آرامش در حضور دیگران

دیشب پس از یک سال و اندی با دو دوست به ورزشگاه آزادی رفتم تا بازی پرسپولیس و صنعت نفت آبادان  را از نزدیک تماشا کنم. و خوش‌بختانه با برد تیم محبوبم، شب خاطره‌انگیزی شد. ضمن این‌که نم‌نم بارانی هم در کار بود و نسیم خنکی. و برای ساعتی از هوای خفه‌ی شهر دور شدیم.

راستش مهم‌ترین انگیزه‌‌ام برای رفتن به ورزشگاه، فرار از کرختی و بی‌حالی عجیبی بود که این چند وقت دچارش بودم. رها شدن در دل جمعیت و کنار زدن نقاب تشخص، و تخلیه‌ی شور و هیجان همیشه معجزه می‌کند. داشتم به آدم‌های دور و برم نگاه می‌کردم که چه‌قدر معصومانه و کودکانه احساسات‌شان را بروز می‌دهند و از این حس هم‌نشینی لذت می‌برند. و فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر زمینه‌ی سرگرمی و رهاسازی انرژی و هیجان در این کشور فراهم می‌شد و این همه محدودیت و خفقان، به هر بهانه‌ای حاکم نبود. برای نمونه، چه می‌شد اگر تلویزیون حکومتی‌مان، به این باور می‌رسید که شبکه‌هایی را وقف سرگرمی کند و از چپاندن پند و موعظه و برنامه‌های مثلا اخلاقی در لابه‌لای برنامه‌ها بپرهیزد و شبکه‌های خاصی برای این برنامه‌های کاملا ملال‌انگیز و بی‌فایده و فرمالیته تدارک ببیند. چه می‌شد که در همین چارچوب محدود، شبکه‌‌ی پخش فیلم‌های سینمایی داشته باشیم، شبکه‌ای برای کارتون و برنامه‌های کودکان، شبکه‌ای برای مسابقه و سرگرمی… و بعد فکر کردم وقتی آب‌بازی چند جوان در پارک به عنوان یک فاجعه مطرح می‌شود و در ازای این همه خبر قتل و چاقوکشی و تجاوز و … اصلا سخنی گفته نمی‌شود و قضیه را به‌ شکلی مضحک سرهم‌بندی و ماستمالی می‌کنند، چه انتظاری می‌شود داشت؟

دوستی می‌گفت اگر زن‌ها اجازه‌ی ورود به ورزشگاه داشته باشند، با این شعارهای رکیکی که گاهی به گوش می‌ربسد وضع بدی پیش می‌آید. اما نظر من این است که اتفاقا بیش‌تر آدم‌های حاضر در ورزشگاه از قشر و طبقه‌ای هستند که حرمت و ارزش زن و «ناموس» را به‌‌خوبی می‌شناسند و اگر محیط ورزشگاه خانوادگی شود، ریشه‌ی فحاشی‌ها خشکیده خواهد شد.

در هر حال، نمی‌خواهم حس خوبم از تجربه‌ی دیشب را با یادآوری نامرادی‌ها کم‌رنگ کنم. باید همین امکان محدود را غنیمت بشمارم و گاهی برای رهایی از کرختی و بی‌انگیزگی به آن رو بیاورم. شما هم تجربه کنید.

با نقاب ولی بی‌نقاب

ماجراهای اخیر انگلیس و انتشار جهانی تصاویری محیرالعقول از غارت بی‌رحمانه‌ی فروشگاه‌ها و این حجم از آسیب زدن به اموال شخصی و عمومی، دست‌کم برای من تازگی داشت. مانند همه‌ی حکومت‌ها، دولت بریتانیا هم سعی می‌کند با پاک کردن صورت مساله و نسبت دادن این ناآرامی بزرگ به اراذل و اوباش، همه چیز را ماستمالی کند. اما این رخداد نشان از نفرت و خشمی دارد که در پس روبنای شیک مدرنیته و در لایه‌های زیرین اجتماع در طول سال‌ها انباشته شده و حالا سر باز کرده است. حتما حمله‌ی ‌سال گذشته گروهی به اتوموبیل حامل پرنس چارلز را به خاطر دارید. و چنان‌ که می‌دانید چنین آشوب‌هایی در انگلیس سابقه داشته. اما نفرت از قانون و دولت، خاص یک سرزمین نیست. قانون چه در جوامع تک‌حزبی، کمونیستی و استبدادی و چه در جوامع سرمایه‌داری همیشه سرمایه را به سمت‌و‌سویی خاص سوق می‌دهد و توزیع ناعادلانه‌ی ثروت و امکانات شرط لازم برای برقراری یک نظم مدنی است. جامعه‌ای را تصور کنید که در آن همه حقوق و امکاناتی بکسان داشته باشند. اولا که قابل تصور نیست و اگر بر فرض محال چنین چیزی ممکن بشود آن جامعه دچار رخوت و ایستایی هولناکی خواهد شد. شرط برقراری پویایی در جامعه، در موضع نیاز بودن مردم است تا برای کسب موقعیت بهتر و یا دست‌کم برآورده کردن نیازهای بدوی خود از بام تا شام بدوند و لقمه نانی به دست آورند و یا شاید کمی هم بیش‌تر. بنیان و شالوده‌ی اجتماع بر عدم تناسب در توزیع قدرت و سرمایه است و جز این در عالم واقعیت ممکن نیست.

اما چرا نافرمانی و شورش در همه جا و یا در همه‌ی زمان‌ها رخ نمی‌دهد؟ جامعه‌ی مدنی ابزار مشخصی برای پیش‌گیری و مهار اعتراض‌ دارد. از نظام آموزشی تا نظام اداری همه فرد را به دالانی تنگ با سقفی کوتاه سوق می‌دهند که در آن جایی برای جنبیدن نیست و برای عبور از آن باید در مسیر مشخص حرکت کنی و سرت را خم کنی و اساسا راه دیگری نداری. سیستم آموزشی، فرد را در مراحل شکل‌گیری شخصیتش با وعده‌ی بهشتی که در آن سوی دالان هست به آن وارد می‌کند و دیوارها و سقف این دالان هم نقش هدایت و مهار را ایفا می‌کنند. اما همیشه کسانی هستند که یا از پا گذاشتن به این دالان امتناع می‌کنند یا هنوز پا به آن نگذاشته‌اند. بیکاران و لایه‌های فرودست، مشخصا تهدیدی بالقوه برای هر جامعه‌ای هستند؛ چون چیزی برای از دست دادن ندارند و وابستگی‌های شغلی و اداری که عامل بسیار موثری در مهار افراد جامعه است ـ به دلیل این‌که به شکل کاملا مستقیم با نان شب مرتبط است ـ برای‌شان بی‌معناست. این گروه، به اندازه‌ی کافی فرصت و انرژی دست‌نخورده دارد و حضورش در آشوب، یک شانس پنجاه/ پنجاه برایش رقم می‌زند؛ چه اگر گیر پلیس نیفتد و قسر در برود، از این میان غنیمتی اندوخته است.

چند ماه پیش که مراسم ازدواج پرنس ویلیام و کیت میدلتون برای همه‌ی مردم کره‌ی زمین پخش زنده شد (نوشته‌ام در این باره را از این‌جا بخوانید: کلیک)، خیلی‌ها به ستایش شکوه و عظمت آن واقعه ‌پرداختند و انبوه آدم‌های حاضر در آن میدان را نشانه‌ای بر رضایت‌مندی اکثریت مردم آن سرزمین از داشتن یک نظام سلطنتی ‌دانستند. اما زیر آن صورت آراسته به هفت قلم، چال و چروک و کک و مکی بود که حالا پس از شستن آرایش شب زفاف، خود را نشان می‌دهد و چیزهایی عجیب‌تر از این هم زیر لباس فاخر عروس هست که البته نامحرمان هرگز موفق به زیارتش نخواهند شد؛ مگر شرم و حیا کنار گذارند و عروس از حجله بربایند و داماد را هم کت‌بسته به تماشا وادار کنند (چنان که کالیگولا می‌کرد). نمونه‌ها زیادند: برگزاری المپیک در چین را حتما به خاطر دارید که در پس شکوه چشم‌گیرش، چه اعتراض‌هایی از سوی مردم ناراضی در میان بود و چه سرها و دست‌ها که به ضرب باتوم شکسته نشد، اما هرگز نگذاشتند این دمل‌های چرکین، چهره‌ی زیبای آن اجتماع مثلا انسانی را خدشه‌دار کند.

دنیای واقعیت دنیای نمایش است؛ نمایش از فرد آغاز می‌شود که هر روز پیش از ترک خانه و پا گذاشتن به دنیای بیرون، نقاب بر چهره می‌زند تا مقبول و یا دست‌کم مصون باشد. در ابعادی بزرگ‌تر کل هستی بشر و سازوکار اجتماعی نیز چیزی جز نمایش نیست. البته گاهی این نمایش خسته‌کننده می‌شود و گروهی طاقت از کف می‌دهند و بی‌نقاب (حتی اگر صورت‌شان را پوشانده باشند) خود واقعی‌شان را در معرض تماشا می‌گذارند. ماجرای اخیر انگلیس را نباید به دلایل بومی فروکاست و باید آن را در سطح گفتمان قدرت و به شکلی جهان‌شمول تحلیل کرد، منتظر حلقه‌های بعدی این زنجیره باشیم…

ورای قانون مصوب

خبر: آمنه، دختری که بر اثر اسیدپاشی خواستگارش آسیب شدیدی به صورتش وارد شده بود در آخرین لحظه از قصاص فرد جنایتکار چشم‌پوشی کرد.

حاشیه‌ای بر خبر: حتما می‌دانید که نحوه‌ی اجرای قصاص از این قرار بود که چشم فرد خاطی را باز کنند ـ احتمالا پس از بیهوشی ـ و چند قطره اسید روی آن بچکانند.

قضاوت کردن بر امور قضایی خیلی وقت‌ها اصلا ساده‌ نیست. از قضا دیشب داشتم فیلم Murder in the first به کارگردانی مارک روکو و بازی محشر و دیوانه‌وار کوین بیکن ـ یکی از بازیگران محبوبم ـ  را می‌دیدم. تماشای این فیلم تجربه‌ی واقعا زجرآوری بود. جالب است که پس از این فیلم تحسین‌شده در سال ۱۹۹۵ تا به امروز فیلم دیگری از روکو روی پرده نیامده و این موضوع برای کسانی که این فیلم را دیده و به‌شدت از آن متاثر شده‌اند بسیار عجیب و غیرقابل توجیه است. فیلم روکو به جنایت‌هایی سبعانه‌ای می‌پرداخت که در زندان آلکاتراز (پیش از تعطیلی) به بهانه‌ی اصلاح و بازپروری مجرمان رخ می‌داد. سیستم قضایی مستقل دست‌کم این حسن را دارد که گاهی رودرروی بی‌عدالتی می‌ایستد.

ولی قضیه اصلا ساده نیست. فکر کنید خودتان یا یکی از عزیزان‌تان (دور از جان)  به موقعیتی شبیه به آمنه گرفتار شوید. در این موارد تصمیم‌گیری واقعا دشوار است و تنها کسی که می‌تواند بن‌بست قانونی را دور بزند و امکان تازه‌تری برای تحقق عدالت فراهم کند خود فرد آسیب‌دیده است. تصمیم آمنه به شکلی معنادار ورای قانون (و نه لزوما علیه آن) است. ولی واقعا نمی‌شود تصور کرد که در موارد مشابه هرکدام ما چه می‌کنیم. خدا نصیب هیچ‌کس نکند.  

سه حرف

یک

چند سال پیش  با یکی از دوستان به یکی از بهترین و بزرگ‌ترین فست‌فودفروشی‌های اهواز رفتیم. گارسونی که برای گرفتن سفارش آمد، پیرمردی بود نحیف و تکیده و در میان گارسون‌های جوان، حضور ناهمگونش کاملا به چشم می‌آمد. مانند آن‌ها جلیقه‌ای روی یک پیراهن سفید پوشیده بود و پاپیون هم زده بود. دوست شوخ‌طبع ما برای این‌که با پیرمرد شوخی کرده باشد برای سفارش قارچ سوخاری به عنوان پیش‌غذا گفت: And mushroom please

پیرمرد هم سری تکان داد و رفت و وقتی با سینی پیش‌غذا برگشت خطاب به دوستم گفت:

Here’s your fried mushroom sir!  Would you like anything else? Let me know.

بعد با لهجه‌ی غلیظ آبادانی به دوستم گفت: ولک ما جوون قدیمیم. با ما از این … کلک‌بازی‌ها در نیار خو.

این خاطره‌ی واقعی را بهانه کردم تا بگویم که ما در قضاوت‌ها و کنش‌های روزمره‌مان چه‌قدر به سطح و پوسته‌ی ظاهری آدم‌ها و چیزها و پدیده‌ها اهمیت می‌دهیم و چه بسیار که راه به درون آن‌ها نمی‌بریم. حتی گزیده شدن چندین و چندباره از این سوراخ هم درس خوبی برای‌مان نیست و باز هم روی همین پوست موز، لیز می‌خوریم. تحلیل‌های اجتماعی و مثلا سیاسی‌مان هم از همین جنس است. از درنگ بر پیچیدگی‌های این مقوله‌ها می‌‌گذریم و چون می‌دانیم در این سرزمین جهان سومی، شعار و حرف‌‌های هیجانی و تکانشی خریدار دارند، خود را تا سطح پست‌ترین نگره‌ها و تحلیل‌های اجتماعی پایین می‌کشیم. یکی را دروغگو، یکی را خائن، دیگری را قهرمان و … می‌دانیم در حالی که کم‌ترین شناختی از واقعیت هیچ‌کدام‌شان نداریم. حالا که تغییر زاویه‌ی دید نسبت به مسایل کلان در وضعیت احساساتی و نامتعادل روانی جامعه‌ی فعلی‌مان امری محال و بعید به نظر می‌رسد، دست‌کم می‌توانیم در امور شخصی و روزمره‌مان از داوری بر روبنای آدم‌ها و رخدادها کم کنیم و سپس یا بدون صدور حکم از کنارشان بگذریم یا فرصتی برای شناخت بیش‌ترشان قایل شویم. امیدوارم روزی برسد که کسی را به جرم ظاهر، محکوم و محروم نکنیم. امید باطلی است. می‌دانم.

دو

چز پالمینتری در گلوله‌ها بر فراز برادوی نقش پادوی سرکرده‌ی تبهکاران شهر را بازی می‌کند و وظیفه‌ی همراهی و مراقبت از محبوبه‌ی او را در جلسه‌های تمرین‌ یک نمایش، به عهده دارد. (محبوبه‌ی بی‌استعداد مورد نظر را به نمایش تحمیل کرده‌اند و در ازای آن، اسپانسر نمایش شده‌اند) زمانی می‌گذرد تا او که یک آدم‌کش بی‌رحم و بدکله است، آن روی دیگرش یعنی قریحه‌ی درخشان نویسندگی را نشان دهد. با این حال او به همان رویه‌ی رادیکال و خشن خود در این عرصه‌ی تازه هم ادامه می‌دهد و فاجعه می‌آفریند. نمونه‌ی آدم‌هایی از این دست که برای پوشاندن گذشته‌ی خود به عرصه‌های فرهنگی پناه می‌برند کم نیستند، ولی متاسفانه اغلب آن‌ها نمی‌توانند از عادات و منش شغل قبلی‌شان دل بکنند! مشکل همین‌جاست.

سه

قوی‌ترین مرد ایران در یک دعوای خیابانی به قتل رسید. عکسی از سه فرد متهم به قتل منتشر شده که مشخصات ظاهری‌شان این است: ریقو و کم‌بضاعت. می‌شود کلی در این باره نوشت اما من به چند پرسش کوتاه بسنده می‌کنم. پرسش‌هایی که پاسخ‌شان آشکار است.

چرا آدم‌های ریقو در همه‌ی عرصه‌ها همیشه استراتژی ناجوانمردانه در مقابله‌ با دیگران اتحاذ می‌‌کنند و خنجر از پشت می‌زنند؟ چرا این همه تنفر  و خشونت در طبقه‌های پایین اجتماع وجود دارد؟ چرا همیشه کسی که سوار پراید یا موتورسیکلت است آرامش خیابان را با ویراژهای عجیب و غریبی ـ که ربطی هم به توانایی مرکبش ندارد ـ بر هم می‌زند و موجب تنش و ناامنی می‌شود ولی از راننده‌ی یک ب.ام.و به‌ندرت چنین چیزی می‌بینیم؟ نقش عقده‌های اجتماعی ناشی از شکاف اقتصادی در این تقابل‌ها و این همه ناامنی چیست؟

به دقت نگاه کنید

 

به تصویر بالا نگاه کنید: واقعیت چه‌قدر از تبلیغات و ادعا دور است. قطعا وطنی بودن ـ یعنی از جمله جهان سومی بودن ـ این کالا در این فاصله‌ی بعید واقعیت و ادعا نقش چشمگیری دارد.

حتما شما هم با ادعاهایی گزاف روبه‌رو شده‌اید که حماقت و نادرستی‌شان به آنی پس از مواجهه با اصل ابژه برای‌تان آشکار شده. مثلا فیلمی را تصور کنید که کسانی منتفع از حاشیه‌هایش آن را شاهکاری بی‌بدیل در کارنامه‌ی یک فیلم‌ساز می‌دانند. حتی همه‌ی تبلیغ‌ها و حاشیه‌ها هم شما را به همین سمت سوق می‌دهند… و وقتی خود فیلم را می‌بینید حکایت این بستنی با این قیافه‌ی قزمیت لعنتی است و آن‌چه روی جلدش ادعا شده است. یک موجودیت مغشوش و درهم‌کوفته که شباهتی به زیبایی‌های وصف‌شده‌ی کارچرخانان پروپاگاندا ندارد.

در فرهنگ جهان سومی ادعا مالیات ندارد و کسی را به سبب گزافه‌گویی و دروغ‌بافی به گود قضا نمی‌کشند. می‌شود گفت فلان بانک بزرگ‌ترین بانک فلان جهان است. می‌شود گفت فلان شهر پایتخت گردشگری جهان اسلام است. می‌شود هزار دروغ شاخ‌دار و بی‌شرمانه از این دست گفت و کسی نیست که بازخواست کند. از قانون که توقعی نیست چون در کشوری جهان سومی، قانون، اعتبار و اهمیت خودش را فراتر از این چیزهای بی‌ارزش می‌داند، و البته چرا که نه، مگر دروغ‌گویی و فریبکاری ایرادی هم دارد؟ البته که نه. ولی از قانون که مخصوصا در امر فرهنگ شوخی است بگذریم، چرا دست‌کم در نگاه مردم ساکن جهان سوم، بازخورد منفی نسبت به این اباطیل دیده نمی‌شود. چرا همه ترجیح می‌دهند سکوت کنند و نگویند عالیجناب، لباس به تن ندارد و اگر حرف راست را از کودک‌شان بشنوند سریع جلوی دهانش را می‌گیرند که بی‌خود برای خودت و ما دردسر نساز.

فرهنگ تعارف و ریاکاری در خون ماست و جای بحث و چانه زدن ندارد. ولی کاش دنباله‌روهای جوگیر می‌دانستند که میان همراهی آن‌ها با گزافه و همراهی آفرینندگان گزافه با مخلوق دست‌اول خویش، تفاوتی معنادار وجود دارد. آن‌‌جا سودی رد و بدل می‌شود؛ گاه با مخالف‌خوانی به دنبال بازگرداندن گوشه‌ای از اعتبار و شهرت از دست‌رفته‌ی خود هستند، گاه موقعیت و منفعتی عایدشان می‌شود، از پادویی تا کارورزی برای ارباب… ولی دست این دنباله‌روها را چه چیز می‌گیرد؟ از گفتنش شرم دارم.

به تصویر بالا نگاه کنیم. رفتار خود را در آینه‌ی این تناقض (تضاد) به نظاره بنشینیم.

 

مالیخولیا و مبارزه

هرچه می‌گذرد امکانش کم‌تر می‌شود که با خوانندگان این سایت سخنی رودررو بگویم. موضوعی نوشتن یک دردسرش این است که امکان دیالوگ از دست می‌رود. ولی مگر نیازی به دیالوگ هست؟ برای من یکی که پاسخش مثبت است.

این دنیای اینترنت هم شده قوز بالا قوز. خودم را فعلا کنار بگذارم، به دیگران که نگاه می‌کنم روز به روز از رابطه‌های طبیعی بیش‌تر دور می‌‌شوند و به مونیتورهای‌شان پناه می‌‌برند تا حتی خصوصی‌ترین احوال‌ را با دیگران در شبکه‌های مجازی اجتماعی شریک شوند. یعنی اگر دقیق نگاه کنیم کیفیت رابطه گاهی تفاوت چندانی با روابط ملموس و حضوری ندارد و حتی از آن بی‌پرواتر است ولی ماهیتش به‌ کلی متفاوت است. به گمانم غرق شدن در رابطه‌‌های سخت‌افزاری یک جورهایی خطرناک است و تهش می‌رسد به بیهودگی و پژمردگی. و از خودم که بخواهم بگویم با این‌که از روز اولی که پای اینترنت به این سرزمین باز شد همیشه با آن دم‌خور بوده‌ام و خیلی زودتر از خیلی‌ها کارکردهایش را به کار بسته‌ام اما نمی‌توانم زندگی را وقف آن کنم و با بدیل‌سازی‌اش برای یک زندگی واقعی کنار بیایم. فرو رفتن در این دنیای رنگ و وارنگ سایبرنتیک، در نهایت آدمیزاد را از نفس واقعیت دور می‌کند و دنیایی وانموده در ذهن می‌نشاند.

آفرینش هنر و ادبیات از تجربه‌های ملموس کوچه و خیابان شکل می‌گیرد نه از پستوی یک ذهن ایزوله که رابطه‌اش با لایه‌های اجتماع بریده شده. هنر ناب محصول پرسه زدن است و نه خواندن کتاب یا دیدن فیلم که هرچند این‌ها هم اگر با پرسه‌گردی همراه شوند داشته‌های ذهنی را کنار داشته‌های عینی می‌گذارند و از این هم‌جواری است که آفرینش اصیل شکل می‌گیرد.

چند وقت پیش به دوست جوانی که خیلی دلبسته‌ی ادبیات است و می‌خواهد نویسنده‌ای بزرگ شود گفتم باید از پاستوریزه بودن بگریزی. باید خطر کنی. تجربه کنی. جز این هر چه بنویسی می‌شود تکرار تجربه‌ی سترون روشنفکری ایرانی که نه راهی به فراتر از چارچوب حقیر این مرز دارد و نه حتی این‌جا هم شمارگانش از هزار بالا می‌رود.

از دل نگاه جست‌وجوگر به روابط و احساسات آدم‌ها و پویایی زاویه‌ی دید است که بداعت سر بلند می‌کند و دریچه‌های تازه به اثر هنری گشوده می‌شود. مشکل اساسی طیف وسیعی از هنرمندان ایرانی ـ چه ساکنان این خاک و چه مهاجران اجباری و غیراجباری ـ این است که در دنیایی از ذهنیات فرو می‌روند و درک روشنی از واقعیت بیرونی ندارند. آن‌ها را که به سبب تمول از رابطه با جامعه‌ی میانی و فرودست اکراه دارند کنار بگذاریم. مرادم آن‌هایی‌ هستند که عقده‌ی فروخورده‌ی تمنای آزادی بیان را بهانه‌ای برای گوشه‌نشینی و دست بالا محفل‌نشینی ـ از جمله کافه‌نشینی ـ می‌کنند و چنان به لاک خود فرو‌می‌خزند که به تلنگری واژگون می‌شوند و دیگر توان چرخیدن ندارند. برای نمونه به فیلم‌های فیلم‌سازان بزرگ کشورمان نگاه کنید؛ مهم‌ترین ویژگی کارهای یک دهه‌ی اخیرشان این است که به مالیخولیا دچار شده‌اند. این‌ها می‌خواهند حرف‌های مثلا مهمی در باب مصایب ستم‌‌دیدگی و نبودن آزادی بیان کنند که به دلیل سانسور نمی‌توانند و مجبور می‌شوند آن‌ها را در لفافه بگویند… اگر ساده‌انگار باشید می‌گویید خب حق دارند. ولی مگر نقد سیاسی چه‌ بخشی از گستره‌ی آفرینش هنری را تشکیل می‌دهد؟ مشکل ما این است که هنرمندانی نداریم که بتوانند درباره‌ی مهم‌ترین پدیده‌های هستی ـ از تولد بگیر تا عشق و مرگ ، از مادرانگی بگیر تا برادری ـ  فیلم بسازند. به فیلم‌های محبوب عمر خودتان نگاه کنید. چند تا از آن‌ها سیاسی هستند؟ چند تای‌شان را با کم‌ترین تغییر می‌شود در همین فضای موجود فرهنگی خودمان بازسازی کرد؟ اگر می‌شود یعنی از اول هم می‌شد چنین آثاری را ما بسازیم. ولی چرا نساخته‌ایم؟ چون همیشه گرفتار این سوء‌تفاهم بوده‌ایم ـ یک قرن است ـ که باید حرف‌های مهم و گنده بزنیم و چون فکر می‌کردیم انسان و پیچیدگی‌‌هایش اهمیتی ندارند و فقط شعار روشنفکری و پز مبارز  گرفتن ـ مبارزه با چه چیزی؟ با خودمان، خودشان، خودتان؟ ـ یعنی کار مهم، کارنامه‌مان همین قدر بی‌بار و شرم‌سار است.

و حالا که نگاه می‌کنیم افتخار سینمای‌مان است که هزار تاویل سیاسی از چاقو کشیدن قیصر استخراج کنیم یا سبیل سگی قدرت شده مانیفست آزادی‌خواهی‌ یک روزگار. با شفقت در حال پستچی ناتوان که ناموسش را ارباب به یغما می‌برد، استثمار را به نقد می‌کشیم یا خون‌فروشی دایره‌ی مینا را نقد و کنایه‌ای تیز و گزنده به سیاست‌ پلید روزگار خودش می‌دانیم. این ور خط هم خبری نیست. این ور هم فقط از معناگرایی زورچپان و جنگ و اصلاحات و ممنوعیت رابطه‌ی دختر و پسر فیلم ساخته‌ایم. انگار نه انگار که سینما ژانرهای گونه‌گون دارد و بهترین فیلم‌هایی که دیده‌ایم و با آن‌ها زندگی می‌کنیم نه سیاسی بوده‌اند و نه جنگی، انگار نه انگار که کوستاگاوراس هیج‌وقت فیلم‌ساز درجه‌یکی برای‌مان نبوده، انگار نه انگار که چیزی به نام سینما هست که فراتر از بازی فرساینده‌ی سیاست است. و در این بلبشو نفهمیدیم که اگر نگاه‌مان معطوف به رابطه‌های انسانی و عواطف و احساسات بود شاید می‌شد جامعه‌ای سالم‌تر با مردمانی بهتر و از دل آن‌ها سیاستمدارانی بهتر و آدم‌تر داشته باشیم.

در این احوال است که فیلم‌هایی مانند تنها دو بار زندگی می‌کنیم بهنام بهزادی، این‌جا بدون من بهرام توکلی  و چیزهایی هست که نمی‌دانی فردین صاحب‌زمانی کیمیا هستند؛ فیلم‌هایی درباره‌ی انسان، تنهایی‌، رابطه. در این احوال است که فیلم‌های فرهادی وارد زندگی مردم می‌شوند. و نیز در همین احوال است که مخملباف‌ها از بین می‌روند، آرش معیریان‌ها هم‌چنان سلولوئید حیف و میل می‌کنند و به ریش‌مان می‌خندند، حامد کلاهداری‌ها فیلم‌ساز می‌شوند، حاتمی‌کیاها صد پله سقوط می‌کنند… و برخی فیلم‌سازان بزرگ ما دل‌شان به جانب‌داری کورکورانه‌ی چند منتقد متفاوت‌نما خوش است که از دل زباله هم طلا کشف می‌کنند. شده‌اند یک مشت مالیخولیایی مجیزخواه که رابطه‌شان با واقعیت بیرونی قطع است و … لعنت بر این حال بی‌حال.

بببین سر یک رشته به کجاها می‌رسد.

F For Face

در خبرها بود که جولیان آسانژ جنجالی، درباره‌ی فیس‌بوک گفته که یکی از کثیف‌ترین ابزارهای جاسوسی و گردآوری اطلاعات برای سلطه‌ی آمریکا بر جهان است. من با این نظر کاملا موافقم و البته از این رهگذر کشورهای مختلف هم فیض اطلاعاتی خود را می‌برند که نیازی به شرح و بسط ندارد.

به‌ظاهر این‌گونه است که داریم تمام و کمال به سوی دنیای ترسیم‌شده در ۱۹۸۴ پیش می‌رویم و البته این هم هست. ولی یک واقعیت دیگر را هم باید در نظر داشته باشیم که کار به جایی خواهد رسید که اطلاعات فردی به اطلاعاتی سوخته بدل خواهد شد و دیگر کارآیی لازم را برای سیستم‌های مدیریتی کشورها نخواهد داشت، مضاف بر این‌که اجزای تشکیل‌دهنده‌ی این سیستم‌ها را نه روبات‌ها که انسان‌ها تشکیل می‌دهند و خواسته و ناخواسته آمار خود آن‌ها و نزدیکان‌شان از طریق همین دنیای مجازی منتشر می‌شود و به دستمایه‌ی جنگ و جدال‌ قدرتمداران برای حذف یکدیگر تبدیل می‌شود و همین به دیالکتیک جانانه‌ی قدرت ـ که روندی محتوم و خارج از اراده‌ی بشر است ـ شتابی روزافزون خواهد داد. درست است که حاشیه‌ی امن و حریم خصوصی آدم‌ها نابود می‌شود ولی بخشی از همین آدم‌ها همان متولیان امر هستند و این طنز سیاه روزگار است.

در کل بر این باورم که برآیند همه‌ی این تغییرات در نهایت در همه‌ی جوامع با هر شیوه‌ی مدیریتی، به تجزیه و فروکاستن ساز و کار پدیده‌‌ی دست‌ساز بشر یعنی government منجر خواهد شد. اهل اندیشه به آن می‌گویند امحاء دولت و در این باب بسیار نوشته‌اند. یعنی پدیده‌ای به نام جامعه‌ی مدنی که صرفا حاصل تحمیل اراده‌ی اقلیتی باهوش و زورمند به اکثریتی بی‌زور (چه باهوش و چه احمق) است به یک سردرگمی تمام‌عیار دچار خواهد شد. شاید تصویر آخرالزمانی داستان‌ها و فیلم‌های تخیلی که در آن بدویتی دیگر بر دنیا حاکم است، بیراه نباشد. شاید روزی ساز و کار اقتصاد به وضعی دچار شود که معامله‌ی پایاپای جای پول را بگیرد. غریزه بار دیگر سلطان شود و جای مدنیت مصنوع بشر را بگیرد و مفهوم قانون، عمیقا به تردید و تزلزل گرفتار شود. سرتان را درد نیاورم؛ به باور من ما همواره بر مدار دایره می‌گردیم…

عروسی خوبان

پخش زنده‌ی عروسی نوه‌ی خاندان سلطنتی بریتانیا و پوشش دو میلیاردنفری آن در سراسر جهان و استقبال زایدالوصف مردم آن کشور و رسانه‌ها و مردم کشورهای دیگر از این مراسم ذهنم را به این نکته جلب کرد که طبقه‌بندی آدم‌ها به اشراف و غیراشراف یا خواص و غیرخواص از چه ذهنیت پوسیده و عقب‌مانده‌ای ریشه می‌گیرد ولی خوب که فکر می‌کنم، این تمایل ذاتی عده‌ای به فرودست و تحت امر بودن دلیل اصلی شکل‌گیری رابطه‌ی ارباب و برده است نه صرفا زور و قدرت فرادستان. آدم‌ها رو به چیزی می‌آورند که به‌شان لذت و احساس رضایت بدهد و تا زمانی که این حس خشنودی برقرار است _ با همه‌ی نق‌زدن‌ها _ هیچ چیز نمی‌تواند این موازنه را بر هم بزند. این میل به فرمان‌پذیری و بنده بودن ربطی به شیوه‌ی اداره‌‌ی امور ندارد و در هر نوع جامعه‌ای دیده می‌شود. تمایل انسان‌ها برای دست‌وپابوسی و به خاک افتادن و پست شمردن خود، ریشه در کاستی‌های روانی آن‌ها دارد. ولی ناخودآگاه جمعی بشر امروز به سوی برچیدن این ساز و کار پیش می‌رود و رهبران هوشیار جهان هم به‌درستی دریافته‌اند که دست‌کم باید جلوه‌های عمومی این ارباب و بردگی را پیش چشم هشیار رسانه‌ها کم‌رنگ یا بی‌رنگ کنند. تلاش‌‌های مذبوحانه‌ی بسیاری از امرای عرب برای پشت پرده بردن قدرت جلاله‌ی خود و کاستن ظاهری از تسلط‌‌شان بر جان و مال مردم از این دست است. اما گاهی دیر است…

دنیای عجیبی است. جوامع نه لزوما به سبب آگاهی که گویی بر اساس یک جبر تاریخی به سوی فروریختن بافت و بستار سنتی قدرت پیش می‌روند. سرعت این روند، بسته به فرهنگ جوامع، متفاوت است ولی این راه، راه رفتنی این روزگار است. هیچ مطلقی به جا نمی‌ماند، هیچ چیزی از گزند نقد در امان نیست. گمان نکنید که مرادم از این نوشته این است که دنیا به سمت آزادی و سعادت پیش می‌رود. به باور من، این مفاهیم آرمانی جایی میان همهمه‌ی گذار از بردگی به امحاء قدرت، له و لگدمال خواهند شد و دستاورد نهایی بشر، چیزی جز هرج و مرج محض نخواهد بود. حتی آرمان دموکراسی هم نسخه‌ی شفابخش جامعه‌ی مدنی نیست، زیرا فساد ناشی از حاکمیت پوپولیسم  جزء تفکیک‌ناپذیر دموکراسی است.

You don’t know Masoud


Chain reaction / Domino principle

این تغییر و تحولات کشورهای عربی هم شده مثل بازی دومینو. یک مهره که سر خورد و افتاد، بقیه هم به ردیف در حال افتادن‌اند. یا یک جور واکنش زنجیره‌ای… ما این شانس بزرگ را داریم که در یکی از عجیب‌ترین (و به نوعی مضحک‌ترین) دوره‌های تاریخی زندگی کنیم. سرعت سرایت شورش و انقلاب هم مثل سرعت تکنولوژی و ارتباطات سرسام‌آور شده. ولی در یک چیز تردید ندارم؛ جوجه را آخر پاییز می‌شمرند. فرجام مردم فعلا پرشور و خوش‌خیال این کشورها را هم باید دید. نظر من این است که در بهترین حالت، جای پالان نمدی پاره‌پوره‌ی این سال‌ها، یک پالان چرمی خوش‌دوخت و زربفت بر پشت‌شان خواهند گذاشت. چه کسانی؟ کرکس‌ها را دست کم نگیرید.

در نقدم بر فیلم تلقین نولان هم نوشته بودم. آن ناآرامی و بلوا در یک کشور عقب‌افتاده را که در ذهن یکی از کاراکترهای فیلم مهندسی و ساخته شده به خاطر می‌آورید؟ هنوز هم فکر می‌کنم تلقین نولان در آینده بدل به یک رفرنس(مرجع) مهم خواهد شد. نه از منظر سینما، از جهت بازخوانی ویژگی‌های یک دوران منحصر‌به‌فرد و شلم‌شوربای تاریخی.

Masoud vs. Masoud

حرف آقای مسعود فراستی در برنامه‌ی هفت (درباره‌ی آقای کیمیایی) را احتمالا شما هم شنیده یا درباره‌اش خوانده‌اید. حرف فراستی قابل بحث و پاسخ‌گویی است و از این حرف‌های فکر نشده نیست که به سادگی بشود از کنارش گذشت. من فرسنگ‌ها از آقای فراستی دورم… ولی به نظرم او نه مرتکب بی‌ادبی که صرفا مرتکب یک اشتباه استراتژیک شده.

در سال‌های کودکی و دبستان، پدرم همیشه نصحیتم می‌کرد که وقت بحث درباره‌ی یک موضوع مهم و مورد اختلاف، صدایت را بالا نبر، عصبانی نشو  و حرف‌های تند بر زبان نیاور، چون حتی اگر حق با تو باشد به خاطر رفتارت نادیده گرفته می‌شوی و چه بسا از سوی ناظران بی‌طرف ( و اغلب کم‌هوش و خنگ = دنباله‌روها) محکوم خواهی شد.

حتما شما هم شنیده‌اید که «شیر که پیر شد لگدش می‌زنند»… حالا شده حکایت یک عده نوجوان دنباله‌رو که سینه‌درانی می‌کنند. این سینه‌درنده‌ها باید خیلی پیش از این‌ها به فروید و لکان و ژیژک و … هم می‌تاختند و نوشته‌های‌شان را به آتش می‌کشیدند. واقعا فرق این دنباله‌روها با آن نوجوانک فیلم‌سازی که از همین موضع و به پشتگرمی بزرگترهایش عربده سر می‌دهد و حریف می‌طلبد چیست؟ بله «شیر که پیر شد…»

در ضمن، آدم زنده و خوش‌بیان و آگاهی مثل کیمیایی، وکیل و وصی و نوچه آن هم از نوع بی‌سواد و پوپولیستش نمی‌خواهد. هیچ چیز برای یک هنرمند، بدتر از یک مدافع متعصب و جوگیر نیست.

به میان کشیدن بحث ادب، فقط غوغاسازی و یک جور خودشیرینی حال‌به‌هم‌زن است. فراستی یک بحث نظری را درباره‌ی دنیای فیلم‌های کیمیایی مطرح کرده (موضوع imagination و غوطه خوردن در واقعیتی اساسا ناموجود) و پاسخش را باید در همان چهارچوب پدیدار‌شناسانه داد: سینما لزوما محل تجلی و یا بازتاب واقعیت بیرونی نیست، گاه واقعیتی نو و تحریف شده می‌سازد، و جعل می‌کند، این ذات سینما و نمایش است و خیال و تصور در آفرینش هنری، هیچ حد و مرزی ندارد، چون خوشبختانه هنر از جنس ایدئولوژی و سیاست نیست، هرچند این‌ها هم گاهی بر گرده‌اش می‌نشینند و البته همیشه لیز می‌خورند و کله‌پا می‌شوند.

فرانک رایکارد دیگر خر کیست؟

 

خبر:

 

کفاشیان رییس فدراسیون فوتبال گفت: فرانک رایکارد را نمی‌شناسم. اولین بار است اسمش را می‌شنوم.

 

حاشیه:

 

نشنیدن اسم یک نفر دلایل گوناگونی دارد و در مورد رئیس کذایی البته جای تردیدی نیست که ایشان راست می‌گوید و اساسا حضورش در این پست اشتباهی است و نشناختن یکی از مهمترین‌ بازیکنان تاریخ فوتبال برای مردی که می‌خندد چندان عجیب نیست.

 

یک نوع دیگر نشناختن مصلحتی هم وجود دارد که در عالم فوتبال و سینما و… زیاد به چشم می‌خورد. پیروز قربانی وقتی از استقلال رفت دیگر هم بازی‌های خود را به یاد نمی‌آورد، چند وقت پیش هم شیث رضایی که در نوع خود یک case محشر است درباره‌ی یکی از همبازیان سابقش چنین عبارتی را به کار برده بود.

دو سال قبل که یکی از داوران کتاب سینمایی سال میهمان برنامه‌ی دوقدم مانده به صبح بود، وقتی فریدون جیرانی از هوشنگ گلمکانی که به خاطر کتاب تنگنا یکی از کاندیداهای دریافت جایزه بود نام برد آن استاد با اخم و تخم فرمودند من البته نام این آقایی که گفتید به گوشم نخورده!

 

و این هم در مورد خودم: چند هفته قبل برای کاری با یکی از منتقدان قدیمی سینمای ایران تماس گرفتم و پس از عرض سلام و ارادت، خودم را معرفی کردم و ایشان گفتند نمی‌شناسم‌تان کارتان را بفرمایید. عرض کردم استاد یادتان هست در فلان روزنامه، یک ستون در ذم من مطلب نوشته بودید؟ فرمودند: بله یک چیزهایی دارد یادم می‌آید. حال‌تون چطوره؟

 

 

ئولین باغچه‌بان درگذشت

 از این به بعد هر از گاهی حاشیه‌هایی کوتاه درباره‌ی خبرهایی که به نظرم جالب می‌آیند خواهم نوشت. از خبر فرهنگی گرفته تا ورزشی و اجتماعی.

 

خبر:

ئولین باغچه‌ان درگذشت.

 

حاشیه‌:

چند صدمتر بالاتر از میدان توحید، نبش خیابان باقرخان در بزرگراه چمران، تابلوی مردی شیک پوش با کراوات برای سال‌ها خودنمایی می‌کرد. این تابلو را چندی قبل برای همیشه برچیدند. مرد توی عکس برای ما غریبه نبود. در دوران مدرسه نامش را همچون یک قهرمان ملی در کتاب‌های‌مان آورده بودند و کلی ستایش نثارش کرده بودند. او نامش جبار باغچه‌بان بود. پایه‌گذار سیستم آموزشی ناشنوایان در ایران.

توضیح ویکی‌پدیا \ میرزا جبار عسگرزاده معروف به جبار باغچه‌بان (۱۲۶۴ ، ایروان – ۴ آذر ۱۳۴۵) بنیان‌گذار نخستین کودکستان و نخستین مدرسه کر و لال‌های ایران در تبریز است. او همچنین اولین مؤلف و ناشر کتاب کودک در ایران است./

وقتی در نوجوانی و در حین تورق شعرهای شاملو دیدم که او یکی از شعر‌هایش را به ثمین و ئولین باغچه‌بان هدیه کرده فقط می‌توانستم حدس بزنم که این‌ دو نفر احتمالا به همان قهرمان ملی، آقا جبار، یک جوری ربط دارند. نام‌‌شان هم آن‌قدر پربسامد نبود که به سادگی فراموش شود. بالاخره بعدها معلوم شد ثمین فرزند آن قهرمان سابق و ئولین همسر ثمین بوده که غیر ایرانی و متولد کشور ترکیه بوده است. او هرچند ایرانی نبود ولی به سهم خود به فرهنگ ایران خدمت کرد.

من هنوز حیران آن عکسم که در بلبشوی گم شدن مجسمه‌های شهر تهران یک دفعه از سر خیابان باقرخان ـ یک قهرمان ملی دیگر ـ اجی مجی شد. واقعا چرا هر دو در یک زمان؟ احتمالا دزدهای ناکس این یکی را هم سر راه‌شان دیدند و پسندیدند. بلا روزگاری است.