پرویز دوایی: مرد راستین واژه‌ها

نوشته‌ی دکتر کیومرث وجدانی

ترجمه‌: رضا کاظمی

(این مطلب پیش‌تر در مجله‌ی «فیلم» منتشر شده، اما نمی‌دانم چرا دوستان عزیزم اسم بنده را حذف کرده‌اند. من برای این ترجمه دقت و وقت بسیار به خرج دادم. برای آن‌ها که نمی‌دانند: دکتر وجدانی مطالبش را این سال‌ها به انگلیسی می‌نویسد.)

 *

«دوایی هستم. بفرمایید.» (البته به انگلیسی می‌گوید). صدای او آن سوی خط تلفن. نخستین تماس من با دوایی پس از فراتر از پنجاه سال. زیاد عوض نشده؛ همان صدای مخملینی که بازتاب ذات نجیب و مهربانش است. اولش رسمی، جدی و نسبتاً کم‌حرف بود اما به محض این‌که به ماهیت فرد تماس‌‌‌گیرنده پی برد رسمیت صدا جای خود را به گرمی‌زایدالوصف و استقبالی صمیمانه داد؛ دقیقاً همان واکنشی که انتظار داشتم.

پس از مهاجرت به لندن، هر از گاه به دوران کارم در «ستاره‌ی سینما» و خاطرات خوش دوستانم فکر می‌کنم. همیشه آرزو داشتم دوباره با آن‌ها تماس بگیرم. هنگامی‌که متوجه شدم دوایی در پراگ زندگی می‌کند آرزویم جامه‌ی عمل پوشید. نشانی‌اش را از یک دوست مشترک گرفتم. و برایش نامه‌ای نوشتم بی‌آن‌که پس از این همه سال دوری، امیدی به گرفتن پاسخ داشته باشم. بر خلاف پیش‌بینی‌ام در اندک زمانی، نامه‌ای بلندبالا از او به دستم رسید. مثل همیشه بامعرفت؛ از این‌که از حالم باخبر شده خوش‌حال بود. نامه‌اش دل‌گرمی‌ام شد برای تماس بیش‌تر. کمی‌پس از آن، سفری به پراگ پیش آمد و پیش خودم فکر کردم این فرصت برای دیدار او مغتنم است. به او تلفن زدم و قرار گذاشتیم برای روز بعد؛ ساعت یازده صبح، میدان مرکزی شهر، پای برج ساعت (آن‌جا پیشنهاد او بود؛ جایی از پراگ که برای گردشگران و مسافران، آسان‌یاب و آشناست).

صبح روز بعد، کمی‌از پیش از موعد مقرر سر قرار حاضر شدم. نگاهم به هر سو می‌چرخید تا دوایی را بجویم با این‌که نمی‌دانستم او پس از این همه سال دقیقاً چه شکلی است (تا آن زمان هنوز عکس‌هایش را در اینترنت ندیده بودم). گویی یک عنصر تعلیق‌زای هیچکاکی در کار بود. به هر غریبه‌ای که از دور می‌آمد حیران و منتظر نگاه می‌کردم. و درست سر ساعت یازده او از راه رسید (همیشه بابت وقت‌شناسی‌اش شهره بود)؛ باریک‌اندام و بلندبالا مثل همیشه، با جذابیت‌های خاص چهره‌اش. اما گذر زمان بر موی پرکلاغی‌اش برف زمستانی نشانده بود؛ در تناسب با ابروهای سفید و ریشی که پیش‌ترها نداشت. مسن شده بود (زمان برای کسی نمی‌ایستد). پالتوی بلند سیاهش تصویر باوقار یک نویسنده و شاعر را کامل کرده بود. شاید تصور من بود ولی به نظرم رسید پوستش کمی‌تیره‌تر شده. اما بی‌تردید لاغرتر از روزگار جوانی‌اش بود (برخلاف من که با بالا رفتن سن، وزن روی وزن گذاشته‌ام).

محتاطانه به سوی هم گام برداشتیم. واکنش او به نخستین جمله‌های من حیرت محض بود: «تو که می‌تونی فارسی حرف بزنی!». در نامه‌ام نوشته بودم که زبان مادری‌ام را پاک از یاد برده‌ام که تقریباً راست هم بود. دستور زبان فارسی‌ام بسیار مبتدیانه است و شباهتی به روزگاران دور ندارد. هر طور بود، با مخلوطی از انگلیسی و ایرانی دست‌وپاشکسته با او ارتباط برقرار کردم. درباره‌ی سینما حرف زدیم، درباره‌ی زندگی، گذشته‌، و هر چیزی در این سیاره‌ی خاکی. در کم‌تر از نیم ساعت احساس کردیم هرگز از هم دور نبوده‌ایم. چیزهای مشترک زیادی داشتیم. کم‌‌وبیش هم‌سن‌وسال بودیم (او سال ۱۳۱۴ به دنیا آمده و سه سال از من بزرگ‌تر است). هر دو در تهران به دنیا آمده بودیم و کودکی و جوانی‌مان در آن شهر گذشته بود. و فراتر از همه‌ی این‌ها سینما عشق بزرگ زندگی ما بود. اما شباهت‌ها همین‌جا تمام می‌شود. پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان من راه مغز در پیش گرفتم؛ برای امنیت مالی پزشکی را انتخاب کردم و به دانشکده‌ی پزشکی رفتم. اما دوایی به ندای قلبش پاسخ داد و به دانشکده‌ی ادبیات رفت (سال ۱۳۳۳) و توشه‌ای گران‌سنگ از ادبیات پارسی اندوخت که زیربنای محکمی‌برای آینده‌ی حرفه‌ای‌اش شد. در دوران دانشجویی برای زبان خارجی، انگلیسی را برگزید و از آن زمان تا کنون از این دانش برای ترجمه‌ی متون خارجی بهره گرفته است. دستور زبان او از بقیه همکارانش بهتر بود و ترجمه‌ی مقاله‌های دشوار به او سپرده می‌شد. پیش از آن‌که در سال ۱۳۳۷ از دانشگاه فارغ‌التحصیل شود کارش را به عنوان یک سینمایی‌نویس آغاز کرده بود (هم نقد فیلم می‌نوشت و هم از منابع خارجی ترجمه می‌کرد). شروع کارش با مجله‌ی «روشنفکر» بود؛ پیش از این‌که به «ستاره‌ی سینما» بپیوندد و تا سال‌های سال برای آن بنویسد. شروع نقدنویسی من خیلی دیرتر از دوایی بود. برای مدتی طولانی من چیزی جز یک تماشاگر پی‌گیر سینما نبودم. در آن دوره بسیار از سینما می‌خواندم از جمله نقدها و مقاله‌های «ستاره‌ی سینما» و به‌خصوص شیفته‌ی نوشتار دوایی بودم (آن زمان او با نام‌های مستعاری می‌نوشت که همه با حرف «پ» آغاز می‌شدند). برای من یکی از لذت‌های پیوستن به گروه منتقدان «ستاره‌ی سینما» آشنایی و پی‌ریزی دوستی با کسی بود که سال‌ها نوشته‌هایش را ستوده بودم.

دوران فعالیتم در «ستاره‌ی سینما» از خوش‌ترین روزهای زندگی‌ام است. فرصت هیجان‌انگیزی بود. سینما در مسیر یک تحول انقلابی بود و ما در «ستاره‌ی سینما» این جریان را مستقیم و بی‌واسطه تجربه می‌کردیم. رفاقت در گروه ما بر پایه‌ی شراکت در آن تجربه‌ی سرمست‌کننده بود. ما چهار نفر (دوایی، نوری، جوان‌فر و من) از هم جدا نمی‌شدیم. پس از تماشای پسرعمو‌ی شابرول یکدیگر را پسرعمو صدا می‌زدیم. تقریباً روزی نبود که همدیگر را نبینیم. روند کاری ما هر روز مثل روز قبل بود اما کسی خسته نمی‌شد. به محض این‌که در دفتر مجله همدیگر را می‌دیدیم درباره‌ی سینما و هر چیز دیگر بحث می‌کردیم. دامنه‌ی بحث‌های‌مان به پیاده‌رو خیابان هم می‌کشید؛ بی‌بروبرگرد در راه رفتن به سینما و پشت‌بندش، شام در یک رستوران و البته ادامه‌ی بحث‌ها بر سر میز شام و باز هم ادامه‌ی آن در خیابان‌ تا لحظه‌ی خداحافظی شبانه برای رفتن به خانه.

عادت داشتیم در سینما خیلی نزدیک به پرده بنشینیم؛ با فاصله‌ای زیاد از تماشاگران ردیف‌های پشتی. هر شب به سینما رفتن یعنی دیدن همه‌ی فیلم‌هایی که در طول هفته نمایش داده می‌شدند؛ فیلم‌های خوب و فیلم‌های بد. در واقع ما عامدانه به تماشای بدترین فیلم‌ها (اغلب بی‌مووی‌های ایتالیایی) می‌رفتیم و در آن‌ها یک جور کمدی کشف می‌کردیم (تماشاگران احتمالاً از دیدن چهار جوان که نزدیک پرده نشسته‌اند و از خنده ریسه می‌روند حیرت می‌کردند!). اما وقتی نوبت فیلم‌های جدی می‌شد انتخاب ما بهترین فیلم‌های آمریکایی و کار اساتید‌هالیوود و پیشکسوتان فیلم‌سازی بود. و پس از این‌ها فیلم‌های تحسین‌شده‌ی گروه «کایه دو سینما» بودند که بداعتی را در سینما ارائه می‌دادند. ما با نظریه‌پردازی‌های آن‌ها آشنا شده بودیم و مشتاقانه در انتظار شاهکارهای سینمای اروپا می‌ماندیم (کسوف آنتونیونی و هشت‌ونیم فلینی تازه بر پرده آمده بودند). عادت داشتیم یک فیلم را آن‌قدر ببینیم که تصویرش در ذهن‌مان تثبیت شود (این عادت هنوز با من مانده). سپس مشاهدات و یافته‌های‌مان از این تصویرهای ذهنی و معنای آن‌ها را با هم مقایسه می‌کردیم. بحث‌مان داغ داغ می‌شد و گاهی جبهه‌ای را در برابر گروه‌های دیگر شکل می‌دادیم؛ مثلاً بحث‌مان بر سر پرده‌ی پاره‌ی هیچکاک با یک گروه دیگر که فیلم را دوست نداشتند سه بعد از ظهر متوالی ادامه داشت.

از کارگردان‌های محبوب دوایی بجز هیچکاک و‌هاکس می‌توانم از نیکلاس ری، وینسنت مینه‌لی، جان فورد و جرج کیوکر یاد کنم. ژانر محبوب او وسترن بود و ریو براوو و جویندگان در صدر فیلم‌های محبوبش بودند و در پی آن‌ها جانی گیتار نیکلاس ری و تفنگ‌ها در بعد از ظهر سم پکین‌پا و ورا کروز رابرت آلدریچ. او به‌خصوص شیفته‌ی شروع فیلم اخیر بود؛ با تصویری از گری کوپر سوار بر اسب در بیابان و جمله‌ی «بعضی‌ها تنها آمدند» که بر تصویر نقش می‌بست؛ عصاره‌ای از یک قهرمان وسترن.

نقدهای دوایی بسیار ادیبانه و تغزلی بودند. ذهنیت او با بیش‌ترین احساس و منطبق بر زبانی شاعرانه‌ به قالب کلمات درمی‌آمد. برخلاف او نقدهای من بیش‌تر عینی و چه بسا کلینیکال بودند (احتمالاً به دلیل پیشینه‌ی تحصیل در پزشکی). من در تحلیل فیلم عواطف را کنار می‌گذاشتم. یک بار دوایی به شوخی گفت: «تو فیلم را نقد نمی‌کنی. کالبدشکافی (تشریح) می‌کنی.». حق با او بود.

به دلیل شمار بالای نقدهایی که دوایی در سال‌های متمادی نوشته نام بردن از یکایک آن‌ها ناممکن است اما یکی از نقدهای او آَشکارا در صدر بقیه قرار دارد؛ نقدش بر سرگیجه‌ی هیچکاک. گروه تصمیم گرفته بود ویژه‌نامه‌ای را به معرفی هیچکاک اختصاص بدهد؛ با تأکید بر سرگیجه (ایده مال پرویز نوری بود). همه متفق‌القول بودیم که کسی جز دوایی نباید نقد سرگیجه را بنویسد. دوایی از قلب و جانش مایه گذاشت. هر تصویر فیلم برای او منبع چندین و چند ایده بود (و خدا می‌داند فیلم را چند بار دیده بود) و هر ایده دست‌کم چندین پاراگراف را در بر می‌گرفت. و روند الهام‌گیری هم‌چنان ادامه داشت؛ هر ایده با خود ایده‌هایی دیگر به همراه می‌آورد گویی این روند بی‌پایان است (این قضیه نگرانی بزرگی برای نوریِ ویراستار باید بوده باشد!). به‌شوخی آن مقاله را «نقد بی‌پایان» می‌نامیدیم اما سرانجام به پایان رسید. می‌شد آن را کتابچه‌ای دانست. و ارزش آن همه انتظار را داشت. دوایی هیچکاک و سرگیجه‌اش را تمام و کمال داوری کرده بود. نقد او بازتابنده‌ی دنیای هیچکاک بود و به همان اندازه، دنیای دوایی یا به تعبیری دنیای هیچکاک از دریچه‌ی نگاه دوایی. بی هیچ تردیدی شاهکار نقدنویسی دوایی بود.

مثل همه‌ی چیزهای خوب سینمای ایران، بهترین کارهای خلاقانه‌ی دوایی هم زمانی شکل گرفت که من کشور را ترک کرده بودم. او نقد و نوشتن درباره‌ی سینما را برای شمار قابل‌توجهی از مجله‌ها ادامه داد؛ جدا از «ستاره‌ی سینما»، «فردوسی»، «فیلم و هنر»، «فرهنگ و زندگی» و بالاخره «سپید و سیاه» که مقاله‌ی مشهورش با عنوان «خداحافظ رفقا» در آن منتشر شد؛ مقاله‌ای که او تصمیمش را برای رها کردن نقدنویسی و نوشتن در نشریات اعلام کرد (البته بعدها ترغیب شد که فعالیتش را از سر بگیرد و هنوز هم گاهی برای ماهنامه‌ی «فیلم» می‌نویسد).

در کنار نوشتن برای نشریات فعالیتش را با انتشار کتاب گسترش داد. در آغاز به سروقت ترجمه‌ی منابع خارجی رفت. بیش‌تر ترجمه‌های اولیه‌ی او کتاب‌هایی درباره‌ی سینما بودند؛ از جمله کتاب گفت‌وگوی فرانسوا تروفو با هیچکاک، گفت‌گوی جوزف مک‌براید با‌هاوارد‌هاکس، بچه‌ی‌هالیوود نوشته‌ی رابرت پریش، هنر سینما نوشته‌ی رالف استیونسن و ژان. ار. دبری. هم‌چنین فیلم‌نامه‌ی جانی‌گیتار نوشته‌ی فیلم‌نامه‌نویس محبوبش فیلیپ یوردان و نیز فیلم‌نامه‌ی سرگیجه را ترجمه کرد. در میان ترجمه‌های دیگرش می‌توان به برخی از کارهای ری برادبری از جمله ذن؛ هنر نویسندگی و راز کیهان آرتور سی. کلارک اشاره کرد و چند رمان محبوبش مانند استلا نوشته‌ی یان د‌هارتوگ و تنهایی پرهیاهو نوشته‌ی بهومیل هرابال.

رفتنش به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان فرصتی شد تا کارهای مثبتی را برای پیشرفت فرهنگ کودکان و نوجوانان ترتیب بدهد از جمله دبیر جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم کودکان و نوجوانان در سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۲ بود. هم‌چنین خلاقیت و مهارتش را به کار بست و به عنوان فیلم‌نامه‌نویس با چند کارگردان همکاری داشت. می‌توان به این‌ها اشاره کرد: هنگامه (ساموئل خاچیکیان)، پسر شرقی (مسعود کیمیایی)، لباس برای عروسی (عباس کیارستمی) و بهارک (اسفندیار منفردزاده). به‌علاوه، او شمار زیادی قصه و فیلم‌نامه‌ی کوتاه برای فیلم‌ها و انیمیشن‌های کشور چک نوشته است.

نامه‌ی مشهور «خداحافظ رفقا»ی او نمایان‌گر یک لحظه‌ی انتقالی مهم (یک نقطه‌ی عطف) در زندگی حرفه‌ای‌اش است: هجرت از سینما به ادبیات، هجرت از جایگاه یک منتقد فیلم به جایگاه یک شاعر و نویسنده. بهترین تجلی این تغییر بزرگ پس از هجرت خود او به پراگ به منصه‌ی ظهور رسید. او دل‌باخته‌ی آن شهر است. آن‌جا بهشت او روی زمین است. از ساعت‌ها نوشتن در فضای آرام و دل‌پذیر کتابخانه‌ی عمومی‌لذت می‌برد یا از مراقبه‌ی آرامش‌بخشی که در پارک کوچک محبوبش در مرکز شهر دارد. کوچ او به پراگ هیچ اثری بر حس ایرانی کارهایش نگذاشته است. ریشه‌های او در میراث فرهنگ ایرانی چنان ژرف و نیرومند است که موجب استمرار کیفیت کارش می‌شود.

علاوه بر کتاب‌های ذکرشده، دو فعالیت ثمربخش دیگر در مسیر هنر و فرهنگ سینما شکل داده: ترجمه‌ی فن سناریونویسی نوشته‌ی یوجین ویل و تدوین فرهنگ واژه‌های سینمایی. جدا از این‌ها، بخش عمده‌ی کار او در حیطه‌ی ادبیات است؛ محض نمونه رمان‌های باغ، بازگشت یکه سوار، بلوار دل‌های شکسته، امشب در سینما ستاره و ایستگاه آبشار.

با تغییر سمت‌و‌سوی کارش از سینما به ادبیات و شعر، دل‌بستگی دوایی به سینما (به اعتراف خودش) دیگر مانند گذشته نیست. او هنوز هم فیلم می‌بیند (یک بار یکی از اعضای هیأت داوران جشنواره‌ی کارلوی‌واری بوده) اما فیلم‌های اندکی از سینمای امروز برای او جذبه دارند. لوهاور کوریسماکی را دوست دارد؛ برای سادگی، خلوص و حس انسانی‌اش. هم‌چنین شیفته‌ی سینمای گرجستان است (با دیدن فیلمی‌مثل جزیره‌ی ذرت که نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی امسال است می‌شود حدس زد چرا). در نقطه‌ی مقابل، بسیاری از فیلم‌ها برای او جذابیتی ندارند. از حجم عظیم خشونت در فیلم‌های امروز بیزار است. مخلص کلام، سینمای امروز سینمایی نیست که او می‌شناخت و عاشقش بود.

اشتیاق روزهای بربادرفته‌ی سینما فقط یک جنبه از نوستالژی دوایی است. او هنوز هم با روزگار سرسام تکنولوژی کنار نیامده است. دلش برای زندگی ساده‌ی گذشته تنگ می‌شود و در گوشه‌ای از دنیا آن را برای خودش برپا کرده است. در دنیای او اتاقی برای کامپیوتر و ای‌میل وجود ندارد. در طول دهه‌ها همه‌ی کارهای ارزشمندش را با دست نوشته و این همه‌ی آن چیزی است که یک مرد راستین واژه‌ها نیاز دارد؛ قلم و کاغذ.


جشنواره فجر ۹۳ در پردیس کیان

اصل خبر

به گزارش ارتباطات و اطلاع‌رسانی سی و سومین جشنواره فیلم فجر، احد میکائیل‌زاده در این‌باره‌ توضیح داد: قرار است هر روز چهار فیلم در سینماهای مردمی‌به نمایش درآید و برای اولین بار در تاریخ برگزاری جشنواره فیلم فجر، ۳۰۸ مراسم معرفی برای فیلم‌های حاضر به مدت ۱۵دقیقه قبل از نمایش هر فیلم برگزار می‌شود.
وی ادامه داد: در این مراسم‌ها، کارگردان و عوامل فیلم‌ها به معرفی اثر خود می‌پردازند و از این طریق با مردم ارتباط مستقیم برقرار می‌کنند.
میکائیل‌زاده درباره سینماهایی که این مراسم‌ها در آن‌ها برگزار می‌شود نیز گفت: فیلم‌های سی و سومین جشنواره فجر در سینماهای فرهنگ، کورش، آزادی، ماندانا، کیان، فلسطین ۱ و ملت ۳ معرفی خواهند شد و اجرای این مراسم‌ها را به ترتیب محمدرضا باباگلی، رامتین شهبازی، خسرو نقیبی، امید نجوان، رضا کاظمی، منوچهر اکبرلو و غلامعباس فاضلی برعهده خواهند داشت.
مدیر ارتباطات و اطلاع‌رسانی سی و سومین جشنواره فیلم فجر در پایان درباره هدف برگزاری این مراسم‌ها بیان کرد: ستاد برگزاری جشنواره این طرح را با هدف احترام بیش از پیش به مخاطبان سینمادوست برگزار می‌کند. ضمن آنکه پیش‌بینی می‌شود مراسم معرفی فیلم‌ها علاوه بر ایجاد امکان برابر تبلیغاتی برای همه آثار، زمینه مشارکت بیشتر در اخذ آرای مردمی‌را فراهم کند.
بر اساس این گزارش، جزئیات ۳۰۸ مراسم معرفی فیلم‌های حاضر در سی و سومین جشنواره فیلم فجر، پس از انتشار جدول نمایش فیلم‌ها در سینماهای مردمی‌اطلاع‌رسانی خواهد شد.

توضیح من

قرار بود سال گذشته این طرح اجرا شود و من هم یکی از منتقدان منتخب برای آن برنامه بودم اما در آخرین لحظه‌ها مسئولان گرامی‌بی‌خیال شدند. امسال هم از مدتی پیش این طرح در دست بررسی بود و هرچند برگزاری‌اش قطعی به نظر می‌رسد اما چون معمولا هیچ چیز طبق برنامه پیش نمی‌رود ممکن است باز هم در آخرین لحظه اتفاقی بیفتد.

 و در مورد خودم: بنده هیچ استعدادی در اجرا و مجری‌گری ندارم اما کارم در زمینه‌ی تحلیل و نقد فیلم را خوب بلدم و نیز بنا بر خصوصیات اخلاقی‌ام اهل تعارف و حرف‌های اضافی و خوش‌وبش نیستم و به‌راحتی می‌توانم یک سینماگر را از لاک بیرون بیاورم و دو کلمه حرف غیرکلیشه‌ای از او بیرون بکشم که چیز تازه‌ای دست‌مان را بگیرد و برای تماشاگر هم ارزش وقت گذاشتن داشته باشد. به نظرم این کار از یک مجری برنمی‌آید و گردانندگان جشنواره به‌درستی سراغ منتقدان آمده‌اند؛ مجری فقط حرافی می‌کند و تلاشش بر خودنمایی آزاردهنده‌ای است که دست‌کم جایش در جشنواره نیست.

پردیس کیان شاید در محدوده‌ی استراتژیک خوانندگانی که نقدهایم را می‌خوانند نباشد. اما اگر شما تشریف آوردید قدم‌تان روی چشم. خوبی‌ کیان برای من این است که در محدوده‌ی طرح ترافیک و زوج یا فرد نیست و می‌توانم با اتوموبیل خودم به سینما بروم و برگردم؛ کافی‌ست سرش را بیندازم توی بزرگراه چمران و بعدش یا علی مدد.

در آستانه‌ی جشنواره فیلم فجر ۹۳ (۱)

در کمال خون‌سردی

آقای رضاداد دبیر جشنواره‌ی فجر در پاسخ انتقادهای پرشمار به راه نیافتن بعضی فیلم‌ها به بخش مسابقه‌ی جشنواره‌ی فجر به شکل استادانه و شگفت‌انگیزی دو گزاره‌ی ماهیتاً متناقض را کنار هم قرار داده‌اند. این البته از دستاوردهای سخنوری است. گفته‌اند: «به انتخاب هیأت انتخاب احترام بگذاریم و تا وقتی تمام فیلم‌ها را ندیده‌ایم، قضاوت نکنیم.» به نظر می‌رسد با یک سخن کاملاً محترمانه روبه‌روییم که اطمینان و آرامش از آن به بیرون می‌تراود (و این بی‌تردید محصول استادی یک سخنور است). اما صبر کنید. این‌که ملاک، نظر هیأت انتخاب است یک چیز کاملاً راست‌گویانه و قاعده‌ی بازی در هر جشنواره‌ای است. هر هیأت انتخابی بنا به سلیقه‌ی خودش که ممکن است بسیار متعالی یا نازل یا میانه باشد فیلم‌ها را انتخاب می‌کند. اما جمله‌ی بعدی کار را حسابی خراب می‌کند. رضاداد مخالفان و منتقدان پرشمار را به قضاوت زودهنگام متهم می‌کند و مدعی است فیلم‌های انتخاب‌شده از فیلم‌های انتخاب‌نشده بهتر بوده‌اند. تأکید دوباره‌ی او تردید را از بین می‌برد: «ارزیابی درباره‌ی فیلم‌ها را به بعد از دیدن همه‌ی آثار موکول کنیم.» کسی باید جرأت کند و به عرض ایشان برساند که جای شما خالی، ما تحلیلگران سینما سال‌هاست این کار (ارزیابی) را کرده‌ایم. تجربه مطلقاً حرف شما را اثبات نمی‌کند و اجازه بدهید ساده‌انگارانه باور نکنیم که امسال با تمام سال‌ها فرق دارد چون راستش را بخواهید وضعیت کلی تصمیم‌گیری در سینمای ایران هم ابداً مؤید حرف شما نیست. می‌خواهید فهرست شگفت‌‌آور و اسف‌باری از فیلم‌هایی که شایسته‌ی مسابقه‌ی فجر دانسته نشده‌اند و بعداً معلوم شده بارها و بارها و بارها مهم‌تر و جذاب‌تر و… از فیلم‌های مسابقه بوده‌‌اند ارائه کنیم؟ اصلاً چرا راه دور برویم؟ به همین یکی دو دوره‌ی اخیر سر بزنیم و ببینیم چه قلع و قمع حساب‌شده‌ای در کار بوده است.

سال گذشته در یادداشتی روزنامه‌ای از حسن نظر آقای رضاداد در پاسخ به پرسش عجیب و سوگیرانه‌ی یک مجری تلویزیونی تمجید کردم. ایشان جشنواره‌ی فجر را جشنواره‌‌ای نه‌فقط برای فیلم‌های «ارزشی» که ویترینی برای کل سینمای ایران دانسته بودند. به همان اندازه که آن پاسخ آزاداندیشانه رنگ امید داشت، لحن دیپلماتیک امسال‌شان (که از فرط خون‌سردی حساب‌شده و تصنعی‌اش احتمالاً برای طرد‌شده‌ها به‌شدت آزاردهنده است) ناامیدکننده است. این ‌سخنانِ برآمده از موضع بالا وقتی از سابقه‌ی غم‌انگیز جشنواره‌ی فجر در طرد بعضی فیلم‌ها و عنایت خاص به برخی فیلم‌ها باخبر باشیم، به‌راستی شایسته‌ی تذکر است. حتی تماشاگر عام امروز هم به لطف گسترش اطلاع‌رسانی می‌داند کدام فیلم‌های مهم و باارزش پشت سد ممیزی یا توقیف (یا هر کلمه‌ای شبیه به این کلمه‌ی منحوس) مانده‌اند (واقعاً لازم است نام ببریم؟). اگر نام تعدادی از فیلم‌های حاضر در مسابقه و فیلم‌های خارج از مسابقه (یا بازمانده از جشنواره) در همین چند دوره‌ی اخیر را پیش بکشیم مشخص می‌شود که هیچ نیازی به نگاه کارشناسانه برای تشخیص تفاوت چشم‌گیر این دو دسته نیست و هیچ هیأت انتخابی منطقاً نمی‌تواند این‌قدر هنربه‌دور و هنرستیز بوده باشد. یک واقعیت مشخص وجود دارد: به هر دلیل ایدئولوژیک یا ترس روزافزون از عوامل فشارنده‌، فیلم‌هایی باید کنار بروند و فیلم‌های خنثی و بی‌خاصیت (که در آینده حتی اسم‌شان را هم کسی نخواهد آورد) جای‌گزین آن‌ها شوند. چه بد! مروت این است که در چنین شرایطی به همان جمله‌ی اول اکتفا کنیم: «این سلیقه‌ی انتخاب‌کننده‌هاست.» جمله‌ی بعدی بوی نخوت و خودبسندگی می‌دهد و البته زخمی‌است بر روح و روان آن هنرمندی که با دل و جان فیلم ساخته و بنا بر مصلحت، حکم است که نادیده گرفته شود. اما قضاوت تاریخ، ورای سخنوری است. چه خوب!    

ترانه‌ای برای‌هامون

Hamoun

یه جایی از ترانه

دلی شکسته می‌خواد

بازم غروب دریا

یه مرد خسته می‌خواد

امشب تو خواب کوچه

یه حجله‌ی آشناست

اندازه‌ی یه مرگه

مرگی که شکل رؤیاست

یه جرعه آب می‌خواد

گلوی خشک‌هامون

زده به سیم آخر

شاعر خون و هذیون

از کوچه‌های دل‌تنگ

تا جاده‌های برفی

یه معجزه بسش بود

یه واژه‌ی سه حرفی

عکسی که خاک خورده

یادی که رفته بر باد

حالا دیگه بریده

مردی که وا نمی‌داد

به سوک عشق موندن

می‌گن دوای درده

عشق اگه عشق باشه

نرفته برمی‌گرده

 

گام معلق لک‌لک

مرز چیست جز پیله‌ای پولادین؟ نژاد و زبان آن‌قدر آدم‌ها را از هم دور نکرده که مرز. و ما اسیر مرزهایی هستیم که پیشینیان بدکردار و درنده‌خو برای‌مان ترسیم کرده‌اند. محصور تکه‌‌پاره‌های بی‌مقداری از سیاره‌ی حقیر زمینیم و راهی به بی‌کرانگی هستی نداریم. مرز چیست جز افتراقی بی‌حاصل، جز گواهی بر ذات جنایت‌کار انسان؟

کاش می‌شد مثل پرنده‌ها بی‌هوا پر کشید. کاش هیچ‌جا چیزی به نام میهن وجود نداشت وقتی میهن آشکارترین تجلی اجبار آدمیزاد است؛ چیزی جز حصار تنگ زندان نیست.

مرز،ْ آغاز و پایان تمام سیاه‌روزی‌هاست.

من شارلی عبدو نیستم!

من شارلی عبدو نیستم چون اگر بودم حتما مرتکب یک حماقت بی‌ثمر می‌شدم: انبار باروت را آتش می‌زدم و سپس از گرم شدن هوا اظهار ناخرسندی می‌کردم. من شارلی عبدو نیستم چون معتقدم وقتی مسلمان‌ها به خودشان تحت هیچ شرایطی اجازه‌ی اهانت به دیگر پیامبران را نمی‌دهند یک مسیحی یا یهودی هم نباید عامدانه سراغ اهانت به پیامبر آن‌ها برود. من شارلی عبدو نیستم چون حاضر نیستم شخصی مثل محمد بن عبدالله را که در متن جاهلیت و بربریت، منادی رحمت و مودت بود عامدانه کریه‌المنظر تصویر کنم (تصویری بی کم‌ترین شباهت به مستندات تاریخی) و انتظار هیچ واکنشی از سوی پیروانش نداشته باشم آن هم وقتی از دستور صریح دین اسلام در برابر این رفتارهای ایذایی باخبرم. من آن‌قدرها هم ابله نیستم که فکر کنم موسی چیزی در مایه‌های چارلتون هستون بوده، مسیح جیم کاویزل بوده و حالا این تصویر موحش و موهن «کاریکاتور» پیامبر اسلام است. این‌قدر می‌دانم که کاریکاتور (یا در این مورد به قول آدم‌های نکته‌سنج؛ کارتون) حالت اغراق‌شده‌ی یک چهره‌ی واقعی است نه این‌که هرگونه اعوجاج خیال‌پردازانه را به هر شخصیت تاریخی که خواستیم نسبت بدهیم.

به‌رغم این پیش‌فرض‌ها، من هم کشتن آدم‌ها به خاطر عقایدشان را محکوم می‌کنم اما ضمناً کشته شدن چند ده پناهنده‌ی بی‌گناه در نروژ به دست یک نژادپرست را هم محکوم می‌کنم. کشته شدن یهودی‌ها به دست هیتلر را محکوم می‌کنم. کشته شدن بی‌گناهان در حلبچه به دست صدام را محکوم می‌کنم، کشته شدن شهروندان عادی فلسطینی به دست اسرائیلی‌ها و برعکس را محکوم می‌کنم و… و… و… .

سر سپردن به جریان فراگیر هم‌دردی با کشته‌شده‌ها قطعاً وسوسه‌برانگیز و ارضاکننده‌ی حس انسان‌دوستی است. نمایش باشکوهی از مدنیت و آزادی در جریان است. ولی مشکل این‌جاست که فقط «نمایش» است و بسیاری از این نمایشگران دقیقاً نمی‌دانند کجای داوری تاریخ ایستاده‌اند. بگذارید از یک حرکت خشونت‌‌آمیز تمام‌عیار مثال بزنم که جلوی چشم چندصدمیلیون نفر صورت گرفت: ضربه‌ی سر زین‌الدین زیدان مسلمان به سینه‌ی ماتراتزی ایتالیایی (دینش را نمی‌دانم و مهم هم نیست). آیا ساده است که حرکت زیدان را وحشیانه و خشونت‌آمیز بدانیم و حق را به ماتراتزی بدهیم؟ نه. نه. نه. این‌جا جای مناسبی برای لیبرال‌بازی نیست. آن‌قدرها هم ساده نیست. آدمیزاد باید در موقعیتی قرار بگیرد که کسی بی‌دلیل، مادرش را فاحشه بخواند و بعداً ببیند چندمرده حلاج است و چه واکنشی نشان خواهد داد. قطعا برای فرهنگی که دشنام «مادربه‌خطا» نقل‌ونباتش است کم‌تر کسی به چنین توهینی واکنش شدید نشان می‌دهد. باید در چنین فرهنگی، سراغ چیزهایی رفت که کیفیت حساسیت و التهاب‌شان در حد مفهوم مقدس مادر در فرهنگ مسلمانان است. مثلاً بعید است به همسر یا دختر کسی نسبت فحشا بدهی و جان سالم به در ببری. و اگر جرأت داری علیه هولوکاست زبان باز کن و بگو به جای x میلیون، x-1 میلیون کشته شده‌اند. بله، هر فرهنگی نقطه‌ی جوشی دارد؛ یک خط قرمز مرگ‌بار. هر فردی هم نقطه‌ی جوشی دارد. و خشونت هم فقط کشتن با تفنگ نیست مثلاً می‌شود کسی را بایکوت کرد؛ از همه‌ی حقوق اجتماعی و انسانی‌ محروم کرد؛ می‌شود به باور کسی توهین کرد.

هر وقت خیلی زیاد احساس روشنفکری کردید و با تمام وجود به این باور رسیدید که باید با شارلی هم‌دلی کنید یادتان نرود که شما در جانب ماتراتزی ایستاده‌اید و البته این حق شماست. اما چرا باید بی هیچ دلیلی به مادر کسی نسبت فحشا داد؟ کمی‌به زیدان فکر کنید. آیا حرکت او  ارزش از دست دادن قهرمانی جهان را داشت؟ آه! این از آن پرسش‌های خیلی اساسی است و پاسخش کاملاً متنوع.

چه‌طور می‌توانم شارلی باشم؟ اگر شارلی بودم می‌توانستم کلی یاوه درباره‌ی مسیح و مادرش بسرایم و دل مسیحیان را چرکین کنم. اگر شارلی بودم ابراهیم را پدری مجنون و بی‌عطوفت می‌نامیدم و برایش قصه‌ها می‌ساختم. اگر شارلی بودم هیبت بودا را دست‌مایه‌ی رکیک‌ترین جوک‌ها می‌کردم. اگر شارلی بودم می‌توانستم جوک‌های بی‌شرمانه‌ای درباره‌ی بزرگ‌مردی هم‌چون موسی بگویم. اگر شارلی بودم هر صفت زشتی را به آتئیست‌ها نسبت می‌دادم. اما من شارلی نیستم و خوش‌حالم که شارلی نیستم. به عقیده‌ی همه احترام می‌گذارم و می‌توانم رفتار یک گروه تروریستی حقیر دست‌پرورده‌ی آمریکا را از اکثریت مسلمانان صلح‌طلب و و پیامبر عطوف و رئوف‌شان تفکیک کنم. من شارلی نیستم، چون با اهانت بی‌دلیل به باور دیگران، آن‌ها را آناً به خشم و جنون نمی‌رسانم آن هم وقتی می‌دانم هر کس هرچه‌‌قدر هم کرخت و خون‌سرد باشد، نقطه‌ی جوشی دارد.

حالا وقت تجاهل است. حالا وقت لیبرال‌بازی است. باید در شارلی بودن از هم سبقت بگیریم. باید بگوییم من هم یکی از شما غربی‌های نازنین دوست‌داشتنی هستم… این بازی خطرناکی که در فرانسه به راه افتاده چشم‌انداز تاریکی دارد. آخرین شماره‌ی نشریه‌ی شارلی عبدو، اهانت را فراتر از هر وقاحتی برده است. به گمانم حالا دیگر کشیدن چهره‌ی پیامبر اسلام مسأله‌ی اصلی نیست، مهم کیفیت کشیدن آن و تداعی چندش‌آور و هرزه‌درانه‌ای است که منظور طراح این روی جلد بوده است (از توضیحش معذورم). نمی‌دانم این ماجرا به کجا ختم می‌شود. نشانه‌ها خبر خوبی برای من ندارند. من هر خشونتی را به‌شدت تقبیح می‌کنم اما خشونت فقط استفاده از سلاح سرد و گرم نیست؛ اهانت به باور دیگران، دست‌اندازی بی‌دلیل به حریم آرامش‌بخش باور دیگران، هول‌ناک‌ترین خشونت است. خشونت خشونت می‌آورد. عقل و منطق می‌گوید باید متوجه سرچشمه‌ی خشونت باشیم. اگر علت را از میان برداریم، معلول خود به‌خود از میان خواهد رفت (دست‌کم در این مورد).

من هم‌دست قاتلم

پیش‌نوشت: چندی پیش در همین روزنوشت مطلبی نوشتم درباره‌ وضعیت آشفته‌ی روحی یک فیلم‌ساز بزرگ و همگان را به جایگاه والای او توجه دادم و پرهیز از جدی گرفتن حرف‌های جنجال‌برانگیزش در این مقطع زمانی. بی‌درنگ سایتی که در سوء‌نیتش تردیدی ندارم مطلب را با تیتری حساسیت‌برانگیز بازنشر کرد و در زمانی کوتاه بسیاری از سایت‌ها همان را کپی‌پیست کردند و کار به جایی رسید که پیام‌های تهدیدآمیز برایم فرستاده شد. من هم آن مطلب را با محتویات حقیقی و حقوقی‌اش به زباله‌دان سپردم و تصمیم گرفتم تا روزی که در ایران زندگی می‌کنم دیگر هوس روشنگری به سرم نزند. حالا دلیل نوشتن این چند خط این است که از سایت‌های مشابه که ظاهراً به طور منظم به روزنوشت این حقیر برای پرونده‌سازی و آمارگیری و… سر می‌زنند خواهش کنم این پست و پست قبلی درباره‌‌ی پروانه ساخت فیلمم را هم  بازنشر بدهند تا سوءظن من به سوءنیت‌شان برطرف شود و بدانم هدف‌شان از نشر گسترده‌ی یک مطلب وبلاگی با مخاطبان اندک، ساقط کردن شخص بنده از زندگی نبوده است. شرافت ژورنالیستی هم همین را حکم می‌کند اما کو شرافت؟

*

زمستان ۹۲ روزگار خوش تکرارنشدنی من بود. در تب و تاب ساختن نخستین فیلم بلندم بودم و همه چیز خوب پیش می‌رفت. تهیه‌کننده‌ای فیلم‌نامه‌ام را پسندیده بود. نقش زن فیلمم را از همان آغاز با شناخت از توانایی بازیگری بهاره رهنما بر صحنه‌ی تئاتر نوشته بودم و مانده بودم که نقش مقابلش را (که همسرش باشد) چه کسی بازی کند. از آن آغاز چهار گزینه را در سر داشتم: سیامک انصاری، رضا عطاران، مانی حقیقی و پیمان قاسم‌خانی. فیلم اصلا هیچ رگه‌ای از کمدی نداشت و چهره‌ی بازیگر معیار اتتخابم بود. به هنر بازیگری انصاری و عطاران ایمان داشتم (و دارم)، حقیقی را بدون بازی خود جنس می‌دانستم و طبعاً در مورد قاسم‌خانی حساب جداگانه‌ای می‌شد باز کرد و می‌شد با اطمینان گفت شرایطش برای حضور در این نقش ایده‌آل است. تهیه‌کننده انصاری را مناسب نقش نمی‌دانست. رضا عطاران را روزی در دفتر مجله فیلم دیدم و نسخه‌ای از فیلم‌نامه را به او دادم و او هم بعد از پی‌گیری چند روز بعد من گفت خوانده و با نقش حال نکرده اما تابلو بود نخوانده. بعدش بالافاصله اضافه کرد که بعد از دهلیز ترجیح می‌دهد مدتی از نقش جدی دور باشد. طرف مانی حقیقی که اصلا نمی‌توانستم بروم چون کدورتی جدی میان ما هست و خود او تمایلی به برطرف شدنش ندارد و می‌دانستم نمی‌تواند مقوله‌ی کار را از حس شخصی‌اش تفکیک کند. همه چیز دست به دست هم داد تا بروم سراغ قاسم‌خانی که بهترین گزینه هم بود. دلیل تعلل‌ام شناخت دورادور روحیه‌ی او بود که هم گارد بسته‌ای دارد و هم تمایل چندانی به بازیگری ندارد. روند نزدیک شدن به او خیلی کند و طاقت‌فرسا بود و کل زمستان را در بر گرفت. نزدیک عید بود که موفق شدم با او جلسه‌ای بگذارم و در یک نشست چندساعته، بالاخره برای بازی در فیلم متقاعدش کردم. بهتر از این نمی‌شد: زوج قاسم‌خانی و رهنما در قالب شخصیت‌هایی تازه و دور از انتظار در یک درام تلخ و جدی که می‌توان آن را عاشقانه‌ی غم‌اندود میان‌سالی نامید. برای نقش‌های فرعی بابک کریمی، مهدی‌هاشمی‌و میلاد رحیمی‌(بازیگر فیلم شهرام مکری) و امیر زمردی (تهیه‌کننده‌ی تئاترهای بهاره رهنما) را در نظر گرفته بودیم. احسان سجادی‌حسینی دستیار و برنامه‌ریز بود، منصور حیدری فیلم‌بردار، فردین صاحب‌الزمانی تدوینگر و صداگذار، آیدین صلح‌جو آهنگ‌ساز و… و چیزی که تا حالا جایی نگفته‌ام: می‌خواستم مرتضی پاشایی در جایی از فیلمم حضور یابد و ترانه‌ی گل بیتا را بخواند. با او حرفی نزده بودم و او هم مرا ابداً نمی‌شناخت اما یقین داشتم که می‌توانم برای حضور در فیلم متقاعدش کنم؛ به دلیل حال‌‌وهوای خاصش. حالا یک سال از آن تاریخ می‌گذرد و ظاهراً رؤیای من برای ساختن آن فیلم بر باد رفته است؛ فقط ظاهراً.

اما تلخ‌ترین اتفاق آن فیلم ساخته نشدنش نیست بلکه به یک حس کاملاً فرعی و شخصی مربوط می‌شود.

بهار سال ۹۳ کمی‌پس از ارائه‌ی تقاضای پروانه ساخت، در جست‌وجوی بازیگران فرعی بودیم. یک روز تهیه‌کننده گقت چند ساعت پیش مرد جوانی از بندر انزلی به دفتر آمده بود و  رزومه‌اش را همراه آورده بود و در جست‌وجوی نقشی برای بازی بود. شماره‌اش را روی تکه کاغذی به من داد و گفت اگر نقشی داری که به او می‌خورد می‌توانی از او تست بگیری. بعد هم چند عکسی را که با موبایلش از او گرفته بود نشانم داد. آقایی سی‌وچند ساله بود با ریش و سبیل پرشت و نگاهی محزون. عکسش حس غم‌انگیزی برایم داشت. رزومه‌اش پربار بود. کلی کار تئاتر کرده بود و در جشنواره‌های معتبر داخلی جایزه هم گرفته بود. برای یکی از نقش‌های فرعی اما مهم فیلم مناسب به نظر می‌رسید؛ نقش یک راننده‌ی تاکسی که در یک بزنگاه مهم وارد قصه می‌شود. می‌خواستم فرصت تست را به او بدهم. همیشه دوست داشتم کسی فرصتی به من بدهد و حالا وقتش بود خودم این فرصت را به دیگری بدهم. با موبایلش تماس گرفتم و خودم را معرفی کردم. خیلی خوش‌حال شد. صدایش می‌لرزید. گفت الان نزدیک انزلی هستم ولی اگر لازم است همین حالا برمی‌گردم. گفتم عجله نکند چون به وقتش خبرش خواهم کرد. تکه کاغذ حاوی شماره تلفن را پاره و شماره‌ را در گوشی‌ام دخیره کردم. آن تست هیچ‌وقت انجام نشد چون خیلی زود متوجه شدم وارد یک بازی فرساینده شده‌ایم و قرار نیست به‌زودی پروانه‌ی ساخت بگیریم.

دو سه ماهی است کاملاً ناامید شده‌ام. چند بار به وزارت ارشاد رفتم و با احسانی و معاونش فرجی صحبت کردم. احسانی قول داد کارم انجام شود و فرجی گفت ‌پی‌گیری می‌‌کند که نکرد. با همایون اسعدیان و شهسواری و جمال شورجه (اعضای شورای پروانه ساخت) حرف زدم. اسعدیان و شهسواری بی‌حوصله و عجولانه (درست مثل تصوری که ازشان داشتم) جواب دادند اما شورجه محترمانه و با دقت گوش داد و گفت نگران نباش من خودم شخصاً پی‌گیر فیلمت خواهم بود. که البته این هم چیزی بیش از دل‌خوش‌کنک نباید بوده باشد. بعد از آن آخرین دیدار، دیگر بی‌خیال پی‌گیری شدم. تصمیم گرفتم چند ماه قضیه‌ی فیلم کذایی را به حال خود رها کنم. تهیه‌کننده هم با این‌که ناامید نیست اما دستش به جایی بند نیست. مطمئنم که قاسم‌خانی هم دیگر دل و دماغ بازی در فیلمم را ندارد.

یک ماه پیش افسرده و داغان و ناامید با گوشی موبایلم ور می‌رفتم. نامی‌برایم ناآشنا بود. کمی‌که فکر کردم یادم آمد همان جوان انزلی‌چی است. دروغ نمی‌گویم. کمی‌دستم لرزید اما گفتم لعنت بر این فیلم. و شماره را دیلیت کردم.

 همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم پریروز تهیه‌کننده خبر داد آن جوان انزلی‌چی در اثر سکته‌ی قلبی درگذشته است. خبرش را همسر جوانش به تهیه‌کننده داده بود. با خودم گفتم دیدی چه خفت‌بار شکست خوردی؟ همان زمان که ایمانت را از دست دادی و امیدت را بر باد دیدی و یک امکان هرچند کم‌رنگ را از یک انسان دیگر دریغ کردی در کشتن‌اش با قاتلان خون‌سرد هنرمندان جوان هم‌دست شدی. تو که خودت همیشه منتظر دست رفاقت و محبت ناشناخته‌ای بوده‌ای که بیاید و دستت را بگیرد و پیمودن راه را برایت اندکی آسان کند. تو که از کوتاه‌نظری و بددلی آن‌هایی که می‌توانستند یاری‌ات کنند اما خواستند تو را زمین بزنند زخم خورده‌ای. نگاه کن ابله! آخرین زخمت هنوز تازه است. نباید این‌قدر آسان ایمانت را می‌باختی. تو هم‌دست قاتلانی.

شما بگویید: چه کنم؟

می‌خواهم از شما خوانندگان این روزنوشت درباره‌ی یک موضوع مهم (البته برای این‌جانب) نظرخواهی کنم به‌خصوص شمایی که دوست‌دار سینما و فیلم‌بین هستید و سینمای ایران را هم دنبال می‌کنید.

از اول اردیبهشت امسال با همراهی آقای امیر سیدزاده تهیه‌کننده‌‌ی سینما تقاضای پروانه ساخت فیلمی‌را به سازمان سینمایی ارائه کردم. الان در ماه دی هستیم و هیچ خبری از پروانه ساخت نشده. می‌شد فیلمم را چند ماه قبل آماده کرده باشم و حالا یکی از فیلم‌های حاضر در جشنواره‌ی فجر باشد. اما پروانه را صادر نکردند. یکی دو هفته پیش معاون نظارت و ارزش‌یابی سازمان سینمایی آقای محمد احسانی بی‌سروصدا از سمتش استعفا داد و بنا بر حکم آقای سرافراز رییس فعلی صدا و سیما، رییس شبکه یک تلویزیون رسمی‌جمهوری اسلامی‌ایران شد.

دیروز اسامی‌فیلم‌اولی‌های امسال فجر منتشر شد (جالب است که آقای احسانی مستعفی خودش یکی از انتخاب‌کنندگان بوده. چرا واقعاً؟ این همه دخالت چه لزومی‌دارد؟) و نگاهی به خلاصه‌داستان فیلم‌ها که بیندازیم خیلی چیزها دست‌مان می‌آید. به نظر می‌رسد سیاست دولت تدبیر و امید حسابی جواب داده و قلع و قمع اساسی در فیلم‌سازی مملکت رخ داده است. نتیجه‌اش را در جشنواره‌ی فجر امسال خواهیم داد. شواهد، جشنواره‌‌ای بی‌خاصیت را نوید می‌دهند. پای این پیش‌داوری خواهم ایستاد و اگر اشتباه کردم صمیمانه عذر خواهم خواست.

نگاهی به اسامی‌فیلم‌های اولی که امسال پروانه ساخت گرفتند نشان می‌دهد که بسیاری از آن‌ها جلوی دوربین نرفتند و اساساً از اول هم چیزی جز تیری در تاریکی نبودند. فیلم‌ساز مشتاق، می‌خواسته اول پروانه بگیرد بعد برود سراغ فراهم کردن شرایط ساخت و واضح است که این راهکار عبثی در ساختار اقتصادی و اجتماعی ایران کنونی است. اما کسی مثل من که همه عوامل فیلمش (از بازیگر تا فیلم‌بردار و آهنگ‌ساز و تدوینگر و سرمایه‌گذار و…) معین و مشخص بود مثل بسیارانی پشت در بسته ماند تا سیاست‌های تدبیرآمیز و امیدآفرین محقق شود.

حدود یک ماه پیش نامه‌ای عبث خظاب به آقای احسانی نوشتم که در روزنامه «بانی‌فیلم» منتشر شد. البته نمی‌دانستم ایشان همان زمان رایزنی‌اش را کرده و چمدانش را بسته و قصد کوچیدن به تلویزیون دارد. تأکید کرده بودم که ما هیچ نیازی به کمک دولت برای ساخته شدن فیلم‌مان نداریم و پرسیده بودم: «اگر فردا فیلمی‌بدون مجوز بسازم و در جشنواره‌های بین‌المللی با توفیق روبه‌رو شوم خود شما اولین کسی نخواهید بود که چوب ملامت را بر سرم فرود خواهید آورد؟ این چه تدبیر و مدیریتی است که از یک جوان پرشور شیفته‌ی هنر، یک معترض ناخوش می‌سازد؟ تا کی باید برای ساختن یک فیلم صبر کنیم؟»

تأکید می‌کنم که بنده اساساً اعتقادی به گرفتن مجوز برای کار هنری ندارم و این را صرفاً تحمیل یک منش دیکتاتوری می‌دانم و بس. اگر هم دنبال مجوز هستم برای این است که روال امور برای دیده شدن یک فیلم در سطح وسیع در کشور جمهوری اسلامی‌ایران و بازگشت سرمایه در سینما این است که مجوز ساخت و نمایش بگیریم و هیچ ابلهی نمی‌آید برای فیلمی‌که قرار نیست پولش را برگرداند برای من تازه‌کار سرمایه‌گذاری کند. اما طبیعی‌ست که اگر کارد به استخوان برسد سینمای دیجیتال امکان وسیعی خارج از حیطه‌ی کنترلی دولت‌ها فراهم می‌کند و می‌شود بدون مجوز هم فیلم ساخت و چیزی خلاف قوانین و ارزش‌های ذاتی یا اجباری کشور متبوع به متن آن راه نداد. تنها نکته‌ی غیرقانونی‌اش می‌شود همان مجوز که یک ابراز کنترلی مؤثر برای سرخورده کردن جوان‌ها و کاستن از شمار مشتاقان فیلم‌سازی است و فقط در کشورهای عقب‌افتاده‌ای مثل ایران در سازوکاری به‌شدت ایدئولوژیک اعمال می‌شود. نه این‌که فیلم عاشقانه و بزدلانه‌ی من از نظر ایدئولوژی مسأله‌ای برای ممیزان محترم داشته باشد بلکه آن‌‌ها در مرحله‌ی پیش از خواندن فیلم‌نامه جلوی ورود را می‌گیرند و  روند را قطره‌چکانی و کشدار می‌کنند تا عده‌ای کلاً بی‌خیال فیلم‌سازی شوند و عده‌ای که وضع جیب‌شان خوب است از میهن‌شان فرار کنند و عده‌ای هم از فرط استیصال زیر بار موضوع‌های تحمیلی بروند و فیلمی‌بسازند که هیچ اعتقادی به قصه‌اش ندارند.

اصلا بحث کلی به‌کنار، همین امروز در سینماهای تهران زباله‌هایی روی پرده است به نام آن‌چه مردان درباره‌ی زنان نمی‌دانند، کالسکه و مستانه و… که تزخرف، جهالت و بی‌سلیقگی و فقدان هرگونه زیباشناسی در آن‌ها فوران می‌کند و فیلم‌های زباله‌تری هم در راه است. آیا نیت مسئولان امر، اشاعه‌ی چنین فیلم‌های بنجلی است؟

چرا به جوان‌ها امکان رقابت با این فیلم‌های مطلقاً بی‌ارزش و خرفت داده نمی‌شود؟ پایین بودن ظرفیت اکران فیلم‌ها در سینماهای ایران (که تحلیلگران ساده‌لوح و نادان بر طبلش می‌کوبند)، کم‌ترین دلیلی برای سلب امکان رقابت نمی‌تواند باشد. جوانی که می‌خواهد اولین فیلمش را بسازد باید از امکانی برابر با فیلم‌سازانی مثل آرش معیریان و قربان محمدپور و… (که زباله پشت زباله می‌سازند) برخوردار باشد مخصوصاًٌ اگر نخواهد از جیب دولت هزینه کند. ساده‌اش این است: نتیجه‌ی این رقابت باید به کیفیت فیلم‌ من و معیریان و محمدپور برگردد. کسانی مثل آرش معیریان یا قربان محمدپور و… به کدام پشتوانه این همه فیلم سخیف و بی‌ارزش ساخته‌اند؟ همه می‌دانند که فیلم‌های‌شان دیگر فروش خوبی هم ندارد.  و چرا هیچ‌کس نمی‌تواند به هیچ وجه جلودارشان باشد؟ آیا ترویج بلاهت و ابتذال در دستور امر است؟

مخلص کلام: نمی‌دانم در این شرایط چه کنم. راه بوروکراتیک و اداری چیزی جز اتلاف وقت بیش‌تر نیست. فکر می‌کنم در چنین بلبشویی به جای پی‌گیری امور از کانال مسدود اداری با آن آدم‌های عجول و بی‌حوصله، باید سراغ سفارش‌های فرادستانه رفت. پیشنهاد می‌کنید به چه کسی مراجعه کنم؟ آقای ایوبی؟ آقای جنتی؟ آقای روحانی؟ من که عقلم قد نمی‌دهد. این که نشد راه فیلم ساختن. فیلم ساختن که این همه زجر نمی‌خواهد. در آن نامه به جناب احسانی مستعفی نوشتم: «اجازه بدهید فیلم‌مان را بر اساس فیلم‌نامه‌هایی که به تأیید نخبگان خودتان می‌رسانیم بسازیم و اگر بد بود اتوماتیک‌وار کنار خواهیم رفت. این تقاضای زیادی است؟»

واقعا این تقاضای زیادی است؟ شما دور از مطایبه و شیطنت (که ذاتی ما ایرانی‌هاست)، پیشنهادی دارید که بشود به این زخم زد؟

آخر پاییز ۹۳

این پاییز احتمالا نخستین پاییزی بود که در آن هیچ شعری نسرودم (منظورم از روزی است که مرتکب شعر شدم نه از روز تولد) و حالا در آستانه‌ی رسیدن زمستان جوجه‌هایم را می‌شمارم و البته نتیجه‌اش قابل عرض نیست!

چند وقت پیش با قصد خیری مشغول مرتب کردن شعرهایم بودم و متوجه شدم که پاییز بیش‌ترین بسامد را در شعرها دارد. شاید روزگاران قدیم پاییز طور دیگری بوده اما حالا راستش مالی نیست. شاید در آینده دوباره پاییز طور دیگری بشود. کسی از فردا خبر ندارد.

در هر حال، زمستان امسال هم برای من شکل زمستان‌ سال‌های اخیر نیست. هر سال در این روزها آماده‌ی جشنواره می‌شدم اما امسال یقین دارم که برای تماشای هیچ فیلمی‌به جشنواره نخواهم رفت چون کارهای مهم‌تری برای انجام دادن دارم و وقتی برای وقت‌کشی ندارم. آدمیزاد در پیچ و خم کوچه‌های زندگی خودش خبر ندارد چه چیزی سر پیچ بعدی در کمینش نشسته. سال قبل همین موقع در چه مختصاتی از هستی بودم و حالا کجا؟ و سال بعد کجا خواهم بود. و اصلاً‌ خواهم بود؟

آخر پاییز برای من ایرانی، یک هنگامه است. یک نقطه‌ی نشان‌گذار در طول سال است چون من شب یلدا را نه به دلیل طول حماقت بار سیاهی‌اش بلکه به دلیل محتوای شاعرانه و گردهم‌آیی صمیمانه‌اش دوست می‌دارم. و جشن دقیقاً همان چیزی است که در این هوای مصیبت‌بار کم داریم و غالباً به هر ترفندی از ما دریغ می‌کنند.

آخر پاییز است و مهم نیست که جوجه‌ای برای شمردن در کار نیست. من یکی که ترجیح می‌دهم به جای جوجه‌های رقت‌انگیز، دانه‌های انار را بشمرم و به جای پی بردن به حکمت پروردگار در برداشتی رحمان‌دوستانه (!) و گزافه‌های پیامدداری از این دست، سعی می‌کنم با اندکی گلپر و نمک نوش جان‌شان کنم و به زمستان خوش‌آمد بگویم. خوش آمدی زمستان! اگر این را نگویم چه غلطی بکنم!؟