زخم

یک

این روزها جای هر زخمی را با لیزر پاک می‌کنند اما بعضی پزشکان صادقانه می‌گویند موفقیتش صددرصد نیست؛ همیشه مقداری باقی می‌ماند. بهتر از هیچی است.

دو

زخم اگر چرک کند دیرتر خوب می‌شود. زخم چرکی را نباید بست. زخم در  گرمای تابستان می‌پزد. نباید گذاشت زخم بپزد.

سه

زخم ماحصل دفاع بدن است در برابر کوفتگی و بریدگی و سایش. خوب یا بد این تمام چیزی است که تن در چنته دارد.

چهار

بعضی‌ها زخم‌شان شکوفه می‌کند. با هر زخمی گوشتی جوانه می‌زند. گاهی جوانه‌ها درختچه می‌شوند.

پنج

چاقو برای فرو کردن تا دسته نیست. هیچ چیزی برای فرو کردن تا دسته نیست. اما در حضور خشم و غضب، هر عمقی مجاز است. 

شش

زخم را می‌شود مهار کرد. کم‌رنگ کرد. می‌شود با سطح پوست یکی کرد که سخت‌تر دیده شود اما…

هفت

… رد زخم همیشه خواهد ماند؛ اگر دقیق نگاه کنی.

هشت

باید به باقیمانده‌ی  زخم خو کرد. انسان رفیق همراه‌تر از زخم به خود ندیده.

نه

 بعضی زخم‌ها مرهم نمی‌خواهند، خودشان مرحمت‌اند.

ده

پلنگ زخمی، نفرین لایزال است.

گام معلق لک‌لک

مرز چیست جز پیله‌ای پولادین؟ نژاد و زبان آن‌قدر آدم‌ها را از هم دور نکرده که مرز. و ما اسیر مرزهایی هستیم که پیشینیان بدکردار و درنده‌خو برای‌مان ترسیم کرده‌اند. محصور تکه‌‌پاره‌های بی‌مقداری از سیاره‌ی حقیر زمینیم و راهی به بی‌کرانگی هستی نداریم. مرز چیست جز افتراقی بی‌حاصل، جز گواهی بر ذات جنایت‌کار انسان؟

کاش می‌شد مثل پرنده‌ها بی‌هوا پر کشید. کاش هیچ‌جا چیزی به نام میهن وجود نداشت وقتی میهن آشکارترین تجلی اجبار آدمیزاد است؛ چیزی جز حصار تنگ زندان نیست.

مرز،ْ آغاز و پایان تمام سیاه‌روزی‌هاست.

خواب مرگ

دیشب خواب‌‌ دیدم. این چیز عجیبی نیست. هر شب خواب می‌بینم. دیده‌ام بعضی‌ها را که می‌گویند خواب نمی‌بینند. شاید می‌بینند و همیشه وقتی بیدار می‌شوند که خواب‌شان یادشان نمی‌آید. شاید هم واقعا نمی‌بینند. نمی‌توانم با قاطعیت بگویم خوش به حال‌شان، هرچند به گمانم بیش‌تر خوش به حال‌شان است تا بد به حال‌شان.

دیشب خواب دیدم. معمولاً هر شب چند خواب مجزا می‌بینم که نمی‌دانم هرکدام‌شان کجا قطع می‌شوند و کدام صحنه مربوط به کدام‌یک از قصه‌های جداگانه است. صبح با صدای ناله‌ی خودم از خواب بیدار شدم. داشتم خواب می‌دیدم با پزشکی دیگر و احتمالاً یک پرستار بالای سر مریضی در اتاق عمل هستیم. شاید هم اتاق عمل نبود ولی از پارچه‌ی سبزی که کل صورت و بدن بیمار را پوشانده بود و فقط بخشی از میانه‌ی شکمش پیدا بود حدس زدم در اتاق عمل هستیم. چند تکه غذا را با پنس جراحی توی حفره‌ی شکم بیمار گذاشتیم. روده‌هایش پیدا بود. گوشت گذاشتیم و تکه‌ای از کنسرو آناناس و… تکه‌های غذا یکی‌یکی بالا کشیده می‌شدند و دکتر روبه‌رویم می‌گفت دارد می‌خوردشان. ناگهان صدای خرخر آمد و صدای تو کشیده شدن نفس. رو به دکتر کردم و گفتم: gasping و او گفت: بله. تمام کرد. ناگهان سر از راهروی خالی بیمارستان درآوردم. از پهلو تکیه دادم به دیوار و زدم زیر گریه. با صدای ناله‌ی خودم از خواب بیدار شدم.

پیش‌تر از این فقط صحنه‌ای از خواب طولانی‌ام را به یاد دارم: مادربزرگ پدری‌ام با همان ژاکت پشمی و روسری گل‌گلی‌اش سرش را به من نزدیک کرد و صورتم را بوسید و در گوشم چیزی گفت. «ننه» هفده سال است که مرده. یادم نیست چه زمزمه کرد. لیلا می‌گوید تماسی چنین نزدیک با مرده در خواب، تعبیر خوبی ندارد.

این دو صحنه را که کنار هم می‌گذارم از خودم می‌پرسم چرا برای مرگ کسی که نمی‌شناختمش ماتم گرفته بودم. آیا صحنه‌ی آخر خوابم بدیل ناخودآگاهانه‌ی مرگ خودم نبود؟

در بخش قلب، مریضی داشتیم شانزده هفده ساله. مبتلا به تالاسمی. آهن اضافه‌ی خونش در قلبش رسوب کرده بود و قلب را تقریباً از کار انداخته بود. هر صبح که با استادمان به ویزیت بیماران می‌رفتیم دکتر دست به ترکیب داروی تجویزی او نمی‌زد. پرسیدم چرا دوز دارو را تغییر نمی‌دهید؟ وضعیتش اصلا خوب نیست. و دکتر  می‌گفت نباید دستکاری‌اش کرد. نباید زجرش داد. چند شب بعد کشیک بودم. بنا به عادت برای کشیدن سیگار از ساختمان بیمارستان زده بودم بیرون. برگشتنی، از جلوی اتاق‌ها که رد می‌شدم به قصد کنجکاوی نگاهی به‌شان می‌انداختم. ناگهان دیدم آن جوان مبتلا به تالاسمی، در حال احتضار است. می‌شد فقط چند ثانیه‌ی ناقابل دیرتر به در اتاقش برسم و یا سرم را نچرخانم تا این صحنه‌ی زجرآور، این مردن در عین غربت و سکوت را نبینم. باید اعلام کد می‌کردم (یعنی پرستاران و رزیدنت را برای احیا فرامی‌خواندم). گاهی زمان کش می‌آید: این نگون‌بخت با این صورت ناجور موش خرمایی، با کلیه‌ و کبدی تمام‌شده و قلبی که دیگر زوری برای زدن ندارد، چند دقیقه دیگر می‌تواند زنده بماند؟ که باز برگردد به حوالی زندگی و یک بار دیگر از مردن بترسد. آیا همین چند لحظه پیش او از چنگال زشت مرگ به خود نلرزیده است؟ پیش خودش نگفته دیگر تمام شد، دارم راحت می‌شوم؟ آیا صدای محیط برایش گنگ و گنگ‌تر و ضعیف و ضعیف‌تر نشده؟ شوک بدهیم تا صداها برگردند و دوباره برای چند دقیقه برگردد و با حیرت به ما نگاه کند و لب از لب نتواند باز کند و باز منتظر مرگ باشد؟ و آیا همه‌ی این‌ها تفسیر حقیر من از مرگ نیست؟ تردیدی ندارم که از مرگ می‌ترسم آن هم وقتی به هیچ‌کدام از رؤیاهایم نرسیده‌ام. در سرزمینی بی‌مهر. با مردمی بی‌عطوفت. و خواب دقیقاً دست می‌گذارد روی همین حس هولناک تمام شدن، پیش از آن‌که دستت به رؤیایت برسد. حس افسوسی که گویا در صورت فقدان روح هم آدمیزاد را عذاب می‌دهد. و بدتر این‌که چه آسان می‌شد مسیر سرنوشت آنی نباشد که بود. با یکی دو حرکت کوچک. کمی به راست، کمی به چپ. و چه‌قدر نانوشته و ناکرده دارم من. از آهنگ‌هایی که ضبط‌شان نکرده‌ام تا شعرهایی که چاپ‌شان نکرده‌ام و فیلم‌هایی که نساخته‌ام. و داستان‌هایی که ننوشته‌ام. نه مادربزرگ! من هنوز آماده نیستم.

مثل فیلم‌ها بود: با اندوه نگاهش کردم. یکی دو نفس سطحی را تو داد. با زجر خرخر کرد و تمام.

اما زندگی مثل فیلم‌ها نیست. با دستپاچگی دویدم توی اتاق و مشتی به سینه‌اش زدم و شروع به ماساژ دادن کردم و به جای به صدا درآوردن زنگ، با فریاد پرستار را صدا زدم. اولین بار بود که در چنین موقعیتی قرار می‌گرفتم. همیشه پیش نمی‌آید. ده پانزده ثانیه نشد که چند پزشک و پرستار بالای سرش بودند. رزیدنت‌ گفت: تمام کرده. شوک نمی‌خواهد. و از من پرسید وقتی دیدیش در چه وضعیتی بود؟ گفتم: gasping.

مرتضی پاشایی: عاشقانه‌خوان

Morteza

چند ماه پیش پسر داریوش ارجمند که خوانندگی هم می‌کند، مهمان یک برنامه تلویزیونی بود. بعد از چند دقیقه خود جناب استاد هم روی خط تلفن آمد و درباره‌ی وضعیت موسیقی پاپ ایران سخن گفت از جمله در تکریم صدای کلفت پسرش گفت متاسفانه موسیقی پاپ ایران پر شده از صداهای مردانی که مثل زنان می‌خوانند و تحلیلش این بود که به دلیل ممنوعیت صدای زن در ایران کنونی، مردان نازک‌صدا به نوعی جای خالی زنان را در موسیقی پاپ پر کرده‌اند.

مرتضی پاشایی بی‌تردید یکی از موفق‌ترین و نازک‌صداترین خوانندگان پاپ ایران بود. برای کسانی که موسیقی پاپ (به‌خصوص موسیقی سال‌های اخیر با انبوه خوانندگانی که هر روز بر شمارشان افزوده می‌شود) را تاب نمی‌آورند و جدی تلقی نمی‌کنند احتمالا خواننده‌ای مثل پاشایی جیزی جز جوانکی معلوم‌الحال مانند بسیاری از جوان‌های ول‌معطل دیگر نمی‌تواند باشد. اما اگر در محدوده‌ی موثر موسیقی پاپ، پی‌گیر و جدی باشیم پاشایی خواننده‌ای خوب‌حال و آهنگ‌سازی توانا و نوآور بود. نقطه‌ضعف اساسی آهنگ‌های اولیه‌اش مثل اغلب آهنگ‌های پاپ، سستی کلام در متن ترانه‌ها بود. حتی ترانه‌ی بسیار دل‌نشینی مثل «جاده‌ی یک‌طرفه» با تنظیم بدیع و ریتم گوش‌نوازش، متن چندان مستحکمی نداشت. اما واقعیت این بود که بدجور به دل می‌نشست و برای جوان‌های این روزگار، کاملا آشنا و زیست‌‌شده بود. اصلا جادوی کار پاشایی در ریتم و تنظیم کارهایش بود و صدایی که از فرط نازکی هر آن احتمال شکستنش می‌‌رفت اما در هیچ اوجی به سکته نمی‌افتاد و هم‌چنان روی نت بود و شنیدنی. و البته سهم چشم‌گیر احساس را نباید ناشنیده گرفت؛ احساسی به‌شدت خام و نابالغ که از قضا به همین دلیل به رنگ و ننگ عقل آلوده نشده بود.

پاشایی را مقلد یک خواننده‌ی دیگر دانستند اما دقیقا پس از صدور همان اتهام نه چندان بیراه، مقایسه‌ی کارهای او و آن خواننده‌ی عزیز نشان از سیر صعودی پاشایی و نزول توجیه‌ناپذیر آن دیگری داشت. پاشایی برگ‌هایش را یکی پس از دیگری رو کرد و خیلی زود خواننده‌ی محبوب ترانه‌های عاشقانه‌ی جوان‌ها شد. خوبی‌اش هم این بود که ادعای شعور و تعهد اجتماعی به ترانه‌های او راه نداشت و او بی‌وقفه وقف عاشقانه خواندن بود؛ درست با سطحی‌ترین درک از عشق که به گمان من اصیل‌ترین و راست‌گو‌ترین است.

پاشایی به معنای واقعی کلمه جوان‌مرگ شد در حالی که در محدوده‌ی پاپ ایرانی، در اوج تسلط و شهرت و محبوبیت بود و بی‌تعارف فاصله‌اش را با هم‌قطارانش زیاد کرده بود و ناخواسته نان بسیاری از آن‌ها را آجر. گمان نمی‌کنم مرگ او به ضرر بسیاری از کسانی که از او عقب افتاده بودند بشود و برعکس، می‌تواند بخشی از مخاطبان‌ از دست‌رفته‌شان را به‌ناگزیر به آن‌ها برگرداند.

مرتضی پاشایی جوان‌مرگ شد و تاریخ هنر (به‌خصوص هنر عامه‌پسند) نشان می‌دهد که مرگی از این دست چه‌ نسبتی با محبوبیت و جاودانگی و رازناکی دارد. اما افسوس بزرگ من این است که دیگر ترانه‌ای از پاشایی نخواهم شنید و روزگار بلوغ و جهان‌دیدگی صاحب آن صدا را هرگز تجربه نخواهم کرد. اما مهم نیست. برای من پاشایی همان خواننده‌ی دوست‌داشتنی خواهد ماند که عاشقانه‌های نوجوانانه‌اش دل چرکین و سنگی‌ام را می‌لرزاند و صورتم را خیس خیس خیس می‌کرد؛ همان صدای دل‌انگیزی که مجبورم می‌کرد نقاب روشنفکری را از صورت بردارم و حسی متروک و بایگانی‌شده را بازیافت کنم. و حالا هم مجابم می‌کند که بی‌خیال نقاب کذایی شوم و به پاس لحظه‌های خوب‌حالی که با صدای شکننده‌ی او داشته‌ام این چند خط را بنویسم و از ملامت جماعت روشنفکر باکم نباشد.

گفت تنها صداست که می‌ماند اما قبول کن شنیدن صدای مرده، حس بد غریبی دارد؛ دلالت سنگدلانه‌ای است بر حضور خون‌سرد و زشت مرگ در لحظه لحظه‌ی چیزی که اسمش زندگی‌ست؛ در روزگاری که مردانگی در نگاه تنگ انسان‌های رو به انقراض، مفهوم رقت‌‌انگیزی است که در سبیل و صدای کلفت و دل سنگ خلاصه می‌شود: «مرد که گریه نمی‌کنه…» .

نخستین پاییز بدون شعر

و ناگهان یادم آمد مدت‌هاست دستم به شعر نرفته. اما خیالی نیست. بدون شعر هم پاییز کار خودش را می‌کند. باران می‌آید. دل‌تنگی را می‌بارد و می‌برد. بچه که بودم مدام به بزرگ‌ترها اعتراض داشتم؛ که چرا دل و دماغی برای بسیاری از کارها ندارند. که چرا زندگی را چنان که شگفت و زیباست نمی‌بینند. که چرا با شعر و موسیقی چندان حال نمی‌کنند. حالا می‌دانم که در سن و سال بزرگ‌ترها دل و دماغی برای این دل‌خوشی‌های شکم‌سیرانه باقی نمی‌ماند. زندگی و غم نان، بی‌رحمانه ذوق ملوس آدمیزاد را لگدمال می‌کند. و اندک‌اند آن‌هایی که می‌توانند بازی سرخوشانه‌ی غوطه خوردن در معرفت و معنویت کار فرهنگی را تا آخر عمر ادامه دهند (به قیمت سرویس کردن دهان خود و خانواده‌ی محترم بدبخت‌شان). کار فرهنگی برای این‌که به بار بنشیند و مؤثر باشد و فراگیر شود و آمیخته به طراوت و بداعت باشد، دل خوش و شکم سیر می‌خواهد و بس. از جان رنجور، جز چس‌ناله و انرژی منفی بر نخواهد خاست. تغزل برآمده از نکبت و ناکامی، هیچ افقی برای بهتر زیستن پیش رو نمی‌گذارد؛ آه و ناله‌ای است برای بدتر کردن حال چند مخاطب ناکام منکوب. و شاید از همین روست که مدت‌هاست دستم به شعر نمی‌رود. که حالم از خودم به هم می‌خورد از بس چس‌ناله زده‌ام در این سال‌ها. چه بسا با فراگیر شدن این نگاه، شیرخورده‌های عشقی از شمبود شعر عاشقانه شلافه شوند. خوش‌بختانه وهم درویش‌وارگی هم دیگر جذابیتی ندارد. اول باید زندگی را کرد، بعد اگر شد کار فرهنگی را. بعله.

امنه؟

Is it safe?

مصیبت از سمت بیهودگی می‌آید. از سمت نادانستگی. از دست کلافه‌ی باد سر می‌خورد بر سر ساکنان اتفاقی خاک. نمی‌دانم. دلیل مصیبت را نمی‌دانم. اما این را خوب می‌دانم: باید دوام آورد. دوباره باد خواهد آمد و ودیعه‌اش را با خود خواهد برد.

بیا دوام بیاوریم.

رابین ویلیامز، تهوع و مرگ

One-Hour-Photo-robin-williams

حکایت تکراری

در شهری کوچک، مردی برای درمان افسردگی‌اش پیش روان‌پزشک رفت. روان‌پزشک از او شرح حال گرفت و متوجه شد او دچار افسردگی عمده و عمیقی است. در کنار تجویز دارو به او پیشنهاد کرد که برای خودش سرگرمی دست‌وپا کند مثلا به تماشای سیرک سیاری برود که مدتی است در این شهر اقامت دارد و به بامزگی‌های دلقکش کلی بخندد. مرد افسرده گفت: من دلقک همان سیرکم.

تهوع

رابین ویلیامز هرگز در قلب ما نمی‌میرد. ما با تماشای فیلم‌های او بارها و بارها خواهیم خندید. او سال‌های سال، خنده را به ما هدیه داده و شادمان کرده است.

افیون

رابین ویلیامز رفته پیش خدا تا او را بخنداند و از کسالت و تنهایی دربیاورد.

دلقک

(بازنشر بخشی از نقدم بر تقدیم به رم با عشق وودی آلن)

شمایل چاپلین چه از نظر کیفیت مسخ‌کننده‌ی چهره‌پردازی و چه از نظر ویژگی‌های شخصیت ولگرد آس‌وپاسش محصول یک تصنع به‌شدت اغراق‌شده است که کارکرد اصلی‌اش ترویج یک سرخوشی بلاهت‌بار برای دفع نکبت و رنج است و نسبتی ماهوی با مفهوم «دلقک» دارد. دلقک در حکم یک موجود نوساخته و تحمیلی، وجهی غیرانسانی دارد حتی اگر بدانیم جلوه‌ی ظاهری‌اش پوسته‌ای است بر قامت یک انسان. دلقک موجودی غم‌انگیز است. کریه و عاری از معنای انسان است، دلیل کاربرد پربسامدش در فیلم‌های گونه‌ی وحشت هم همین است. اگر کمی عقب‌گرد کنیم به مرجع بسیار مهم‌تری خواهیم رسید. شاید هیچ متنی به اندازه‌ی صفحات آغازین چنین گفت زرتشت نتواند پلشتی دلقک و کارکرد اصیلش را نشان‌مان دهد. اما یک گام جلوتر: خوان آنتونیو باردم در سکانس افتتاحیه‌ی تباهی کریس میلر (۱۹۷۳) از شمایل مضحک، ابله و به‌ظاهر معصوم چاپلین برای خلق تضادی هولناک استفاده کرد. شمایل چاپلین وارد اتاق زن می‌شود، در مقابل او کمی کرشمه و لودگی می‌کند و ناگهان وجه هیولاوارش بیرون می‌زند. باردم آن کیفیت دلقک‌گونه و غیرانسانی صورتک چاپلین را آگاهانه و به‌درستی به کار گرفته. آن‌جا فریبی نهفته؛ زیر همان معصومیت دروغین.

دلقک، خنداندن را رسالتی انسانی می‌داند؛ و آیا این همان جمله‌ی فریبنده و غم‌انگیزی نیست که غالباً از زبان دلقک‌واره‌ها وقتی می‌خواهند خیلی انسانی جلوه کنند می‌شنویم؟ اما شمایل ثابت وودی آلن ریشه‌ای انسانی دارد؛ انسان به معنای حاصل هم‌نشینی اضطرابی هستی‌شناسانه و میل به تحسین‌طلبی برای رهایی از بی‌معنایی و ملال زندگی. خنداندن در فیلم‌های آلن محصول جانبی مناسبات پیچیده‌ی انسانی است که حتی بدون دخالت عوامل بیرونی هم ثباتی ندارند. خود او مدام در حال طرح پرسش‌هایی جدی و تلخ درباره‌ی این مناسبات است.

انتشار

رابین ویلیامز را برای هنر بازیگری‌اش در فیلم‌های غیرکمدی‌اش دوست داشتم (چه کنم که به کمدی علاقه‌ای ندارم؟!) مخصوصا برای «عکس یک‌ساعته» که به شکلی بازگوی مالیخولیای مرگ‌آفرین خود او هم هست. دست‌کم آن‌قدر دوستش داشتم که با شنیدن خبر مرگش هنگام خوردن یک ناهار چرب و چیلی، بی‌اراده اشک ریختم و بعد با نهایت تألم و تأثر به خوردن ادامه دادم. و به شکلی بی‌معنا، «ویل هانتینگ خوب» (این فیلم رقت‌انگیز دوست‌داشتنی) را هم ده دوازده روز پیش برای اولین بار به طور کامل تحمل کردم و دیدم و از تماشای ویلیامز لذت بردم (باز هم نقشی از ماخولیا). اما این‌ها اهمیتی ندارند… . امروز دیدم ویلیامز دو هفته قبل در اینستاگرامش عکسی از خودش و کودکی دخترش (مربوط به حدود بیست سال قبل) گذاشته و تولد دخترش را تبریک گفته بود. و ته دلم خالی می‌شود هنگامی که به این فکر می‌کنم: دیگر از جانب او پستی در اینستاگرامش گذاشته نخواهد شد و اگر اینستاگرام هم‌چنان به حیاتش ادامه دهد بیست سال بعد این آخرین پست (اگر کسی در حساب کاربری او دست نبرد) چه غرابت راکد و دل‌گیری خواهد داشت. این‌طوری معنای مرگ یا (بیایید روراست باشیم) بی‌معنایی مرگ، بی‌رحمانه عریان می‌شود. مرگ به مثابه نبودن، فقط نبودن؛ بدون بازنمایی هیچ نشانه‌‌ی روحانی برای زندگان؛ توقفِ بودن.

سیگنال

یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های بسیاری از انسان‌ها (به‌ویژه نویسندگان و هنرمندان) این است که پس از مرگ‌شان داوری دیگران درباره‌ی آن‌ها (و آثارشان) چه‌گونه خواهد بود. به گمانم پای یک خطای محاسباتی در کار است. آن‌ها به اشتباه، دو ساحت نامرتبط و البته ارتباط‌ناپذیر زندگی و مرگ را کنار هم در یک زمینه (کانتکست) قرار می‌دهند. مرگ آن ساحت یا به تعبیر دقیق‌تر آن نا-ساحتی است که هیچ بازخوردی از ساحت زندگان نمی‌بیند و سیگنالی دریافت نمی‌کند چون معنای ذاتی خودش در ستیز با رنگ،سیگنال، ارتعاش، و فقدان هر جنبش و اندیشه‌ای است. یک «مرده» نمی‌تواند بیندیشد و احساس بورزد چون اساساً وجود ندارد. رویارویی با تجربه‌ی عدم برای یک موجود زنده ناممکن است و اندیشیدن درباره‌ی آن به سرسام و جنون یا خاموشی ماخولیایی می‌انجامد. هنر و مذهب در رویکردهایی متنوع و گاه متضاد با یکدیگر برای مقابله با کیفیت رعب‌انگیز تفکر درباره‌ی مرگ دست به دامان فانتزی شده‌اند. هنگامی که با کودکی خردسال روبه‌رو می‌شویم که یکی از والدینش را به‌تازگی از دست داده و برایش دل‌تنگی می‌کند، معمولاً جمله‌ای را بر زبان می‌آوریم که خودمان بر فانتزیک و مبتذل بودنش آگاهی کامل داریم: «پدرت یا مادرت رفته پیش خدا» اما این جمله را نه به دلیل باورمان به آن بلکه دقیقا به این دلیل به کار می‌بریم که مطمئنیم در محدوده‌ی فهم آن خردسال «کار می‌کند» یا به تعبیر دیگر «اثر می‌کند». مخاطبان هنر و مذهب (یعنی تقریبا اکثریت غالب انسان‌ها) همان خردسالانی هستند که باید برای التیام و تسکین، به «فانتزی» زندگی پس از مرگ ایمان بیاورند؛ درست است که درست نیست اما واقعا «کار می‌کند»!

ابدیت

نیازی به غور و مکاشفه نیست. با پیش‌پاافتاده‌ترین استدلال فلسفی هم همه انسان‌ها فناپذیرند. انسان میراست. سقراط انسان است، پس سقراط هم میراست. هنر در ذات خود نهایت کنشمندی انسان برای مبارزه با فناپذیری است، تلاشی ناامیدانه برای جاودان شدن؛ آن هم در گستره‌ای حقیر. حقیر از آن رو که این جاودانگی با سازوکار حفظ یا تکثیر آن آثار به دست انسان‌های پسین تعریف می‌شود. اگر روزی برسد که انسانی روی زمین باقی نماند جاودانگی هر آفریده هنری به پایان می‌رسد اما زمین و کائنات به هستی خود ادامه می‌دهند. به‌سادگی پیداست که جاودانگی از این دست مترادف فراموش نشدن است و پایان حضور انسان بر زمین، آغاز فراموشی است.

من اعتراف می‌کنم

من بی هیچ تردیدی از مرگ می‌ترسم.

کشتار؟ ممنون، من چیز دیگری میل دارم

دنیا پر از رخدادهای خبرساز است که دست‌کم برای من اصلا تازگی ندارند: جایی جنگ و خون‌ریزی است، جایی دیگر خون‌ریزی و جنگ است، و یک جایی هم خون و جنگ‌ریزی. یک هواپیمای مسافربری با همه‌ی سرنشینانش به‌اشتباه هدف قرار گرفته و به ثانیه‌ای همه با تمام آرزوهای‌شان هم‌سفر باد شده‌اند. این یکی رفته به کما و آن یکی نشانه‌های خروج از کما را بروز داده. رسانه‌ها با نشان دادن بدبختی‌های دست‌کار آدمیزاد قرار بوده آگاهی‌رسانی کنند اما تأثیر نهایی‌شان چیز دیگری‌ست: جنگ و قتل و… روز‌به‌روز عادی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر می‌شوند و حضورشان در خبرها، از ضروریات روزمرگی  و البته رونق رسانه‌ای است. نمایش هم‌دردی و غم‌خواری شاید هرگز نخوابد اما در عمل کاری از کسی ساخته نیست؛ قرار هم نیست کسی کاری بکند. این وسط، مثل مترسک ایستاده‌ام وسط مزرعه‌ای در عذاب تابستان. کلاهم را باد می‌برد و من حتی نمی‌توانم سر بچرخانم تا رفتنش را ببینم. فکر و ذکرم این کلاغ بی‌‌وقفه است که منقارش در زخم شانه‌ام جا خوش کرده و دیروز تولد نبیره‌اش را جشن گرفته است.

دنیا پر از رخدادهای خبرساز است که هیچ‌کدام‌شان ربطی به انتظار من ندارند. من منتظر هیچ جنگ و کشتاری نیستم. حتی منتظر مرگ هیچ کفتاری نیستم. در خاطرم نیست که هرگز چشم‌انتظار طوفان و زلزله‌ای بوده باشم. من فقط وسط میلیاردها انسان مجبور، دنبال خبر خوب خودم هستم؛ خبری از پشت پستوی دیوان‌سالاری غم‌انگیز انسان متمدن. تا باز بتوانم دست روی زانو بگذارم و برخیزم و قدری در آفتاب بگردم.

و من هنوز منتظرم

و من  هنوز منتظرم:

جعفر مدرس‌صادقی رمان تازه‌ای منتشر کند تا باز طعم خوب اضطراب و رازآلودگی بنیادین قصه‌هایش را بچشم.

آدریان لین از خواب طولانی بعد از بی‌وفا بیرون بیاید و فیلم تازه‌ای بسازد. تا ما را باز با خودمان روبه‌رو کند.

کریستوفر نولان شاخش را از هالیوود و ابرقهرمانانش بکشد بیرون و دوباره فک‌مان را بیندازد.

اسفندیار منفردزاده و ناصر چشم‌آذر پس از چند دهه بطالت، جاودانه‌های دیگری به موسیقی پاپ ایران هدیه کنند.

ناصر تقوایی فیلم بسازد.

داستان‌های خوب دیگری از محمد حسینی و حمیدرضا نجفی بخوانم.

نوشته‌های بیش‌تری از دریدا به فارسی برگردانده شود.

کیارستمی شاهکاری دیگر در ایران بسازد.

ابراهیم گلستان نانوشته‌هایش را منتشر کند.

جیم جارموش دوباره برود به اوج.

وودی هارلسون در فیلمی از تارانتینو بازی کند.

شمیم بهار را از نزدیک ببینم.

نسخه‌ای از ملکوت خسرو هریتاش را گیر بیاورم.

اولین فیلم بلندم را جلوی دوربین ببرم؛ اولین نمایشم را روی صحنه.

یک نفر مثل سیروس قایقران در فوتبال‌مان ظهور کند؛ یک نفر مثل بابک بیات در موسیقی؛ یک نفر مثل بیژن مفید در تئاتر…

جعفر پناهی آزادانه فیلم بسازد.

دفترچه‌ی دیگری از محمد قائد به کتابخانه‌ام اضافه کنم.

دیوید لینچ به بزرگراه گم‌شده برگردد.

دوباره از سینما بنویسم و در مجله «فیلم» چاپ شود.

فردا برسد.

سفرنامه‌ی خرمشهر: راهرو

من یک سال پس از انقلاب ۵۷ به دنیا آمدم و زمان شروع جنگ، درکی از زندگی نداشتم چه رسد به جنگ. جنگ که تمام شد، باز هم سن و سالی نداشتم که واقعیت رخدادها را آن‌چنان که هستند بشناسم. اهل یکی از شهرهای شمال ایران بودم و خرمشهر و آبادان را فقط از کتاب جغرافیا و حرف ها و تصویرهای پراکنده در تلویزیون و رادیو به‌جا می‌آوردم. سال‌ها گذشت تا بهانه‌ی سفری به آن قسمت از جنوب ایران فراهم شود. در نوجوانی به همراه خانواده به بندرعباس و قشم رفته بودم اما خوزستان ماند تا بعد از ازدواج که باجناقم اهل اهواز بود و فرصتی دست داد تا به آن قسمت از ایران برویم. باجناق در کار صادرات خرما بود و وضع و اوضاع بسیار پررونقی داشت. شبی پرسید «دوست دارید به خرمشهر و آبادان بروید؟» و پاسخش مثبت بود؛ چرا که نه. این شهرهای خیلی مشهور را ببینیم و بمیریم بهتر است یا نبینیم و…؟ گفت «ترتیبش را می‌دهم. فردا راننده شرکت ساعت شش صبح می‌آید این‌جا دنبال‌تان و می‌بردتان آبادان و خرمشهر  و غروب من هم به شما ملحق می‌شوم و برمی‌گردیم.» خودش ساعت پنج صبح می‌رفت شادگان؛ که محل کارش بود. 

نمی‌خواهم مفصل بنویسم. آبادان را به مصلحت دراماتیک، بی‌خیال می‌شوم و یک‌راست می‌روم سروقت خرمشهر. تصویر ذهن من این بود: شهری که در جنگ ویران شده و نماد مقاومت است. و بعد از جنگ هم در اولویت سازندگی قرار گرفته و حالا تناسب بیش‌تری با اسمش دارد. اما هرچه می‌دیدم جز خاک و خل نبود. انگار همین دیروز این‌جا جنگ بوده. اما شانزده‌هفده سالی از جنگ گذشته بود و دیدن این شهر با این وضعیت، اگر نه غم‌انگیز دست‌کم حیرت‌انگیز بود. نکند خاطره‌ام مثل بیش‌تر خاطره‌ها مسخ شده باشد و ذهنم اشتباه کند و وضعیت این‌قدر هم بد نبوده. اما صادقانه‌اش این است که حالا دقیقاً همین تصویر از خرمشهر در ذهنم است. خانه‌های آجری پراکنده، خیابان خاکی یا آسفالت پر از خاک، حصیر به جای پرده، نخل‌های درب و داغان و… در یک کلام یک قاب زرد یا آجری از جمع پراکنده‌ی آدم‌ها در متنی از خاک تفتیده.

حالا کجای این خاک و خل را ببینیم؟ خواهرزنم که به همراه پسربچه‌اش در این سفر همراه ماست می‌گوید برویم موزه جنگ. نمی‌توانم قسم بخورم که اسمش «موزه جنگ» بود. کلاً خاطره‌ام از هیچ چیز دقیق و بی‌خدشه نیست. ولی موزه جنگ عنوان خیلی پرتی نمی‌تواند باشد. جایی که رفتیم یک همچه جایی بود. ممکن است به جای جنگ، دفاع مقدس بوده باشد که حتماً عده‌ای بیش‌تر می‌پسندندش و تعریف بهتری است از آن اتفاق غم‌انگیز.

یکِ بعد از ظهر بود. در موزه بسته بود. خود موزه در یک محوطه بیرونی محصور بود و دورتادور این محوطه نرده بود. دروازه میله‌ای بود و می‌شد حیاط را دید. پرنده پر نمی‌زد. سکوت محض. از اذان ظهر هم گذشته بود گویا، وگرنه می‌شد این صحنه از خاطره را جذاب‌‌تر بازگو کرد. فکرش را بکن: ظهر بود و باد با صدای اذان در نخل‌های داغ خسته می‌پیچید. اما راستش این‌طوری نبود و ما هم منصرف شدیم و خواستیم برگردیم. اما هنوز سر نچرخانده بودیم که پیرمردی از اتاقکی در گوشه‌ی حیاط بیرون خزید و به سمت در آمد؛ سیاه‌سوخته و خمیده. نگفت بسته است بروید. نگفت دیروقت است. پرسید: «برای بازدید از موزه اومدین؟» و بله را که گفتیم قفل و زنجیر پشت دروازه را باز کرد و رفتیم داخل. در موزه را باز کرد و کنتور برق را هم زد و ما را به داخل راهنمایی کرد. وارد که می‌شدی راه دوشاخه می‌شد: راست و چپ. دروغ چرا؟ یادم نیست کدامش را رفتم.

بالاسر خود راهرو لامپی نبود و همه‌ی روشنایی از نورپردازی ایستگاه‌هایی بود که قرار بود چند متر به چند متر سوژه‌های بازدید باشند. اولش قاب‌‌عکس‌هایی بود از رزمنده‌ها؛ آدم‌هایی خاک‌آلود و ژولیده که تنها عنصر زیبای صورت‌شان لبخند بود. لبخندی در محاصره دنیا دنیا خستگی. سوءتفاهم نشود. رسم نیست لب و دهان مردان را برای توصیف زیبایی به کار بگیریم. از چشم شاید بشود گفت اما آفتاب چشم‌ آن مردهای خسته‌ی توی قاب را بدجور زده بود و چیز زیادی برای تماشا نگذاشته بود. ایستگاه‌های بعدی، چیدمان‌هایی از عناصر معمول جبهه و سنگر بودند. دروغ چرا؟ آن زمان این اصطلاح چیدمان به گوشم هم نخورده بود و اگر همان زمان این خاطره را می‌نوشتم قطعا می‌نوشتم ماکت یا دکور. راستی اگر همان زمان می‌نوشتم دیگر این همه ان‌قلت هم نداشت. آن وقت می‌شد یک خاطره‌ی سرراست، و یک احساس ساده این همه آسمان و ریسمان نداشت.

قمقمه، فانوسقه، چفیه، یقلوی، چوب، کیسه‌ی شن، پوکه و… همه‌ی چیزهایی که تصویر غالب یک دوره از زندگی ما کودکان روزگار جنگ بودند. من در همان شمال خوش‌آب‌وهوای مصون از تهاجم دشمن، فرق چندانی با هم‌سن‌وسالان جنوبی و شرقی و غربی و پایتخت‌نشین نداشتم. اگر خاموشی و آژیر قرمزی هم در کار بود نصیب ما هم می‌شد. زندگی را آن زمان (و تا سال‌ها بعد) از خلال تلویزیون و برنامه‌های غم‌بار و کم‌شمارش می‌شناختیم. از آن قلک‌های پلاستیکی نارنجکی که برای کمک به جبهه‌ها پر می‌کردیم تا آشنایی با هم‌کلاسی‌های جدیدی از جنوب و حتی تهران که از زیر آوار جنگ به شمال پناه آورده بودند. و شاید مهم‌تر از همه‌ی این‌ها حجله‌هایی که هر روز سر راه‌مان به مدرسه سبز می‌شدند. آن یکی داوطلبانه رفته بود و این یکی سرباز وظیفه بود. آن یکی حزب‌اللهی بود و این یکی، یکی بود مثل خیلی از ماها.

ایستگاه‌ها بی‌آن‌که حواسم باشد خشن‌تر می‌شدند، و عریان‌تر. ملاحظه‌ای در کار نبود. گردن‌های بی‌سر، دل و روده‌های بیرون‌زده، صورت‌های واپاشیده از قاب عکس‌ها می‌زدند بیرون. و آدمک‌های چیدمان‌ها ناگهان هجوم ‌آوردند. این طرف پا افتاده بود و آن طرف دست، و سری جداشده از گردن کنار قمقمه‌ای و خاک رنگین به خون خشکیده… صدای نوحه‌ی کویتی‌پور توی سرم مشت می‌زد. کنار سنگر پاره‌پاره، نوجوانی با صدایی گرفته ناله می‌کرد. وحشت‌زده سر برگرداندم که برگردم. صدای ناله‌اش بلندتر شد: «نرو! نرو! من هنوز زنده‌ام.» چند قدم آرام و پاورچین رفتم و بعد دویدم. کسی در راهرو نبود. به در ورودی موزه رسیدم. در بسته بود. یکی‌دوبار با مشت به در کوبیدم. کویتی‌پور دم گرفته بود و شور حسینی می‌گرفت. راهروی مقابل را آهسته‌آهسته رفتم. صدای زنی از دوردست می‌آمد. دویدم. لیلا با خواهر و خواهرزاده‌اش گرم تماشا بودند. نفسی از ته دل بیرون دادم: «شما این‌جایین؟ نگران‌تون شده بودم.»

من منتظرم

مادربزرگ خدابیامرزم یادم داده بود در قنوت بخوانم: «ربنا اجعل عواقب امورنا خیرا» و می‌گفت این بهترین دعای دنیاست. و زندگی‌ها رفت تا دریابم چه نیک می‌گفت آن حکیم مکتب‌نرفته. پیرها بر لزوم عاقبت‌به‌خیری تاکید بسیار دارند و در دعاهای خیرشان به کرات به این موضوع برمی‌خوریم. آدمیزاد تمایلی طبیعی به غرق شدن در شرایط اکنون دارد و تصور آینده برایش دشوار است. از همین روست که فقط اندک انسان‌هایی به دوراندیشی متصف می‌شوند. بقیه گویی جز جلوی پای‌شان یا امتداد نوک دماغ‌شان را نمی‌بینند. احتمالا راز رستگاری انسان جز سحرخیزی، بهره بردن از اندکی دوراندیشی است.

آدم‌های بی‌اعتقاد موجودات بسیار خطرناکی هستند مضاف بر آن‌که دوراندیش هم نباشند. بی‌اعتقادی یعنی صدور مجوز هر جنایت و خطا، بدون اعتقاد به بازگشت امور. مرادم از اعتقاد، باور داشتن به دین و مذهب نیست، بلکه باور داشتن به چیزی فراتر از مناسبات فیزیکی و مادی محض است. اخلاق به آن شکل که در مدنیت تدوین شده، بر پایه تشویق و تنبیه در قبال انجام یا انکار قانون‌های مورد توافق انسان‌ها شکل می‌گیرد. چنین اخلاقی در معرض خطری هولناک قرار دارد: اگر من بی‌اعتقاد مطمئن باشم که در قبال فلان امر، مورد مؤاخذه‌ی قانون قرار نمی‌گیرم مجاز به انجام آن هستم چون از سد قانون که بگذرم دیگر بازگشت و عقوبتی در کار نیست. به همین دلیل است که آدم‌های بی‌اعتقاد موجودات بسیار خطرناکی هستند مضاف بر آن‌که دوراندیش هم نباشند؛ یعنی از ماهیت بازگشت امور در عالم هستی غافل باشند.

داستایفسکی چه گران و نغز گفت: در جهانی که خدایی در آن نباشد همه چیز مجاز است. و پیرامون ما پر است از آدم‌های بی‌اعتقاد. خدای داستایفسکی، خدای تقلیل‌یافته‌ی مذهب نیست؛ پدیده‌ای موهوم که قابل‌‌درک نیست ولی برای رستگاری باید به او سرسپرد. خدا همان اراده و حکمت جاری در هستی است که هیچ خیری را بی‌پاسخ نمی‌گذارد و هیچ شری را. همین‌جاست که دوراندیشی و عاقبت‌به‌خیری اهمیتی بنیادین پیدا می‌کند. بسیارانی را سال‌ها مشغول جنایت دیده‌ایم و روزگار برقراری‌شان را جاودانی فرض کرده‌ایم. دلیلش این بوده که به فرجام بد شر بر پایه حکمت هستی باور نداشته‌ایم.

ما قوانین رانندگی را رعایت می‌کنیم تا تصادف نکنیم و زیان نبینیم یا جریمه نشویم. فاجعه این‌جاست: اگر مطمئن باشیم که ماشین‌مان ضدضربه است و می‌توانیم بی کم‌ترین خدشه‌ای همه چیز را له و لورده کنیم و در ضمن کسی هم بازخواست‌مان نکند، چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر به اصالت امر اخلاقی باور نداشته باشیم و صرفاً عضوی شریف از مدنیت باشیم، در چنین شرایطی خونسردانه دست به جنایت خواهیم زد.

دین‌باوران منتظر منجی آخرالزمان‌اند و معتقدان به حکمت هستی، منتظر بازگشت امور. فرقی ندارد. انتظار به این معنا دل‌پذیرترین دل‌مشغولی آدمیزاد است و روان را از پلشتی زندگی در این دنیای جنایت‌بار پاک می‌کند. من هم‌چنان منتظر خواهم ماند.