سفره‌ی دل

 

 

سفره‌ی دل را که واکنم…

ببین که ته گرفته‌ام

از سوراخ این آبکش‌ها رد نمی‌شوم

سوراخ هیچ قفلی نیستم

کلید هیچ دری

نقشه‌ی گنج را لی‌لی‌پوتی‌ها دزدیدند

فلرتیشیا را گالیور

توی زخم بستر می‌لولم

مثل شراب چهل ساله ملولم

دیروز اسکار یک عمر را

دادم به توالت فرنگی

امروز برای پس گرفتنش

با کبریت اسب‌نشان

توی فاضلاب‌ یورتمه می‌زنم

این شعرهای لعنتی را

آدم‌های لعنتی لایک می‌زنند

این روزهای بی‌شرف را

آدم‌های بی‌شرف share می‌کنند

شیخ بی چراغ

نشسته کنار کافه‌ی مهر و موم

سیگار زر بار می‌زند

دل داده به ناخن‌های لاک‌زده‌ات

زخمه‌های حضرت رحمانش آرزوست

خط توی خط می‌شود

لابه‌لای این همه خط

خط تو را گم کرده‌ام

بوی تند پارفیومت

توی تاکسی‌‌‌های بی پیر، سرگردان است

تن پاره پوره‌ات

زیر آخرین متروی بهارستان

و عکس آخرین خنده‌ات را

تماشاگران داربی بلوتوث می‌کنند

آخرش شیپورچی

پسر شجاع  را …

آخرش خانم کوچولو

با خرس قهوه‌ای فرار کرد

آخرش من قهوه‌ای شدم

نشستم روی برج میلاد

تا تلخ‌ترین آواز شهر را

روی ماسک سرخوشی‌ات تف کنم

اینجا ایران، هزار و سیصد و هشتاد و نه

اینجا من، درست مثل یک تکه کیک گ…

 

چند تکه شعر

 

یک مرد جیوه‌ای

آن‌سوی آینه

از پشت این کف ژیلت

به ریش من می‌خندد

 

***

 

 

–          آزادی! آزادی!

–          چند؟

–          همیشه چقد میدی؟

 

***

 

توی این کافه عشقی نیست

توی این فنجان فالی…

 

 

***

 

روی سیگنال‌های پارازیت

جای بوق صدای بق بقو می‌آید

کبوتری روی برج میلاد نشسته…

 

***

 

روی کلاه تو بر رخت آویز

خاک نشسته پدربزرگ

 

***

 

انگشت فلفلی‌ات

فاتحه‌ی شیرخوارگی بود…

 

تو که نیستی منو تنها تو خیابون ببینی…

دست‌هایی که پشت چراغ قرمز بریده شدند

ما عاشقان مدیسن کانتی نبودیم

لبخندهایی که در ازدحام تنهایی محو شدند

ما …

 

اسپرسوهایی که نخورده سرد شدند

فال‌هایی که نخوانده اجرا شدند

یادگاری‌های من روی میز کافه‌ها

و طرح‌های تو زیر شیشه‌های سکوریت

 

بیهوده پرسه می‌زنم

توی کوچه‌هایی که بوی سرد تو را نمی‌دهند

 و وبلاگ‌هایی که دو سال است به روز نشده‌اند

 

 

این روزگار من شد

دیگر غریبه ای از پنجره دست تکان نداد

کسی برای نیمه شب‌های چراغانی شهر، شعر نگفت

دیگر چراغی روشن نبود…

 

 

ردپای تو را گم کرده‌ام

ایستگاه به ایستگاه

و بارانی هم در کار نبود

مثل آن غروب…

 

 

توی هیچ ردیف هیچ قفسه‌ای

شعری از چشم‌های تو منتشر نمی‌شود

روی صخره‌های درکه نیستی

توی هیچ شهر کتابی، تو نیستی…

 

 

روی نیمکت‌های این پارک مکث می‌کنم

دیگر کسی آینه در دست

چشم انتظار یار نیست

این سهم روزگار بی «آتیه» بود…

 

 

امسال هم صبر می‌کنم

تا نیمه‌های سوز زمستان

تا توی صف‌های جشنواره دنبالت بگردم

تا بی تو «فیلمی از مسعود کیمیایی» ببینم

تا بی تو گریه کنم

 

 

بی تو در شب سنگین و ساکت شهر پرسه می‌زنم

سوار آخرین تاکسی این خط می‌شوم

راننده‌ی پیر

با ترانه‌ی غیرمجاز زمزمه می‌کند

«تو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی…»

 

آخرین روز خرداد

چشم‌های تو هاج و واج

واج به واج

در سطرهای حراج

 

تو در باد رفتی

من از عشق خواندم

تو بر باد رفتی

 

من از عشق خواندم

تو از یاد رفتی

من از عشق خواندم

تو در آخرین روز خرداد رفتی…

 

کلاغ‌های جاودان

کلاغ‌های جاودان

روی زباله‌های چرب می‌رقصند

و سمفونی گند باد را

با همنوایی چندش آورشان رنگ می‌زنند

بالای کوه

زوزه باد در تن صخره‌ها می‌لولد

عقاب محتضر

بر چشم انداز کوه‌های دوردست

چشم می‌بندد…

 چه بد…

قاب آسمان

از رقص بلندبالای تو خالی است

 و این پایین

 ضیافت پوست هندوانه برپاست