نگاهی به «اگر اصغر اسکار بگیرد» ساخته‌ی رضا کاظمی

ما ولی آقاییمونو داریم *

علی جعفرزاده

در عصر سریال‌های صد و اندی قسمتی و فیلم‌های بلندی که گاه داستان‌شان در نیم‌خط و چند کلمه خلاصه می‌شود ساختن فیلم کوتاه ۱۶ یا ۱۷ دقیقه‌ای حرکتی است سهل و ممتنع که به معنای واقعی کلمه ریسک شمرده می‌شود. اگر اصغر… آخرین ساخته رضا کاظمی را از چند منظر می‌توان بررسی نمود. نخست این‌که فیلم از منظر تحلیل گفتمانی ون دایک از آن معنای موضعی‌ بهره می‌گیرد که شامل پیش‌انگاشت‌هایی فرهادی‌محور است. در واقع گفتمان تمجید از اصغر فرهادی گفتمان مسلط فضای عمومی جامعه است و فیلم در چنین فضایی عامدانه با استفاده از این فضا به بیان دغدغه‌های مولفش می‌پردازد؛ انگار فرهادی و اسکارش بهانه‌اند؛ بهانه‌ای برای نشستن و تخمه شکستن و از درد گفتن و درست در لحظه‌ی دریافت اسکار چرت زدن…

از همین نظرگاه سازمان طرح‌واره‌ای اثر که عموماً در تحلیل گفتمان به بحث کلی علیه قوانین می‌پردازد، به‌ تنهایی نسل جدیدی از جوانان این سرزمین اشاره دارد؛ میزبان که ظاهرا از تمکن مالی بیش‌تری برخوردار است شرایط مساعدی ندارد و میهمان که از کرج ظاهرا برای تماشای پخش مستقیم مراسم اسکار امده. اما در ادامه می بینیم که اسکار و فرهادی خیلی هم برایش اهمیت ندارند. او درد دارد. دردی مثل درد خیلی از هم‌نسلان خویش. مضاف بر این‌که از کرج می‌آید؛ شهری پر از خرده‌فرهنگ‌های رنگارنگ با کم‌ترین فاصله‌ی ممکن با ابرشهری مثل تهران. مخاطرات و مباحث آسیب‌شناختی شهری مثل کرج در این سطور قاعدتاً جایی ندارند و در فرصتی دیگر شاید به آن هم بپردازم.

فیلم کاظمی قصه‌ی آدم‌هایی است که در چرخ خردکننده‌ی مدرنیته دارند له می‌شوند؛ مدرنیته‌ای که نماد بیرونی‌اش در فضای جامعه‌شناسی شهری، مبتنی بر المان‌هایی مانند برج میلاد است و ما لابه‌لای سکانس‌های مختلف فیلم آگاهانه با آن مواجه می‌شویم و همواره در جای درست به سراغش می‌رویم. بحث آسیب‌های مبتلابه شهری مانند تهران شامل خانواده‌های نامنسجم، تک‌زیستی، و حتی پارازیت و … در استعاره‌ی موسیقی‌ای که مهمان گوش می‌دهد (ترانه شاهین با شعر مهدی موسوی) به‌خوبی به تصویر کشیده می‌شود.

فیلم کاظمی ، فرهادی‌گونه در برابر آثاری که در فضای فیلم‌هایی نظیر جدایی نادر از سیمین ساخته می‌شوند قد علم می‌کند. این‌که با کم‌ترین امکانات ممکن و با اقتصادی‌ترین روش استفاده از فرم و زبان می‌توان فیلمی در همان حد و اندازه‌ها ساخت. فیلم دو شخصیت دردمند دارد که در یکی از نخستین نیازهای طبیعی‌شان که برقراری ارتباط با جنس مخالف است درمانده‌اند. انگار قرار است قضای حاجت کنند بر شرایط‌شان. (فیلم بر دستشویی زدن!! کاراکترها تاکیدی آگاهانه دارد) بازی با اسب‌های شطرنج و استعاره از سرشاخ شدن و باقی قضایایی که این را هم از منظر تحلیل گفتمان می‌توان به شاخص واژه‌پردازی و تاکید بر تقابل‌های دوتایی ربط داد: تقابل میزبان با دختری که دوستش دارد. تقابل مهمان با دختری که در انتها می‌فهمد دل با دیگری دارد. و تقابل عنصر غایب (مسعود) که جایگاهی مهم و در قواره‌ی کاراکترهای اصلی فیلم دارد با مهمان و… هم‌چنین حداقل استفاده از لوکیشن، کم‌ترین استفاده از موسیقی متن و خیلی نشانگرهای دیگر.

اگر از منظر تکنیکی نیز بخواهیم نظری به فیلم بیندازیم با اثری کاملا حرفه‌ای مواجهیم. نخست فیلم‌برداری و استفاده‌ی بی‌نظیر از نور است. کار منصور حیدری حتی به چشمان غیرفنی نگارنده نیز دل‌نشین می‌نماید. استفاده‌ی بسیار تکنیکی از فضاها و روند تاریک‌تر شدن فیلم از ابتدا تا انتها تنها گوشه‌ای از جلوه‌های بصری اگر اصغر… هستند. تدوین فیلم را فردین صاحب‌الزمانی انجام داده که نامی است آشنا در سینمای ما. تدوینی که به ضرباهنگ اثری چنین مینی‌مالیستی به‌شدت کمک کرده است. دست‌آخر کارگردانی دقیق رضا کاظمی نیز ضلع دیگر این مثلث را شکل می دهد. از فضاها و عناصر بعضا ریز نیز با نهایت وسواس و دقت استفاده شده است. مثل کتاب چخوف. که فرم آثار چخوف و زبان سلسیش به‌شدت به فضای فیلم نزدیک است.

و در نهایت بی انصافی است اگر از کنار بازی دو بازیگر فیلم محمد علی‌محمدی و سهیل ساعی به‌راحتی بگذریم. دو بازیگر خوش‌آتیه که به‌خوبی از پس نقش‌‌شان برآمده‌اند. کافی است به کنش‌هایی که در هنگام خشم و نفرت و حتی سرخوشی‌های تکانه‌ای و لحظه‌ای از خود نشان می‌دهند نظری بیندازیم. یا مثلا در سکان‌سهای پایانی که خستگی ناشی از بیداری در ساعت اولیه‌ی بامداد را به‌خوبی بازی کرده‌اند.

فیلم با شب‌های نورانی و سرگیجه‌آور تهران شروع می‌شود. با میکس صدای جیغ و داد سرخوشانه ابتدای درباره الی روی همان تهران به اوج می‌رسد و با موسیقی متنی در حال و هوای موسیقی درباره الی (که آیدین صلح‌جو اختصاصا برای فیلم کاظمی‌ساخته) باز روی همان تهران و پس از نطق اصغر فرهادی به پایان می‌رسد. انگار در کشوری که در چنین شب مهمی هیچ یک از کانال‌های تلویزیونی‌اش هیچ حرفی از چنین افتخار بزرگی نمی‌زنند زندگی زیر این همه چراغ به همان شکل همیشگی جریان دارد. با همه‌ی دردهایش.

 *یکی از دیالوگ‌های اگر اصغر اسکار بگیرد

————————

پی‌نوشت: این نقد را دوست عزیزم علی جعفرزاده نوشته و مایه‌ی خوش‌حالی‌ام است که فیلم را پسندیده و می‌دانم اگر فیلم را دوست نمی‌داشت بی‌رودربایستی می‌نوشت. اگر دیگرانی هم بر این فیلم یا بر مجموعه داستان کابوس‌های فرامدرن نقدی بنویسند (با هر سلیقه و رویکردی) با کمال میل در همین سایت منتشر خواهم کرد.

در تدارک «اجی مجی»

نوشتن فیلم‌نامه‌ی نیمه‌بلندی را یک هفته پیش به پایان بردم؛ با نام اجی مجی. اگر چیزی از آن کم نشود فیلمی‌که از رویش ساخته شود ۴۵ دقیقه الی یک ساعت خواهد بود. زمستان امسال را برای ساختنش در نظر دارم. اگر بشود دی و اگر نشود اسفند. اجی مجی برشی از زندگی دو پسر جوان هم‌خانه است؛ یکی از آن‌ها نوازنده‌ی دوره‌گرد است و دیگری تئاتر کار می‌کند. بعد از اگر اصغر اسکار بگیرد دیگر کار کردن با امکانات خیلی کم یک جورهایی بازگشت به عقب است. این بار یک قدم جلوتر…

این آغاز فیلم‌نامه است:

 خارجی- روز -پیاده‌رو

سیامک کنار پیاده‌رو نشسته. سه کارت از جیبش در می‌آورد و می‌اندازد روی زمین.

سیامک: این که می‌بینین چشم‌بندی نیس. واقعیته اما از نوع درست درمونش. یعنی یه چیزایی اینقد سریع جلو چشمتون اتفاق میفتن که فکر می‌کنین اتفاق نیفتادن. یا اتفاق نمیفتن و فک می‌کنی افتادن. آدمیزاده دیگه. گاهی  حواسش جا می‌مونه.  پاشو اگه ادعات میشه بیا جلو یه چشمه از کار ما ببین و برو. اگه من باختم پولتو که می‌گیری هیچ اصن بیا بزن تو گوشم. ناموسن اگه خالی ببندم. اگه تو باختی یه چیزی بده کرم مرتضا علی که شب منم جلوی اهل و عیال سرم بالا باشه.

 و این هم مونولوگی از اواخر فیلم‌نامه:

یه روز بچه بودم هفت هشت سالم بود ننه‌م یک در یک قلبش درد گرفت و افتاد کف حیاط. از این خونه‌های قمرخانمی‌‌بود دیگه. نمی‌دونم تو فیلما دیدی یا نه. چند تا از این زنای همسایه اومدن پایین و بنا کردن به جیغ زدن که وای افسر خانوم افسر خانوم جون. خلاصه نفیسه خانم، یکی از همون زنا هلم داد گفت بدو سر کوچه به بابات اسمال آقا بگو دکتر خبر کنه. بابام خدا بیامرز توی شناسنامه اسمش اسحاق بود ولی نمی‌دونم چرا همه بهش اسمال می‌گفتن. سر کوچه که دروغ بود. یه چند تا خیابون اون ورتر بود. من اصلا نمی‌دونستم چه خبره. جوگیر شدم بدفرم. با همون پیژامه خشتک پاره‌م دویدم تا سر کوچه و د بدو. یهو دیدم یه جایی گوشه خیابون یه جمعیتی حلقه زدن . مثلا چهل پنجاه نفری فرض کن. ویر افتاد به سرم که ببینم چه خبره. کله مو چپوندم از لای جمعیت و به زور خودمو رسوندم جلو. چی  می‌بینی؟ یه یارو بود با سبیلای شیش دور تاب داده یه مارو از یه زنبیلی آورده بود بیرون. سیخ! مار می‌گم مار می‌شنوی. کبرای اصل. از این نی و فلوت و اینا هم نداشت. اصن یه داستان دیگه ای بود. یارو نوک انگشتشو تو هوا می‌چرخوند (با اشاره انگشت ادایش را در می‌آورد) ماره هم سرشو می‌چرخوند. آقا میگن مار طلسم داره جادو مادو می‌کنه راس می‌گن. من هم بچه بودم خب اصن نفهمیدم چی شد. مث خیار چنبر اونجا چنبره زدم. خلاصه یارو سیبیلوهه بساطشو که جمع کرد رفت من تازه یادم اومد واسه چی اومده بودم سر کوچه. دویدم سمت مغازه آقام. دیدم مغازه بسته‌س. سریع سر خرو کج کردم سمت خونه که وسط کوچه دیدم صدای شیون رو هواست. خلاصه ننه‌م اون روز به رحمت خدا رفت و آقامون سه روز از چهل ننه‌م نگذشته بود که شد شوهر همین نفیسه خانم. دروغ چرا بی‌مادری خیلی بد دردی بود اما نفیسه خانم هم به چشم چیز، چیز خوبی بود. اما آقا مار واقعا طلسم داره. عوام‌الناس حرفاشون خیلی وقتا راسته. یه چیزایی هس. یه حساب کتابایی در کاره.

مجله‌ی «فیلم» سی‌ساله شد

شماره‌ی ویژه‌ی سی‌سالگی مجله‌ی «فیلم» منتشر شد. برای من که از نوجوانی پا به پای این رفیق همراه آمده‌ام و حالا دو سال است که جزئی ثابت از شناسنامه‌اش هستم، این اتفاق بسیار فرخنده‌ای است. آن‌هایی که از مجله «فیلم» بدشان می‌آید، یا به هر دلیلی به آن حسودی‌شان می‌شود  و بیان می‌کنند و نمی‌کنند، یا حتی با آن همکاری می‌کنند بی آن‌که دوستش داشته باشند، نمی‌توانند شوق و احساس من را درک کنند. 

سی‌سالگی‌ات مبارکت باشد دوست قدیمی‌و عزیزم. چه برایت بنویسم و چه ننویسم؛ همیشه دوستت خواهم داشت. می‌دانم که چه رنجی را تحمل می‌کنی تا عشق را تکثیر و به عاشقان سینما هدیه کنی.

سوت دو انگشتی: گزیده‌ی نوشته‌ها

برای من روز تولدم بی‌نهایت اهمیت دارد چون بهانه‌ی بسیار قاطعی برای مرور حال‌واحوال گذشته و تعیین چشم‌اندازی برای آینده است. وقتی مجبور به زندگی هستم، پس ترجیح می‌دهم کارنامه و برنامه‌ای در دست داشته باشم و از اغتشاش ذهنی و پوچ‌گردی (که یکی از ویژگی‌ها و ارزش‌های روشنفکری بیمار ایرانی است) تا حد امکان پرهیز کنم.

امسال هم مانند پارسال به بهانه‌ی روز تولدم (پنجم مهر) مجموعه‌ای از نوشته‌های وبلاگی‌ دو سال گذشته‌ام را به شکلی ویراسته و پیراسته در قالب پی‌دی‌اف تقدیم خوانندگان وب‌‌سایت «کابوس‌های فرامدرن» می‌کنم. کاش می‌شد همه‌ی داستان‌ها و شعرهایم را (که هرگز در اینترنت و هیچ‌جای دیگر منتشر نشده‌اند) به همین شکل ساده و کارآمد منتشر کنم. چاپ شدن کتاب بر کاغذ، در تیراژی حقیر که همان هم مفتضحانه توزیع شود و کسی نخواندش، چه فایده‌ای جز لعنت شیطان دارد؟ بگذریم…

روزگارتان خوش باد.

لینک دانلود سوت دو انگشتی: گزیده نوشته‌های وبلاگی ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۱

مجموعه‌ی قبلی را از هم این‌جا می‌توانید دانلود کنید.

 

نکته‌هایی بر خواندن و نوشتن

بسیاری از امور این دنیا، کیفیت پریودیک دارند؛ یک مدتی خراب می‌شوند و دوباره پا می‌گیرند. گاهی پیش می‌آید که اصلا دست‌و‌دلم به فیلم دیدن یا کتاب خواندن یا هر دو نمی‌رود. این جور وقت‌ها وحشت برم می‌دارد. اما مدتی که می‌گذرد دوباره آن حس خوب برمی‌گردد. و این چرخه هم‌چنان ادامه دارد.

اما صادقانه بگویم که فیلم دیدن درنهایت ابزاری برای سرگرمی‌است و آموزه‌های آن اصلا و ابدا قابل‌قیاس با حجم عظیم آگاهی برآمده از مطالعه‌ی کتاب‌ نیست. اصلا ذات سینما آگاهی‌رسانی نیست و همان مفاهیمی‌هم که از طریق تاثیر بر ذهن آگاه و ناآگاه به مخاطب منتقل می‌کند هرگز نمی‌توانند اندیشه‌ای منسجم و مؤثر را شکل دهند. (این‌جاست که امر نوشتن در قالب «نقد فیلم» رخ می‌نماید؛ «نقد فیلم» اندیشه را ثبت و منتقل می‌کند.)

برای پرورش و تازه ماندن ذهن باید مطالعه کرد. (به قول نازنین بیژن نجدی، مطالعه دمبل مغز است، اول سر فرم می‌آوردش ولی اگر ولش کنی دوباره نافرم می‌شود. یک جور اعتیاد است. باید تا ابد دمبل بزنی تا همیشه سر فرم باشی.) اخیرا دچار ولعی شده‌ام که دیگر نمی‌توانم منتظر بمانم آیا فلان کتاب نویسنده‌ی محبوبم روزی ترجمه خواهد شد یا نه. از این رو سختی خواندن به زبان انگلیسی را به جان می‌خرم. تجربه‌ی یکه و نابی است. صد البته در ترجمه چیزهایی از دست می‌رود ولی بی‌تردید بسیاری از دانسته‌های‌مان را مدیون ترجمه‌ها هستیم. مترجم‌ها انسان‌های بسیار نازنینی هستند. تکثیر اندیشه و آگاهی، اغلب از سر عشق، کاری است بس ارزشمند که اطلاق «مقدس» بر آن گزاف نیست.

امروز وضعیت مطالعه در جوان‌های دانش‌اموخته‌ی ایرانی به حدی بحرانی رسیده. جز دوستان پزشکم، دوستانی دارم که همه انسان‌هایی به‌شدت باهوش و کارشناس ارشد رشته‌ی خود هستند (همان فوق‌لیسانس) آن هم نه از نوع دانشگاه آزادی‌اش. اما این پزشکان و مهندسان تیزهوش، به شکلی حیرت‌انگیز کم‌ترین میانه‌ای با مطالعه ندارند و حتی آن را تحقیر می‌کنند. در این میان متاسفانه اینترنت هم نقش منفی آشکاری دارد. بارها نوشته‌ام و این هم یک بار دیگر برای دوستان جوان‌ترم که هنوز امیدی به رستگاری‌شان هست: از سهم اینترنت‌گردی و فیس‌بوک‌بازی‌تان بزنید و روزی دست‌کم یک ساعت کتاب بخوانید. شعر و داستان، بیش‌تر جنبه‌ی سرگرمی‌دارند (مثل فیلم دیدن) و طبعا مرادم از کتاب‌خوانی این‌ها نیستند. حتما حوزه‌ای هست که به آن علاقه‌مند باشید: تاریخ، سیاست، سینما، تئاتر، ادبیات، ورزش، فلسفه، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و…

اخیرا گفت‌وگویی با یک منتقد فیلم خواندم و متاسفانه لابه‌لای حرف‌هایش چیزی جز اغتشاش ذهنی و تلاش بی‌وقفه برای ردیف کردن نام فیلم‌های همه‌جور آجیل و نام چند گروه موسیقی ندیدم. اشکال کار در همین‌جاست: نقد فیلم با اهرم فیلم‌‌بازی (که آن هم فریبی بیش نیست و جنبه‌ی شیادانه‌ی این نام ردیف کردن‌ بدون دیدن فیلم‌ها، بارها برملا شده) به دلیل فقدان اندیشه و شناخت ناکافی از «نوشتن» (که مهارتی دشواریاب است و کم‌ترین نسبتی با لذت‌جویی فیلم دیدن ندارد) به هذیان‌گویی و صدور احکام موهوم روانگردان می‌رسد.

اولین نکته‌ای که به جوان‌های عاشق نقدنویسی گوشزد می‌کنم این است: نقدنویسی یک جور نویسندگی آن هم از نوع خیلی جدی‌اش است. بلدی بنویسی؟ و متاسفانه خیلی‌هاشان جز فقدان اندیشه و تجربه‌ی زندگی، کم‌ترین بهره‌ای از قریحه‌ی نویسندگی هم ندارند. و با این وصف، دلیل علاقه‌شان برای ورود به این عرصه برای من مثل یک راز است.

و سخن آخر: پیش‌تر هم نوشته‌ام که فراتر از فیلم دیدن و حتی کتاب خواندن، تجربه‌ی زندگی و مخاطراتش است که وجوه اندیشه و آفرینندگی را برای یک نویسنده شکل می‌دهد. باید زندگی کرد؛ برخی از قراردادها و مرزها را نادیده گرفت و به میان مردم رفت. زندگی آن‌جاست؛ وسط ازدحام. اما نوشتن آن‌ جای دیگر است؛ در خلوتی دل‌پذیر و آرام اما انباشته از خاطره‌ها و تجربه‌های ازدحام.

سایه خیال: نوری بیلگه جیلان

در شماره ۴۴۸ مجله فیلم (مهر ۱۳۹۱) پرونده‌ی مفصلی برای نوری بیلگه جیلان، فیلم‌ساز بزرگ ترک، تدارک دیده‌ایم، که خوش‌بختانه خیلی زود واکنش‌های مثبتی در پی داشته. در همان ۲۴ ساعت اول انتشار مجله، به عنوان مسئول این پرونده  (که در بخش «سایه خیال» منتشر شده) از طریق تلفن، اس‌ام‌اس و ای‌میل مشمول محبت برخی از دوستان شدم.

خوش‌حالم که هنوز هم کسانی ارزش کار حسابی را درک می‌کنند و مهم‌تر از آن، خود را ملزم می‌بینند که با یک «خسته نباشید» و «دست مریزاد» خستگی را از تن آدم به‌در کنند. رفتارهای مهرآمیزی از این دست، امروز بسیار نادرند.

در روزگاری که گروهی بی‌استعداد و به‌راستی بی‌هنر، سینمای ایران را به‌ناحق قبضه کرده‌اند، تنها چیزی که به من و امثال من انرژی مثبت می‌دهد همین نوشته‌های اندکی است که به یادگار می‌گذاریم. گاهی فکر می‌کنم که اگر همین دلخوشی‌های کوچک نبودند با این همه استبداد و باندبازی فرهنگی (که درصد غالبش محصول بخش خصوصی است و نه دولت و حکومت) حال‌وروزمان چه می‌شد. قطعا بدتر از این می‌شد.

«سایه خیال» این شماره به لطف این عزیزان شکل گرفته: کیومرث وجدانی، هوشنگ گلمکانی، مسعود ثابتی، رضا حسینی (که علاوه بر نگارش یک مطلب خواندنی زحمت ترجمه‌ بر دوش او بوده)، حسین جوانی، سوفیا مسافر و بالاخره دوست جوان‌ و خوش‌قریحه‌ام شاهد طاهری که اگر خودش بخواهد، یکی از استعدادهای نو عرصه‌ی نقدنویسی است و حرف‌های تازه‌ای برای گفتن دارد.

چراغ‌های رابطه…

این احتمالا شخصی‌ترین چیزی است که می‌نویسم و واجب است بنویسمش تا از شرش رها شوم.

دیگر مطمئنم که میزان قوت و سلامت شخصیت آدم‌ها با میزان آنلاین بودن‌شان در اینترنت نسبت عکس دارد. من هرچند مثل خیلی‌ها ساعت‌ها پای این شبکه‌های مثلا اجتماعی نمی‌نشینم اما بابت همین یکی دو ساعتی که در روز برای این کار تلف می‌کنم به‌شدت شرمسار خودم هستم. چاره‌اش هم این نیست که بگوییم «خداحافظ من رفتم» و از این مزخرفات. مثل ترک کردن سیگار است؛ اگر مقدمه‌ای در کار باشد حتما ناموفق خواهد بود.

اما واقعا آرزویم این است که به میزان خورد و خوراک معمول روزانه پول توی جیبم باشد، فرار کنم بروم به روستایی دورافتاده، دور از اینترنت و ماهواره و تلفن و هر وسیله‌ی ارتباطی. حوصله‌ی هیچ بشری را ندارم. تجربه‌ی من در برقراری ارتباط انسانی کاملا ناموفق است؛ آ‌ن‌هایی که دوست‌شان دارم از من می‌گریزند و آن‌هایی که به من نزدیک می‌شوند بیش‌تر برای آن وجه بی‌اهمیتی است که خودم علاقه‌ای به آن ندارم. این یعنی شکست محض. طبیعی است که حساب دو سه دوست را باید جدا کنم اما متاسفانه دوستی‌ها هم به دلیل شرایط زندگی امروز، کم‌تر به هم‌نشینی منجر می‌شوند. ما محکومیم که اغلب از هم دور بمانیم. داشتن پاتوقی برای دور هم نشستن و هم‌صحبتی و درد دل دیگر از محالات است. تحمل زندگی در کشور خفه و دلمرده‌ای مثل ایران واقعا جز با برقراری هم‌نشینی‌ها و دوستی‌ها در چارچوب زندگی شخصی ممکن است؟ و وقتی همین هم نمی‌شود…

اما از این هم فراتر، کلا چند وقتی است که از برقراری ارتباط‌های تازه ناتوان شده‌ام. مشکل قطعا از خود من است. اما چرا مشکل؟ این به هر حال وضعیتی است که نمونه‌اش هم کم نیست.

اعتراف می‌کنم که دیگر هیچ دستاوردی مثل گذشته خوش‌حالم نمی‌کند. حوصله‌ی تعارف‌ها و اخلاق ریاکارانه‌ی آدم‌ها را هم ندارم و در هر جمعی نمی‌توانم حضور داشته باشم. مثلا اگر فردا بگویند میشائیل‌هانکه یا نوری بیلگه جیلان یا لارس فون‌تریه آمده‌اند تهران، و فلانی و فلانی هم هستند و تو هم بیا با همه‌ی عشقم به این بزرگان قطعا به دلیل حضور فلانی و فلانی به آن جلسه نخواهم رفت. چون با دیدن فلانی و فلانی دچار استرس و سردرد می‌شوم.

تنها چیزی که روزگاری دل‌خوشم می‌کرد نوشتن بود و متاسفانه همان هم نتایج کاملا وارونه‌ای داده. اغلب مخاطبانم (دست‌کم آن‌ها که حضورشان را اعلام می‌کنند) اصلا ربطی به جهان‌بینی من و نوشته‌هایم ندارند. دوست دارم خودم را این‌طوری دلداری بدهم که شاید آدم‌هایی با نگاه تلخ من، اصلا انگیزه و رمقی برای برقراری دیالوگ ندارند. باید خودم را فریب بدهم وگرنه…

این‌ها طرح مساله نیست. پاسخ این وضعیت را مدتی است که یافته‌ام و فقط دنبال موقعیتی هستم که کار را یک‌سره کنم. باید خودم را به کنج خلوت و دنجی برسانم و به شکل کامل قید هم‌زیستی اجتماعی را بزنم. مقدمه‌چینی کار را خراب می‌کند. آخرش یک روز…

سلطان جهان باش

 باز هم چند روزی نبودم. تمام تلاشم را می‌کنم که چند جمله‌ای بنویسم. اول برای خودم که چیزی نوشته باشم.

یک

پرونده‌ی بسیار جانانه‌ای برای نوری‌ بیلگه‌ جیلان (برای مجله فیلم) تدارک دیده‌ایم که دو ماه است انتشارش به دلیل اولویت مطالب دیگر به تعویق افتاده و در شماره‌ی شهریور هم منتشر نخواهد شد. زیاد که روی این موضوع فوکوس می‌کنم حالم ناخوش می‌شود. پس بگذریم. آخرش منتشر خواهد شد و افتخار دیگری برای من خواهد بود که از باب نقد و تحلیل، نه تحویل عشق و حال، ادای احترامی‌شایسته به یک فیلم‌ساز مهم و بزرگ دیگر کرده‌ام.

دو

چه مفلوک است سینمایی که کلاه‌قرمزی و بچه‌ننه مهم‌ترین فیلم روی پرده‌اش باشد. و من اصلا خراب این حس انسان‌دوستانه‌ی آقایان طهماسب و جبلی هستم که شب عید فطر ویژه‌برنامه‌ی تلویزیونی می‌گذارند. در شماره‌ی پسا جشنواره‌‌ای مجله فیلم در بخش پیش‌بینی پرفروش‌ترین فیلم سال اول همین کلاه‌قرمزی را نوشته‌ام. یعنی حسم نسبت به مضحک بودن اوضاع سینمای ایران ربطی به فروش این فیلم ندارد.

سوم

از ماه‌ها پیش قرار گذاشته بودیم که هنگام نمایش بی‌خداحافظی (که فیلم بسیار بی‌جان و بدی است) من گفت‌وگو با رضا صادقی را انجام بدهم. اما آخرش نشد که نشد. به دلیل تنبلی و پشت‌گوش‌اندازی خودم. حتما قسمت نبوده وگرنه گفت‌وگویی می‌خواندید جانانه. که به هر حال فرصتش از دست رفت. چه کسی بهتر از من برای چنین گفت‌وگویی؟ هم‌نام، هم‌سن، مشکی‌پوش و من برخلاف روشنفکران اخ‌وتف‌کن؛ شیفته‌ی آثار او و… خلاصه نشد که بشود. دلم برات تنگ شده جونم…

چهار

 عزیزی کامنت گذاشته که: «شما که تهرانین و پزشکین و با سینما و شعر و ادبیات دمخورین و باز اینهمه از اوضاعتون می‌نالین اگه جای ما بودین که بیکاریم و تو یه شهر دورافتاده ایم و هیچ سرگرمی‌و دلخوشی نداریم ؛ اونوقت چی کار می‌کردین… ؟ !؟» از این دست کامنت‌ها و ای‌میل‌ها زیاد به دستم رسیده. بارها هم در این باره توضیح داده‌ام. اما فکر می‌کنم که لازم است باز هم موکدا چند نکته‌ را روشن کنم:

۱ من چند سال است کار طبابت نمی‌کنم. پس نه از این بابت منفعت مالی دارم و نه حتی علاقه‌ای به بازگشتن به آن شغل فرساینده و افسرده‌کننده دارم؛ شاید به این دلیل که کم‌ترین اعتقادی به تقدس این رشته و خدمت به مردم ندارم. خوش‌بختانه تعداد خدمتگزاران مردم مازاد بر نیاز است (و به همین دلیل خیلی از پزشکان جوان با سیلی صورت‌شان را سرخ نگه می‌دارند) و نیازی به آدم بی‌میلی چون من نیست.

۲ در تهران بودن، دست‌کم برای من کم‌ترین سودی از باب لذت بردن از سینما و ادبیات نداشته. همه‌ی داشته‌های من (از کتاب‌ها و فیلم‌های پرشماری که خوانده‌ و دیده‌ام) فقط محصول خواستن و پی‌گیری خودم بوده و بخش غالب آن مربوط به روزگار در تهران نبودنم است. جوینده یابنده است. تهیه‌ی فیلم و کتاب و مجله و… واقعا نیازی به زندگی در تهران ندارد. پنج شش فیلم سینمایی قابل‌تحمل در سال هم دلیل عاقلانه‌ای برای زندگی در تهران نیست. تئاتر هم بدتر از این. و البته تماشای تئاتر آن‌قدر گران است که در زندگی من و امثال من نمی‌تواند جایگاه ثابتی پیدا کند. پس در تهران بودن چه منفعتی می‌تواند داشته باشد؟ مضراتش را اگر بخواهید این‌هاست: هزینه‌های سرسام‌آور زندگی، زندگی در فضایی سرشار از آلودگی زیست‌محیطی و صوتی، اتلاف قابل‌توجه وقت در ترافیک و… قدر زندگی خود را بدانید. هرجای ایران که باشید به‌سادگی می‌توانید با دسترسی به منابع مطالعاتی لایزال اینترنت (حتی اگر زغالی باشد) و جست‌وجوی ساده‌ترین و مطمئن‌ترین راه‌ها برای دسترسی به هر فیلم‌ و کتاب‌ و… فرزند جهان باشید. دست بردارید از این صفت زشت «شهرستانی» که به خودتان می‌دهید. با افتخار خودتان را با نام شهرتان معرفی کنید. از کرختی رها شوید و هر آن‌چه می‌خواهید بجویید. حال و احوال دنیا عوض شده. شما می‌توانید در یک روستای دورافتاده هم سلطان جهان باشید. اگر خودتان بخواهید.

۳ مهمترین لازمه‌ی پیش رفتن و درجا نزدن، قانع نبودن و رضایت ندادن به شرایط موجود است. مبادا نق‌و‌نوق‌های من و امثال من فریب‌تان بدهد و شما را ناامید کند. من که تخت‌گاز می‌روم رفقا. مبادا جا بمانید. تردید ندارم که حال بد من از حال خوش خیلی‌ها سر است. فقط من یاد نگرفته‌ام به شرایطی که جامعه بر من تحمیل می‌کند قانع باشم. آن قناعتی که در امثال و حکم آمده این نیست؛ رمز و رازی است میان انسان و منبع ایمانش. خلاص.

۴ بیکار بودن بسیاری از جوان‌ها (که خودم سال‌ها تجربه‌اش کرده‌ام و از این بابت آزار بسیار دیده‌ام) محصول ناکارآمدی و بی‌لیاقتی گردانندگان کار است. از این اوضاع بد و زشت چه انتظاری می‌شود داشت؟ زندگی مبارزه است. هیچ چیز آسان به دست نمی‌آید. آستین بالا بزن. کفش آهنی بپوش. و رهسپار راه شو.

پی‌نوشت: حس می‌کنم مورد ۲ جای ابهام دارد. پس لازم می‌دانم پاسخی به پرسش احتمالی  «پس خودت در تهران چه می‌کنی؟» بدهم. راستش فقط برای این‌که بتوانم لینک‌هایی برای کار فیلم‌نامه‌نویسی (البته فروش آن‌ها) و فیلم‌سازی ایجاد کنم که خوش‌بختانه تا کنون هم توفیقاتی در این زمینه داشته‌ام. البته نکته‌ی مهم این است که همین حالا هم من فقط نیمی‌از ماه در تهرانم. اگر بشود (به محض تثبیت کارم در فیلم‌نامه‌نویسی یا فیلم‌سازی) در اولین فرصت به طور کامل به شهر زیبا و بی‌نظیر خودم لاهیجان برخواهم گشت؛ جایی که می‌توانم در آرامش و سکوت محض فیلم ببینم، کتاب بخوانم و مهم‌تر از همه، بنویسم، بنویسم، و بنویسم. و با دریا و جنگل و ابر و مه و باران و اکسیژن عشق کنم.

رفع کتی

سلام دوباره


خیلی تندتند این پست را می‌نویسم که فقط چیزکی نوشته باشم و فاصله‌ی بین پست قبلی و پست تازه، از این بیش‌تر نشود.

یک

ممنونم از همین عده‌ی معدودی که به خبر انتشار کتابم (آن هم به این شکل واقع آبرومند و معتبر) واکنش مثبت نشان دادند. تا بوده همین بوده. این‌جور وقت‌ها حتی آن به‌ظاهر دوستان نزدیک، هم آب می‌شوند و می‌روند زیر زمین. عرض کردم که؛ تا بوده همین بوده. پس حرجی بر هیچ کسی نیست. البته هر کنشی، واکنشی دارد و در آینده بر آن هم نباید خرده‌ای گرفت.

 دو

 بهمن شیرمحمد به مناسبت تولد ایناریتو (اسم کاملش را حالا بی‌خیال) در تدارک پرونده‌ای است که در آدم‌برفی‌ها منتشر خواهد شد. به‌وقتش خبررسانی خواهم کرد و امیدوارم لذتش را ببرید.

سه

 به یاد ندارم هرگز تماشای بازی‌های المپیک را با این کیفیت عالی و دسترسی آسان (بدون کارتی کردن شبکه‌ها و این مسخره‌بازی‌ها) تجربه کرده باشم. امسال دوبی‌اسپورت جور تلویزیون بی‌مایه‌‌ی خودمان را کشید، و چند مدال طلای ورزشکاران ایرانی برای لحظات کوتاهی هم که شده شور و شوقی عالی در من و ما برانگیخت. ولی واقعا کی وقتش خواهد شد که جز در رشته‌های زورکی (معادل مودبانه‌‌تری سراغ ندارم)، جای دیگری هم حرفی برای گفتن داشته باشیم؟ کلی حرف درباره‌ی المپیک دارم که موکولش می‌کنم به روزهای آینده.

چهار

 امسال چه وضع رقت‌باری دارد اکران سینماها. ماه رمضان فرصتی بود تا بشود برخلاف شب‌های قدغن همیشگی، از این طرح مثلا اذان تا اذان (که در واقع اصلا این‌طوری نیست) استفاده‌ای کنیم و نشان اندکی از زندگی در شب ظلمانی و رخوتناک این شهر ببینیم. اما فقدان حتی یک فیلم جدید و مناسب همین فرصت را هم ضایع کرد.

پنج

امیدوارم مجموعه داستان کابوس‌های فرامدرن را تهیه بفرمایید و بخوانید. تهیه‌اش در سراسر کشور بسیار ساده است. کافی است همین آگهی ستون سمت راست سایتم را به‌دقت بخوانید. خلاص.

———-

در پناه پروردگار. تا دیدار بعد که امیدوارم گرفتاری‌های زندگی‌ام اجازه‌ی بیش‌تر نوشتن بدهد.

مجموعه داستان کابوس‌های فرامدرن

نخستین مجموعه‌ داستان کوتاهم با عنوان کابوس‌های فرامدرن توسط نشر مرکز منتشر  و روانه‌ی بازار کتاب شد. 

امیدوارم شما هم این کتاب را بخرید و بخوانید، و البته بپسندید. من این داستان‌ها را فقط برای خواندن و لذت بردن نوشته‌ام و طبیعی است که آرزو کنم خوانده شوند و لذتی به خواننده‌ها هدیه کنند.

اگر داستان‌های رازآمیز و غیرسرراست را دوست دارید این کتاب مخصوص خود شماست.

————

پی‌نوشت: برای تهیه‌ی این کتاب که شامل ۱۵ داستان کوتاه است می‌توانید در بدترین حالت (!) به کتابفروشی نشر مرکز (خ. فاطمی‌ـ روبه‌روی هتل لاله ـ خ. باباطاهر) سر بزنید. قیمت کتاب ۳۶۰۰ تومان است.

پی‌نوشت ۲: ممنون  که کتاب را می‌خرید!

رفقای باحال بی‌حال

این پست صرفا ادای احترامی‌است به دوستان خوب عالم مجازی که سر از عالم واقعی درآوردند و روی ماه‌شان را بوسیده‌ام. چه کسی گفته اینترنت چیز بدی است؟

امیر معقولی، بهمن شیرمحمد، گودرز مهربانٰ، فرهاد ریاضی، شاهد طاهری، پیام نیکفرد، ایمان زینعلی و البته یک فروند هومن نیکفرد که مدتی است شب و روز  آش می‌خورد و پیدایش نیست. هومی‌جون بیا که کلی کار داریم. «اینقد آش نخور رودل می‌کنی.»

فکرش را بکنید اگر همین چند نفر همت می‌کردند چه کارهایی می‌شد کرد. ولی همین بی‌حالی رفقا را هم عشق است.