شهر قصه

و هر چه از خوبی‌های سفر بگویم کم است. یک جور فروریزی خستگی از تن و روان. آن‌هم در سفری که یادآور روزگار دانشجویی و مجردی است. با همسفری شدیدا نوستالژیک که مرتضی باشد. در ویلایی دنج و چوبی، وسط باغی پر از گل و زیر باران تابستانی شمال. و فکر کن که چه حال خوشی دارد از بچگی‌هایمان حرف بزنیم، از خاطرات شیطنت‌‌مان بگوییم که که دامنه‌‌اش از کودکی تا همین سال‌ها پیش آمده و انگار جزء لاینفک وجودمان است. از عاشقیت، «از عشق که می‌گی…»، از مراد و نامراد زندگی. و فکر کن که چند فیلم خوب هم در چنته داشته باشی و با پس زمینه‌ی صدای باران تماشا کنی.  و سیاهی شب آن‌قدر کش بیاید که یک دور به یاد کودکی شهر قصه را از سر نو گوش کنی و … عجب!

غول چراغ جادو

پرشمار است قصه و افسانه‌ی‌ کسانی که بطری، صندوقچه، چراغ  و…  را بر کناره‌ی رود یا ساحل دریا جسته‌ و چون سرش گشوده‌اند غولی به بیرون جهیده که اغلب سه آرزو را برآورده می‌کند. چرا همیشه بر حاشیه‌ی آب؟ (قایقی باید ساخت؟ باید انداخت به آب؟) چرا همیشه غول؟ و چرا آرزو؟ و چرا سه تا؟ من اگر قهرمان آن قصه‌ها بودم و اختیار سه آرزو داشتم نخست به اولین بازدم و هق هق، به آغوش عاشقانه‌ی مادر بازمی‌گشتم. دیگر به روز نخستین نگاه عاشقانه‌ام، به تپش معصومانه‌ی  این قلب بی پیر سفر می‌کردم و سرآخر تمنای مرگی آرام در خواب داشتم… ولی نه غولی در تقدیر است و نه آرزوی محال، ممکن. پس از عشق بگو همسفر که تنها مرهم است.

معرفی چند سایت

تهرانر: وقت گذرانی در تهران

سایت بسیار مفیدی است که در توضیحش چنین آمده: «تهرانر یک پروژه‌ی گروهی‌ست برای اطلاع‌رسانی درباره‌ی رویدادهای فرهنگی در تهران. به بیانِ ساده‌تر اگر یک روز صبح بخواهید کار را تعطیل کنید و چرخی در شهر بزنید یا مهمانِ تازه از فرنگ برگشته‌تان را میزبانی کنید، چه گزینه‌هایی دارید؟ تهرانر انتخاب‌های ماست برای وقت‌گذرانی در تهران.»

کافیست در خبرنامه ی سایت عضو شوید تا هر روز صبح مهمترین رخدادهای فرهنگی پیش رو را برایتان بفرستد و مطمئن باشید به هر حال هر از چند گاهی یکی از آن‌ها شما را اغوا و جذب خواهد کرد. از نقاشی و گرافیک و موسیقی و سینما و کتاب و …

http://www.tehraner.com

 

هزار کتاب

هزار کتاب را نوید غضنفری دوست سابق و همکار مطبوعاتی ام از حدود یک سال قبل راه اندازی کرده و سایتی است بسیار ارزشمند و فاخر، وقف کتاب و کتاب‌خوانی. دوستداران کتاب از این سایت حظ وافر خواهند برد هرچند جای نقد و تحلیل مفصل و جانانه در آن خالی است و قالب غالب آن یادداشت‌های کوتاه و مینیمال است.

با مشاهده همین سایت و سایت قبلی می‌‌بینید بر خلاف همه وااسفاها هنوز قلب فرهنگ  همین گوشه کنارها می‌تپد. اگر طالبش باشید فضای حظ و لذت فرهنگی هنوز هم وجود دارد اگر هم نباشید که به خیل آن‌هایی می‌پیوندید که مدام از مرگ فرهنگ دم می‌زنند و خود یک گام در راهش بر نمی‌دارند. اگر ده هزار کتاب مجوز بگیرد هیچ ولی اگر یک کتاب به هر دلیلی مجوز نگیرد فریاد مرگ قطعی و کامل فرهنگ سر می‌دهند. باور نکنید. من کتاب‌های بسیاری را با تعجب خوانده ام و بر تساهل به کار رفته در ممیزی‌ آن‌ها درود فرستاده ام. عده ای همیشه معترض عادت کرده‌اند با رادیکالیسم فقط فضا را بسته تر ‌کنند. من نمی‌دانم اگر جای مسوولین بودم همین مقدار تحمل را داشتم  یا نه. فکر نمی‌کنم.

http://1000ketab.com

 

فکسون: بانک جامع اطلاعات سینمایی

سایت فارسی زبان که سایتی بسیار جذاب برای فیلم بازها است. اطلاعات فیلم‌ها، فروم‌های بحث و گفتگو، نظر سنجی‌های جذاب. سایت نوپایی نیست. قدمت دارد و بدون کمترین نوسانی کارش را به شکلی حرفه‌ای و خوب انجام می‌دهد. یکی از قدیمی‌ترین سایت‌های ایرانی است که همیشه به آن سر می‌زنم و برایم مفید و کاربردی بوده.

http://fexon.com

 

فیلم‌های برتر دهه‌های مختلف

مراجعه به این سایت که تقریبا یکی از بهترین لیست‌ها را ردیف کرده برای کسانی که دنبال فیلم‌های مهم تاریخ سینما هستند و کلی فیلم ندیده دارند و نمی‌دانند از کجا شروع کنند خیلی مفید است. لینک زیر مهمترین فیلم‌های دهه شصت را نشان می‌دهد. کلی بخش دیگر هم هست که خودتان از منوی سایت کشف خواهید کرد ولی اگر خواستید فقط دهه‌های مختلف را بینید کافی است در آدرس زیر به جای ۶۰ اعداد دیگر را قرار دهید مثلا:  ۳۰ و ۴۰ و  ۵۰ و ۷۰ و ۸۰ و۹۰ و … . این لیست‌ها برای فیلم بازهای تازه‌کار و حتی کهنه کار خیلی مفید هستند هرچند کافی نیستند ولی لااقل برای دو سه سال کفایت می‌کنند!!! ( البته در کنار دیدن فیلم‌های مهم روز سینمای جهان و نه فقط‌هالیوود!)

http://digitaldreamdoor.nutsie.com/pages/movie-pages/movie_60s.html

 

مهم ترین نشریات سینمایی جهان

این هم لیستی از مهمترین نشریات سینمایی دنیا با لینک مربوطه. دیدنشان سرشار از لطف است و اگر انگلیسی تان خوب بود لطفش بیشتر می‌شود و شاید حتی توانستید کاری هم در آن‌ها برای خودتان دست و پا کنید.

http://www.world-newspapers.com/film-magazines.html

 

نوشتاری از امبرتو اکو؛ گرگ و بره

این نوشته، برگردان من است، بی کم و کاست از بخش آغازین نوشتار « گرگ و بره: سخنوری سرکوب» نوشته‌ی امبرتو اکو در سال ۲۰۰۴ که نخستین بار در قالب یک مقاله در کنفرانسی در بولونیا ارائه شد.  – رضا کاظمی

 

«نمی‌دانم چیزی که می‌خواهم بگویم ارزش گفتن دارد یا خیر، چون مخاطبان این نوشته یک مشت آدم کاملا ابله اند که هیچ چیز نمی‌فهند.»

این آغاز را دوست داشتید؟ این جور نوشتن مثالی از «کاپتاتیو ماله وولنتیا» بود. یک شکل از سخنوری که وجود خارجی ندارد و منظورش بیگانه‌سازی مخاطب و بسیج کردن آن‌ها علیه گوینده‌ی سخن است. من گمان می‌کردم که سال‌ها قبل کاپتاتیو ماله وولنتیا را برای تبیین رویکرد سخن گفتن با یک دوست، ابداع کرده‌ام ولی پس از جستجو در اینترنت دریافتم که سایت‌های بسیاری آن را خاطرنشان کرده‌اند. نمی‌دانم این وضعیت نتیجه‌ی انتشار نظریه‌ی من است یا آن را باید چند منشاء‌ی ادبی دانست ( یعنی وضعیتی که در آن، در یک زمان واحد، یک ایده‌ی  واحد به ذهن افراد مختلف در مکان‌های مختلف خطور می‌کند).

می‌توانستم این نوشته را این‌گونه آغاز کنم: «نمی‌دانم چیزی که می‌خواهم بگویم ارزش گفتن دارد یا خیر، چون مخاطبان من یک مشت ابله هستند، ولی من به خاطر دو سه نفری که در خیل این ابلهان از این قاعده مستثناء هستند حرفم را می‌زنم» این یک مورد کاپتاتیو ماله وولنتیا است البته از نوع خطرناک و افراطی اش چون همه‌ی شما خودبخود فکر می‌کنید که جزو آن دو سه استثناء هستید و در دلتان بقیه را به سخره می‌گیرید و مشتاقانه در این ماجرا با من همدست می‌شوید. همان‌گونه که حدس زده‌اید کاپتاتیو ماله وولنتیا یک ابزار سخنوری برای چیره شدن(بر) و مرعوب کردن مخاطب است. شکل‌های رایج‌تر کاپتاتیو، گزاره‌های آغازگری از این دست اند: «برای من افتخاری است که در محضر یک مخاطب فرهیخته و باسواد سخن بگویم.» همچنین رایج است ( یا به طعنه کاربرد دارد) که بگوییم: «همانطور که خود شما به من آموخته‌اید!» که درباره‌ی کسی به کار می‌رود که چیزی را نمی‌داند(!) یا فراموش کرده است. شما وانمود می‌کنید که از گفتن چیزی که او پیشاپیش  شما باید می‌دانسته در رنج و عذاب هستید!

چرا کاپتاتیو در مبحث سخنوری تدریس می‌شود؟ همان‌گونه که می‌دانیم سخنوری جایی برای به کارگیری واژه‌های بی مصرف و درخواست‌های احساساتی اغراق شده، رقت بار و پیش پا افتاده ندارد و نیز هنرِ سفسطه نیست. سوفسطائیان آنچنان که متن‌های بدنوشته شده‌ای که به دست ما رسیده‌اند معرفی‌شان می‌کنند رذل نبودند. استاد سخنوری خود ارسطو بود در حالی که افلاطون در محاورات‌اش ابزار سخنوری بسیار پالوده‌ای را به کار می‌گرفت  و با دقت و ظرافت از آن‌ها برای مغلوب کردن سوفسطائیان سود می‌جست.

سخنوری تکنیک ترغیب و اقناع مخاطب است و اقناع چیز بدی نیست اگرچه به نحوی ملامت‌بار شما می‌توانید یک نفر را قانع کنید که کاری علیه دلبستگی‌های خودش انجام دهد! در طول تاریخ، این تکنیک آموزش داده شده و به کار رفته است؛ زیرا استفاده از کلام استدلالی و توضیحی مخاطب را فقط در مواردی معدود متقاعد می‌کند. وقتی که ما ساختار یک زوایه قائمه، یک ضلع، یک محدوده و یک مثلث را برپا کنیم دیگر کسی نمی‌تواند در درستی قضیه‌ی فیثاغورث شک کند. اما در اغلب موارد و هر روز درباره‌ی محتوای عقاید مختلف بحث می‌کنیم.  سخنوری باستانی به سه زیرشاخه‌ی قضایی (بحث در دادگاه درباره‌ی این‌که یک شاهد و مدرک ارزش قانونی دارد یا خیر)، شورایی( بحث در یک مجمع یا پارلمان درباره ساختن یا نساختن یک تونل برای عبور ترن از دل کوه یا بحث میان ساکنان یک آپارتمان برای نصب یک آسانسور، و یا رای دادن به آقای تام به جای آقای دیک)  و سخنوری تشریفاتی تقسیم می‌شود که این آخری برای مدح یا سرزنش یک چیز به کار می‌رود و ما همه توافق داریم که هیچ قانون ریاضی وجود ندارد که ثابت کند گری کوپر جذاب‌تر از‌هامفری بوگارت است، شوینده‌ی اومو قدرت سفیدکنندگی بیشتری از شوینده‌ی دَش دارد یا «کاندولیزا رایس» جذابیت زنانه‌ی بیشتری نسبت به «رو پال» دارد.

از آن‌رو که اغلب مناقشات این دنیا بر سر پرسش‌های بی پاسخ است، هنر سخنوری به ما می‌آموزد که چه نظری را دستمایه قرار دهیم که غالب مخاطبان با آن موافق باشند، چگونه بحثی به راه بیندازیم که مقابله با آن بسیار دشوار باشد و  چگونه مناسب‌ترین زبان را به کار گیریم تا دیگران را نسبت به خوب بودن نظر و پیشنهادمان متقاعد کند و نیز آن دسته از مخاطبان را که آمادگی عاطفی و احساسی دارند برای طرفداری و هواداری برانگیزانیم که شامل استفاده از کاپتاتیو به وولنتیا می‌شود.

به طور طبیعی استدلال‌های متقاعدکننده‌ای وجود دارند که با استدلال‌های متقاعدکننده‌تر کنار زده می‌شوند و محدودیت‌هایشان نمایان می‌شود.

به کارگیری استدلال «مدفوع را بخور! امکان ندارد میلیون‌ها مگس اشتباه کنند» هر از گاهی برای مخالفت با نظریه‌ای که می‌گوید حق با اکثریت است به کار رفته است. طرف مقابل می‌تواند در پاسخ بپرسد: «آیا این کار مگس‌ها از روی نیاز و ضرورت حیاتی‌شان است یا به خاطر طعم مدفوع؟» پرسش بعدی این است که «اگر خیابان‌ها و مزارع پر از خاویار و عسل بودند آیا احتمالا مگس‌ها آن‌ها را به مدفوع ترجیح نمی‌دادند؟» و سخنران اشاره می‌کند که این فرض منطقی که «همه آن‌هایی که یک چیز را می‌خورند به این دلیل است که دوستش دارند» با در نظر گرفتن موارد پرشمار از انسان‌هایی که مجبورند آن‌چه را بخورند که دوست ندارند( مثل زندان، بیمارستان، ارتش، قحطی، محاصره، و افرادی که رژیم غذایی خاصی دارند) نقض می‌شود.

در این‌جا آشکار است که کاپتاتیو ماله وولنتیا نمی‌تواند یک ابزار سخنوری باشد. سخنوری به شکل گرفتن یک اجماع کمک می‌کند و به اظهاراتی که بلافاصله موجب تفرقه و جدایی می‌شوند اجازه‌ی ورود نمی‌دهد. همچنین سخنوری تکنیکی است که تنها در جوامع دموکراتیک و آزاد مانند دموکراسی هرچند نیم بند یونان باستان به ثمر می‌نشیند.

اگر من بتوانم چیزی را با زور حقنه کنم چه نیازی به برانگیختن وفاق و اجماع هست؟ دزدها، تجاوزکارها، غارتگران و نگهبانان اردوگاه آشوویتز هرگز به سخنوری نیاز نداشته اند.

ترسیم یک خط حایل ساده است: هستند فرهنگ‌ها و مللی که در آن‌ها قدرت بر اساس وفاق جمعی شکل گرفته و در آن‌ها تکنیک ترغیب و اقناع به کار گرفته می‌شود و در سوی دیگر کشورهای استبدادی هستند که بر اساس قوانین زور و سرکوب اداره می‌شوند و در آن‌ها اقناع، امر بیهوده و نالازمی‌است. اما زندگی همیشه به این آسانی نیست. و به همین دلیل است که من از سخنوری سرکوب سخن می‌گویم.

اگر آن‌گونه که در فرهنگ لغت آمده سرکوب به معنی «سوء استفاده از قدرت برای به دست آوردن امتیاز و منفعت» و یا «عبور از محدوده قانون» باشد، اغلب اتفاق می‌افتد که یک سرکوبگر، با علم به سرکوبگری خویش، دوست دارد به شیوه‌های مختلف اقدامات خود را قانونی جلوه دهد و یا حتی چنانچه در رژیم‌های دیکتاتوری اتفاق می‌افتد، تلاش می‌کند اجماع نظر  و موافقت همان کسانی  را که سرکوب می‌کند به دست آورد و یا کسانی را پیدا کند که او را مورد تایید قرار دهند. پس شما می‌توانید سرکوب کنید و در عین حال استدلال‌های سخنورانه را برای تبرئه و تصدیق سوء استفاده‌تان از قدرت به کار بگیرید.

یک مثال کلاسیک از سخنوری کاذب سرکوب را در قصه‌ی گرگ و بره‌ی فیدروس می‌توانیم بببینیم:

تشنگی، گرگ و بره را به لب یک جویبار کشاند. گرگ در بالادست جویبار ایستاد و بره خیلی دورتر و در فرودست. گرگ بدذات، از سر گرسنگی سیری ناپذیرش دنبال بهانه‌ای برای دعوا می‌گشت.

گرگ گفت: آهای! تو داری آبی را که من می‌نوشم گل آلود می‌کنی؟

بره با ترس و لرز پاسخ داد: متاسفم، ولی من چطور می‌توانم این کار را بکنم؟ من آبی را می‌نوشم که قبلش از زیر دست شما گذشته.

چنان‌که می‌توانیم ببینیم، بره از توانایی سخنوری هیچ کم نمی‌گذارد و استدلال ضعیف گرگ را بر اساس این نظر معقول که آبرفت‌ها و ناخالصی‌ها از فرادست رودخانه به سوی پایین حرکت می‌کنند و نه برعکس، به خود او باز می‌گرداند. پس از شکست در برابر استدلال بره، گرگ به استدلالی دیگر رو می‌آورد:

گرگ سرخورده از استدلال بره گفت: شش ماه پیش تو پشت سر من بدگویی کرده بودی.

بره پاسخ داد: اما آن زمان من حتی به دنیا نیامده بودم.

یک حرکت خوب دیگر از سوی بره، که باعث می‌شود گرگ باز هم  شیوه‌ی توجیه خود را عوض کند:

پس پدرت بود که پشت سر من بدگویی کرده بود.

گرگ این را گفت و به سوی بره یورش برد و او را درید، ناعادلانه.

در انتهای این قصه می‌خوانیم:

 این قصه برای آن‌هایی نوشته شده است که با دستاویزهای دروغین آدم‌های بی‌گناه را سرکوب می‌کنند.

این قصه دو چیز به ما می‌گوید: سرکوبگر ابتدا تلاش می‌کند خود را به حق جلوه دهد و اگر در این کار شکست خورد با زور  و بی استدلال به مقابله با سخنوری می‌پردازد. این قصه چیزی که دروغ باشد در خود ندارد. در این مقاله من نشان خواهم داد که چگونه چنین موقعیت‌هایی به کرات در تاریخ رخ داده‌اند هرچند در شکل‌های خوش زرق و برق تر…

فیلم‌هایی که باید ببینید(۱)


گروهی از فیلم‌های تاریخ سینما کلاسیک شده‌اند و دیدن‌شان بر هر فیلم‌بین حرفه‌ای و پی‌گیر واجب است. از بر باد رفته تا سکوت بره‌ها. گروهی فیلم‌های به اصطلاح درجه‌دو هستند و دیدن‌شان برای سینمادوستان اهل اندیشه ضروری است. از فیلم‌هایی مثل مفت‌سوار آیدا لوپینو گرفته تا حباب سودربرگ و … و… و…

آن‌قدر فیلم خوب به دلیل سازوکار سرمایه و کمپانی‌ها به پستو رفته یا سربه‌نیست شده که خدا می‌داند. در همین سال‌های اخیر و با پیش‌رفت تکنولوژی، آثار مستقل بسیاری با سرمایه‌ی شخصی ساخته شده‌اند که در بهترین حالت بجز نمایش در جشنواره‌های این‌چنینی ـ اغلب همین هم رخ نمی‌دهد ـ امکان نمایش نداشته‌اند. نکته‌ی حیرت‌انگیز و غیرقابل درک درباره‌ی این فیلم‌ها و سازندگان‌شان این است که این سازندگان جوان پوچ‌گرا و درب‌وداغان حتی تمایل ندارند فیلم‌شان را به شکل شخصی منتشر کنند. لازم نیست هزینه دی‌وی دی ‌ام و تکثیر را بپردازند؛ کافی است فیلم‌شان را در فرمتی معقول و با کم‌ترین افت کیفیت در اینترنت به اشتراک بگذارند.

اگر آقای کریستوفر نولان که آخرین Inception گیشه‌های سینمای جهان را فتح کرده و به لطف‌هالیوود از یک فیلم‌ساز اروپایی مستقل به یک فیلمساز پول‌ساز این‌چنانی تبدیل شده، چنین موفقیتی نمی‌داشت آیا فیلم شانزده میلی‌متری‌اش با نام تعقیب که با هزینه‌ی ناچیز و در خانه‌ی پدری‌اش ساخته بود مورد توجه قرار می‌گرفت و در سطح وسیع منتشر می‌شد؟

در هر حال این موضوع درباره فیلم‌سازان وطنی جذاب‌تر است به‌خصوص آن‌هایی که اساسا بی پروانه‌ی ساخت فیلم ساخته‌اند و مطلقا امیدی به نمایش فیلم‌شان نیست به‌شدت از امکان دیده شدن فیلمشان حتی در قبال منتقدان سینما جلوگیری می‌کنند. فیلم ساختن با آگاهی از چنین فرجامی‌عین حماقت است و تنها باطل‌السحر این حماقت، رها کردن فیلم برای دیده شدن است.  

این وسط فیلم‌های حرفه‌ای دیگری هم هستند که به دلایلی نامشخص مطرح نشده‌اند و امروز که آن‌ها را مرور می‌کنیم در حیرت می‌مانیم.   

اگر تماشاگر پی‌گیر سینما هستید این چند فیلم را بیابید و  ببینید. (به پرسشی که همین لحظه در ذهن شماست پاسخ نخواهم داد. چون به یاد ندارم که به خود من کسی در این‌باره پاسخ داده باشد و… هرکسی طاووس خواهد …)

 

Seconds

جان فرانکن‌هایمر

در اتمسفری خیالی، فیلمی‌عمیقا بصری با جانمایه‌ای اساطیری و فرجامی‌هولناک؛ میل به جاودانه شدن. جان فرانکن‌هایمر در این فیلم سیاه و سفید به دور از میزانسن‌های تعقیب و گریز و اکشن، شما را به ضیافت توانایی تحسین برانگیز خود دعوت می‌کند. سینما راک‌هادسن را از این بهتر به تماشا نگذاشته است. چشمانت را باز کن آمنبار اینجا کرنش می‌کند.

 

Failan

هائه سانگ سونگ

اگر دوستدار سینمای کره جنوبی باشید نام‌هایی همچون کیم کی دوک، پارک چان ووک، تاکاشی میکه و…  را زیاد شنیده‌اید. ولی این قدرندیده‌ترین فیلم سینمای کره را باید ببینید تا آه از نهادتان برآید و دریابید که چه ظالمانه نادیده گرفته شده است. فیلمی‌که از حیث فرم روایی متقدم به بسیاری از آثار نوآورانه‌ای  است که در این یک دهه حلوا حلوا کرده‌ایم.  و جدا از آن فایلان روایتگر سودایی‌ترین عشق تاریخ سینما است. گزاف گفته‌ام؟ حلوای تن تنانی تا نخوری ندانی.

 

Brown bunny

وینست گالو

 پرسه در چشم انداز؛ برآیندی از سینمای جاده‌ای، سینمای روشنفکرانه‌ی اروپا، سینمای کیارستمی‌از طعم گیلاس به بعد، دنیای پاریس تگزاس و … فیلمی‌برای دیدن و مبهوت شدن. سفری برای رهایش از وسوسه‌ی گناه.

 

 eXistenZ 

دیوید کراننبرگ

تریلر روان‌شناسانه‌ی دیوید کراننبرگ. مولف ‌ترین کارگردان زنده‌ی سینما. تشریح گر کالبد انسان در سایه‌ی پارادایم تکنولوژی و رسانه. درک دنیای این متفکر بزرگ و شاگرد راستین و وفادار مارشال مک لوهان، اصلا آسان‌ نیست. این فیلم با توجه به زمان ساخته شدنش پدرجد رویکرد معناکاوانه‌ی سینمای نوین قرن بیست و یکم است. تردید نکنید. کراننبرگ همچنان پیشقراول است. او بزرگ عرصه‌ی اندیشه است، سینما که هیچ.


Snake eyes

برایان دی پالما

قدرت‌نمایی دیگری از فرزند راستین سینما. میزانسن‌ها به سرانگشت او می‌رقصند. بهترین نقش‌آفرینی نیکلاس کیج. فیلمنامه‌ای بی نقص، اجرایی غبطه برانگیز. دی پالما بایکوت شده‌‌ترین فیلمساز همه‌ی دوران‌هاست. چه باک! او دامنه‌ی بصری سینما و نوترکیبی میزانسن را گسترش و ارتقاء داده. بگذار کوتوله‌ها روی شانه‌ی او سوار شوند.  Climax  تعلیق در سینما از آن اوست نه هیچکاک کبیر. تردید نکنید.

 

Deliverance

جان بورمن

 هولناک‌ترین و تلخ‌ترین خشونت تاریخ سینما. بهترین پایان بندی تاریخ سینما. همین دو توصیف کافی نیست که به تماشای این فیلم حادثه‌ای و رازآلود جان بورمن کاربلد بنشینید؟ کارگردانی به معنای مطلق کلمه.


Body heat

لارنس کزدان

برآیند و عصاره‌ی فیلم نوآر در  تاریخ سینما. نوآر از این بهتر ساخته نخواهد شد. پدرجد فیلم‌ پر سر و صدایی همچون غریزه‌ی اصلی و بهتر و کامل‌تر از فیلم‌های غول آسایی که ملهم از آن‌هاست: غرامت مضاعف، پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند و …

 

White dog

سم فولر

قدر نادیده، غیر قابل انتشار در زمان خود. بهترین نقش آفرینی یک حیوان در تاریخ سینما. تسلط حیرت انگیز یک پیرمرد در کارگردانی. مضمون بسیار مهم و قابل طرح. با فیلمنامه‌ای تحسین برانگیز و فراتر از گمانه‌های سطحی ما،  حاصل همکاری فولر و کرتیس هنسن. هنسن پسر خوب سینما است. یک مووی مانیای دوست داشتنی، ستایشگر نیک ری. صاحب یکی از ده نوآر برتر تاریخ سینما: محرمانه‌ی لس آنجلس.


Internal affairs

 مایک فیگیس

 کثیف‌ترین و نفرت‌بارترین پلیس تاریخ سینما. با حضور همیشه جادویی ریچارد گیر. او حتی از هری کثیف هم کثیف‌تر است. باور نمی‌کنید؟ این فیلم را ببینید. مایک فیگیس خیلی کمتر از توانایی‌اش به سینما افتخار داده ولی با این حال او هنوز هم کارگردان چند فیلم کالت است.

 

MR-73

پیشاپیش اعلام می‌کنم که این فیلم نهایتا یک فیلم پلیسی متوسط است و به دنبال شاهکار نباشید، ولی اگر می‌خواهید یکی از بهترین آغازهای تاریخ سینما را ببینید تماشایش را از دست ندهید.(باور کنید ارزشش را دارد). حتی تصورش هم شورانگیز است. با آن آرپژ جادویی گیتار. با آن سحر حضور دانیل اوتوی. بزرگمرد کوچک سینمای فرانسه و جهان. بهترین بازیگر مرد فرانسوی همه‌ی دوران‌ها.

آخرین روز خرداد

چشم‌های تو‌هاج و واج

واج به واج

در سطرهای حراج

 

تو در باد رفتی

من از عشق خواندم

تو بر باد رفتی

 

من از عشق خواندم

تو از یاد رفتی

من از عشق خواندم

تو در آخرین روز خرداد رفتی…

 

قاعده‌ی بازی

چه لزومی‌دارد سکون آرام خود را به هم بزنیم؟

علاقه چندانی به بازی‌های کامپیوتری ندارم و حتی یک هزارم بعضی از دوستانم برای آن وقت نگذاشته‌ام . مثلا هیچوقت حتی یک دقیقه هم روی بازی‌های جنگی استراتژیک درنگ نکرده‌ام. حدود ده سال پیش که نه سیستم کامپیوترم کشش بازی‌ گرافیکی آنچنانی را داشت و نه خودم حس و حال بازی، برادرم بازی ای به نام بلرویچ به خانه آورد. این بازی که اسمش از روی فیلم کم هزینه و در نوع خود پیشگام پروژه ی بلرویچ برداشت شده بود برای اولین بار توانست برای بازی پای کامپیوتر بنشاندم. علاقه ام به آن فیلم انگیزه ی اصلی بود و در ژانر وحشت بودنش دلیلی مضاعف، که بارها گفته‌ام این ژانر را فراتر از حد سرگرمی‌دوست دارم. بازی از این قرار بود که شما شب هنگام به دهکده‌ای با حال و هوای وسترن پا می‌گذارید، هوا متلاطم است باد تندی می‌وزد و سکوت مرگبار دهکده را در هم می‌ریزد. هیچ بنی بشری به چشم نمی‌خورد. تابلوی سالون‌ها و مغازه‌ها با صدای غژ غژ تاب می‌خورد. برگ‌ها به هوا بلند می‌شوند. شعله‌ی نیمسوز فانوس‌های آویزان با باد در پیکار است. خب، با چنین وضعیتی چه باید کرد؟

در آن سن هیچ دستاویزی به اندازه ی این بازی به پرسش‌های من در باب جبر و اختیار پاسخ نداد. وقتی سرگردان در وادی این دنیا چشم به هر کرانه که می‌دوزی کلید و نشانه‌ای به چشم نمی‌خورد و نمی‌دانی آنجا چکاره‌ای، چه گذشته و چه خواهد آمد و از کجا باید آغاز کنی و اصلا چرا آغاز کنی و سری را که درد نمی‌کند دستمال ببندی… آیا این حس کنجکاوی است که ما را به پیش می‌برد؟ تا منتهای تاریکی‌ها و ممنوعه‌ها پیش برویم؟ تا ژوئیسانس غائی؟ اصلا اگر نخواهیم تلاش کنیم چه کسی را باید ببینیم؟

حکایت:

دوست جوانم، حسین، مرد بسیار شیرین و دلنشینی است. حدود ده سال قبل وقتی از پوچ انگاری و تلخ اندیشی به تنگ آمده بودم و عصیان جوانی ام با شتابی بیرحمانه به سوی نیستی در جولان بود، او مثالی کلیشه‌ای را که صد هزار بار نقل قول کرده‌اند برایم بازگفت و البته من آن زمان این مثال را نشنیده بودم او که کارشناس علوم آزمایشگاهی بود با استفاده از زمینه تحصیلی مشترک‌مان، تمثیلی به میان آورد: تو محصول یک مبارزه‌ای، تو قهرمان یک نبرد سترگی، تو اولین اسپرمی‌هستی که از میان پنجاه یا حتی صد میلیون اسپرم توانستی زودتر به تخمک برسی و آن انبوه هماوردان را پشت سر بگذاری. تو پیروز یک پیکار برای پا گذاشتن به  این دنیا هستی. تلاش و رقابت در سرشت انسان است. هرگز از تلاش دست نکش و بدان باز هم این قابلیت را داری در بین صد میلیون و حتی بیشتر برگزیده و ممتاز شوی.

توضیح: ساز و کار بیولوژیک لقاح در انسان به گونه‌ای است که به محض رسیدن اولین اسپرم به تخمک و چسبیدن به آن، باقی اسپرم‌ها امکان چسبیدن را از دست می‌دهند.

قاعده‌ی بازی

بازی به این شکل بود. تو  مختار بودی در جایگاه قهرمان قصه به هر جای آن دهکده سرک بکشی. درهایی که مقدر نبود باز شوند باز نمی‌شدند و سرآخر تنها یک در بود در پس پشت یک ویرانه که باز می‌شد. تو گام به گام با اطلاعات تازه آشنا می‌شدی. در حکم منجی به دنبال شکستن طلسم جادو برمی‌آمدی. تو حالا در متن بازی بودی… و در پایان رودست می‌خوردی. تو مختار بودی به هر کاری که می‌خواهی دست بزنی اما صرف پذیرش و قابلیت کنشمندی آن کارها بود که تو را پیش می‌برد و نه خواست و اختیار تو.

بعد از آن

بعد از آن در ساحت ناخودآگاه، کسی پاروی قایق و جلیقه ی نجات را به معجزتی، ناپدید و نادیدنی کرد. تن به موج زدم و دل به دریا. در خارزار  آگاهی همچنان می‌دوم. دویدن میراث من است.

هفت شهر عشق(۲)

نخست

 

چشمان باز بسته ی استنلی کوبریک فیلم بی نهایت جالبی است که دقیقا به مفهوم کِیف مشترک، دزدی کِیف و قدرت فانتزی می‌پردازد. بسیاری از منتقدان این فیلم را به خاطر سترون بودنش سرزنش کرده‌اند. ولی به نظر من این نه تنها شکست فیلم نیست که نبوغ کوبریک در این است که سترونی مطلق فانتزی را می‌فهمد.

(گشودن فضای فلسفه / گفتگوهایی با اسلاوی ژیژک / انتشارات گام نو)

 

دوم

 

عکاس مانند هر هنرمند دیگر آزاد است تا از هر وسیله‌ای که برای تحقق اندیشه‌هایش لازم می‌داند استفاده کند. اگر تصویری با یک نگاتیو پدید نمیِ‌آید بگذارید از دو یا ده نگاتیو استفاده کند اما این نکته را کاملا مشخص کنید که این‌ها تنها ابزاری هستند در خدمت یک هدف و هنگامی‌که تصویر تکمیل شد اعتبارش تماما در گرو تاثیری خواهد بود که بر بینندگان می‌گذارد  نه به سبب ابزاری که به کار برده است.

(نقد عکس/ تری برت / نشر مرکز)

 

سوم

 

خطاب به کارآموزان دانشگاه کالیفرنیای جنوبی: محض رضای خدا سعی کنید کارتان خالی از نمک و شوخ طبعی نباشد. بدترین کار برای یک مبتدی این است که فکر کند زیادی جدی و دراماتیک بودن و به گریه انداختن افراد بهترین راه برای تحت تاثیر قرار دادن تماشاگر است.

(گفتگو با‌هاوارد‌هاکس / ترجمه ی پرویز دوایی . نشر نی)

 

چهارم

 

بوی انار را بدون انار

و سرخی انار را بدون انار

باور کن

حضور صدا را بی آن که صدایی شنیده شود

با دست‌های بسته دور درخت

باور کن

(مجموعه شعر خواهران این تابستان / زنده یاد بیژن نجدی/ انتشارات ماه ریز)

 

 پنجم

فرزانه‌ای شرقی همیشه در دعاهایش از خدا می‌خواست که زندگی اش در دورانی « جالب» نگذرد و دوران ما دورانی است کاملا «جالب» یعنی ما در عصر تراژدی به سر می‌بریم… تراژدی میان دو قطب نهیلیسم افراطی و امید بی پایان در نوسان است. قهرمان تراژدی به نفی نظامی‌می‌پردازد که او را می‌کوبد و قدرت نظام، به همین سبب بر او فرود می‌آید.

(تعهد اهل قلم / آلبر کامو / انتشارات نیلوفر)

 

 

 

ششم

 

اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که توی کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره ‌هاست» … قشنگی ستاره‌ها واسه خاطر گلی است که ما نمی‌بینیمش…

(شارده کوچولو / انتوان دو سنت اگزوپری / احمد شاملو / انتشارات نگاه)

 

 هفتم

 

–        پاشو ببینم!…

لگدی به پهلویش خورد.

–          اینجا چی کار می‌کنی؟

چشم باز کرد و دژبانی را دید که باتوم به دست بالای سرش ایستاده.

–          مال کدوم گروهانی؟

دژبان سر باتوم را آهسته می‌زد به ستونی که او بهش تکیه داده بود.

–          م م من… ش ش ش شهید شده ام!

(عقرب روی پله‌های راه اهن اندیمشک / حسین آبکنار/ نشر نی)

 

سفرنامه‌ی استانبول

 

برای دیدن آلبوم برخی از عکس‌هایی که گرفتم به این آدرس بروید: 

http://rezakazemi.jalbum.net/Istanbul-april-2010

  

این یک سفرنامه کامل و منطقی نیست. تکه پاره‌هایی است که حاصل ذهن پریشان یک مسافر است. خواندنش برای کسانی که قصد سفر به استانبول دارند توصیه نمی‌شود.

استانبول ، هرچند به ما خیلی نزدیک است ولی گوش شیطان کر جزو خاک اروپا است. بله شما درست می‌فرمایید بخش کوچکی از آن ( که خوشبختانه گذار ما به آن نیفتاد) آسیایی است ولی اسم و لقبش مهم نیست، استانبول تا حد زیادی مرعوب و مغروق فرهنگ اروپایی است و این البته از آن رعب و غرق شدن‌های خیلی خوب است که فرهنگ را به زور به یک ملت تزریق می‌کند و در دراز مدت نتیجه می‌گیرد. کاری که آتاتورک کرد و همتایانش در دیگر کشورها نتوانستند. اروپایی بودن استانبول اغلبِ وجوهش را در برگرفته است. ترک‌ها برای اروپایی بودن  و پیوستن به اتحادیه اروپا دارند خودشان را جر می‌دهند.( این لاس زدن‌های دروغین‌شان با کشورهای مسلمان را باور نکنید. از بیخ دروغ و مصلحتی است) باورتان نمی‌شود که فضای استانبول مثل امارات و کویت و کشورهای دیگر دور و برمان نیست. معماری‌‌اش با خیابان‌های سنگفرشی و تنگ و پیچاپیچ و شیبدار در دامنه تپه‌های مدل سانفرانسیسکویی دورتادور دریای مرمر و تنگه بسفر و … و قدم به قدم کافه، معاشقه‌های غلیظ در معابر عمومی، عدم ممنوعیت نوشخواری در هر زمان و مکان و… سرتان را درد نیاورم یک سکولاریته ی  هرچند تقلیدی ولی دیگر حسابی جارفته ( جاافتاده). پیشنهاد می‌کنم مقاله درخشان بودریار درباره مدرنیته در کشورهای جهان سوم را بخوانید. مثل اغلب نوشته‌هایش درجه یک و نبوغ آمیز است. بودریار هم به شکلی ضمنی تصریح می‌کند که مکانیزم ورود مدرنیته به جهان سوم، حقنه یا اماله است ( یعنی همان کاری که آتاتورک کرد). بد نیست بدانید این آقای آتاتورک یا همان مصطفی کمال پاشا را ترک‌ها می‌پرستند. چه مسلمان و چه غیر مسلمان. در سراسر استانبول حتی یک عکس از آقای اردوغان( ترک‌ها تلفظ می‌کنند اردوان با کسره‌ی الف) نمی‌بینید و از من نشنیده بگیرید که اردوغان آدم نسبتا بی اهمیتی برای ترک‌ها است و حتی تلویزیون‌هایشان هم او را جدی نمی‌گیرند، انگار که مترسک باشد ولی عکس این جناب آتاتورک  از در و دیوار و هر سوراخ سنبه‌ای آویزان است. در استانبول گاهی زنانی را با پوشش اسلامی‌و البته بسیار آلامد و آراسته می‌بینید. پوشش‌شان اسلامی‌است یعنی واقعا هیچ نقطه ای از بدنشان جز مچ دست به پایین و گردی صورت را نمی‌توانید بدون پوشش ببینید. دیندارش دینش را به کمال رعایت می‌کند. برخلاف ایران که آدم‌های مدعی مذهبش بنا بر منفعت شخصی دینشان را بالا و پایین می‌کنند. مثلا آقایی همسفر ما بود که فقط نوک بینی همسر چادری‌اش پیدا بود ولی خودش  بااینکه لباس ارزشی به تن داشت( واقفید که) ولی صورتش را شش تیغه می‌کرد. می‌خواستم به این دوست ارزشی تذکر بدهم که شترسواری دولا دولا نمی‌شود جناب. در اسلام تراشیدن ریش امری مذموم و شنیع است. صدها فتوا هم در این باب صادر شده.  چرا رعایت نمی‌کنی؟ چرا قوانین دین را به دلخواه خودت تغییر می‌دهی؟…

 

اغلب مردم استانبول در آپارتمان‌های خیلی کوچک زندگی می‌کنند و اغلب اوقات روز را بیرون از منزل  می‌گذرانند و ناهار و شام را هم که اغلب وعده‌های کوچک فست فود یا غذاهای محلی رستوران‌هاست بیرون صرف می‌نمایند. در استانبول مردم به شکل وحشتناکی به چای و قهوه وابسته اند. آن‌ها به زبان خود به چای می‌گویند: چای! دست کم شما برای سفارش دادن چای مشکلی ندارید. مثلا اگر دو تا چای بخواهید سفارش دهید کافی است انگشتانتان را به شکل حرف  v باز کنید و بگوید چای!…تقریبا نود و نه و نه دهم درصد مردم استانبول با انگلیسی کاملا بیگانه اند. حتی شمردن اعداد از یک تا ده را هم بلد نیستند. خاطره: فروشنده بسیار آراسته و جنتلمن یک مغازه بسیار شیک با ترکیب زبان اشاره و ترکی از ما پرسید چند روز در استانبول می‌مانید؟ دو روز یا سه روز؟ وقتی گفتم seven days انگار او را با یک معمای پیچیده روبرو کرده‌ام. انگشتان دست مرا گرفت و با اشاره به من فهماند که عدد مورد نظر را با انگشتانم به او نشان دهم و من هم هفت انگشت را به افتخار او هوا کردم و بنده خدا از خوشحالی داشت دق می‌کرد.

 

ترک‌ها به قهوه می‌گویند کهوه. قهوه ترک که اشتهار جهانی دارد ولی تا دلتان بخواهد در استانبول شعبه‌های Starbucks می‌بینید.

 

مترو، متروبوس، تراموا و تاکسی راه‌های حمل و نقل در استانبول هستند. متروی آن جا هیچگاه به شلوغی و درهم فشردگی متروی تهران نیست و اغلب با فضایی بی تنش و خیلی وقت‌ها با صندلی خالی مواجه می‌شوید. استفاده از مترو نسبت به قیمت تاکسی بسیار به صرفه است ولی مشکل در این است که مترو فقط بخش محدودی از شهر را پوشش می‌دهد و برای خیلی از جاها باید از متروبوس و … استفاده کنید. خیلی وقت‌ها در راهروهای منتهی به خط ترن، نوازندگانی را نشسته بر زمین یا بر یک صندلی کوچک کنار دیوار می‌بینید و آوای دل انگیز و محزون سازشان را می‌شنوید. این کار اسمش گدایی است؟ ولی هرچه هست خیلی شریف است.

 

راننده‌‌های تاکسی در استانبول مجبور به استفاده از تاکسی متر هستند و خوشبختانه این کلمه را همینطور تلفظ می‌کنند( کلا حتی یک کلمه انگلیسی بلد نیستند) پس اگر خواستند کلک بزنند می‌توانید با تکرار مکرر کلمه تاکسی متر مخشان را بجوید. کرایه‌ی تاکسی در استانبول به پول ما ایرانی‌ها تقریبا زیاد است. از شش هزار تومن برای مسافت متوسط تا بیست هزار تومن برای مسیرهای طولانی‌تر. با این حال اگر قصد دیدن این شهر زیبای اروپایی را دارید و از پرسه زدن مثل من لذت می‌برید خساست را کنار بذارید و لااقل گاهی از تاکسی استفاده کنید. عوضش کلی کوچه پس کوچه و خیابان‌های فوق‌العاده زیبا را خواهید دید. همیشه یک نقشه شهر استانبول در دست داشته باشید و موقع سوار شدن در تاکسی، محل مورد نظرتان را با انگشت نشان دهید و با لهجه‌ نزدیک به ترکی برای راننده محترم تلفظ بفرمایید این کار تاثیر روانی خیلی مفیدی روی راننده دارد و متوجه می‌شود نمی‌تواند شما را بپیچاند و پول مفت بگیرد. در تجربه شخصی من، راننده تاکسی‌ها به جای پیچاندن و طولانی کردن مسیر که رفتار آشنای بعضی از تاکسی چی‌های مشهدی و اصفهانی است، کوتاهترین راه را انتخاب می‌کردند تا شما را به مقصد برسانند چون بلافاصله بعد از پیاده کردن شما مسافر بعدی را سوار می‌کردند و نیازی نداشتند برای چند لیر بیشتر شرافت انسانی‌شان را بفروشند. می‌خواهید حالت زشتش را بدانید ؟ پس توجه کنید: موقع سفر به استانبول، اتوموبیلم را در پارکینگ شماره سه فرودگاه امام پارک کردم. بعد از برگشتن باید با اتوبوس‌ها یا ون‌های رایگانی که فرودگاه در اختیار مسافران قرار داده به پارکینگ می‌رفتم تا ماشین را بردارم و به ترمینال خروجی برگردم تا همسرم و چمدان‌ها را سوار کنم و از فرودگاه خارج شویم. در آن ساعت هرچه گشتم سرویس رایگان را پیدا نکردم و تصمیم گرفتم با یکی از تاکسی‌های متعدد و بیکار فرودگاه تا پارکینگ بروم. فاصله ترمینال تا پارکینگ شماره‌ی سه، یک یا حداکثر دو کیلومتر و با ماشین کمتر از یک دقیقه است! از راننده تاکسی پرسیدم چقد می‌گیری تا پارکینگ شماره سه منو ببری حاجی؟ گفت راهش خیلی دوره. من دخترم دم بخته. دیشب خواستگار داشت. باتری ماشینم خراب شده باید بدم عوض کنن. زاپاسم هم ترکیده…  (و کلی اراجیف دیگر هم بار کرد…) ده هزار تومن! من هم نامردی نکردم و یک شست درشت نشان دادم.  البته منظورم این بود که  Good luck !

 

برگردیم به استانبول: واحد پول ترکیه لیر است. هر لیر تقریبا برابر با هفتصد تومان است. قبلا شش تا صفر جلوی پولشان بود که برای مقابله با تورم ( این اصطلاح به گوشتان خورده تا به حال؟) حذفش کرده‌اند. همه چیز در استانبول برای ما گران‌تر از ایران است. استانبول را اگر با دوبی مقایسه کنیم متوجه می‌شویم که چقدر شهر گرانی است. یک پاکت سیگار کنت که در ایران  و دوبی ۲۰۰۰ تومان است در آن‌جا به قیمت ۵۰۰۰ تومان به فروش می‌رسد. یک استکان چای کمر باریک کوچک در یک کافه کنار خیابان به پول ما از ۱۵۰۰ تومان تا ۲۰۰۰ تومان در نوسان است. البته طعم چای‌هایشان حرف ندارد. از من که یک چای خور حرفه‌ای هستم این را بپذیرید. حتی قیمت ساندویچ در شعبه‌های رسمی‌مک دونالد و کی اف سی و کینگ برگر که قاعدتا در همه جای دنیا باید یکسان و هماهنگ باشد ( مثلا به دلار) در استانبول گران‌تر از کشورهای دیگری است که من سفر کرده‌ام. قیمت دو تا ساندویچ معمولی کوچک از پانزده هزار تومان تا بیست هزارتومان در نوسان است ولی من شدیدا خوردن غذاهای محلی ترکیه را پیشنهاد می‌کنم که هم بسیار لذیذند و هم قیمت مناسبی دارند. انواع متنوع کوفته ( آنها هم به کوفته می‌‌گویند کوفته) کباب ترکی، کُمپیر، پهلواسی، خوراک گوشت و خورشت‌های گوناگون تنوری در ظرف‌های سفالی … غذاهای بسیار چرب و نرم که اگر بخواهید با برنج سرو می‌شوند( حتی کباب ترکی، عمرا اگر با برنج خورده باشید!) و با تنوع چشمگیر سالاد و دسر  محلی و بین المللی.

 

کافه‌های کنار خیابان انواع و اقسام شیرینی‌ها و کیک‌های خامه‌ای فوق العاده لذیذ را همراه چای و قهوه سرو می‌کنند که اگر نخورید بی بهره از دنیا رفته‌اید. جالب است که قیمت شیرینی در استانبول چندان بالا نیست.

 

نود و نه و نه دهم درصد مردم استانبول سیگاری هستند و جالب است که تقریبا صد در صد دختران و زن‌های این شهر سیگار می‌کشند. جالب ترینش برای من خانم‌های محجبه و آلامد و خیلی با وقاری بودند  که در حال قدم زدن پر سر و صدای خود با پاشنه بیست سانتی بر خیابان سنگفرشی با عشوه و ادای فراوان کام دل از سیگار پایه قرمز خود می‌ستاندند و… من واقعا تصویری گویاتر از این برای وصف قاراشمیش و سرگردانی میان سنت و مدرنیته در یک کشور جهان سومی‌سراغ ندارم. با وجود سیگاری بودن همه ی مردم شهر( به جز کودکان) جا به جای شهر تصویر یک هشدار خیلی جدی درباره ممنوعیت سیگار کشیدن در فضاهای عمومی‌و سربسته خودنمایی می‌کند. قضیه خیلی جدی است و شما حتی در هیچ کافی شاپی نمی‌توانید سیگار بکشید و گرنه حدود شصت هزار تومان جریمه می‌شوید. کافی شاپ بدون سیگار هم که به لعنت شیطان نمی‌ارزد. تصدیق می‌فرمایید؟ در کشورهای دیگر، لابی اغلب هتل‌ها جایی برای افراد سیگاری در نظر می‌گیرند ولی اینجا نه! قضیه خیلی سفت و سخت بود. فکر کنم همین سخت گیری‌ها بیشتر مردم را تحریک می‌کند که سیگار بکشند. این یک قانون ساده و بدیهی است که اغلب سیاست گذاران از درکش عاجرند: هرچه  را بیشتر منع کنی مردم را نسبت به آن بیشتر کنجکاو و تحریک می‌کنی.

 

مردم استانبول نسبت به ایرانی‌ها دید منفی یا بدی ندارند و گاهی حتی  واکنش مثبت و خوبی  نسبت به ایرانی بودن ما نشان می‌دهند اما حساب مردم و تریبون‌های رسمی‌را کاملا جدا می‌دانند و … مدیر یک بوتیک شیک و بزرگ لباس که مرد میانسال و متمول و شیک پوشی بود پس از این‌که پی برد ایرانی هستیم با این‌که قصد جدی برای خرید از آن جا نداشتیم و  خریدی هم نکردیم به اصرار ما را به صرف یک قهوه دعوت کرد و به یکی از خانم‌های شاغل درآنجا گفت که ایرانی‌ها برادر ما هستند و باید از آنها به گرمی‌پذیرایی کرد و  از این حرف‌ها.( مخلوطی از ترکی و انگلیسی) نامش مصطفی بود. جالب است که با وجود این اسم مسلمان هم نبود. عاشق پسته‌ی ایران بود و تا به حال به ایران سفر نکرده بود. قهوه را نوشیدیم و تشکر کردیم و مرخص شدیم.

 

مردم استانبول به شدت فوتبال دوست هستند. هنگام پخش زنده‌ی بازی‌ها همه آدم‌های توی کافه‌ها و رستوران‌ها و … چهارچشمی‌به تلویزیون زل می‌زنند و با گل زدن تیم محبوبشان کافه را به هم می‌ریزند. استادیوم گالاتاسرای در صدمتری هتل ما در منطقه‌ی مجیدیه کوی قرار داشت. یک شب دقایقی پس از پایان بازی گالاتاسرای با تیم بورسا اسپور که به تساوی صفر صفر منجر شد تماشاگران خشمگین گالاتاسرای که در میان انبوه پلیس‌ها و نیروهای امنیتی حاضر در خیابان مشغول بازگشت به خانه بودند و نفری یک شیشه آبجو در دست داشتند ناگهان با هواداران تیم مقابل درگیر شدند.(من مشغول خرید از سوپرمارکت کنار هتل بودم) یکی از وحشتناک ترین درگیری‌هایی بود که در تمام عمرم دیده بودم. در چند ثانیه صدای شکستن ده‌ها و شاید صدها بطری آبجو به هوا برخاست. هر کس بطری اش را  با لبه دیوار ، نرده کنار خیابان و … می‌شکست و به دیگری حمله ور می‌شد. گرگ و میش غریبی بود؛ هجوم پلیس، مردمی‌که به تن هم بطری شکسته فرو می‌کردند و صدای عربده و ضجه هولناک صدها نفر که فضا را در برگرفته بود. این قائله ده پانزده دقیقه‌ای طول کشید و با هجوم شدید پلیس جمعیت متفرق شدند در حالی که چندین زخمی‌بر جا مانده بود. خون بر سنگفرش خیابان ریخته بود و فضا لبریز و مالامال از بوی آبجو بود. شب در تلویزیون دیدم که درگیری شدیدتری هم بعدازظهر در هنگام بازی درگرفته بود و باز هم پلیس با گاز اشک اور و باتوم به مردم حمله ور شده بود که در این میان یک نفر ضربه مغزی شد و روی زمین در حال جان دادن بود. جالب است که نمایش این صحنه‌ها در شبکه‌های تلویزیونی ترکیه هیچ منعی ندارد.

 

ترکیه برای پیوستن به اتحادیه اروپا باید به خیلی چیزها علیرغم سرشت ذاتی مردمش تن دهد، یکی از آن‌ها کپی رایت است. امکان ندارد در این شهر بتوانید مثل کشورهای شرق دور سی دی کپی شده و غیر اریژینال پیدا کنید. قیمت سی دی و دی وی دی اریژینال هم که مشخص است. اصلا کم نیست. با این ‌حال نمی‌توان از وسوسه‌ی خرید پکیج‌های فوق‌العاده‌ای که گاه به چشم می‌خورند فارغ شد.( مثل همین پکیج محشر موسیقی بلوز یا پکیج فیلم‌های باسترکیتن و ترانه‌های فرانک سیناترا و دین مارتین و اپراهای پاواروتی و موسیقی‌های انیو موریکونه که من نتوانستم از وسوسه‌ی خریدشان خلاص شوم) D&R نام فروشگاه‌های زنجیره‌ای فروش سی دی و دی وی دی و کتاب است که در جای جای استانبول به وفور وجود دارند بخصوص در مراکز خرید مدرن. البته یک نقص اساسی این فروشگاه‌ها نبود یا کمبود کتاب‌های انگلیسی زبان در آن‌هاست که با توجه به عدم اقبال مردم این کشور به زبان انگلیسی تقریبا بدیهی است. با این حال حسن تصادف یارم شد و یک کتاب فوق العاده محشر را روی هوا قاپیدم که ظاهرا خیلی بی دلیل و اشتباهی آن جا به فروش می‌رسید و دیگر هرچه گشتم حتی یک نمونه‌ی مشابهش را ندیدم. کتابی با عنوان: برگرداندن عقربه‌های ساعت نوشته‌ی امبرتو اکو. مجموعه مقاله‌های او در باب رسانه و پدیده جنگ نوین (جنگ داغ) است. دو فصلش را همان جا در هتل خواندم و حظ وافر بردم. درباره این کتاب برایتان بیشتر خواهم نوشت. حیف که کسی  امثال من را آدم حساب نمی‌کند وگرنه چقدر خوب می‌شد این کتاب را ترجمه کرد. سرشار از بداعت و خلاقیت و آموزه است، آن هم به بیانی ساده و روان. لطفا نگویید که نام گل سرخ را نشنیده‌اید( ندیده‌اید؟).

 

مراکز خرید بسیار مدرن و قابل توجهی در استانبول وجود دارند که البته هیچکدام آن‌ها از نظر وسعت و عظمت و زیبایی به پای سیتی سنتر دوبی نمی‌رسند. واقعیت این است که دوبی مستحیل در فرهنگ آمریکایی است و استانبول وقف فرهنگ اروپایی است. تفاوت این دو رویکرد با معنا، آشکار و هدفمند است. مرکز خریدها بهترین و مهمترین برندها و مارک‌ها در زمینه پوشاک، کفش و لوازم ورزشی، عطر و ادکلن و لوازم آرایش، لوازم صوتی تصویری و ارتباطی و … را ارائه می‌دهند و خوبیش این است که قیمت محصولات این مارک‌ها در همه جای کره زمین ثابت است. شخصا قیمت عطر محبوبم را قبلا در سایت رسمی‌شرکت مورد نظر جستجو کرده بودم و با مراجعه به فروشگاه مورد نظر بدون کمترین جستجو  و چک و چانه‌ای به همان قیمت خریداری کردم. اینترنت لااقل این جور جاها خیلی به درد می‌خورد. البته کسانی مثل من که خوره‌ و کرم اینترنت هستند کاربردهای اساسی‌تری هم از آن می‌گیرند.

 

طبقه بالای برخی از مراکز خرید، کمپلکس‌های سینمایی درجه یک قرار دارند که چون فیلم دندان گیری نشان نمی‌دادند شوقی برای رفتن برنینگیختند. در زمان سفر ما دی وی دی آواتار محبوب‌ترین و پر فروش ترین دی وی دی در فروشگاه‌های فروش محصولات صوتی تصویری بود. هرچند شنیدم که میلیون‌ها نسخه از دی وی دی ‌های فروخته شده مشکل پخش در دی وی دی پلیرهای خانگی داشته‌اند و یک افتضاح تازه به بار آمده است.

 

مراکز خرید همچنین مملو از شعبه‌های معتبر فست فود ،غذاهای محلی ترکیه، قهوه و دسر و… هستند که همیشه هم شلوغ و پرمشتری هستند. خود ما دو سه بار مجبور شدیم ساعت  چهار یا پنج بعد از ظهر ناهار نوش جان بفرماییم در حالی که جا برای سوزن انداختن نبود. من کلا در برابر وسوسه‌ی غذا تسلیم هستم و هیچ چیز همچون غذا نفس اماره ام را تحریک نمی‌کند! آه ای بوی خوش غذا! ( به جای بوی خوش آن چیز دیگر)…

 

یکی از خیابان‌های خیلی معروف استانبول خیابان استقلال است( ترک‌ها می‌گویند ایستیکلال، کلا ترک‌های آن‌جا ق و غ و خ  را تلفظ نمی‌کنند مثلا بر خلاف ترک‌های خودمان که می‌گویند خوش گلدی می‌گویند هش گلدی یا به جای چخ ممنون می‌گویند چه ممنون و هکذا. البته  فتحه هم اصلا در کلماتشان وجود ندارد یعنی همه فتحه‌ها را به شکل کسره تلفظ می‌کنند). خیابان استقلال یک خیابان سنگفرشی است که ملت در آن بالا و پایین می‌روند و گز می‌کنند و در هم می‌لولند و دوطرفش پر از اغذیه فروشی و کافه و مغازه‌های کوناگون است. با اغماض چیزی شبیه واکینگ استریت پاتایای تایلند یا شانزلیزه‌ی پاریس. جا به جا نوازنده‌های گیتار و سنتور و آکاردئون و قانون و… کنار دیوار نشسته‌اند و هنرنمایی می‌کنند و ملت هم گاهی برایشان پول می‌گذارند. برای من خیلی جالب بود که یک نوازنده سنتور مغموم  و سیبیلو و بد اخم در حال نواختن قطعه‌ی زرد ملیجه استاد ابوالحسن صبا بود. برای چند لحظه بدجور دلتنگ سرزمین مادری‌ام شدم( منظورم ایران نیست، منظورم گیلان است، چون قطعه‌ی زرد ملیجه یعنی گنجشک زرد را استاد صبا با الهام از طبیعت سرسبز گیلان و منطقه‌ی املش ساخته‌اند). از بس این مرد سیبیلو بداخلاق بود که جرات نکردم عکسی از او بگیرم. ( قابل توجه سیبیلوهای بداخلاق! لطفا کمتر اخم بفرمایید عزیزان!)

 

خیابان استقلال را نه یک بار که دوبار رفتم و هربار دلی از عزا درآوردم. یک بار عصر و یک بار شبش را تجربه کردم. عاقلانه است که هر دو را تجربه کنید. چه شبی… چه فضایی…

 

دست بر قضا عصری که برای تفرج به این خیابان رفتیم یک تجمع اعتراضی از سوی جوانان برپا بود که البته موضوعیتش را متوجه نشدم. بدون اغراق بالای هزار مامور پلیس با ماشین‌های ضد شورش و با آرایش کاملا تهاجمی‌سراسر خیابان و میدان تکسیم ( در یک سر خیابان استقلال قرار دارد) را قرق کرده بودند ولی جالب بود که ملت بی توجه به آن‌ها سرگرم تفرج و تفریح خود بودند و پلیس‌ها هم برای یکدیگر جوک می‌گفتند و می‌خندیدند. از آن جا که دیدن این تجمع‌ها و این همه پلیس برای ما ایرانی‌ها تازگی دارد من هم چند عکس گرفتم.

 

استانبولی‌ها برخلاف مردم کشورهای حاشیه‌ی خلیج همیشه فارس ماشین بازهای خیلی سطح بالایی نیستند. بیشتر ماشین‌هایی که در این شهر به چشم می‌آمدند این‌ها بودند: فیات، گلف، فورد، انواع پژو، هیوندا، تویوتا،آئودی. درصد کمی‌از ماشین‌ها بنز بودند و بی ام دابلیو را خیلی کم می‌توانستی ببینی. نکته‌ی خیلی عجیب و جالب، عدم استفاده از کمربند ایمنی بود که تقریبا حتی یک مورد خلافش را در یک کنجکاوی نیم ساعته در یک خیابان شلوغ نتوانستم ببینم. این‌ هم از جنس همان قاراشمیشی است که مختص مدرنیته‌ی حقنه ای است. سیگار کشیدن در حین رانندگی هم یک امر کاملا عادی و بدیهی بود، چیزی که حتی یک موردش را هم در خیلی کشورها امکان ندارد ببینید.

 

کشتی(قایق)‌سواری بر آب‌های تنگه‌ی بسفر تجربه‌ای دلنشین و خیلی نرم و ملایم بود. برای بعضی‌ها خیلی نرم‌تر هم می‌شد. تقریبا اغلب زوج‌های ترک حاضر بر  عرشه‌ی کشتی(قایق) در تمام یک ساعتی که کشتی بر آب می‌راند و ما چای می‌‌نوشیدیم و سیگار می‌گیراندیم مشغول مغازله‌ی داغ و بی وقفه بودند و بندگان خدا انرژی فراوانی هم صرف می‌کردند. مخصوصا دست‌هایشان یک لحظه آرام و قرار نداشت. احتمالا این جوانان برومند با معضل «مکان» روبرو هستند که جایی بهتر از کشتی برای امور روابط عمومی‌پیدا نمی‌کنند. پله برقی( در مترو، مراکز خرید و …) مکان بسیار متداول دیگری است که مختص عملیات این جوانان عزیز است. حالا مگر ول کن هستند، سیریش به معنای تمام کلمه.

 

استانبول از نظر عمارت‌های تاریخی کم ندارد. اینجانب خوشبختانه هیچ علاقه‌ای به دیدن قصرها و بناهای تاریخی نداشته و ندارم چون هم از ساکنان آن کاخ‌ها بیزارم و هم از ماترکشان. با این حال به احترام علایق همسر گرامی، به این ‌جاها هم سر زدیم. اگر یکی از آن‌ها را قرار باشد پیشنهاد کنم قطعا سرای دلما باغچه است ( ترک‌ها می‌گویند دلما باهچه سرای) که یک راهنمای انگلیسی زبان با لهجه‌ی  بسیار تخمی‌( کلمه‌ی تخمی‌اخیرا تصویب  و تصریح شده که معنای بدی ندارد و به معنای تخم کدو و این چیزهاست) شما را یک ساعت در دالان‌ها و سرسراها و اتاق‌ها و سالن‌های کاخ می‌گرداند، تابلوهای روی دیوار را نشانتان می‌دهد، اتاق خواب، مستراح، حرمسرا، کتابخانه، اتاق پذیرایی، اتاق جشن و … نمی‌دانم  چی چی سلطان را نشان می‌دهد و ملت همه دهانشان نیم متر باز که وای چه مستراحی داشت سلطان. گور پدر هر چه سلطان و کاخ و مستراحش. جالب است که در این کاخ حدود ۶۸ مستراح وجود داشت و باید واکنش ملت را در هنگام توضحیات راهنمای تخماتیک می‌دیدید  با جمله‌هایی نظیر     wow my God

 

با این حال چون می‌دانم کرم بنای تاریخی دیدن در وجودتان وجود دارد و استانبول هم پر از این جور جاهاست اگر خواستید فقط یک جا را تجربه کنید همین دلماباغچه را بروید و نه مسجد ایا صوفیا و سلطان احمد و … البته دقت کنید که دیدن این جاها مجانی هم نیست.

 

و اما برسیم به یک سری توصیه‌های جهانگردی از این پدر پیر:

 

من و همسرم عادت داریم جز رزرو هتل و ترانسفر فرودگاهی در تمام طول سفر از همشنینی و همراهی با هم میهنان عزیز خودداری بفرماییم. لااقل این طوری یک چند روزی از رفتارهای دلنشین ایرانی‌های خونگرم که هنر نزد ایشان است و بس، دور هستیم. توضیح می‌دهم خدمتتان بلکه شما آن طوری اش را بیشتر بپسندید:

 

وقتی شما یک هتل رزرو می‌کنید، مسوول تور شما در شهر مربوطه برای انتقال شما از فرودگاه به هتل، در فرودگاه به استقبال شما می‌آید و شما و دیگر مسافران ایرانی هتل‌های زیر مجموعه شرکت متبوعش را به هتل‌های‌تان می‌رساند و در طول مسیر گشت‌های درون شهری و قیمت‌هایشان را به شما اعلام می‌کند. این گشت‌های درون شهری اغلب تلکه کردن ایرانی‌ها به معنای واقعی هستند. مثلا ما شخصا با صرف ده هزار تومن با تاکسی به یک جای خاص می‌رفتیم و در آن جا با بیست هزار تومان یک ناهار مفصل صرف می‌کردیم و غروب هم با ده هزار تومان به هتل بر می‌گشتیم. یعنی روی‌هم چهل هزار تومان. ولی ایرانی‌های عزیز و خونگرمی‌که توسط مسوول تور تلکه می‌شدند نفری شصت دلار باید می‌پرداختند تا با اتوبوس به همان جای خاص بروند و ناهار متوسط الحالی هم بخورند و به هتل برگردند. یعنی اگر من و همسرم قرار بود با آن‌ها همراه شویم صد و بیست دلار باید می‌پ‍رداختیم در حالی که با چهل هزار تومان همان کار را با آسایش و رفاه بیشتری انجام دادیم و از پرسه زدن با تاکسی لذت خیلی بیشتری بردیم. خوشبختانه ما عزیزان همسفرمان را ندیدیم و ندیدیم تا غروب روز آخر که باید با ترانسفر هتل به فرودگاه همراه می‌شدیم. چشمتان روز بد نبیند. مسیر چهل و پنج دقیقه‌ای هتل به فرودگاه برای من به یک کابوس تمام عیار بدل شد. این هموطنان عزیز و غیور که  در این چند روز با هم آشنایی به هم زده بودند تمام این مسیر را به بزن و برقص و لودگی پرداختند. باورتان نمی‌شود سی دی حاوی قطعاتی به نام سوسن خانم و تریپت منو کشته را داده بودند به راننده ( که او هم در این چند روز با این‌ها اخت شده بود) و راننده سیبیلو هم هرجا در ترافیک و پشت چراغ قرمز گیر می‌کرد می‌آمد وسط اتوبوس و به شدت ترقص می‌فرمود و حالا مگر رضایت می‌داد. حالا نرقص کی برقص. تصور این که یک هفته این فضا را باید در هر گشت درون شهری با این عزیزان خونگرم و غیور تجربه و تحمل می‌کردم برایم غیر ممکن بود / است. شنیدن جیغ و ویق‌هایی به نام سوسن خانوم و تریپت منو کشته از حد تحمل من خارج است. باید پیرزنان محترم را می‌دیدید که دست بردار نبودند و میانه‌داری می‌کردند. یکی دو برادر ارزشی هم در جمع بودند که به شدت با کف زدن‌های بندری‌شان همراهی می‌فرمودند. قاراشمیش در قاراشمیش. همسرم که مثل من سردرد گرفته بود حرف درستی زد: این‌ها همه عقده‌های اجتماعی است، این‌قدر درون ایرانی‌ها سرشار از این عقده‌هاست که فکر می‌کنند شاد بودن فقط با لودگی و تضییع حق دیگران در یک مکان عمومی‌امکان پذیر است.

 

جالب ترش این بود که یکی از هموطنان عزیز پشت میکروفون مخصوص لیدر تور رفت و از راننده خواست پخش سی دی را خاموش کند و بعد با صدایی نخراشیده آهنگ عمو سبزی فروش را خواند و جمعیت مشتاق او را همراهی فرمودند. بدتان نیاید، فکر کنم خیلی از شما هم این فضا را دوست داشته باشید. توجیهش هم یک همچین جمله‌ای است که:« شادی ما یک جور اعتراض است».  ولی من که هفت خط این …کلک بازی‌ها را رفته ام خدمتتان عرض می‌کنم هر کاری جایی دارد، لابی هتل، مستراح، دشت و دمن، کاباره، …خانه، رستوران، اتوبوس و… هریک کارکرد خود را دارند.

 

خلاصه سرتان را درد نیاورم. اگر قصد یک سفر عاقلانه و آرام را دارید تا ریلکس شوید این نکته‌ها را رعایت کنید:

 

قبل از سفر از طریق اینترنت اطلاعات کاملی درباره‌ی امکانات هتلی که در آن اقامت خواهید کرد، مشخصات شهر مورد نظر، دیدنی‌ها، تفریحات، امکانات حمل و نقل، مراکز خرید، قیمت‌ها، رستوران‌ها و … گردآوری کنید. کار بسیار ساده‌ای است و البته ترجیحا از سایت‌های معتبر انگلیسی زبان استفاده بفرمایید. باور کنید اینترنت مرجع خیلی خوبی برای پرسش‌های احتمالی شما است و امتیازها و نظرات کارشناسانه‌ی ثبت شده توسط توریست‌های حرفه‌ای در این سایت‌ها، شما را به یک جمع بندی دقیق و کاربردی می‌رساند. چندان سراغ این گشت‌های درون شهری نروید مگر در موارد خاصی که از نظر مالی به صرفه باشند. شما را به یک جاهای پرت و پلایی می‌برند که فکرش را هم نمی‌توانید بکنید. ولی اگر شیفته ی عمو سبزی فروش و سوسن خانوم  و … هستید ( که ایرادی هم ندارد و سلیقه است ) حتما یک اکیپ خراباتی با بر و بکس همسفر بسازید و حال و هوای دیزی و کاهو سکنجبین و هندوانه خوردن در باغچه را در استانبول که هیچ در نیویورک هم بود احیا بفرمایید.

 

تریپت منو کشته… تریپت منو کشته … تریپت منو کشته… (ترقص بفرمایید.)

 

 

 

آن لحظه‌ی جادویی

 

 

 

این سفر یک لحظه‌ی جادویی برایم داشت. حمل بر طنز و هجو نکنید لطفا. غروب یکی از روزها در یکی از مراکز خرید خیلی مدرن، خسته از پیاده روی و سرپا ایستادن چند ساعته روانه‌ی دستشویی شدم و پس از نشتن بر اریکه‌ی عمارت فرنگی، از زور خستگی چشم‌هایم را بستم و … یک دفعه یک صدای آشنا تمام وجودم را تسخیر کرد. تا چند ثانیه متوجه نشدم منطق وجودی این صدا در آن جا و آن لحظه چه می‌تواند باشد.  سردرگم بودم. یک نوای آشنا از بلندگوهای مرکز خرید پخش می‌شد که صدایش تا آن اتاقک رسوخ کرده بود. کور شوم اگر دروغ بگویم. موسیقی فیلم‌هامون بود.( نه اشتباه نمی‌کنم موسیقی باخ نبود، موسیقی اقتباسی خود‌هامون بود کار ناصر چشم آذر نازنین) و من تا پایان آن موسیقی توان ترک تخت پادشاهی را نداشتم… برای چند دقیقه سلطان جهان بودم. آه از این لحظه‌های عجیب ! این نابه هنگامی‌های دوست داشتنی.

 

درباره ی اصغر فرهادی

این نوشته در شماره ۴۰۸ مجله فیلم منتشر شده است.

بزرگمرد کوچک

اجازه بدهید نوشتن درباره فرهادی را با ذکر یک شبه خاطره از او آغاز کنم: جشنواره فیلم فجر سال ۱۳۸۴ است. وقت نمایش چهارشنبه سوری در سینما عصر جدید( که با رفتن هوشنگ کاوه و انتشار خبر تخریبش دیگر رسماً به خاطره‌ها پیوسته است. یادت بخیر سینمای محبوب من!). هنوز چند سالی مانده تا مرتکب نقدنویسی شوم، فکرش هم در دورترین آسمان ذهنم وول نمی‌خورد. بعد از نمایش فیلم، از سینما خارج می‌شوم، منتظر دوستم هستم که اهل سینما نیست و قرار گذاشته فیلم که تمام شد بیاید دنبالم و برای شام با هم برویم بیرون. به ماشینی تکیه می‌دهم. سیگاری می‌گیرانم. تماشاگران در حال خارج شدن از سالن‌اند. مردی ریشو و ریزقامت، حدوداً چهل و پنج ساله با کیفی بر دوش، می‌آید به همان ماشینی که من تکیه داده‌ام تکیه می‌دهد. او هم سیگاری می‌گیراند. از میان تماشاگرانی که از سینما خارج شده‌اند، پانته‌آ بهرام را به جا می‌آورم که به سوی او می‌آید. بهاره رهنما و پیمان قاسم خانی هم از راه می‌رسند و با آن‌ها خوش و بش می‌کنند. خانم رهنما با اشاره به خانم بهرام به شوهرش می‌گوید: «نزدیک اون نشو این آدم خطرناکیه!» و این چند نفر می‌زنند زیر خنده و گپ می‌زنند. مرد ریشو در بین این همه حرفی که رد و بدل می‌شود چیزی نمی‌گوید و حتی به زحمت لبخند می‌زند. یک آقای میانسال طاس – که دیگران او را آقا رضا صدا می‌زنند – از راه می‌رسد و با مرد ریشو دست می‌دهد و می‌گوید: آقای فرهادی! افتخار بدین گاهی به استخر و سونای ما تشریف بیارین!… پس این مرد چهل و پنج ساله ریشوی بی سر و صدای ریزه میزه اصغر فرهادی کارگردان همین فیلم است. تصویرش را قبلا ندیده بودم یا شاید توجه نکرده بودم. به هر حال چهارشنبه سوری را دوست داشتم ولی…(کات)

در این چند سال همین برداشت اولیه‌ام از فرهادی، مدام دستخوش سورپرایز و تغییر شده است. اول این‌که حالا می‌دانم او هنوز هم به چهل سالگی نرسیده و در آن شب بخصوص، احتمالا سنش بیشتر از ۳۳ سال نبوده است. قیافه‌اش به کنار، مهم این بود که متانت و پختگی فیلمش نشان از جوانی و هیجان زدگی نداشت. چند سال بعد دوباره می‌بینمش، سینما صحرا، سر نشست مطبوعاتی فیلم کنعان، آرام و بی سر و صدا در حالی که انگار به آن دورها نگاه می‌کند و حواسش به حرف‌های توی سالن نیست. ریشش هم البته پروفسوری شده. یکی از فیلمنامه‌نویسان آن فیلم است. همان شب یا شب بعدش( دقیق یادم نیست) یادداشت تند و تیز و جسورانه‌ای از او در اعتراض به عدم نمایش دایره زنگی( فیلم پریسا بخت آور همسر فرهادی که فیلمنامه‌اش را فرهادی نوشته بود) خطاب به مسؤولان سینمایی وقت می‌خوانم. یعنی این متن سهمگین را همین آدم سر و ساکت نوشته است؟ پس حتماً وقت نشست مطبوعاتی در فکر نوشتن آن شکوائیه بوده و ما خبر نداشتیم.

از فرهادی خبری نمی‌شود تا این‌که خبری کوتاه از فیلم تازه‌اش منتشر می‌شود. فرهادی «درباره الی» را خواهد ساخت. اسمش واقعا کنجکاوی برانگیز است. این فرهادی ریزه میزه باز هم می‌خواهد برگ برنده‌ای رو کند. از نام بازیگران درست و حسابی فیلم که بگذریم، نام دو نفر دیگر حسابی جلب نظر می‌کند. مانی حقیقی و پیمان معادی. اولی فیلم هم ساخته و دومی‌را مگر می‌شود با وجود آن همه جنجال دور و بر کافه ستاره سامان مقدم فراموش کرد؟ فیلم در سکوت خبری ساخته می‌شود. هیچ چیز به بیرون درز پیدا نمی‌کند( شبیه همین فیلم بعدی فرهادی که بدون کمترین هیاهویی فیلمنامه‌اش را تمام و کمال نوشته و از من بشنوید و نشنیده بگیرید که سورپرایز دیگری برای دوستدارانش خواهد بود). زمان جشنواره فرا می‌رسد و اما و اگر در کار نمایش فیلم می‌افتد. دلیل اصلیش را هم همه می‌دانید. خلاصه هر جوری که هست، خبر می‌رسد که قرار است فیلم را ساعت یازده شب برای منتقدان نمایش بدهند. در آن شب بخصوص در سینمای مطبوعات( سینما فلسطین) غلغله‌ای برپا است. جا برای سوزن انداختن نیست. چند کارگردان دیگر را هم می‌بینم که فقط برای تماشای فیلم فرهادی به سینمای مطبوعات آمده‌اند.(جعفر پناهی، رخشان بنی اعتماد، رضا میرکریمی، مهرشاد کارخانی …). خود فرهادی و چند تا از عواملش (به استثناء آن‌ها که قهر کرده‌ بودند)  به خاطر شرکت در جشنواره برلین در آلمان هستند. فیلم شروع می‌شود. فرهادی ستاره  فیلمش، ترانه را مثل جنت لی روانی هیچکاک خیلی زود از فیلم حذف می‌کند. همه چشم‌هایشان گرد شده. من … برگی از تاریخ سینمای پس از انقلاب ورق می‌خورد. در پایان نمایش فیلم، سالن سینما از  شدت تشویق در حال انفجار است. از فیلم خیلی بیشتر از چهارشنبه سوری خوشم آمده ولی… (کات)

مصاحبه‌ای از فرهادی در جشنواره برلین می‌بینم: در حالی که خودش را خم و به دوربین نزدیک کرده انگشت اشاره‌اش را روی شقیقه‌اش می‌گذارد و آرام چند ضربه می‌زند و در همان حال می‌گوید:« آدم باید اینجاش کار کنه! ». دیگر حساب کار دستم آمده. این آقای فرهادی برخلاف ظاهر آرام و کم حرفش آدم رک و تند و بی تعارفی است. «اونجاش هم کار می‌کنه!» درباره الی، خرداد سال ۸۸ چند روز پیش از انتخابات ریاست جمهوری اکران می‌شود و تا مدتی بعد از آن ادامه می‌یابد. فرهادی، در آن بحبوحه متواضعانه حتی از کسی دعوت نمی‌کند که به تماشای فیلمش برود و پروپاگاندای مطبوعاتی به راه نمی‌اندازد. با این حال، فیلم به فروش بالای یک میلیارد دست پیدا می‌کند و پس از ورود به ویدیوکلوپ‌ها با استقبال چشمگیر خانواده‌ها روبرو می‌شود که این روند اخیر کماکان ادامه دارد. در نظر سنجی شماره چهارصد مجله فیلم، مجموع آراء منتقدان، درباره الی را در فهرست ده فیلم برتر تاریخ سینمای ایران قرار می‌دهد. من… (کات)

در سال ۸۸ نام فرهادی حوالی «فیلمی‌از مسعود کیمیایی» نیز به گوش می‌رسد. حکایت همکاری فرهادی با کیمیایی هربار به گونه‌ای متفاوت نقل می‌شود. یک بار  صحبت از این است که ایده و طرح اولیه اثر از فرهادی است. بار دیگر می‌خوانیم که  «فیلم‌نوشت» محاکمه در خیابان همان فیلم‌نوشت «شریک» است که کیمیایی پیشتر قصد ساختنش را داشته و فرهادی تنها پیشنهاد تفکیک دو روایت را مطرح کرده است و یک‌بار هم می‌شنویم که فرهادی فقط یک ایده سه خطی را به کیمیایی تحویل داده‌است آن‌هم …(کات)

درباره الی سازنده‌اش را رهسپار و برنده انبوهی از جشنواره‌ها کرده است. بعضی‌ها پیشنهاد کردند او از همین حالا استاد خطاب شود، به دلیل مهارت و تسلط و پختگی قابل تحسینی که در فیلم‌هایش به چشم می‌آید… ولی به ریش حکیمانه‌اش نگاه نکنید، او هنوز شیطنت و سرزندگی مردی را داراست که به روزگار چلچلی نرسیده است. شاید هم پس از سرایت دادن ریشش به همکار سابقش سال آینده او را با سیمایی جوانانه‌تر ببینیم. او  استاد «سورپرایز» کردن است. ولی مهمتر از آن، فیلم بعدی‌اش است که خیلی‌ها مشتاق دیدنش هستند، از جمله نگارنده این سطور که…(کات)

پانوشت: کات‌ها از خودم است، راستش…(کات)

نقد فیلم راز چشمان آن‌ها


این نقد در شماره ۴۰۸ مجله فیلم منتشر شده است

تو آن‌جا نیستی

راز چشمان آن‌ها، درامی‌است چند لایه و جذاب که به بهانه‌ی بازخوانی یک پرونده جنایی، به تنهایی و دلدادگی ناکام آدم‌ها نقب می‌زند. پی‌رنگ اصلی فیلم، قصه‌ی بنخامین، یک بازپرس سابق پرونده‌های جنایی است که ظاهراً می‌خواهد رمانی بر اساس یک پرونده‌ قدیمی‌بنویسد. او در آغاز نادیده‌ها و نادانسته‌هایش از آن ماجرا را به شیوه‌ای رمانتیک و عاشقانه خیال‌پردازی می‌کند ـ و البته ناخواسته تمنای ناخودآگاه خود را بیرون می‌افکند ـ.  نقطه آغاز شکل‌گیری رمان او، سرشار از آرامشی تغزلی است و عناصری که از آخرین صبحانه‌ی خیالی یک زوج عاشق به کار می‌گیرد یادآور «کیک مادلین» و تاثیر راه‌اندازانه‌اش برای شکل‌گیری «در جستجوی زمان از دست رفته» ی پروست است. راز چشمان آن‌ها نیز اثری در جستجو و بازیافت زمان از دست رفته است. در جوار بازخوانی آن پرونده‌ی قدیمی، قصه‌ی مهم‌تری هم نهفته است. رازی که به دست خاطرات سپرده و فراموش شده است؛ قصه عشق سوخته و فروخورده‌ی نویسنده‌ی امروز و بازپرس سابق که پا به پای یک پرونده‌ی قدیمی، لایه به لایه گشوده می‌شود. فیلم سرشار از رفت و برگشت‌هایی است که کم کم ماهیت اصلی قصه را بروز می‌دهند و حس عمیقی از اندوه و افسوس بر جا می‌گذارند.

کامپانلا فیلمساز آرژانتینی، با گزینش میزانسنی ساده و رها و با تاکید و درنگ بر عنصر نگاه که اساس و شالوده‌ی داستان است، موفق شده است دو ساحت ظاهراً ناهمگون را به خوبی در کنار هم بنشاند. راز چشمان آن‌ها همان‌اندازه دربردارنده‌ی عناصر ملودرام است که می‌توان آن‌را یک قصه‌ی جنایی رازآمیز و غیر قابل پیش بینی دانست. روایت قتل یک زن زیبا و جوان و شوریدگی و پریشانی همسر جوان او، در کنار قصه‌ی تنهایی بنخامین و دو همکار دیگرش پابلو و ایرنه دو ساحت از روایت را شکل داده است.

فیلم سرشار از لحظه‌های به یادماندنی است. هم‌نشینی تحسین‌برانگیزِ نقش‌آفرینی‌های درخشان فیلم، دیالوگ‌های موجز و دلنشین، موسیقی تأثیر گذار و دل انگیز و مهمتر از همه تصاویر پرکنتراست چشمگیر با ترکیب نماهای نزدیک پرشمار و لانگ‌شات‌هایی با عمق میدان زیاد، فضای غم‌بار رویازده و نوستالژیک قصه را به زیبایی به تصویر می‌کشد.

ویژگی تحسین برانگیز فیلم در این است که فیلمساز، از چینش‌هایی به غایت ساده و حتی تکراری به نتایجی به شدت اثرگذار و حس لطیف و ژرفی از زیبایی‌ بصری دست یافته است. نگاه کنید به جایی که بنخامین رو به ایرنه نشسته و درباره چشم‌های مورالس با همکارش پابلو صحبت می‌کند.« باید چشم‌هاشو می‌دیدی، اون‌ها نماد کامل یک عشق پاک بودند» در این‌جا یک ترکیب‌بندی بسیار ساده، کارکردی نمونه‌وار دارد: پابلو در کادر نیست. بنخامین پشت به دوربین است و تصویر سرش  که به  سوی خارج از کادر چرخیده کاملاً فلو است، تنها جای واضح بازمانده از قاب، نمایی از ایرنه است که با چشمانی اندوهبار به بنخامین خیره شده است. ما اگرچه می‌دانیم حرف‌های بنخامین درباره چشم‌های ایرنه نیست ولی صدای بی صدای چشم‌ها را می‌بینیم و دلمان برای سکوت و تنهایی‌شان می‌گیرد.

عصاره‌ی روایت فیلم، شاید همان جمله‌ای است که بنخامین، نیمه‌های شب در برزخ میان خواب و بیداری بر کاغذ کنار تختش می‌نویسد تا صبح روزبعد، آن را بخواند: «من می‌ترسم». راز چشمان آن‌ها فیلمی‌در باب وحشت از تنهایی است. هراس از فقدان یک همدم… درخواست ملتمسانه‌ی آن مرد محبوس در یکی از سکانس‌های پایانی، درست از جنس همین واهمه‌های بی نام و نشان است و تأثیری هولناک و فراموش ناشدنی برجا می‌گذارد. همه‌ی شخصیت‌های اصلی فیلم، از بنخامین تا ایرنه همکار ارشد او، پابلو دوست و همکار دائم الخمرش، مورالس همسر زن مقتول پرونده و حتی آن قاتل سرخورده داستان، آدم‌هایی تنها، پژمرده و ترحم برانگیزند که هرکدام قصه‌ای شنیدنی و قابل بسط دارند. راز چشمان آن‌ها ترکیب در هم تنیده‌ی قصه‌ی این آدم‌هاست که هریک بار دراماتیک فیلم را به سهم خود به دوش می‌کشند و لایه‌های مختلف روایت را شکل می‌دهند.

فیلم آرژانتینی نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی، در عین حال از یکی محبوب‌ترین نشانه‌ها و نمادهای کشورش بهره‌ای تمام عیار برده است. فوتبال، به عنوان یک جذابیت مقاومت ناپذیر ـ  و به قول پابلو، هوس ـ عاملی برای به چنگ آوردن قاتل فراری است. جایی از فیلم در یکی از دیالوگ‌هایی که بعید است به همین سادگی از خاطرمان برود پابلو خطاب به بنخامین چنین می‌گوید: «آدم‌ها می‌توانند صورتشان را عوض کنند، خانواده‌شان، دوستان‌شان و باورشان را عوض کنند ولی نمی‌توانند از هوس‌هایشان دست بکشند. می‌بینی بنخامین؟» سکانس استادیوم فوتبال چه از حیث اجرای چشمگیر و جسورانه و چه فرجام دردناک و در عین حال نوآورانه‌ای که رقم می‌زند از آن سکانس‌های نابی است که سال‌ها در خاطره سینمایی بینندگان چنین فیلمی‌خواهد ماند؛ گویی داستانکی ناجنس سر از یک کارناوال باشکوه درمی‌آورد؛ زاویه دیدی متفاوت از تصاویر متعدد خبری از حضور نابهنگام آدم‌هایی «روانپریش» که در همه این سال‌ها در زمین‌های فوتبال و مراسم خیلی رسمی‌دیده‌ایم. به شکلی تصادفی در زمان نگارش همین نوشته که چند روز به اسکار مانده، سری به سایت اسکار زدم و در مجموعه‌ای که از لحظه‌های ماندگار دوره‌های مختلف اسکار تهیه کرده بودند سیر کردم. یکی از آن لحظه‌ها فیلم کوتاهی از چهل و هفتمین دوره برگزاری مراسم اسکار بود که در آن سِر دیوید نیون در حال سخنرانی است و ناگاه مردی از پشت سرش روی سن پدیدار می‌شود و با نشان دادن حرف v روی سن می‌دود. صدای خنده و تشویق حضار بلند می‌شود.  قاب دوربین تلویزیون همچنان روی نگاه بهت زده‌ی دیوید نیون بسته می‌ماند. هرچند نگاه نیون لحظه‌ای با وحشت به آن سوی سن می‌افتد و آن چه می‌بیند را ما فقط می‌توانیم حدس بزنیم  ولی قصه‌ی آن مرد همین جا برای ما تمام می‌شود. کامپانلا در راز چشمان آن‌ها در گوشه‌ای از روایت تودرتویش داستانکی کوتاه از این دست را جاگذاری کرده و دست برقضا یکی از تاثیرگذارترین سکانس‌های فیلم را شکل داده است.

راز چشمان‌ آن‌ها فیلمی‌است که دوشادوش نوشته شدن یک رمان عاشقانه‌ی اتوبیوگرافیک، رخدادها را بازیافت می‌کند. ترکیب عناصری از گذشته‌ی بازسازی شده در خیال، گذشته‌ی واقعی و زمان حال، دنیای رمان بنخامین و نیز فیلم را شکل می‌دهد و سرآخر به دستاویزی برای آرامش هرچند نامطمئن پایانی بدل می‌شود. بنخامین می‌خواهد خود را بنویسد ولی این «خود» چنان با «دیگری» پیوند خورده که جز با بازیافت آن « دیگری»، آرامشی مقدر نیست. گویی رولان بارت سال‌ها پیش برای بنخامین و کسانی چون او چنین نوشته است:« هیچ‌کس برای دیگری نمی‌نویسد، چیزهایی که می‌خواهم بنویسم هرگز موجب نخواهد شد آن دیگری که دوستش دارم مرا دوست بدارد… نوشتار دقیقاً همان عرصه‌ای است که «تو آن‌جا نیستی»، این آغاز نوشتن است».( رولان بارت ـ سخن عاشق).