر نگاه‌مان معطوف به رابطه‌های انسانی و عواطف و احساسات بود شاید می‌شد جامعه‌ای سالم‌تر با مردمانی بهتر و از دل آن‌ها سیاستمدارانی بهتر و آدم‌تر داشته باشیم.

در این احوال است که فیلم‌هایی مانند تنها دو بار زندگی می‌کنیم بهنام بهزادی، این‌جا بدون من بهرام توکلی  و چیزهایی هست که نمی‌دانی فردین صاحب‌زمانی کیمیا هستند؛ فیلم‌هایی درباره‌ی انسان، تنهایی‌، رابطه. در این احوال است که فیلم‌های فرهادی وارد زندگی مردم می‌شوند. و نیز در همین احوال است که مخملباف‌ها از بین می‌روند، آرش معیریان‌ها هم‌چنان سلولوئید حیف و میل می‌کنند و به ریش‌مان می‌خندند، حامد کلاهداری‌ها فیلم‌ساز می‌شوند، حاتمی‌کیاها صد پله سقوط می‌کنند… و برخی فیلم‌سازان بزرگ ما دل‌شان به جانب‌داری کورکورانه‌ی چند منتقد متفاوت‌نما خوش است که از دل زباله هم طلا کشف می‌کنند. شده‌اند یک مشت مالیخولیایی مجیزخواه که رابطه‌شان با واقعیت بیرونی قطع است و … لعنت بر این حال بی‌حال.

بببین سر یک رشته به کجاها می‌رسد.

F For Face

در خبرها بود که جولیان آسانژ جنجالی، درباره‌ی فیس‌بوک گفته که یکی از کثیف‌ترین ابزارهای جاسوسی و گردآوری اطلاعات برای سلطه‌ی آمریکا بر جهان است. من با این نظر کاملا موافقم و البته از این رهگذر کشورهای مختلف هم فیض اطلاعاتی خود را می‌برند که نیازی به شرح و بسط ندارد.

به‌ظاهر این‌گونه است که داریم تمام و کمال به سوی دنیای ترسیم‌شده در ۱۹۸۴ پیش می‌رویم و البته این هم هست. ولی یک واقعیت دیگر را هم باید در نظر داشته باشیم که کار به جایی خواهد رسید که اطلاعات فردی به اطلاعاتی سوخته بدل خواهد شد و دیگر کارآیی لازم را برای سیستم‌های مدیریتی کشورها نخواهد داشت، مضاف بر این‌که اجزای تشکیل‌دهنده‌ی این سیستم‌ها را نه روبات‌ها که انسان‌ها تشکیل می‌دهند و خواسته و ناخواسته آمار خود آن‌ها و نزدیکان‌شان از طریق همین دنیای مجازی منتشر می‌شود و به دستمایه‌ی جنگ و جدال‌ قدرتمداران برای حذف یکدیگر تبدیل می‌شود و همین به دیالکتیک جانانه‌ی قدرت ـ که روندی محتوم و خارج از اراده‌ی بشر است ـ شتابی روزافزون خواهد داد. درست است که حاشیه‌ی امن و حریم خصوصی آدم‌ها نابود می‌شود ولی بخشی از همین آدم‌ها همان متولیان امر هستند و این طنز سیاه روزگار است.

در کل بر این باورم که برآیند همه‌ی این تغییرات در نهایت در همه‌ی جوامع با هر شیوه‌ی مدیریتی، به تجزیه و فروکاستن ساز و کار پدیده‌‌ی دست‌ساز بشر یعنی government منجر خواهد شد. اهل اندیشه به آن می‌گویند امحاء دولت و در این باب بسیار نوشته‌اند. یعنی پدیده‌ای به نام جامعه‌ی مدنی که صرفا حاصل تحمیل اراده‌ی اقلیتی باهوش و زورمند به اکثریتی بی‌زور (چه باهوش و چه احمق) است به یک سردرگمی تمام‌عیار دچار خواهد شد. شاید تصویر آخرالزمانی داستان‌ها و فیلم‌های تخیلی که در آن بدویتی دیگر بر دنیا حاکم است، بیراه نباشد. شاید روزی ساز و کار اقتصاد به وضعی دچار شود که معامله‌ی پایاپای جای پول را بگیرد. غریزه بار دیگر سلطان شود و جای مدنیت مصنوع بشر را بگیرد و مفهوم قانون، عمیقا به تردید و تزلزل گرفتار شود. سرتان را درد نیاورم؛ به باور من ما همواره بر مدار دایره می‌گردیم…

عروسی خوبان

پخش زنده‌ی عروسی نوه‌ی خاندان سلطنتی بریتانیا و پوشش دو میلیاردنفری آن در سراسر جهان و استقبال زایدالوصف مردم آن کشور و رسانه‌ها و مردم کشورهای دیگر از این مراسم ذهنم را به این نکته جلب کرد که طبقه‌بندی آدم‌ها به اشراف و غیراشراف یا خواص و غیرخواص از چه ذهنیت پوسیده و عقب‌مانده‌ای ریشه می‌گیرد ولی خوب که فکر می‌کنم، این تمایل ذاتی عده‌ای به فرودست و تحت امر بودن دلیل اصلی شکل‌گیری رابطه‌ی ارباب و برده است نه صرفا زور و قدرت فرادستان. آدم‌ها رو به چیزی می‌آورند که به‌شان لذت و احساس رضایت بدهد و تا زمانی که این حس خشنودی برقرار است _ با همه‌ی نق‌زدن‌ها _ هیچ چیز نمی‌تواند این موازنه را بر هم بزند. این میل به فرمان‌پذیری و بنده بودن ربطی به شیوه‌ی اداره‌‌ی امور ندارد و در هر نوع جامعه‌ای دیده می‌شود. تمایل انسان‌ها برای دست‌وپابوسی و به خاک افتادن و پست شمردن خود، ریشه در کاستی‌های روانی آن‌ها دارد. ولی ناخودآگاه جمعی بشر امروز به سوی برچیدن این ساز و کار پیش می‌رود و رهبران هوشیار جهان هم به‌درستی دریافته‌اند که دست‌کم باید جلوه‌های عمومی این ارباب و بردگی را پیش چشم هشیار رسانه‌ها کم‌رنگ یا بی‌رنگ کنند. تلاش‌‌های مذبوحانه‌ی بسیاری از امرای عرب برای پشت پرده بردن قدرت جلاله‌ی خود و کاستن ظاهری از تسلط‌‌شان بر جان و مال مردم از این دست است. اما گاهی دیر است…

دنیای عجیبی است. جوامع نه لزوما به سبب آگاهی که گویی بر اساس یک جبر تاریخی به سوی فروریختن بافت و بستار سنتی قدرت پیش می‌روند. سرعت این روند، بسته به فرهنگ جوامع، متفاوت است ولی این راه، راه رفتنی این روزگار است. هیچ مطلقی به جا نمی‌ماند، هیچ چیزی از گزند نقد در امان نیست. گمان نکنید که مرادم از این نوشته این است که دنیا به سمت آزادی و سعادت پیش می‌رود. به باور من، این مفاهیم آرمانی جایی میان همهمه‌ی گذار از بردگی به امحاء قدرت، له و لگدمال خواهند شد و دستاورد نهایی بشر، چیزی جز هرج و مرج محض نخواهد بود. حتی آرمان دموکراسی هم نسخه‌ی شفابخش جامعه‌ی مدنی نیست، زیرا فساد ناشی از حاکمیت پوپولیسم  جزء تفکیک‌ناپذیر دموکراسی است.

You don’t know Masoud


Chain reaction / Domino principle

این تغییر و تحولات کشورهای عربی هم شده مثل بازی دومینو. یک مهره که سر خورد و افتاد، بقیه هم به ردیف در حال افتادن‌اند. یا یک جور واکنش زنجیره‌ای… ما این شانس بزرگ را داریم که در یکی از عجیب‌ترین (و به نوعی مضحک‌ترین) دوره‌های تاریخی زندگی کنیم. سرعت سرایت شورش و انقلاب هم مثل سرعت تکنولوژی و ارتباطات سرسام‌آور شده. ولی در یک چیز تردید ندارم؛ جوجه را آخر پاییز می‌شمرند. فرجام مردم فعلا پرشور و خوش‌خیال این کشورها را هم باید دید. نظر من این است که در بهترین حالت، جای پالان نمدی پاره‌پوره‌ی این سال‌ها، یک پالان چرمی خوش‌دوخت و زربفت بر پشت‌شان خواهند گذاشت. چه کسانی؟ کرکس‌ها را دست کم نگیرید.

در نقدم بر فیلم تلقین نولان هم نوشته بودم. آن ناآرامی و بلوا در یک کشور عقب‌افتاده را که در ذهن یکی از کاراکترهای فیلم مهندسی و ساخته شده به خاطر می‌آورید؟ هنوز هم فکر می‌کنم تلقین نولان در آینده بدل به یک رفرنس(مرجع) مهم خواهد شد. نه از منظر سینما، از جهت بازخوانی ویژگی‌های یک دوران منحصر‌به‌فرد و شلم‌شوربای تاریخی.

Masoud vs. Masoud

حرف آقای مسعود فراستی در برنامه‌ی هفت (درباره‌ی آقای کیمیایی) را احتمالا شما هم شنیده یا درباره‌اش خوانده‌اید. حرف فراستی قابل بحث و پاسخ‌گویی است و از این حرف‌های فکر نشده نیست که به سادگی بشود از کنارش گذشت. من فرسنگ‌ها از آقای فراستی دورم… ولی به نظرم او نه مرتکب بی‌ادبی که صرفا مرتکب یک اشتباه استراتژیک شده.

در سال‌های کودکی و دبستان، پدرم همیشه نصحیتم می‌کرد که وقت بحث درباره‌ی یک موضوع مهم و مورد اختلاف، صدایت را بالا نبر، عصبانی نشو  و حرف‌های تند بر زبان نیاور، چون حتی اگر حق با تو باشد به خاطر رفتارت نادیده گرفته می‌شوی و چه بسا از سوی ناظران بی‌طرف ( و اغلب کم‌هوش و خنگ = دنباله‌روها) محکوم خواهی شد.

حتما شما هم شنیده‌اید که «شیر که پیر شد لگدش می‌زنند»… حالا شده حکایت یک عده نوجوان دنباله‌رو که سینه‌درانی می‌کنند. این سینه‌درنده‌ها باید خیلی پیش از این‌ها به فروید و لکان و ژیژک و … هم می‌تاختند و نوشته‌های‌شان را به آتش می‌کشیدند. واقعا فرق این دنباله‌روها با آن نوجوانک فیلم‌سازی که از همین موضع و به پشتگرمی بزرگترهایش عربده سر می‌دهد و حریف می‌طلبد چیست؟ بله «شیر که پیر شد…»

در ضمن، آدم زنده و خوش‌بیان و آگاهی مثل کیمیایی، وکیل و وصی و نوچه آن هم از نوع بی‌سواد و پوپولیستش نمی‌خواهد. هیچ چیز برای یک هنرمند، بدتر از یک مدافع متعصب و جوگیر نیست.

به میان کشیدن بحث ادب، فقط غوغاسازی و یک جور خودشیرینی حال‌به‌هم‌زن است. فراستی یک بحث نظری را درباره‌ی دنیای فیلم‌های کیمیایی مطرح کرده (موضوع imagination و غوطه خوردن در واقعیتی اساسا ناموجود) و پاسخش را باید در همان چهارچوب پدیدار‌شناسانه داد: سینما لزوما محل تجلی و یا بازتاب واقعیت بیرونی نیست، گاه واقعیتی نو و تحریف شده می‌سازد، و جعل می‌کند، این ذات سینما و نمایش است و خیال و تصور در آفرینش هنری، هیچ حد و مرزی ندارد، چون خوشبختانه هنر از جنس ایدئولوژی و سیاست نیست، هرچند این‌ها هم گاهی بر گرده‌اش می‌نشینند و البته همیشه لیز می‌خورند و کله‌پا می‌شوند.

فرانک رایکارد دیگر خر کیست؟

 

خبر:

 

کفاشیان رییس فدراسیون فوتبال گفت: فرانک رایکارد را نمی‌شناسم. اولین بار است اسمش را می‌شنوم.

 

حاشیه:

 

نشنیدن اسم یک نفر دلایل گوناگونی دارد و در مورد رئیس کذایی البته جای تردیدی نیست که ایشان راست می‌گوید و اساسا حضورش در این پست اشتباهی است و نشناختن یکی از مهمترین‌ بازیکنان تاریخ فوتبال برای مردی که می‌خندد چندان عجیب نیست.

 

یک نوع دیگر نشناختن مصلحتی هم وجود دارد که در عالم فوتبال و سینما و… زیاد به چشم می‌خورد. پیروز قربانی وقتی از استقلال رفت دیگر هم بازی‌های خود را به یاد نمی‌آورد، چند وقت پیش هم شیث رضایی که در نوع خود یک case محشر است درباره‌ی یکی از همبازیان سابقش چنین عبارتی را به کار برده بود.

دو سال قبل که یکی از داوران کتاب سینمایی سال میهمان برنامه‌ی دوقدم مانده به صبح بود، وقتی فریدون جیرانی از هوشنگ گلمکانی که به خاطر کتاب تنگنا یکی از کاندیداهای دریافت جایزه بود نام برد آن استاد با اخم و تخم فرمودند من البته نام این آقایی که گفتید به گوشم نخورده!

 

و این هم در مورد خودم: چند هفته قبل برای کاری با یکی از منتقدان قدیمی سینمای ایران تماس گرفتم و پس از عرض سلام و ارادت، خودم را معرفی کردم و ایشان گفتند نمی‌شناسم‌تان کارتان را بفرمایید. عرض کردم استاد یادتان هست در فلان روزنامه، یک ستون در ذم من مطلب نوشته بودید؟ فرمودند: بله یک چیزهایی دارد یادم می‌آید. حال‌تون چطوره؟

 

 

ئولین باغچه‌بان درگذشت

 از این به بعد هر از گاهی حاشیه‌هایی کوتاه درباره‌ی خبرهایی که به نظرم جالب می‌آیند خواهم نوشت. از خبر فرهنگی گرفته تا ورزشی و اجتماعی.

 

خبر:

ئولین باغچه‌ان درگذشت.

 

حاشیه‌:

چند صدمتر بالاتر از میدان توحید، نبش خیابان باقرخان در بزرگراه چمران، تابلوی مردی شیک پوش با کراوات برای سال‌ها خودنمایی می‌کرد. این تابلو را چندی قبل برای همیشه برچیدند. مرد توی عکس برای ما غریبه نبود. در دوران مدرسه نامش را همچون یک قهرمان ملی در کتاب‌های‌مان آورده بودند و کلی ستایش نثارش کرده بودند. او نامش جبار باغچه‌بان بود. پایه‌گذار سیستم آموزشی ناشنوایان در ایران.

توضیح ویکی‌پدیا \ میرزا جبار عسگرزاده معروف به جبار باغچه‌بان (۱۲۶۴ ، ایروان – ۴ آذر ۱۳۴۵) بنیان‌گذار نخستین کودکستان و نخستین مدرسه کر و لال‌های ایران در تبریز است. او همچنین اولین مؤلف و ناشر کتاب کودک در ایران است./

وقتی در نوجوانی و در حین تورق شعرهای شاملو دیدم که او یکی از شعر‌هایش را به ثمین و ئولین باغچه‌بان هدیه کرده فقط می‌توانستم حدس بزنم که این‌ دو نفر احتمالا به همان قهرمان ملی، آقا جبار، یک جوری ربط دارند. نام‌‌شان هم آن‌قدر پربسامد نبود که به سادگی فراموش شود. بالاخره بعدها معلوم شد ثمین فرزند آن قهرمان سابق و ئولین همسر ثمین بوده که غیر ایرانی و متولد کشور ترکیه بوده است. او هرچند ایرانی نبود ولی به سهم خود به فرهنگ ایران خدمت کرد.

من هنوز حیران آن عکسم که در بلبشوی گم شدن مجسمه‌های شهر تهران یک دفعه از سر خیابان باقرخان ـ یک قهرمان ملی دیگر ـ اجی مجی شد. واقعا چرا هر دو در یک زمان؟ احتمالا دزدهای ناکس این یکی را هم سر راه‌شان دیدند و پسندیدند. بلا روزگاری است.

 

تکنولوژی و اخلاق: بخش (۱) و(۲)

اینترنت را فضای مجازی نامیده‌اند ولی خیلی از کارکردها و کاربردهای اینترنت حقیقی و حیاتی‌‌اند. اینترنت جای وسیله‌های ارتباطی همچون نامه، تلفن و ارتباط تصویری ماهواره‌ای را گرفته و در آینده‌ای بسیار نزدیک جایگزین مطلق همه این ارتباط‌ها خواهد بود. اینترنت روزنامه‌ی کاغذی را به خاک سیاه نشانده، اینترنت امکان خدمات بانکی را به سادگی فراهم می‌کند و یک بازار خیلی حقیقی و واقعی برای تامین و خرید خدمات و کالاهای مورد نیاز است و…

این فضای مجازی یا حقیقی که برای سهولت امر و پرهیز از این مناقشه‌ی بیهوده بهتر است آن را فضای کوفتی اینترنت بنامیم مقیاسی از اجتماع بیرونی است و طبیعتا ساکنان و عابران کوچه و خیابان‌های اینترنت که اغلب انسان‌ها هستند ـ روبوت‌ها و نرم‌افزارهای جاسوسی و ویروس و قارچ و کرم و خز و خیل را فعلا بی‌خیال شویم ـ هر یک رفتار و منشی دارند که می‌توان برآیند آن‌ها‌ را اخلاق اینترنتی نامید. اخلاق اینترنتی مردم هر سرزمین با اخلاق غیراینترنتی و چرخ‌دنده‌ای همان مردم، ارتباط تنگاتنگ و مستقیم دارد. در زیر به چند نمونه از اخلاق ایرانی اینترنتی اشاره می‌شود.

زنگ زدن و فرار کردن

یکی از لذت‌های وصف ناپذیر کودکان زدن زنگ خانه‌ی مردم و فرار کردن است. ویژگی مهم این کار در کمین و نظاره‌ی متعاقب است که بدون آن عیش و لذت این شیطنت تکمیل نمی‌شود یعنی کسی که زنگ خانه‌ای را می‌زند در گوشه‌ای پنهان می‌شود تا واکنش صاحب‌خانه را نظاره کند و از کنفت و اسکل شدن او حظ وافر ببرد. این اقدام اخیر هرچند متضمن لذت این مردم آزاری است ولی چیزی در مایه‌های همان اشتباهی است که اغلب دزدها و جنایتکاران بعد از ارتکاب جرم انجام می‌دهند و تمایل بیمارگونه‌ای که برای بازگشت به محل وقوع جرم برای کنجکاوی دارند و کمتر مجرمی است که بتواند بر این وسواس رسواگر غلبه کند.

در اینترنت هم این منش سادیستی به وفور به چشم می‌خورد. طرف با نام هویج و فلفل سبز و سبزیجات و… کامنتی می‌گذارد و چند کیلو تهمت و توهین را با جعبه پرت می‌کند و بعد از اصابت به چشم و چال مبارک، تو نمی‌دانی چطور می‌توانی پیدایش کنی که لااقل او را از اشتباه درآوری. خوشبختانه این جعبه‌ فروش عزیز پس از مدتی برمی‌گردد و این‌بار با لحنی مودبانه و دوستانه کامنت می‌گذارد. با یک سر سوزن دانش فنی و استفاده از امکانات کنترل پنل سایتت متوجه می‌شوی که ای داد بیداد! این رفیقت که مخلصم چاکرم از دهانش نمی‌افتد همان آدم توی سایه است که قبلا سر تا پایت را شکلاتی کرده! بی معرفت!

مزاحم تلفنی

زمانی که سیستم نمایش شماره‌ی فرد تماس ‌گیرنده وجود نداشت ـ شما یادتان نیست ـ یکی از سرگرمی‌های بسیار مهم نوجوانان و جوان‌های عزیز ایرانی مزاحمت تلفنی و فوت کردن در تلفن بود. بهترین وقت برای این‌کار هم نیمه شب بود که آسایش و آرامش را از ساکنان خانه‌ی مورد نظر سلب کند و بزرگترها را از کار و زندگی و کوچکترها را از خواب شیرین بیندازد. بوروکراسی مضحک شکایت به مخابرات اغلب مانع می‌شد که خیلی‌ها به دنبال شکایت و مزاحم‌گیری باشند. ولی گاهی هم پیله می‌کردند و آن‌گاه خر بیاور و باقالی بار بفرما… مزاحمت تلفنی به جز فوت  و سوت ابعاد دیگری هم داشت. گاهی می‌شد وانمود کرد که شماره‌ای را اشتباهی گرفته‌ای، گاهی می‌توانستی با تغییر صدا و لهجه، طرف را دست بیندازی، گاه می‌شد طاق دهان را باز کنی و فحش و لیچار نثار کنی و گاهی تاکسی تلفنی یا وانت بار برای یکی از همسایه‌ها سفارش بدهی و بعد، از پنجره نگاه کنی و به داد و هوار طرفین قاه قاه بخندی.

مشابه این رفتارها در اینترنت این‌ها هستند( خودتان تطبیق دهید)

–          به اسم یک نفر دیگر در سایت‌ها و وبلاگ‌ها کامنت بگذاری

–          با نام مستعار و یا بدون نام دشنام و ناسزا بار طرف کنی

–          با نام مستعار و یا بدون نام دو به هم زنی کنی و کسانی را به جان هم بیندازی

فضولی و تجسس

در روزگاران قدیم خاله‌خان‌باجی‌هایی بودند ـ شما یادتان نیست ـ که نزدیک غروب که می‌شد چهارپایه یا زیلو می‌آوردند و وسط کوچه دور هم می‌نشستند و پشت سر زمین و زمان صفحه می‌گذاشتند. زری خانم و پری خانم و زی زی خانم و سوسی خانم، آمار و زارت و زورت محل را روی طبق می‌ریختند و هم‌زمان با پاک کردن نخود لوبیا یا سبزی آخرین اخبار محله‌ی خودشان و هفت محله این ور و آن ور را با هم  share می‌کردند.

اینترنت هم از این خاله خان‌باجی‌ها کم ندارد. کسانی که اگر فضولی نکنند و آمار دیگران را برندارند بچه‌شان سقط می‌شود. صفحه گذاشتن برای دیگران، دور هم جمع شدن و غرغر  و زر زر کردن که « اوا خواهر دیدی فلانی چی نوشته بود. من خودم یادمه دوسال پیش توی فلان جا یه چیز دیگه نوشته بود، تو یادت نیست خواهر؟» و مزخرفاتی از این دست. این عمه خانم‌ها تمایل عجیبی به آمارگیری و افشاگری دارند. این موارد هم که قربان‌شان بروم فرهنگ غالب امروز ما هستند. همه یکدیگر را افشا می‌کنند.

یک مثال جذاب: یکی می‌گفت که فلان مطلب را در وبلاگم ندیده چون به سایت من سر نمی‌زند ولی مطلبی را که اسم خود او در آن بود واو به واو به یاد داشت. نکته‌ی جالب این بود که آن مطلب نخست فقط دو خط بالاتر از مطلبی بود که ایشان به یاد داشت و در واقع هر دو بخشی از یک پست کوتاه و کنار هم بودند. البته این دوست عزیز که آمارگیر بسیار قهاری هستند شکسته نفسی می‌فرمودند.

اخلاق ورزشکاری

اگر مسابقه‌ی زورمندان را دیده باشید می‌دانید که شرکت‌کنندگان عزیز وقت مصاحبه با مجری مفلوک برنامه انگار ناچارند به ازای هر کلمه‌ای که می‌گویند یک «آقا» بیاورند و کم مانده که به پایش بیفتند و… « آقا بله آقا من آقا آسیب دیدگی دارم آقا، خیلی مخلصیم آقا، نوکر پدرتم آقا، رعیتم آقا». ولی کافی است همان مجری را جایی دیگر گیر بیاورند و او نگاه چپ به این‌ها بکند آن وقت است که با اشاره‌ی انگشت اشاره، او را یک دور شمسی قمری حول نصف‌النهار مبدا می‌‌چرخانند و سر و تهش را یکی می‌کنند. نه به آن ادب ساختگی و دروغین و پهلوانی کراتینی و نه به خشم و خروش و کافه به هم زدن وقتی کمترین چیزی بر وفق مراد نباشد. در ورزش‌های دیگر  مانند فوتبال و کشتی و …هم نمونه‌های پرشماری از این اباطیل‌گویی وجود دارد که خودتان بهتر می‌دانید.

اینترنت هم پر است از این رفتارهای دوگانه و ارادت‌های ساختگی. ابلها کسی که باور کند و این پند اختاپوس حکیم را فراموش کند که «بترس از آن‌ها که تو را بر سر دست می‌برند که اگر خسته شوند یا جاخالی بدهند با مخ سقوط خواهی کرد، روی پای خودت راه برو که مطمئن‌تر است.»

سال‌ها پیش وقتی به در خانه‌ی کسی می‌رفتند و او در خانه نبود روی تکه کاغذی یادداشتی کوتاه به این مضمون می‌نوشتند و لای در می‌گذاشتند که « آمدیم تشریف نداشتید». گاهی این جریانِ افتادن کاغذ از لای در به درون خانه به صورت live توسط چشم‌های صاحب‌خانه که در واقع در خانه بود و به هر دلیلی دوست نداشت در را بازکند مشاهده می‌شد. با پیشرفت تکنولوژی، آیفون‌های تصویری کمک شایانی به دودر کردن عناصر نامطلوب کردند.

پیشرفت تکنولوژی همه‌ی ابعاد زندگی انسان را تحت تاثیر قرار می‌دهد، از شیوه‌ی زندگی روزمره تا اخلاق و رفتار. قصدم نوشتن یک مقاله‌ی تحلیلی در این‌باره نیست چون فعلا چنین وقت و حوصله‌ای ندارم. می‌خواهم چند نمونه‌ی بامزه از تطابق انسان‌ها با تکنولوژی برای فریب دادن یکدیگر و دروغ‌گویی را بازگو کنم. شخصا بارها از این سوراخ گزیده شده‌ا‌م.

موبایل

تلفن همراه در آغاز به دردسری تازه برای کسانی که گرایش شدیدی به پیچاندن دیگران دارند بدل شد. گزینه‌های متنوعی در هنگام مواجهه با یک تماس نامطلوب قابل اجراست.

۱-      می‌توان با آرامش کامل و با فشار دادن یک دکمه، تماس را Reject کرد، این کار برای تودهنی زدن به فرد تماس گیرنده و تحقیر او مناسب‌ترین شیوه است. این شیوه یکی از بدوی‌ترین شیوه‌هاست و به مرور زمان محبوبیت خود را از دست داده ولی هنوز هم در موارد نفرت و خشم و بدویت زیاد می‌تواند به کار برود.

۲-      می‌شود با فشار دادن یک دکمه صدای زنگ گوشی را به حالت Silent درآورد. در این روش، میزان حقارتی که به فرد تماس گیرنده تحمیل می‌شود به مراتب کمتر از روش شنیع قبلی است، از لحاظ عملی بسیار آسان است و در موارد معذوریت می‌توان از آن استفاده کرد. مثلا وقتی که خواب هستید، اعصاب ندارید، در جلسه‌ای هستید، در مستراح هستید، تو یا روی کار هستید و… و پس از فارغ شدن از وضعیت‌های نامبرده با دیدن شماره‌ی فرد تماس گیرنده اگر آمارتان … نیست می‌توانید با او تماس بگیرید. اکثر مردم با اولین تماسی که بی پاسخ می‌ماند و ریجکت نمی‌شود فکر بد به سر راه نمی‌دهند و تماس بعدی را به ده یا بیست دقیقه بعد موکول می‌کنند و این کار را حداقل چهار یا پنج بار در یک پروسه‌ی چند ساعته انجام می‌دهند. بعد از یک دوره‌ی چند ساعته و عدم تماس فرد مورد نظر کم کم می‌توان شک کرد که مشکلی در میان است. غالبا یک اس ام اس سوالی و اگر بی پاسخ ماند یک اس ام اس طعنه‌آمیز گزینه‌های بعدی هستند. بعد از آن بسته به رابطه‌ی افراد لحن و محتوای اس ام اس ها فرق می‌کند. اگر طرف به شما بدهکار باشد و از دست‌تان فراری، یا دودرتان کرده و… مجازید مورد تفقد قرارش دهید.

۳-      می‌شود به محض پایان یافتن زنگ و برای جلوگیری از تماس بعدی گوشی را off کرد. روش بسیار ضایع و توهین آمیزی است و همچون روش شماره‌ی ۱ برای تحقیر و یا نشان دادن میزان نفرت کارآیی دارد. روشی بدوی و چرخ دنده‌ای است. این کار را قبل از رخ دادن همان زنگ اول هم می توان انجام داد که در این صورت اگر قرار قبلی با طرف نداشته باشید قابل قبول است وگرنه بسیار موهن است.

۴-      می‌توان پس از اتمام زنگ، بدون خاموش کردن گوشی، باتری گوشی را سریع جدا کرد تا پیغام «برقراری تماس مقدور نمی‌باشد» به خورد طرف مقابل بدهد. این کار را با پیش بینی یک تماس و قبل از رخ دادن همان زنگ اول هم می توان انجام داد.

۵-      می‌توان از انواع و اقسام کدها و شماره‌ها برای دایورت کردن به … چپ و هر چه نابدتر که سراغ دارید استفاده کنید. این روش‌ بسیار نوآورانه و متنوع است و می‌تواند  گاهی اسباب مزاح را نیز فراهم کند و برای شوخی با طرف مقابل به کار رود. مثلا می‌توانید کاری کنید که او حتی نتواند شماره‌ی شما را بگیرد چه رسد به این که پیامی بشنود. شخصا از این trick اخیر یک بار و علیه یک آدم زورگو استفاده کرده‌ام و البته در راه خیر. یعنی در راه سینما!!! داستانش را یک وقتی خواهم گفت.

و حالا جمع‌بندی: جداً از روش های ۱ و ۳ وقتی که مقروض و بدهکار و یا مدیون کسی هستید و یا موظف به انجام وظیفه‌ای هستید و دارید از آن فرار می‌کنید، استفاده نفرمایید چون در این صورت لایق هرچه که طرف مقابل نثارتان کند هستید. آن‌چه زرنگی می‌پندارید تنها می‌تواند مورد تایید عمه‌ی گرانقدرتان باشد و چیزی جز حماقت نیست. از روش های ۱ و ۳ فقط در صورتی استفاده کنید که در موضع طلب و بستانکاری باشید.

اگر واقعا به هر دلیلی قصد پاسخ دادن به کسی را ندارید  از روش ۲ و به ندرت از روش ۴ یا ۵ استفاده کنید. توجه کنید که در روش ۴ شما امکان استفاده از موبایل را از دست می‌دهید و در روش ۵ هم به راحتی رکب می‌خورید، کافی است که طرف مقابل یک اس ام اس بفرستد و پیغام Delivery را دریافت کند.

ای میل

درباره‌ی ای میل که یکی از مهمترین ابزارهای ارتباطی امروز است تنوع کمتری برای پیچاندن وجود دارد. اگر به ای‌میلی پاسخ ندهید و با اعتراض طرف مقابل روبرو شوید پنج پاسخ پیش رو دارید.

۱-      به اینترنت دسترسی نداشتم.

۲-       چند روزی است میل باکسم را چک نکرده‌ام.

۳-      مگه ای‌میلی فرستادی؟ چیزی نرسیده دستم.

۴-      شاید رفته توی اسپم فولدر قاطی اسپم‌ها و من هم نخونده پاکشون کردم.

۵-      ای میلتو دیدم و عشقم نکشید بخونم یا جواب بدم. مگه زوره؟

گزینه‌ی ۵ که تکلیف را یکسره می‌کند و احتمالا جمله‌ی مناسب و درخور، بی درنگ  از سوی طرف مقابل حواله‌تان خواهد شد. گزینه‌ی ۱ و ۲ بسته به شرایط می‌توانند معتبر و یا نامعتبر باشند. ولی چنان‌چه می‌‌خواهید در عین دروغ گفتن، صورتک «آدم خوبه» را هم‌چنان بر چهره حفظ کنید و از تک و تا نیفتید باید با احتیاط فراوان با گزینه‌‌های ۳ و ۴ روبرو شوید. امروز به لطف تکنولوژی امکان این‌که فرستنده‌ی ای میل به محض باز شدنش توسط شما از این امر باخبر شود به سادگی فراهم شده است. توصیه‌ی من این است که اگر محتوای ای‌میل طرفی که می‌خواهید بپیچانید برای‌تان اهمیت چندانی ندارد  اصلا آن را باز نکنید. در این صورت می‌توانید با خیالی آسوده از گزینه‌های ۳ و ۴ استفاده کنید، آن‌هم برای یک بار و نه بیشتر.

البته این همه احتیاط و تبصره برای آدم‌هایی است که هنوز دست کم سعی می‌کنند متشخص باشند و دروغ‌ها و دودره‌بازی‌های‌شان را توجیه کنند وگرنه اگر دو لیوان آب سر حجب و معرفتی که قورت داده‌اید سرکشیده‌‌اید کمترین نیازی به این جنگولک‌ها ندارید. هرچه دروغ‌گوتر، محبوب‌تر و موفق‌تر.

نوشتاری از امبرتو اکو؛ گرگ و بره

این نوشته، برگردان من است، بی کم و کاست از بخش آغازین نوشتار « گرگ و بره: سخنوری سرکوب» نوشته‌ی امبرتو اکو در سال ۲۰۰۴ که نخستین بار در قالب یک مقاله در کنفرانسی در بولونیا ارائه شد.  – رضا کاظمی

 

«نمی‌دانم چیزی که می‌خواهم بگویم ارزش گفتن دارد یا خیر، چون مخاطبان این نوشته یک مشت آدم کاملا ابله اند که هیچ چیز نمی‌فهند.»

این آغاز را دوست داشتید؟ این جور نوشتن مثالی از «کاپتاتیو ماله وولنتیا» بود. یک شکل از سخنوری که وجود خارجی ندارد و منظورش بیگانه‌سازی مخاطب و بسیج کردن آن‌ها علیه گوینده‌ی سخن است. من گمان می‌کردم که سال‌ها قبل کاپتاتیو ماله وولنتیا را برای تبیین رویکرد سخن گفتن با یک دوست، ابداع کرده‌ام ولی پس از جستجو در اینترنت دریافتم که سایت‌های بسیاری آن را خاطرنشان کرده‌اند. نمی‌دانم این وضعیت نتیجه‌ی انتشار نظریه‌ی من است یا آن را باید چند منشاء‌ی ادبی دانست ( یعنی وضعیتی که در آن، در یک زمان واحد، یک ایده‌ی  واحد به ذهن افراد مختلف در مکان‌های مختلف خطور می‌کند).

می‌توانستم این نوشته را این‌گونه آغاز کنم: «نمی‌دانم چیزی که می‌خواهم بگویم ارزش گفتن دارد یا خیر، چون مخاطبان من یک مشت ابله هستند، ولی من به خاطر دو سه نفری که در خیل این ابلهان از این قاعده مستثناء هستند حرفم را می‌زنم» این یک مورد کاپتاتیو ماله وولنتیا است البته از نوع خطرناک و افراطی اش چون همه‌ی شما خودبخود فکر می‌کنید که جزو آن دو سه استثناء هستید و در دلتان بقیه را به سخره می‌گیرید و مشتاقانه در این ماجرا با من همدست می‌شوید. همان‌گونه که حدس زده‌اید کاپتاتیو ماله وولنتیا یک ابزار سخنوری برای چیره شدن(بر) و مرعوب کردن مخاطب است. شکل‌های رایج‌تر کاپتاتیو، گزاره‌های آغازگری از این دست اند: «برای من افتخاری است که در محضر یک مخاطب فرهیخته و باسواد سخن بگویم.» همچنین رایج است ( یا به طعنه کاربرد دارد) که بگوییم: «همانطور که خود شما به من آموخته‌اید!» که درباره‌ی کسی به کار می‌رود که چیزی را نمی‌داند(!) یا فراموش کرده است. شما وانمود می‌کنید که از گفتن چیزی که او پیشاپیش  شما باید می‌دانسته در رنج و عذاب هستید!

چرا کاپتاتیو در مبحث سخنوری تدریس می‌شود؟ همان‌گونه که می‌دانیم سخنوری جایی برای به کارگیری واژه‌های بی مصرف و درخواست‌های احساساتی اغراق شده، رقت بار و پیش پا افتاده ندارد و نیز هنرِ سفسطه نیست. سوفسطائیان آنچنان که متن‌های بدنوشته شده‌ای که به دست ما رسیده‌اند معرفی‌شان می‌کنند رذل نبودند. استاد سخنوری خود ارسطو بود در حالی که افلاطون در محاورات‌اش ابزار سخنوری بسیار پالوده‌ای را به کار می‌گرفت  و با دقت و ظرافت از آن‌ها برای مغلوب کردن سوفسطائیان سود می‌جست.

سخنوری تکنیک ترغیب و اقناع مخاطب است و اقناع چیز بدی نیست اگرچه به نحوی ملامت‌بار شما می‌توانید یک نفر را قانع کنید که کاری علیه دلبستگی‌های خودش انجام دهد! در طول تاریخ، این تکنیک آموزش داده شده و به کار رفته است؛ زیرا استفاده از کلام استدلالی و توضیحی مخاطب را فقط در مواردی معدود متقاعد می‌کند. وقتی که ما ساختار یک زوایه قائمه، یک ضلع، یک محدوده و یک مثلث را برپا کنیم دیگر کسی نمی‌تواند در درستی قضیه‌ی فیثاغورث شک کند. اما در اغلب موارد و هر روز درباره‌ی محتوای عقاید مختلف بحث می‌کنیم.  سخنوری باستانی به سه زیرشاخه‌ی قضایی (بحث در دادگاه درباره‌ی این‌که یک شاهد و مدرک ارزش قانونی دارد یا خیر)، شورایی( بحث در یک مجمع یا پارلمان درباره ساختن یا نساختن یک تونل برای عبور ترن از دل کوه یا بحث میان ساکنان یک آپارتمان برای نصب یک آسانسور، و یا رای دادن به آقای تام به جای آقای دیک)  و سخنوری تشریفاتی تقسیم می‌شود که این آخری برای مدح یا سرزنش یک چیز به کار می‌رود و ما همه توافق داریم که هیچ قانون ریاضی وجود ندارد که ثابت کند گری کوپر جذاب‌تر از هامفری بوگارت است، شوینده‌ی اومو قدرت سفیدکنندگی بیشتری از شوینده‌ی دَش دارد یا «کاندولیزا رایس» جذابیت زنانه‌ی بیشتری نسبت به «رو پال» دارد.

از آن‌رو که اغلب مناقشات این دنیا بر سر پرسش‌های بی پاسخ است، هنر سخنوری به ما می‌آموزد که چه نظری را دستمایه قرار دهیم که غالب مخاطبان با آن موافق باشند، چگونه بحثی به راه بیندازیم که مقابله با آن بسیار دشوار باشد و  چگونه مناسب‌ترین زبان را به کار گیریم تا دیگران را نسبت به خوب بودن نظر و پیشنهادمان متقاعد کند و نیز آن دسته از مخاطبان را که آمادگی عاطفی و احساسی دارند برای طرفداری و هواداری برانگیزانیم که شامل استفاده از کاپتاتیو به وولنتیا می‌شود.

به طور طبیعی استدلال‌های متقاعدکننده‌ای وجود دارند که با استدلال‌های متقاعدکننده‌تر کنار زده می‌شوند و محدودیت‌هایشان نمایان می‌شود.

به کارگیری استدلال «مدفوع را بخور! امکان ندارد میلیون‌ها مگس اشتباه کنند» هر از گاهی برای مخالفت با نظریه‌ای که می‌گوید حق با اکثریت است به کار رفته است. طرف مقابل می‌تواند در پاسخ بپرسد: «آیا این کار مگس‌ها از روی نیاز و ضرورت حیاتی‌شان است یا به خاطر طعم مدفوع؟» پرسش بعدی این است که «اگر خیابان‌ها و مزارع پر از خاویار و عسل بودند آیا احتمالا مگس‌ها آن‌ها را به مدفوع ترجیح نمی‌دادند؟» و سخنران اشاره می‌کند که این فرض منطقی که «همه آن‌هایی که یک چیز را می‌خورند به این دلیل است که دوستش دارند» با در نظر گرفتن موارد پرشمار از انسان‌هایی که مجبورند آن‌چه را بخورند که دوست ندارند( مثل زندان، بیمارستان، ارتش، قحطی، محاصره، و افرادی که رژیم غذایی خاصی دارند) نقض می‌شود.

در این‌جا آشکار است که کاپتاتیو ماله وولنتیا نمی‌تواند یک ابزار سخنوری باشد. سخنوری به شکل گرفتن یک اجماع کمک می‌کند و به اظهاراتی که بلافاصله موجب تفرقه و جدایی می‌شوند اجازه‌ی ورود نمی‌دهد. همچنین سخنوری تکنیکی است که تنها در جوامع دموکراتیک و آزاد مانند دموکراسی هرچند نیم بند یونان باستان به ثمر می‌نشیند.

اگر من بتوانم چیزی را با زور حقنه کنم چه نیازی به برانگیختن وفاق و اجماع هست؟ دزدها، تجاوزکارها، غارتگران و نگهبانان اردوگاه آشوویتز هرگز به سخنوری نیاز نداشته اند.

ترسیم یک خط حایل ساده است: هستند فرهنگ‌ها و مللی که در آن‌ها قدرت بر اساس وفاق جمعی شکل گرفته و در آن‌ها تکنیک ترغیب و اقناع به کار گرفته می‌شود و در سوی دیگر کشورهای استبدادی هستند که بر اساس قوانین زور و سرکوب اداره می‌شوند و در آن‌ها اقناع، امر بیهوده و نالازمی است. اما زندگی همیشه به این آسانی نیست. و به همین دلیل است که من از سخنوری سرکوب سخن می‌گویم.

اگر آن‌گونه که در فرهنگ لغت آمده سرکوب به معنی «سوء استفاده از قدرت برای به دست آوردن امتیاز و منفعت» و یا «عبور از محدوده قانون» باشد، اغلب اتفاق می‌افتد که یک سرکوبگر، با علم به سرکوبگری خویش، دوست دارد به شیوه‌های مختلف اقدامات خود را قانونی جلوه دهد و یا حتی چنانچه در رژیم‌های دیکتاتوری اتفاق می‌افتد، تلاش می‌کند اجماع نظر  و موافقت همان کسانی  را که سرکوب می‌کند به دست آورد و یا کسانی را پیدا کند که او را مورد تایید قرار دهند. پس شما می‌توانید سرکوب کنید و در عین حال استدلال‌های سخنورانه را برای تبرئه و تصدیق سوء استفاده‌تان از قدرت به کار بگیرید.

یک مثال کلاسیک از سخنوری کاذب سرکوب را در قصه‌ی گرگ و بره‌ی فیدروس می‌توانیم بببینیم:

تشنگی، گرگ و بره را به لب یک جویبار کشاند. گرگ در بالادست جویبار ایستاد و بره خیلی دورتر و در فرودست. گرگ بدذات، از سر گرسنگی سیری ناپذیرش دنبال بهانه‌ای برای دعوا می‌گشت.

گرگ گفت: آهای! تو داری آبی را که من می‌نوشم گل آلود می‌کنی؟

بره با ترس و لرز پاسخ داد: متاسفم، ولی من چطور می‌توانم این کار را بکنم؟ من آبی را می‌نوشم که قبلش از زیر دست شما گذشته.

چنان‌که می‌توانیم ببینیم، بره از توانایی سخنوری هیچ کم نمی‌گذارد و استدلال ضعیف گرگ را بر اساس این نظر معقول که آبرفت‌ها و ناخالصی‌ها از فرادست رودخانه به سوی پایین حرکت می‌کنند و نه برعکس، به خود او باز می‌گرداند. پس از شکست در برابر استدلال بره، گرگ به استدلالی دیگر رو می‌آورد:

گرگ سرخورده از استدلال بره گفت: شش ماه پیش تو پشت سر من بدگویی کرده بودی.

بره پاسخ داد: اما آن زمان من حتی به دنیا نیامده بودم.

یک حرکت خوب دیگر از سوی بره، که باعث می شود گرگ باز هم  شیوه‌ی توجیه خود را عوض کند:

پس پدرت بود که پشت سر من بدگویی کرده بود.

گرگ این را گفت و به سوی بره یورش برد و او را درید، ناعادلانه.

در انتهای این قصه می خوانیم:

 این قصه برای آن‌هایی نوشته شده است که با دستاویزهای دروغین آدم‌های بی‌گناه را سرکوب می‌کنند.

این قصه دو چیز به ما می‌گوید: سرکوبگر ابتدا تلاش می‌کند خود را به حق جلوه دهد و اگر در این کار شکست خورد با زور  و بی استدلال به مقابله با سخنوری می‌پردازد. این قصه چیزی که دروغ باشد در خود ندارد. در این مقاله من نشان خواهم داد که چگونه چنین موقعیت‌هایی به کرات در تاریخ رخ داده‌اند هرچند در شکل‌های خوش زرق و برق تر…

قاعده‌ی بازی

چه لزومی دارد سکون آرام خود را به هم بزنیم؟

علاقه چندانی به بازی‌های کامپیوتری ندارم و حتی یک هزارم بعضی از دوستانم برای آن وقت نگذاشته‌ام . مثلا هیچوقت حتی یک دقیقه هم روی بازی‌های جنگی استراتژیک درنگ نکرده‌ام. حدود ده سال پیش که نه سیستم کامپیوترم کشش بازی‌ گرافیکی آنچنانی را داشت و نه خودم حس و حال بازی، برادرم بازی ای به نام بلرویچ به خانه آورد. این بازی که اسمش از روی فیلم کم هزینه و در نوع خود پیشگام پروژه ی بلرویچ برداشت شده بود برای اولین بار توانست برای بازی پای کامپیوتر بنشاندم. علاقه ام به آن فیلم انگیزه ی اصلی بود و در ژانر وحشت بودنش دلیلی مضاعف، که بارها گفته‌ام این ژانر را فراتر از حد سرگرمی دوست دارم. بازی از این قرار بود که شما شب هنگام به دهکده‌ای با حال و هوای وسترن پا می‌گذارید، هوا متلاطم است باد تندی می‌وزد و سکوت مرگبار دهکده را در هم می‌ریزد. هیچ بنی بشری به چشم نمی‌خورد. تابلوی سالون‌ها و مغازه‌ها با صدای غژ غژ تاب می‌خورد. برگ‌ها به هوا بلند می‌شوند. شعله‌ی نیمسوز فانوس‌های آویزان با باد در پیکار است. خب، با چنین وضعیتی چه باید کرد؟

در آن سن هیچ دستاویزی به اندازه ی این بازی به پرسش‌های من در باب جبر و اختیار پاسخ نداد. وقتی سرگردان در وادی این دنیا چشم به هر کرانه که می دوزی کلید و نشانه‌ای به چشم نمی‌خورد و نمی دانی آنجا چکاره‌ای، چه گذشته و چه خواهد آمد و از کجا باید آغاز کنی و اصلا چرا آغاز کنی و سری را که درد نمی‌کند دستمال ببندی… آیا این حس کنجکاوی است که ما را به پیش می‌برد؟ تا منتهای تاریکی‌ها و ممنوعه‌ها پیش برویم؟ تا ژوئیسانس غائی؟ اصلا اگر نخواهیم تلاش کنیم چه کسی را باید ببینیم؟

حکایت:

دوست جوانم، حسین، مرد بسیار شیرین و دلنشینی است. حدود ده سال قبل وقتی از پوچ انگاری و تلخ اندیشی به تنگ آمده بودم و عصیان جوانی ام با شتابی بیرحمانه به سوی نیستی در جولان بود، او مثالی کلیشه‌ای را که صد هزار بار نقل قول کرده‌اند برایم بازگفت و البته من آن زمان این مثال را نشنیده بودم او که کارشناس علوم آزمایشگاهی بود با استفاده از زمینه تحصیلی مشترک‌مان، تمثیلی به میان آورد: تو محصول یک مبارزه‌ای، تو قهرمان یک نبرد سترگی، تو اولین اسپرمی هستی که از میان پنجاه یا حتی صد میلیون اسپرم توانستی زودتر به تخمک برسی و آن انبوه هماوردان را پشت سر بگذاری. تو پیروز یک پیکار برای پا گذاشتن به  این دنیا هستی. تلاش و رقابت در سرشت انسان است. هرگز از تلاش دست نکش و بدان باز هم این قابلیت را داری در بین صد میلیون و حتی بیشتر برگزیده و ممتاز شوی.

توضیح: ساز و کار بیولوژیک لقاح در انسان به گونه‌ای است که به محض رسیدن اولین اسپرم به تخمک و چسبیدن به آن، باقی اسپرم‌ها امکان چسبیدن را از دست می‌دهند.

قاعده‌ی بازی

بازی به این شکل بود. تو  مختار بودی در جایگاه قهرمان قصه به هر جای آن دهکده سرک بکشی. درهایی که مقدر نبود باز شوند باز نمی‌شدند و سرآخر تنها یک در بود در پس پشت یک ویرانه که باز می‌شد. تو گام به گام با اطلاعات تازه آشنا می‌شدی. در حکم منجی به دنبال شکستن طلسم جادو برمی‌آمدی. تو حالا در متن بازی بودی… و در پایان رودست می‌خوردی. تو مختار بودی به هر کاری که می‌خواهی دست بزنی اما صرف پذیرش و قابلیت کنشمندی آن کارها بود که تو را پیش می‌برد و نه خواست و اختیار تو.

بعد از آن

بعد از آن در ساحت ناخودآگاه، کسی پاروی قایق و جلیقه ی نجات را به معجزتی، ناپدید و نادیدنی کرد. تن به موج زدم و دل به دریا. در خارزار  آگاهی همچنان می‌دوم. دویدن میراث من است.

دو خاطره از اعمال قانون

چهار سال قبل

ساعت سه بعد از ظهر یک روز عادی. من و همسرم خسته از دوندگی روزانه دو ساندویچ همبرگر خریده ایم و توی ماشین مشغول خوردنیم. ماشین پلیس کنارمان می ایستد. مافوق با لحنی بی ادبانه صدایم می کند: «بیا پسر! اینجا چه کار می کنی؟ این خانم چه نسبتی باهات داره؟» من گاز دیگری به همبرگر می زنم و در حالی که دهانم را که پر است باز می کنم جوابش را می دهم: همسرمه! و حلقه ازدواج را نشانش می دهم و می گویم پزشکم. در حالی که گفتنش خیلی احمقانه است ولی به خوبی می دانم که ساده ترین راه برای خلاص شدن از این موقعیت توهین آمیز و غیر انسانی است. او سریعا واکنش نشان می دهد: به به! مطبت کجاست آقای دکتر؟ من در حالی که گاز دیگری به همبرگر می زنم راهم را کج می کنم و با خونسردی کامل بر می گردم توی ماشین.

این سومین باری است که دقیقا همین مامور در دو هفته به من گیر داده و هربار می خواهد نسبتم با همسرم را برایش شرح بدهم، آن هم من که به دلیل موی بلندم قیافه ام به اصطلاح بدجور تابلو است و محال است در عرض سه چهار روز از یاد این مامور برود. یاد فیلم ممنتو می افتم. یاد یکی از کاراکترهای سریال باغ مظفر می افتم.  چند روز بعد او برای چهارمین بار همین کار را می کند. این بار با پرخاش به او می گویم: دفعه اخرتون باشه مزاحم می شین و توهین می کنید دیگه خسته م کردین جناب سروان. در حالی که سعی می کند وا ندهد می گوید من پلیسم و از هر کس و هر وقت که بخوام می تونم سوال کنم. می خندم.خودش هم می خندد. چند ماه بعد او را سوار بر موتور در حال گشت زدن می بینم. ظاهرا پستش از الگانس تغییر کرده .

 

چند روز قبل

 با دوستم که او هم پزشک است برای سحری به یک کله پزی می رویم. کله و پاچه را می زنیم و چای را پشت بندش. تصمیم می گیریم پرسه ای بزنیم. هوای دربند کرده ایم که اکسیژنی بگیریم. ماشین پراید دوستم چندان میزان نیست و جوش می آورد. کنار خیابان، همان دویست سیصد متر اول خیابان دربند، نگه می دارد. یک نخ سیگار روشن می کنیم. هنوز ساعتی تا اذان مانده. یک فروند ماشین جی ال ایکس کنار ماشینمان توقف می کند. سمت شاگرد راننده، مردی با ریش انبوه و بسیار تنومند نشسته. با خشم می گوید: «ماشینو چرا وسط خیابون پارک کردی؟» دوستم جواب می دهد: «وسط خیابون که نیست!» من که شستم خبردار شده که دوست ساده من نمی داند ماجرا چیست سریع وارد بحث می شوم: »سلام. نماز روزه ها تون قبول باشه. ماشین جوش آورده.» باز هم لحن من کار می کند. طرف سری تکان می دهد و به راننده دستور حرکت می دهد ولی دوست ساده و بی پیرایه من یک دفعه می گوید: «اصلا اینجا کجاش وسط خیابونه؟» جی ال ایکس که هنوز دو متری دور نشده یک دفعه ترمز می کند. دو سرنشینش تر و فرز پیاده می شوند. حالا دوستم می تواند بی سیم را در دست مامور تنومند کت و شلواری ببیند و البته جا می زند. نزدیک است بیخودی کار بالا بگیرد. من باز هم به قول معروف ورود می کنم. « حاج آقا ما پزشکیم. جاتون خالی کله پاچه زدیم اومدیم یه هوایی هم بخوریم بریم خونه.» ایشان بعد از دیدن کارت ما کمی آرام می شود:« از اینجا برین . برین پایین دنبال هر چی که بودین. یالا‍! »من: «یعنی دیگه نریم بالاتر؟» – «نه! برین دنبال همون یللی تللیتون. سریع!»

من در حالی که از ایشان به شدت تشکر می کنم به دوستم اشاره می کنم تا رفیقمان تصمیم دیگری نگرفته بزن بریم پایین و به محض اینکه کمی دور می شویم دوستم را از آماج انتقاد قرار می دهم تا یادش بماند که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. دوستم ناگهان می گوید: اشتباه خیلی بزرگی کردم. باید کارت شناساییشو ازش می خواستم که نشون بده!

 من هاج و واج مانده ام . تعجب می کنم  که چرا باید از این حرف درست دوستم تعجب کنم. ولی مهمتر از همه خراب شدن عیشمان بود و اکسیژنی که نگرفتیم و صدای پای آبی که نشنیدیم.

نامیرایی و هزار دردسر

اگر همین فردا دانشمندان اعلام کنند که کد پدیده سالخوردگی یا aging را در ژنوم انسان پیدا کرده اند و افراد با پرداخت هزینه‌ای می توانند نامیرا شوند و در هر سنی که هستند بمانند چه اتفاقی می‌افتد؟ درصد زیادی از مردم به هر طریقی شده این هزینه را می‌پردازند تا نامیرا شوند. با گذشت زمان بسیار کمی از این روند، مرگ و میر کاهش می یابد ( هرگز صفر نمی‌شود چون سوانح و قتل و جنایت هرگز صفر نمی‌شوند) و میزان کلی جمعیت تا چند وقت رو به افزایش می‌رود.

پیامد قطعی بعدی، دستور دولت‌ها برای توقف یا محدود کردن بچه‌دار شدن به یک فروند بچه آن هم تا زمانی کوتاه است. پس از این زمان کوتاه، اجازه تولید بچه کلا از انسان ها سلب می‌شود. مگر اینکه گروهی از سوی دولت‌ها مامور شوند درصدی از آدم ها را مخفیانه بکشند تا بالانس جمعیت حفظ شود. در گزینش سوژه برای این قتل‌های استراتژیک، اول پارتی‌بازی و رشوه ملاک خواهد بود و بعد احتمالا قرعه کشی و یا قتل راندوم. راه دیگر قتل استراتژیک افزودن مواد سرطان زا به آب و غذای برخی نواحی و یا در معرض اشعه قرار دادن مخفیانه ساکنان برخی مناطق برای کاستن از بار جمعیت است.

از سوی دیگر درصد بسیار زیادی از انسان‌ها که فقط به خاطر ترس از مرگ و پیری و فراموش شدن صاحب بچه می‌شدند خود به خود میل‌شان برای تولید بچه را از دست می‌دهند. عده ای هم که عاشق بچه برای پر کردن اوقات فراغت و رهایی از بیکاری و افسردگی هستند ناچار می‌شوند سراغ تفریح‌های دیگری بروند و به صرف خوشگذرانی خود بچه تولید نکنند. عده‌ای هم که بچه را به عنوان نیروی کار و عصای پیری تولید می‌کردند چون همیشه جوان و پرتوان می‌مانند قید یک نان خور اضافی و یک موجود کنجکاو و فضول نیمه شب را می‌زنند تا با خیال راحت پس از خستگی کار روزانه دمی بیاسایند.

با همه تدابیر صورت گرفته و با تمام سخت‌گیری‌ها، عده‌ای مخفیانه اقدام به تولید بچه می‌کنند که بیشتر آن‌ها به سرعت از کار کرده پشیمان می‌شوند چون با تغییرات گسترده‌ای که در ساز و کار اداره کشورها صورت گرفته دیگر نه ماما و دکتر  زایمان به کار می‌آید، نه شیر خشک، نه سرلاک، نه پوشک بچه و نه هیچ تسهیلات مربوط به نوزادان در هیچ جای زمین تولید نمی‌شود. خیلی از بچه‌ها به دلیل فقدان مراقبت‌های دوران بارداری، ناقص الخلقه به دنیا می‌آیند و به زودی می‌میرند. برخی در مواقع کم شیری مادر به نوزادان قاچاقی خود شیر گاو  یا بز می دهند و بچه شان دچار انواع آلرژی ها و بیماری‌های گوارشی می‌شود، می‌خواهند به پزشک اطفال مراجعه کنند که می‌بینند هیچ پزشک اطفالی وجود ندارد. بعضی از والدین که عاصی شده اند خودشان بچه‌ها را در خواب خفه می‌کنند و شبانه جایی دفن می کنند.

… خلاصه درصد کمی از این بچه های قاچاقی زنده می‌مانند و چون مدرسه ای برای آن ها وجود ندارد و حتی لباس بچه ها هم تولید نمی‌شود خود مردم به سرعت قید بچه دار شدن قاچاقی را هم می زنند… چند سال می‌گذرد و آنهایی که از اول این داستان هزینه پرداخت این نامیرایی را نداشته اند خود به خود پیر می‌شوند و می‌میرند  و ان ها که پول پرداخت کرده‌اند سن خود ثابت می‌مانند. جوان‌ها که چندان بد نمی‌گذرانند ولی خیلی از آدمهای بالای شصت یا هفتاد سال از وضعیت ثابت خود که همراه بیماری ها و خمودگی‌های قبلی شان است به ستوه می‌آیند و آرزوی مرگ می‌کنند. آمار خودکشی‌های مخفی یا علنی و انفرادی یا دسته جمعی در این گروه سنی تا حدی افزایش می‌یابد. نوجوان‌ها و کودکان از اینکه به بلوغ نمی‌رسند و نمی‌توانند متنعم شوند دچار عقده های روانی شدید می‌شوند و حتی از روی کینه و عقده برخی از جوان های خوشبخت را غافلگیر می‌کنند و به قتل می‌رسانند.

 

( ادامه دارد) …