یک جرعه چای با رفیق

برای م. م

 

ببین هنوز جای تو تنگ نیست

حتی اگر نیم متر مربع

با کله‌ی تراشیده مثل منصوریان

فنگ صبحگاه هم که باشی

هنوز سایه‌بان هزار مورچه‌ای

 

این چند وقت که نبودی

من باز هم شعر گفتم

ببین

باز هم

سر سایه‌های تابستان دعوا بود

سر ردپای تو بر کوچه‌های تمرگ

سر تأویل شعرهای سوک‌زده‌ات

 

آب خنک بس‌ات است

از چای بهار هنوز کمی مانده

تو از کوه برگشته‌ای

خسته‌ای

 

 

شعر: می‌سوزم و می‌سازم…

ذهنم از تصویر خالی است

انگشتانم از واژه

دور می‌افتم

قفس به قفس

در عطر خوب کاغذ

ردیف به ردیف این کتابخانه‌ی کوچک

در عطش بی‌رحم تیر

تا رد زخمی که روی سینه‌ات بود

باد بی‌جان تابستان

افتاده به جان این صنوبر پیر

تند تند

ورق می‌زند

تا جمله جمله شعر بریزد

بر زخم روزهای سوخته

از عکس چشم‌های‌ مهربان پدر

تا آغوش بی‌ مادر

این‌ها را که شاعرانه هم نیستند

من عاشقانه بر باد داده‌ام…

 

مرثیه

(……..)

 

قصه را گفت

انگار که از همان اول خواب بوده

با چشم‌هایی باز

اما ما نگاه کردیم

با مردمکان خواب‌زده

به خط باریک قرمز

روی بعد از ظهر تفتیده‌ی خرداد

تو روی بوم نقاشی چشم کشیدی

من دست کشیدم

از گوشه‌ی پیاده‌رو

مردی که گریه بلد بود

می‌رفت که دستش را بشوید

گفتم سیگاری بگیران

چشمم…

نشستی روی جدول

واژه‌های متقاطع را قطار کردی

و هیچ نگفتی…

 

شعر

 

بی همگان به سر به سر من نگذار

بیا میانه‌ی میدان

ببین نفربرها را

نشانه رفته

رو به انگشت‌های پیروزی ما

روی لب بالایی‌اش کلیک کن

تصویر انهدام را منتشر کن

توی پروفایل نازک نارنجی‌ات

که نارنج‌ها را گذاشتیم کپک بزنند

و با هیچ‌ کله‌پاچه‌ای نخوردیم‌شان

دیشب همین جا

روی سنگفرش حسن‌آباد

کسی آکاردئون می‌زد

امروز بزن زیر سینی

بگذار برود هوا آرزوهای ابری این کارتون

هوا هوا

نفس نمی‌کشد این عزرائیل

کنار در جهنم

آفتابه‌‌های قرمز یک سو

آفتابه‌های آبی آن سو تر

از بام شهر که لیز می‌خوری

بوی لنت توی هواست

عطر هندوانه‌ای موهایت توی این ماشین

آه ای حفره‌ی بی‌عاقبت

روی مضراب‌های قانون، ضرب شست توست

و لبت

روی فیلتر سیگارهای چس‌دود

اما بزن بر فرق این پاتیل

که قرمه‌سبزی‌اش جا افتاده بدجور

زنهار از این بیابان

… که داری خوب می‌زنی

شعر

یک

سرم پیش آینه شکسته

دلم پای پنجره

تو را کنار نوجوانی جا گذاشته‌ام

دور و بر بادهای اردیبهشت

وقتی که عاشقی بلد بودم

و دروغ چرا

خدا را بنده نبودم

تو را گم کرده‌ام

پشت دفترچه‌های خاطرات خوب

وقتی که عاشقی بلد بودم

و دروغ چرا

دوستت داشتم

 

دو

روی خط رنگ‌پریده‌ی عابر‌

زیر خط فقر

چند وجب مانده تا خطوط قرمز

خط چشم بی‌نگاه دختری است

که هر روز…

 

سه

بی‌ترانه‌ترین شب‌ها

صدای تو روی فاصله‌های سکوت

روی پنج خط موازی

هی می‌دوم و نمی‌رسم دختر

تو را پیر کرده‌ام

با شعری که زندگی  نبود

دلگیر کرده‌ام

سفمونی مردگان

در تالار وحشت

سال‌هاست می‌نوازد


 

 

شعری برای سیزده به‌در امسال


به جست‌وجوی تو در کافه‌های مهر و موم شده

بی‌هوا

چهارپایه از زیر این بوم سر می‌خورد

و طرح نیمه‌کاره‌ی چشمت

روی هوا جان می‌دهد

به جست‌وجوی تو در کوه‌پایه‌‌ی دل‌سنگ

پوتین‌های سربازی‌ام را فروختم

به پای زخم جوانی

نشستم

به انتظار باران

ای چشم خسته‌ی قاب‌های بسته

پس پشت کوه‌های فرتوت این شهر

در لانگ‌شات این سکانس بی‌پایان

دیر و زود ببار

به جست‌وجوی تو در شعرهای غیر مجاز

ان من یجیب المضطر اذا دعاه…

عاشقانه بخوان

که مادرانگی‌ات

تمام شهر را بگیرد…

ببین به رسم بهار

دخترکان سبزه به خواب گره زدند

و من خواب را به چشمانت

به سوز و عطر اسفند

و ان یکاد الذین…

به جست‌وجوی تو در صفحه‌های این تقویم

«اگر تو آمده بودی بهار می آمد»…

تا خاک سرد مرگ

اما من در انتظار توام. تو باید بیایی، چون پایان خوب قصه‌هایی. مگر قرارمان همین نیست؟ که ما بازیگران خوب و مطیع کارگردان این نمایش باشیم و دل‌مان به صدای پای تو خوش باشد که از میان تماشائیان برآیی و چیدمان این نمایش فرسوده را به هم بریزی… پس چرا اندازه‌ی یک خواب دل‌مان خوش نیست؟

این از آن دل‌تنگی‌های پربغض و گلایه است… این از آن روزهای تلخ چشم‌به‌راهی است…

تا خاک سرد مرگ

تا لحظه‌ای که بیایی

از پشت شیشه‌های سالن انتظار

چمدان‌ها هلک‌هلک

روی فرصت معلق سفر

سوهان می‌کشند

و شاخه‌شاخه پرنده

بی‌پرواز

«مسافران محترم پرواز شماره‌‌ی ۴۵۹ …»

هواپیمایی به زمین نشست…

دینگ دینگ

هواپیمایی به آسمان پرید…

دینگ دینگ…

دلی دق کرد

دینگ دینگ…

مردی مرد

دینگ دینگ…

نقابی فروافتاد…

دینگ دینگ…

خشمی خروشید…

دینگ دینگ…

و این نمایش کشدار را همین‌طور ادامه بده

تا آسمانی که در مشت من است

تا پرنده‌هایی که در زمستان می‌میرند…

تا خاک سرد مرگ

شعر

یادت بماند

وقتی که عشق دوز و کلک بود

تنها رفیق این روزها

اسی بلک بود

وقتی که پا نا نداشت

و این روزگار عشقی اگر داشت

با ما نداشت

وقتی صدای اگزوز موتور

آواز پیروزی بود

پشت آش نخود! ولی عجب… بود

هی ! بی‌خیال

ما خستگی را خسته کرده‌ایم

و کامیون کامیون

هوار زده‌ایم

«گشتم نبود، نگرد نیست»

این بچه‌های ورپریده

بی ترس خط‌کش ناظم

پای تخته سیاه می‌روند

با همین مشق‌های خرچنگ‌قورباغه

این توپ‌های قلقلی

تا خود ماه می‌روند…

شعر

شعرم نمی‌آ‌‌ید

سر این کوچه‌های قرق

تو را خیال می‌کنم…

نمی‌آیی

این‌جور وقت‌ها

از عطر موی تو نوشتن

دروغ چرا؟ لاف است

یادش بخیر

روزی روزگاری

از چنگ این همه خوشبختی سر می‌خوردیم

یک لقمه نان و پنیر بود

دور هم می‌مردیم

شعر

شاعر از شعرهایی که نگفته

من از رویاهایی که ندیدم

خانه از خنده‌هایی که نشنیده…

لبریز … لب‌سوز

از بغضی که رو به باد، پر دادیم

از گریه‌ای که زیر باران، سر دادیم

درست نگاه کن

بر صفحه‌ی سفید این دفتر نقاشی

تصویر دختری است

زیر خروارها برف

بر تخته‌سیاه پوسیده‌ی انبار این دبستان

رد پای شب‌تاب است…

شعر

پای قلیان‌های دو سیب

مشق عشق تحریر کردند

روی انگشت‌های پوسیده

نت‌های بی صدای ویولونسل

من همان نوجوان کوچه‌های بی مهتابی‌ام

چند هزار بار این زمین لعنتی چرخید

و سیب قصه‌های مادربزرگ توی هوا

تا من هنوز زیر تیر چراغ برق

از درد پاشنه‌ی این پای خسته بنویسم

از چشم‌هایی که دست برنمی‌دارند

از لحظه‌هایی که دست به سر می‌کنم

که هنوز هم این بیهوده مردن را

با خیال تو سر می‌کنم